<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الینا میرزائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14298756</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:25:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3389927/avatar/NEAjCF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الینا میرزائی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14298756</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دویدن تا پذیرفته شدن.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14298756/%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-n95vupmyufqv</link>
                <description>دویدن تا پذیرفته شدن.یعنی چه؟ هرروز صبح اول به صورت‌هایشان نگاهی بی‌انداز و مطمئن باش اضافی نیستی. قبل و بعد صحبت‌هایت از کار های نکرده‌ات عذرخواهی کن تا بدانند که تو واقعا کسی نبودی که حال نشان دادی. خودت را کوچک و خرد کن تا بدانند اشتباه کردی و از اشتباهت آگاهی. خود واقعیت را پنهان کن. نشان بده مسئولیت پذیر هستی و ارزش‌اش را داری.حتی در خلوت خودت هم دریغ نکن، همیشه چشمی روی توست. آنقدر تلاش کن و بازی کن تا در نقش‌ات گیر کنی. حال می‌خواهی برگردی؟ راه برگشتی نیست. در خلسه بین شخصیت دیروز و فردایت بمان که امروزت هم بی‌معنی است.</description>
                <category>الینا میرزائی</category>
                <author>الینا میرزائی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 21:51:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌توانم بنویسم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14298756/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-ivh2wlnltfja</link>
                <description>مدت هاست قلم سر و خشک شده‌ام را روی کاغذ گرم نگذاشته‌ام. سردرگم و نالان از اتفاق های نیوفتاده. نمی‌توانم ثابت کنم که بدترین شرایط را تصور کرده و دیده‌ام چون واقعی نیستند. احساس می‌کنم نمی‌توانم بنویسم، احساس می‌کنم نوشتن من باعث خجالت خاص و عام می‌شود. از آن طرف نمی‌دانم چی بنویسم، از که بنویسم؟ از آنی که نماند یا آن کسی که نمی‌دانم می‌آید یا نه‌.حتی خواندن هم برایم سخت است، انگار که مغزم منفجر شده باشد، آنقدر خسته که توان به دوش کشیدن کلمات را ندارد. کلماتی که روزی ناجی‌‌اش بود.بدنی خسته، ذهنی قفل به دنبال یک ناجی خیالی. حتی دیدن خودم در آینه شرم‌آور است، بودنم شرم‌آور است. حرف هایم، ادا هایم. بدن و روحم را شرم گرفته.شرم شده یک زندان. می‌خواهم فرار کنم، بزنم به دل جاده، بنویسم، برقصم، فریاد بزنم اما نمی‌دانم چیست که مرا سفت سرجای خود نگه داشته و اتفاق های بدی که ممکن است بی‌افتد را پیش چشمانم پخش می‌کند، هی پخش می‌کند تا خودم باور کنم راهی برای فرار نیست.کاش هیچوقت گریه های مادر را سر هر وضو نمی‌دیدم، کاش از خودم خجالتی نداشتم، کاش پدر سرش به زیر نبود، کاش برادرم به دنبال رفتن نبود، کاش حرف‌هایمان با کاش شروع نمی‌شد.پراکنده می‌نویسم، تازه این منظم است. دلم تنگ است، نمی‌دانم برای چه یا برای چه کسی. حتی نمی‌دانم چه می‌خواهم. آزادی؟ عشق؟ پشتوانه؟ مجبور به خوب بودن در کاری هستم که نه دوست دارم و نه استعدادی، به همین خاطر است که در کاری‌ دوست دارم و استعداد دارم افت کرده‌ام.نمی‌توانم بنویسم، داستان ساحل و سهیل چند ماهی است که خاک می‌خورد و انتظار پایانی ناب دارد.حتی پایان اینجا را هم نمی‌دانم چگونه بنویسم.</description>
                <category>الینا میرزائی</category>
                <author>الینا میرزائی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 20:47:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملت در قحطی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14298756/%D9%85%D9%84%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%AD%D8%B7%DB%8C-urlcvjb9nmu1</link>
                <description>بی‌رحمانه نیست؟ کل زندگی‌ات تنهای تنها باشی و حتی کوه های محکم روی زمین هم به دنبال کس دیگه‌ای باشند و استخوان هایت بشوند کوه، حتی زمانی که توانش را ندارند.کل زندگی‌ات را سکوت و جواب های شنیده نشده‌ی سوال هایت پر کرده است.بی‌رحمانه نیست که تمام این زمان خودت و سایه‌ی خودت بودید و حالا لشگری سیاه‌پوش برایت اشک می‌ریزند که شاید گشنه شوند و با خیال راحت غذای ختمت را بخورند.چه شد؟ حالا چه فرقی با زمانی می‌کرد که مردم جوری رفنار می‌کردند انگار نامرئی هستم؟ حالا چه تفاوتی دارد با زمانی صدایم شنیده نمی‌شد؟این ملت در قحطی بودند که حالا برای یک شام این چنین زجه می‌زنند؟زجه می‌زندند؟</description>
                <category>الینا میرزائی</category>
                <author>الینا میرزائی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 21:28:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا؟ نمی‌دانم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14298756/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-hziegk0gktfu</link>
                <description>دلم‌ می‌خواست اینجا هم چیزی بنویسم اما نمی‌دانستم چه. معرفی؟ اصلا من که هستم که بخواهم خودم را معرفی کنم. اصلا کسی این تراوشات ذهنی درهم و برهم من را می‌خواند؟پس تصمیم گرفتم بنویسم. شاید بپرسی چرا؟ مگر آن همه دلیل و مدرک نیاوردی که ننویسی؟من می‌نویسم چون کارم این است. نوشتن، نوشتن و نوشتن.استعداد ذاتی؟ نمی‌دانم اما هرروز الینای پنج ساله که داستانی را از دل واگویه های عجیب و غریب‌اش بیرون آورد و مادر را مجبور کرد بنویسد جلوی چشمم می‌آید.برگردیم به سوال اول. اصلا من کی هستم؟ نمی‌دانم. کل زندگی‌ام را صرف این کردم که شبیه بقیه شوم. چرا؟ احتمالا چون پدیرفته نشدم. با خودم فکر کردم این همه شخصیت محبوب که حداقل خود من دوستش دارم پس چرا شبیه او نشوم؟تلاش کردم، آنقدر تلاش کردم تا وقتی که بالاخره شبیه‌اش شدم اما دیگر دوستش نداشتم. از کارتون ها شروع شد و الان رسید به انسان های دور و اطرافم. در این مسیر شبیه کسی نشدم هیچ، خودم را هم گم کردم. معلمم من را پیدا کرد، معلم ادبیات. پس نوشتم، چون می‌خواستم شبیه او شوم اما نوشتن، نمی‌دانم چه شد و یا چجوری من را شبیه خودم کرد.گاهی وقت ها نمی‌نویسم چون از خود واقعی‌ ناشناخته‌ام می‌ترسم.شاید دارم خودم را پیدا می‌کنم چون ریشه های آشنایی در شخصیت هایی که خلق می‌کنم می‌بینم. ریشه‌هایی که با رگ های قلبم تطابق دارد.من‌ می‌خوانم. چرا؟ نمی‌دانم اما وقتی که هنوز حتی سواد نداشتم با شاهکاری به نام رولد دال آشنا شدم. دیوانه کتاب هایش بودم. اما چگونه؟ دختری که از کتاب های متنفر بود چون برادرش کتاب هایش را بیشتر دوست داشت، تبدیل شد به کسی که کتاب هایش را بیشتر از خودش دوست دارد. نمی‌دانم چه بود اما قلم جادویی رولد دال برای من پناهگاه شد.بزرگتر که شدم نوبت فلسفه بود، از فلسفه متنفر بودم اما باز هم برادرم مجبورم کرد که یاد بگیرم. چگونه، دختری که از منطق حالش به هم می‌خورد حالا عاشق سوال و فلسفه و کلمه های بزرگ‌تر از سن‌اش شده؟ نمی‌دانم، حتما یک جور شد دیگر.اصلا چه می‌نویسم نمی‌دانم. مگر تو می‌دانی؟ وقتی که می‌نویسی می‌دانی قدم بعدی‌ات چیست؟ من که نمی‌دانم.معمولا اولین نوشته ها سر و ته و گاهی وقت ها وسط هم ندارند پس به بزرگی خودتان ببخشید.بیشتر سر می‌زنم.پذیرفته نشدم</description>
                <category>الینا میرزائی</category>
                <author>الینا میرزائی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 11:25:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>