<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهره پورصباغ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14439497</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:40:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3206582/avatar/wPcq8c.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهره پورصباغ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14439497</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نهال🌱پارت5</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14439497/%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B5-iy9brhykstwf</link>
                <description>شرمنده وقفه ای افتاد♥️هنوز کامل هوشیار نشده بودم که با این حرفش صاف نشستم  و باحیرت گفتم اما من...... میان حرفم پرید و گفت پاشو عزیزم  باید فرمو پر کنی باید عملش کنیم  شوکه شدم به این مورد اصلا فکر نکرده بودم باید  چیکار می‌کردم من که اصلاً اونو نمی‌شناختم با قدم‌های سست بلند شدم و گفتم اما من فقط یه همکلاسی ساده‌ام نه  فامیل نزدیک با حیرت گفت یعنی چی یعنی همسرش نیستی لبم را به دندان گرفتم و گفتم نهباز دوباره پرسید دوست دخترش چی دوست دخترشی با اخم گفتم نخیرپس نصف شب چطوری آوردیش بیمارستان از سوال‌های پی در پی پرستار خسته شده بودم و با کلافکی گفتم اتفاقی دیدمشون و آوردمشون خب شماره ای از نزدیکانش نداری والا نهبا ابروهای بالارفته ای باتردید گفت  اما عزیزم یه پای تو گیره الان پلیسا میان برای ادامه تحقیقات و و  همکلاسیت موبایلی همراهش نبوده که با نزدیکانش تماس بگیریم و تو هم کسی رو نمی‌شناسی چه جوری می‌خوای ثابت کنی که هیچ کس طرف نیستیالبته اگه راست بگی راستش رو که گفتی ؟وخیره بهم منتظر ماندبا استرس و دلشوره گفتم بخدا درست  نمیشناسمش دلم واسش سوخت اگه دوست دخترش بودم که از ترس رسوا شدن باید فرار میکردم نه اینکه دلم بسوزه💔</description>
                <category>زهره پورصباغ</category>
                <author>زهره پورصباغ</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2024 23:20:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهال🌱 پارت4</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14439497/%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA4-xzjx76m7byok</link>
                <description>بالاخره تصمیم گرفتم باهاش برم چونکه از این طریق میتونستم بعد از بیمارستان با یه نفر برگردم هتلنه اینکه اینقدر کمبود ماشین باشه که لازم به این کار باشه اما ساعت به  نیمه شب نزدیک میشد و عقل حکم می‌کرد به همه جوانب فکر کنم جلوتر  رفتم و گفتم من این اقا رو میشناسممسئول توجه اش به من جلب شد و با ابروهای بالارفته و کمی شک پرسید از کجا میشناسیش؟ هول کردم وبا اندکی تعلل گفتم همکلاسی دوران دانشگاهشون بودمصدای پچ پچ بلند شد مسئول آمبولانس دوباره با تردید بهم نگاه کرد اما من باخونسردی گفتم  دلیلی نمیبینم دروغ بگم باتوجه به همهمه و ترافیک کنجکاو شدم و جلو آمدم  و ایشون رو شناختم همین  مسئول هم نمیدانم صداقت را در چشمانم دید و یا مجبور شد  اما در نهایت باورم  کرد و منو هم سوارکرددوساعت تمام روی صندلی بیمارستان نشسته بودم به شدت خوابم میومد و نشسته دائما خوابم می‌بردکه با دستی که به شانه ام خورد از چرت کوتاهی  پریدمپرستار بالبخند گفت ببخشیدعزیزم بیدارت کردم نامزدت به هوش اومده</description>
                <category>زهره پورصباغ</category>
                <author>زهره پورصباغ</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2024 20:04:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان نهال 🌱پارت 3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14439497/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-3-gz3ot6h3nz9t</link>
                <description>چشمانم را ریز کردم انگار دعوایی رخ داده بود جلو رفتم وجود توده ای  از مردم بهم حس امنیت  میدادپسری با صورت خونی کنار یه دویست و شیش سفید رنگی افتاده بود و مردم اطرافش جمع شده بودن و همین باعث ترافیک آخر شب شده بوداز پرس و جو فهمیدم گویا خفت گیری بوده دلم برایش سوخت بد زخمی شده بودعجله و دلهره داشتم اما حس کنجکاویم باعث شده بود که صحنه رو ترک نکنم چهره پسر به شدت برایم آشنا بود باز دقیق تر نگاهش کردم که ناگهان آه از نهادم برآمد خودش بود صوفی بود آرش صوفی همکلاسی ترم کارشناسی دانشگاه شیراز که بابا نگذاشته بود به علت دوری راه برم فقط برای کارهای انتقالی که رفته بودم  چندباری دیده بودمش اما شهرت پرآوازه اش سرتاسر دانشگاه پیچیده بود و چون چهره اش  خاص بود به یادم مانده بود چشم و ابرو  مشکی  با صورتی کم سن و سالخودش بود فرق چندانی با گذشته نکرده بوددرحین موشکافی من آمبولانس رسید و در حین بردنش مسئولش داد کشید کسی همراهش نیست؟همه به همدیگه نگاهی انداختن یکی گفت نه موقعی که اون نامردا زدنش هیچکس باهاش نبوداینجوری که نمیشه مسئولیت دارهموبایلی چیزی همراهش نبود؟ باز یکی که کل ماشینش را گویا گشته بود سری تکان داد وگفت نه گشتم هیچی نبود ظاهرا زدن ازشدر دوراهی سختی مانده بودم که بگویم میشناسمش و همراهش برم یا ولش کنم به امان خدا امان از این حس مهربانی و دلسوزی من که از مادرم به ارث رسیده بود</description>
                <category>زهره پورصباغ</category>
                <author>زهره پورصباغ</author>
                <pubDate>Tue, 16 Apr 2024 19:29:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان نهال🌱پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14439497/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-tfy6xpfmbrnh</link>
                <description>با مامان خداحافظی کردم وگوشی رو سریع قطع کردم و به سمت قسمت ورودی رفتم اغلب افراد رفته بودن و تعدادکمی مانده بودن از فرد مسئول آنجا شماره آژانس رو خواستم که گفت دلت خوشه خانم تو این گرونی بنزین  مردم  دیگه مسافرکشی نمیکنن هرچقدر هم درخواست ماشین تو اسنپ رو کردم کسی قبول نمیکرد نا امید شده بودم و گریه ام گرفته بود چیزی نمانده بود در سالن رو ببندن و من تو این شهر غریب تنها بمونم که در همین حین نگهبان که فهمیده بود تنهام گفت آبجی شماهم مثل خواهر من من موتور دارم اگه میشینی برسونمت دم هتلتبه نظر نمیومد آدم بدی باشه اما نمیتونستم اعتماد کنم اگه سر از جای دیگه ای درمیاوردم چیبریده بریده تشکر کردم و بهانه آوردم که از موتور میترسمدیگر ماندنم جایز نبود از سالن خارج شدم و در حاشیه خیابان راه رفتم اگر وایمیستادم کنار خیابان امکان مزاحمت بود یه خیابان رو باهول و هراس پشت سر گذاشتم که با ترافیک در خیابان بعدی  مواجه شدمبه قلم🖋️زهره#رمان </description>
                <category>زهره پورصباغ</category>
                <author>زهره پورصباغ</author>
                <pubDate>Mon, 15 Apr 2024 17:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان نهال 🌱</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%84-cnm9ovv0qdwy</link>
                <description>سلام عزیزانم وقتتون بخیرمن نویسنده یک رمان چاپی و سه آنلاین هستم و عضو یه گروه نویسندگی جهادی ممنون میشم همراه نوشته هام باشید و نظرتون رو بهم بگیدبه نام او جلوی در سالن ایستادم و نفس عمیقی کشیدم گرمای درون سالن به حدی زیاد بود که کلافه ام کرده بود هوای تازه که بهم خورد کمی حالم را بهتر کرد که صدای زنگ موبایل باعث شد از خلسه بیرون بیام مامان آتی  بود جانم الو نهال بله مامانخوبی مامان کجایی هنوز تو مراسمیتا الان بودم الان تموم شد اومدم بیرونخبشدم نفر سوم جشنواره قربون خانم نویسنده خودم برم من بالاخره نتیجه زحماتت رو دیدی باذوقی که دوباره در درونم برگشته بود گفتم آره مامان بالاخره شدمامان هم خندید خب الان که کادوت گرفتی باچی برمی‌گردی هتلماشین هست تو این ساعت ؟؟چند لحظه مکث کردم  نگاهی به ساعت مچی ام انداختم ساعت 10 بود اصلا به اینجاش فکر نکرده بودم فقط فکرم حوالی استرس معرفی برگزیدگان داستان نویسی بود و از زمان غافل شده بودم به دروغ گفتم آره مامان اینجا چند تا ماشین آژانس هست نگران نباشمطمئنی امن هست؟ اره....... اما ته دلم یه دلشوره ای گرفتم آخه اولین بار بود در طی 22سال زندگیم تنها مسافرت رفته بودم اونم کجا پایتخت به این بزرگیبه قلم🖋️زهره#رمان</description>
                <category>زهره پورصباغ</category>
                <author>زهره پورصباغ</author>
                <pubDate>Sun, 14 Apr 2024 18:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>