<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تهمینه مطاعی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14445514</link>
        <description>جستجوگر زمان، مکان و راه های جدید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:44:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1692791/avatar/ooQmcr.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تهمینه مطاعی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14445514</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یار دبستانی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14445514/%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-zxzmmroxlfyq</link>
                <description>یار دبستانی من فریدون فروغی و آهنگ یار دبستانی من، برای من اوج خاطرات دورِ روزهای مدرسه است، سالهای ۱۳۷۳ یا ۷۴ ، نمی دانم آن روزها خانم احمدی معلم پرورشی ما که این آهنگ و در‌ کاست پلیر، دائم تکرار می‌کرد و  میکروفن بی کیفیت مدرسه رو می گذاشت جلوی ضبط که ما در زنگهای تفریح از بلندگوی بی کیفیت تر از این ترانه تاریخی مستفیض بشویم، آیا می‌دانست این آهنگ راچه کسی خوانده است و به چه منظور یا نه ؟به هر حال دیگر این آهنگ با گوشت و خون ما عجین شده بود و ورد زبانِ همه بچه های مدرسه !چند سال بعد در یکی از روزهای داغ و سوزان مرداد ماه سال  ۷۹  بعد از فراغت از یک کنکور دردناک با جمعی از دوستان در میدان انقلاب قرار سینما گذاشتیم.سینما بهانه ای بود برای دورهمی پس رفت برای سانس آخر و ما رفتیم به شیطنت در پارک لاله ، در مستی و سرخوشی و آب بازی دسته جمعی بی هیچ دلیلی آهنگ یار دبستانی من وِرد ِ زبانمان شد‌‌‌‌، بی توجه به نگاه سنگین آدم های اطرافمان! یک دفعه جعی از برادران بسیجی با اخمهایی درهم جلویمان ظاهر شدند و شروع به سین جین ما کردند، الهه یکی از بچه های جمع که خیلی سر و زبون دار بود گفت : &quot; مگه ما چیکار کردیم؟ چیکار به شما داریم ؟ و ....&quot; بحث بالا گرفت، حس بدی داشتم ، ما درست در حول و حوش سالگرد حوادث کوی دانشگاه بودیم. اشک در چشمانم جمع شد با بغض و گریه رفتم پیش رئیس برادران بسیجی و گفتم: &quot; بخدا این آهنگ و معلم پرورشی مون می ذاشت تو مدرسه ما ۱۳ آبان می خوندیم به خدا &quot; ، آن بنده خدا کلی به ما زیر زیرکی خندید و گفت: &quot; باشه دیگه نخونید ، دیگه این آهنگ ممنوع شده.&quot; تا مدتها گیج بودم، چطور می شد آهنگی توسط قشر یکسانی از جامعه در زمانی حماسه آفرین باشد و اسطوره استقامت و در زمانی دیگر بد باشد و ممنوع؟! مدتها گذشت تا فهمیدم هیچ خوب و بد مطلقی وجود خارجی ندارد. قطعا اگر چیزی در گرو احساس یک نفر امروز و این زمان خوب است و عاری از هر خطا، شاید در جای و مکان دیگری بد باشد و اشتباه !نمی دانم!ای کاش خانم احمدی معلم پرورشی مان را می دیدم و از او می پرسیدم این روزها چه آهنگی برای بچه ها از بلندگوی مدرسه پخش می کند ؟</description>
                <category>تهمینه مطاعی</category>
                <author>تهمینه مطاعی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 11:11:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای من و بابام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14445514/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D9%86%D8%A8%D8%AF-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AF-nncmwca57j93</link>
                <description>از کودکی یادم هست که بابای من همیشه باحال بود. برخلاف پدرهای دهه ی 60 بابای من یک پدر امروزی و دهه نودی محسوب می ­شد که با بچه هایش بازی می­ کرد، پارک می ­رفت، سواری می­ داد، اسب می ­شد و حسابی هم رکاب می­ داد. آن زمان کارتون­ های مرد و زن قهرمان آنچنانی نبود اما بابا هر وقت با من کشتی می­گرفت خودش را زمین می زد و می­گفت : دختر قهرمان بابا ! هیچ مردی حریف دختر قهرمان من نمی­ شود.بخش اول : سفربابا اهل سفر بود، یک روز تصمیم گرفت ما را به زادگاهش ببرد. مامان و بابا منِ 5 ساله و برادر 3 ساله ام را با چند تا ساک زیر بغلشان زدند و راهی شدند. منطقه­ ای که پدر در آن به دنیا آمده خیلی دور بود، در نقاط مرزی ایلام روستای چشمه ماهی بالا و جزء مناطق جنگی محسوب می­ شد. ما سوار اتوبوس شلوغی شدیم که قطار سربازها کف اتوبوس خوابیده بودند. نصف شب جایی پیاده شدیم به اسم پل دختر، باید اتوبوس دیگری سوار می شدیم اما اتوبوس نیامد و ما میان زوزه گرگها و عربده سگ ها و تک و توک صدای تک تیراندازها در بیابان تاریکی که تنها توسط یک لامپ جلوی یک قهوه خانه روشن بود، رها شدیم. قهوه خانه بسته بود و لاجرم پدر چند تا مقوا پیدا کرد و زیر لامپ روشن پهن کرد.  برادرم لای پتو بغل مادرم خوابیده بود اما من از کنجکاوی به شیشه قهوه خانه لگد می زدم، ناگهان پسری از داخل قهوه خانه پرده را  کنار زد، تا چشمش به ما افتاد در را باز کرد و شد ناجی نیمه شب تنهایی ما و به خصوص من که از نیمه راه با پدر جان سر توالت درگیر بودم و اجابت مزاج در بیابان برایم مفهومی نداشت.بدین سان مرحله اول سفر را از گرگها ، سگها و احتمالا منافقین و متحدین و ... جان سالم به در بردیم و حالا باید برای مرحله دوم آماده می شدیم.من و مامانم در چشمه ماهی بابا</description>
                <category>تهمینه مطاعی</category>
                <author>تهمینه مطاعی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 17:31:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرآیند بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14445514/%D9%81%D8%B1%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-klrpsbqcgrxv</link>
                <description>سلام،در اینجا بودن را زیست می کنم، ویرگول برای من مکثی در زندگی است که نفسی بکشم، برگردم و پشت سر را نگاه کنم. برای یک زن زره پوش و سلاح به دست که سوار بر اسب زمان می تازد و هر مانعی را در هم می کوبد و البته گاهی بعضی از موانع که ارزش جنگیدن ندارند را دور می زند، اینجا کاروان سرای امن و آسایش است. من در اینجا نگاه می کنم به راهی که آمده ام و می اندیشم به راهی که در پیش است. نوشتن تسلی خاطر است، من با نوشتن پرواز می کنم و به هر مکان و زمان ممنوعه سرک می کشم.</description>
                <category>تهمینه مطاعی</category>
                <author>تهمینه مطاعی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jun 2022 20:47:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>