<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14496375</link>
        <description>ب دنیایی رمان وانشات تک پارتی و کلا همه چیه خوش اومدی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:53:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3482835/avatar/rKa61T.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لیا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14496375</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق تصادفی پارت ششم و اخر (تهیونگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14496375/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%AA%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF-jfj2leefnir4</link>
                <description>......وقتی بیدار شد بهش گفتم بیاد دفترم اومد توی دفترم ا.ت:چیه ته:ناراحت شدی دوقلو بارداری ا.ت:اولش اره ولی دیگه بچه هامن اصن تو چیکار داری ته:مثلا من باباشونما ا.ت:ببخشید رئیس شما درد میکشی ۹ ماه ته:یااا منم زحمت کشیدم ا.ت:دقیقا چ زحمتی ته :بماند حالا ا.ت ا.ت:بله ته:قول میدم تو زندگی ن واسه تو ن واسه بچه هامون چیزی کم بزارم قول ا.ت:باشه قول دادیا ته:قول دیگه ا.ت:خب گفتی چیزی کم نمیزاری من میخوام برم بیرون منو ببر بیرون ته:اه من ی چیزی گفتم ا.ت:بیا دیگه توروخدا بیا بریم بخاطر بچه هاااا ته:باشه برو بپوش از زبون ا.ت:میخواستم حرصشو در بیارم رفتم لباس کوتاهی پوشیدم و رفتم دنبالش ا.ت:بریم ته:هعی این خیلی کوتاه ی جیز دیگه بپوش ا.ت:بیا بریم دیگه با توعم چیزی نمیشه ته:عیبابالباسی ک پوشیده بودییرفتیم بیرون خیلی خوش گذشت  شب اومدیم و رفتیم خوابیدیم چند ماه بعد :الان ما دوتا بچه داریم ب اسم های سوجون و سوجین دوقلو هستن و ما خیلی خوشحالیم دیگههه از زبان ا.ت:از خواب بیدار شدم دیدم صدا خنده داره میاد رفتم تو دفتر تهیونگ سوجون: هعی تو دستگیری سوجین دستگیرش سوجین:چشم رئیس  تهیونگ:دلتون میاد منو دستگیر کنین بچه ها:اممم ن تهیونگ بغلشون کرد وچرخوندشو و داشتن میخندیدن ک منو دیدم سوجین و سوجون اومدن بغلم و تمام شد دیگه دستام ب چوخ رفتههه   باییی این سوجینه این سوجون</description>
                <category>لیا</category>
                <author>لیا</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 19:07:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق تصادفی پارت پنجم (تهیونگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14496375/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%AA%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF-ypscjcujvwk0</link>
                <description>بعد چند دقیقه اومد بیرون انقدر زیبا شده بود همه پسرا داشتن نگاش میکردن یهو داد زدم تهیونگ:هوی حواستون کجاست برین سر کارتون ا.ت:بریم ته:اره بریم از زبون ا.ت:لباسم رو پوشبدم ارایشم کردم تا رفتم پایین همه اعضا داشتن نگام میکردن یهو تهیونگ داد زدم هوی حواستون کجاست برین سر کارتون قلبم اومد تو دهنم بعدم رفتیم تو ماشین نشستیم رسیدیم اونجا پدر تهیونگ:سلام خوش اومدی عروس قشنگم بعدم من رو ب مهمون ها معرفی کرد تهیونگ:میگم من باید برم بر میگردم سریع گفتم باشه وایساده بودم ک فلیکس اومد جلوم(فلیکس ی پسره خیلی منحرفو بدی هست ک ا.ت رو دوست داره)ترسیده بودم فلیکس:هعی چ خوشگل کردی خانم خوشگله ا.ت:فلیکس لطفا از من دور شو بغض کرده بودم ک یهو تهیونگ اومد تهیونگ:هعی چیشده توی کثافت کی هستی ک همسر منوناراحت میکنی فلیکس فرار کرد تهیونگ بغلم کرد و گفت اروم باش چیزی نشده بعدم نشسته بودیم ا.ت:تهیونگ من میرم سریع میام تهیونگ:کجا ا.ت:الان میام رفتم پایین دلم درد میکرد ولی چون تهیونگ خیلی داد و بی داد میکرد بهش نگفتم رفتم  روی ی صندلی نشستم و دلم رو گرفتم یهو دیدم پدر تهیونگ اومد کنارم پدر ته:چی شده چرا دلتو گرفتی ا.ت:چیزی نیست یکم دلم درد میکنه ک یعدفه تهیونگ اومد تهیونگ:هعی چیشده چرا دلتو گرفتی پدر تهیونگ:میگه دلم درد میکنه تهیونگ سریع انداختم توی بغلش و بردم پیش یکی از دکتر های اونجا من نفهمیدم بیهوش شدم از زبون تهیونگ:ا.ت رو بغل کردم و بردمش پیش دکتر گفت ک  استرس زیادی بهش وارد شده بهتره فردا برای سلامت بهتر بچه برین سوناگرافی  گفتم ممنون دکتر رفت ا.ت بیدار شد ته:هعی بهتری دلت خوبه ا.ت:اره خوبم از زبون ا.ت:پدر تهیونگ اومد گفت بهتره شما برین  حال ا.ت خوب نیست ببرش تهیونگ گفتم ممنون ازتون وایه امروز بعد چیزی نگفت و رفت رفتیم تو ماشین رسیدیم عمارت نزدیک ساعت های ۱و ۲ شب بود لباسامو عوض کردم و خوابیدم دیدم تهیونگ اومد بغلم ا.ت:یاااا اینجا  چیکار میکنی برو بیرون ته:اومدم پیش زنم بخوابم وا داره ا.ت:باشه بخواب از زبون راوی:فردا صبح شد ا.ت لباس هاشو پوشید ک برن سوناگرافی وقتی رفتن اونجا دکتر گفت دوقلو باردار هست یکی پسر یکی دختر ا.ت مونده بود انگار زیاد خوشحال نشده بود تهیونگداشت بال در میاورد رسیدن خونه ا.ت گرافت خوابید وقتی بیدار شد ....لباس ا.ت واسه سونوگرافی</description>
                <category>لیا</category>
                <author>لیا</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 17:47:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق تصادفی پارت چهار (تهیونگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14496375/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF-avbofma8qbjs</link>
                <description>........از زبون ا.ت:الان یک ماه از اون اتفاق میگذره اخلاق تهیونگ باهم بدتر شده اصلا محل بهم نمیده نمیذاره برم بیرون حتی با خودش فقط روزی یک بار میاد میگه بچه خوبه منم بهش میگم اره دیگه تو این خونه پوسیدم امروز میخوام برم ازش بپرسم میتونم برم بیرون رفتم پایین در اتاق تهیونگ رو زدم گفت بیا تو ا.ت:میشه برم بیرون توروخدا ب خدا همین جام فقط تهیونگ:نخیر نمیشه الانم برو گمشو بیرون ا.ت:باشه وقتی بهم گفت برو گمشو بهم برخورد اعضا رفته بودن بیرون خونه نبودن فقط تهیونگ خونه بود اونم بعد چند دقیقه دیدم خوابیده رو مبل رفتم بالا اصلا ارایش نکردم ی لباس پوشیده هم پوشیدم لباسی ک ا.ت پوشید یواشکی داشتم میرفتم ک برم سمت ماشینک دیدم اعضا دارن میان تو عمارت سریع قایم شدم یجا ک نمیبنن منو بعد چند دقیقه رفتن رفتم بیرون یکم از عمارت دور شدم رسیدم  ب ی کافه رفتم نشستم اونجا و ی قهوه خوردم و داشتم قدم میزدماز زبون تهیونگ:بیدار شدم اعضا اومده بودن بهشون گفتم ا.ت رو ندیدن گفتن ن رفتم سمت اتاقش دیدم تو اتاق نیست همه جارو گشتم رفتم دوربینا رو چک کردم دیدم رفته بیرون سریع رفتم بیرون دیدم داره از ی کافه میاد بیرون رفتم دستشو کشیدم  گفتم اینجا چیکار میکنی (با داد)از زبون ا.ت:داشتم از کافه میومدم بیرون ک تهیونگ رو دیدم اومد بازوم رو گرفت زورش خیلی زیاد بود دردم گرفت گفت:اینجا چیکار میکنی تا اومدم بهش بگم چیشد گرفتم انداختم تو ماشین نزاشت اصلا حرف بزنم ب عمارت ک رسیدم دوباره بازوم رو گرفت  بردم انداخت تو ی اتاق سرد و تاریک تهیونگ:دو سه ساعت اینجا میمونی تا دیگه از این کارا نکنی  هرچی در زدم جواب نمیداد نفهمیدم چی شد چشمام سیاهی رفت از زبون تهیونگ:رفتم انداختمش تو اتاق شکنجه گفتم:دو سه ساعت اینجا میمونی تا دیگه از این کارا نکنی خیلی تقلا کرد ک بیارمش بیرون رفتم پایین اعضا گفتن چیشده چرا اینجوری کردی داد زدم همه ساکت رفتم داخل دفترم نشسته بودم روی صندلی حدود چهار ساعت بود ک اونجا بود ب کوک گفتم برو از اتاق بیارش بیرون کوک رفت بالا بعد چند دقیقه داد زد رئیس رفتم بالا دیدم رنگش کپ گچ شده کوک رفت ب دکتر گفت بیاد دکتر گفت اب زیادی ازش رفته ولی خب چند تا سرم ک بهش بزنم خوب میشه دورشو خلوت کنید از کارم پیشیمون بودم دکتر گفت میتونید برین پیشش گفتم ممنون میتونی بری رفتم د نشستم‌رو بروش رو مبل بعد یک ساعت بیدار شد گفتم خوبی تا منو دید هول کرد رفت  عقب گفت کاریم‌نداشته باش بخدا کاری نکردم از زبون ا.ت:بیدار شدم دیدم رو تختم تهیونگ داشت نگام میکرد ازش میترسیدم بهم گفت خوبی بهش گفتم کاریم نداشته باش بخدا کاری نکردم تهیونگ:نگران نباش کاریت ندارم براچی رفتی تنها بیرون گفتم:یعنی چی خب یعنی اگه چون زن ی مافیای بزرگ‌کرم نباید تنها برم بیرون تو اصن میدونی من چقد درد  می کشم تو هیچی نمیدونی ی بچه انداختی رو گردن من بعدم محل نمیدی فقط وقتی کار داشته باشی باهم مهربونی تهیونگ:ن ا.ت اینجوری نیست ا.ت:برو بیرون نمیخوام ببینمت (با داد) تهیونگ رفت بیرون حالم خوب نبود بعد چند دقیقه بیهوش شدم از زبون تهیونگ:ا.ت بهم گفت برم بیرون رفتم بیرون حالم بد بود یعنی انقد من بدم اما خب کار اونم اشتباه بود دیگه نباید تنها میرفت بیرون ب حرف هایی ک میزد فک میکردم همینجور داشتم فک میکردم ک پدرم زنگ زد تهیونگ:سلام پدر تهیونگ:سلام تهیونگ ی مهمونی گرفتم امروز ساعت شش شروع میشه بخاطر بچه دار شدن تو امروز ساعت شش میبینمت خدافظ نزاشت حرف بزنم رفتم در اتاق ا.ت رو زدم جواب نداد بیدارش کردم گفتم میشه بیدار شی گفت چیکارم داری از زبون ا.ت:خوابیده بودم ک تهیونگ بهم‌گفت میشه بیدار شی گفتم چیکارم داری گفت پدرم زنگ زد گفت امروز ساعت شش ی جشن گرفته باید حتما بریم اولش مخالفت کردم اما میخواستم ب پدر تهیونگ بگم ک با من چیکار کرده گفتم باشه بهم گفت لباساتو بپوش تا بریم لباس بخریم لباسی ک ا.ت پوشید لباسامو پوشیدم رفتیم اونجا  تهیونگ:هر کدومو میخوای بردار ی لباس ابی بود گفتم من اینو میخوام تهیونگ ایی این زشته لباسی ک تهیونگگفت زشته تهیونگ: این لباس سبزه رو بردار این خوشگله گفتم‌باشه میشه این چندتا لباس کوتاه هارم بردارم توروخدا گفت باشه لباسی ک تهیونگ گفت بردار رسیدیم‌عمارت اعضا گفتن سلام بهتری اصلا بهشون محل ندادم ب تهیونگم محل ندادم رفتم بالا گرفتم‌خوابیدم از زبون تهیونگ :رسیدم عمارت اعضا سلام کردن ب ا.ت اما ن محل ب من داد ن ب اعضا و عصبانی رفت بالا جین :این خانم نق نقو چشه چرا محل نمیده ته:نمیدونم چشه تو ماشینم اعصبانی بود شوگا:شاید بخاطر اون کارت ته:نمیدونم رفتم بالا دیدم خوابیده خیلی ناز بود لباساشو گذاشتم تو کمد اومدم بیرون نشستم رو مبل و سرمو کردم تو گوشی یهو دیدم دارن در میزنن یهو نادیا اومد تو (بچه ها نادیا ی دختره ای ک خیلی مغروره و عاشق تهیونگ هست و تهیونگ ازش متنفره )دیدم داره جیغ جیغ میکنه گفتم اروم باش همسرم خوابیده نادیا:همسرت من باید همسرت باشم ته:برو گمشو بیرون برداشتم بیرونش کردم و گفتم اینو نزارین اینجا بمونه چند دقیقه بعد ا.ت اومد بیرون از زبون ا.ت:دیدم ی دختره اومده تهیونگ بهش میگه نادیا برداشت بیرونش کرد رفتم جلو اصلا بهش محل ندادم رفتم تو اشپز خونه ی شیر توت خوردم بعد اصلا ب حرف تهیونگ اهمیت ندادم  رفتم لباس پوشیدم برم بیرون تهیونگ:کجا میخوای بری ا.ت:کاری داری میخوام برم لوازم ارایش بخرم ته:منم میام ا.ت:نمیخوام میخوام تنها برم بعدم زدم بیرون تهیونگ داشت دنبالم میومد گفتم دنبالم نیا(با داد) از زبون تهیونگ رفتم بالا دیدم ا.ت داره لباس میپوشه (حالا همین چیز هایی ک ا.ت گفت)رفتم تو خونه شوگا:این چرا اینجوری شده انگار ن انگار ما مافیا هستیم با ما اینجوری حرف میزنه ته:شوگا خفه شوو(با داد و عرض معذرت)رفتم تو اتاق درو بستم   همین جور نشستع بودم ک از زبون ا.ت:لوازم ارایش هامو خریدم بعدم اومدم خونه نامجون:سلام خوبی نامجون باهام خیبی خوب بود بهش گفتم سلام مرسی تو خوبی بعدم تهیونگ اومد سمتم گفت چرا انقد دیر اومدی محلش ندادم رفتم بالا جین :حاجی ندیده بودم کسی با رئیس اینشکلی حرف بزنه مونده بودم رفتم تو اتاق گفتم اماده شو باید بریم خونه پدرم محل نداد بعد چند دقیقه اومد بیرون اما...............................</description>
                <category>لیا</category>
                <author>لیا</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 14:29:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق تصادفی پارت سوم(تهیونگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14496375/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85%D8%AA%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF-ekkmhi4mlvgo</link>
                <description>....از زبان تهیونگ:رفتم حیاط دکتر رو دیدم دکتر:سلام رئیس خواستم بگم میتونم همسرتون رو معاینه کنم تهیونگ:بله اما چرا دکتر:بهتون میگم من و دکتر رفتیم بالا رفتیم با دکتر تو اتاق ا.ت نشسته بود روی تخت تا دید ماییم بلند شد گفت سلام چیشده از زبان ا.ت نشسته بودم با دوستم میا حرف میزدم ک بهو در باز شد تهیونگ و دکتر بود گفتم سلام چیشده تهیونگ:چیزی نیست دکتر میخواد معاینت کنه گفتم باشه تهیونگ نشست رو مبل و دکتر ب من گفت ک بخوابم روی تخت وقتی خوابیدم دست ب قلبم ک میزد درد میگرفت گفتم:دکتر وقتی دست ب قلبم میزنید درد میگیره یدفعه تهیونگ اومد سمتم گفت چرا درد میگیره و سوال پیچ ورد دکتر دکتر گفت چیزی نیست بخاطر تشکیل بچه هست چیزی نیست از زبون تهیونگ:دکتر گفت چیزی نیست خیالم راحت شد داشتم سکته میکردم  دکتر بهم گفت میشه تنها صبحت کنیم بردم بیرون از زبون ا.ت:دکتر ب تهیونگ گفت میشه بیرو صبحت کنیم با تهیونگ رفت بیرون وقتی تهیونگ اومد یکم اشفته بود بهش گفتم چیشده گفت چیزی نشده بعد بهش گفتم دوستم میا میخواد ببینه منو میشه ی دو سه ساعت برم باهاش بریون تهیونگ:من خونه نیستم باید برم بیرون گفتم خب تو نیا بخدا مواظب هستم لطفا بزار تهیونگ گفت باشه ولی زود برگرد گفتم باشه گفت من دیگه باید برم مواظب خودت باش بعد چند دقیقه تهیونگ و اعضا رفتن منم رفتم ی لباس باز پوشیدم چون میا گفت کراشش گفته میا بیاد بار برا همین ب منم گفت ک برم ی ارایشم کردم و کیفی ک تهیونگ برام هدیه خریده بود رو انداختم رفتم ب ادرسی ک میا گفته بودلباسی ک ا.ت پوشیده حالا میتونید ساپرت رو در نظر میا ی لباس موشیده بود تقریبا همه جاش باز بود ب سمت بار حرکت کردیم رسیدیم اونجا دست خودم نبود چندتا لیوان سوجو رو باهم خوردم کاملا مست بودم بعد ی پسر بهم پیشنهاد رقص داد منم قبول کردم داشتیم باهام میرقصیدیماز زبون تهیونگ:یک ساعت بود ک اومده بودیم خونه و ا.ت هنوز نیومده بود رفتم بالا بینم کیفی ک براش خریدم رو دستش کرده یا ن دیرم اره سریع رفتم سر لب تابم و جی پی اس ک بهش وصل کرده بودم رو دیدم ا.ت رفته بود بار ی داد زدم و گفتم کیم ا.تتتت پسرا اومدن اتاقم گفتن چی شده گفتم ا.ت رفته بار پسرا گفتن چی سریع رفتم پایین سوار ماشین شدم و ب سریع ترین حالت ممکن رسیدم اونجا رفتم جلو دیدم ا.ت با لباس خیلی باز داره با ی پسره میرقصه رفتم ی دونه زدم تو گوش پسره و ا.ت رو از اونجا اوردم بیرون وقتی رسیدیم دم ماشین خوابش برده بود دکتر گفته بود تو حالت مستی نزارین بخوابه هرچی تقلا کردم بیدارش کنم نشد سریع رسیدم ب عمارت و ا.ت رو بقل کردم و داد زدم ب اون دکتر بگو بیاد و ا.ت رو بردم روی تخت گذاشتم دکتر اومد گفت بهتون گفته بودم تو حالت مستی نزارین بخوابه دکتر معلوم نبود داشت چیکار میکرد هعی سوزن میکرد تو دستش بعد یک ساعت گفت خطر از بیخ گوششون رد شد مراقب باشید بعد رفت ب ا.ت کلی سرم و سیم وصل کرده بود بعد از ۲ ساعت ا.ت بیدار شد  سریع رفتم سمتش گفتم خوبی براچی رفته بودی بار گفته بودم وقتی خودم هستم فقط این لباس هارو بپوش ن وقتی تنهایی مبخوای بری بار اون کی بود داشتی باهاش میرقصیدی همین جور ک داشتم بهش چیز میگفتم یهو چسماشو بست رفتم بیرون گفتم ب دکتر بگین سریع بیاد دست خودم نبود داشتم گریه میکردم دکتر اومد گفت برین بیرون منو بیرون کرد بعد نیم ساعت گفت بهش اکسیژن وصل کردم اینجوری نمیشه حالش خیلی بده باید بره بیمارستان سریع زمش کنار و بقلش کردم گذاشتمش تو ماشین و بردمش بیمارستان همینجور داشتم اشک میریختم ک دکتر اومد گفت چیزی نیست قط تا چند ساعت تهت مراقبت باشن خوب میشین بعد گفت اتاق ۴۵۶ هستن گفتم مرسی سریع رفتم سمت اتاق با دید چیز هایی ک ب شکم و قلبش وصل کرده بودن قلبم انگار لشک ریخت رفتپ پیشش گفتم برا چی همچین لباسی رو پوشیدی بودی و رفته بودی بار گفت میا اهممم کشوندم میش اون پسره اهمممم از زبون ا.ت:بیدار شدم دیدم تو بیمارستانم ی عالمه چیز بهم وصله دیدم تهیونگ اونجاست اومد تو همه چیزو واسش گفتم حالم اصلا خوب نبود قلبم توش تیر میکشید ولی بروز ندادم بعد تهیونگ خوابش برده بود ی نیم ساعتی بود توی قلبم انگار سیخ فرو کردن ی جیغ بلند کشیدم ک تهیونگ بیدار شد گفت خوبی چیشده همینجور داشتم گریه میکردم دکتر اومد تو تهیونگ بیرون کرد داشت ب قلبم چیز وصل میکرد نفهمیدم چیشد خوابم برد از زبون تهیونگ:خوابیدا بودم ک ا.ت ی جیغ بلند کشید بهش .فتم خوبی چیشده دکتر سریع اومد بیرونم کرد و بعد نیم ساعت اومد بیرون گفت نباید بزارین بهش فشار بیاد با تا چند وقت استراحت متعلق باشند گفت میتونید الان هم ببریدش رفتم تو دیدم خوبه بغلش کردم گذاشتمش تو ماشین و رفتم تو خونه وقتی رسیدم همه پسرا دورم جمع شدن و گفتن چیشد حالش خوبه سرمو ب معنی اره تکون دادم و بردم گذاشتمش تو اتاق رفتم بغلش دراز کشیدم چشماشو باز کردم گفتم بهتره گفت اره گفتم بگیر بخواب باید تا چند وقت استراحت متعلق باشی گفت اه بعد چشماشو بست خیلی خسته بودم بغلش کردم و خوابیدم یهو بیدار شدم دیدم نیستش  سریع رفتم پایین دیدم داره گیم بازی میکنه گفتم اینجایی گفت اره  رفتم بعلش نشستم دیدم رو پاش جای سوزنه گفتم این چیه رو پات ا.ت :چی ب خدا نمیدونم سریع گفتم ب جیهوپ دکتر رو بیاره دکتر اومد گفت چیزی نیست امپول بیهوش کنندس چیز مهمی نیس  گفتم ممنون میتونی بری  ا.ت من خوابم میاد میرم بخوابم گفتم منم میاد بعد رفتیم بالا باهم رو ی تخت   ی بوسه ده دقیقه ای داشتیم بعد دوباره شروع کردیم ا.ت نفس کم اورد بعدش بغلش کردم و خوابیدیم ...... </description>
                <category>لیا</category>
                <author>لیا</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 03:23:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد جونگکوک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14496375/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AC%D9%88%D9%86%DA%AF%DA%A9%D9%88%DA%A9-iuayjhnetvcz</link>
                <description>در سال ۱۹۹۷ یک سپتامبر یک جنتلمن در بوسان بدنیا اومد تولدت مبارک جئونم امید وارم اندازه زیبایی چشمات خوشحال باشی تو ب من یاد دادی اعتماد ب نفس پیدا کنم ب خودم امید داشته باشم تو بی نقص هستی جوری ک حتی خدا هم نمیتونه تورو توصیف کنه لحظه شماری اینکه تو و بقیه اعضارو ببینم شبا نمیزاره بخوابم تودلدت مبارک مستر جئون جونگ کوک💕🎀🙂سنی توکا هامیدا جونگکوک شی🙂💗</description>
                <category>لیا</category>
                <author>لیا</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 01:57:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق تصادفی پارت دوم(تهیونگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14496375/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-jeiy36klon5x</link>
                <description>حرفی ندارماز زبون ا.ت:بیدار شدم رو ی اتاق باکلاس بودم نمیدونم چرا ولی ترسیدم و جیغ کشیدم ی دفعه هفت نفر اومدن تو اون پسره ک اومد گرفتم گفت :جاسوس ک نیستی ب قیافتم نمیخوره خلاف کار باشی منم تهیونگم رئیس اینجا باید رئیس صدام کنی تا چند وقتم مهمون مایی بعدم رفت بعد اون شیشتا خودشون رو معرفی کردن اونا اخلاقشون خیلی خوب بود یکروز بود ک من اینجا بودم و خیلی حالم بعد بود چون حوصلم سر رفته بود از زبان تهیونگ:داشتم تو دفتر ب لب تابم ور میرفتم ک بابام زنگ زد تهیونگ:سلام با تهیونگ:سلام تهیونگ بیین ی چیز بهت میگم تو باید ازدواج کنی اگه نکنی با دختر عمت باید ازدواج میکنی فهمیدی تهیونگ:اما من نمیخوام ازدواج کنم بابا تهیونگ اجباری منتظرم بیینم چ کسیو انتخاب میکنی زنگت میزنم خدافظ  وای الان وقت این کار بود اخه من کیو پیدا کنم ک یدفعه ا.ت اومد تو سرم فوقش یک ماه باهمیم بعد طلاقش میدم ب کوک گفتم بره دختره رو بیارا از زبون ا.ت:داشتم با گوشیم ور میرفتم ک کوک اومد تو اتاق گفتم بله کاری داشتی کوک:رئیس کارت داره برو پایین رفتم پایین در زدم گفت بیا تو تهیونگ:تو باید تا یک ماه زن من باشی بعدن طلاقت میدم ا.ت:اما من تهیونگ:اما نداره امروز ساعت ۴ میریم ک ی لباس بخریم واسه جشن پدرمم میاد اون جشن ا.ت باشه اخه چرا من باید ازدواج کنم با این درسته جذابه ولی اخه هعی ا.ت چیزی ک شده کاریشم نمیشه کرد فوقش یک ماه دیگه از زبان راوی:تهیونگ رفت ب اتاق ا.ت و گفت اماده بشه باهم رفتن تو ی سالن ک پر از لباس مجلسی بود تهیونگ این خوبه اینو بردار ا.ت:اخه ..... باشه  لباسرو خریدن و رفتن ک ب خوابن لباسی ک تهیونگ انتخاب کردفردا شب از زبون ا.ت:لباسم رو پوسیدم و رفتم پایین دیدم پر از مافیاست اونجا رفتم پایین تهیونگ اومد دستمو گرفت و بردم ب مهمونا معرفی کردم منم جوابشون رو میدادم بعد پدر تهیونگ اومد گفت به به چ عروس قشنگی دارن من . من لبخند زدم نصف شب شد همه رفتن تهیونگ بهم گفت از این ب بعد تو اتاق ۴۰۸ میخوابی گفتم اوک از زبون تهیونگ:داشتم میرفتم برم تو اتاق کارم ک پدرم گفت :کجا میری نمیری پیش ا.ت گفتم:پدر من کار دارم الان نمیتونم پدر تهیونگ:وا یعنی چی همه شب اول... یعنی چی گفتم باشه رفتم تو اتاقم دیدم صدا اب میاد رفتم لباسمو عوض کردم و نشستم رو تخت و با گوشیم کار کردم بعد اومد بیرون از زبون ا.ت:رفتم حموم وقتی اومدم بیرون دیدم تهیونگ نشسته رو تخت گفتم:یاااا اینجا  چیکار میکنی گفت :پدرم امشب اینجا میخواباید پیش هم بخوابیم میخواستم داد بزنم ولی نمیشد دیگه باباش اینجا بود لباسا مو پوشیدم لباس هایی ک تو خونه ای خریده بودم خیلی باز بود برا همین تهیونگ خیلی نگاه میکرد رفتم ی قرص خواب خوردم و خوابیدم تو خواب هعی حس میکردم سوزش دارم و ی چیزی رومه ولی اهمیت ندادم تا صبح این سوزش روم بودم ولی اهمیت ندادم صبح ک بیار شدم تهیونگ بغلم کرده بود تو بغلش حس ارامش داشتم برا همین اهمیت ندادم و خوابیدم بعد چند دقیقه بیدار شد  خودمو زدم ب خوابی  بغلم کرد سفت تر چشمامو باز کردم ولم کرد گفت بیدار شدی گفتم اره پاشدم برم ک صورتمو بشورم باهام درد میکرد ی نگاه ب تهیونگ انداختم و چهرمو اعصبانی کردم و بعد محلش ندادم رفتم پایین صبحانه خوردیم حالم اصلا خوب نبود هعی سرم گیج میرفت و چشمام سیاهی میرفت بعد دیگه نفهمیدم چی شد از زبون تهیونگ:داشتم میرفتم سمت دفترم ک دیدم ا.ت افتاد رو زمین سریع بغلش کردم بردمش تو اتاق داد زدم دکترو بیارین پسرا با دکتر اومدن دکتر گفت میشه برین بیرون بعد چند دقیقه دکتر اومد بیرون گفت تبریک میگم همسرتون باردارن مونده بودم دکتر گفت من میشه با شما خصوصی حرف بزنم پسرا رفتن پایین دکتر :ب همسرتون نباید استرس وارد کنین و تو جا های تنگ بزاریدشون چون تنگی نفس دارن و مراقبشون هم باشید من باید برم تبریک میگم دکتر رفت رفتم نشستم رو تخت و ا.ت رو نگاه کردم بعد از یک ساعت بیاد شد جریانو بهش گفتم نشست گریه کرد گفت من نمیتونم بچه نگه دارم گفتم نگران نباش من پیشتم بغلش کردم و گفتم نگران نباش دیدم خوابش برده منم بغلش کردم و خوابیدم فردا صبح داشتم تو حیاط راه میرفتم ک دکتر رو دیدم گفت ....اقا دستام نابودشد بقیش رو شاید فردا یا شاید دو سه ساعت دیگه مینویسم</description>
                <category>لیا</category>
                <author>لیا</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 01:14:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق تصادفی پارت یک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14496375/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-mo5qec2lccua</link>
                <description>سلام من میخوام ی داستان از تهیونگ بنویسم امید وارم خوشتون بیاد البته اگه اصن کسی ببینه  من عاشق نویسندگی هستم برا همین رمان مینویسماین قیافه ا.ت هستخب اول از همه بگم اسم شما ا.ت هست و ۲۰ سالتونه از زبون ا.ت:صبح پاشدم ک دنبال کار بگردم (ی نکته بگم ا.ت تو ی شرکت کار میکرد ک اون شرکت ورشکست شد و خب دیگه فاخ دیگه بعدم ا.ت با پولی از اون شرکت در اورد تو بالا شهر ی خونه خرید و اینم بگم‌مادر پدر ا.ت فوت شدن)رفتم لباسامو پوشیدم و ی شیر توت خوردم و رفتم بیرون بعد چند دقیقه هفتا پسر خوشتیپ رو دیدم ی پسره اونجا بود انگار رئیس شون بود باهم چشم تو چشم شدیم من سریع دویدم ک داشتم میدوید از زبان تهیونگ:امروز با پسرا داشتیم میرفتیم خونه سوهو(سوهو طراح اسلحه های خصوصی اعضا هست)دیدم ی دختره اونجا وایستاده واقعا خوشگل بود باهم چشم تو چشم شدیم ب پسرا گفتم شما برین من میام رفتم سمتش گرفتمش ا.ت:توروخدا ولم کن من کاری نکردم تهیونگ:اها پس کاری نکردی بگو داشتی اینجا چیکار میکردی همین جور ک داشت حرف میزد دستمال بیهوش کننده رو گذاشتم روی دهنش بیهوش شد بغلش کردم  داشتم میرفتم سمت ماشین ک پسرا اومدن تهیونگ:کارتون تموم شد کوک:اره این کیه تهیونگ:نمیدونم فک کنم جاسوس باشه رفتیم تو ماشین جیمین:بچها این جارو ببین رو دستبندش نوشته کیم ا.ت اما کیم ا.ت تو اسامی جاسوس ها نبود تهیونگ:عه راست میگی عا رسیدیم عمارت ب کوک گفتم بره دختره رو بزاره تو ی اتاق ها کوک رفت گذاشتش تو اتاق بعدم اعضا رفتن سر کارشون منم داشتم تو دفترم کار میکردمخب جای حساس کات نکردم همین الان هم پارت بعدو مینویسم و میزارم چون خیلی دوست دارم بنویسم </description>
                <category>لیا</category>
                <author>لیا</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 00:39:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>