<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پریمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14556378</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:01:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>پریمان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14556378</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تقدیم به دختری که توی قلبش خونه دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14556378/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-xdhdvvufrmvi</link>
                <description>از وقتی که اومدم دانشگاه شرایط رابطمون کلا عوض شده یجورایی انگار خودش رو مثل یک موجود زنده با شرایط وفق میده. این حس که دارم از اتاقی که توش دوست داشتن و دوست داشته شدن رو تجربه کردم چه شب هایی که دل میدادم و دل میگرفتم و خاطرات خوبی را تجربه کردم. دانشگاه و محیط خوابگاه هم که معرف حضور هست چقدر سخته مخصوصا بعد از مدت طولانی که با خانواده باشی و به بودن اونها عادت کنی توی این شرایط که انقدر سختی و فشار درس و امتحان و خوابگاه روی من بود این تو بودی که وضعیت رو واسم تبدیل به بهترین روزای زندگیم کردی با بودنت و درک کردنت و حمایت کردنت.انگار میدونستی دقیقا به چی نیاز دارم و همونو بهم میدادی و من از بودنت در این شرایط بسیار سپاسگزارم و واقعا توی دوری از خانواده نیاز به محبت دارم و تو این محبت رو به بهترین شکل و مقدس ترین شکل به من دادی دوست دارم :)🤍</description>
                <category>پریمان</category>
                <author>پریمان</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 23:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم به نزدیک‌ترین آدمِ زندگی‌ام، در عینِ دوری…</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14556378/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-daglpcoahpf6</link>
                <description>دیشب یکی از بهترین شب‌های زندگی‌ام بود؛ شبی که در خاطرات دو دهه زندگی‌ام بسیار کمیاب است. حسی که به من دست داد، مانند بادی خنک در ریه‌هایم وزید و قلبم‌ را صفا داد.بهترین و مناسب‌ترین فیلمی که می‌توانستیم با هم حسش کنیم را برگزیدی و دوباره سلیقه‌ی بی‌نظیرت را به رخ کشیدی.شنیدن صدای زیبایت در میان سکانس‌های فیلم و حرف زدن درباره‌اش، مانند پیدا کردن مرواریدی در دل صدف بود.در طی روند داستان فیلم، من بارها و بارها تو را در موقعیت‌های مشابهی که رخ می‌داد تصور می‌کردم و در دلم هزار بار قربان صدقه‌ات می‌رفتم.با هر بوسه در فیلم، من تو را در قلبم هزاران بار بوسیدم و به آغوش کشیدم.ممنونم؛ به خاطر پدیدار کردن حس‌هایی که حتی از احتمال حضورشان در وجودم بی‌اطلاع بودم، چه برسد به ظهورشان.</description>
                <category>پریمان</category>
                <author>پریمان</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 23:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم به مهم‌ترین آدم زندگیم…</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14556378/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-snq9zutyi7fa</link>
                <description>چند روز پیش یکی از هولناک‌ترین روزهای زندگیم بود؛ روزی که در تاریخِ عمرم اصلاً قابل وصف نیست. آن روز تنها تصور اینکه تو را در کنار خود ندارم، چنان عذابم می‌داد که انگار بند بندِ وجودم در آتش می‌سوخت. از حال و روزم نگویم که خودت دیدی احوالم چه بود.در آن آشفتگی، از کرده‌ی خود به‌شدت پشیمان بودم؛ تا جایی که به خودم می‌گفتم هر بلایی سرم بیاید حق است.در میان تپش قلب و لرزش دستانم، صدای موسیقی ملایمی شنیدم که به گوشم آشنا می‌آمد. دریافتم صدای زنگ تلفنم است و اسم «دردانه دخترم» روی صفحه گوشی نقش بسته است.با سرعت پاسخ دادم. صدای نگران، خشمگین و ناراحتش را می‌توانستم حس کنم. منِ نادان خاطرش را آزرده بودم و در آن لحظه هزاران بار بر خودم لعنت فرستادم و عهد کردم هرگز دیگر چنین نکنم؛ چرا که آن ترس از دست دادن، از هر مجازاتی برایم سنگین‌تر بود.صدای نگرانش را شنیدم که حالم را می‌پرسید. باورم نمی‌شد… من باعث آزار او شده بودم، اما آن فرشته‌ی مهربان نگران حال منِ بیچاره بود! :)با صدایش آرام شدم؛ گویی آبی بود بر آتش قلبم. اما هنوز زیر خاکسترِ وجودم از شرمِ این خطاکاری می‌سوختم؛ سوختنی که با کمال میل پذیرفتمش، چرا که تاوانِ اشتباهم بود.شب شد و آن شعله‌ی زیر خاکستر، با هجوم افکارم دوباره گر گرفت. معتاد و محتاج صدای گرم و مهربانش بودم. اولین کلمه‌ای که شنیدم، مثل آب یخی بود بر جانِ بی‌قرارم. لحن صدایش برایم لالایی بود؛ با هر کلمه‌اش در دل قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم.آن لحظه چنان جانم برایش در می‌رفت که شنیدنِ صدایش برایم طعم آغوشش را داشت. آن شب گذشت، اما خاطرش هرگز از این قلب عاشق و دردمند پاک نخواهد شد.دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.</description>
                <category>پریمان</category>
                <author>پریمان</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 23:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهانه بیدار شدن هر روزم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14556378/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85-edxidaevxard</link>
                <description>با نهایت احترام؛ تقدیم به لجبازترین دخترِ دنیا…در مقابلِ هنرِ کتابتِ تو درمانده‌ام؛ اما برای عریان کردنِ خلوصِ عشقم، دستی بر گوشه‌وکنارِ این ذهنِ دردمند و عاجز می‌کشم. همان ذهنی که آثارِ حضورِ تو در آن رخنه کرده و شکافی عیان ساخته است؛ شکافی که شکوهِ نوری که از آن می‌گذرد، هر چشمی را کور می‌کند، چرا که هیچ‌کس تاب و توانِ تماشایِ وجودِ زیبنده‌ی تو را در کنارِ من ندارد.رشته‌ی کلام رسید به حضورت در ذهن… اما ردپای این حضور تنها در ذهنِ من نیست. تو در تک‌تکِ ثانیه‌های تپشِ قلبم حضور داری؛ در تک‌تکِ قطراتِ خونی که خودت در بدنم به جریان می‌اندازی.چه شیرین است انتظار برای ظهورت در تلاطمِ دریایِ آغوشم. جایی که قوانینش با تمامِ عالمِ طبیعت متفاوت‌ است و تمامِ قوانینِ بشریت را نقض می‌کند؛ ما با غرق شدن در این آغوش، چنان زندگی می‌یابیم که این غرقِگی، از نفس کشیدن هم برایمان مهم‌تر می‌شود.با بوسه زدن بر چشمانِ مقدست، گویی در حالِ عبادتم. مطمئناً اگر این جهان خالقی حکیم داشته باشد، به خاطرِ این عبادت مرا در بهترین جایِ بهشت قرار خواهد داد. با نوازشِ ملایمِ آن انحنای درمند پیکرت، و چشیدن زوجِ دردمندِ دیگرش، روحم همنشینِ ستارگان می‌شود.برای بودنت باید هزاران بوسه بر دستانت زد و نبودنت، جهانم را در اضمحلال فرو می‌برد. آمدی… و شدی جهانم!</description>
                <category>پریمان</category>
                <author>پریمان</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 22:52:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>