<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mary20031112</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14703454</link>
        <description>این اولین باره که همه منو دوست دارن !</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4573544/avatar/mgE5yA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mary20031112</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14703454</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تفاوت عقايد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14703454/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D9%8A%D8%AF-a9icbv2lannq</link>
                <description>عقیده برای هر آدمی، مثل کفش پای خودشه. من سایز ۴۰می‌پوشم، تو سایز ۳۸عه. اگه من بیام به زور پام رو بکنم تو کفش تو، هم پام درد می‌گیره، هم کفشت پاره میشه. این یعنی چی؟ یعنی درک من از دنیا، بر اساس سایز پای خودمه و تجربه‌هایی که تو پوست و استخونم جا خوش کردن.تو میای میگی: «نه، اینجوری نیست! همه باید مثل من فکر کنن، چون حق با منه.» ولی آخه جان من، کی گفته که حق یه خط مستقیمه که فقط تو اون راهی؟ دنیا یه کوه برفه؛ من از این طرفش می‌نگرم و می‌بینم سفیده، تو از اون طرفش می‌نگری و می‌بینی آفتابیه. کدوممون دروغ می‌گیم؟ هیچ‌کدوم. هر کدوم داریم چیزی رو میگیم که چشممون دیده.مشکل اصلی اینجاست که بعضی‌ها فکر می‌کنن مغز انسان‌ها مثل یه هارد دیسک خالیه که باید فقط اطلاعات اون‌ها رو کپی کنه. اگه کسی اومد با منطق و مدرک حرف زد، نشونه ضعف نیست، نشونه اینه که داره زاویه دید جدیدی رو بهت نشون میده. ولی متاسفانه بعضی‌ها، گوش‌هاشون رو با «حق با منه» قفل کردن.وقتی میای با دلیل و مدرک حرف می‌زنی، اون‌ها نه اینکه حرفت رو بشنون، یه دیوار آجری دور خودشون می‌کشن. انگار نه انگار. براشون مهم نیست حرفت چقدر اصولیه؛ مهم اینه که حرفِ «اون» نیست. اگه بگی عقیده تو درسته ولی مال منم درسته، بازم میشنن و میگن: «نه، تو اشتباه می‌کنی چون داری چیزی رو میگی که از نظر من درست نیست.» انگار فقط اونا گواهینامه رانندگیِ تفکر رو دارن و بقیه باید توی صندلی عقب بشینن و ساکت باشن. اونا درک نمی‌کنن که «تعدد آراء»، یعنی زیبایی دنیا. اگه همه ما مثل هم فکر می‌کردیم، شبیه ربات‌هایی می‌شدیم که از یک خط تولید خارج شدن، نه انسان‌هایی که احساس و عقل دارن.پس بهتره به جای اینکه خودت رو خسته کنی و بخوای به کسی که خودشو به نفهمی زده چیزی رو بفهمونی، بذاری همونطور که هست، با همون عینک دودیِ خودش به دنیا نگاه کنه. تو مسیر خودت رو ادامه بده. تو که می‌دونی دنیا فقط یه رنگ نداره، چه برسه به یه عقیده. مهم اینه که تو خودت باشی و احترامِ رنگ‌های دیگه رو هم نگه داری، حتی اگه اونا نخوان رنگ تو رو ببینن.***</description>
                <category>Mary20031112</category>
                <author>Mary20031112</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 13:28:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکلیف من چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14703454/%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81-%D9%85%D9%86-%DA%86%DB%8C%D9%87-w9amh7x2r1sl</link>
                <description>خیلی وقت‌ها حس می‌کنم انگار یه پازلِ گم‌شده‌ام که با زور می‌خوان بذارنش توی جایی که اصلاً بهش نمی‌خوره. یه موقعه هایی می‌شینم و به این خونه، به این آدم‌ها و به این شرایطی که توش گیر افتادم نگاه می‌کنم و یه صدای تو دلم داد می‌زنه: «اینجا جایِ تو نیست!» انگار من یه نهالِ حساس و ظریف‌ام که اشتباهی کاشتنش وسطِ یه بیابونِ خشک و پر از خار، نه خاینجا لایقِ ریشه‌های منه، نه آبِ اینجا و نه حتی آفتاب سوزانش.همش با خودم فکر می‌کنم: «خدایا، من لایقِ یه باغچه‌ی قشنگ، یه هوایِ تمیز و یه دستِ مهربون نبودم؟ چرا باید اینجا تمامِ تلاشم رو بکنم فقط برای اینکه زنده بمونم، در حالی که بقیه دارن تو بهترین شرایط رشد می‌کنن و گل می‌دن؟»و اون مقایسه‌ها... وای که مقایسه چه آتیشِ بی‌نظیره. وقتی می‌بینم کسایی که هم‌سن و سالِ منن، تو بهترین شرایط بزرگ شدن و کمبودی تو زندگیشون نداشتن و با حمایت کامل از سمت خانواده شون با دو برابر سرعت به اهداف شون میرسن و دارن از زندگی «می‌خورن» و لذت می‌برن، و من درحالی ‌که دارم درجا میزنم و سختی‌ های این دنیای لعنتی رو «هضم» می‌کنم. اونا تو اقیانوسِ آرام و شیرین شناورن، من قایقِ کاغذی پاره‌ای‌ام که وسطِ طوفانِ دریاچه‌ی شوره‌زار گیر افتاده‌ام و هر لحظه ممکنه غرق بشم. این حسِ تفاوت، فقط یه حسِ ساده‌ی حسادت نیست؛ یه حسِ «حقارت» و «ناچیزی»ه که تهِ رگ‌هام می‌لرزه و خونم رو به جوش می‌اره.توی این شرایط همچو من ، یه عده‌ای فقط می‌شینن و گریه می‌کنن و می‌گن چرا زندگیم اینجوریه؟ و یه عده‌ی دیگه هم بلند می‌شن و میگن باید تغییر کنم، و به هر دری میزنن که فقط از چیزی که هستن فاصله بگیرن و اونقدر شجاع هستن که بدون نگاه کردن به پشت سرشون خیلی چیزا رو رها کننو اما من... من وسطِ این‌ها گیر کردم. نه اون قدر بی‌تفاوم که فقط ساکت بشم و تسلیم بشم، و نه اون قدر قوی و پرانرژی که بتونم کوه رو جابجا کنم.تکلیفِ من با خودم اینکه یه «اسیرِ آگاه»م. می‌فهمم که جایِ من اینجا نیست، می‌فهمم که لایقِ بهترین‌ها بودم و هستم، ولی پام به سنگ‌های تیزِ واقعیت گیر کرده. نه اون‌قدر می‌ترسم که فقط ساکت بشم، و نه اون‌قدر امید دارم که بجنگم. فقط ایستادم و نگاه می‌کنم به زندگی که از کنارم رد می‌شه، مثل مسافری که قطارش رو از دست داده و حالا ایستاده تو ایستگاهِ متروکه و فقط به ریل‌های خالی خیره شده. این حسِ «ناچیزی» و «عدمِ تعلق»، غمگین‌ترین و عمیق‌ترین حسیه که می‌شه تجربه کرد؛ اینکه بدونی تو یه فیلمِ بازی می‌کنی که نقش اصلی نیستی و صرفا یه سیاه لشکری که حتی سناریوی زندگیت رو یه نفر دیگه نوشته، نه خودت..</description>
                <category>Mary20031112</category>
                <author>Mary20031112</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 20:59:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکانیزمِ دفاعیِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14703454/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B2%D9%85%D9%90-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-qcnbos0uorze</link>
                <description>قضیه اینکه من یه دکمه‌ی «خروجِ اضطراری» دارم که خیلی حساسه؛ یه خطای کوچیک کافیه تا کلِ سیستم خاموش بشه. بخوام واضح تر بگم من از آدما زود دل زده میشم، نه از روی لجبازی یا غرور، فقط برای محافظت‌ از خودم.یه حرفِ نابجا، یه نگاهِ سنگینِ معنا دار ، یا یه رفتارِ دور از ادب، و باوم... تمام! دیگه اون آدم برای من وجود خارجی نداره. مثل یه فایلِ آلوده که آنتی‌ویروسِ مغزم بلافاصله تشخیصش می‌ده و می‌فرسته برای همیشه توی سطلِ آشغال، بدونِ اینکه حتی فرصتِ «بازگردانی» بهش بده.همه میگن این یه «مشکله»؛ میگن چرا اینقدر سخت‌میگیری؟ چرا مثل بقیه تحمل نداری؟ ولی اونا نمی‌فهمن که این سخت‌گیری، در واقعِ مکانیزمِ دفاعیِ منه. من یه سیستمِ عاملِ خیلی حساس و ظریفم که با کوچک‌ترین ویروسِ بی‌احترامی، کلِ عملکردِ سیستمم بهم می‌ریزه. اگه بخوام تحمل کنم، باید خودم رو بترکونم و بذارم اونا واردِ حریمِ امنِ من بشن. پس ترجیح می‌دم پیش‌دستی کنم. قبل از اینکه اونا فرصت کنن بهم آسیب بزنن و روحم رو پاره کنن، خودم دکمه‌ی حذف رو می‌زنم. این تنها راهِ حفظِ آرامشِ خودمه؛ اینکه قبل از سقوط، پل‌ها رو پشت سرم خراب میکنم و توی قلعه‌ی سردِ خودم محبوس میشم. شاید توی اون تنهایی، امنیتِ از دست رفته‌ای رو پیدا کنم که توی شلوغیِ آدم‌ها، فقط یه رویاست......</description>
                <category>Mary20031112</category>
                <author>Mary20031112</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 20:24:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید بلد باشی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14703454/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-n6uj3siunfcd</link>
                <description>‏کسی که وارد رابطه میشه‏باید وقت داشته باشه‏باید اخلاق داشته باشه‏باید زمان داشته باشه‏باید اهمیت دادن بلد باشه‏باید شعور داشته باشه‏باید درک داشته باشه‏باید گذشت داشته باشه‏باید ادب داشته باشه‏باید ناز کشیدن بلد باشه‏باید هول نبودن بلد باشه‏باید عاشقی بلد باشه خلاصه که رابطه مثل باغه؛ کسی که واردش می‌شه باید بلد باشه آب بده، نور بده، صبر کنه و عشق بکاره،وقت و اخلاق و شعور، ریشه‌های این باغن؛ ناز کشیدن و گذشت، گل‌های رنگارنگشن،عاشقی بلد بودن یعنی بلد باشی هر روز دوباره شکوفه بزنی.</description>
                <category>Mary20031112</category>
                <author>Mary20031112</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 13:55:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>