<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مینا کبودرآهنگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14753227</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 07:16:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مینا کبودرآهنگی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14753227</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ژیان مامان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14753227/%DA%98%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-ioc509p2gty0</link>
                <description>ماجرای ژیان نارنجی که از مامان یک راننده ساختاگر فکر میکنید مامانم از اولش ماشین شاسی بلند داشت و راننده خفنی بود، سخت در اشتباهید. مامان بارها در آزمون رانندگی رد شد و معتقد بود که افسرهای راهنمایی و رانندگی با او دشمنی دارند. دایی رضا همراه مامان در جلسات آموزش رانندگی شرکت میکرد چون آن روزها هم مثل این روزها، وقتی معلم رانندگی مرد بود، خانمها باید همراه داشتند.سال ۶۴ بود و بابا یک ماشین ژیان نارنجی خیلی نو به قیمت ۱۵ هزار تومان برای مامان خرید. آن روزها یک همچین ژیان تمیز و کم کارکردی، عروسک محسوب میشد چون آن روزها هم مثل الان گزینه های زیادی برای انتخاب ماشین وجود نداشت. بابا ژیان را توی حیاط پارک کرده بود و صبح موقع ترک خانه به مامان گفت که با ماشین خودش میتواند هر کجا دوست دارد برود. ساعتی پس از رفتن بابا، خانمی که سرایدار ما بود و به مامان در کارها کمک میکرد(بیشتر جنبه نظارت بر خرابکاری داشت)، زنبیل قرمزش را برداشت که به خرید برود و مامان هم که چشم او را دور دید ماها را حاضر کرد تا با ماشین جدیدش به خانه مامان بزرگ برویم. آن روزها علیرضا ۹ ساله بود و من ۸ ساله و حسن ۴ ساله و معصومه یک ساله و فقط ببینید روحیه مامانم چقدر خوب بوده که بدون داشتن گواهینامه رانندگی میخواسته با چهارتا بچه قد و نیم قد به گردش برود(طفلک ۲۸ سالش بوده). توی ماشین که نشستیم مامان آینه و صندلی را چک کرد و به محض اینکه استارت زد ماشین از جا کنده شد و توی گودال باغچه افتاد و سپر ماشین با درخت گردو برخورد کرد و له شد. مامان از دست بابا عصبانی شد که ماشین را توی دنده گذاشته بود و دق دلی اش را سر ما خالی کرد و علیرضا را فرستاد که دنبال کبری خانم(سرایدار) بدود و از او بخواهد که دایی رضا را خبر کند. تا رسیدن دایی رضا مامان تلاشهای بی فایده ای جهت در آوردن ماشین کرد. دایی که آن روزها حدودا ۱۸ ساله بود آمد و ماشین را از جلو هول داد؛ مامان که پشت فرمان نشسته بود به شدت گاز داد و دنده عقب رفت و از عقب خورد به در پارکینگ. به این ترتیب سپر عقب هم کمی مچاله و له شد. حالا نوبت دایی رضا بود که شانس خود را امتحان کند و ماشین را از حیاط بیرون بیاورد. او اول آینه و صندلی را تنظیم کرد و ماشین را خلاص کرد و استارت زد و به شدت گاز داد و فرمون را زیادی پیچاند، به طوریکه موقع بیرون آمدن از در حیاط سمت راست ماشین به در مالید و له شد. مامان به دایی رضا گفت:&quot; تو بلد نیستی بذار خودم برونم&quot;. دایی رضا روی صندلی شاگرد نشست و ما هم عقب ماشین و مامان بالاخره ماشین را به حرکت در آورد و حدودا ۱۵ الی ۲۰ متر مستقیم حرکت کرد، بعد هول شد چون داشتیم به سرازیری نزدیک میشدیم و فرمون را کج کرد و گلگیر راست را به درخت چناری کوبید و له کرد. از آنجایی که بسیار سختکوش بود به رانندگی ادامه داد و از سرپایینی اول فرود آمد و حالا موقع رد کردن یک پیچ بزرگ و وارد شدن به سرپایینی دوم بود. با احتیاط از کنار سنگچین کنار جاده حرکت کرد و چون سنگچین خیلی به رانندگی مامان عادت نداشت، خودش را به ماشین میمالید و بدنه آنرا میخراشید. خلاصه خدا ما و مامان و ژیان نارنجی را خیلی دوست داشت که توی رودخانه نیفتادیم و سرپایینی دوم را هم رد کردیم. چون با این اتفاقات ظاهر ماشین دیگر خیلی نو و جذاب نبود، مامان از رفتن به خانه مامان بزرگ و نمایش دادن ماشین منصرف شد و بالاخره او و دایی رضا موفق شدند که دور بزنند و دوتا سربالایی را با وجود درختان چنار و سنگچین هایی که با مامانم و ماشین نوی او دشمنی داشتند رد کنند و داخل حیاط بیایند. ژیان نارنجی که دیشب میگفتند برای خودش‌ عروسکی است، دیگر تبدیل به ژیان قراضه ای شده بود؛ آن هم فقط با گذشت زمانی کمتر از یک ساعت. بابا که آمد مامان وقایع را با مهارت خاصی برای او تعریف کرد. در ادامه او و مامان خدا را شکر کردند که ما چهار تا بچه سالم و سلامت هستیم و ضرر به مال آنها خورده نه جان ما!فردای آن روز ما پیش کبری خانم ماندیم و بابا با ژیان قراضه به مامان کلی آموزش رانندگی داد و کم کم دست مامان راه افتاد و پس از چند ماه توانست گواهینامه رانندگی بگیرد. ژیان دیگر عروسک نشد ولی مامان راننده ماجرای ژیان نارنجی که از مامان یک راننده ساخت</description>
                <category>مینا کبودرآهنگی</category>
                <author>مینا کبودرآهنگی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 20:12:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخلف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14753227/%D8%AA%D8%AE%D9%84%D9%81-ggcheqrwudit</link>
                <description>نمیدانم دقیقا این جمله از چه کسی است، اما گوینده آن هر که بوده یقینا اندیشمند و دانا بوده و چه خوش گفته است که:&quot;هر چیز که انسان را خوشحال می‌کند یا خلاف شرع، یا خلاف قانون و یا به شدت چاق کننده است.&quot;خلاف های من بیشتر مواقع تخلفات رانندگی هستند آن هم از نوع سرعت غیر مجاز، سبقت غیر مجاز و حرکت‌های مارپیچ. تا کنون بارها و بارها بعد از اینکه خلافی سنگین ماشینم پرداخته شده، به پدر و همسرم قول داده ام که دیگر تخلف رانندگی نداشته باشم اما مشکل جایی پیش می آید که من و دوستم شیطان با هم تنها سفر میکنیم. اردیبهشت ماه سه سال پیش باید برای یک کار اداری به تهران میرفتم و حتما هم باید تا قبل از ساعت یک به دفترخانه ای در ونک می‌رسیدم. صبح با وسواس خاصی که همیشه قبل از رفتن دارم به کارهای خانه ی شمال رسیدگی کردم و برای همسر و پسرم غذا درست کردم و ساعت حدود ۸ صبح به سمت تهران حرکت کردم. این بار هم چون تنها بودم شیطان کنار دستم روی صندلی شاگرد نشست و کمربندش را هم بست که جریمه نشویم و با توصیه من حتی مراقب بود حجابش را هم رعایت کند که پیامک کشف حجاب سرنشین خودرو برایم نیاید. همه چیز آرام و مطلوب بود و با سرعت مجاز جاده های گیلان(۹۵ کیلومتر بر ساعت) می راندم تا اینکه بعد از فومن و در جاده سراوان نزدیک موزه میراث روستایی صفی طولانی از ماشین‌ها تشکیل شده بود. جاده در این قسمت به صورت سربالایی با شیبی ملایم است و گاها خودروهای سنگین نمیتوانند با سرعت زیاد حرکت کنند و چون جاده  با خط ممتد دوتایی خط کشی شده و سبقت ممنوع بود صف طولانی ماشین‌ها تشکیل شده بود. مدتی دنبال آنها با سرعت ۴۰ کیلومتر حرکت کردم و یکهو شیطان که داشت چرت میزد بیدار شد و گفت:&quot; چرا نمیری؟ یعنی ماشینت مشکل داره یا خودت بلد نیستی؟ حیف پولی که بالای ماشین تو دادن؟&quot; سعی کردم نادیده بگیرمش اما به تحریک من ادامه داد و یکهو پا را روی گاز گذاشتم و فکر کنم شیطان هم پایش را روی پای من گذاشت و با سرعتی بسیار زیاد صف ماشین‌ها را رد کردم. وقتی با سرعت از سربالایی بالا رفتم، دقیقا جایی که من باید سمت راست و به سمت جاده رشت می‌پیچیدم، در سمت چپ جاده یک ماشین پلیس با دوربین و سربازهایش را دیدم و با دیدن پلیس اصلا یادم رفت که به سمت راست بپیچم و چون سرعتم هم خیلی زیاد بود ترمز زدن ناگهانی را صلاح ندیدم و مستقیم به راهم ادامه دادم. کمی که رد شدم سرعتم را کم کردم و دیدم این مسیر را نمی‌شناسم و از آنجایی که باید راس ساعت مقرر به تهران میرسیدم، دور زدم و مسیر رفته را برگشتم. مشکلی که وجود داشت این بود که پلیس دقیقا جایی ایستاده بود که من باید روی خط ممتد دوتایی دور میزدم و به خروجی رشت وارد میشدم، دیگر به توصیه شیطان برای دور زدن سریع و فرار از پلیس گوش نکردم و وقتی به ماشین پلیس رسیدم پشتش پارک کردم و آرام از ماشین پیاده شدم و به سمت جناب سرهنگ رفتم.جناب سرهنگ که به سمتم نگاه کرد یک سلام نظامی دادم و منتظر ماندم ببینم چیزی از خلاف و سرعت و سبقت غیر مجاز من می‌گوید یا نه. سرهنگ که سعی می‌کرد بابت سلام نظامی مسخره من نخندد با گرهی در ابروانش و لهجه غلیظ رشتی گفت:&quot; روی خط ممتد از پنجاه تا ماشین سبقت گرفتی و مثل وحشی با سرعت ۱۷۰ کیلومتر از جلوی دوربین پلیس رد شدی رفتی اونوقت برگشتن و سلام دادنت چیه؟&quot; گفتم:&quot; اومدم بابت کارهای بدم عذرخواهی کنم.&quot; جناب سرهنگ که آدم خوشروئی بود  گفت:&quot;جریمه ات نکردم، خوشم اومد از عرضه ای که داشتی و به بچه ها گفتم جریمه ات ثبت نشه خیالت راحت باشه ولی دیگه آخرین بارت باشه خلاف میکنی!&quot; گفتم:&quot; ممنونم ولی نمیشه که آخرین خلافم باشه چون همین الان میخوام روی این خط ممتد دور بزنم و برم سمت رشت&quot;. جناب سرهنگ گفت:&quot; نه دیگه این نمیشه! اینجا تردد خیلی زیاده و تو مثل اینکه معنی این خط ممتد دوتایی رو کلا نمیفهمی! میدونی این چه قدرتی داره؟ هرجا این خط رو دیدی باید فکر کنی دیوار کشیدن وسط جاده&quot;. گفتم:&quot; باشه فقط یک سوال دارم، میخوام بدونم قدرت خط ممتد دوتایی بیشتره یا سرهنگ پلیس راه گیلان؟&quot; سرهنگ سری تکان داد و گفت برو بشین توی ماشینت جوابشو ببین. اول ترسیدم و فکر کردم شاید سرهنگ می‌خواهد جریمه ای را که قبلا بخشیده بود را هم برایم صادر کند اما با تعجب دیدم که دوتا سربازهایش را فرستاد تا با کفگیرک ایست دو سمت جاده را بستند و بعد با عزت و احترام من را راهنمایی کرد که روی خط ممتد دوربزنم و به سمت مقصدم بروم. در آنجا بود که من فهمیدم قدرت پلیس راه گیلان از خط ممتد و دوربین ثبت سرعت خیلی بیشتر است. </description>
                <category>مینا کبودرآهنگی</category>
                <author>مینا کبودرآهنگی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 15:04:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>