<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سامه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14766768</link>
        <description>گیلگمش هنوز داره می گرده.گذرش اینجا افتاده!!!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 06:33:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2350689/avatar/pq8BBq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سامه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14766768</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14766768/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-irn46o3iepib</link>
                <description>دیگر مخاطبی ندارم همه ی اصواتی که میسازم پیش از رسیدن به گوش به زمین می افتند همه نوشته هایم قبل از رسیدن به چشم تبخیر می شوند حتی این شعر بخار می شود ابر می سازد و فردا اندوهم را بر تو می بارد...</description>
                <category>سامه</category>
                <author>سامه</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 04:41:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14766768/%D8%B7%D8%B9%D9%85%D9%87-tyyraomixlvw</link>
                <description>رسولی نوینبی هیچ معجزتیوارث پتک ابراهیمکژدمی در حلقه انزوادر کناف پوچیبین چنگ های عنکبوت هستیریسه بر ریسه می گذارممی تنم ابرانسان راشب در رگ های من جاریستچشمانم دو کوتوله سیاههرگز از مرگ نگریزمکه ابتدای آن را دیده امدر بطن مادر خود!من چندشِ تقلا امدر خواهش هم صحبتحال اما چون نهنگی خوابیده بر ساحلمحکوم به صوتی ناکوکبه یاد یونسمو موش هایی که می جوندقطعه به قطعه عمرم را</description>
                <category>سامه</category>
                <author>سامه</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 19:19:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیروانا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14766768/%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7-glljg6bzn34a</link>
                <description>آتش انداختم به خرمنِ افسوس و به شمارش مواهب در مراقبه نشسته ام وقتی که دود و ناله سوگ ناخن میکشیدند بر جگرم و از سکوت تنفس  نوای برفک می شنیدم پشت پنجره جهان به تماشایم نشسته بود ریشه های زمین در قامت من قد می کشند به بهانه مکیدن آفتاب آن کرم پوچی  که در نگاه من لانه داشت در دمیدن عطر شبنمی پیله بشکافت   و چرخید  زیر چتر آسمان به هنگامه‌ی بارش مهتاب! و اینک بزنگاهیست که کنامم را می ستایم که به میمنت تصادف زندگیست</description>
                <category>سامه</category>
                <author>سامه</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 19:16:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکل</title>
                <link>https://virgool.io/Shaerane/%D8%AF%DA%A9%D9%84-o16dxt3fjzrd</link>
                <description>موج و صخرهانسان هم موج است  هم ماده دزدکی می روم بالای دکل لب هایم را، در کابل های مخابرات تزریق می کنم  رد شماره ات را می گیرم گونه ات را می بوسم و برمیگردم می پرسی چرا؟ طبیعت دریا این است موج هرقدر مشتاق باشد صخره او را پس میزند</description>
                <category>سامه</category>
                <author>سامه</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 21:15:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چون او بد دید،جهان بد نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14766768/%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nptq59b4adir</link>
                <description>سرسام از صدای شکستن دل ها.می گفت زیاد به خودم سخت می گیرم.گاه علاوه بر خودم دیگران را هم معذب می کنم.پرسید چرا؟ گفتم برای دید تاریکم از جهان،ملحفه ای سیاه روی نور و گرما و عشق. برای دروغ ها و خیانت ها و سرسام از صدای شکستن دل ها. آسمان در منظرم در صاف ترین رقص شراره های آفتاب،تاریک است.گرم ترین دست ها برای فشردن و لب ها برای بوسیدن را آغشته به زهر می دانم.مار غاشیه در هر آستین لانه کرده و زن ها بی وفا تر از سابق اند. مکثی کردم و دربِ تالارِ پژواکِ ذهنم را به منطقِ خفته، گشودم. اندیشیدم:بیشتر از بدی و سیاهی از نور خوانده ام و مهر و هم نوع خواهی.شاید عینک سیاه را کودکِ درونم زده و بی اختیار صدای منِ والد و منِ بالغ را در جیغ و الم شنگهِ خود،اَلَک کرده است. در ادامه جوابش گفتم:&quot;شایدم اشتباه میکنم،شاید جهان را سیاه می بینم برای آن که کودک درونم را آرام کنم که آنچه او گذرانده بود،طبیعی بود بلکه کمتر بهانه بگیرد. چون او بد دید،جهان بد نیست.&quot; چشم هایم پر شده بودند،از ترسِ ترکیدنِ بغضِ مردانه ام، بین کلمه های نواخته شده،مکث های طولانی میکردم که مبادا موسیقیِ لرزان و ناهنجار تار های حنجره،از دل پرم خبر دهد. شب برگشتم خانه،خسته بودم و بعد ۱۸ ساعت سگ دو،ذوق استراحت داشتم. گفت موزیک را قطع نمی کند،معترض شدم که میخواهم بخوابم.در جواب پرسید:&quot;چرا نمیمیری راحتمان کنی؟&quot; در دل خواهشش را آمین گفتم.هوای زیر پتو،از شبنم چشمان شرجی شد! تنهایی انسان به تعداد آدم های نزدیکش نیست.چه بسا کسی تنها یک هم کلام داشته باشد اما کیفیت حضور او تنور محبت را در سینه اش گرم نگه دارد،و کسانی با ده نفر زندگی کنند که هر کدام سطل آبی نثار تنور نیمه جانش کنند. قفسه سینه ام به هندل زدن افتاده.انگار که سطح آن صحرای صافی باشد،مملوء از گیرنده های حسی،و هر مکالمه انسانی مانند بوته خاری است بدون ریشه.با باد روی سطح به این طرف و آن طرف سر می خورد و منجر به درد می شود. ازش پرسیدم چرا جواب اس.ام.اس صبح بخیرم را نداد.خواهش کرد من هم دیگر ندهم،حالش را به هم میزند.پنج سال به این کار وادارش کردم و همچنان به آن رغبتی ندارد.برای من سخت است.صحبتمان در روز از نیم ساعت تجاوز نمی کند.او در زنجان،من در تهران.کیلومتر ها را هُل میدهم که فاصله را فشرده تر کنم اما او خشت به خشت آجر هایی که روی سقف عشق،کاشته ام را لق می کند و ناغافل روی سر خودم می نشینند. لذت زیستنم اخته شده.زندگی حد فاصل سطح زمین و عمق چاهی است که در آن معلقیم.مادامی که ریسمانی برای چنگ زدن باشد،مرگ دور است. ریسمانی برایم نمانده الا امیدی مرموز که نمی گذارد با آغوش باز سمت عمق چاه شیرجه زنم. آیه ای از انجیل زیاد در سرم می چرخد.عیسی روی صلیب وقتی آخرین ریسمانش می فرسود و ناامیدی روحش را سنباده می کشید پرسید:&quot;خدایا!چرا رهایم کردی؟&quot; روی صلیب نیستم اما منم می پرسم.چرا رهایم کردی؟عدالت جن است و من بسم الله،هرقدر می دوم لیاقتم دور تر می گریزد.شایدم مستحقش نیستم،مستحق مهر و عشق و آسانی نیستم. خوب،بد،زشت. من تجلی زشتی ام.اگر باستان بود،صندلی نکبتی در المپ نصیبم می شد و مدیریت زشتی ها را به من می سپردند‌.</description>
                <category>سامه</category>
                <author>سامه</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 07:26:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارخانه کبریت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14766768/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA-glzk6k9bybtg</link>
                <description>کوپید،ایزد عشق،فرزند آفرودیت و هروس.در نقاشی ها پسرکی فربه بود و کماندار،که تیر شور بر دل عشاق می انداخت.زمین اردیبهشت بود و آسمان آبان.لحظه اتفاق آفتاب می تابید و سنگفرش کارخانه کبریت در هُرم دلپذیرش با بهار می آمیخت. اردلان با خاطری رنجور پناه برده بود آنجا.کوچه گردان عاشق نمایشگاهی داشتند برای جمع کردن کمک های مردمی.داوطلب رفته بود و بیشتر از هرکس کار میکرد‌.رفت زیر آفتاب و روی سکویی نشست.سِرین لاغر اندام مردانه اش تحفه ای از گرمیِ نیمکت چید. سیگارش را در آورد،نخی کنج لب تکیه داد و آتش زد.پک زد و کام عمیقی گرفت.دود چشم انداز مقابلش را کدر کرد.از پسِ کوچِ ابرِ سم،چشمش به دختری افتاد.جَنبَلِ فیبوناچی در کیمیای اندام دختر مسحورش کرد.دختر با تلفن حرف میزد و خرامان در حیاط کارخانه به گردش بود.با خود خیال کرد که بیست تابستان بیشتر بر چهره اش نتابیده.رشته افکارش با گمان این که چنین لعبتی دلداری دارد گسست. کوپید* پشت ابری پنهان بود،تیر از مژگان دختر چید و انداخت.کاری بود و به قلب اردلان نشست. پنج سال بعد،روی برف می دویدند.زیرپایی به دختر زد و روی دریاچه یخ زده تابَش داد.ابر ها غریدند. در آغوش دختر پیچید و رنگ باخت.دختر چشم باز کرد و دید اردلان نیست.تیر مژگانی روی رد پایش جا مانده بود. تیر را برداشت،روی پلک گذاشت و رفت. اردلان روی ابر،کمان به ارث برد و نشست.*-کوپید،ایزد عشق،فرزند آفرودیت و هروس.در نقاشی ها پسرکی فربه بود،کماندار،که تیر شور بر دل عشاق می انداخت.</description>
                <category>سامه</category>
                <author>سامه</author>
                <pubDate>Wed, 05 Apr 2023 23:52:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سوز و سوگ...</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%B2-%D9%88-%D8%B3%D9%88%DA%AF-dxhjtxckcuka</link>
                <description>من،بعد سقوط از چشم تووقتی یادم می افتد که دیگر نیستی،قلبم با فرکانس بیشتری شروع به تپیدن می کند.انگار که بچه آهویی را گله ای گرگ درنده تعقیب کند.توصیف مغرقی نیست چون عین حقیقت است.جهان بدون تو برایم به ناامنی دشتی است که در آن توله آهویی راه گم کرده باشد.عکس ها و فیلم هایمان را نگاه کردم،نمیدانم تو هم آن ها را میبینی یا نه.میترسم.بیشتر از هرچیز میترسم روزی را ببینم که کسی دیگر دستانت را در دست خود می فشرد،کت مرد دیگری را در سرمای سوزناک زنجان روی دوشت ببینم یا چشمت در شنیدن حرف های مردی دیگر،برق بزند.بعید میدانم کسی بتواند به وسعت عشقی که من به تو داشته ام سفره دلش را برایت پهن کند.بعید میدانم کسی بیش از من بتواند تا ابد تو را بپرستد و بسوزد و بسازد و دم بر نیاورد.بعید میدانم اما آرزو می کنم.احساسی که دارم مشابه احساس ابلیسی است که می گویند روزگاری از فرط عبودیت ذات حق،عزازیل خوانده می شد،یعنی عزیز شده.تصور کن وقتی یگانه معبود و معشوقش از او خواست جای خود را به آدم بدهد،جگر آتشینش چطور در این ماتم سوخت.من شبیه او ام،فرشته طرد شده ملکوت قلب تو.جرئتی برای Fold کردن در پوکر زندگی ندارم،وقتی که هر دستی بدون تو باخت محض است اما از درگاه متعال،استدعای سکوت قلبی را دارم که با رفتنت داغی جاودان بر آن نهادی.امید دارم که حداقل از خودت مراقبت کنی و بازیچه هوس آلترناتیو هایی که برای من در نظر گرفته ای نشوی.مثل تزار نیکلایی ام که روسیه ام را از من گرفته اند و تنها خواهش باقی مانده ام این بود که روسیه در بستر معشوق جدیدش خرسند باشد.اما نشد و به افسوس و حسرت مبتلا شد.امیدوارم برخلاف روسیه، تو در ۴ خرداد تولد ۱۲۰ سالگی ات،به مردی که کنارت نشسته با لبخند نگاه کنی و از انتخابی که کردی خرسند باشی و شمع هایت را با آرزوی تمنای روز های بیشتر در کنار او فوت کنی و من جایی در ته پستو های ذهنت،زیر عمیق ترین شیار قشر خاکستری ات،کنجی روی طاقچه، غرق خاک و تار عنکبوت باشم و در ادامه آرزوی تو،برایت آمین بگویم!</description>
                <category>سامه</category>
                <author>سامه</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 16:57:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاک پشت تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14766768/%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-pzs80djlwnks</link>
                <description>آدم درونگرایی ام.به دلایل متعددی نمی توانم بودن در جمع را تاب بیاورم.مثلا همین الان که مشغول ثبت این خطوطم،بعد از چند سال،مهمان عمه ام هستیم‌ و نفخ امانم را بریده.حالا درنظر بگیرید به چشم این ها،گوهر درخشان شخصیت جمع منم و چه عرقی از پیشانی ام می جوشد که مبادا بتی که از من در نظر ساخته اند را با بادی مهیب خرد و خاکشیر کنم.از بچگی اعتماد به نفسم را آفتابه گرفته اند.آنقدر بزرگی بینی فرانسوی(رشتی) ام و پوست سبزه ام را اسباب تمسخر کرده اند که در هر جمعی حتی اگر لخت مادرزاد باشم،حس میکنم جای عورت همه متعجب و حیران،به دماغ پهلوی مآبم زل می زنند‌.بزرگتر که شدم،اعتماد به نفسم را مرمت کردم اما غرورم مانع از مصاحبت با اکثر آدم ها می شد. آدم ها را موجودات نالایقی می دانستم که نه مستحق اشتراک گذاشتن معلوماتم بودند و نه می توانستم از آن ها چیزی بیاموزم.لازم بود که برایم محرز شود همنشینی با دیگران،وقت تلف کردن نیست و منفعتی در آن نهفته.هنوز هم اینطورم اما اصلاح این عیب را در دستور کار ندارم.تحقیقی دیدم که چکیده اش منتهی می شد به این نتیجه که فاکتوری طلایی در سلامتی و طول عمر،روابط سالم و موثر است.رابطه با دیگران می تواند بیشتر از هر آنتی اکسیدان،یوگا یا معجون دیگری از سرطان و امراض مشابه جلوگیری کند.با توجه به شغل و سبک زندگی ام اطمینان دارم امراض موذی و سمجی در تعقیبم هستند که زهوارم را تهدید می کنند.با این حال،هیچ راغب نیستم از لاک خود بیرون بیایم و کمی از این اکسیر بنوشم بلکه بتوانم مرگم را به تاخیر اندازم.وقتی که خورشید آسمان سرد من از من رو گرفت و ترکم کرد،هر نفسم عاریتی است که میلی به حراست از آن ندارم.وقتی که &quot;او&quot; در زندگی ام نباشد،بود و نبود دیگران در شب های تنهایی من چه توفیر کند؟درد و دلی شبانه بود،به تاریخ ۱۲ فروردین ۱۴۰۲ </description>
                <category>سامه</category>
                <author>سامه</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 01:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین آن ها را به درختی بستند و ...</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D9%88-xsvz6vskwffy</link>
                <description>تصویر،احساس مطرود شدن را نشان میدهد!این را برای تو می نویسم.با این خیال که شاید روزی دلت برایم تنگ شود و کلیدواژه ای از خاطره مشترکمان را جست و جو کنی و الگوریتم ها تو را به این صفحه هدایت کنند.چیزی شبیه چپاندن نامه در بطری آبجو و سپردن آن به دریا در فیلم های هالیوودی.سال 97 بود.هنوز شعله ای را که در دلم انداخته بودی نشانت نداده بودم.در خوابگاه بودم که چَت می کردیم و گفتی با دیدن ظروف و قاشق-چنگال یک بار مصرف یاد من می افتی.ذوق زده گفتم خوشحالم دستاویزی جا گذاشتم که هیچ وقت فراموشم نکنی.برایم نوشتی که تا ابد در یادت می مانم.با هر خدعه و دغلی که شد،به قلبت رخنه کردم.افسوس که حیات من تجلیگاه اسطوره ها بود و در عشق تو ایکاروس متجلی شد.در آسمانت بال زدم،اوج گرفتم و ادعای قارون و فرعون و نمرود را در دنیای تو فریاد می کردم.بال های فراخم هرم آتشت را تاب نیاوردند.سقوط کردم.با رفتنت سقوط کردم به قعر سرد و تاریک اقیانوس تنهایی.آسمانت خالی شد و سقوط من جولانگاهی برای پرواز کرکس ها ساخت.یادم می آید شبی را که در پادگان بودم.روز های اول خدمت بود و از غصه ای ناشناخته به خود می پیچیدم.طبق معمول هر شب،با تلفن کارتی شماره ات را گرفتم و از دلتنگی اشکمان جوشید.برایم آهنگ &quot;دست های تو&quot; داریوش را از پشت تلفن همگانی پادگان پخش کردی.ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینمهرجا که پا میذارم تورو اونجا می بینمیادمه چشمای تو پر درد وغصه بودقصه ی غربت تو قد صد تا قصه بودیاد تو هرجا که هستم با منهداره عمر منو آتیش میزنهشب های اولی که مشغول تلاش بی وقفه برای زدن مخت بودم،از صد سال تنهایی مارکز حرف زدیم.گفتم خیلی وقت ها با کلنل همذات پنداری کرده ام و و نوشتی&quot;اولین آن ها را به درختی بستند و آخرینشان طعمه مورچگان شد&quot;کلنل آئورلیانو بوئندیاناخودآگاه دلم گرفت.از خدا خواستم مسیری از عمرم را که ثمره اش صد سال تنهایی من باشد،متوقف کند و هرگز تو را از دست ندهم.پنج سال صدایم را شنید.آدمیزاد همین است.تا دارد قدرش را نمی داند و وقتی که از کف داد به سوگ می نشیند.باید حداقل بیشتر قدر می دانستم.شاید مفهوم اصلی آن آیه معروف انجیل متیو،که این همه اصل مختلفِ علوم مختلف را از آن چیده اند همین بود.&quot;به هرکس که دارد بیشتر می دهیم و هرکه ندارد همان ناچیزش را می ستانیم.&quot;شاید منظورش تمرکز به داشته ها و قدردانی بابت آن ها بود جای ناسپاسی یا غفلت.به تو حسادت می کنم.به قدرتت در تحمل نبودن کسی که پنج سال همه جا بود.به این که توانستی برخلاف ظاهر لطیفت در کمال خونسردی تمامش کنی.شاید جایی دیگر در دنیایی دیگر باز خط راهمان تلاقی کند و امیدوارم آنجا خندان ببینمت.ببینم به قولی که ندادی پایبند ماندی و هوای خودت را نگه داشتی.عمری دگر بباید بعد از وفات ما راکاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری...</description>
                <category>سامه</category>
                <author>سامه</author>
                <pubDate>Fri, 31 Mar 2023 23:11:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای چنگ ناخن روی کیبورد لنووای خاک گرفته...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14766768/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%86%DA%AF-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%84%D9%86%D9%88%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-yjlwtwulmfee</link>
                <description>دشمن شماره یک من،اضطراب بود.اضطرابی که خود آبستن وحشت های گسترده اما موهومی بود که سایشان مانع تابیدن شور زندگی به روز هایم می شد.اطمینان دارم ریشه اضطرابم در جایی از غبار خاطرات کودکی ام دفن است.آن قدر تنه اش را اره کشیده ام که گمان می کنم به زودی آزاد می شوم.شروع مبارزه ام با این اهریمن درونی با شروع تراژدی سربازی برایم همزمان بود.در روز های اول خدمت،برای بقا در محیط هایی ناشناخته میان غریبه هایی که هر کدام می توانستند در کسوت برادری،قابیل وار سرم را متلاشی کنند؛وسواس کهنه ام به چینش تمام سناریو های محتمل در شرایط مختلف،رشد چشمگیری پیدا کرد.مدام تمام اتفاقات ناخوشایندی که می توانستند منافعم را تهدید کنند را در ذهنم مرور و پردازش می کردم و می کوشیدم برای هر کدام یک عکس العمل آماده در آب نمک بخوابانم.این فرایند برای یک یا دو روز شاید چندان مشکل ساز نشود،اما با تکرار آن در هفته ها و ماه ها،آن قدر سیناپس های متفاوتی در کالبد عصبی ام شکل گرفت که تبدیل به آدم دیگری شدم.بزدل و ترسو،بد بین و غرغرو و در کل غیر قابل تحمل.کلینیکی در ونک بود که در اینستاگرام دیده بودم.قیمتی که در جلسه اول پرداختم علاوه براضطراب،افسردگی و میل به نیستی را هم به سنگینی باری که با خود می کشاندم اضافه کرد.چند هفته داروهایشان را مصرف کردم،پرانول بود و کلرودیازپوکساید.مصرفشان شبیه فروختن روحت به شیطان بود،شبیه چیزی که از آن نمی توانی به عنوان یک معامله برد برد یاد کنی.دریای مواج ذهنت را رام می کنند،ولی قایقت بدون موج و باد در جای خود به عبارتی دریاگیر می شود.راکد می شوی و می گندی.خدا خواست و اصلی ترین علت بیرونی اضطرابم تغییر کرد.محل خدمتم عوض شد و انگاری که دانته مستقیم دوزخ را به مقصد بهشت ترک کرده باشد.دارو ها را قطع کردم و شروع کردم به خواندن.دلیل همه آن اندوه ها و به قول سرباز ها کما زدن ها را که دانستم،فهمیدم دشمن اصلی ام اضطراب نبود.مغز خودم بود.فریبم میداد.یاد گرفتم چطور مسئولیتش را به جان بخرم.از اگزیستانسیالیست ها خواندم و سیزیف مدرنی را  به پرده بردم با این فرق که جای ضخره ارزش ها را به دوش می کشیدم.شنیده بودم به نقل از نیچه که اگر چرایی را پیدا کنم با چگونگی اش کنار می آیم.هرچند بالای هر قله،چرایم می لغزید و باز به قول ارتشی ها ازنو و ازنو و ازنو...!هنوز گاه در پس سرم با تمام توانش می تازد و آتش می سوزاند.ولی حنایش رنگ باخته.عقب رفتن،در جا زدن یا رشد کردن دیگر مهم نیست.کوتاه نیامدن مهم است.فنلاندی ها اسمش را گذاشته اند SISU!ضمنا،علاوه بر این ها نباید از بیوشیمی اش هم غافل شد.خواب و ورزش و پروتئین.همین!</description>
                <category>سامه</category>
                <author>سامه</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 17:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>