<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ehsan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14772460</link>
        <description>آنکس که نداند و نخواهد که بداند حیف است چنین جانوری زنده بماند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:03:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1057614/avatar/38w7fe.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ehsan</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14772460</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اضطراب اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-qz9nu9pw8gfw</link>
                <description>اضطراب اجتماعی،یک درد بزرگ درون آدم های سالم است،یک قانون برای بقا ،مثل همان یک متر و دو متر فاصله و ماسک زدن در دوران کروناست،درد تلخی است اما تلخی اش مثل قهوه است ، لذت بخش و آرامش دهنده به تو امنیت می‌دهد، تنهایی می دهد آرامش می دهد و تو را از دنیای پر گرگ و روباه بیرون دور می کنداما،اما،اماوقتی تمام ارتباط ها قطع بشه و تو فضای مجازی تمام آدم هایی رو که فاصله امن و لذت بخش و ارتباطی هیجان انگیزی رو باهاشون داشتی یکهو تو یک شب از دست بدی و نتونی باهاشون ارتباط داشته باشی و فقط بمونه یک شماره تلفن اونوقت میفهمی که اضطراب اجتماعی از رگ گردن بهت نزدیک تره و مثل یک خون آشام تمام خون بدنت رو از استرس میمکهزنگ بزنم؟نه صدام بدهنه الان زنگ بزنم چی بگمنه اون که اصلا منو نمیشناسهنه ممکنه مزاحمش بشمنه شاید الان خواب باشهنه...نه‌...نه...نه‌...ولی من باید با یکی حرف بزنمدارم میمیرمیک فریم از گرگ وال استریت (وقتی آمریکا هیچ محدودیتی ندارد حتی برای انسان بودن=میتوانید حیوان باشید)و حالا از همیشه گیج و منگ تر و از همیشه ترسو تر</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 00:27:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخر شاهنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-ylisjzwvbe9k</link>
                <description>در این روز ها چیزی نخواهم گفتامید زمان همه چیز را روشن کندشعری ازمهدی اخوان ثالث - کاوه یا اسکندر؟موج‌ها خوابیده‌اند، آرام و رامطبل توفان از نوا افتاده استچشمه‌های شعله‌ور خشکیده‌اندآب‌ها از آسیا افتاده استدر مزار آباد شهر بی تپشوای ِ جغدی هم نمی‌آید به گوشدردمندان بی خروش و بی فغانخشمناکان بی فغان و بی خروشآه‌ها در سینه‌ها گم کرده راهمرغکان سرشان به زیر بال‌هادر سکوت جاودان مدفون شده ستهر چه غوغا بود و قیل و قال‌هاآب‌ها از آسیا افتادهاستدارها برچیده، خون‌ها شسته‌اندجای رنج و خشم و عصیان بوته‌هاخشکبنهای پلیدی رسته‌اندمشت‌های آسمانکوب قویوا شده ست و گونه گون رسوا شده ستیا نهان سیلی زنان یا آشکارکاسهٔ پست گدایی‌ها شده ستخانه خالی بود و خوان بی آب و نانو آنچه بود، آش دهن سوزی نبوداین شب است، آری، شبی بس هولناکلیک پشت تپه هم روزی نبودباز ما ماندیم و شهر بی تپشو آنچه کفتار است و گرگ و روبهستگاه می‌گویم فغانی بر کشمباز می بیتم صدایم کوتهستباز می‌بینم که پشت میله‌هامادرم استاده، با چشمان ترناله‌اش گم گشته در فریادهاگویدم گویی که: من لالم، تو کرآخر انگشتی کند چون خامه‌ایدست دیگر را بسان نامه‌ایگویدم بنویس و راحت شو به رمزتو عجب دیوانه و خودکامه‌ایمن سری بالا زنم، چون ماکیاناز پس نوشیدن هر جرعه آبمادرم جنباند از افسوس سرهر چه از آن گوید، این بیند جوابگوید آخر ... پیرهاتان نیز ... همگویمش اما جوانان مانده‌اندگویدم این‌ها دروغند و فریبگویم آن‌ها بس به گوشم خوانده‌اندگوید اما خواهرت، طفلت، زنت...؟من نهم دندان غفلت بر جگرچشم هم اینجا دم از کوری زندگوش کز حرف نخستین بود کرگاه رفتن گویدم نومیدوارو آخرین حرفش که: این جهل است و لجقلعه‌ها شد فتح، سقف آمد فرودو آخرین حرفم ستون است و فرجمی‌شود چشمش پر از اشک و به خویشمی‌دهد امید دیدار مرامن به اشکش خیره از این سوی و بازدزد مسکین برده سیگار مراآب‌ها از آسیا افتاده، لیکباز ما ماندیم و خوان این و آنمیهمان باده و افیون و بنگاز عطای دشمنان و دوستانآب‌ها از آسیا افتاده، لیکباز ما ماندیم و عدل ایزدیو آنچه گویی گویدم هر شب زنمباز هم مست و تهی دست آمدی؟آن که در خونش طلا بود و شرفشانه‌ای بالا تکاند و جام زدچتر پولادین ناپیدا به دسترو به ساحل‌های دیگر گام زددر شگفت از این غبار بی سوارخشمگین، ما ناشریفان مانده‌ایمآب‌ها از آسیا افتاده، لیکباز ما با موج و توفان مانده‌ایمهر که آمد بار خود را بست و رفتما همان بدبخت و خوار و بی نصیبزآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟باز می‌گویند: فردای دگرصبر کن تا دیگری پیدا شودکاوه‌ای پیدا نخواهد شد، امیدکاشکی اسکندری پیدا شود</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 20:15:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیمار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-zgwwfjxca1ur</link>
                <description>مورخ پنجم‌آذر ماه هزار و چهار صد و چهارروی تخت بیمارستانم،چهار روز است که روی تخت بیمارستانمچرا؟سیگار کشیدم؟شراب خوردم؟استرس؟نه جرم من چیه که تو سن هیفده سالگی افتادم اینجا با یه بیماری نسبتا عجیب ،به هر حال افتادم دیگه مهم نیستتو این فکر ها بودم ،که فهمیدم چرا اینجام چندین هفته آرزوی مرگ و فکر خودکشی و بله بد حالی و استرس و اضطراب حال هم این هم وضعیت منه ،دو دست آنژیوکت ،یک دست سرم دارو یک دست آمپول دارو ،تلخی و عذاب آندوسکوپی هم که به کنار حالا هم که شجریان دارم گوش میدم ،بد افسرده شدنولی دیگه مهم نیست ،دیگه هیچی مهم نیست فقط شکر کردن و غصه نخوردن حداقل اگه نمیتونم شکر کنم خدا رو ،آرزوی خودکشی رو هم دیگه نمیکنمرفتار همه موقعی که بیمار میشی بهتر میشه ولی این دیگه به درد نمیخوره ،ترو خدا وقتی آدما سالم هستن هم همینقدر باهاشون مهربون باشیداز بعضی ها هم که دردی تو عمرشون نداشتن فاصله بگیریدبه مصداق این شعر از سعدی بزرگوار:به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار گفتنکه شبی نَخُفته باشی به درازنای سالیغَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشدکه چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالیو این شعر از حافظشبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایلکجا دانند حالِ ما سبک‌بارانِ ساحل‌ها؟....</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 01:49:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظاهراً خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%8B-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-dfr824aawz4g</link>
                <description>به نام خدا به قول سروش صحت که در کارگاه های نویسندگی اش میگفت دست به قلم ببر و هر چه بر ذهن می آید بنویس حتی اگر نمیدانستی چه بنویسی همان ندانستن را مطلع متن قرار بده من هم نمی دانم را مطلع متن خود میکنم...نمیدونم نمیدونم نمیدونم از کجا باید شروع کرد اصلا کی باید شروع کنه امروز خسته تر از قبل و هر روز خسته تر از دیروز هستم صد و هفتاد و خورده ای روز به کنکور فرهنگیان و دویست و خورده ای روز به کنکور اصلی مونده هیچ کاری نکردم و مثل خر در گل فرو رفتم،هر چه دست و پا میزنم بیشتر فرو میرم هر روز ذوق شعری  کور تر میشه هر روز بیشتر شعر هام رو میخورم تا  روی کاغذ نیان از انسان هایی  که دوستشون دارم دورم و نمیتونم ببینمشون همچی مثل یک بنده که انگار بعد از اون کنکور لعنتی باز میشه اما من خسته تر از اونم که تا اون روز قدم بر دارم خسته تر از اونکه حتی بهش فکر کنم من درس رو دوست دارم رشته انسانی رو هم با علاقه اومدم اما هر روز بیشتر احساس میکنم این کتاب ها اشتباهه و علوم انسانی به شدت رو به زواله علوم انسانی واقعی رو باید در دانشگاه دنبال کرد.نمیدونم نمیدونم نمیدونماین هم شعر آخری که از دریاچه شور ذهنی که به مَثَل ارومیه داره  خشک میشه صید کردیمزمانی کور بودم  ندیدم روی ماهت را زمانی خواب بودم نخواندمفریب در نگاهت رانخواندی شعرهایم را ندیدی غصه هایم رامن اینجا کور و کر بودمتو نشنیدی صدایم راصدای چنگ از دستان صدای خون در رگها تو نشنیدی...نفهمیدی که خون گشته تمام خط به خطداستان های من؟...</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 11:05:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو را چه شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-h2ddc0cddwy0</link>
                <description>در آخرین قدم هایم با بغضی خون آلود و غمی که در وجودم رسوب کرده ،مانده ام،شعری بر زبانم نمی آید و از تنگنای این زندگی صعب العبور خسته ام،خسته تر از آنکه حتی فکر کنم که کلمات را چگونه کنار هم قرار دهم،اوج فریاد و غمم با هیچ شعر و بیت و آوازی تساوی نمی‌کند و ناله ام مایع عذاب مذاب مانندی است که از درون مرا می‌سوزاند و توانایی بیرون کشیدنش را ندارم،از تکرار های بی ثمر روز های جوانی خسته ام و از خندیدن به چیز های تکراری و از نگاه کردن به ساعت و عقربه ،از آدم ها از رسانه و هر آنچه که به این موجود دو پای گستاخ اجازه حیات داده است ،سخت فشرده ام و جانم در عذاب است ...فکر مرگ ندارم،زیرا مرگ را جز هزینه ای بیشتر از سود نمیبینم و حیات را جز نرسیدن و آرزو را جز بطلان حقیقت و خواستن را جز اتلاف ذهن و انرژی و هدف را جز افسردگی و یَأس را جز خوار کردن زندگی نمی بینم ...در خلأئی بی انتها از فضایی تاریک گذر می کنم که با تکیه بر نصیحت ناصحان ریش سفید ظاهراً بهترین زمان حیات من است..اگر این بهترین زمان حیات من است،حیاتم را به مرگ خیلی زود تر از اینها باید می بخشیدم...اما در این تاریکی مطلق و فضای سیاه نوری مرا هوشیار می کند و آن نوری جز امیدواری نیست...و امیدواری کلید بقا است که اگر نبود زود تر از این ها عطای حیات را به لقایش می بخشیدمکاش زمان متوقف می شد در لحظات این عکس ها</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 23:27:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خزان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-erq8gutvga2i</link>
                <description>خزان(شعر)سکوتت طعنه می‌زد بر تمام واژه‌های مننگاهت شعله می‌زد در شبانِ تیره‌حال مندلم در حسرتت سوخت، در آتش، در غم و در خونولی خاموش می‌مانْد این زبانِ بی‌امانِ منبهار از چشم من رفت و خزان شد همدم جانمکه پژمرد از جدایی، باغ‌های ارغوان مننه بارانی، نه مرهم، بر دل ویرانه‌ام آمدفقط تکرارِ هجران شد رفیقِ ناتوان منز شوق دیدن رویت، دل من پرپر و بی‌تابز درد دوری‌ات خون شد دل بی‌آسمان منشب و روزم تویی اما به چشم من نمی‌آییکجا پنهان شدی، ای ماهِ روشن‌جانِ من؟صدایم در سکوتت گم شد و پژواک غم گشتبه بیداری و خوابم، گریه بودی و فغان منبیا تا خانه‌ی دل با حضورت باغ و گل گرددکه بی‌تو خسته شد دیگر، دل سرد و خزان من</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 16:07:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-b7vtso2ua7m9</link>
                <description>دلم هنوز به شوقت هوای پر داردولی قفس به دل شهر، بال و پر داردتو را صدا زدم ای عشق، در میانه‌ی شبکه این سکوت، صدایی پر از خطر داردجهان بدون تو یعنی تداومِ تردیدو خنده‌های تو یعنی جهانِ بهتر داردبه نام توست که این قلبِ خسته می‌تپد بازو شعر ساده‌ی من خون تازه‌تر داردتو روشنایی فردا، تو شوق بیداریکه خیزش دل مردم به تو نظر داردبه هر خیابان این خاک، رد پای امید استکه با حضور تو تاریخ بال و پر داردتو را به وسعت آزادی‌ام صدا کردمکه عشق، با تو در این خاک، بال و پر داردنگاه روشنت ای یار، مثل فانوس استکه راه خسته‌ی ما را چراغ‌بر داردبه هر غروب غم‌آلود، شکیب می‌بخشیکه صبر عاشق دل، وعده‌ی سحر داردتو جان تازه‌ی این شهر بی‌نفس هستیکه هر نسیم تو از خشم، عبورگر داردصدای توست که در کوچه‌ها طنین‌اندازکه هر صدا به حقیقت اگر اثر داردببین به نام تو مردم ترانه می‌خوانندو شور تازه‌ی ما از تو بال و پر دارداگر چه زخم فراوان به پیکرم باقی‌ستولی امید وصالت مرا سپر داردتو در میانه‌ی این خستگی، چراغ منیکه هر غزل به حضورت صفا و سر داردبه نام عشق تو سوگند، تا جهان باقی‌ستصدای عاشق و آزاد، جلوه‌گر داردآزادی(ایران)آزادی(آمریکا)https://fa.m.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 01:37:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدح تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D9%85%D8%AF%D8%AD-%D8%AA%D9%88-ysi8x7k5vctr</link>
                <description>تو آمدی و جهان، آفتاب دیگر شددل شکسته‌ی من، بزم خواب دیگر شدنگاه روشن تو چون چراغ بیداری‌ستکه هر غریبه در این ره شتاب دیگر شدبه شوق دیدن تو هر نفس، دعا کردمو لحظه‌ها همه رنگی ز باب دیگر شددلم چو شمع فروزان، فدایی عشقت گشتکه سوختن به هوای تو ثواب دیگر شدچه بی‌کرانه امیدی‌ست در صدای تو پنهانکه آه خسته‌ی من در جواب دیگر شدتو چون ضیا به شب ظلمتم فروغ آوردیو هر غروب غم‌آلود، آفتاب دیگر شدبه هر تبسم تو، باغ‌ها شکوفانندو سنگ خسته در این راه، گلاب دیگر شدتو را شناختم ای یار، در حقیقت نابکه عشق در دل من انقلاب دیگر شدجهان بدون تو یعنی سکوت و بی‌راهیجهان به روی تو اما کتاب دیگر شدبه هر کرانه‌ی دریا صدای تو جاری‌ستکه موج در دل من اضطراب دیگر شدبه یاد چشم تو ای ماه، شعر می‌خوانمکه حرف‌های دلم انتخاب دیگر شدتو آمدی و غریبی ز من جدا گشتنهوای خانه‌ی من در حساب دیگر شداگر چه داغ فراق تو سخت و سنگین بودولی امید وصالت شراب دیگر شدبه نام پاک تو آغاز می‌کنم هر بیتکه بر زبان من این عشق ناب دیگر شدو آخرین سخنم، این غزل به یاد تو ماندکه در سرودن من، انقلاب دیگر شد</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 23:28:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده(شعر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%B9%D8%B1-kghzrypqgxrx</link>
                <description>هزاران غزل در پرده‌ی رویت نهفتههزاران بیت زیبا درون چشمانت نهفتهباز کن آن روبنده‌ی زرّین مشکی راکه جوهر خشکیده بر دستانم نهفتهشب از عطر حضورت پر از راز نگاه استدل از لبخند پنهانت چه آسان شکفتهسکوتت طعنه می‌زد بر تمام واژه‌های منکه معنای جنونم در گفتارت نهفتهنسیم از زلف تو افسانه‌ها آورده امشبکه در هر تار مویت عالمی خفته نهفتهاگر دستی به مهر آیینه را روشن نسازدچراغی نیست، گر نوری ز دامانت نهفتهکنار شوق دیدارت دلم در آتشی سوختولی آتش‌زبان، در اشک پنهانت نهفتهوفا با هر نفس شعری سرود از حال چشمتکه در این بیت آخر راز عرفانت نهفتهوفا دل را سپرد آن‌جا که چشمت خواب می‌دیددر آن رؤیا، هزاران بوسه پنهانت نهفته</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 17:46:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خون(شعر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B4%D8%B9%D8%B1-sm7kwrq6hmza</link>
                <description>راه را بر ما بسته و جان می‌طلبیعشق صد ساله ما را آسان می‌طلبیرفتی از دور و به ما سلام گفتیمرهم بودی و از ما درمان می‌طلبیدل بریدی ز من و باز پشیمان نیستیزخمی‌ام کرده‌ای و تابِ بیان می‌طلبیهر چه دادم به تو از شوق، حلالت باداتو ولی رفته و باز از این و آن می‌طلبیرفته‌ای با دل من، بی‌خبر از حال منیمی‌روی و دلِ در خون‌تپان می‌طلبیسایه‌ات بر سر من بود، پناهی شده بودچون شدی آتش و دود، آسمان می‌طلبیجان دادی و گرفتی، چه کنم با دل خویش؟رفتی و باز همان عهدِ جوان می‌طلبیگر چه رفتی، دل من با تو هنوز است، عزیزاز دلِ خسته‌ام امّا نشان می‌طلبیسوز این شعر اگر مانده به لب‌های وفاستتو ز خاکستر او باز جان می‌طلبیتراس کافه در شب(ونسان ون‌گوگ)</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 16:23:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص(شعر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%B1%D9%82%D8%B5%D8%B4%D8%B9%D8%B1-hyxshcwt2wlf</link>
                <description>در این تنهایی موزون من و افکار روز افزون مثال‌ زنده ای بی جان که در تابوت می رقصدنه میل رفتنی دارم،نه از خواب می‌ترسممثال خنده ای در هیاهوی این میدانمنه در خود آرامم،نه در سر صلح دارمچنان کودکی که از فرط غم اشک دارد بر صورتچه ها کردم که ظلمم این چنین رازیستمگر درد هم جزا دارد؟مگر غم هم جرم دارد؟در این پژواک خاموشی، دلم فریاد می‌کاردبه گوش سنگ‌ها شاید، صدایم آشنا گرددنگاه خسته‌ام در شب، به مهتابی نمی‌تابدکه مهتابم ز خود رنجد، چو من بی‌جا و بی‌پایمنه راهی هست پیش رو، نه پشتی مانده از دیروزفقط سایه‌ست و من با او، دو تن در تیرگی گم‌گشتهدل از دنیا بریدم لیک، جهان از من نمی‌گذردچو زندانی که با دیوار، رفاقت را به هم آردچه آسان زخم خوردم من، چه سخت از زخم بیزارمولی هر شب کنار درد، به خوابی تلخ دلدادمآری، در این جنون بی‌مرز، کمی معناست شاید همکه در اندوه خود باشی، و از خود نیز بیزاری...</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 20:43:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلدادگی(شعر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B4%D8%B9%D8%B1-xeevbxg1llgl</link>
                <description>دل در گرو عشق تو بستن نتوان بود هر لحظه درآیینه،تویی،آمدنت سودچشمان تو آیینه‌ی صبر است و تماشاآن‌جا که دلم گم شده در وسعت آن بودهر لحظه نگاهت به دلم قصه نوشتستهر پلک تو شعری‌ست که در سینه فرسودبا هر نفس از نام تو لبریز شدم بازچون کوزه‌ی خاموش که با بارش تو شد رودبی‌تو همه جا سرد، همه فصل زمستانبا توست که هر لحظه پر از شکفتن و سودبگذار بماند سخن عشق به لب‌هاتا دفتر دل جز تو نخواند، نسرودلبریز شد از شوق دلم وقت تماشاتاین مستی شیرین، ز «وفا» بود، نه از عود</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 17:20:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شراب(شعر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B4%D8%B9%D8%B1-tmx5vo40cymp</link>
                <description>چه می‌کنی یارا؟ عاشقی  کجاست؟لباس زرین و پر زرق مشرقی کجاست؟سوار خوش‌عنان، با چه شور و شوق می‌روی؟آن یار خوش‌کرشمه، ساحری کجاست؟خواهی پیاله را بشکنی، بشکن!آن ماه‌رخ و جام گوهری کجاست؟بحر شراب کهنه، لشکری چنین،نشان آن یار و یاوری کجاست؟عارفان در زهد و درویشی خوشند،ما کاهلانیم، تدبیری کجاست؟</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 23:36:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلاح(شعر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%B4%D8%B9%D8%B1-mnsvajb4wusu</link>
                <description>عشق را تصویری از تزویر هستدرویش را جامعه از تدبیر هستشاه را بر مسندش شاخه ای از نخجیر هستشیخ را بر منبرش گفتاری از شمشیر هستهر کسی با سلاح خویش به میدان می‌رودچاه را هر کس با سلاحی میکندشیخ شمشیری دارد اندردهان                                                                                                                                    شاه نخجیری دارد اندر نهانعاشقی تزویری اندر ذهن خود                                                                                                                             درویش تدبیری اندر جامه اش</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 00:40:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای وطن(شعر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B7%D9%86%D8%B4%D8%B9%D8%B1-h6ojpdtzodka</link>
                <description>آرزو دارم که آزادت ببینم،ای وطن در همه جا درخشانت ببینم،ای وطنکاشکی رویا هایمان واقعی بود،ای وطن در جام هامان پر رونقی بود ای وطنخواستم تا از دردهایت بگویم ،ای وطنبا تمام نثر ها ،نظم هایت را بگویم،ای وطننخل هایت در هویزه بوی خون را می دهدرود هایت در شلمچه راه کارون را می رودخواه،ناخواه در جنگ ها بوده ای اسطوره ی بی بدیل نقش ها بوده ایجان پناه و جان جانان بوده ایسایه ی سرو های خرامان بوده ایدماوند زیبا</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 21:04:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق،یعنی(شعر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%B9%D8%B1-wlhmwmfhpzmf</link>
                <description>عشق،یعنی نگاهت در آن شب  دلگیر عشق یعنی به هم رسیدن شاخه های این انجیر عشق،یعنی دیدنت حتی درون قاب هاعشق،یعنی بوییدنت در میان باغ هاعشق ،فراسوی من و تو بودن هاست عشق ،نقطه ی اتصال آدم هاستعشق یعنی آسودن در این زنجیر هاعشق یعنی فصل اول این تقدیر هاعشق یعنی بستن تدبیر هاعشق یعنی خالی کردن تزویر هاعشق یعنی تو،یعنی زیبایی هاعشق یعنی مجنون فدای لیلی هاتوعشق یعنی مجنون فدای لیلی ها</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 23:05:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار و ابتعاد تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88-tlmswceiweur</link>
                <description>زیبایم در ابتعاد و هجرت سخت می‌گذرد، کی میایی؟داستان هایت را با خود بیاور ،بهار فصل من ،اردیبهشت من گذشت تو نیامدی ،سخت منتظرت بودم و تو اعتنایی نکردیچشم های براقَتآشفتگی مو هایت و گیسوان مجعدت هرشب در خواب میبینمت،ای مهربانم کجایی؟هوا گرم شده است ،رنگ گندم ها مثل صورتت به زردی می‌روند و درختان هلو به بار رسیده اندآشفتگی تمام وجودم را گرفته ،نامه هایت را خواندم اما تو را ندیدم تمام روز به انتظار غروبم و وقت مغرب به انتظار طلوع ،شب تار منتظر صدایت و روز در انتظار عطر دامانتعطر نرگس میزدی هنوز بویش را به یاد دارمدر باغچه کوچکم گل نرگس کاشتم تا بوی تو را هر روز استشمام کنم و عکس تو را هر روز در طاقچه ام نگه میدارم تا تو از یادم نروی اتاقم مثال کلبه احزان شدهابتعاد کی میایی گلستانش کنی؟</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 13:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-bth4zwcjkzr0</link>
                <description>دیدم ویرگول گردونه گذاشته منم عشق شاهنامه فردوسی که هیچوقت نداشتمش چشمم به اون قسمت گردونه افتاد و دیدم شاهنامه تو جوایزه و مثل اینکه میشه بردشظاهرا برای همین این پستو نوشتمویرگول برای من شبیه یه دوست و یه خانواده قدیمی که از ۱۴ سالگی تا الان که ۱۷سالمه کنارم بوده و خب منی که فکرم خالیه چیزی جز ستایش ویرگول بخاطر نزدیک کردن آدم های دور به ذهنم نرسید...بوس بهت ویرگول</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 14:13:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بندر عباس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-zuzxfvju4ikh</link>
                <description>نمی دانم جز ابراز تسلیت چه می توان گفتبه پسر یا دختری فکر میکنم که پدرش در اسکله کار می‌کرد و حالا دیگر نیست ،چه غمی بزرگتر از غم پدر و مادر؟مسئول این اتفاقات کیست؟اصلا کسی خود را مسئول میبیند؟زبانم سِر شده است و زنجیر فکرم از هم گسسته...چیزی جز تسلیت بندرعباس به ذهنم نمی رسد...</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 17:56:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیروز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14772460/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-f25lylotvuou</link>
                <description>ای نماد قدرت،آینه ایرانبا تو چه کرده اند؟که اینگونه مستأصل شدی...تو که روزی از قزوین تا سمنان را قلمرو داشتیچرا اینگونه رهایت کردند؟به کدام گناه؟چون زیبا هستی؟چون سرعتت از باد بیشتر است؟یا چون پوستت نرم و زیباست؟کدام زیبا رو را در قفس می‌کنند پای کدام دونده را چنین قطع می‌کنندای مهربان ما را ببخشپیروز ما را ببخش ما را ببخشیدکه چنین شما را از حقتان محروم کردیمبی گمان انسان بسیار پست تر استای زیبا</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 22:26:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>