<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ۵۷۸۲</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14865991</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 19:18:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3484996/avatar/i21IeO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>۵۷۸۲</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14865991</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ارزانسرای عطر طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14865991/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-srvjmbwsqboi</link>
                <description>بیوتی کپسول(کپسول زیبایی)بیوتی کپسول| کپسول زیبایی| کپسول زیبایی و جوان کننده| بیوتی کپسول در ایتا| بیوتی کپسول در روبیکا| کپسول زیبایی شادابی پوست| کپسول زیبایی محافظت از اشعه ماوراء بنفش |کپسول زیبایی کانال ارزانسرای عطر طبیعت در ایتا</description>
                <category>۵۷۸۲</category>
                <author>۵۷۸۲</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2024 20:18:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید ابراهیم هادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14865991/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-qpdtnu6plsmu</link>
                <description>شهید ابراهیم برخورد با دزدنشسته بودیم داخل اتاق. مهمان داشتیم. صدایی از داخل کوچه آمد. ابراهیم سریع از پنجره نگاه کرد. شخصی موتور شوهر خواهر او را برداشته و در حال فرار بود!بگیرش ... دزد ... دزد! بعد هم سریع دویدم دم در. یکی از بچه های محل لگدی به موتور زد. دزد با موتور نقش بر زمین شد!تکه آهن روی زمین دست دزد را برید و خون جاری شد. چهره زرد دزد پر از ترس بود و اضطراب. درد می کشید که ابراهیم رسید. موتور را برداشت و روشن کرد و گفت: سریع سوار شو!رفتند درمانگاه، با همان موتور. دستش را پانسمان کردند. بعد هم با هم رفتند مسجد! بعد از نماز کنارش نشست؛ چرا دزدی می کنی!؟ آخه پول حرام که ... دزد کریه می کرد. بعد به حرف آمد: همه این ها را می دانم. بیکارم، زن و بچه دارم، از شهرستان آمده ام. مجبور شدم.ابراهیم فکری کرد. رفت پیش یکی از نمازگزارها، با او صحبت کرد. خوشحال برگشت و گفت: خدارا شکر، شغل مناسبی برایت فراهم شد. از فردا برو سرکار. این پول را هم بگیر، از خدا هم بخواه که کمکت کند. همیشه به دنبال حلال باش. مال حرام زندگی را به آتش می کشد. پول حلال کم هم باشد برکت دارد.نشسته بودیم داخل اتاق. مهمان داشتیم. صدایی از داخل کوچه آمد. ابراهیم سریع از پنجره نگاه کرد. شخصی موتور شوهر خواهر او را برداشته و در حال فرار بود!بگیرش ... دزد ... دزد! بعد هم سریع دویدم دم در. یکی از بچه های محل لگدی به موتور زد. دزد با موتور نقش بر زمین شد!تکه آهن روی زمین دست دزد را برید و خون جاری شد. چهره زرد دزد پر از ترس بود و اضطراب. درد می کشید که ابراهیم رسید. موتور را برداشت و روشن کرد و گفت: سریع سوار شو!رفتند درمانگاه، با همان موتور. دستش را پانسمان کردند. بعد هم با هم رفتند مسجد! بعد از نماز کنارش نشست؛ چرا دزدی می کنی!؟ آخه پول حرام که ... دزد کریه می کرد. بعد به حرف آمد: همه این ها را می دانم. بیکارم، زن و بچه دارم، از شهرستان آمده ام. مجبور شدم.ابراهیم فکری کرد. رفت پیش یکی از نمازگزارها، با او صحبت کرد. خوشحال برگشت و گفت: خدارا شکر، شغل مناسبی برایت فراهم شد. از فردا برو سرکار. این پول را هم بگیر، از خدا هم بخواه که کمکت کند. همیشه به دنبال حلال باش. مال حرام زندگی را به آتش می کشد. پول حلال کم هم باشد برکت دارد</description>
                <category>۵۷۸۲</category>
                <author>۵۷۸۲</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 21:12:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>