<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های SilentScream</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14874967</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:40:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4727638/avatar/ky4dpr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>SilentScream</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14874967</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حضور فیزیکی به معنا وجود داشتن نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-furc9zdmh2go</link>
                <description>ای کاش زمان بایستد، حداقل‌ برای دقیقه‌ای عقربه نچرخد، نمی‌توانم وزن عقربه ثانیه‌شمار را تحمل کنم. دنیا، زندگی، زیستن، واژه های ترسناک و غریبیست، بار این کلمات مهره های کمرم را خورد کرده. گویی آسمان دست هایش را دور گلویم حلقه کرده و مرا می‌بلعد ولی سقف سفید و رنگ پریده اتاقم، به اندازه دشت بی‌نهایت آرزو هایم گسترانیده شده؛ اما آرامشش گول زننده است؛ به باتلاقی تبدیل شده و هر ثانیه‌ای که طاق‌باز رو به سقف می‌گذراندم ۱ متر مرا از زندگی دورتر می‌کند.خسته ام...خسته ام...دیگر نمی‌توانم راه بروم، وزنه هایی به سنگینی گلویی انباشته از گره های توفانی بغض به پاهایم آویزان شده؛ زمین خورده ام، خاکی ام، می‌خواهم خون ریخته شده احساسات درونم را بالا بیاورم. می‌خواهم انتقام تمام لبخند های بی‌گناه از ته قلبم را بگیرم، اما از که؟! از خودم که با خودخواهی همه چیز را فدا کردم، از خودم که تمام احساسات پاکم را به پای انسان های پوچ و تهی از هرگونه احساس ریختم، از خودم که دیگر هیچ شوقی برای خوشحال کردن خودم ندارم، از که؟..ای کاش می‌توانستم گذشته ام را مانند یک لیوان آب سر بکشم، تا دیگر هرروز مانند یک ماهی درون تنگ که دریا فقط ۲ متر با او فاصله دارد حسرت نخورم. ای کاش می‌توانستم ای‌کاش هارا در قبری متروک مدفون کنم. اما چه کنم که عمریست دارم با آنها زندگی می‌کنم، اما چه کنم که ای‌کاش ها ریسمانی شده اند و دور مجرای تنفسی ام را احاطه کردند. نمی‌دانم کی قرار است اتفاقاتی که برایم افتاده و من برای تجربه آنها هنوز کم سن و سال بودم را بازگو کنم؛ شاید به طور کل نباید این تابوت تسخیر شده را نبش قبر کرد، شاید فقط باید بگذاری که تنها اثری که از انها می‌ماند دو چشم ورم کرده و قرمز باشد.کی به اینجا رسیدم؟..کی به اینجا رسیدم؟..از یک جایی به بعد نتوانستم با خودم، افکارم، روحم، کنار بیایم؛ از یک جایی به بعد میخواستم تمام سلول های بدنم را به صلابه بکشم، حداقل‌ اینطوری می‌توانم انتقام خودخواهی های خودم را از خودم بگیرم. خیلی سخت است که کل توانت را بزاری تا بهترین آدم های زندگیت تورا دوست داشته باشند، از دستت ناراحت نباشند، اما در نهایت جمله هایی از همان آدم ها می‌شنوی که فقط منتظر می‌مانی حرفش را تکمیل کند و سپس خنجر آغشته به زهر را از اعماق قلبت خارج کنی...ای کاش اینگونه، زندگیمان با عواطف حیوانی پیوند نمی‌خورد...</description>
                <category>SilentScream</category>
                <author>SilentScream</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 16:45:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌بینمت در خون وطن...</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%B7%D9%86-rm6of0gquja8</link>
                <description>تغییر شروع شد.کاسبی مغازه اش را می‌بندد، کارمندی دست از کار می‌کشد، معلمی درس نمی‌دهد، جوانی آرزو هایش را رها می‌کند، پدری برای زندگی دختربچه کوچکش او را به دست باد می‌سپارد، دانشجویی سر کلاس نمی‌رود و بالاخره ناله های این کشور مدفون در خون شنیده می‌شود. درد دارم، زخم هایم عمیق است...وای بر من، بمیرم برای تنت وطن که این چنین درد می‌کند، بمیرم برای جوان هایی که دادی، بمیرم برای سرو هایت که با خون فرزندانت آبیاری شد، بمیرم برای فرهنگ با شکوهی که داشتی و اینگونه زیر خروارها خاک به فراموشی سپرده شد. درد دارم، زخم هایم عمیق است، دیگر نمی‌توانم صدای درد کشیدنت را بشنوم، تا کی باید اینگونه قربانی هوس و طمع دیگران شوی، تا کی باید به گذشته نگاه کنیم و خنجری در قلبمان فرو کنیم. کی پرچمت سرخی‌اش را از خون شیرزنان و شیرمردان این سرزمین گرفت، درد دارم، زخم هایم عمیق است...آری، زمین فرونشست کرده، از سنگینی تعداد کشته های مانده بر سینه اش به ستوه آمده، از دیدن پدری که فرزندش در بغلش جان داد شرمسار است، از دیدن دختربچه ای که لذت پدر داشتن را تجربه نکرد می‌گرید، از دیدن کشته شدن فرزند هایش که خودش در این آب و خاک پرورانده عاجز است. نمی‌تواند کشته شدن برادر به دست برادر را ببیند، درد دارم، زخم هایم عمیق است...ولی، حال وقت عقب‌نشینی نیست، نمی‌توانیم بگذاریم اتفاقی که دشمن دوست دارد بیوفتد، نباید بگذاریم قلب خواهران و برادرانمان از اینکه هست بیشتر تبدیل به ویرانه شود. ریشه ما در خاک هایی قرار دارد که به این راحتی قصد انزوا و نابودی ندارد، می‌دانم، اثر تازیانه های پی در پی روی بدنمان نقش بسته اما این نقش، نقش یک گربه آزاد است؛ بدون هیچ قید و بند.از خون جوانان وطن لاله دمیده...</description>
                <category>SilentScream</category>
                <author>SilentScream</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 21:15:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۰:۰۰</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DB%B0%DB%B0%DB%B0-yvavmwfp5eb6</link>
                <description>بوی فلز می‌آید، فلزی که مولکول های خون، در شریان های اصلی را شکافته.گویی ذهنم را به گذشته تبعید می‌کند، گذشته ای نه چندان دور...صدای در محرک های عصبی ام را می‌لرزاند؛ منتظرش بودم. در را باز می‌کنم، مثل تصوراتم است، همان قدر لجباز، عصبی و ناراضی این حواس مثل یک پیانو قدیمی است، می‌خواهم کلاویه های آن را از جا دربیاورم و خاطرات آن را در گلویم مدفون کنم. پایش را از چهارچوب در داخل می‌گذارد، مثل قلب تاریکش که علاقه ای به برگشتن و ماندن ندارد به طور کل حسش را به این خانه از دست داده، می‌خوام انگشت هایش را با دندان بکنم و داخل دهان کثیفش کنم اما باید قلبم را پس بگیرم.با لحنی آزاردهنده به طور واضح تنفرش را بیان می‌کند، چیزی نمی‌گویم، دست هایش را می‌فشارم و او را به اتاق نشیمن می‌برم. میز شام بسیار بی‌نقص چیده شده، ویالونی که با دست های ظریفش در بهترین روز های عمرم می‌نواخت گوشه دیوار جا خوش کرده؛ به یاد می‌آورم روزی هنگامی که صدای تسخیر شده ویالون در مغزم پخش می‌شد آرشه ویالون را در دیوار کوبیدم و با قسمت تیز آن دستم را از آرنج تا مچ شکافتم، تا آن لحظه هیچ فکر نمی‌کردم مزه خون به این اندازه دلچسب باشد. هیچ سوالی نمی‌پرسد. او را روبه‌رویم می‌نشانم، میلی به غذا ندارد، به وضوح اعصابم را به بازی گرفته؛ دیگر توانایی تحمل این فشار را ندارم، چنگال درون دستم را در پوست سردم فرو می‌کنم به ناگاه ناقوس به صدا درمی‌آید...لب هایم را روی شانه هایش می‌گذارم به آرامی دست هایم را دور گردنش حلقه می‌کنم، می‌ترسد، فریاد می‌کشد، صدایش از آوای ویالونش زجرآور تر است، سرش را با لبخندی روی میز می‌کوبم، به پهنا صورت گریه می‌کند باید خفه شود. کارد، درون دست هایم جا خوش می‌کند، با بی‌ملاحظگی تکه ای از گوشت دستش را می‌برم و درون حلقش فرو می‌کنم؛ حال آرامش‌بخش‌تر است، گرامافون را روشن میکنم، مجبورش می‌کنم روی پاهایش بایستد و مثل گذشته با من برقصد. چشم هایش سراسر التماس است، یاد زجه های قلب بی پناهم می‌افتم. بدن نحیفش را می‌چرخانم و ناگاه ولش می‌کنم، به دیوار اصابت می‌کند و خون سرخش اثر هنری زیبایی روی دیوار خلق می‌کند. فحش می‌دهد و می‌گوید دیگر مرا دوست ندارد...او مرا دوست ندارد...او مرا دوست ندارد...ساعت ۱۱:۵۲ دقیقه شب است. دیگر تحمل احساسات کثیف او را ندارم.ویالونش را با تمام قدرتی که نفرت در دلم ایجاد کرده در صورتش می‌کوبم. چشم هایم به لیوان شرابی که در دست داشت می‌افتد؛ آن را با تمام قدرت در دنده هایش می‌کوبم، خوشبختانه با ضربه اول خورد می‌شود و دیگر به ضربه بعدی محتاج نیستم.دیگر قلبش زندان من نیست...دیگر قلبش زندان من نیست...دیگر قلبش زندان من نیست...لعنت به قلب کثیف و هرزه ات که مرا دور انداخت.وقتش است، ساعت ۰:۰۰ است، به یاد می‌آورم ساعت صفر را مقدس می‌شمارد، پس در این زمان مقدس فقط من باید در قلبش نامیرا باشم، شیشه را در سمت چپ سینه اش فرو می‌کنم، رنگ سرخ خیلی به او می‌آید، و منتظر می‌مانم من هم در سرخی خود ذره ذره تمام شوم.۰:۰۰</description>
                <category>SilentScream</category>
                <author>SilentScream</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 22:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراض.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14874967/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-bgusgofsilb4</link>
                <description>من و تعدادی دیگر از نویسندگان اینجا، به‌منظور اعتراض به وضع حاضر، سوگواری و زنده نگه داشتن یاد هزاران شهید در راه وطن، پروفایل‌های‌مان را تماماً سیاه کرده‌ایم. در صورت تمایل، به شما هم پیشنهاد می‌کنم این کار را انجام دهید. و در نهایت، فراموش نکنید که مبارزه با ظلم یک مسیر نیست، که خود، غایت است. و از شما به عنوان نویسنده، خواهش دارم که با چرخاندن قلم خود در راه آزادی و مقاومت، نگذارید فجایعی را که داریم به چشم می‌بینیم عادی شود.</description>
                <category>SilentScream</category>
                <author>SilentScream</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 00:02:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>