<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا رئیسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_15073852</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:12:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>زهرا رئیسی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_15073852</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاه دزد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15073852/httpsvirgooliom15073852%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-ggwzulyet4kd-bgzszh0rlor9</link>
                <description>شاه دزد(پارت۶)متعجب شدم و با سختی، زیر لب پرسیدم:چند روزه؟ـ دو روزه. خون زیادی ازت رفته بود، اگه میلاد یه‌کم دیرتر خبرم کرده بود، مرده بودی.من… می‌مردم؟پس کار ناتمامم چه می‌شد؟چشم‌هایم را بالا آوردم و به میلاد نگاه کردم.تلافی این گلوله را از او می‌گرفتم؛ آن هم خیلی زود.میلاد که سنگینی نگاهم را حس کرد، به سمت در رفت.دهانم خشک شده بود؛ نیاز داشتم کمی آب بخورم.به سمت کوروش نگاه کردم و با صدای خش‌دار و آرام گفتم:یکم آب می‌خوام.سرش را تکان داد و با همان اخم به سمت در رفت و با صدای بلند صدا زد:ـ ماریا! ماریا!چند ثانیه بعد، همان دخترک سبزه‌رو در چهارچوب در ظاهر شد و با سر پایین گفت:ـ بله؟ـ یکم آب بیار.سری تکان داد و رفت.تازه توانستم موقعیتم را آنالیز کنم. بدنم بی‌حس بود. نگاهم را به سمت زخمم بردم که کوروش گفت:گلوله رو درآوردم، به‌زودی خوب می‌شی.این را گفت و از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد ماریا وارد شد. با اخم، لیوان آب را مستقیم به سمت لب‌هایم آورد و گفت:ـ دهنتو باز کن.کمی خودم را روی تخت فلزی بالا کشیدم و گفتم:خودم می‌خورم.لیوان را به دستم داد و منتظر ماند.جرعه‌ای آب نوشیدم که لیوان را از دستم گرفت و به سمت در رفت.دیگر در آن سالن قبلی نبودم؛ حالا داخل اتاقی حدوداً دوازده متری بودم که فقط یک تخت فلزی داشت و هیچ پنجره‌ای در آن نبود.بعد از آن، دیگر کسی به سراغم نیامد.باید وقتی از اینجا رها می‌شدم، به ملاقات «او» می‌رفتم تا کمی راهنمایی‌ام کند.پای دردناکم را کمی تکان دادم که باعث شد صورتم در هم برود. به پنج بخیه روی رانم خیره شدم.حداقل کمی انسانیت در وجودشان مانده بود که نجاتم دادند؛ وگرنه اگر دست میلاد بود، حالا مرده بودم.با باز شدن در، از میان افکار بی‌سر و ته‌ام بیرون آمدم و به پسر موفرفری خیره شدم.موهای خرماییِ فرفری‌اش و آن صورت سفید، او را بیشتر شبیه یک پسر اروپایی نشان می‌داد تا یک ایرانیوقتی بشقاب و قاشق سوپ را کنار تختم دیدم، چهره‌ام در هم رفت. سوپ؟ واقعا؟با دیدن تعجبم خندید و پرسید: «زخمت چطوره؟»فهمیدم که جزو آن‌ها نیست. از همان اول هم باید می‌فهمیدم. لهجه فارسی‌اش هم گویای این بود که یا دو رگه است یا شاید اصلاً ایرانی نیست.با این حال، لبخندی زدم و گفتم: «به لطف رفیقت، میلاد، حالم خوبه.»او فقط گفت: «منظوری نداره، فقط کمی عصبیه.»سری تکان دادم و پرسیدم: «ایرانی هستی؟»«دورگه‌ام. پدرم ایرانی و مادرم آلمانی بوده.»این را که گفت، بلند شد و به سوپ اشاره کرد: «ببخشید، من کار دارم. لطفاً سوپت رو بخور و بعد استراحت کن.»لعنتی! نگذاشت بیشتر حرف بزنم و انگار فهمید که می‌خواهم اطلاعات بیشتری از او بگیرم.به سوپ خیره شدم. رنگش صورتم را در هم کشید. چطور می‌توانستند این را بخورند؟ قاشق را پر کردم که صدای قاروقور شکمم بلند شد. قسم می‌خوردم که عمراً آن را نمی‌خوردم!بشقاب را برداشتم و کمی خم شدم تا روی زمین بگذارمش. تحمل گرسنگی برایم سخت نبود، یکی از ویژگی‌های خوبم همین بود. سرم را روی بالش گذاشتم. خوب بود که دردی نداشتم، فقط کمی رانم می‌سوخت که احتمالاً به خاطر داروها و آمپول‌ها بود.دیگر خوابم نمی‌برد. چند روز گذشته بود؟ دو روز پیش پزشک، کوروش نام، گفته بود که بیهوش بودم. آن روز که خواستم فرار کنم، ساعت ۱۵:۳۹ بود. سرنگ‌ها و آمپول‌های بیهوشی هم بیشترشان ۲۴ ساعته بودند. امروز روز پنجم بود، پس فردا روز ششم می‌شد. لبخندی از این هوشم به لبم نشست. پس فردا قرار بود روز هیجان‌انگیزی باشد!</description>
                <category>زهرا رئیسی</category>
                <author>زهرا رئیسی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 16:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه دزد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15073852/httpsvirgooliom15073852%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-ggwzulyet4kd-yc6cxe7x4mrc</link>
                <description>شاه دزد(پارت۴)سرم را تکان دادم. چاقوی طلایی‌رنگ همیشگی‌ام را که در کفش‌هایم پنهان میکردم، در دستش چرخاند. اشتباه بزرگی کرده بودم، اما امیدوار بودم باهوش نباشد. اما معلوم بود که باهوش است؛ وگرنه مرا نمی‌دزدید. لعنتی! رفت.دود از کله‌ام بلند می‌شد؛ از عصبانیت. خیره به سینی ماندم: سه نان تست و تکه‌ای پنیر. هیچ چاقو یا کاردی نبود. دست‌هایم را از پشت آوردم و در موهایم فرو کردم. جرقه ای در ذهنم خورد. انگشتانم را لابه‌لای موهایم کشیدم، دنبال چیزی که لازم داشتم. گیره کوچک فلزی را در میان موهایم حس کردم. لبخندی وسیع روی صورتم نشست. چقدر خوش‌شانس بودم! برای منی که هیچ‌وقت گیره یا پنس به موهایم نمی‌زدم.به قفل زنجیر نگاهی انداختم. با گیره آهنی شروع کردم به باز کردنش. حدود ده دقیقه طول کشید، اما بالاخره باز شد. سریع زنجیر را باز کردم و روی زمین انداختمش. کفش‌هایم را پوشیدم و به سمت پنجره رفتم. میله‌های آهنی پشت شیشه، آهی از گلویم بیرون داد. شروع کردم به گشتن در گوشه و کنار سالن.صدای ماشینی آمد. خودم را به پنجره رساندم و در گوشه‌ای پناه گرفتم. ماشینی ون‌شکل با سرعت از حیاط بزرگ، که شبیه باغ بود، خارج شد. انگار همه رفته بودند. یا شاید اینطور فکر می‌کردم؟ امروز شانس با من بود. چه جمله مسخره‌ای!گیره کوچک آهنی را برداشتم و به سمت در بزرگ چوبی رفتم. شروع کردم به ور رفتن با قفلش. چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در آمد. الحق که کارم همیشه عالی بود! دستگیره را کشیدم و آرام سرک کشیدم. سالنی بزرگ با درهای بسته زیاد. در را آرام بستم و به سمت در شیشه‌ای رفتم که از داخل، حیاط دیده می‌شد. خدا خدا می‌کردم قفل نباشد. دستگیره را پایین کشیدم. باز شد! باد خنکی وزید.خوشحال بودم که دارم فرار می‌کنم، اما برگشتم. به داخل خیره شدم. حتماً کسی در خانه بود. نمی‌توانستند مرا تنها بگذارند و بروند. حتماً کسی اینجا بود. اگر آن شخص مرا می‌گرفت، دیگر راه فراری نداشتم. به سمت اتاقی که درش باز بود و معلوم بود آشپزخانه است، رفتم.آشپزخانه‌ای کوچک با کابینت‌های فلزی قرمز رنگ. درهای زنگ‌زده را باز کردم و داخلشان را گشتم. چاقوی نوک تیزی نظرم را جلب کرد. چشمانم برق زد. زود برش داشتم و داخل کفشم، جایی که به پایم آسیب نزند، جا دادم. به سمت خروجی رفتم. چشمم به ساعت دیواری افتاد. ۱۵:۳۹. لعنتی! هنوز معلوم نبود چند روز بیهوش بوده‌امقدم‌هایم را تند کردم و از خانه خارج شدم. معلوم بود گروهشان کوچک است؛ نه محافظی داشتند و نه… با این حال، حتماً کسی بود که مرا زیر نظر داشته باشد. سری تکان دادم. نگاهی به اطراف انداختم. باغ بزرگی بود، با درختان سر به فلک کشیده و گل‌های رنگارنگ که معلوم بود به خوبی رسیدگی می‌شوند؛ بر خلاف خانه که دیوارهاش ترک داشت.به در حیاط نگاه کردم. خیلی دور به نظر می‌رسید. پوفی از سر کلافگی کشیدم و با عجله به سمت در حیاط قدم برداشتم تا قبل از رسیدن کسی، خودم را خلاص کنم. کمی دویدم، اما ناگهان صدای خرخروحشتناکی از میان درختان آمد. ایستادم. نفس‌هایش عادی بود؟ نفس انسان نمی‌توانست اینقدر بلند باشد!چند قدم به عقب رفتم که ناگهان چیزی از بین درختان بیرون پرید. با چشمانی ترسناک به من خیره شد و آب از دهانش آویزان بود. چند قدم عقب‌تر رفتم. نزدیک بود خیس کنم! لعنتی! گرگ بود یا سگ؟ تشخیص حیواناتم از بچگی خوب نبود، اما نه در حدی که گرگ و سگ را اشتباه بگیرم. گوش‌هایش شبیه گرگ بود. البته سگ‌هایی هم بودند که گوش‌هایشان شبیه گرگ بود.با صدای وحشتناک بلندی که از خود درآورد، از افکارم بیرون آمدم. وحشتی تمام بدنم را فرا گرفته بود. لبخندی کج و معوج از سر ترس روی لبم نشست. با سرعت به سمت در پرواز کردم. صدای خرخر از پشت سرم، ترسم را بیشتر می‌کرد. قلبم در حلقم می‌کوبید. نفس‌نفس می‌زدم. پاهایم درد می‌کرد و چند بار نزدیک بود روی سنگفرش حیاط بیفتم. لعنتی! این هم از شانس من! امروز چقدر با من یار بود!سرعتم از وحشت بیشتر می‌شد. لعنتی دنبالم بود. درست پشت سرم، نزدیکم احساسش می‌کردم. وقتی لبه لباسم کشیده شد، جیغ گوش‌خراشی کشیدم و سرعتم را بیشتر کردم. ناگهان صدای فریادی بلند آمد: «وایستا! بهت دارم می‌گم وایستا!» صدای همان پسر چشم‌سبز نبود؟ حس کردم دیگر دنبالم نیست، اما من دست از دویدن نکشیدم. احساس می‌کردم قلبم دیگر در سینه‌ام نیست، بلکه در دهانم افتاده است.چند بار تعادلم را از دست دادم و...https://splus.ir/shah_dozd</description>
                <category>زهرا رئیسی</category>
                <author>زهرا رئیسی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 15:21:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه دزد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15073852/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-fohp0gxeoqdz</link>
                <description>شاه دزد(پارت۵)فقط یک لحظه طول کشید که ناگهان صدای بلند شلیک گلوله‌ای آمد.از درد فریادی کشیدم؛ آن‌قدر بلند که پرندگانی که روی درخت‌ها نشسته بودند با وحشت به هوا پریدند.دردی سوزان در ران پای راستم پیچید؛ عذاب‌آور بود. نفسم برای لحظه‌ای بند آمد، روی سنگ‌فرش حیاط افتادم و از شدت درد به خودم می‌پیچیدم.در خون خودم دست‌وپا می‌زدم. گلوله به سمت من شلیک شده بود و درست وسط ران پای راستم نشسته بود.چشم‌هایم سیاهی می‌رفت و حس می‌کردم هر لحظه ممکن است بالا بیاورم.اشک‌هایم از درد، بی‌وقفه روی سنگ‌فرش حیاط می‌چکید.دندان‌هایم را محکم روی هم فشار داده بودم و چشم‌هایم را بسته بودم.با آب دهانی که روی مچ دستم ریخت، چشم‌هایم را با وحشت باز کردم و تکانی به خودم دادم؛ تکانی که فقط باعث شد درد در تمام بدنم بیشتر شود.همان حیوان خاکستری‌رنگ، که هنوز هم نمی‌دانستم نامش چیست، پاچه شلوارم را بین دندان‌های تیزش گرفته بود و می‌کشید.وحشت‌زده تقلا کردم و دوباره فریادم به هوا رفت.ناله می‌کردم، از درد در خودم جمع شده بودم و دستم را روی جایی که تیر خورده بودم گذاشتم.لحظه‌ای که گلوله درون گوشت پایم بود، عذاب محض بود و خون، شره‌کنان پایین می‌ریخت.اشک‌هایم امانم را بریده بودند و بی‌وقفه از هم سبقت می‌گرفتند.با شنیدن صدایی آرام و پر از تمسخر، چشم‌هایم را دوباره، اما این بار با درد، باز کردم.همان پسر عوضی مقابلم بود؛ کلتی در دستش بود. پس او شلیک کرده بود.ـ خاکستری، بیا این‌ورحیوان نجس، با شنیدن صدایش پاچه شلوارم را رها کرد و کمی عقب رفت.پسر مقابلم زانو زد و آرام گفت:ـ اینو زدم که دیگه فکر فرار به اون مغز کوچیکت خطور نکنه.او به‌راحتی می‌توانست مرا زنده بگیرد؛ پس از قصد زده بود.توان حرف زدن نداشتم. در حال از حال رفتن بودم و فقط با نفرت به او خیره شدم.نامم اولگا نبود اگر تلافی این کارش را نمی‌کردم.پلک‌هایم از شدت درد سنگین شدند و دیگر چیزی نفهمیدم.و من، یک‌بار دیگر، مدیون بیهوش شدن بودم.…با صدای کسی تازه متوجه موقعیتی که در آن بودم شدم، اما با این حال چشم‌هایم را باز نکردم.آن شخص ادامه داد:ـ میلاد، قرار نبود بکشیش، پسر.همان صدای آرام و پر از نفرت دوباره در فضا پیچید:ـ ببین کوروش، اگه دوباره ببینمش که داره فرار می‌کنه یا هر کارِ دیگه‌ای…کمی مکث کرد و با لحنی ترسناک‌تر ادامه داد:ـ این‌بار گلوله رو درست می‌زنم وسط مغزش، شاید به قول تو مریضی سگیم درمان بشه، ولی حداقل دلم آروم می‌گیره.برای لحظه‌ای از لحنش ترسیدم. با خودم فکر کردم معلوم نبود چه بلایی سرش آورده بودند که این‌طور می‌خواست تلافی کند؛ آن هم سر من.با این فکر، لبخند تلخی از سر درد زدم و چشم‌هایم را با سختی باز کردم.همان مرد پزشک ـ یا همان کوروش ـ که سعی داشت میلاد، همان پسر چشم‌سبز را آرام کند، نگاهم را دید. نگاهش با نگاهم گره خورد و اخمی کرد.ـ پس به‌هوش اومدی. دو روزِ کامله که بیهوشیhttps://splus.ir/shah_dozd</description>
                <category>زهرا رئیسی</category>
                <author>زهرا رئیسی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 15:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه دزد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15073852/httpsvirgooliom15073852%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-ggwzulyet4kd-qk1lso1dhx5e</link>
                <description>شاه دزد(پارت ۳)+خبمرد ایستاده، قد بلندش را به رخ کشید، گرد و غبار پیراهنش را تکاند و با اشاره چشم به پسرکی مو فرفری و دخترکی، به سمت بیرون راه افتاد. هر سه به سمت در بزرگ چوبی رفتند.همان‌طور که در را باز می‌کردند، صدای خش‌دارم را روی سرم گذاشتم: «هی! جواب منو ندادین.»بی‌توجه به من، در را محکم کوبیدند و صدای چرخیدن کلید آمد. «عوضی‌ها!»دیگر طاقتم طاق شده بود. اخم‌هایم در هم گره خورد. «باز چه غلطی کرده بودند که اینان دنبال من راه افتاده بودند؟ با این همه نفرت در چشم‌هایشان، عجیب بود که هنوز زنده بودم.»دستانم از درد خشک شده بود. به زنجیری که دورم بود نگاه کردم؛ نمی‌دانستم به چه تشبیهش کنم. انگار جانوری درنده را گرفته بودند که اگر فرار کند، همگی را تکه پاره می‌کند.چشمانم را دور تا دور سالن چرخاندم. خالی بود. فقط همان سطلی که دخترک در دست داشت و مرا سکته داده بود، روی زمین افتاده بود. البته به دردم نمی‌خورد.آخرین بار ۶ سال پیش دزدیده شده بودم. انگار عادت قدیمی دوباره به زندگی‌ام سر باز کرده بود. دزدیده شدنم از ۵ سالگی با من بود و اگر اتفاق نمی‌افتاد، باعث تعجب همه می‌شد.به سقف سالن نگاه انداختم. دوربینی نبود. به پنجره بلند سمت راستم خیره شدم و لبخندی زدم. فقط قفل در مانده بود که…با صدای چرخیدن کلید، به در خیره شدم. در باز شد و همان دختر وارد شد. سطل افتاده روی زمین را برداشت و به سمت در رفت. ابروهایم بالا پرید. لحظه آخر برگشت و با تمسخر گفت: «فکر فرار به سرت نزند.» و بیرون رفت. صدای چرخیدن کلید، نشان از قفل شدن در می‌داد.پوزخندی زدم. «پس ایرانی بودند. باید با دیدن چهره‌های شرقی و چشمانشان می‌فهمیدم. پس مربوط می‌شد به او…» پوزخندی زدم. «پس هنوز درگیرم بودند. البته خودم می‌دانستم که باید خودم تمامش کنم تا دیگر به پر و پایم نپیچند.»دست‌هایم را پشت کمرم بردم. «فقط به دست‌هایم برای فرار نیاز داشتم و دیگر تمام. ولی زیادی خوش خیال بودم!»خوشبختانه درد لگدی که به پهلویم خورده بود، آرام شده بود. با هزار زحمت دستم را از پشت کمرم بیرون کشیدم. خوشبختانه دست‌هایم زنجیر نبودند، فقط زنجیر از روی شکم تا سینه‌ام، ۵ دور پیچیده شده بود. نیشخندی زدم. زنجیر نه کلفت بود نه نازک. خوب بود، از پسش برمی‌آمدم. دست دیگرم را هم بیرون کشیدم. هر دو خواب رفته بودند.کمی صبر کردم و بعد، به زور خودم را خم کردم تا بوت‌هایم را در بیاورم تا چیزی را که دنبالش بودم پیدا کنم. «لعنتی کجا بود؟ همینجا گذاشته بودمش.»«نیست! نیست!» عصبی شدم و جیغ گوش‌خراشی کشیدم و فریاد زدم: «اهای! من گشنمه عوضی‌ها!»دستم را روی گردنم گذاشتم که سوزشش در بدنم پیچید. «لعنتی متورم شده بود. کدام آدم سرنگ را این‌گونه می‌زند؟»با صدای چرخیدن کلید، با استرس دست‌هایم را پشت قایم کردم و به در خیره شدم. «این دیگر که بود؟» مردی بلند قامت در چارچوب در ظاهر شد، یک سینی در دست داشت. سرش پایین بود. به سمتم آمد و جلوی پاهایم زانو زد. سرش را بالا آورد.به چشمان جنگلی‌اش خیره شدم و کمی خم شده، جلوی صورتش به تندی پچ زدم: «چی می‌خواهید؟»چشمانش بی‌تفاوت صورتم را بالا و پایین کرد و بلند شد و پشت کرد تا به سمت در برود. فریادی زدم: «هی! دارم باهات حرف می‌زنم! یعنی چی منو از خونه‌م دزدین بعد بدون اینکه بهم چیزی بگین…»با چرخش سر و نگاه ترسناکش دهانم بسته شد. ولی از رو نرفتم و خیره، ولی آرام ادامه دادم: «ببین آقای غیر محترم، که اصلاً به ظاهر محترم هم نیستی؛ من کار و زندگی دارم، مثل شما بیکار نیستم. پس بیا و حرف حسابت رو بزن.»دوباره به سمتم آمد و روی دو پایش نشست. با صدای آرام و عصبی‌اش که نشان می‌داد حوصله ندارد، و مهم‌تر از آن، همان کسی بود که قبل از بیهوشی خوش‌آمد گفته بود - آری، خودش بود، صدایش دقیقاً همان بود - گفت: «منظورت رو از کار و زندگی نفهمیدم!»انگشت اشاره‌اش را روی لبش گذاشت و اداء متفکرها را درآورد و ادامه داد: «منظورت کلوب‌های شبانه و خوش‌گذرانی هاته؟ یا نمی‌دونم، شاید چیزای دیگه؟ هوم؟»«عوضی! می‌خواست به من بفهماند از زندگی‌ام خبر دارد و من هیچ چیز راجع به او نمی‌دانم!» نفسی گرفتم، اعصابم را مسلط کردم تا با دندان‌هایم خرخره‌اش را نجویم. لبخندی روی لب‌هایم گذاشتم: «می‌تونی مشکلت رو بهم بگی، می‌تونی بهم بگی چی می‌خوای؟ هوم؟ کمکت می‌کنم!»پوزخندی زد و بلند شد که چشمش به بوت‌های مشکی رنگم افتاد: «به زودی می‌فهمی. راستی دنبال این نگرد.»</description>
                <category>زهرا رئیسی</category>
                <author>زهرا رئیسی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 11:50:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه دزد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15073852/httpsvirgooliom15073852%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-ggwzulyet4kd-x0yjlrgnb5wg</link>
                <description>شاه دزد به نویسندگی زهرا رئیسیشاه دزد(پارت ۲)هوا رو به روشن شدن بود که به در چوبی مزرعه قدیمی تنها پناهگاهم، رسیدم. پیاده شدم تا در را باز کنم، اما با دیدن درِ نیمه‌باز، غریزه‌ام فریاد خطر سر داد. من هیچ‌وقت در را باز نمی‌گذاشتم! پس باید همین نزدیکی‌ها باشند… اما چه کسی؟ماشین را همان‌جا پارک کردم و به سمت خانه رفتم. در را به آرامی هل دادم؛ صدای ناله‌اش در سکوت پیچید. یادم ماند، اگر از این مخمصه جان سالم به در بردم، باید روغنش بزنم. تفنگ بادی قدیمی &quot;وینچستر&quot;م را که کنار در، روی دیوار گذاشته بودم، برداشتم.خانه، آرام‌تر از همیشه بود. اول به سمت راهروی اتاق خواب رفتم و با پا در را باز کردم. خبری نبود. همه چیز سر جایش بود، حتی لباس‌هایی که روی تخت و زمین پخش شده بودند. از اتاق بیرون آمدم و به سمت در حمام رفتم.هنوز دستم به دستگیره در حمام نرسیده بود که صدای شکستن شیشه‌ای از آشپزخانه توجهم را جلب کرد. با سرعت از راهرو خارج شدم و به سمت آشپزخانه دویدم. لعنتی! قلبم داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد و صدای تیک‌تاک ساعت هم مثل پتک بر مغزم می‌کوبید.نفسی عمیق کشیدم تا آرام شوم. اما دست راستم دوباره شروع به لرزیدن کرد. “لعنتی!” زیر لب گفتم و مشت کردمش. تفنگ را در دستم جا‌به‌جا کردم و وارد آشپزخانه شدم.چشمم به لیوان شکسته افتاد، اما هیچ‌کس آنجا نبود. به سمت لیوان رفتم. همین که نفس تازه کردم، احساس نفس‌های داغی را روی گردنم حس کردم. سریع برگشتم تا مهاجم را ببینم که ناگهان سوزش شدیدی در گردنم احساس کردم. “آخ!” از بین لب‌هایم خارج شد. سرنگ بیهوشی بود؟دستم را روی محل تزریق گذاشتم. چند نفر بودند؟ نفر پشتی از کجا پیدایش شد؟ سوال‌های زیادی در ذهنم بود، شاید هم جوابشان را می‌دانستم ولی نمی‌خواستم قبول کنم. به خون سر انگشت‌هایم که تازه جاری شده بود نگاه کردم. نکند آنقدر محکم زده بود؟با افتادن چشمم به تفنگ که کنارم روی زمین افتاده بود، با سرگیجه خواستم برای آخرین بار به تنها راه نجاتم چنگ بزنم. اما درست در همین لحظه، کسی که پشت سرم بود – و به احتمال زیاد همان کسی بود که سرنگ را بی‌رحمانه در گردنم فرو کرده بود – با چکمه چرمی‌اش تفنگ را به انتهای آشپزخانه شوت کرد. فقط بوت‌های چرمش را دیدم.سرم را بالا گرفتم تا حداقل چهره‌شان را ببینم که لگد محکمی به پهلویم خورد. دردم پیچیدم و روی پارکت سرد آشپزخانه افتادم. شاید بیهوشی بهتر از این درد بود. تنها صدای آرام و عصبی فرد روبرویم را شنیدم که با چشمانی تار می‌دیدم، آرام و عصبی گفت: «خوش اومدی.»با شنیدن این دو کلمه، سرم روی پارکت سرد فرود آمد. فهمیدم که دیر جنبیده بودم. و بعد… تاریکی. تاریک‌تر از تمام روزگارم.(بیدار شدن در مکانی ناآشنا)با احساس سرمای شدیدی که ناگهان در تنم پیچید، چشمانم را باز کردم و ناله‌ای کردم. سرم را به دیوار خنک پشت سرم تکیه دادم و از درد چشمانم را بستم و دوباره باز کردم. آب سرد از موهای پیشانی‌ام روی صورتم می‌چکید. دندان‌هایم از سرما به هم می‌خورد و می‌لرزیدم.بعد از چند ثانیه، نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را بالا بردم. با دیدن دختری سبزه رو که بالای سرم با سطل ایستاده بود، ابروهایم بالا پرید. پوزخندی زد و آدامس نعنایی سبزش را باد کرد. “لعنتی!” زیر لب گفتم.چشمم به زنجیری افتاد که مرا به دیوار – یا بهتر بگویم، ستون – بسته بود. با دردی غیرقابل وصف، خنده‌ای ناگهانی سر دادم. باورم نمی‌شد! زندگی روز به روز صبر و تحملم را می‌سنجید.چشمان دخترک از قهقهه طولانی‌ام از ترس گشاد شد و یک قدم عقب رفت. نفسم بالا نمی‌آمد، از خنده و درد. وضعیت خنده‌داری بود. دوباره نفس گرفتم تا خفه نشوم.با موهایی که جلوی صورتم بود، سرم را به اطراف چرخاندم. در سالنی بزرگ بودیم. نگاهم به دو پسر افتاد؛ یکی نشسته و دیگری ایستاده. پسری که نشسته بود، یک پایش را دراز کرده و دیگری را جمع کرده بود و سرش پایین بود. پسر دیگر، با موهای فرفری خرمایی رنگ، ایستاده بود و خیره به من بود.من هم به او خیره شدم. لبخندی گوشه لبم نشست که باعث اخمش شد. سرش را پایین انداخت. بی‌حال به ستون تکیه دادم. لب‌های خشکم را کمی تر کردم و با صدای خش‌داری که خودم را هم متعجب کرد، گفتم…</description>
                <category>زهرا رئیسی</category>
                <author>زهرا رئیسی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 23:55:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه دزد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15073852/httpsvirgooliom15073852%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-ggwzulyet4kd</link>
                <description>شاه دزدرمان شاه دزدبه اثر زهرارئیسیژانر:#عاشقانه،#انتقامی،#هیجانی،مافیاییخلاصه:آرشه  ها روی ویولن ها قرار میگیرند  و ویولن ها به صدا در می‌آیند و می نوازند انتقام از خون های ریخته شده بلند میشود و فریاد میزند آری من همان دختری بودم که روزگاری به همگان میگفتم بگذرید گذشت بهترین انتقام است ولی من از دختر۶سال پیش سخن می گویم کسی که دیگر در این دنیا نیست و جانش را با دستان خود گرفتم هم اکنون این من هم نام انتقام را فریاد می زند اشتباه نکن سخن من انتقام است نه گذشت این داستان،داستان انتقاممقدمه:در دنیای واژه ها،به کسی که از مردم می دزدد،«دزد»می گویند.اما کسی که از خودِ دزد،مال بدزدد،«شاه دزد»نام می گیرد.این تعریفی بود که من برای خودم داشتم،چون...(پارت1)نگاهم به جمعیت دختران و پسرانی افتاد که کلوپ را به آشوب کشیده بودند. ریتم موسیقی هر لحظه تندتر می‌شد و جمعیت دیوانه‌وار به بالا و پایین می‌پرید. اگر کسی نمی‌دانست اینجا یک کلوپ شبانه است و از بیرون نگاه می‌کرد، حتماً فکر می‌کرد زلزله آمده. بوی تند مشروب و ودکا چنان مشامم را آزار می‌داد با این حال که چاره‌ای جز رفتن به سمت بار نداشتم. روی صندلی بلند بار نشستم.پسرک پشت بار با لبخندی پرسید: «همون همیشگی؟»لبخندی زدم و سرم را تکان دادم. منتظر ماندم. پسرک لیوانم را پر کرد و جلویم گذاشت. همین که خواستم جام را به لبم نزدیک کنم، دستی گرم روی شانه‌ی برهنه‌ام قرار گرفت. لبخندی روی لبم نشست. با ناز سرم را چرخاندم و زمزمه کردم: «منتظرت بودم.»خودش بود. لب‌هایش کش آمدند و برق شادی در چشمانش درخشید. با این حال، عصبی زمزمه کرد: «خبرهایی هست انگار.»ابرویم  بالا پرید. حدسم درست بود. چشمانم را تنگ کردم و پوزخندی زدم: «شاه یا…؟»حرفم را قطع کرد، از این بابت خوشحال بودم که نام آن شخص را بر زبان نیاوردم. سرش را به سمت من خم کرد و گفت: «نه، خودِ شاهه.»نفسی عمیق کشیدم، لب‌هایم را تر کردم و با چشمانی که می‌دانستم مانند خورشید می‌درخشند، گفتم: «پس خیلی بزرگه که خودش ریسک می‌کنه.»سرش را تکان داد و در همان لحظه صدای بلند قهقهه‌ی من در میان موسیقی فانکی پخش شده در فضا گم شد. دستم را روی شانه‌اش کوبیدم و گفتم: «پس وقتشه!»مردمک‌های چشمانش برای لحظه‌ای لرزیدند، اما چیزی نگفت. محکم گفت: «مطمئنی؟»«مطمئن! من این‌بار حتی اگر می‌مردم هم عقب نمی‌کشیدم. الان دور من فرا رسیده و چه بهتر از این.»با اطمینان کامل سر تکان دادم: «می‌تونی بری. کاری باهات ندارم!»سرش را تکان داد و صاف ایستاد تا به سمت خروجی برود. هنوز فاصله‌ی زیادی نگرفته بود که برگشت. چشمان نگرانش که می‌دانستم فقط برای من است، گفت: «مواظب باش.»با وجود صدای بلند موسیقی، صدایش را نشنیدم، اما آنقدر در لب‌خوانی قوی بودم که حرفش را فهمیدم. سری تکان دادم و دوباره پوزخندی زدم که از چشمانش دور نماند. سرش را تکان داد و به سمت خروجی رفت.همان‌طور که حواسم به او بود، جام را برداشتم و سر کشیدم. تلخی‌اش مغز استخوانم را سوزاند. با اینکه به قول پسرک «همیشگی» بود، اما هر بار همان‌قدر می‌سوزاند. درست مثل زندگی…او با دو نفر که مشخص بود مسلح هستند، خارج شد. این صحنه باعث پوزخندم شد، اما خیلی زود جایش را به خنده‌ای واقعی داد. جام را روی میز گذاشتم و بلند شدم. به ساعت گوشی‌ام نگاهی انداختم: ۲:۴۱. برای امروز کافی بود.کت چرم آلبالویی‌ام را به تن زدم و به سمت خروجی رفتم. از میان جمعیت شلوغ عبور کردم و به سمت پله‌های زیرزمین که کلوپ در آن قرار داشت، رفتم. با سرعت بالا رفتم. نگهبان با دیدنم بلند شد، سری تکان داد و در را باز کرد.با خروجم، باد سرد زمستانی که نوید آمدن زمستان را می‌داد، به صورتم خورد. لبه‌های کتم را به هم نزدیک کردم و موهای آزادم را به پشت گوش زدم تا جلوی دیدم را نگیرند. با اینکه سرما به صورتم و بدنم نفوذ کرده بود، دمی عمیق از هوای تازه زمستانی گرفتم که باعث لرزم شد. به سمت ماشین رفتم،، ریموت را زدم و سوار شدم. به محض نشستن، بخاری را روشن کردم تا حداقل از سرما در «دنیای نشانه‌ها»، سرم را روی زمین سرد نگذارم و نمیرم.سرم را به صندلی تکیه دادم و آرام چشمانم را بستم. بعد از چند ثانیه، دوباره نفس عمیقی کشیدم و چشم گشودم. نگاهم به پاکت سیگاری افتاد که روی صندلی شاگرد افتاده بود. خم شدم، پاکت را برداشتم، یک نخ سیگار روی لبم گذاشتم و با فندک طلایی‌رنگم روشنش کردم. کامی عمیق گرفتم و به دود خاکستری که از دهانم خارج می‌شد، خیره شدم. فندک را که در دستم بود بالا آوردم و به نوشته‌ی لاتین رویش، «اولگا»، خیره شدم. گران‌قیمت و زیبا… هدیه‌ای از طرف او…فیلتر سیگار نیمه‌تمام را بیرون انداختم، ماشین را روشن کردم و به سمت خارج از شهر راندم. قرار بود اتفاق‌های خیلی خوبی رخ دهد، هم خوب و هم بزرگ. این‌بار دیگر از کسی نمی‌گذشتم. می‌دانستم در کمین هستند تا همدیگر را بدرند. همگی این‌بار در کمین بودند و یکی از آن‌ها من بودم. این‌بار من هم مانند گرگ گرسنه‌ای بودم که دیگر از جان هیچ‌کدامشان نمی‌گذشتم؛ نه از گوسفندها، نه از شغال‌ها و کفتارها، و نه از… مطمئناً همگی را می‌دریدم.سری تکان دادم و سرعتم را بالاتر بردم.</description>
                <category>زهرا رئیسی</category>
                <author>زهرا رئیسی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:41:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>