<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آدینه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_15119033</link>
        <description>جاده میرقصد به ساز بی محابا راندت...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:03:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3370966/avatar/HM3j4r.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آدینه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_15119033</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آب های آزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15119033/%D8%A2%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-zqogc54ketoy</link>
                <description>خلیج همیشگی فارسمی گویند چشمه سار ها و رودخانه ها به آب های آزاد راه دارند.آنجاست که آب ها زندگی آزادانه دارند. می‌توانند خیال ببافند و می دانند قرار نیست جای سکونت داشته باشند.چه بخواهند چه نخواهند جاری می شوند. آنقدر که به جمع آزاد زیستگان دیگر می پیوندند.به دریایی آبی و پهناور.آب های آن دریا با دعا های مادر بزرگ و جد مادربزرگان ما جمع شده. هنگامی که همسرانشان نشا های کاشته شده شان بی آبی می‌کشیدند و طفلانشان عطش داشتند دست به دعا بردند و چشمه هایی جاری شد.حال مرداب پرستان، همان هایی که آب هایی بی امید را می بینند می خواهند آب های آزاد زیسته و ثمره ی دعا ی مارا به نام خود بزنند.پس این همه سال دعای مادربزرگانمان چه. خیلی هایشان در گور ها خفنه اند و کسی نمی‌داند که آب آن دریا با دعای مادربزرگان ما جمع شده. و نام خیلی هاشان بر زبان ها جاری نیست اما ثمره ی دعاهاشان چرا. جاری است.چرا باید اقیانوس آزاد ما اسیر مردابی بی جان شود.هر اتفاقی هم شود، زحمات نیاکانتان برای تجمیع آن آب آزاد و آبی رنگ را به فراموشی باد نسپارید. وگرنه خورشید دیگر بر روی اقیانوس نقش نمی بندد و ماهی گیر ها دیگر آسمانش را نمی بینند.نباشد که کسی اقیانوس مارا با مردابی راکد اشتباه بگیرد و تنها برای طمع نام آن را یک چیز ساکن بگذارد. اقیانوس خلیج فارس،متعلق به ایران. بر شناسنامه ی آن دریا نوشته مادرش مادران ما و پدرش پدران ما هستند. اقیانوس ما یتیم نیست.نگذاریم به دست مرداب پرستان برسد. و آن دعا ها و باران هارا فراموش نکنید.می خوانمت دوباره تا مرز آخرین نفس🎶، خلیج فارس.🗣️🌊🌅آهنگ شهر خاموش🎶را گوش دهید.نویسنده:هانیه آقاخانی</description>
                <category>آدینه</category>
                <author>آدینه</author>
                <pubDate>Mon, 19 May 2025 14:47:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حوالی و بهار و افکار آشفته اش...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15119033/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B4-h0gunrq3zpk5</link>
                <description>دو روز آخر سال و حساسیت فصلی اش.همه چی آشفته و در تلاطم است. اتاقم در عطش تمیزی و خودم در عطش آب و کار های نکرده.می دانم که قرار است تکالیف عیدم را باز پر استرس به انجام برسانم.یعنی ممکن است تغییری رخ دهد؟!پرده را که کنار میزنم تنها یادگاری از زمستان بر روی کوه ها پیداست. یادگاری سفید رنگ.احساس میکنم هوای خوبی بیرون در جریان است.پرده را پس میزنم و ازگرد روی آن عطسه ام می گیرد. پنجره را باز می کنم و سوز سرما عطسه ام را تجدید می کند.پس کو بوی بهار. چرا قدیم ها عطر تند تری داشت؟!نکند بهار هم به بی پولی افتاده و دیگر پول خرید عطر همیشه گی اش را ندارد؟!!به یاد جریان هوای امسال می افتم که کمی مساعد شده.یعنی ممکن است تغییری رخ دهد؟!!...خوب یا بد؟تا چه حد خوب؟!چه قدر قرار است امسال به اهدافم برسم.چه قدر قرار است با وجود موانع به آنها برسم‌؟!عطسه ام می گیردبا حساسیتِ شکل سرما خوردگی به استقبال بهار آمده ام.با کلی ایده به سوی او آمده ام.با کلی ایده ی ننوشته و نوشته و نیمه کاره.با اتاق شلوغ و به هم ریخته.با اعمال خوب و بد پارسالم.با استرس هایی که نسبت به سال دیگر دارم.نکند بهار بترسد و از این بار سنگین استقبال هایم به سراغم نیاید.باید بهش بگویم که با شب احیا به استقبالش می آیم که همین بار کار های بدم را ممکن است کم کند.هنوز هم ترقه می زنند. مگر سه شنبه تمام نشد و از چهارشنبه نگذشت الان که دیگر پنج شنبه شده ست چه می کنید؟!در کلامم استرس و در دل امید دارم به امسال که شاید خردکی بیشترک هوای هم را داشته باشیم.پس...هم شاگردی سلام!!!سال خوبی داشته باشی(نمی خواستم یاد اول مهر بیندازمت)آهنگ والس نوروزی را گوش کنید و سالتان را تحویل خاطراتتان دهید.سال خوبی را انتظار نکشید و سال خوبی را سرهم کنید.(گفتم شاید سال خوبی را بسازید کلیشه ای و یا فعل ساختن برای مهندسین عمران است)</description>
                <category>آدینه</category>
                <author>آدینه</author>
                <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 02:04:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ سالانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15119033/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-urqazptpf4uq</link>
                <description>«🎶می پرم میخونم تو دلم انگاری چلچله دارم امشب...🎶»امشب از آن شب هایی است که خواب بر چشمانم نمی آید.امشب چهارشنبه سوری است البته بیشار به جنگ شباهت دارد. مردم دارند یکدیگر را می کشند. فقط صدای اورژانس و آتش نشانی می آید.نمی دانم سر عقده شان است که از کودکی نگذاشته اند ار روی آتش بپرند یا از خشم و بی کاری شان است. فقط می دانم که در آن شب یک عده ای جوان مرگ می شوند و یک عده ای کر می شوند و یک عده ای کور.ما حریق زیاد دیده ایم. به قول سایه« حریق خزان»حریق آتش حریق  و فوران آتش دل. شعاری شد؟!اما در این شب ها که یک زمانی نمادی از زیبایی حریق و تواضع شعله آن بودند. حال نماد حریقی از آتش های جهنم را دارد.البته بدم نیست معارفه ای از جهنم بهمان می شود.نمی دانم که حیوانات هم به خاطر اعمال خوب یا بدشان در آن دنیا تقسیم می شوند یا نه. یعنی امکان دارد بعضی شان جهنم را می بینند؟اما امشب قرار است آنقدر به دلیل صدای زیاد تاب بیاورند که یا بمیرند یا کر شود.ما انسان ها که میزان شنوایی کمتری داریم تا سه روز بعد جنگ سالانه(چهارشنبه سوری را می گویم) صدایی نمی شنویم.دیگر وضعیت آن گربه ی هفت جون دار چه می شود.فکر کنم حیوانات بهشت و جهنم ندارند چون چهارشنبه سوری ای وجود دارد که گناهان آنهارا می بخشاند و گردن ما می اندازد.صدای آژیر نمی گزارد آهنگ را خوب بشنوم.چه می گوید؟!«🎶...تو سرم انگاری قناری میخونه ولوله دارم امشب...🎶»تو سرم قناری میخونه؟! فعلا که وسط جنگیمآهنگ را عوض کردم.امسال حریق هایمان را از سیگارت و ترقه به حریق آتش بدل کنیم و بخوانیم:🎶زردی روی من ز تو سرخی تو بود ز من🎶</description>
                <category>آدینه</category>
                <author>آدینه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Mar 2025 17:05:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستان.روز آخر۲۰۲۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15119033/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B4-ehvxfaj8ejhd</link>
                <description>تهران برف گرفتهمردم با پالتو های خیس بر میگردند خانه.یکسری از دانش آموزان رفتن مدرسه و دارن امتحان میدن.هر از گاهی هم وقتی می بینند هیچی یادشون نمیاد و نمی‌دانند این درس کجای زندگی شان را میگیرد به جای فحش دادن به سیستم آموزشی و مدرسه و خودشان ، این بار ،به بیرون پنجره و برف هایی که می بارد نگاه می کنند.اما من حوصله ی درس خواندن ندارم.برف می بارد.ماشین ها به سختی در خیابان ها حرکت می کنند و کلاج و ترمز می گیرند.ماشین یکی از ساکنین ساختمان روبه رویی مان را از پنجره می بینم که به سختی از سر بالایی گاراژ بالا می آید و خود را به زمین لیز تر خیابان می رساند.البته قبل از اینکه سرامیک های سنگی جلوی در خانه را پشت سر بگذارد.اما من حوصله ی درس خواندن ندارم.برف می بارد.زمستان افشین مقدم را گوش دهم یا برف چارتار را؟!تا دیروز که در له له باران بودم بزن باران حبیب را گوش می دادم.شاید با وجود آهنگ های پی در پی پلی لیستم دنیا ارزش زندگی داشته باشد.برف می بارد.پنجره باز است.سالن یخ زده دفترم روی میز بوده و از نم باران خیس شده.دستم را روی کاغذ میکشم و سردی آن را حس می کنم.شاید دنیا ارزش زندگی کردن را داشته باشد.به سمت کمد می روم تا برای فردا لباس انتخاب کنم.لباس نوام را می بینم که نتوانستم به خاطر گرما بپوشمش.شاید دنیا ارزش زندگی داشنه باشد.کتابم را باز می کنم و یک بیت شعر اول صفحه را می خوانم.زیباست...تازه متوجه انگیزه ی زندگی ام می شوم.شعر و فرزانگی.تلاش می کنم برای بقا و شروع می کنم به درس خواندن.قطعا زندگی ارزش زندگی کردن را دارد.در حوالی مدرسه، در انتظار برف.دیپی نوشت:این پست رو حوالی دی قبل بارش برف نوشتم و با دو ماهی تاخیر پست می کنم</description>
                <category>آدینه</category>
                <author>آدینه</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 17:13:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل قالی ✨</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15119033/%DA%AF%D9%84-%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C-qel2cdnkwdhf</link>
                <description>ظهر کند تابستون.گرمای چهل و پنج درجه. ساعت نه و نیم. و همواره گرما.کلاهم را گذاشتم که مثلا آفتاب به صورتم نخورد. اما در عوض کله ام داغ می کند و وقتی کلاه را بر می دارم انگار روسریم نه، موهایم نه، خود سرم نه و بلکه مغزم آزاد می شود....« از چی بگم برات.همه چی عالیه.چرت می زنم رو گل قالی...»به این قسمت آهنگ که می رسد یاد خانه قدیمی دو تا مامان بزرگ هایم می افتم. یکی شان خانه را باز سازی کرده بود و از حالت نوستالژی خانه در آمده بود و آن یکی هم خانه اش را فروخته بود که البته حقم داشت چون دیگر در آن خانه قدیمی بزرگ پر سوسک، همسایه ای جز ترک دیوار ها نداشت و امنیتی هم وجود نداشت.به کف ماشین، به کفش هایم نگاه می کنم. سعی می کنم چشمانم خیس شود تا حالت معنوی پیدا کنم، مثل فیلم ها. اما گریه ام نمی گرفت. با خود گفتم:« پس چجوری با این وضع می تونم بازیگر شم؟!»در همین حال مامانم که رانندگی می کرد دریچه کولر را سمتم داد و بوی خاکی و خنک کولر به مشامم خورد. همین بو مرا برگرداند به فکر خانه های مادربزرگ هایم. در حالی که با دختر عمه ام روی قالی دراز می کشیدیم و باد کولر آبی از رو رفته مامان بزرگم به سرمان می خورد. یاد دکمه های تا به تای کولر می افتم که هیچ کدام کار خودشان را نمی کردند. یاد خونه آن مامان بزرگم می افتم که از گرما جلوی کولر به تنهایی می ایستادم تا خنک شوم و وقتی که از ایستادن خسته می شدم، روی قالی ها دراز می کشیدم و مثل ستاره دریایی دست ها و پا هایم را روی قالی سر می دادم.یا خودم گفتم خدایا این قالی هارا از ما نگیر.با صدای مامانم به خودم آمدم که داشت از ترافیک سنگین شکایت می کرد.آهنگ تمام شد و من دوباره باید دنبال آهنگی می گشتم که نه خیلی دیوانه وار شاد باشد و نه اینکه با آن یاد بدبختی هایم بیافتم. اون روز مد آهنگ های شاد داشتم. و دوباره آهنگ «پائیز» گروه بمرانی را پلی کردم، با هدف اینکه دوباره یاد گل قالی و تابستان و پائیز بیافتم.سرم را از گوشی بلند کردم و چیزی جز ترافیک و دود در هوا و یک عالم ماشین که راننده هاشان در ترافیک، در حالی که گرما بی تابشان کرده بود و همه شان عطسه در بینی شان از خورشید و باد کولر گیر کرده بود ندیدم. آنها تا جایی حرکت می کردند که در یک میلی متری ماشین های اطرافشان قرار بگیرند.پاییز.بمرانی</description>
                <category>آدینه</category>
                <author>آدینه</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 15:06:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>