<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های The_Salman</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_15285921</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:07:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1620202/avatar/GYkfnB.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>The_Salman</title>
            <link>https://virgool.io/@m_15285921</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جدول و رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15285921/%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%84-%D9%88-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-hlzujbgrqaaf</link>
                <description>تن و بدنم پر از جای زخمای عمیقه.خط های قرمز و همیشگی که روی پوست خونه کردن.لباسام پاره و پورست.صورتم از خستگی مچاله شده.مو های تراشیده،  چهره م رو بیشتر از همیشه شکسته نشون میده.اون روز که این مبارزه رو شروع کردیم منتظر این لحظه بودم .این لحظه که حس کنم اگه الان هم بمیرم،حداقل کارم رو انجام دادم.چقدر جنگیدیم.چقدر راه رفتیم.چقدر خون ریختیم.چقدر رفیق از دست دادیم.چه شبایی که تا صبح نخوابیدیم.چه روز هایی که از ناراحتی چیزی نخوردیم.چه مشت هایی که به دیوار زدیم.چه پدر هایی که بچه شون رو زیر خاک کردن.چه مادر هایی که فقط یه قاب عکس از بچه شون براشون موند.چه رفقایی که فقط خاطرشون موند.چه عاشقایی که یه روز از هم با خنده برای آخربن بار خداحافظی کردن.چه معلمایی که کلاساشون رو خرابه دیدن.چه نوازنده هایی که سازشون شکست.چه پرنده هایی که بالاشون چیده شد.چقدر غم،چقدر از دست دادن،چقدر بغض.یادش که میفتم به خودم میگم یعنی ارزشش رو داشت؟یعنی ما تونستیم؟یعنی از این به بعد خنده رو لبمون میاد؟یعنی روزای سختی تموم شدن؟یعنی به آزادی رسیدیم؟؟؟؟‍آخرین جرعه از قهوه م رو که میخورم به خودم میام.اینجا کنار جدول خیابون چه رویاهایی که نبافتیم.یعنی اون روز میرسه؟اگه رسید و ما نبودیم جام رو خالی کنین.فعلا یاعلی.(تقدیم به همه رفیقای هموطنم که این روزا حالشون خوب نیست)</description>
                <category>The_Salman</category>
                <author>The_Salman</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 00:09:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میوه فروشی چه میگذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15285921/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-lijthomdiovs</link>
                <description>از قبل جلسه کنکور میدونستم قرار نیست نتیجه خوبی بگیرم.(تو پست قبلی م که اسمش فراره یه چیزایی در مورد شرایطم نوشتم).با خودم فکر کردم حالا که کنکور رو خوب ندادم پس برم یه کاری گیر بیارم تا یه پولی دربیارم چون بالاخره یا باید دانشگاه آزادی ثبت نام میکردم که سربازی نرم یا اینکه اگه باز خواستم درس بخونم پول کتاب و آزمون هارو خودم بدم.خلاصه از فردای روز کنکور دنبال کار افتادم.تو خیابون و بازار لابلای مغازه ها میگشتم تا روی شیشه یکی از مغازه ها یه آگهی کار ببینم.چند تا هم دیدم و رفتم داخل و شرایط کار رو پرسیدم.یا حقوق کم میدادن( در حد ماهی 2 تومن) یا کار ثابتی نبود(مثل تالار) یا راهش دور بود یا مشکلات دیگه.سه چهار روزی گذشت،منم به آشنا و دوست و فامیل سپرده بودم که دنبال یه کار میگردم.تا اینکه عموم زنگ زد و گفت میوه فروشی یکی از دوستاش صندوق دار میخواد.من هم پاشدم صبح اول وقت رفتم مغازه.حدود یک ساعت بعد یه صندوق دار دیگه که قرار بود با هم کار کنیم اومد و به من یاد داد که صندوق چجوری کار میکنه و کلا داستان چیه.کار سختی نبود.همون یکی دو ساعت اول دیگه چم و خم کار دستم اومد.رفیق عموم هم اومد و من رو دید و دیگه من رسما اونجا مشغول به کار شدم.کار جالبی بود.از حدود 7 صبح تا 10 11 شب تو مغازه بودم.هزار جور مشتری میومد و من باید کارشون رو راه مینداختم.کلی تجربه جدید تو زمینه بازار به دست آوردم.اینکه چجوری با مشتری برخورد کنی،چجوری جنس خوب و بد رو تشخیص بدی،نظم کاری داشته باشی و هزار تا چیز دیگه.اتفاقات جالب کم نیفتاد تو مدتی که تو میوه فروشی مشغول بودم.از دعوا با مشتری ها سر هندوانه تا آشنا شدن با یکی از عجیب ترین روش های کلاه بردای،قطع شدن اینترنت و کارت خوان تا بحث و جدل با راننده وانت سر اینکه باری که آوردی خوب نیست و بدرد من نمیخوره.خلاصه حسابی روم باز شد تو بازار.چقدر رفیقای باحال پیدا کردم تو این مدت.روز اول که کار رو شروع کردم همه چی برام جدی بود اما کم کم با صندوق داری دیگه،کارگرا،صاحب کار ،همسایه های مغازه و حتی مشتری ها رفیق شدم.خیلی از مشتری ها من رو به اسم کوچیک صدا میکردن و هر روز همدیگه رو میدیدیم.با هم بگو و بخند داشتیم.کلا روزای خوبی بودن.ولی میخوام داستان کلاه بردای که برام پیش اومد رو تعریف کنم.آقا داستان از این قرار بود که من یه بعد از ظهر مرخصی گرفتم و همکارم تنها اون شیفت رو وایساد.فردا صبحش یه آقایی با ظاهر خیلی مناسب و متشخص اومد و گفت من دیروز اندازه 22 تومن از شما سیر خریدم ولی برای من همکارتون 220 تومن کارت کشیده.من هم رسید کارت خوان رو بررسی کردم و دیدم راست میگه.از طرفی سیری که تو نایلون خریده بود رو داد به من گفت من انقدر سیر خریدم.من هم وزن کردم دیدم بعله همون 22 تومن درسته.حتی از دستگاه کارتخوان هم استعلام گرفتم و دیدم همه چیز ها با هم میخونه.فقط یه اشتباه کردم و این بود که از صندوق استعلام نگرفتم.خلاصه من برای اون اقا 198 تومن کارت به کارت کردم ولی سیستم خطا داد.بعد گفتم که از دخل پول نقد بدم و دادم.متاسفانه یک ساعت بعد که اون مشتری رفته بود پیام اومد که از حسابم هم کسر شد.یعنی دو تا 198 تومن به طرف داده بودم.خلاصه دو سه روز گذشت و اون همکارم که سیر رو فروخته بود مریض شد و نیومد سر کار تا اینکه بعد 5 روز دوباره دیدمش و بهش داستان رو گفتم.اون هم نه گذاشت و نه برداشت گفت فلانی یادمه اون مشتری رو .اون همون 220 تومن سیر خریده بود.نه 22 تومن.کلا سیر جنیسه که کم فروش میره و 220 تومن سیر مقدار قابل توجهی پس طبیعی بود همکارم یادش بمونه.خلاصه اینجوری شد که طرف هم سیر رو برد هم دو تا 198 تومن.جالب اینه که با یه ماشین گرون قیمت اومده بود مغازه.آدم اینا رو میبینه دیگه به خودش هم نمیتونه اعتماد کنه.خلاصه با هر خوبی و بدی بود اون دوره تموم شد.نتیجه کنکور اومد و من 14 هزار اورده بودم.از کار لفت دادم و اومدم بیرون تا دوباره بخونم.برام دعا کنین امسال بتونم به هدفم برسم.فعلا یا علی✋</description>
                <category>The_Salman</category>
                <author>The_Salman</author>
                <pubDate>Sun, 28 Aug 2022 12:46:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15285921/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-pzjrg5kmxx1w</link>
                <description>از ماشین که پیاده شدم باید تا محل امتحان رو پیاده میرفتم.من که چیزی بلد نبودم پس باید میپیچیدم.دور و برم رو نگاه کردم تا کسی آشنا نباشه که برنامه م بهم نخوره.نه خداروشکر کسی نیست.پیچیدم توی کوچه،منتظر بودم چند دقیقه ای بگذره تا اطراف حوزه خلوت شه و بتونم راحت برگردم برم یه جای دور از محل امتحان.تازه نشسته بودم روی یه دیوار کوتاه که ای دل غافل دیدم گلاب به روتون بدجوری دستشویی م گرفته.نمیدونم از استرس بود یا از چی بود.مجبور شدم برم سمت دبیرستانی که محل آزمون بود تا برم سرویس.رفتم ولی از بخت بد یکی از بچه ها من رو دید.خلاصه به بهونه خرید آب معدنی زدم بیرون.با سرعت قدم برمیداشتم.نمیدونستم مقصدم کجاست.باید ۴-۵ ساعتی رو تو خیابون سر میکردم تا مثلا زمان آزمونم تموم شه و برگردم خونه.شهر ما خیلی بزرگ نیست.پس دیدن یه فامیل یا اشنا توی خیابون خیلی عجیب نیست.من هم نمیخواستم دیده بشم.پس ماسک رو زدم به صورتم و سرم هم همش پایین بود.از کوچه پس کوچه ها میرفتم.خلوت تر از خیابون اصلی بودن.چشمم خورد به یه قهوه خونه که صبحانه میداد.خواستم برم تو ولی یادم اومد پولی همراهم ندارم.سرگردون بودم کجا برم.نمیشد الکی تو خیابون فقط راه برم.هم خسته میشدم تو این گرما،هم احتمال داشت کسی من رو ببینه.دنبال یه کوچه خلوت میگشتم که برم داخلش و تا ۱۲ ظهر اونجا بمونم اما نمیشد اینجوری،خیلی ضایع بود.تصمیم گرفتم برم پارکی که زیر پله.باید از روی پل رد میشدم.جایی که بیشتر از همه جا امکان دیده شدن بود.با سرعت تمام پل رو رد کردم.رفتم تویه پارک.جمعه ساعت ۸ صبح پارک خلوت خلوت بود.نشستم زیر یه درخت کنار رودخونه.باد خنکی میومد.اولین بار بود که همچین کاری میکردم.تا بحال ۸ صبح جمعه تو پارک زیر درخت کنار رودخونه ننشسته بودم.مدام اطراف رو نگاه میکردم.میترسیدم اشنا یهو پیداش بشه یا یه نفر بیاد مزاحم بشه.چون بالاخره پارک خلوت پاتوق خلافکاراس.اتفاقا یه ساقی مواد رو هم دیدم.از کوله پشتی ش یه سری کیسه درمیاورد و جاهای مختلف پارک جاساز میکرد.چند دقیقه بعد مشتری میومد جاساز رو برمیداشت و میرفت.باز گلاب به روتون دستشویی لازم شدم.اولش یکم ترسیدم چون دستشویی ته پارک بود ولی دیگه مجبور بودم.خوشبختانه این سری بخت باهام یار بود.دکه نگهبانی باز بود و دو نفر نگهبان داشتن باهم حرف میزدن.منم دیدم اونجا جاش بهتره نیمکت سیمانی هم داره نشستم اونجا.روی یکی از نیمکتا مردم یادگاری نوشته بودن(عکسشو گذاشتم).ولی پایین نیمکتا پر فیلتر سیگار بود.ساعت رو دیدم،تازه یه ربع مونده بود به ۹.باید تا ۱۲ تو پارک میموندم.باید خودم رو سرگرم میکردم.چنتا عکس و فیلم گرفتم.یکم که نشستم روی نیمکت دلم گرفت.ازینکه چقدر بدبختم.ازینکه چرا باید جمعه صبح ساعت ۸ تو پارک حیرون باشم.این افسردکی لعنتی تا کی میخواد گلوم رو فشار بده.این افسردگی که نمیزاره زندگی کنم،درس بخونم،خوشحال باشم.یهو یادم افتاد یه شماره تلفنی هست که مشاوره رایگان میده.آدمی نیستم که حرف بزنه و مشکلاتش رو بگه،اما دیگه طاقتم به سر اومده بود.۱۴۸۰ رو گرفتم.وصل شدم به بهزیستی استان.بعد عدد ۲ رو انتخاب کردم تا به یه مشاور خانواده وصل شم.یه اقای جوونی بهم سلام کرد.به صداش میخورد ۲۴-۲۵ سالش باشه.حدود نیم ساعتی باهم حرف زدیم.بهش از مشکلاتم گفتم.ازینکه برای کنکور آماده نیستم.ازینکه جواب خونواده م رو چی بدم.ازینکه افسرده م.چنتا راهکار داد.گفت بنویس اگه قبول نشی چی میشه اگه بشی چی میشه.بهم گفت خیلی مهم نیست سخت نگیر کسی کاری باهات نخواهد داشت اگه خراب کنی.یکم حالم بهتر شد.بلند شدم از رو نیمکت.رفتم تویه الاچیق نشستم.دلم خواست که آواز بخونم.شروع کردم:اگه یه روز بگم از این حکایت که به تو کردم عادت دلم پیش دلت .... .یه دل سیر آواز خوندم.ساعت ۱۰/۳۰ بود.حوصله م بدجور سر رفته بود.هم ناراحت بود،هم کلافه،هم استرس داشتم.میترسیدم نقشه م لو بره ،خونواده م بفهمن امروز آزمون ندادم.خدا خدا میکردم که امروز رو بخیر بگذرونه.یک ساعتی رو طول و عرض پارک رو متر میکردم.دیگه طاقتم طاق شد.۱۱/۳۰ از پارک زدم بیرون.همون نزدیکی یه ایستگاه ماشین هست که باید سوار میشدم.سوار یه پژو ۴۰۵ شدم.اما حالا بگو مگه مسافر میاد؟۲۰ دقیقه منتظر موندم اما خبری نشد.پا شدم خودم پیاده راه افتادم سمت خونه.گویا پیاده روی رفیق شفیق امروز من بود.تو راه به هزار چیز فکر کردم.به اینکه یه روزی میرسه که من از افسردگی رها شم،یه روزی میرسه که موفقیت م رو داد بزنم،یه روزی‌‌ میرسه که خوشحال باشم،یه روزی‌ که به اتفاقات امروزم بخندم؟بعد نیم ساعت پیاده روی رسیدم خونه.از گرما در حال هلاکت بودم.خداروشکر پدر و مادرم برخوردشون عادی بود،ینی از ماجرای فرار از آزمون من خبری نداشتن.یه لیوان آب طالبی خوردم و رفتم دوش گرفتم.روز سخت و عجیبی بود.تنها چیزی که الان میخوام اینه که من هم خوشحال باشم.میخوام زندگی کنم.من این حق رو دارم.براش تلاش میکنم.میدونم من این وضع رو تغییر میدم.من افسردگی رو شکست میدم ‌‌.من آدم خوشبخت و موفقی میشم.برام دعا کنین.دوستتون دارم.</description>
                <category>The_Salman</category>
                <author>The_Salman</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jun 2022 21:42:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس،غم،احساس گناه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15285921/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%BA%D9%85%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-vqv8utggzsbe</link>
                <description>سکانس دوم :غم.   رو به روی خونه مون یه باغ خرمالو هست.از باغ که رد بشی میرسی به یه راه پر از علف که دو طرفش باغ کیویه.بعد چند متر اون راه میپیچه سمت چپ.یه چیزی مثل تونل رو باید رد کنی.تونلی که سقف و دیواراش شاخه های درخت انگور و شمشاد و توته.اخر تونل میرسه به یه شالیزار.شالیزار تنها جاییه که این بغض همیشگی م ،اونقدر شجاع میشه که بشکنه.که هق هق کنه.از چشمام به زور یه قطره اشک میاد.انگار باورم نمیشه که دارم گریه میکنم.من؟مگه من هم میتونم گریه کنم؟برای خودم دلم میسوزه.ادمی که به کمدی نمیخنده اما همه تراژدی ها براش خنده دارن.من احساساتم رو از دست دادم؟من زنده م؟من غمگینم؟</description>
                <category>The_Salman</category>
                <author>The_Salman</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jun 2022 02:22:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس،غم،احساس گناه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15285921/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%BA%D9%85%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-szryjgvp81dg</link>
                <description>سکانس اول: ترسمشت اولی که تو صورتم نشست ترس بود.از کجا رسید و چجوری کل وجودم رو گرفت یادم نیست.شاید اونقدر آروم آروم وجودم رو گرفت که اصلا متوجه نشدم.شنیده بودم یه روزی میرسه که ادم برای لبخند هایی که داشته اشک میریزه و به اشک های گذشته ش لبخند میزنه،اما فکر نمیکردم یه روزی باهاش مواجه شم.وقتی یاد اون سه روز لعنتی میفتم،یه اندوهی توی سینه م جمع میشه.برای چن لحظه نفسم بند میاد.بعد یه آه از ته دل میکشم.هر شب از خودم میپرسم چرا بهش نگفتی؟از چی ترسیدی؟از نه شنیدن یا ازینکه ممکن بود برات مشکل ایجاد شه؟باورم نمیشه چطوری احساسم رو بهش نگفتم اونم وقتی که ذوق رو تو چشماش دیدم.به جون خودم دیدم که چشماش برق میزد وقتی باهم حرف میزدیم.من دوستش داشتم ، میدونم اونم داشت.ولی یه پرده بین مون بود ،ترس.من باید این پرده رو پاره میکردم،ولی نتونستم.من آدم ترسویی ام.</description>
                <category>The_Salman</category>
                <author>The_Salman</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jun 2022 01:53:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>