<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جواد ماهر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_15290994</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 20:50:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4555223/avatar/vRQs1S.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جواد ماهر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_15290994</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شما؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%B4%D9%85%D8%A7-tkeqidhqfp31</link>
                <description>مدتی که &quot;تلگرام&quot; قطع بود، در &quot;ویرگول&quot; می نوشتم. ویرگول یک سایتِ لَنگ داخلی است، که در چند روز قطع رابطه با دنیا بار من و نوشته های مرا به دوش کشید. الان گاهی به آن سرمی زنم. اگر باز با دنیا به هم بزنیم، دوباره همان جا می نویسم. ولی با وجود تلگرام انگیزه ای برای نوشتن در ویرگول ندارم. آخرین پستم را که در ویرگول گذاشتم، پس از چند ساعت رفتم ببینم چند نفر پست را دیده اند، و چه واکنشی داده اند. ویرگول پیام داد که: &quot;شما پستی منتشر نکرده اید.&quot; گفتم: &quot;گاگول، من الان دو سه هفته است این جا می نویسم، تو هنوز مرا به جا نمی آوری.&quot; حق آن بود قهرمی کردم، و دیگر سراغش نمی رفتم.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 13:21:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیرِ پوستِ بازار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-lcupifnmomzf</link>
                <description> &quot;بازارچه ی دانش آموزی&quot; برگزارکردیم. گفتم اگر سنگ از آسمان ببارد، باید بازارچه را برگزارکنیم. مصوبه ی &quot;شورای دانش آموزی&quot; است، و تعطیلاتِ پشت سر هم برگزاری آن را به تعویق انداخنه. این دفعه گفتم برگزارمی کنیم. معلم ها هم همراهی کردند. من سرِ سه کلاسی که قرار بود فروشنده باشند، رفتم، و به اتفاق معلم ها با بچه ها درباره ی بازارچه گفت و گو کردیم. سود و زیان و قیمتِ تمام شده و واسطه گری و مشاغل تولیدی و خدماتی و مدیریت و حسابداری و بازاریابی و کارگر و کارفرما و معامله، مفاهیمی بود؛ که پای شان به بحث مان بازشد. پای پلیس هم در کلاسی وسط آمد. آن جایی که کسی از تجربه ی پارسالش گفت که مقداری از پولش گم شده. گفتم: &quot;پلیس یک کار خدماتی است. برای تامینِ امنیتِ محیط کسب و کارتان می توانید از دوستی بخواهید که کمک تان کند، و درصدی از سود فروش تان را به او بدهید.&quot; بازارچه را برگزارکردیم. دانش آموزانِ یک کلاس ششم و دو کلاس پنجم فروشنده بودند، و دانش آموزان شش کلاس دیگر به اضافه ی والدین، خریدار. دو زنگ، بچه ها معامله و خرید و فروش کردند، بازاریابی کردند، حساب و کتاب کردند، تبلیغ کردند، تخفیف دادند. جنس ها را بچه ها با کمک خانواده تولید و بسته بندی کرده بودند. برخی از بازار خریده بودند، و این جا می فروختند. مثل کودکیِ ما که تابستان ها &quot;حراجی&quot; راه می انداختیم، و چند قلم جنس توی یک کارتن می گذاشتیم، و توی محل می فروختیم. با کاغذ، فرفره درست می کردیم، و می فروختیم. تولیدی های بچه ها خوراکی هایی مثل دونات و پیراشکی و شربت و چای و شکلاتِ داغ و ادویه جات و پفیلا و ژله و تخمه و این جور چیزها بود. بازارِ معامله ی کارت های فوتبالی &quot;کیمدی&quot; هم داغ بود. بازار شلوغ پلوغی توی حیاط مدرسه راه افتاده بود. یکی از دانش آموزان پشت بلندگوی بازارچه با من مصاحبه کرد. گفتم: &quot;هدف ما این است که دانش آموزان با معامله آشنا شوند. بالاخره مادرتان از شما می خواهد که مثلن یک سطل ماست بخرید. الان همه چیز گران شده. شما باید یادبگیرید با کم ترین پول، بهترین جنس را بخرید.&quot; در گفت و گوهایی که روز پیش از بازارچه با دانش آموزان داشتم یک نفر گفت که تعمیر گوشی بلد است. او همان روز یک مشتری پیداکرد. یک نفر هم گفت آرایشگری بلداست. باید ترتیبی بدهیم در بازارچه های آینده این جور کارهای خدماتی هم بتوانند شرکت کنند. پارسال دانش آموزی داشتیم که اُرگ می زد، و با کمک یکی دو دانش آموز خواننده، بلیط فروخت، و توی کلاسی کنسرت برپاکرد. پارسال در روز بازارچه همه حق ارائه ی تولید و هنر و خدمت داشتند. امسال گفتیم بازارچه را در سه روز برگزارکنیم، تا هر روز سه کلاس فروشنده باشند، تا خریدار بیشتری داشته باشیم، و از طرفی نظم بیشتری حاکم باشد. از اتفاقات دیروز یکی این بود که دانش آموزی برای دوستش بازاریابی کرده بود، و درصدی بابت بازاریابی دریافت کرد. برای درصد پیش من آمدند؛ که تفاهم کردیم از سود، ده درصد به بازاریاب برسد. یکی اتفاق دیگر هم معلمی بود که با خطِ خوش تابلوهای زیبای کوچکی نوشته بود، و با قیمتی مناسب به بچه ها می فروخت. اتفاق دیگر ترویج فرهنگ قرض دادن و قرض گرفتن بود که در زیر پوست بازار جاری بود. تجربه ای بود برای دانش آموزان. به اندازه ی چند درس اجتماعی و هدیه ها و قرآن و علوم و ریاضی و هنر، چیزمیز یادگرفتند.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 11:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;شوهرِ ببری خانم&quot; کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-a6sur8ckfnfr</link>
                <description>&quot;شوهرِببری خانم&quot; یک گربه ی خاکستریِ با کلاس و مرتب است. ته کوچه زندگی می کند. &quot;ببری&quot; نارنجی است، و به هم می آیند. اما الان که ببری به شوهر نیاز دارد، شوهر ببری خانم نیست. ببری میوهای کش دارِ جفت جذب کن می کشد، ولی شوهرش نیست. غیبش زده. گم شده. شاید در حین عبور از خیابان تصادف کرده یا در سرما، سرپناهی نیافته و تلف شده یا افتاده توی حیاط خلوتِ خانه ای که سر تا بالا سنگ است، و نتوانسته بالا بیاید. شوهر ببری خانم، گربه ی خاکستری باکلاس و بلندبالایی بود. باشخصیت بود، و اگر آدم بود؛ حتمن تحصیل کرده و روشنفکر بود. اگر آدم بود معترض بود. به این که در سرما سرپناهی ندارد، ماشین های خیابان آرامشش را می گیرند، و برای لقمه ای نان باید توی سطل آشغال بگردد. ببری خانم معمولن توی خانه ی ماست. آب و غذا و جای خوابش با ماست، ولی شوهرش بچه ی خیابان است. نمی دانیم کجاست. ببری میوهای کشدارمی کشد. شوهرش همیشه این روزها از پشت بام می آمد توی حیاط؛ پیش ببری. حالا شوهر ببری خانم نیست.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 19:30:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای ماهر رو می خوردم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-kb6nzhxxgxwq</link>
                <description> با کتاب های تازه برای کلاس چهارمی ها زنگ مطالعه برگزارکردم. شوهرِ معلمِ چهارمی ها از نردبان افتاده و پایش شکسته. معلم نیامده. زنگ اول رفتم سر کلاس و بین شان کتاب پخش کردم. گفتم: &quot;این زنگ را کنار هم کتاب می خوانیم.&quot; چشم های شان را بستند، و توی دست هر کدام شان یک کتاب گذاشتم. گفتم: &quot;اگر خوش تان نیامد، با هم عوض کنید.&quot; بچه ها از کتاب های تازه خوش شان آمد. تا زنگ آخر با کتاب ها هم نشین بودیم. خواندیم، و نوشتیم، و ورزش کردیم. چند کتاب بود که بچه ها خیلی دوست داشتند. &quot;باشگاه های جهان&quot;. این کتاب، بین چند گروه چرخید. دست هر کس می رسید، با دوستانش می خواند. یک بار، 6 نفر دور کتاب جمع شده بودند، و به ترتیب هر کس کتاب را بازمی کرد. نام هر باشگاهی می آمد، بلندبلند برای بقیه می خواند. انگار فال می گیرند، یا لای کتاب بازمی کنند. &quot;دکمه ی قرمز را فشار بده&quot;، &quot;کاپیتان راموس&quot;، &quot;نگهبان گل ها&quot; و &quot;شاهزاده ی خوش بخت&quot; را هم بچه ها دوست داشتند. &quot;احساسات یعنی چه؟&quot; یک کتاب فلسفی است، که دو نفر از بچه ها با هم غرقش شده بودند. &quot;دوست خوبی باشیم&quot; و &quot;مفید باشیم&quot; دو کتاب جذاب است، که مهارت زندگی یاد بچه ها می داد. مجله ی &quot;سنجاقک&quot; را دو سه نفر برداشته بودند، و معماها و سرگرمی هایش را حل می کردند. یک نفر ته کلاس مجله ی &quot;دنیای سلامت&quot; را برداشته بود، و داشت از رویش می نوشت. نزدیکش شدم، دیدم صفحه ی آخر را باز کرده. صفحه ای که پزشک های با تخصص های مختلف را تبلیغ کرده. عکس و تخصص و شماره ی مطب دکتر. دیدم دارد نام و تخصص و شماره ی پزشک ها را می نویسد. گفتم: &quot;برای چه می خواهی؟&quot; گفت: &quot;برای اونایی که مریضن.&quot; یک نفر &quot;بوستان سعدی&quot; را کرد توی کیفش. گفت: &quot;می خوام ببرمش خانه.&quot; گفتم: &quot;این کتاب ها برای زنگ مطالعه است. از فرصت استفاده کن، و همین جا بخوان.&quot; زنگ دوم با کلاس چهارمی ها دور هم نوشتیم. گفتم: &quot;بیایید، با هم بنویسیم.&quot; ماژیکی از کیفم برداشتم، و پای تخته نوشتم:الف) اگر دختر بودم...ب) اگر جای آقای &quot;ماهر&quot; بودم...بچه ها صدا زدند: اگر معلم بودم. نوشتم:ج) اگر معلم بودم...یادم آمد بچه ها ورزشکارها را دوست دارند. نوشتم:د) اگر &quot;کریستین رونالدو&quot; بودم...کسی صدازد: &quot;مسی.&quot; نوشتم:ذ) اگر &quot;لیونل مسی&quot; بودم...کسی گفت: &quot;فوتبالیست، آقا.&quot; نوشتم:ر) اگر فوتبالیست بودم...یاد زامبی افتادم. نوشتم:ز) اگر زامبی بودم...و رییس جمهور:س) اگر رییس جمهور بودم...ناگهان نوشتم:ش) اگر خَر بودم...خر با خنده و استقبالِ بچه ها مواجه شد. نوشتم:ص) اگر خدا بودم...و موضوع ها را این جور پایان دادم:ض) اگر .... بودم .... . موضوع ها را نوشتم، برگشتم دیدم بچه ها غرق نوشتن شده اند. تقریبن همه می نوشتند. شاید چون موضوع های همه روی تخته بود. کسی پرسید: &quot;آقا، می توانیم همه را بنویسیم؟ ترکیبی؟&quot; گفتم: &quot;بله.&quot; تا نشستم پشت میزِ معلم، نوشته ها آمد. هر کس نوشته اش را آورد، جلویش آهسته خواندم، و بازخورد دادم. چه خوب نوشته بودند. &quot;اگر خر بودم؛ با خرهای دیگر کالاف بازی می کردم. لگدمی زدم. نمی گذاشتم از من کار بکشند.&quot;  &quot;اگر دختر بودم؛ آرایش می کردم، می رفتم پیشِ دَدی تا بگوید: بوس، و من بگویم: جون.&quot; &quot;اگر جای آقای ماهر بودم؛ روزِ اسباب بازی و روزِ بازارچه راه می انداختم. روزی سه زنگ ورزش می گذاشتم، و برای بچه ها کتاب و روزنامه می آوردم.&quot; &quot;اگر جای رییس جمهور بودم؛ حقوق را زیاد می کردم.&quot; &quot;اگر معلم بودم؛ عصبانی بودم، و مشق زیاد می گفتم، و بچه ها را زجرمی دادم. &quot;اگر خدا بودم؛ به همه عقل می دادم. مث بعضی از آدما نمی کردم.&quot; &quot;اگر زامبی بودم؛ همه را یک لقمه ی چپ می کردم. اگر زامبی بودم؛ آقای ماهر رو می خوردم... .&quot;</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 22:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفتر کاکل به سر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%DA%A9%D9%81%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1-mqrgxsrmc4vs</link>
                <description>این جا نوشتنم نمیاد. مثل این که بالشم کوتاه بلند شده باشد، یا از وقت خوابم گذشته باشد. این جا گیج و منگم، با این همه می نویسم. نوشتن برای یک بابای نویسنده لازم است. به قول مجله ی &quot;عروسک سخنگو&quot; در هر شرایطی باید نوشت. من برای عروسک می نویسم. می نویسم، و ایمیل می کنم، و آن ها چاپ می کنند. الان می خواهم برای شان نوشته های تازه ام را بفرستم. &quot;جی میل&quot; مسدود است. یا باید با دود پیام بفرست؛ که خرجِ دودش زیادمی شود، یا نوشته ها را به پای کبوتر ببندم، یا نوشته ها را پست کنم، یا بدهم تاکسی یا اتوبوس ببرد. دیروز پایان مهلت ثبت نام انتخابات &quot;شورای شهر&quot; بود. من در مدت ثبت نام به دو تا از دوستانم که به نظرم دانا و توانا هستند، زنگ زدم، و از آن ها خواستم ثبت نام کنند، و ائتلافی چیزی راه بیندازند؛ تا عده ای کاربلد دور هم جمع شوند. قبول نکردند. حتا به من خندیدند. من می خواستم یک شورای کارآمد انتخاب شود. اما آن ها گفتند که: شرایط مساعد نیست. در حالی که اتفاقن در شرایطِ نامساعد است که باید در پی یک عمل مفید و خوب بود. برای تحریک یکی از دوستانم حتی گفتم: اگر جمع خوبی پیش بیایند، من هم ثبت نام می کنم. با همین لیسانس &quot;زبان و ادبیات عرب&quot;ام ثبت نام می کنم. ایثار از این بالاتر. </description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 23:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسته ی پیشنهادی راه اندازی مجدد مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%AF%D8%AF-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-y8xva0uytr0a</link>
                <description>فرداروز مدرسه ها بازمی شود. پس از مدتی تعطیلی. بسته ی پیشنهادی برای راه اندازی مجدد دستگاه، ببخشید، مدرسه: الف) معلم های گرامی، لطفن روز اول امتحان نگیرید. روز اول را با استرس آغازنکنید. فرصت بدهید دانش آموزان دوباره با مدرسه خوگرشوند. البته اگر تا خوبگیرند، دوباره تعطیل نشود. ب) مدیر و معاون های محترم، یکی دو روزِ اول، زنگ های تفریح را چند دقیقه بیشتر کنید. ج) معلم های محترم، با بچه ها درباره ی اتفاقی که افتاده گپ بزنید. کسانی از دست رفته اند، خساراتی به بارآمده و روح و روان بچه ها آزرده و درگیر است. باید به نوعی گروه درمانی دست بزنید. کار پیچیده ای است. شما دانش آموزانی با عقاید مختلف دارید. یادتان باشد شما معلم همه اید. همه را به رسمیت بشناسید. باید کاری کنید بچه ها بارِ روانی شان را زمین بگذارند، و آماده ی آموزش شوند. د) از کتاب هایِ خوب و موسیقی و هنر و فن غافل نباشید. من توی کیفم کتاب های &quot;جادوی آنا هگلوند&quot;، &quot;شاه، موش و پنیر نانسی گرینی و اریک گرنی&quot;، &quot;درخت بخشنده ی شل سیلور استاین&quot;، &quot;خشم قلمبه ی میری دلانسه&quot;، &quot;قصه های هزار و یک شب&quot; و دو کتابِ تمام تصویری و درشت( &quot;آ مثل آهو و ف مثل فیلِ علی خدایی&quot;) دارم.نوشتن هم مفید است. شاید اگر کنار دانش آموزان تان چند خط بنویسید، مفید باشد. از راه هایی که سراغ دارید، برای گذر از این روزها بهره ببرید.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 13:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیامک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%DA%A9-inq34axw0b3e</link>
                <description>امروز صبح پس از حدود دو هفته قطعی ارتباطات، پیامک گوشی وصل شد. در این دو هفته بزرگان کشور به من پیامک می زدند. چاق سلامتی می کردند، و تعریفم را می کردند، و از من می خواستند پسر خوبی باشم، و آدم بدها را لوبدهم. امروز که پیامک وصل شد، پیامک اول را &quot;کمیته ی امداد&quot; داد. گفت: بده، در راهِ خدا. من در راه خدا قبض تلفن عقب افتاده را پرداخت کردم، و به مربی فوتبال پسرم پیامک دادم که اگر تمرینی چیزی هست باخبرم کند.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 13:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرِ راهِ هم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%87%D9%85-ijiu4y2ov9hl</link>
                <description>&quot;داریوش آشوری&quot; که خداوند او را به سلامت دارد، کاش ترجمه ای از &quot;قرآن&quot; به فارسی انجام دهد. کاش از او دعوت شود تا این کار را انجام دهد. امکانات و آدم های توانمند دورش جمع شوند، و کمک کنند تا او ترجمه ای از قرآن به دست دهد. در بین ترجمه های موجودِ قرآن، بهترین ترجمه به گمان من ترجمه ی زنده یاد &quot;محمدمهدی فولادوند&quot; است. من بسیاری ترجمه های دیگر را هم دیده ام، اما با این ترجمه انس و الفت دارم. &quot;بهاءالدین خرمشاهی&quot;، &quot;کامران فانی&quot; و &quot;مصطفی ملکیان&quot; این ترجمه را ستوده اند. جالب است که آشوری و فولادوند هر دو مدتی از زندگی را در &quot;فرانسه&quot; گذرانده اند، و با زبان و ادبیات فرانسه آشنایی دارند. آشوری، زبان شناس برجسته ای است، و استادِ خلق واژه های پرکاربرد و گسترش زبان فارسی. فولادوند، قلم خوبی داشت، و قرآن پژوه بود. خداوند برای کمک به فهمِ بهتر کتاب آسمانی اش، قرآن، توسط ما ایرانی ها باید این دو را یک جوری سر راه هم قرارمی داد.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 17:27:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه که راه بیفتد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA%D8%AF-bz352xn6yagj</link>
                <description>مدرسه که راه بیفتد، باید به آن دانش آموز کلاس دومی که از مدرسه زده شده بود سر بزنم. این دانش آموز به واسطه ی مادر از معلم شنیده که امسال مردود می شود. او هم افسرده و غمگین شده و گفته مدرسه نمی آید. با سلام و صلوات دوباره آوردیمش مدرسه. من با معلمش حرف زدم. گفتم: به دانش آموز امید بدهید. معلم گفت: من نمی توانم. خودم با دانش آموز حرف زدم. سعی کردم به او انگیزه بدهم. مدرسه که راه بیفتد، باید به سه تا دانش آموزی که تحت کتاب درمانی قرارگرفته اند، کتاب برسانم. یکی اعتماد به نفسش پایین بود. حساس و زود رنج بود. به او دو تا کتاب دادم. رفت، خواند و دوباره آمد پی کتاب. یکی خواندنش ضعیف بود که برایش نسخه نوشتم که هر شب مادر یا پدرش برایش کتاب بخوانند. آخرین کتابی که برد &quot;هزار و یک شب&quot; بود. یک نفر دیگر هم هست که معتاد گوشی است. با او و خانواده اش قرار گذاشتیم کتاب از من بگیرند، و شب، تلویزیون و گوشی را کنار بگذارند، و با خواندن کتاب آماده ی خواب شوند. باید کتاب های تازه ای به این سه دانش آموز برسانم. مدرسه که راه بیفتد، چند دانش آموز منتظر دارم که باید زمینه ای فراهم کنم هنرشان را برای عموم عرضه کنند. یک دانش آموز کلاس ششمی که قدرت &quot;استنداب کمدی&quot; معرکه ای دارد، ولی از جمع خجالت می کشد. با او حرف زده ام، و او را قانع کرده ام؛ که به تجربه ی اجرا در جمع نیاز دارد، و باید بر خجالتش غلبه کند. دیگری دانش آموزی که خودآموخته &quot;اُرگ&quot; می نوازد. از پارسال قطعه های تازه یادمی گیرد، و در برنامه ها می نوازد. او هم قطعه ی تازه ای آماده ی اجرا دارد. یک دانش آموز کلاس پنجمی و دو دانش آموزی کلاس ششمی هم هستند که مداحی آماده کرده اند. از &quot;روز پدر&quot; آماده ی اجرا هستند، و هی به تعطیلی خورده ایم. باید صحنه ای هم برای اجرای آن ها فراهم کنم. مدرسه که راه بیفتد فوتبالیست های دو کلاسِ ششم، دو تیم آماده ی مسابقه دارند؛ که یک ماهی هست در انتظار برگزاری مسابقه ای دوستانه اند. اما برف و سرما و ناترازی انرژی و اعتراض، هر بار مسابقه ی شان را تعطیل کرده. باید زمانی را برای مسابقه ی آن ها بگذارم. مدرسه که راه بیفتد، می خواهم والدینِ کلاس اول را به یک &quot;زنگ مطالعه&quot; دعوت کنم. پدر و مادرها با هم بیایند دور هم بنشینیم، و کتاب های خوب بخوانیم، و بعد درباره ی آن چه خوانده ایم، حرف بزنیم. مدرسه که راه بیفتد، برای دانش آموزان و معلم ها کتاب های تازه ای آماده کرده ام؛ که باید طی مراسمی از کتاب ها رونمایی کنم. &quot;بچه ها، کتاب ها، کتاب ها، بچه ها.&quot;مدرسه که راه بیفتد؛ مثل همیشه و حتا بیشتر، موسیقی های شاد و شادترین موسیقی ها را از اسپیکر بزرگ، وسطِ حیاط مدرسه پلی می کنم؛ تا بچه ها شادی کنند، هیاهو کنند، بچرخند، و بار غم این روزها را زمین بگذارند. مدرسه که راه بیفتد ... .</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 15:45:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعطیلات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-wztsowql6onr</link>
                <description>تعطیلات خوب است. کمش خوب است، زیادش هم خوب است. تعطیلات باعث می شود فراغتِ آدم زیاد شود. فراغت، آدم را به کارهای دلی فرامی خواند. مطالعه، ورزش، رسیدگی به فن ها و هنرهایی که کار و تحصیل و مشغله از آدم دریغ می دارد. کودکان در فراغت  یادمی گیرند. فقط مدرسه نیست که آموزش می دهد. کودک اتفاقن از غیر مدرسه بیشتر یادمی گیرد. آموزش های مدرسه جبری است، و کودک آن را خوش ندارد. کودک در فراغت مطالعه می کند، به ورزش و هنر و فن می پردازد، با دوستان و خانواده رابطه ی عمیق برقرارمی کند. فیلم می بیند. مهم این است کودک محیطِ غنی داشته باشد. اگر محیط، غنی باشد، چون با میل و علاقه سراغ یادگیری می رود، اتفاقن بهتر و بیشتر می آموزد. پس نگران تعطیلات نباشیم. از تعطیلات استقبال کنیم، و با خلاقیت برای شکوفایی مان از آن بهره ببریم. کتابی، اسم فامیلی، سازی، آوازی، دستی، گل یا پوچی، اختراعی، نوشتنی، اکتشافی... . نگران مدرسه نباشیم. مدرسه ی چنان کارآمد و دل چسبی نداریم؛ که دل مان برایش تنگ شود، یا از دور ی اش ضررکنیم.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 13:59:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمک آموزشی ها خلاقیت را نابود می کنند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-hijkrhayks9t</link>
                <description>بنا به شش دلیل با استفاده از کتاب های کمک آموزشی مخالفم، و جای گزین مفیدی برای آن معرفی کرده ام. این ها را در مقاله ای سه صفحه ای نوشته ام که در شماره ی تازه ی مجله ی &quot;عروسک سخنگو&quot;( آبان و آذر 1404، شماره ی 353) چاپ شده است. یک صفحه را می گذارم این جا، بقیه را بخوانید آن جا.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 08:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-kbdlayv5cssu</link>
                <description>دیروز غروب با همسرم رفتیم نان بخریم. نانوا سرِ خود نان را گران کرده بود. پرسیدیم: چرا؟ گفت: نمی صرفد. فردا می خواهند بروند صحبت کنند. گفتم: هنوز فردا می خواهند بروند صحبت کنند، شما از امروز گران کرده ای. حوصله ی چک و چانه زدن نداشتم. دم نانوایی پسرِ همسایه ی مان زنگ زد؛ که پسرها را بفرست خانه، مورد مشکوک در اطراف دیده شده. پرسیدم: چه مورد مشکوکی؟ گفت: مورد مشکوک.  پسر همسایه کارمند حراست اداره ای است و این روزها لابد جلسه زیادمی رود و خبر زیادمی شنود. با خودم گفتم توهم زده ولی باز دیدم احتیاط کنم بهتر است. زنگ زدم به مادرم گفتم برود پی بچه ها. دیشب ساعت های هشت به بعد تلفن های همراه قطع بود. می خواستم با مدیر مدرسه حرف بزنم ببینم برای اطلاع رسانی به دانش آموزان بابت تعطیلی چه کرده که نتوانستم. آنتن موبایلم پر و کامل و شیک و پیک بود؛ اما وقتی شماره می گرفتم، مثل چوب خشک عمل می کرد. شب با بی خبری خوابیدم. بی خبری، کلافه گی اش به کنار آرامش دارد. آرامش ناشی از چک نکردن اخبار و ندیدن صفحه ها و دوری از نور مضر مانیتور. صبح زود رفتم نان گرفتم. می خواستم از نانوا خبر بگیرم که نانوایی شلوغ بود. احساس امنیت نکردم، و چیزی نپرسیدم. نان خریدم و برگشتم. کامپیوتر را روشن کردم. اینترنتِ وای فای این روزها به نسبت اینترنت گوشی ها بهتر است. &quot;ایرنا&quot; و &quot;ایسنا&quot; را بازمی کند. در ایرنا و ایسنا خبری نیست. &quot;عراقچی&quot; به &quot;بیروت&quot; رفته و مراسم سالگرد &quot;اکبر هاشمی رفسنجانی&quot; و سفر وزیر گردشگری به &quot;یزد&quot;. از بیکاری عکس های مراسم سالگرد هاشمی رفسنجانی را دیدم. &quot;فائزه&quot; و &quot;سید محمد خاتمی&quot; و &quot;بهزاد نبوی&quot; و &quot;سید حسن خمینی&quot; و &quot;بیژن نامدار زنگنه&quot; و دیگران. چهره های خشک و رسمی و بی تبسم و حیران. مثل این روزها.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 00:01:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختراعِ شاعرانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B9%D9%90-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-simwqswfuxcg</link>
                <description>برای پسرها رمان &quot;اختراع هوگو کابره&quot; می خوانم. نوشته ی &quot;برایان سلزنیک&quot;، ترجمه ی &quot;رضی هیرمندی&quot;،  نشر &quot;افق&quot;. کتاب خوبی است. از آن فیلمِ خوبی هم ساخته شده؛ ولی رمان، چیز دیگری است. آن هم با ترجمه ی روان و خوش خوانِ رضی هیرمندی. کتاب 581 صفحه دارد. تا تمامش کنیم؛ تعطیلات پسرها هم تمام می شود. خودم &quot;تجربه ی اسلامی شاعرانگی تجربه ی دینی&quot; را می خوانم. کتابی است با موضوع &quot;هرمنوتیک&quot;، نوشته ی &quot;عزیز اسماعیل&quot; و با ترجمه ی درخشان &quot;داریوش آشوری&quot;، &quot;نشر و پژوهش فرزان&quot;. خیلی کتاب خوب و دل چسبی است. هم نوعی دین شناسی و اسلام شناسی است، و هم بیش از آن پژوهشِ زبان شناسی عمیقی است. برای اهل دین و اهل ادبیات جذاب و نکته آموز است. داریوش آشوری، کتاب را خیلی خوب ترجمه کرده. مطالعه ی این کتاب فارغ از هر چیز، نوعی آشنایی با توانایی زبان فارسی است. داریوش آشوری نشان می دهد که چه خوب و رسا می توان اصطلاحات سخت و پیچیده ی دیگر زبان ها را به فارسی برگرداند. این رساله ی کوچک 92 صفحه دارد؛ اما آن قدر شیرین و دوست داشتنی است که تعطیلات هر چه قدر کش بیاید؛ می توان از خواندنش لذت برد.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 16:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوبتِ ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D9%86%D9%88%D8%A8%D8%AA%D9%90-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-eiqkd4e6laaw</link>
                <description>این بار سوم است که این جا صفحه راه می اندازم. بار اول نمی دانم چرا و تنها یک پست نوشتم. بار دوم برای شرکت در مسابقه ی &quot;ماشین&quot; بود، و این دفعه به دلیل قطع اینترنت. من در &quot;تلگرام&quot; می نویسم. کانالی دارم که 325 ممبرِ محترم دارد. پسر عمه ام عشق نوشته های من است. می گوید: در تلگرام فقط قرتی بازی را می خوانم. &quot;قرتی بازی&quot; نام کانالم است. من نوشتن روایت را 22 سال پیش در &quot;بلاگفا&quot; آغازکردم. و از 24 سالگه گی تا الان که 46 ساله ام نوشته ام. نوشته هایم در مجله های &quot;رشد&quot;، روزنامه های &quot;شرق&quot; و &quot;اعتماد&quot;، مجله های &quot;داستان همشهری&quot; و &quot;انشا و نویسندگی&quot; و ... چاپ شده است. در مجله ی &quot;عروسک سخنگو&quot; هنوز باعلاقه می نویسم. آن چه می نویسم روایت های روزانه و روایت های معلمی است. پس از مسابقه ی ماشین که خواستم صفحه ام را در ویرگول حذف کنم، ویرگول دلیل رفتنم را پرسید. من نوشتم: چون در تلگرام می نویسم، و آن جا راحتم. گفتم: اگر تلگرام نباشد؛ در بلاگفا و اگر بلاگفا نباشد، این جا خواهم نوشت. الان همان روز است.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jan 2026 15:42:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>