<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جواد ماهر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_15290994</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:48:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4555223/avatar/vRQs1S.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جواد ماهر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_15290994</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک مدرسه ی دیگر یا غول خودخواه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%BA%D9%88%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-vjgawclsb1r5</link>
                <description>پسرک کلاس ششمی برای گرفتن پرونده و رفتن به دبیرستان آمده. کتاب های روز میز مرا که می بیند، می گوید: یادم رفت کتاب هایی که برده ام را بیاورم. می گویم: هر وقت دوست داشتی بیاور. می گوید: کتابخانه هم عضوم ولی کتابخانه چیز خاصی ندارد. کتاب های شما یه خورده بهتر است. کتابخانه ی محله &quot;کتابخانه ی امام رضا&quot; زیر نظر اداره ی عریض و طویل و پولدار &quot;آستان قدس رضوی&quot; است. من خودم برای راه اندازی این کتابخانه امضا جمع کردم. آن جایی که کتابخانه ساخته شده زمین بازی کودکی من است. آن جا خاکی بود و ما فوتبال بازی می کردیم. من خیلی زود به خاطر امضاجمع کردن برای ساخت یک کتابخانه ی کم خاصیت و خیانت به زمین بازی کودکی ام پشیمان شدم. مرتضا &quot;شاهزاده ی خوشبخت و چند داستان دیگر&quot;، شاهکار ماندگار &quot;اسکار وایلد&quot; را پس آورده. می گوید: پنج ماه پیش ام بود. از اول جنگ. می پرسم: خواندی؟ می گوید: بله. می پرسم: کدام داستان را بیشتر دوست داشتی؟ شاهزاده خوشبخت، گل سرخ، غول خودخواه، دوست فداکار یا فشفشه ی استثنایی؟ تا نام غول خودخواه را می برم می پرد وسط حرفم و می گوید: همین. مرتضا با پدرش آمده. پایه ی ششم را تمام کرده و کارش در این مدرسه پایان یافته است. شاهزاده ی خوشبخت را می دهد و پرونده اش را می گیرد و می رود. محمد کلاس ششمی مان آمده پیش من. نشسته کنار من توی دفتر. می گوید: این جا خیلی خوبه. داره دعوا میشه.مادری آمده برای ثبت نام پسرش. نشانی خانه ی شان خارج از محدوده ی مدرسه ی ماست. او دارد با مدیر برای ثبت نام پسرش چک و چانه می زند. کیفیت آموزشی مدرسه ی نزدیک خانه پایین است و او بچه اش را به دندان گرفته دنبال یک مدرسه ی دیگر.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 14:27:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وعده ی گُل ها️️️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D9%88%D8%B9%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%DA%AF%D9%8F%D9%84-%D9%87%D8%A7%EF%B8%8F%EF%B8%8F%EF%B8%8F-b7fbul3xvhqn</link>
                <description>️️مغازه ی پیرمرد شیرفروش محل، روبه روی مدرسه ی ماست. چندی است پسرِ جوانِ شیرفروش محل که مهندسِ ساختمان است، وردست پدر می ایستد. من و پسرک با اختلاف هفت هشت سال، هم سن و سالیم. با هم شوخی داریم. برای عصر حجری که وعده داده بود؛ برنامه ها داشتیم. می خواستیم کشاورزی کنیم و گاو و گوسفند پرورش دهیم و از این کارها. از وقتی شیر و ماست گران شده کمتر به مغازه می روم. پسرک را در راه رفتن به مدرسه می بینم. پسرک گِله می کند که سطل ماستت توی یخچال مانده. می گویم: &quot;ماست را نسیه می دهی؟&quot; می گوید: &quot;می دهم.&quot; در حالی که به سمت مدرسه می روم صدا می زنم: &quot;با چِک چی؟ ماست را چِکی می دهی؟&quot; می گوید: &quot;می دهم.&quot; من ولی چک و نسیه ام پُرشده. ناگهان به سبک کشاورزان تربتی صدامی زنم: &quot;ماست را به وعده ی گل ها می دهی؟&quot; می گوید: &quot;ماست را هر طور بخواهی می دهم.&quot; • وعده ی گل ها: زعفران کاران &quot;تربت حیدریه&quot; چیزمیز می خرند، و وعده می دهند در پاییز که گل های زعفران را برداشت کردند، پولش را بدهند. که یا محصول خوبست، و می دهند و یا بیچاره می شوند.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 10:35:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-mk6mrplez3fe</link>
                <description>ادامه ی نوشته های من در تلگرام:https://t.me/maher234این هم برای این که اندازه ی نوشته به 300 کاراکتر برسد و قابل نشر شود. داستانی داریم با جناب ویرگول. ما که رفتیم تا قطعی بعدی اینترنت.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 18:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره ای برای خواندن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-yqd5k72glyif</link>
                <description>اگر با پایان سال تحصیلی احساس می کنید فرزندتان به تمرین خواندن نیاز دارد، با من تماس بگیرید. من دوره ای چند جلسه ای با قیمتی مناسبِ این روزهای سخت تدارک دیده ام که می تواند به فرزندِ شما کمک کند. این دوره برای دانش آموزان ابتدایی است. به ویژه برای دانش آموزان کلاس اولی که به تمرین و تکرار آن چه آموخته اند؛ نیازِ بیشتری دارند. دوره بر اساس بازی و سرگرمی طراحی شده و باعث علاقه مندی بچه ها به خواندن می شود. خواندن، پایه ی یادگیری های بعدی است. پایه ی نوشتن است، و باید به آن اهمیت داد. توجه داشته باشید که این دوره حضوری است و در &quot;تربت حیدریه&quot; برگزارمی شود. تماس با من: 09151308956 جواد ماهر</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 22:36:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-n7k9yydiqqwf</link>
                <description>&quot;فرهاد&quot; کلاس سومی مان صفحه ی شعرِ کتاب درسی اش را پاره کرد. یک شعر حرص درآر از &quot;جعفر ابراهیمی&quot;. جعفر ابراهیمی افتضاح شعر گفته. به او سفارش داده اند که شعری درباره ی نتیجه ی کارهای ما در دنیا و آخرت بنویسد. او هم رفته توی کوه و نَه های و هوی کرده تا صدایش برگردد، نه کار شاق دیگری. فکرمی کنید چه کار کرده؟ دویده و صدای پای خود را از کوه شنیده: وقتی که می دویدمبر سنگ های انبوهصدای پای خود رامن می شنیدم از کوه  اَه. نزدیک بود بالا بیاوریم. فرهاد کتاب خوان مان که شعرهای خوب خوانده این جور شعر ضعیفی را نمی پذیرد. کاش مولف های کتاب های درسی لابه لای بوستان سعدی و گلستان جست و جو می کردند یا لابه لای شعرهای همین شاعران معاصر خودمان. فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، قیصر امین پور، محمدعلی بهمنی، حسین منزوی، سیمین بهبهانی و دیگران. یا شعرهای شاعران ملل دیگر را می دیدند. کاش کتاب خوان بودند. کاش مولف های کتاب های درسی برای کودک شخصیت و هویت و احترام قائل بودند و شعری که انتخاب کرده اند را برای کودکانی می خواندند و واکنش آن ها را می دیدند.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 15:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیسانِ آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-kp69ii6toke4</link>
                <description>معلم فارسیِ &quot;علی&quot; کلاس دهمی مان به هم کلاسی علی نمره ی خوبی داده و برایش در فضای مجازی نوشته: &quot;امیدوارم در امتحاناتِ نوبت دوم هم نمره ی خوبی کسب کنی البته بدون جزوه.&quot; هم کلاسی علی هم برای معلم فارسی نوشته: &quot;امیدوارم شما هم معلم نمونه ی استان شوید البته بدون هوش مصنوعی.&quot; نیسانِ آبی، گوسفند بار زده. یک گوسفند بزرگی بین گوسفندها هست که کهن سال است و علی می گوید شبیه پیرمردهاست. گوسفند سرش را می گیرد سمت من. من نازش می کنم. گوسفند خوبی است. پشت نیسان نوشته: پشت خوبان حرف بسیار است.&quot; جوانکِ سی و پنج شش ساله دست بلندمی کند و برای دو قدم راه سوار تاکسی می شود. راننده می گوید: &quot;هوا گرم است.&quot; جوانک می گوید: &quot;هوا گرم نیست، حال پیاده روی نیست.&quot; جوانک می افزاید: &quot;از بس ذهن مان راه می رود، پای مان دیگر رمق راه رفتن ندارد.&quot; </description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 22:50:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غایب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%BA%D8%A7%DB%8C%D8%A8-f7wcdnoglmgf</link>
                <description>&quot;فرهاد&quot; کلاس سومی مان یادگیری خاصی دارد. کتاب و مدرسه و معلم را تحویل نمی گیرد. آموزش و پرورش - خدا را شکر- هنوز نتوانسته خلاقیتش را کور کند. کلمه ها را بی توجه به معنی نوشته شده در کتاب، خودش معنی می کند. &quot;طراوت: شادی کردن. طبیعت: جایی برای گردش کردن. ضعیف: آدمی که قدرت ندارد. طمع: حریص. عادت: همیشه گی. عاقبت: آینده. عبورکردن: ردشدن. عطر: چیزی که خوش بوست. عظمت: بزرگ. عنکبوت: یک نوع حیوان. غایب: کسی که حاضر نیست. غرش: صدای ترسناک. غصه: غچار، اشک ریختن. فریبا: فریبنده.&quot; فرهاد را تشویق می کنیم و با هم به معنی های مسخره و قلمبه سلمبه ی کتاب درسی می خندیم. #آموزش #پسرها #کتاب_درسی #سوم</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 16:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پناهِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%AA%D9%88-gz3zrq6t3rv8</link>
                <description> &quot;ببری&quot; امروز راه افتاده و غذاخواسته. یک هفته پس از سقط جنین هایش. ببری این یک هفته افسرده گوشه ی کارتنش درازکشیده بود. مختصر آب و غذایی که جلویش می گذاشتیم می خورد، و در خود فرورفته بود. ما نگه داری اش کردیم و به او اطمینان دادیم که او را بی توجه به این که دیگر نمی تواند بچه دارشود دوست داریم. مثل &quot;مریم&quot; در سریال &quot;در پناه تو&quot;. مثل &quot;دنی&quot; در سریال انیمیشن &quot;بچه های کوه آلپ&quot; به ببری امیددادیم که پایش خوب می شود و دوباره راه می رود. امروز ببری راه افتاد. همسرم می گوید: &quot;آمد توی آشپزخانه و غذا خواست.&quot; وضعی شده. جنس توی بازار نیست. فروشنده می گوید: &quot;زمان جنگ بهتر بود. کارخانه ها و تاجرها  از ترس این که به انبارشان موشک نخورد جنس به بازار می دادند. الان جنس نمی دهند. زورشان می آید بفروشند. می خواهند گران شود. شایع شده دوباره می خواهد جنگ شود. فعلن دست نگه دارید. شاید بهتر شود.&quot; ما دست نگه نمی داریم که جنگ شود و بهترشود. ما می گردیم توی بازار و به یک دست دوم رضایت می دهیم.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 20:30:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به واسطه ی سنگ توالت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AA-hthufsvprhbn</link>
                <description>سنگ توالت خریدیم. قیمت سنگ توالت ناگهان دو برابر شد. یک سنگ توالتی توی مغازه ای دیدیم که شیک و قشنگ بود. قیمتش نهصد هزار تومان بود. گفتیم همین را برداریم. صاحب مغازه آمد که این، نُه میلیون تومان است. قیمت را به تومان نوشته ایم، نه ریال. صاحب مغازه گفت که هسایه اش یک سنگ مثل همین خریده و نصب کرده. حالا در توالت را قفل کرده و به بچه هایش گفته از توالت مسجد محل استفاده کنند. رفتیم یک مغازه ی دیگر. اول گفت سنگ توالت یک و سیصد است، بعد گفت یک و ششصد. با هم چانه زدیم. آدم منصف و باحالی بود. سنگ را یک و پانصد خریدیم، و با هم رفیق شدیم. با سنگ توالت نه با فروشنده ی سنگ توالت. سنگ توالت واسطه شد و بین ما رفاقتی اتفاق افتاد.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 22:40:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%B4%D9%85%D8%A7-tkeqidhqfp31</link>
                <description>مدتی که &quot;تلگرام&quot; قطع بود، در &quot;ویرگول&quot; می نوشتم. ویرگول یک سایتِ لَنگ داخلی است، که در چند روز قطع رابطه با دنیا بار من و نوشته های مرا به دوش کشید. الان گاهی به آن سرمی زنم. اگر باز با دنیا به هم بزنیم، دوباره همان جا می نویسم. ولی با وجود تلگرام انگیزه ای برای نوشتن در ویرگول ندارم. آخرین پستم را که در ویرگول گذاشتم، پس از چند ساعت رفتم ببینم چند نفر پست را دیده اند، و چه واکنشی داده اند. ویرگول پیام داد که: &quot;شما پستی منتشر نکرده اید.&quot; گفتم: &quot;گاگول، من الان دو سه هفته است این جا می نویسم، تو هنوز مرا به جا نمی آوری.&quot; حق آن بود قهرمی کردم، و دیگر سراغش نمی رفتم.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 13:21:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیرِ پوستِ بازار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-lcupifnmomzf</link>
                <description> &quot;بازارچه ی دانش آموزی&quot; برگزارکردیم. گفتم اگر سنگ از آسمان ببارد، باید بازارچه را برگزارکنیم. مصوبه ی &quot;شورای دانش آموزی&quot; است، و تعطیلاتِ پشت سر هم برگزاری آن را به تعویق انداخنه. این دفعه گفتم برگزارمی کنیم. معلم ها هم همراهی کردند. من سرِ سه کلاسی که قرار بود فروشنده باشند، رفتم، و به اتفاق معلم ها با بچه ها درباره ی بازارچه گفت و گو کردیم. سود و زیان و قیمتِ تمام شده و واسطه گری و مشاغل تولیدی و خدماتی و مدیریت و حسابداری و بازاریابی و کارگر و کارفرما و معامله، مفاهیمی بود؛ که پای شان به بحث مان بازشد. پای پلیس هم در کلاسی وسط آمد. آن جایی که کسی از تجربه ی پارسالش گفت که مقداری از پولش گم شده. گفتم: &quot;پلیس یک کار خدماتی است. برای تامینِ امنیتِ محیط کسب و کارتان می توانید از دوستی بخواهید که کمک تان کند، و درصدی از سود فروش تان را به او بدهید.&quot; بازارچه را برگزارکردیم. دانش آموزانِ یک کلاس ششم و دو کلاس پنجم فروشنده بودند، و دانش آموزان شش کلاس دیگر به اضافه ی والدین، خریدار. دو زنگ، بچه ها معامله و خرید و فروش کردند، بازاریابی کردند، حساب و کتاب کردند، تبلیغ کردند، تخفیف دادند. جنس ها را بچه ها با کمک خانواده تولید و بسته بندی کرده بودند. برخی از بازار خریده بودند، و این جا می فروختند. مثل کودکیِ ما که تابستان ها &quot;حراجی&quot; راه می انداختیم، و چند قلم جنس توی یک کارتن می گذاشتیم، و توی محل می فروختیم. با کاغذ، فرفره درست می کردیم، و می فروختیم. تولیدی های بچه ها خوراکی هایی مثل دونات و پیراشکی و شربت و چای و شکلاتِ داغ و ادویه جات و پفیلا و ژله و تخمه و این جور چیزها بود. بازارِ معامله ی کارت های فوتبالی &quot;کیمدی&quot; هم داغ بود. بازار شلوغ پلوغی توی حیاط مدرسه راه افتاده بود. یکی از دانش آموزان پشت بلندگوی بازارچه با من مصاحبه کرد. گفتم: &quot;هدف ما این است که دانش آموزان با معامله آشنا شوند. بالاخره مادرتان از شما می خواهد که مثلن یک سطل ماست بخرید. الان همه چیز گران شده. شما باید یادبگیرید با کم ترین پول، بهترین جنس را بخرید.&quot; در گفت و گوهایی که روز پیش از بازارچه با دانش آموزان داشتم یک نفر گفت که تعمیر گوشی بلد است. او همان روز یک مشتری پیداکرد. یک نفر هم گفت آرایشگری بلداست. باید ترتیبی بدهیم در بازارچه های آینده این جور کارهای خدماتی هم بتوانند شرکت کنند. پارسال دانش آموزی داشتیم که اُرگ می زد، و با کمک یکی دو دانش آموز خواننده، بلیط فروخت، و توی کلاسی کنسرت برپاکرد. پارسال در روز بازارچه همه حق ارائه ی تولید و هنر و خدمت داشتند. امسال گفتیم بازارچه را در سه روز برگزارکنیم، تا هر روز سه کلاس فروشنده باشند، تا خریدار بیشتری داشته باشیم، و از طرفی نظم بیشتری حاکم باشد. از اتفاقات دیروز یکی این بود که دانش آموزی برای دوستش بازاریابی کرده بود، و درصدی بابت بازاریابی دریافت کرد. برای درصد پیش من آمدند؛ که تفاهم کردیم از سود، ده درصد به بازاریاب برسد. یکی اتفاق دیگر هم معلمی بود که با خطِ خوش تابلوهای زیبای کوچکی نوشته بود، و با قیمتی مناسب به بچه ها می فروخت. اتفاق دیگر ترویج فرهنگ قرض دادن و قرض گرفتن بود که در زیر پوست بازار جاری بود. تجربه ای بود برای دانش آموزان. به اندازه ی چند درس اجتماعی و هدیه ها و قرآن و علوم و ریاضی و هنر، چیزمیز یادگرفتند.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 11:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;شوهرِ ببری خانم&quot; کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-a6sur8ckfnfr</link>
                <description>&quot;شوهرِببری خانم&quot; یک گربه ی خاکستریِ با کلاس و مرتب است. ته کوچه زندگی می کند. &quot;ببری&quot; نارنجی است، و به هم می آیند. اما الان که ببری به شوهر نیاز دارد، شوهر ببری خانم نیست. ببری میوهای کش دارِ جفت جذب کن می کشد، ولی شوهرش نیست. غیبش زده. گم شده. شاید در حین عبور از خیابان تصادف کرده یا در سرما، سرپناهی نیافته و تلف شده یا افتاده توی حیاط خلوتِ خانه ای که سر تا بالا سنگ است، و نتوانسته بالا بیاید. شوهر ببری خانم، گربه ی خاکستری باکلاس و بلندبالایی بود. باشخصیت بود، و اگر آدم بود؛ حتمن تحصیل کرده و روشنفکر بود. اگر آدم بود معترض بود. به این که در سرما سرپناهی ندارد، ماشین های خیابان آرامشش را می گیرند، و برای لقمه ای نان باید توی سطل آشغال بگردد. ببری خانم معمولن توی خانه ی ماست. آب و غذا و جای خوابش با ماست، ولی شوهرش بچه ی خیابان است. نمی دانیم کجاست. ببری میوهای کشدارمی کشد. شوهرش همیشه این روزها از پشت بام می آمد توی حیاط؛ پیش ببری. حالا شوهر ببری خانم نیست.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 19:30:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای ماهر رو می خوردم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-kb6nzhxxgxwq</link>
                <description> با کتاب های تازه برای کلاس چهارمی ها زنگ مطالعه برگزارکردم. شوهرِ معلمِ چهارمی ها از نردبان افتاده و پایش شکسته. معلم نیامده. زنگ اول رفتم سر کلاس و بین شان کتاب پخش کردم. گفتم: &quot;این زنگ را کنار هم کتاب می خوانیم.&quot; چشم های شان را بستند، و توی دست هر کدام شان یک کتاب گذاشتم. گفتم: &quot;اگر خوش تان نیامد، با هم عوض کنید.&quot; بچه ها از کتاب های تازه خوش شان آمد. تا زنگ آخر با کتاب ها هم نشین بودیم. خواندیم، و نوشتیم، و ورزش کردیم. چند کتاب بود که بچه ها خیلی دوست داشتند. &quot;باشگاه های جهان&quot;. این کتاب، بین چند گروه چرخید. دست هر کس می رسید، با دوستانش می خواند. یک بار، 6 نفر دور کتاب جمع شده بودند، و به ترتیب هر کس کتاب را بازمی کرد. نام هر باشگاهی می آمد، بلندبلند برای بقیه می خواند. انگار فال می گیرند، یا لای کتاب بازمی کنند. &quot;دکمه ی قرمز را فشار بده&quot;، &quot;کاپیتان راموس&quot;، &quot;نگهبان گل ها&quot; و &quot;شاهزاده ی خوش بخت&quot; را هم بچه ها دوست داشتند. &quot;احساسات یعنی چه؟&quot; یک کتاب فلسفی است، که دو نفر از بچه ها با هم غرقش شده بودند. &quot;دوست خوبی باشیم&quot; و &quot;مفید باشیم&quot; دو کتاب جذاب است، که مهارت زندگی یاد بچه ها می داد. مجله ی &quot;سنجاقک&quot; را دو سه نفر برداشته بودند، و معماها و سرگرمی هایش را حل می کردند. یک نفر ته کلاس مجله ی &quot;دنیای سلامت&quot; را برداشته بود، و داشت از رویش می نوشت. نزدیکش شدم، دیدم صفحه ی آخر را باز کرده. صفحه ای که پزشک های با تخصص های مختلف را تبلیغ کرده. عکس و تخصص و شماره ی مطب دکتر. دیدم دارد نام و تخصص و شماره ی پزشک ها را می نویسد. گفتم: &quot;برای چه می خواهی؟&quot; گفت: &quot;برای اونایی که مریضن.&quot; یک نفر &quot;بوستان سعدی&quot; را کرد توی کیفش. گفت: &quot;می خوام ببرمش خانه.&quot; گفتم: &quot;این کتاب ها برای زنگ مطالعه است. از فرصت استفاده کن، و همین جا بخوان.&quot; زنگ دوم با کلاس چهارمی ها دور هم نوشتیم. گفتم: &quot;بیایید، با هم بنویسیم.&quot; ماژیکی از کیفم برداشتم، و پای تخته نوشتم:الف) اگر دختر بودم...ب) اگر جای آقای &quot;ماهر&quot; بودم...بچه ها صدا زدند: اگر معلم بودم. نوشتم:ج) اگر معلم بودم...یادم آمد بچه ها ورزشکارها را دوست دارند. نوشتم:د) اگر &quot;کریستین رونالدو&quot; بودم...کسی صدازد: &quot;مسی.&quot; نوشتم:ذ) اگر &quot;لیونل مسی&quot; بودم...کسی گفت: &quot;فوتبالیست، آقا.&quot; نوشتم:ر) اگر فوتبالیست بودم...یاد زامبی افتادم. نوشتم:ز) اگر زامبی بودم...و رییس جمهور:س) اگر رییس جمهور بودم...ناگهان نوشتم:ش) اگر خَر بودم...خر با خنده و استقبالِ بچه ها مواجه شد. نوشتم:ص) اگر خدا بودم...و موضوع ها را این جور پایان دادم:ض) اگر .... بودم .... . موضوع ها را نوشتم، برگشتم دیدم بچه ها غرق نوشتن شده اند. تقریبن همه می نوشتند. شاید چون موضوع های همه روی تخته بود. کسی پرسید: &quot;آقا، می توانیم همه را بنویسیم؟ ترکیبی؟&quot; گفتم: &quot;بله.&quot; تا نشستم پشت میزِ معلم، نوشته ها آمد. هر کس نوشته اش را آورد، جلویش آهسته خواندم، و بازخورد دادم. چه خوب نوشته بودند. &quot;اگر خر بودم؛ با خرهای دیگر کالاف بازی می کردم. لگدمی زدم. نمی گذاشتم از من کار بکشند.&quot;  &quot;اگر دختر بودم؛ آرایش می کردم، می رفتم پیشِ دَدی تا بگوید: بوس، و من بگویم: جون.&quot; &quot;اگر جای آقای ماهر بودم؛ روزِ اسباب بازی و روزِ بازارچه راه می انداختم. روزی سه زنگ ورزش می گذاشتم، و برای بچه ها کتاب و روزنامه می آوردم.&quot; &quot;اگر جای رییس جمهور بودم؛ حقوق را زیاد می کردم.&quot; &quot;اگر معلم بودم؛ عصبانی بودم، و مشق زیاد می گفتم، و بچه ها را زجرمی دادم. &quot;اگر خدا بودم؛ به همه عقل می دادم. مث بعضی از آدما نمی کردم.&quot; &quot;اگر زامبی بودم؛ همه را یک لقمه ی چپ می کردم. اگر زامبی بودم؛ آقای ماهر رو می خوردم... .&quot;</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 22:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفتر کاکل به سر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%DA%A9%D9%81%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1-mqrgxsrmc4vs</link>
                <description>این جا نوشتنم نمیاد. مثل این که بالشم کوتاه بلند شده باشد، یا از وقت خوابم گذشته باشد. این جا گیج و منگم، با این همه می نویسم. نوشتن برای یک بابای نویسنده لازم است. به قول مجله ی &quot;عروسک سخنگو&quot; در هر شرایطی باید نوشت. من برای عروسک می نویسم. می نویسم، و ایمیل می کنم، و آن ها چاپ می کنند. الان می خواهم برای شان نوشته های تازه ام را بفرستم. &quot;جی میل&quot; مسدود است. یا باید با دود پیام بفرست؛ که خرجِ دودش زیادمی شود، یا نوشته ها را به پای کبوتر ببندم، یا نوشته ها را پست کنم، یا بدهم تاکسی یا اتوبوس ببرد. دیروز پایان مهلت ثبت نام انتخابات &quot;شورای شهر&quot; بود. من در مدت ثبت نام به دو تا از دوستانم که به نظرم دانا و توانا هستند، زنگ زدم، و از آن ها خواستم ثبت نام کنند، و ائتلافی چیزی راه بیندازند؛ تا عده ای کاربلد دور هم جمع شوند. قبول نکردند. حتا به من خندیدند. من می خواستم یک شورای کارآمد انتخاب شود. اما آن ها گفتند که: شرایط مساعد نیست. در حالی که اتفاقن در شرایطِ نامساعد است که باید در پی یک عمل مفید و خوب بود. برای تحریک یکی از دوستانم حتی گفتم: اگر جمع خوبی پیش بیایند، من هم ثبت نام می کنم. با همین لیسانس &quot;زبان و ادبیات عرب&quot;ام ثبت نام می کنم. ایثار از این بالاتر. </description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 23:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسته ی پیشنهادی راه اندازی مجدد مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%AF%D8%AF-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-y8xva0uytr0a</link>
                <description>فرداروز مدرسه ها بازمی شود. پس از مدتی تعطیلی. بسته ی پیشنهادی برای راه اندازی مجدد دستگاه، ببخشید، مدرسه: الف) معلم های گرامی، لطفن روز اول امتحان نگیرید. روز اول را با استرس آغازنکنید. فرصت بدهید دانش آموزان دوباره با مدرسه خوگرشوند. البته اگر تا خوبگیرند، دوباره تعطیل نشود. ب) مدیر و معاون های محترم، یکی دو روزِ اول، زنگ های تفریح را چند دقیقه بیشتر کنید. ج) معلم های محترم، با بچه ها درباره ی اتفاقی که افتاده گپ بزنید. کسانی از دست رفته اند، خساراتی به بارآمده و روح و روان بچه ها آزرده و درگیر است. باید به نوعی گروه درمانی دست بزنید. کار پیچیده ای است. شما دانش آموزانی با عقاید مختلف دارید. یادتان باشد شما معلم همه اید. همه را به رسمیت بشناسید. باید کاری کنید بچه ها بارِ روانی شان را زمین بگذارند، و آماده ی آموزش شوند. د) از کتاب هایِ خوب و موسیقی و هنر و فن غافل نباشید. من توی کیفم کتاب های &quot;جادوی آنا هگلوند&quot;، &quot;شاه، موش و پنیر نانسی گرینی و اریک گرنی&quot;، &quot;درخت بخشنده ی شل سیلور استاین&quot;، &quot;خشم قلمبه ی میری دلانسه&quot;، &quot;قصه های هزار و یک شب&quot; و دو کتابِ تمام تصویری و درشت( &quot;آ مثل آهو و ف مثل فیلِ علی خدایی&quot;) دارم.نوشتن هم مفید است. شاید اگر کنار دانش آموزان تان چند خط بنویسید، مفید باشد. از راه هایی که سراغ دارید، برای گذر از این روزها بهره ببرید.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 13:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیامک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%DA%A9-inq34axw0b3e</link>
                <description>امروز صبح پس از حدود دو هفته قطعی ارتباطات، پیامک گوشی وصل شد. در این دو هفته بزرگان کشور به من پیامک می زدند. چاق سلامتی می کردند، و تعریفم را می کردند، و از من می خواستند پسر خوبی باشم، و آدم بدها را لوبدهم. امروز که پیامک وصل شد، پیامک اول را &quot;کمیته ی امداد&quot; داد. گفت: بده، در راهِ خدا. من در راه خدا قبض تلفن عقب افتاده را پرداخت کردم، و به مربی فوتبال پسرم پیامک دادم که اگر تمرینی چیزی هست باخبرم کند.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 13:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرِ راهِ هم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%87%D9%85-ijiu4y2ov9hl</link>
                <description>&quot;داریوش آشوری&quot; که خداوند او را به سلامت دارد، کاش ترجمه ای از &quot;قرآن&quot; به فارسی انجام دهد. کاش از او دعوت شود تا این کار را انجام دهد. امکانات و آدم های توانمند دورش جمع شوند، و کمک کنند تا او ترجمه ای از قرآن به دست دهد. در بین ترجمه های موجودِ قرآن، بهترین ترجمه به گمان من ترجمه ی زنده یاد &quot;محمدمهدی فولادوند&quot; است. من بسیاری ترجمه های دیگر را هم دیده ام، اما با این ترجمه انس و الفت دارم. &quot;بهاءالدین خرمشاهی&quot;، &quot;کامران فانی&quot; و &quot;مصطفی ملکیان&quot; این ترجمه را ستوده اند. جالب است که آشوری و فولادوند هر دو مدتی از زندگی را در &quot;فرانسه&quot; گذرانده اند، و با زبان و ادبیات فرانسه آشنایی دارند. آشوری، زبان شناس برجسته ای است، و استادِ خلق واژه های پرکاربرد و گسترش زبان فارسی. فولادوند، قلم خوبی داشت، و قرآن پژوه بود. خداوند برای کمک به فهمِ بهتر کتاب آسمانی اش، قرآن، توسط ما ایرانی ها باید این دو را یک جوری سر راه هم قرارمی داد.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 17:27:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه که راه بیفتد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA%D8%AF-bz352xn6yagj</link>
                <description>مدرسه که راه بیفتد، باید به آن دانش آموز کلاس دومی که از مدرسه زده شده بود سر بزنم. این دانش آموز به واسطه ی مادر از معلم شنیده که امسال مردود می شود. او هم افسرده و غمگین شده و گفته مدرسه نمی آید. با سلام و صلوات دوباره آوردیمش مدرسه. من با معلمش حرف زدم. گفتم: به دانش آموز امید بدهید. معلم گفت: من نمی توانم. خودم با دانش آموز حرف زدم. سعی کردم به او انگیزه بدهم. مدرسه که راه بیفتد، باید به سه تا دانش آموزی که تحت کتاب درمانی قرارگرفته اند، کتاب برسانم. یکی اعتماد به نفسش پایین بود. حساس و زود رنج بود. به او دو تا کتاب دادم. رفت، خواند و دوباره آمد پی کتاب. یکی خواندنش ضعیف بود که برایش نسخه نوشتم که هر شب مادر یا پدرش برایش کتاب بخوانند. آخرین کتابی که برد &quot;هزار و یک شب&quot; بود. یک نفر دیگر هم هست که معتاد گوشی است. با او و خانواده اش قرار گذاشتیم کتاب از من بگیرند، و شب، تلویزیون و گوشی را کنار بگذارند، و با خواندن کتاب آماده ی خواب شوند. باید کتاب های تازه ای به این سه دانش آموز برسانم. مدرسه که راه بیفتد، چند دانش آموز منتظر دارم که باید زمینه ای فراهم کنم هنرشان را برای عموم عرضه کنند. یک دانش آموز کلاس ششمی که قدرت &quot;استنداب کمدی&quot; معرکه ای دارد، ولی از جمع خجالت می کشد. با او حرف زده ام، و او را قانع کرده ام؛ که به تجربه ی اجرا در جمع نیاز دارد، و باید بر خجالتش غلبه کند. دیگری دانش آموزی که خودآموخته &quot;اُرگ&quot; می نوازد. از پارسال قطعه های تازه یادمی گیرد، و در برنامه ها می نوازد. او هم قطعه ی تازه ای آماده ی اجرا دارد. یک دانش آموز کلاس پنجمی و دو دانش آموزی کلاس ششمی هم هستند که مداحی آماده کرده اند. از &quot;روز پدر&quot; آماده ی اجرا هستند، و هی به تعطیلی خورده ایم. باید صحنه ای هم برای اجرای آن ها فراهم کنم. مدرسه که راه بیفتد فوتبالیست های دو کلاسِ ششم، دو تیم آماده ی مسابقه دارند؛ که یک ماهی هست در انتظار برگزاری مسابقه ای دوستانه اند. اما برف و سرما و ناترازی انرژی و اعتراض، هر بار مسابقه ی شان را تعطیل کرده. باید زمانی را برای مسابقه ی آن ها بگذارم. مدرسه که راه بیفتد، می خواهم والدینِ کلاس اول را به یک &quot;زنگ مطالعه&quot; دعوت کنم. پدر و مادرها با هم بیایند دور هم بنشینیم، و کتاب های خوب بخوانیم، و بعد درباره ی آن چه خوانده ایم، حرف بزنیم. مدرسه که راه بیفتد، برای دانش آموزان و معلم ها کتاب های تازه ای آماده کرده ام؛ که باید طی مراسمی از کتاب ها رونمایی کنم. &quot;بچه ها، کتاب ها، کتاب ها، بچه ها.&quot;مدرسه که راه بیفتد؛ مثل همیشه و حتا بیشتر، موسیقی های شاد و شادترین موسیقی ها را از اسپیکر بزرگ، وسطِ حیاط مدرسه پلی می کنم؛ تا بچه ها شادی کنند، هیاهو کنند، بچرخند، و بار غم این روزها را زمین بگذارند. مدرسه که راه بیفتد ... .</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 15:45:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعطیلات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-wztsowql6onr</link>
                <description>تعطیلات خوب است. کمش خوب است، زیادش هم خوب است. تعطیلات باعث می شود فراغتِ آدم زیاد شود. فراغت، آدم را به کارهای دلی فرامی خواند. مطالعه، ورزش، رسیدگی به فن ها و هنرهایی که کار و تحصیل و مشغله از آدم دریغ می دارد. کودکان در فراغت  یادمی گیرند. فقط مدرسه نیست که آموزش می دهد. کودک اتفاقن از غیر مدرسه بیشتر یادمی گیرد. آموزش های مدرسه جبری است، و کودک آن را خوش ندارد. کودک در فراغت مطالعه می کند، به ورزش و هنر و فن می پردازد، با دوستان و خانواده رابطه ی عمیق برقرارمی کند. فیلم می بیند. مهم این است کودک محیطِ غنی داشته باشد. اگر محیط، غنی باشد، چون با میل و علاقه سراغ یادگیری می رود، اتفاقن بهتر و بیشتر می آموزد. پس نگران تعطیلات نباشیم. از تعطیلات استقبال کنیم، و با خلاقیت برای شکوفایی مان از آن بهره ببریم. کتابی، اسم فامیلی، سازی، آوازی، دستی، گل یا پوچی، اختراعی، نوشتنی، اکتشافی... . نگران مدرسه نباشیم. مدرسه ی چنان کارآمد و دل چسبی نداریم؛ که دل مان برایش تنگ شود، یا از دور ی اش ضررکنیم.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 13:59:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمک آموزشی ها خلاقیت را نابود می کنند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15290994/%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-hijkrhayks9t</link>
                <description>بنا به شش دلیل با استفاده از کتاب های کمک آموزشی مخالفم، و جای گزین مفیدی برای آن معرفی کرده ام. این ها را در مقاله ای سه صفحه ای نوشته ام که در شماره ی تازه ی مجله ی &quot;عروسک سخنگو&quot;( آبان و آذر 1404، شماره ی 353) چاپ شده است. یک صفحه را می گذارم این جا، بقیه را بخوانید آن جا.</description>
                <category>جواد ماهر</category>
                <author>جواد ماهر</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 08:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>