<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسن صالحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_15348055</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:33:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2911448/avatar/7kiMCj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسن صالحی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_15348055</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چگونه به تجربه یک چالش رسیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15348055/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85-dvavfhkukhhw</link>
                <description>یه روزی ازروزهای زندگیم همسرم بهم زنگ زد وگفت امروزنمی تونه بره دنبال پسرمون وازمهدکودک بیارتش پس من مجبور بودم برم دنبالش کمی ناراحت شدم وبه خودم گفتم عجب ضد حالی شد حالا من باید کارم ول کنم برم مهد ،بیشتر ازاین ناراحت بودم که زودتر هماهنگ نکرده بود ومن هم برنامه ام به هم می خورد هرجوری بود رفتم پسرم رو آوردم اما بعدازاین قضیه ذهن من تایک هفته درگیر شده بود زیرا وقتی محل کلاس ،مشکلات موجود وشرایط سختی که مربیان اونجا باهاش مواجه بودند رودیدم یه تلنگری بهم زد که نسبت به این موضوع نمی شود بی خیال شد البته مربیها آشنا همسرم بودند وبادیدی که من ازوضعیت موجود پیداکردم به مسئولین مهد توصیه کردم برای حل مشکلات یه جلسه ای بااولیا بچه هاداشته باشند تا با کمک هم بتونیم مشکلات روحل ‌فصل کنیم چند روزگذشت ‌خبری نشد دوباره رفتم دنبال پسرم ودرباره موضوع وپی گیریش صحبت کردم اما مسئولین مهد گفتند که متاسفانه بیشتراولیا حاضربه همکاری نیستند وحتی هزینه کلاس راهم پرداخت نمی کنند یا با تاخیر پرداخت می کنند این باعث شد من فکری به ذهنم برسه واونو طی جلسه ای ونشستی بامربیان مهد درمیان بگزارم ‌متوجه شدیم مکان مهد مناسب نیست ‌باید مکان مناسب تری پیدا کنیم ونحوه آموزش همچنین وغیره اما ازنظربودجه دچارکمبود بودند ونقدینگی نداشتند من ازطریق رابط‌هایی که داشتم مکانی رابامهلت زمانی یک هفته ای اجاره کردم  وقرارشد تا یک هفته دیگه پیش پرداخت راطی یه چک تقدیم کنم  بعدازاستقرار درمکان جدید متاسفانه برای یک سال تامین بودجه توی برنامه کارشان نبود ویه چالش دیگه درپیش رو بود دوباره جلسه ای گذاشتیم وگفتگو کردیم متوجه شدیم توی این منطقه که ازمرکز شهر فاصله داشت نیازهایی  وجود دارد که اگرازهمین فضا استفاده کنیم هم مشکل تامین هزینه ها حل خواهد شد وهم کمکی به رفع نیازهای آموزشی سنین بالاتر ازدبستان تا دبیرستان رو میشه حل کرد وبه همین صورت فعالیت ها شروع شد بعد ازچند مدت متوجه شدیم فضای کافی هست وزمانهای اضافه ای هم برای کلاسهای فوق برنامه حتی برای خانواده ها میشه به لیست فعالیت های این مرکز اضافه کرد .حالا ده سال ازاون قضیه میگزره وخیلی ازبچه هایی که دراون منطقه زندگی می کنند درزمینه آموز وتحصیلات پیشرفت کرده اند وخیلی ازجوانها وافرادی که تخصص درزمینه آموزش های فرهنگی ‌هنری وحتی کسب وکارداشتند توانستدازهمین فضا بهره ببرند هم خودشان کسب درآمد کنند وهم به دیگران کمک کنند تا رشد کنند وبه موفقیت درتحصیلات ومسیرزندگی دست پیدا کنند وازطرفی خودمن متوجه شدم که با توجه به چالشی که دراین زمینه با آنها درگیر بودم و دراول بحث  به آن اشاره کردم سبب شد تا پتانسیل های موجود راشناسایی کرده وازآنها استفاده کنیم  واگرخودم رووارد این چالش نمی کردم به هیچ کدام ازاین فرصت ها دست پیدا نمی کردیم وجدایی ازاین برای خود من تجربه خیلی خوبی شد که متوجه شدم که هرسازمانی نیازمند یک اتاق فکر ‌ و روابط عمومی باسطح بالایی ازآموزش وتجریه نیازدارد تاهمیشه ازچالشها فرصت های موجود راشناسایی  و از آنها به خوبی برای پیش رفت وتکاملش درمسیر وطی زمان بهرمند گردد . اگردرست باچالشها برخوردکنیم وبیشترجنبه مثبت آن رادرنظربگیریم ونه جنبه های منفی آن را .در کل اگرجمع بندی دراین زمینه داشته باشیم۱-همیشه درچالش ها فرصتهایی هستند۲ - همیشه پتانسیل هایی موجود می باشد که درحالت عادی پنهان ونهفته هستند اما برای ما آشکارخواهند شد۳ - باقرارگرفتن دراین مسیرتجربه هایی به دست خواهیم آورد که درهیچ دانشگاه ویا سازمانی  نمی توانیم به دست آوریم وقدرت مدیرت مارادرحل مسائل قوی ترخواهد کرداگردوست داشتید می توانید تجربه مشابه خود تون با من شیر کنید موفق باشید.</description>
                <category>حسن صالحی</category>
                <author>حسن صالحی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 13:10:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه پول دارشدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15348055/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF%D9%85-nn4s0gipfouh</link>
                <description>توی خونه تنها نشسته بودم ،همش به این فکر می کردم که چرا اینکارو نکردم وچرا….همش حسرت گذشته واسترس آینده روداشتم،هوا گرم بود اما من ازگرما به کولرگازی پناه آورده بودم همش به فکرپرداخت هزینه قبض آخرماه بودم هرچی قرض ‌وقوله بود داشت جلومرژه می رفت ، قیافه حق به جانب گرفته بودم ‌‌داشتم به دنبال مقصر می گشتم افرادی که بهم قول همکاری داده بودندوبه وعدشون عمل نکردند وچون من روشون حساب کرده بودم خیلی جاها ضربه خوردم ازیاد آوری این اتفاقات کم کم حال واحساس بدی بهم دست میداد مگه آدم چقدرطاقت داره این همه مشکلات وبدشانسی روتحمل کنه چه موقعیت ها که ازدستم رفت  یه لحظه بغض گلومو فشارداد درد بدی توی حنجره ام تجربه کردم معده ام به سوزش افتاده بود دلم می خواست ازته دل فریاد بزنم اما نمی شد فکربدبختی هایی که روسرم آوارشده بود نمی گذاشت نفس بکشم انگاری باکله افتاده بودم ته یک چاه تنگ وتاریک ‌کسی هم نبود که نجاتم بده دلم به حال خودم سوخت ،بیچاره طفل معصوم چه گناهی کرده تاوان چی روداره پس می‌ده اشک های داغ کم کم روی صورت سردم داشتن سر می خوردن چندلحظه بعد خودم روجلو آینه  دستشویی دیدم شیرروبازکردم وکمی آب به صورتم زدم گوشه قاب آینه کاغذی که روش چیزی نوشته بود توجهم روجلب کرد انگارتو آسمان تاریک ستاره درخشانی دیدم فوری رفتم سراغ قفسه کتابهام دفتریاداشت قرمزمحبوبم روکه خیلی وقت بود داشت خاک می خوردرو بادستامبرداشتم و تمیزش کردم ورفتم پشت میزتحریرم نشستم. عینکم روعوض کردم وشروع کردم به ورق زدن صفحه هاش هرچه بیشترپیش می رفتم مثل این بود که طنابی به ته چاه رسیده بود تا منو نجات بده من هم سرطناب  روگرفته بودم وکم کم ازش بالا می رفتم تا جایی که حس کردم کاملابه نقطه ورودیش رسیدم  یه حس خوب وآزادی  بود .ریه هام روپرازاکسیژن کردم ویه سیرنفس تازه نوش جان ،صدای جیک جیک گنجیشک  هایی که روی درخت توت همه باهم می خوندند چقدرزیبا بود من یه لحظه احساس کردم چقدرخوشبختم که هنوز زنده ام ودارم به راحتی نفس می کشم دست هام سالم هستند وگوشهام می شنون باچشمهام دنیا رونظاره می‌کنم .اخ چه خوش بخت بودم من اخه چراتاچندلحظه قبل چشمام کوروگوشهام کرشده بودند خونه نقلی که اجاره کرده بودم وداخلش زندگی میکردم ودوتا پسرکاکلی ویه همسر مهربان ،توی همین فکرها بودم که آسمان ذهنم ابری شد ورعدبرق شدیدی زد ‌صدای غرش رعد  دلم رولرزوند یه لحظه به یاد حساب بانکی خالیم افتادم ‌وکرایه عقب افتاده خونه، اما انگاردفترقرمز جادویی ام چیزی برای اون داشت برگشتم به صفحات دفتر قسمت مدیریت  بحران (موفقیت دربالاترین وبهترین شکل خودنیازمندآرامش ذهن،لذت ‌وشادی می باشد )به داشته هایت توجه کن نه به نداشته ها. برگه کاغذ ی روی میزبود اون روبرداشتم وشروع کردم به نوشتن داشته هام ،اول خیلی چیزی به ذهنم نمی رسید، کمی صبرکردم نیم ساعت زمان گذاشتم ونوشتم درآخر باورنمی کردم چه لیستی روتهیه کردم دویست هزارتومان پول نقد هم تولیست بود باید چیکار میکردم بااین پول چه میشه خرید واگرها ی زیادی توی ذهنم بود چیکارکنم باخودم گفتم باهمین پول یه کاری روشروع کن .مسخره بود داشت خنده ام می گرفت مگه این سرمایه میشه چیکارباهاش  کرد مگه میشه مگه داریم یعنی چی اما چاره دیگه ای مگه بود همینی که هست باید ازیکجایی شروع می کردم این همه غم وغصه برام هیچ سودی نبخشید این همه رزومه پرکردن ها دریغ ازیه سابقه کارمفیدهمه کاره هیچ کاره  پس چی میشه هیچ شرکتی هم بهم جواب مثبتی نداد اما بایدبه هرحال ازیه نقطه شروع کنم باخودم فکر کردم بایدازهمینجا وباهمین مقادرسرمایه شروع کنم به کاروکسب اما به این فکرمیکردم باهاش چی میشه خرید ‌وفروخت چی بخرم این مسئله داشت کلافه ام میکردیه لحظه باخودم فکرکردم مهم فروختن هست هرچی که باشه همه یه نیازهایی دارند  و فقط مهم انتخاب یک کالا بود که باید می رفتم بازارواون روتهیه می کردم وبه معرض فروش می زاشتم فکرکردم توی تابستون چی بهترفروش میره  باخودم گفتم لباس بچه گونه بدنیست من این نیاز رو برای خانواده ها تامین می کنم واونها هم مشتری بازار من میشن تصمیم خودم روگرفتم یک راست رفتم عمده فروشی پوشاک چندین جین لباس بچه گانه جنس متوسط وارزون پیداکردم باهمون مقدارپولی که داشتم  به فروشنده گفتم توی فاکتور قیمت خرید وقیمت فروش براساس درصد نرخ فروش روز روبرام بنویس تاریخ هم یادت نره ها امروزتاریخ چنده ۱۳۹۵/۴/۵ ،خریدم روکه انجام دادم رفتم وسط بازار جایی که خیلی شلوغ بود می گشتم ببینم قیمت جنس من تومغازه های تک فروشی ‌ویا دست فروش  ها چند هست حق با عمده فروش بود سود نسبتا خوبی داشت توی یکی ازکوچه های بازار بساط کردم اول روم نمی شد صدا بزنم آخه خجالت می کشیدم اگه یه آشنا منوببینه چی فکرمیکنه کسی که پشت میزنشین بود حالاداره توی بازاردست فروشی میکنه اما من دیگه تصمیم خودم روگرفته بودم دیگه باید به خودم وخدای خودم تکیه می کردم اما اصلا فکرش روهم نمی کردم یه رویزی کارم به اینجا بکشه .هوا گرم بود اما نزدیکی های عصرازشدتش کم میشد  ازدهام خیلی زیاد بود ازکوچیک ‌وبزرگ هرکی چیزی بساط کرده بودگاری های پرازاجناس توسط کارگرها میان جمعیت به زور میگزشتن هرجوری بود ازلابه لای جمعیت راهشون روبازمیکردن خریداران داشتن سرقیمت بافروشندها چونه میزدن بچه های کوچیک گوشه چادرمادرهاشون رو می کشیدن وپاهاشون روبه زمین می کوبیدن بعضی ها شون اینقدراونوق بودن که مادربیچاره روکلافه وعصبی می کردن  همه جاازدهام بود چی بگم غلغله بود چند تا بچه که اون طرف تراول ورودی بازارروزبساط داشتند نزدیک اومدن وبهم گفتن آقا مواظب باش شهرداری !باید فرارکنیم منم که نمی دونستم چیکارکنم ‌وتمام زندگیم همین بود ، این اولین تجربه ام بود خیلی ترسیدم.چندماه ازاون قضیه گذشت ‌من هم کم کم باقواعد بازی آشنا میشدم باسود هرفروش لذت پول بیشترروتجریه میکردم کم کم حس خوبی داشتم وامیدواربودم حالا دیگه دغدغه پرداخت قبض واجاره عقب مونده نداشتم کاربه جایی رسید که همون دویست هزارتومان تبدیل به چند ده میلیون شده بود ‌زندگی من هم خیلی تغیرر کرده بودمن دیگه اون آدم سابق نبودم فکرهای جدیددوستان جدید خیلی خوشحال بودم که اون روزتصمیم درستی گرفتم ومسیرزندگیم روعوض کردم هرچند هزینه هام هم داشت بیشترمی شد ولی من بدنبال راه وچاره بهتری بودم کم کم ازشبکه های اجتماعی کمک گرفتم تبلیغم روبااون انجام میدادم وانلاین می فروختم طوری شد که نیروی کاراستخدام کردم  وسعی کردم خودم روبا شرایط روز بازارهاهم آهنگ کنم.حالا دیگه چندسالی ازاون موقع گذشته اوضاع واحوال وشرایط خیلی تغییر کرده ‌خیلی ازفرصت ها یی که قبلا بود وجود ندارن والبته که  یه سری فرصت های جدید دارن به وجود میان اگه الان تصمیم خودت رونگیری وهی دست دست کنی فرصت حاتو ازدست خواهی داد واون پولی که قرار بود سهم توباشه روکسی بدست میاره که لایقش هست پس زودتر دست به کارشو اره درسته همین حالا منتظر کسی نباش تابیاددستتوبگیره  خودت با هرچیزی که دم دست هست هرمقدار پولی که داری هرتخصص ‌تجربه ای که فکرمیکنی می تونی باهاش مشکلی روازدیگران کم ویا حل کنی ،دست به کارشو اگه یکی بیاد ویه مشکلی روکه توداری روبرات حل کنه خودت حاظر نیستی بابت اون خدمت چیزی یاپولی بهش بدی ، پس اگه توهم بخوای همین کاروانجام بدی حتما کسی هست که حاضر باشه به توپول بده وپس شروع کن بیزینست روراه بنداز اولش سخت هست اما شدنیه پاشو همین حالا به خودت قول بده که بایدانجامش بدی می تونی مطمعن هستم توهم اگردفتر قرمزت رو که توش اهداف واروزهاو ‌مطالب  آموزنده ‌وکاربردی روتوش  نوشتی واما چند وقتی هست که دیگه سراغش نمی ری روبرداری ودوباره بخونیش حتما دوباره مسیر خوشبختیت روپیدا خواهی کرد.  من تجربه های زیادی به دست آوردم وبه یه چیز باوردارم اگه بجای اینکه بشینیم وبه مشکلات  فکرکنیم وخودمون رو قربانی بدونیم و به دنبال مقصر بگردیم جز جنگ ‌ودعوا با خودمون واطرافیان نزدیک  چیزی دیگه به دست نمی یاریم وروزبه روزفرصت هاروازدست میدیم ‌وحسرت نکرده ها رامی خوریم بایدلحظه هارودریابیم زانوی غم رورهاکنیم با همون چیزی که اکنون داریم شروع کنیم با هرچیزی که هست تخصص وسیله وابزار یاهرچیزی که وضعیت ماراازحالت رکود وسکون تغییر بده البته ناگفته پیدا است که برای موفقیت پایدار باید ازخودمون شروع کنیم فقط ازخودمون توقع داشته باشیم منتظرنباشیم دیگران برامون کاری کنند یا منتظر باشیم تاجایی تقاضای نیرو کنه مابریم نام نویسی کنیم که شاید مارواستخدام کنه اگه این فرصت به تورت بخوره حتما ازش استفاده کن اما چند وقته منتظری واما هیچ خبری نیست بهترنیست خودت فرصت ها روبسازی دنیا پرازفرصت هست برای کسی که بخواهد دیگه به کارمندی فکرنکن بلکه سعی کن همین روزها خودت یک کارفرمای موفقی بشی ازوقت ‌زمانت بهره ببراگرتخصص نداری چندماه زمان بزارو تخصصی که به اون علاقه مندی رویادبگیر امروزدنیای تخصص وتکنولوژی ومدیرت احساس ومدیریت بحران هست اگه به اینها مسلط شدی حتما جایی هست که به تونیازمند باشد توهم میتونی پولداربشی کافی هست تمرکزت روی داشته هات باشه نه اینکه روی نداشته هات . </description>
                <category>حسن صالحی</category>
                <author>حسن صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Oct 2023 08:59:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بیکارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15348055/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-gmusnh3y9tgh</link>
                <description>یه روز سرد زمستونی با چند نفردیگه لب جوب خیابون کنارحلبی که تازه شعله های آتیشش داشت گر می گرفت نشسته بودم ودستای کرخت شده ام رو گرم میکردم ،صدای ترمزماشین اونورجاده توجهم روبه خودش جلب کردماشین به خوبی دیده نمی شد درخت های وسط بلواردیدم روکورکرده بود ازسرکنجکاوی ازجام بلندشدم هرچند کنارحلبی ازآزارسوزهوا درامان بودم ولی آدمی زاد باحس کنجکاوی متولد شده وکاریش هم نمیشه کرد فقط چندثانیه بیشتر نگذشت تابه وسط اسفالت برسم نفهمیدم چی شد که یه سمت بدنم مثل یخ انگارمنجمد وبی حس شد ‌،افتادم وسط جاده .سروصداهای نامفهومی می شنیدم انگارداشتم ازخواب بیدارمیشدم به زور چشم هام روباز کردم یکی صدام می زد کجات دردمیکنه ماشین آمبولانس داشت آژیر می کشید تا راه براش بازبشه گفتم چی شده منوکجا میبرید یکی ازبچه هایی که کنارآتیش با من بود کنارم نشسته بود وگفت خداروشکرچشماشوبازکرد .چند ماه بعدوقتی توی حیاط خونه کنارباغچه داشتم خاک گلدونها روعوض میکردم صدای ترمزشدیدی ازتوی کوچه شنیدم اما حالا دیگه توان بلند شدن وحرکت روندارم دیگه حس کنجکاویم کورشده و…….</description>
                <category>حسن صالحی</category>
                <author>حسن صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Oct 2023 18:03:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>