<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیده زینب موسوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_15404805</link>
        <description>دانشجوی دکترای علوم شناختی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1578884/avatar/FJcijB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیده زینب موسوی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_15404805</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: دربارهٔ معنی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-latcrsaxxsxc</link>
                <description>عنوان چالش اسفندماه طاقچه این بود: کتابی که کمکت می‌کند معنای زندگی را بیابی ادعای بلندپروازانه‌ایه برای یه کتاب :)شاید نشه یافتن معنای زندگی رو به یه کتاب واحد نسبت داد (حداقل کتابی که این بشر دو پا نوشته باشه 😄)، ولی خب، گاهی همین که کتابی باعث بشه به این مسائل فکر کنی یه نکتهٔ مثبته! رو همین حساب به ذهنم رسید برای چالش این ماه از کتاب «دربارهٔ معنی زندگی» آقای ویل دورانت بنویسم.من این کتاب رو البته حدود دو سال پیش خوندم ولی برای نوشتن این یادداشت تقریبا دوباره کلش رو مرور کردم و جالبه که این بار نظرم راجع بهش خیلی با دفعهٔ اول تفاوت داشت!بار اول اصلا ازش خوشم نیومد و حس کردم محتوای کتاب  ربط خاصی به عنوانش نداره و نتونسته درست و حسابی از پس پاسخ دادن به این سوال بربیاد.ولی این بار کلا حس بهتری بهش داشتم، هنوزم به نظرم نمیشه گفت این کتاب کمکت می‌کنه معنای زندگی رو پیدا کنی! ولی با این وجود به نظرم ارزش خوندن داره :)کتابی برای پاسخ به سرگشتگی انسان در عصر استیلای علم و زوال ایمان!کتاب با مقدمهٔ شورانگیزی از آقای جان لیتل شروع میشه در توضیح اینکه چطور دورانت تصمیم می‌گیره نامه‌ای به شخصیت‌های معروف بفرسته و ازشون در مورد «معنای زندگی» بپرسه... افرادی که به این نامه پاسخ دادن اینقدر متنوع هستن که مخاطب رو برای ادامهٔ کتاب هیجان‌زده کنه، از رهبران و سیاستمداران و دانشمندان گرفته تا بازیگران و آدم‌های عادی.دورانت در متن نامه اول از همه سرگشتگی بشر عصر حاضر رو در این مسابقهٔ پیشرفت به قشنگی توصیف می‌کنه:«ستاره‌شناسان می‌گویند زندگی آدمی فقط لحظه‌ای ناچیز در خط سیر یک ستاره است؛ جغرافیدان‌ها می‌گویند تمدن چیزی نیست مگر دوره‌ای کوتاه و ناپایدار میان عصر یخبندان و زمان حال؛ زیست‌شناسان می‌گویند همۀ زندگی جنگ و جدال است و تنازع بقایی میان افراد، گروه‌ها، ملتها، هم‌پیمان‌ها؛ و انواع مورخان می‌گویند پیشرفت پنداری است که شکوه و افتخار آن به انحطاطی حتمی ختم می‌شود؛ و روان‌شناسان هم می‌گویند اراده و خویشتن ابزاری ناتوان برآمده از وراثت و محیط هستند و روح فسادناپذیر هم چیزی نیست مگر التهاب گذرای مغز.»و بعد از مخاطب نامه‌هاش این سوالات رو می‌پرسه:«زندگی برای شما چه معنایی دارد؟ چه چیزی باعث می‌شود ناامید نشوید و همچنان ادامه بدهید؟ دین چه کمکی ۔اگر کمکی هست- به شما می‌کند؟ سرچشمه‌های الهام و انرژی شما چیست؟ هدف یا انگیزهٔ کار و تلاشتان چیست؟ تسلی‌ها و خوشی‌هایتان را از کجا پیدا می‌کنید؟ و دست آخر، گنجتان در کجا نهفته است؟»قبل از پرداختن به پاسخ‌های افراد، دورانت در شش فصل همون مواردی رو که در نامه گفته بود باز می‌کنه تا دقیقا خواننده شیرفهم بشه چرا زندگی بشر امروز از معنا تهی شده و چرا مهم‌ترین سوالی که باید بهش بپردازیم همین پرسش از معنای زندگیه :)اسم این فصل‌ها ایناست: دین، علم، تاریخ، آرمان‌شهرها و خودکشی عقل.به نظرم می‌تونید حدس بزنید چه چیزهایی تو این فصل‌ها می‌گه ولی بازم احتمالا تجربه‌تون از خوندن این بخش‌ها بدتر از حدستون خواهد بود و آخرش حس می‌کنید یه وزنهٔ سنگین روی قلبتون گذاشته شده...بعد از این، آقای دورانت در شش فصل به پاسخ‌هایی که دریافت کرده می‌پردازه، فصل‌هایی با این عناوین:اهل ادبیات پاسخ می‌دهندبازیگران، هنرمندان، دانشمندان، مربیان و رهبران وارد بحث می‌شونددین‌دارها پاسخ می‌دهندسه زن پاسخ می‌دهنداندیشه‌هایی از زندانشکاکان سخن می‌گویندپاسخ‌ها البته متنوعه، از جبرانگاری و تکیه به خوشی‌های روزمرهٔ زندگی و بی‌ارزش و مسخره دونستن عقاید دینی تا صحبت از هدفی والاتر و جزئی از نقشهٔ خداوند بودن...به نظر می‌رسه یک نکتهٔ تکرارشونده در پاسخ‌ها، پرداختن به «خود» زندگی و رها کردن این فلسفه‌بافی‌ها بود، اینکه تهش اینقدر درگیر کارهایی میشی که داری انجام میدی که اصلا فرصتی برای فکر کردن به معنای زندگی نداری و خود این کارها یعنی معنای زندگی...بعضی از پاسخ‌ها به نظرم صرفا لفاظی‌هایی اومدن که ربطی به سوال پرسیده‌شده نداشتن و حسم آخر این نامه‌ها این بود که، خب؟ همین؟ عزیزم ولی جواب سوال رو ندادیا! 🤔😄بعضی‌ها هم معنی زندگی رو تو خانواده و فرزندانشون می‌دیدن.یه نکتهٔ جالب این وسط برای من دیدن نامهٔ جواهر لعل نهرو بود! من بار اولی که این کتاب رو خوندم نهرو رو صرفا در حد همین اسم می‌شناختم ولی این بار و بعد از خوندن «نگاهی به تاریخ جهان» برام جالب بود که ببینم نهرو در پاسخ به این سوال چی گفته! جواهر لعل نهرو هم در نامه‌ش به ارزش عمل اشاره کرد و اینکه داشتن هدفی بزرگتر از خودمون می‌تونه ارزش زندگی رو نشون بده: «فقط می‌توانم به شما بگویم که من تعادل و قدرت و الهام ذهنی و روانی را در این اندیشه یافتم که برای هدف و آرمانی قدرتمند می‌کوشم و کار و کوشش من نمی‌تواند بیهوده باشد.»بعضی نامه‌ها هم قشنگ بودن ولی من حس می‌کردم از سرخوشی ناشی شدن، وقتی کسی هستی که تو زندگیت به هر چی خواستی رسیدی و درد و رنج و فقری مانع رسیدنت به آرزوهات نشدن باید هم اینطوری شاعرانه از زیبایی‌های زندگی حرف بزنی... اینجا یاد داستان تأمل‌برانگیز چخوف می‌افتم، اتاق شمارهٔ ۶...و بعد یاد اعتراف تولستوی‌... ولی اونوقت با نامهٔ یه محکوم به حبس ابد مواجه میشیم، کسی که کاملا حق داره ناامید باشه و در این شرایط طاقت‌فرسا قطعا حرفهایی که می‌زنه از سر دلخوشی نیست...و نامهٔ این آدم یکی از قشنگ‌ترین نامه‌هاست...در فصل آخر آقای دورانت خودش سعی می‌کنه به این پرسش‌ها پاسخ بده و این جواب‌ها رو در قالب مکاتباتی با افراد در شرف خودکشی آورده.اینجا آقای نویسنده هم مثل خیلی از افرادی که به نامه‌ش پاسخ داده بودن اذعان می‌کنه که در واقع در «علم» جدید قطعیتی وجود نداره و ادعای کشف «حقیقت» توسط علم خیلی گزاف به نظر می‌رسه..‌.و بعد به چیزایی اشاره می‌کنه که به نظرش می‌تونن به زندگی معنا بدن و یا حداقل جلوی تمایل به خودکشی رو بگیرن!اینکه آدم اگه سالمه قدر همین لحظه‌های سادهٔ زندگی رو باید بدونه، راه رفتن، خوردن، دیدن، شنیدن، لمس کردن...و اینکه خوبه جزئی از یه کل‌ بشه و خودش رو در نسبت با هدف بزرگتری تعریف کنه و مخصوصا سعی کنه خانواده تشکیل بده و با کسانی که دوستشون داره روزگار بگذرونه :) بازم همچین پیشنهادهایی من رو یاد «اعتراف» تولستوی‌ میندازه... اینا خوبن تا زمانی که با مرگ و تحلیل رفتن قوای جسمی روبه‌رو نشده باشی...در نهایت به نظرم این کتاب می‌تونه شروع خوبی برای فکر کردن در مورد معنای زندگی باشه‌...هم متن و هم صوت کتاب تو طاقچه موجوده (متن کتاب تو طاقچهٔ بی‌نهایت هم هست!) https://taaghche.com/audiobook/76919  https://taaghche.com/book/22379 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 18:31:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: یک عاشقانهٔ آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-g2nawnrryede</link>
                <description>عنوان چالش بهمن‌ماه طاقچه این بود: کتابی که عاشق‌شدن را یادت می‌دهد!من اصولا خوندن داستان‌های عاشقانه رو دوست دارم (البته معمولا عاشقانه‌ای که با یه چیز دیگه ترکیب شده باشه، مثلا عاشقانه+تاریخ یا عاشقانه+فانتزی و قس علی هذا 😄)، ولی خب، چیزی که بخواد عاشق شدن رو یاد آدم بده؟!با خودم گفتم من که عاشقی رو ده سال پیش یاد گرفتم :) و تو این سال‌ها هیچ‌وقت حس نکردم این عشق کهنه شده باشه، بلکه برعکس... من چه نیازی دارم کسی عاشق شدن رو یادم بده؟ 😄رو این حساب هیچ کدوم از گزینه‌های پیشنهادی طاقچه نظرم رو جلب نمی‌کرد، البته به جز یه کتاب.قبل از اینها هم تو ذهنم بود که «یک عاشقانهٔ آرام» نادر ابراهیمی رو بخونم و اینجا با خودم گفتم، خب به هر حال احتمال اینکه بالاخره یه چیزی از نادر یاد بگیرم خیلی زیاده :) این شد که رفتم سراغش، سراغ یه عاشقانهٔ لطیف و آرام...این کتاب ماجرای زندگی یه زوجه در بحبوحهٔ انقلاب، زوجی که بیشتر از هر چیز، خودشون رو تو «مبارزه» تعریف کردن...اینجا سوال نه عاشق شدن که عاشق موندنه... سوال اینه که «جای عشق کجاست؟»چطور میشه عشق رو تو تک‌تک لحظات زندگی جاری کرد؟تو تمام روزمرگی‌های سادهٔ هفته؟چون «عشق، عادتْ به دوست داشتن و سختْ دوست داشتنِ دیگری نیست؛ پیوسته نوکردنِ خواستنی‌ست که خود، پیوسته، خواهانِ نوشدن است، و دیگرگون‌شدن.»و «زندگی را نباید یک قطعهٔ کامل غیرقابل تقسیم به اجزاء فرض کرد: یک گلدان، یک کوزه، یک کاسه... نه... زندگی به اجزای بی‌شماری قابل تقسیم است که هر جزء، به تنهایی، زندگی‌ست. هر واحدِ کوچکِ زندگی، زندگی‌ست، و کل زندگی باز هم زندگی. چه کنیم که نام جزء و کُل، یکی‌ست؟ چه کنیم؟»داستان از پیش از انقلاب شروع میشه، وقتی تمام معنی زندگی در مبارزه با ظالم خلاصه می‌شد، وقتی ساده‌ترین کارها معنای متفاوتی داشت چون بخشی از جنگیدن بود....و بعد انقلاب پیروز میشه و دیگه انگار مبارزه‌ای نیست و شکنجه‌ای و پنهان‌شدنی... چطور میشه با این سکون کنار اومد؟ چطور میشه در جریان لحظه‌های کوچیک و سادهٔ زندگی همچنان عاشق موند؟نادر یه ایده‌آل‌گرای انقلابیه، و اینجا دارم «انقلابی» رو به معنای عام کلمه به کار می‌برم،آدمی که همیشه دنبال حرکته، دنبال طغیان، دنبال بهتر کردن و از نو ساختن، دنبال پرواز...آدمی که بیشتر از مقصد، مسیر براش مهمه:«هیچ قله‌ای آخرین قله نیست. رسیدن، غم انگیز است. «راه، بهتر از منزلگاه است.» برویم بی‌آنکه به رسیدن بیندیشیم؛ اما، واقعاً، برویم.»و اینجا با ما از این مسیر صحبت می‌کنه، از مبارزه، از ارادهٔ پرواز، از عشق...این نهمین کتابیه که از نادر ابراهیمی خوندم، بعد از «مردی در تبعید ابدی»، «بر جاده‌های آبی سرخ»، چهار جلد «آتش بدون دود» و دو جلد «سه دیدار»، و نمی‌دونم می‌تونه برای کسی که تا به حال چیزی از نادر نخونده هم همینقدر جذاب باشه یا نه... به هر حال من که خیلی دوستش داشتم...خیلی جاها تو این کتاب بغض کردم و خیلی جاها حس کردم آره، منم می‌خوام اینطوری زندگی کنم، منم دوست دارم اینطوری به لحظه‌های به ظاهر سادهٔ زندگی نگاه کنم، منم...حس می‌کنم باید چندین و چند بار یه سری از جمله‌های کتاب رو بخونم و اون‌وقت منم از خودم بپرسم جای عشق کجاست؟ و نذارم تا حرکت به سکون تبدیل بشه و عشق به خاطره... نسخه‌های صوتی و متنی این کتاب هر دو در طاقچه موجوده، نسخهٔ متنی تو طاقچهٔ بی‌نهایت هم هست :) https://taaghche.com/book/79571  https://taaghche.com/audiobook/39534 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 21:33:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: اسکار و خانم صورتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-vs9av7jxovxx</link>
                <description>عنوان چالش دی‌ماه طاقچه این بود: کتابی برای اینکه با مرگ چهره به چهره شویمرگ... پایان غیر قابل اجتناب همهٔ ما موجودات این کرهٔ خاکی... اتفاقی که ما آدم‌ها توانایی خارق‌العاده‌ای در فراموش کردنش داریم...برای چالش این ماه کتابای مختلفی به ذهنم رسید، مثل مرگ ایوان ایلیچ... اونجا که تولستوی با اون هنرمندی مثال‌زدنیش مرگ رو با تمام جزئیاتش میاره جلوی چشم آدم، و از اون قشنگ‌تر به تصویر کشیدن غفلت از مرگه، وقتی که آدمیزاد مرگ رو سرنوشت هر کسی می‌دونه جز خودش...با این حال، قبل اینکه تصمیم‌ بگیرم می‌خوام در مورد چه کتابی بنویسم، یه مرور قشنگ از این کتاب دیدم، کتاب اسکار و خانم صورتی. این مرور خیلی به دلم نشست و تصمیم گرفتم برای چالش این ماه این کتاب رو بخونم...کتابی که به صورت یه مجموعه نامه نوشته شده، نامه‌هایی از طرف اسکار، یه بچهٔ مبتلا به سرطان خون، به خدا!ماجرا از اونجا شروع میشه که مامی صورتی، یه بانوی پیر صورتی‌پوش که به صورت داوطلبانه به بیمارستان سر می‌زنه، با اسکار دوست میشه و بهش پیشنهاد میده برای خدا نامه بنویسه...این نامه‌ها به شدت صمیمی و تودل‌برو هستن... نگاه بچه‌گونهٔ اسکار به قضایا و‌ به خدا خیلی جاها آدم رو به خنده میندازه... و من در حالی که بغض کرده بودم به این نامه‌ها می‌خندیدم...مرگ حضور پررنگی تو این کتاب داره... اسکار چند روز بیشتر برای زندگی فرصت نداره و خودش همون اوایل کتاب به این موضوع پی می‌بره... اینجاست که این چند روز باقی‌مونده ارزش چندین سال رو پیدا می‌کنن...آیا این ثانیه‌ها و دقایق و ساعت‌ها با تیک تیک ساعت شمرده میشن؟ آیا لحظه‌ها همیشه و همه جا به یک اندازه طول می‌کشن و به یک اندازه ارزشمندن؟ آیا ما همهٔ لحظات رو یکسان زندگی می‌کنیم؟زندگی و مرگ...تا زمانی که واقعا به مرگ فکر نکرده باشیم و خودمون رو در یک قدمیش حس نکرده باشیم، آیا واقعا معنای زندگی رو می‌فهمیم؟اسکار داره می‌میره و فقط ۱۰-۱۲ روز دیگه برای زندگی فرصت داره... هر روز می‌تونه براش به اندازهٔ ۱۰ سال معنی داشته باشه و کی می‌تونه چیزی خلاف این بگه؟این کتاب با وجود کوتاه بودن، خیلی تیکه‌های قشنگی داشت، اینجا دو تا از تیکه‌هایی که خیلی دوست داشتم رو می‌ذارم:-جذاب‌ترین سؤالها سؤال باقی می‌مونند؛ اونا مثل یه راز می‌مونند! برای هر جوابی ما باید یه «شاید» اولش بگیم؛ فقط سؤالهای بی‌مزه هستند که جوابهای مشخصی دارند.- می‌خواید بگید که «زندگی» جواب نداره؟- می‌خوام بگم برای «زندگی» کلی راه‌حل وجود داره و بنابراین راه حل نداره.- من هم همین طور فکر می‌کنم مامی صورتی! برای زندگی راه حلی وجود نداره مگر زندگی کردن.تو داشتی سپیده رو می‌ساختی! باید سخت بوده باشه ولی دست بردار نبودی؛ هوا روشن میشه، هوای سفید و خاکستری و آبی رو فوت می‌کردی و شب رو عقب می‌دادی و دنیا رو زنده می‌کردی؛ ولش نمی‌کردی، من فهمیدم که فرق تو با ما اینه که تو خستگی سرت نمیشه، همش سرت تو کاره.بفرمایید این روز! بفرمایید این شب! بفرمایید این هم بهار! بفرمایید این هم زمستون! بفرمایید پگی آبی! بفرمایید اسکار! بفرمایید این هم از مامی صورتی!عجب جونی داری!فهمیدم که اونجایی؛ رازتو بهم گفتی: «هر روز طوری به دنیا نگاه کنید که انگار اولین‌باره!»این کتاب رو می‌تونید از طاقچه بی‌نهایت بخونید :) https://taaghche.com/book/27748 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 20:01:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: گام دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%88%D9%85-zlygbrjl1jzi</link>
                <description>عنوان چالش آذرماه طاقچه این بود: کتابی که جامعه را به تو می‌شناساندجامعهٔ انسانی موضوع بسیار پیچیده و جالبیه که میشه از ابعاد مختلفی بهش نگاه کرد.میشه اجزاء تشکیل‌دهندهٔ جامعه رو جدا جدا بررسی کرد و یا میشه یه نگاه کلی بهش داشت.میشه رو جوامع خاصی در برههٔ زمانی محدودی تمرکز کرد و یا میشه به طور کلی از ویژگی‌های جامعهٔ انسانی حرف زد.من برای این چالش این ماه کتاب «گام دوم» رو انتخاب کردم، کتابی که موضوعش جامعهٔ ایران معاصره.تو این کتاب، نویسنده‌ها سعی کردن با استفاده از منابع مختلف خارجی و داخلی، بیانیهٔ گام دوم رهبر انقلاب رو بسط بدن.آقای خامنه‌ای بعد از اتمام چهل سال اول انقلاب اسلامی، بیانیه‌ای منتشر کردن که خلاصه‌ای از مسیر گذشتهٔ ملت ایران و ترسیم چشم‌اندازی برای آینده بود.بخش اول کتاب به متن اصلی بیانیه اختصاص داده شده.در این بیانیه، آقای خامنه‌ای از پدیده‌ای حرف می‌زنه که پایه‌های جامعهٔ ایران رو تکون داد، انقلابی که چه در آغاز و چه در امتدادش صحنه‌های شگفتی رو به دنیا عرضه کرد.خیلی وقت‌ها وقتی درون یه پدیده هستیم و از پشت شیشهٔ کدر درگیری‌های روزمره بهش نگاه می‌کنیم نمی‌تونیم ابعاد اون واقعه رو به صورت کلان درک کنیم.باید رو‌ بال یه پرنده بشینیم و از بالا نگاهی به مسیری که اومدیم بندازیم...تو این بیانیه رهبر انقلاب سعی می‌کنه به جامعهٔ ایران بعد از انقلاب اسلامی از این زاویه نگاه کنه.تا بتونیم بهتر در مورد وضعیت پیشرفت علمی، امنیت، عدالت و مردم‌سالاری در ایران قضاوت کنیم.قبل از اینکه بتونیم برای ساختن آینده گام برداریم باید بدونیم تا الان چه مسیری رو طی کردیم:«برای برداشتن گامهای استوار در آینده، باید گذشته را درست شناخت و از تجربه‌ها درس گرفت؛ اگر از این راهبرد غفلت شود، دروغ‌ها به جای حقیقت خواهند نشست و آینده مورد تهدیدهای ناشناخته قرار خواهد گرفت.»بعد از این مرور گذشته، ایشون گامهایی که باید در چهل سال دوم انقلاب اسلامی برداشته بشه نام می‌بره، اینکه افق دیدمون در مواردی مثل علم و پژوهش، اقتصاد و در روابط خارجی کجاها باید باشه...در این کتاب برای نقاط مختلف بیانیه پانوشت‌هایی آورده شده که با بیانات دیگهٔ آقای خامنه‌ای و یا صحبت‌های دیگران و منابع خارجی و داخلی اون بخش رو باز کرده. برای یه سری از منابع هم کیوآر کد قرار داده شده که با اسکنش خواننده می‌تونه مستقیما به صفحهٔ اینترنتی منبع موردنظر منتقل بشه.در پایان کتاب هم به چند تا پیوست برمی‌خوریم. پیوست اول شامل صحبتهای رهبر انقلاب در مقایسهٔ انقلاب ایران و انقلاب‌های فرانسه و روسیه و الجزایره و بررسی اینکه چه چیزی انقلاب ایران رو از این انقلاب‌ها متمایز می‌کنه.تو پیوست دوم گوشه‌ای از مشکلات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایالات متحده با تکیه به منابع خارجی آورده شده. این بخش یادآوری خوبیه برای اینکه بدونیم آمریکا برخلاف تصور خیلی‌ها سرزمین آرزوها و بهترین جا برای زندگی نیست!در پیوست بعدی، می‌تونیم گوشه‌هایی از صحبت‌های اندیشمندان غربی و مسلمان در رابطه با انقلاب اسلامی رو بخونیم.در نهایت تو پیوست آخر، با استفاده از داده‌های سازمان ملل،  گسترش عدالت اجتماعی در ایران با سایر کشورهای دنیا مقایسه شده.این کتابو می‌تونید رایگان در اپلیکشن طاقچه مطالعه کنید :) https://taaghche.com/book/67636 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 22:52:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: تفکر سریع و کند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B9-%D9%88-%DA%A9%D9%86%D8%AF-ishs1ef0m4wj</link>
                <description>عنوان چالش آبان‌ماه طاقچه این بود: کتابی که کنترل زندگی را به دست خودت می‌دهد :)من برای چالش این ماه می‌خوام در مورد کتابی صحبت کنم که به موضوع حساس تصمیم‌گیری می‌پردازه، کتاب تفکر سریع و کند اثر دنیل کانمن.آقای کانمن، یکی از برندگان جایزهٔ نوبل اقتصاد تو سال ۲۰۰۲، تو این کتاب سعی داره عوامل مختلف تأثیرگذار رو فرآیند تصمیم‌گیری رو با یه زبون ساده شرح بده.تصمیم‌گیری یکی از مهمترین ابعاد زندگی روزمرهٔ ماست. ما تو هر لحظه با تصمیمات ریز و درشتی مواجه میشیم که بعضیاشون می‌تونه زندگیمون رو برای همیشه تغییر بدن. برای همین، درک طبیعت آدمها موقع تصمیم‌گیری می‌تونه کمک کنه بیشتر از قبل کنترل زندگیمون رو به دست بگیریم :) اینکه بدونیم کجاها بیشتر احتمال داره اشتباه کنیم لااقل باعث میشه کمتر از قبل اینقدر به خودمون مطمئن باشیم 😄البته ما معمولا خطاهای دیگران رو خیلی راحت‌تر از خطاهای خودمون تشخیص میدیم:«از آنجایی که شناسایی و برچسب‌گذاری اشتباهات دیگران بسیار آسان‌تر و لذت‌بخش‌تر از تشخیص اشتباهات خودمان است. زیر سؤال بردن آنچه باور داریم و می‌خواهیم، کار سختی است که در مواقع ضروری سخت‌تر هم می‌شود.»بنابراین برای اینکه بتونیم از این یافته‌ها تو زندگی روزمره‌مون استفاده کنیم باید توجه و تمرین زیادی داشته باشیم...این کتاب می‌تونه شروع خوبی برای این توجه و تمرین باشه :)تو بخش اول کتاب، آقای کانمن بازیگرای اصلی صحنهٔ تصمیم‌گیری انسان‌ها رو معرفی می‌کنه، سیستم ۱ و سیستم ۲! طبق تعریف کتاب:«سیستم ۱ به طور خودکار و بسیار سریع عمل می‌کند، تلاش زیادی نمی‌طلبد، یا در مواردی بی‌نیاز به هر گونه تلاشی است و هیچ‌گونه حس کنترل ارادی بر آن نداریم.سیستم ۲ توجه را به فعالیت‌های ذهنی پرتلاشی که لازم دارد، نظیر محاسبات پیچیده، معطوف می‌کند.» تو این بخش، موقعیت‌های مختلفی که به خاطر نوع عملکرد سیستم ۱ می‌تونن به تصمیم‌گیری و قضاوت اشتباه منجر بشن بررسی میشه.بخش دوم به مبحث جالب روش‌های اکتشافی و سوگیری‌ها اختصاص داده شده، اینجا در مورد مواردی مثل سوگیری تأیید، سوگیری در دسترس بودن، قانون «هر چه هست همان است که می‌بینی» بحث شده.تو بخش سوم در مورد اعتماد زیاده از حد آدما به دانسته‌هاشون می‌خونیم :)بخش چهارم یه مقدار ریاضیاتی میشه و برای بهتر فهمیدنش خوبه یه مداد و یه برگه کاغذ کنار دستتون داشته باشید! تو این بخش نظریات مختلفی که تو علم اقتصاد در مورد تصمیم‌گیری آدم‌ها مطرح شده بررسی شدن.و در نهایت، بخش پنجم به پژوهش‌هایی در رابطه با تفاوت دو «خود» در انسان‌ها اختصاص داده شده.برای من مباحث مطرح‌شده تو این کتاب واقعا جالب بود. البته با توجه به رشته‌م با یه سری از این موارد قبلا برخورد داشتم ولی بازم این کتاب مطالب جدیدی داشت که برام جذاب و تفکربرانگیز بود.البته توجه کنید که مثل همهٔ یافته‌های علمی به همهٔ مباحث این کتاب هم باید با دید نقادانه نگاه کرد. یعنی بالاخره حرفهای کانمن هم وحی منزل نیست :) مثلا تو بخش‌هایی از این کتاب مطالعاتی در مورد آماده‌سازی (Priming) آورده شده که گویا یه سریاشون تکرارپذیر نبودن. ولی با وجود اینها به نظرم اصل حرف قابل تأمله :)متن و صوت ترجمهٔ این کتاب هم در برنامهٔ طاقچه در دسترسه :) https://taaghche.com/audiobook/126781  https://taaghche.com/book/124030 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2023 19:27:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: سه دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-iabvjsdc61hw</link>
                <description>عنوان چالش مهرماه طاقچه این بود: کتابی که با عینک فلسفه به جهان می‌نگردخیلی از ما ممکنه با شنیدن واژهٔ فلسفه، یاد کتاب‌های قطور خاک‌گرفتهٔ گوشهٔ کتابخونه بیفتیم و تصویر پیرمردی رو تجسم کنیم که روی یه تخته سنگ نشسته، دستش رو گذاشته زیرچونه‌ش و داره خیلی عمیق به مسائل بی‌ربطی مثل اصالت وجود یا ماهیت و وحدت‌انگاری در برابر کثرت‌انگاری فکر می‌کنه ?در حالی که فلسفهٔ ما از زندگی، از دین، از زمان و حرکت و انتخاب، ما رو به سمت انواع مختلفی از زیستن سوق میده. البته خیلی وقتها این فلسفه در لایه‌های درونی وجودمون پنهان شده، طوری که خودمون هم درست ازش خبر نداریم. بعضی‌ها سعی می‌کنن اصلا به این چیزا فکر نکنن و خودشون رو به جریان زندگی بسپرن...بعضی‌ها هم این سوالات بنیادی رو دائم از خودشون می‌پرسن و پیوسته بهش فکر می‌کنن تا راه بهتری برای «زندگی» کردن پیدا کنن...مثل روح‌اللهِ جوانی که نادر ابراهیمی تو کتاب سه دیدارش برامون توصیف می‌کنه...نادر تو این کتاب خواننده رو به یه سفر عجیب و به یادموندنی می‌بره،از طرفی با پیر مرادی قدم می‌زنیم که دنبال به هم ریختن دنیاست...و از طرف دیگه با پسربچه‌ای همراه میشیم که همزمان با قد کشیدنش، شعاع افکارش رو تا بی‌نهایت‌ها گسترش میده... روح‌الله خردسال، با ذهن پردغدغه و پرتلاطمش همه چیز و همه کس رو به چالش می‌کشه و ما هم به همراه روح‌الله سالها رو طی می‌کنیم و تاریخ پر از بحران ایران رو پشت سر می‌ذاریم...با مدرس و کاشانی هم‌کلام میشیم و درد ایران و مردمش رو حس می‌کنیم...من بین چند کتابی که از نادر خوندم، این مجموعهٔ دو جلدی رو از همه بیشتر دوست داشتم و دلم میخواد هر از چند گاهی، دوباره جاری شدن رود زلال کلماتش رو تو ذهن و قلبم حس کنم....تو این کتاب، نادر دیدگاهش به فلسفهٔ زندگی و دین و مبارزه رو با هنرمندی هر چه تمام‌تر به تصویر می‌کشه، لابه‌لای سوالهای عمیق آقا روح‌الله، و هم‌پای سفر نمادین پیر و مریدانش برای ساختن دوبارهٔ دنیا...این کتاب پر از جملات نابه و من اینجا فقط دو تا تیکه رو به عنوان نمونه میذارم:«به خود از درد پیچیدن و با جمیع مویرگ‌های ذهن اندیشیدن که «اینک در این لحظهٔ منحصر کدام راه را انتخاب باید کرد» و سرانجام، انتخاب کردن و پای آن انتخاب ماندن جرئت و جسارت می خواهد؛ والا، انتخاب نکردن دشتی از آبروی کاهْوار درو کردن، و شرف پوشالی را برای روزگاری دیگر پس‌انداز کردن که شهامت نمی‌خواهد.سالم و برکنارْ ماندن، بزدلانه زیستن است.»«بیندیش تا به یاری اندیشه، یک‌سویه شوی. ما باور داریم که خداوند اراده نفرموده است که مسئولیت کسانی را برعهده بگیرد که مسیحی شدند اما مسیحیت را نداشتند، و آن کسانی که مسلمان شدند اما اسلام را احساس نکردند. اراده نفرمود؛ چرا که دیگر، از آن پس، «اراده» و «اختیار» ـ که انسان بسیار شیفتهٔ آنهاست و نجات نهایی را در این دو می‌بیند - برای ابد معنای خود را از کف می‌داد و انسان آنگاه به عروسکی مبدل می‌شد که به ظاهر، تقلید انسان‌های خوشبخت را از خود در می‌آورد اما به دلیل عروسک بودن هرگز نمی‌توانست حتی نفَسی سرشار از حس خوشبختی برکشد؛ و این، رسیدن به بیهودگی محض بود.»نسخهٔ متنی کتاب رو میتونید از طاقچهٔ بی‌نهایت بخونید :) نسخهٔ صوتی هر دو جلدش هم تو طاقچه موجوده :) https://taaghche.com/book/91123  https://taaghche.com/audiobook/74666 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 11:07:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: آنا کارنینا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%A7-y8yfceqw4tua</link>
                <description>عنوان چالش شهریورماه این بود: کتابی که در ۱۴۰۱ آدم‌های بیشتری خریدارش بوده‌اند :)من برای چالش این ماه، آنا کارنینای تولستوی رو انتخاب کردم، که جزو نسخه‌های صوتی پرفروش ۱۴۰۱ طاقچه بوده :)وقتی سالها بعد از غرق شدن تو دنیای جنگ و صلح، کتاب اعتراف تولستوی رو دستم گرفتم، دوباره عطش خوندن از این نویسندهٔ استثنایی اومد سراغم... از موضوع آنا کارنینا خوشم نمی‌اومد، برای همین رفتم سراغ یه مجموعه داستان کوتاه و بعد آخرین رمان بلند تولستوی، رستاخیز... که هر دوشون رو هم خیلی دوست داشتم...ولی بعد دیدم واقعا نمیشه... امکان نداره اینطوری عاشق آثار این نویسنده باشم و مهم‌ترین کتابش رو نخونده بذارم!این شد که دلو به دریا زدم و آنا کارنینا رو شروع کردم...کتابی در مورد یه زن که به همسرش خیانت می‌کنه...من از همون اول، مسحور داستان شدم! اجرای صوتی آقای علی عمرانی عالی بود و به جز یه مورد (صدای شخصیت ورونسکی) به نظرم هیچ ایرادی نداشت و در واقع می‌تونم بگم یکی از بهترین اجراهاییه که تا به حال شنیدم :) اینقدر داستان برام جذاب بود که دیدم صوتی خالی فایده نداره و نیاز دارم یه سری تیکه‌ها رو دوباره بخونم و رنگیشون کنم و کنارش یادداشت بنویسم!و چون نسخهٔ الکترونیکی همون ترجمه رو جایی ندیدم،‌ خوندن متن رو از ترجمهٔ انگلیسی شروع کردم که خیلی تجربهٔ لذت‌بخشی بود :) کتاب چندین شخصیت داره که به فراخور داستان، ماجرا از دید یکیشون روایت میشه.ولی دو‌ شخصیت محوری داستان، آنا کارنینا و کنستانتین لوین هستن. درسته که کتاب به اسم آنا کارنیناست ولی نقش لوین به هیچ‌وجه کمتر نیست، اگه نگیم بیشتره :)من خودم عاشق شخصیت لوین شدم :) درسته که بخش‌های مربوط به آنا بسیار هنرمندانه نوشته شده بود ولی به خاطر موضوع ناراحت‌کننده‌ش خیلی وقتا خوندنش از آدم انرژی می‌گرفت... برعکس وقتی بعد از حرص خوردن از قسمت‌های مربوط به آنا، دوربین تولستوی می‌چرخید سمت لوین انگار دوباره سر حال می‌اومدم :)لوین شخصیت خیلی خاصی داشت که تو هیچ‌کدوم از دسته‌بندی‌های جامعهٔ اون روزشون جا نمی‌گرفت، اشراف‌زاده بود ولی نه از اون نوع شهرنشینش که کار مفیدی به جز شرکت تو مجالس رقص و خوشگذرونی تو باشگاه‌های بازی و شراب‌نوشی ندارن... لوین روستانشینی بود که پابه‌پای دهقان‌هاش برای حاصل دادن زمین کار می‌کرد و حتی افکارش هم از بند کلیشه‌های جامعهٔ قرن نوزده روسیه آزاد بود...لوین در واقع خود تولستوی بود... علاوه بر شباهت‌های زیاد در ظاهر زندگی، سیر شخصیتی لوین و افکاری که باهاشون دسته و پنجه نرم می‌کرد، کاملا آدمو یاد مسیری مینداخت که تولستوی تو اعتراف در موردش صحبت می‌کنه.اما آنا... این کتاب اصولا شخصیتی که از دستش حرص بخورم کم نداشت ? ولی خب، تولستوی یه طوری تو رو می‌برد تو دل هر شخصیت که دیگه سخت بود مرز بین افکار خودت و درونیات اون شخصیت رو تشخیص بدی! و تیکه‌های آنا... با اینکه از لحاظ شخصیت و نوع زندگی نمی‌تونستیم بیشتر از این با هم فرق داشته باشیم، یه جاهایی جداً حیرت می‌کردم! می‌گفتم، آیا این فکرهای خود من نیست؟! تولستوی چطور اینا رو اینطوری نوشته؟ چطور میشه یه مرد بتونه اینجوری از دید یه زن به دنیا نگاه کنه؟!البته به یه سری نکات سیری که برای شخصیت آنا چیده شده بود نقد دارم، ولی در مجموع، اینجا هم نوع نگاه تولستوی و گفتگوها بسیار استادانه بود...غیر از شخصیت‌پردازی عالی،  توصیفات تولستوی هم معرکه بود... وقتی بارون می‌اومد تو هم خیس می‌شدی و موقع شکار می‌تونستی صدای شلپ شلپ پاهات تو تالاب‌ها رو بشنوی...مثلا اون صحنهٔ دروی‌ محصول تو زمین... وقتی داشتم اون قسمت رو گوش می‌دادم جدا دلم می‌خواست همون لحظه یه داس بردارم و برم سر یه زمین محصول درو کنم ? اونم من! که از هر نوع فعالیت فیزیکی فراری‌ام ?در نهایت، به نظر من، با وجود طولانی بودن هیچ‌کدوم از قسمت‌های این کتاب اضافه و قابل حذف نبود و من واقعا همه‌شو دوست داشتم، بعضیا رو بیشتر بعضیا رو کمتر :)بنابراین، با توجه به اجرای خوب نسخهٔ صوتی، حتی اگه حوصلهٔ خوندن ۱۰۰۰ صفحه متن رو ندارید، بازم می‌تونید به این کتاب گوش بدید و از این شاهکار لذت ببرید :) https://taaghche.com/audiobook/124260 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 12:46:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: اعتراف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-ry0on8ra66rc</link>
                <description>عنوان چالش مرداد ماه طاقچه این بود: کتابی به پیشنهاد آدم‌ها یا پادکست‌هامن برای چالش این ماه، کتاب «اعتراف» تولستوی رو انتخاب کردم، یکی از سه کتابی که آقای دکتر محمود مقدسی در قسمت ۵۶م پادکست کتابگرد پیشنهاد کردن :)وقتی شروع به خوندن اعتراف کردم که مدتها از آخرین ساعاتی که با تولستوی گذرونده بودم می‌گذشت...اون موقع آخرین و‌ تنها کتابی که از تولستوی خونده بودم، جنگ و صلح بود که خاطره خیلی خوبی ازش داشتم.با همین حس خوب، شروع کردم ببینم تولستوی می‌خواد به چی اعتراف کنه؟ :)ما تو این کتاب با گفته‌های صادقانهٔ مردی مواجه میشیم که نمی‌تونست ساده از کنار زندگی و سوال‌های بنیادینش بگذره...کنت تولستوی که به ظاهر همه چیز داشت، ثروت، شهرت، خانواده خوب و ...، دائم از خودش می‌پرسید چرا؟! که چی؟! زیستنی که پایانش مرگ و نیستی باشه به چه درد می‌خوره؟!«بیماری و مرگ به زودی فرا خواهد رسید (حالهم رسیده‌اند)، در مورد عزیزانم و خودم دیده‌ام، دیگر چیزی جز کرم‌ها و ویرانی بر جای نمی‌ماند. به زودی تمام کارهایم، هر آنچه کرده‌ام، به دست فراموشی سپرده می‌شود و دیگر چیزی از من باقی نمی‌ماند. پس این همه هیاهو برای چیست؟ آدمی چگونه می‌تواند به زیستن ادامه دهد و این را نفهمد؟ عجیب است!»تولستوی نمی‌تونست مثل خیلیای دیگه کلا این سوال‌ها رو‌ بندازه دور و «فراموش» کنه که قراره بمیره...و نمی‌تونست مثل بعضیا به این پوچی، با خودکشی پایان بده...مردی که همراه با هم‌قطاراش از همون جوونی دین رو کنار گذاشته بود، حالا در کتابهای «علمی» نمی‌تونست جواب قانع‌کننده‌ای برای سوال‌هایی که روح و جانش رو تسخیر کرده بودن پیدا کنه...«در جستجوی پاسخی برای سؤالاتم به همهٔ علومی که بشر به آن نیاز دارد، متوسل شدم. مدتها با خستگی تمام به جستجو پرداختم. جستجوی من فقط از روی کنجکاوی و سرسری نبود. روز و شب، با رنج و عذاب فراوان، به طور مداوم تحقیق می‌کردم. حال مردی در حال احتضار را داشتم که به دنبال راهی برای زنده ماندن است. اما تلاشش بی‌حاصل است.»هر جا می‌رفت، هر کاری می‌کرد و به هر کتابی سر می‌زد، این سوال‌ها آرومش نمی‌ذاشتن...تو کتاب اعتراف، تولستوی از این سوال‌ها حرف می‌زنه و از مسیری که برای پاسخ بهشون طی کرده...به قول دکتر مقدسی، مهم جوابی نیست که در نهایت تولستوی بهش می‌رسه، بلکه ‌مهم اصل وجود سواله...این کتاب کوتاه به نظرم اینقدر مطلب داشت که یه بار خوندن براش کافی نباشه...بار اول خوندم و به آخر رسیدم و بار دوم خوندم و رنگی کردم و یادداشت برداشتم...بعد از این کتاب هم بود که دوباره عطش خوندن از تولستوی در من بیدار شد :)اول یه سری از داستان‌های کوتاهش رو در مجموعهٔ «از جناب غول چه خبر» خوندم‌ (در واقع گوش کردم) و بعد رفتم سراغ رستاخیز و آنا کارنینا...وقتی داشتم این دو تا رمان رو می‌خوندم قشنگ می‌تونستم ردپای اعتراف رو در شخصیت‌ها و رویکرد کتاب ببینم :)برای همین کلا از این مسیری که برای خوندن کتابای تولستوی طی کردم راضیم :)از این کتاب دو تا ترجمه تو طاقچه موجوده، یکی برای آقای آبتین گلکار و یکی برای خانم نسرین مجیدی، من خودم ترجمهٔ خانم مجیدی رو خوندم و راضی بودم :) https://taaghche.com/book/15932 https://taaghche.com/book/4110</description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 11:05:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: لک‌لک‌ها بر بام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%84%DA%A9-%D9%84%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%85-deigqghbbvrc</link>
                <description>عنوان چالش تیرماه طاقچه این بود: کتابی که برنده‌شدن را بلد است!خب... قرار بود کتابی رو انتخاب کنیم که جایزه برده باشه :) منم بعد از بررسی جایزه‌های مختلفی مثل نوبل و پولیتزر، با معرفی یکی از دوستام، به کتابی برخوردم که برندهٔ مدال نیوبری سال ۱۹۵۵ شده بود. این مدال به برترین آثار حوزهٔ ادبیات کودک و نوجوان در ایالات متحده اهدا می‌شه و جزو معتبرترین جوایز این حوزه است. خب بریم سراغ خود کتاب، لک‌لک‌ها بر بام:نویسندهٔ کتاب یه آقای هلندی-آمریکاییه و ماجرای کتاب هم تو یه روستای ساحلی هلندی می‌گذره، جایی که مردهای دهکده برای ماهیگیری هفته‌ها تو‌ دریا سر می‌کنن.یه روستای نقلی که فقط ۶ تا بچه مدرسه‌ای داره :)ماجرای کتاب هم از کلاس مدرسه و انشای تنها دختر کلاس شروع میشه!سوال اینجاست: چرا هیچ لک‌لکی روی پشت بوم خونه‌های روستای ما لونه نمی‌سازه؟ ?وقتی لینا این سوالو سر کلاس مطرح می‌کنه، با راهنمایی معلم خوش‌فکرشون، جنب و جوشی تو بچه‌های کلاس برای فهمیدن جواب سوال و تلاش برای تغییر اوضاع راه می‌افته....بچه‌ها تو این تلاش‌ها و جنب و جوش‌ها، نه تنها چیزای زیادی در مورد لک‌لک‌ها یاد می‌گیرن بلکه با روستای کوچیکشون و ساکنانش هم از نو آشنا میشن ?اوایل گوش دادن به صوت کتاب حس می‌کردم با یه داستان حوصله‌سربر بچه‌گونه طرفم! و با خودم فکر می‌کردم چطور این چند ساعت رو تحمل کنم؟!ولی هر چی پیش رفت بیشتر و بیشتر جذب داستان شدم :)ماجراها در عین سادگی، زیبا و دلنشین بودن و حتی برای ما آدم بزرگا پر از نکته‌های ناب یادگرفتنی :)تلاش بچه‌ها برای فهمیدن جواب سوالاتی که براشون پیش می‌اومد و بعد رفتن دنبال حل هر مسئله خیلی دوست‌داشتنی و آموزنده بود، و البته در موارد زیادی خوشمزه و نمکی :) و بعد آدم بزرگایی که اصلا اونطوری که به نظر می‌رسید نبودن و ما همراه بچه‌ها یاد می‌گرفتیم همه رو دوباره از اول بشناسیم ? و اینکه چطور شوق و ذوق بچه‌ها برای یه کار می‌تونه به بقیه هم سرایت کنه و اوضاع رو تغییر بده :)اینم دو نمونه از تیکه‌هایی که دوستشون داشتم:معلم گفت: «از همین جاست که همه چیز شروع می‌شود، از خیال. البته اگر آدم فقط به خیالبافی قناعت کند، همینطور خیال باقی می‌ماند و کهنه می‌شود و از بین می‌رود، ولی اول باید خیال کرد و بعد عمل کرد. آیا به این ترتیب نمی‌شود خیالی را به واقعیت تبدیل کرد؟»آقا معلم گفته بود همه جا را بگردند؛ اما ممکن نبود در یک قایق چرخی پیدا شود. بخصوص در یک قایق به گل نشستهٔ واژگونی که سالها در آنجا افتاده بود. این قایق مدتهای طولانی... به اندازهٔ طول تاریخ در آنجا افتاده بود. بدون شک یک قایق بعیدترین جا برای پیدا کردن یک چرخ بود؛ ولی آقا معلم گفته بود در اینطور جاها هر چیز غیر منتظره‌ای ممکن است پیدا شود و انسان را متعجب سازد.این تیکهٔ آخر مخصوصا خیلی برام جالب بود... با خودم فکر می‌کردم چقدر خوبه آدم از گشتن دنبال چیزی که می‌خواد دست نکشه، حتی اونجایی و اونوقتی که فکرشو هم نمی‌کنه بتونه پیداش کنه...در نهایت اینکه گوش دادن به این کتاب واقعا تجربهٔ لذت‌بخشی بود،ساده، صمیمی و خوشمزه ❤️ https://taaghche.com/audiobook/63202 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2023 23:42:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: ارباب و بنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87-jwjsjsrfv21d</link>
                <description>خب رسیدیم به آخرین چالش امسال طاقچه :)عنوان چالش اسفندماه این بود: کتابی که داستانش در طبیعت اتفاق می‌افتداین چالش شاید سخت‌ترین چالش برای من بود! چون اصولا خیلی اهل خوندن کتابای اینطوری نیستم!ولی در نهایت رسیدم به کتابی که به نظرم قشنگ تو این تعریف جا می‌گیره :)ارباب و بنده اثر لئو تولستویتوضیح داستان این کتاب ۸۸ صفحه‌ای خیلی ساده‌ست، یه ارباب، واسیلی آندره‌ایچ، برای خرید یه قطعه جنگل راهی یه سفر میشه و تو این مسیر، نوکر پنجاه و چند ساله‌ش به اسم نیکیتا همراهیش می‌کنه. این ارباب و بنده تو راه رسیدن به این جنگل به برف و بوران می‌خورن و تو سرمای آدم‌کش روسیه باید با مرگ دست و پنجه نرم کنن...خب اول از همه باید یه اعترافی بکنم :)من عاشق تولستوی هستم ?یعنی وقتی ببینم رو یه کتابی اسم تولستوی هست باید بالاخره یه روزی بخونمش! کاری هم ندارم موضوعش چیه ? و حتی اگه مثل این کتاب، توضیحات خود داستان برام جذابیتی نداشته باشه، بازم میرم سراغش :) چون تجربه‌م نشون داده تولستوی دست رو هر موضوعی بذاره یه طوری در موردش می‌نویسه که امکان نداره خوشم نیاد ☺️در مورد این کتابم این پیش‌بینیم به وقوع پیوست!و در جریان کتاب با خودم فکر می‌کردم، واقعا کس دیگه‌ای می‌تونه مثل تولستوی بنویسه؟ ? بیخود نیست که بهش می‌گن پیامبر نویسنده‌ها :)همونطور که گفتم یه بخش مهمی از کتاب تو برف و بوران‌های طاقت‌فرسای روسیه می‌گذره و جدال این دو تا شخصیت با این طبیعت خشن واقعا زیبا توصیف شده. این توصیفات برای من خیلی ملموس بود، مخصوصا از این جهت که من نسخهٔ صوتی کتابو گوش دادم و با صداگذاری زیبایی که داشت قشنگ خودمو وسط اون برف و بوران حس می‌کردم :)اینم یه نمونه از جدال انسان و طبیعت در این کتاب:«برف پلکهایش را به هم می‌چسباند و باد گفتی می‌خواست از حرکت بازش دارد اما او بر گردهٔ اسب خود خم شده بود و دامن پالتویش را که مدام با باد به هوا می‌رفت می‌خواباند و می‌کوشید که آن را میان خود و زینچهٔ سرد، که مانع نشستن راحتش بود، تنگ اندازد و پیوسته اسب را می‌شتاباند. اسب گرچه به دشواری حرکت می‌کرد اما به قهر سوارش تن می‌داد و در راستایی که رانده می‌شد می‌رفت.»و بعد توصیفات تولستوی از درونیات این دو تا شخصیت...برای خود من بشخصه گفتگوهای شخصیت‌ها و درونیاتشون خیلی مهم‌تر از توصیف صحنه‌هاست و همیشه این تیکه‌ها رو با علاقه و دقت خیلی بیشتری می‌خونم. و واقعا تولستوی تو این زمینه استاده... یه طوری آدمو می‌بره تو دل هر شخصیت که دیگه مرز بین فکرای خودت و واگویه‌های درونی اون شخصیت برات کمرنگ و کمرنگ‌تر میشه. و چه وقتی به عمیق‌ترین لایه‌های وجودت دست پیدا می‌کنی؟ اون وقتی که با مرگ فاصله‌ای نداشته باشی...و چقدر جالب بود رویارویی یه ارباب و یه بنده با مرگ...همونطور که گفتم من نسخهٔ صوتی کتابو گوش دادم و از اجراش واقعا لذت بردم، به شما هم توصیه می‌کنم همین کارو انجام بدید :)این نسخهٔ صوتی به همراه نسخهٔ متنیش هر دو تو طاقچهٔ بی‌نهایت هم موجوده ☺️ https://taaghche.com/book/75285/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87  https://taaghche.com/audiobook/82567/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 17:22:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مهاجر سرزمین آفتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-hb0josexrvko</link>
                <description>عنوان چالش بهمن‌ماه طاقچه این بود: کتابی که تو را با ادبیات ژاپن یا فرهنگش آشنا می‌کند :)با  توجه به علاقه‌م به فرهنگ قدیمی ژاپن، موضوع چالش این ماه برام خیلی جالب بود. برخوردهایی که تو کتاب‌ها، فیلم‌ها و انیمه‌ها با فرهنگ قدیمی ژاپن داشتم همیشه برام دوست‌داشتنی و خاطره‌انگیز بوده :)بر عکس، تا به حال تجربهٔ خوبی از ادبیات جدید ژاپن و فرهنگ ژاپن جدید که با فرهنگ غربی مخلوط شده نداشتم ?این شد که برای چالش این ماه کتابی رو انتخاب کردم که ما رو با جنبه‌هایی از فرهنگ سنتی ژاپن آشنا می‌کنه،کتاب مهاجر سرزمین آفتاب.این کتاب، همونطور که از اسمش برمیاد، ماجرای یه مسافره،مسافری که از کیلومترها دورتر، از سرزمین آفتاب، به کشور ما میاد...مسافر این قصه، یه دختر ژاپنی به اسم کونیکو یاماموراست، یه اسم وطن‌پرستانه برای دختری که تو یه خانواده سنتی ژاپنی متولد شده:«پدرم  جوچیرو در شهرداری اَشیا کار می‌کرد؛ کارمندی ساده اما با مرام‌نامهٔ یک سامورایی که برای امپراتور مرتبۀ خدایگان قائل بود؛ پدری متعصب، سخت‌گیر، پدرسالار و وطن‌پرست و شاید همین عنصر وطن‌پرستی انگیزهٔ انتخاب نام من از جانب او بود «کونیکو»، فرزند وطن.»کی فکرشو می‌کرد کونیکو که اینقدر به اسمش افتخار می‌کرد و عاشق وطنش بود با یه اتفاق، به یه جوون ایرانی دل ببنده و وطن و خانواده‌ش رو به مقصد کشوری کیلومترها دورتر با زبان و آداب و رسوم متفاوت ترک کنه؟ با چه حساب و کتابی این دختر ژاپنی میشه یه مسلمان انقلابی ایرانی که پسرشو برای دفاع از ایران و انقلاب ایران فدا می‌کنه؟این کتاب ماجرای این مسیر عجیب و باورنکردنیه...من  قسمت‌هایی از کتاب رو که به فرهنگ و آداب و رسوم قدیمی ژاپنی‌ها مربوط می‌شد با علاقه و حس خاصی گوش دادم، با یه لبخند روی لب وقتی صحنه‌ها رو تو  ذهنم تجسم می‌کردم ?صحنه‌هایی مثل این:«وقتی هنرجوها می‌آمدند، من هم مثل آنان کیمونو می‌پوشیدم و دوزانو روی تاتامی می‌نشستم و مجذوب چیره‌دستی خاله‌ام در سه روش گل‌آرایی می‌شدم. او شاخه‌های گل طبیعی را در یک ترکیب زیبا انتخاب می‌کرد و ساقه‌اش را داخل ظرف شیشه‌ای شفاف می‌گذاشت. گل نشانهٔ زندگی و نشاط بود. از فلسفهٔ گلها و دلایل انتخابشان می‌گفت و هنرجویان با  خرسندی دو کف دستشان را به پاس هنر او روی تاتامی می‌گذاشتند و خم می‌شدند و صورتشان را تا نزدیک زمین می‌آوردند و تشکر می‌کردند.»صحنه‌های زیبایی که با فرا رسیدن جنگ، رنگ خون گرفتن...و بعد می‌رسیم به شرح زندگی زیبا و پرجنب و جوش این دختر ژاپنی در ایران، در سالهای پر از تلاطم انقلاب و جنگ...خانم کونیکو یامامورا، که بعد از مسلمون شدن اسم سبا رو برای خودش انتخاب کرده بود، همین تازگی از دنیا رفت... و من هنوزم با حیرت به این بانو فکر می‌کنم، به تنها مادر شهید ژاپنی کشور ایران...من نسخهٔ صوتی کتابو با طاقچه گوش دادم و از اجرای راوی لذت بردم. با اینکه این اجرا خالی از اشکال نبود، صدای راوی و نوع خوندن متن خیلی به دلم نشست و همراه محتوای کتاب، حس خوب و آرامش زیبایی بهم داد.البته علاوه بر نسخهٔ صوتی، متن کتاب رو هم می‌تونید از طاقچه مطالعه کنید (متن کتاب تو طاقچهٔ بی‌نهایت هم هست ☺️) https://taaghche.com/book/129539/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8  https://taaghche.com/audiobook/117059/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 17:02:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: ناتا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7-w8wxvucrpawi</link>
                <description>عنوان چالش دی‌ماه طاقچه این بود: کتابی که با آن می‌توانی از نگاه یک زن به ماجراها نگاه کنیدیدن دنیا از نگاه یه زن...به شخصه اصلا نمی‌تونم با کتابی که حداقل یه شخصیت زن درست و حسابی و قوی نداشته باشه ارتباط بگیرم! منظور از درست و حسابی هم این نیست که حتما آدم خوبهٔ داستان باشه! بلکه اینکه نویسنده تونسته باشه درست و واقعی شخصیت یه زن رو به تصویر بکشه.البته برای اینکه زیبا و واقعی از دید یه زن بنویسی لازم نیست حتما یه زن باشی :) مثالش میشه شخصیت‌های زن رمان آنا کارنینا اثر لئو تولستوی :) در واقع به نظرم یکی از هنرهای یه نویسندهٔ خوب اینه که بتونه از شخصیت‌هایی بنویسه که شاید شباهت چندانی به خودش نداشته باشن.با تمام این اوصاف، من برای چالش این ماه کتابی رو انتخاب کردم از یه بانوی نویسنده که داستانش رو از دید دو تا زن روایت می‌کنه، ناتا یه رمان زیبای تاریخی اثر خانم زهرا باقری.داستان کتاب از سرزمینی در آفریقا شروع میشه و به بیابان‌های عربستان می‌رسه...اگر بگم این دوران و این سرزمین یکی از سیاه‌ترین دوران‌ها و سرزمین‌ها برای جنس زن بوده احتمالا پربیراه نگفتم...و نویسنده، یه انقلاب تاریخی رو در همین دوران و همین سرزمین برامون از دید دو تا دختر روایت می‌کنه، دخترایی که به شدت با هم فرق دارن و از طرفی بسیار به هم شبیه هستن...ناتا، یه بردهٔ سیاه‌پوست که از یه سرزمین دور برای فروش به حجاز آورده میشه،و خوله، دختر یکی از بزرگان شهر یثرب.کتاب، این دو خط داستانی رو به هم پیوند میده و از دید این دو زن، ماجرای یه انقلاب عظیم رو روایت می‌کنه، انقلابی که نه تنها زندگی این دو نفر،‌ بلکه زندگی خیلی‌های دیگه رو از این رو به اون رو می‌کنه...من از همون اول، جذب توصیفات زنده و پر از احساس کتاب از لحظات بردگی ناتا شدم. اینقدر واقعی بود که منو همینطور دنبال خودش کشید و نمی‌تونستم کتابو زمین بذارم... می‌خواستم ببینم سرنوشت ناتا به کجا می‌رسه و آیا پایانی برای این رنج‌ها هست؟ ?بعد داستان وارد زندگی خوله میشه، دختری که در ناز و نعمت بزرگ شده ولی همچنان یه زنه، و محکوم به تحمل سرنوشتی که از بدو تولد براش رقم خورده...نویسنده به زیبایی ما رو با این دو نفر همراه می‌کنه تا یکی از بزرگترین تحولات این دنیا رو همراه مردم اون زمان تجربه کنیم...تو یادداشت قبلیم در معرفی کتاب «بر جاده‌های آبی سرخ» گفته بودم که چقدر عاشق رمان‌های تاریخی‌ام :)جواهر لعل نهرو در کتاب «نگاهی به تاریخ جهان»، که مجموعه‌ای از نامه‌هایی از وقایع تاریخی به دخترش ایندیراست، میگه:«من فقط اسکلت و استخوان‌بندی حوادث قدیم را در برابرت قرار داده‌ام. دلم می‌خواست این قدرت را می‌داشتم که این استخوان‌بندی را با گوشت و خون بپوشانم تا برایت زنده و جاندار شود. افسوس که چنین قدرتی به من داده نشده است و تو باید با کمک تصورات خودت این معجزه را صورت دهی.»به نظرم رمان‌های تاریخی همین گوشت و خونی هستن که به اسکلت بی‌جان روایت‌های تاریخی، زندگی می‌بخشن و کمک می‌کنن مردمی که پیش از ما زندگی می‌کردن و وقایعی که رقم زدن رو خیلی بهتر درک کنیم. من البته خیلی وقته عاشق رمان‌های تاریخی‌ام ولی بعد از خوندن کتاب نهرو گسترهٔ این عشقم وسعت بیشتری پیدا کرده و به زمان‌ها و مکان‌های متفاوت‌تری پر کشیده ? به شما هم توصیه می‌کنم حتما این سبک رو امتحان کنید :)راستی! نسخهٔ الکترونیکی کتاب ناتا تو طاقچهٔ بی‌نهایت هم هست ? https://taaghche.com/book/93718/%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jan 2023 19:56:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: بر جاده‌های آبی سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-dls7yt2fkgme</link>
                <description>عنوان چالش آذرماه طاقچه این بود: رمانی که با آن به دل تاریخ سفر می‌کنیچی بهتر از این؟ :) من از بچگی عاااشق تاریخ بودم! بزرگتر که شدم فهمیدم یه مکمل عالی برای مطالعات تاریخی خوندن رمان‌های تاریخیه :)چون هیچی به اندازهٔ یه رمان خوب نمی‌تونه به روایت‌های خشک تاریخی زندگی ببخشه.کتاب‌های تاریخ اطلاعات خوبی می‌دن ولی یه رمان تاریخی کاری می‌کنه که همراه با مردم اون دوران نفس بکشی، بخندی، اشک بریزی، عاشق بشی... و خلاصه اینکه اون برهه از تاریخو زندگی کنی...گزینه‌های مختلفی برای چالش این ماه به ذهنم رسید ولی در نهایت رمانی رو انتخاب کردم از نویسنده‌ای که اسمش برای هر ایرانی که یه سر و کاری با کتابا داشته باشه آشناست، بر جاده‌های آبی سرخ اثر نادر ابراهیمی. بذارید بدون مقدمهٔ بیشتر یه راست برم سراغ خود کتاب :)بر جاده‌های آبی سرخ تو یه جمله، سرود وطن‌پرستی و رشادت مردان و زنان کشورمون ایرانه...داستان در زمانی رخ می‌ده که ایران بین این پادشاه و اون پادشاه تکه‌تکه شده و هر کدوم سرشون به کار خودشون گرمه، و اروپایی‌هایی که تازه سر از خواب طولانی‌مدتشون برداشتن و فهمیدن چه گنجی در شرق نهفته‌ست، حالا چشم به این سرزمین دوختن...در عهد کریم‌خان زند و شاهرخ میرزای افشار، میرمَهنای دوغابی با یاران دلیرش جلوی این ماجراجویی‌های هلندی‌ها و انگلیسی‌ها سینه سپر می‌کنه... و البته، طرف مبارزه نه فقط بیگانه، که نوکران وطنی بیگانه‌ست...«در میان ما چه کسی هست که نداند که آنچه ما می‌کشیم نه مستقیماً از جانبِ اجانب، که از جانبِ سرسپردگانِ ایشان است. ارباب اگر نوکرِ خوش‌خدمتِ حلقه‌به‌گوش نداشته باشد چگونه می‌تواند اربابی کند؟ چگونه می‌تواند خانه به خانه، سیه‌بختی و درماندگی را صاحبخانه کند و صاحبخانه‌های راستین را آواره و درمانده کند و به تکدی و خفت بکشاند؟»و دلیران میرمَهنا حاضرن دریای جنوب با خونشون رنگین بشه ولی تن به این خفت و خواری ندن و دست از این خاک برندارن...من اصولا از اینکه لحن یه کتاب داستانی، خیلی حالت ادبی داشته باشه خوشم نمیاد و برای همین در برابر خوندن این کتاب مقاومت می‌کردم ?ولی بالاخره رفتم سراغش و مخصوصا با خوندن قصهٔ پرغصهٔ مقدمه بیشتر مشتاق شدم ماجرای این قهرمان گمنام جنوبی رو بخونم. گمنام هم که میگم برای من و امثال من، و گرنه که همچین کسی هیچ‌وقت گمنام نیست...بر خلاف تصور اولیه‌م، از نثر زیبای کتاب لذت بردم. گاهی پیش می‌اومد که روند داستان به نظرم کند باشه ولی در نهایت طوری بود که دلم بخواد همچنان با میرمهنا و همراهانش سیر کنم. گفتگوها، زنده و تأثیرگذار بودن و به آدم‌های قصه جون می‌دادن. داستان از زاویهٔ دید افراد متعدد و متنوعی روایت می‌شد، از دوست و دشمن، و وسعتش به پهنای جغرافیای ایران بود. گاهی در جنوب و روزی در شیراز و گاهی از خراسان سر در میاورد. اینطوری، ماجرای مردان و زنانی رو روایت می‌کرد که شاید فرسنگ‌ها با هم فاصله داشتن ولی دلشون همزمان برای این آب و خاک می‌تپید...وطن‌‌پرستی و عشق به خاک وطن تو این کتاب موج می‌زد و اینقدر با عبارت‌های زیبایی توصیف شده بود که بعضی جاها قلبم از شوق لبریز می‌شد و دلم می‌خواست تمام این خاک اجدادی رو یک جا بغل کنم...نسخهٔ الکترونیک این کتابو می‌تونید از اپلیکیشن طاقچه تهیه کنید ❤️ https://taaghche.com/book/94545/%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Dec 2022 12:56:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: قصر آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-hr468c2ujwde</link>
                <description>عنوان چالش آبان‌ماه طاقچه این بود: رمانی که در آن عشق حرف اول را می‌زند!خب، اول اینکه کلا به نظرم عشق نمک هر داستانیه :) یعنی اصولا دوست دارم کتابی که می‌خونم، تو هر سبکی که هست، بالاخره یه داستان عاشقانه هم داشته باشه :)ولی اینکه تو یه داستان عشق «حرف اول» رو بزنه؟ ?به نظرم رسید کتاب قصر آبی لوسی مونتگومری برای این چالش انتخاب خوبی باشه :)قبلا از مونتگومری آن شرلی رو خونده بودم و به شدت دوستش داشتم. این شد که با امید خوندن یه داستان زیبا و دوست‌داشتنی سراغ قصر آبی رفتم و اصلا ناامید نشدم :)شخصیت اصلی کتاب یه دختر ۲۹ سالهٔ مجرده که با مادر و دخترعمهٔ پیرش زندگی می‌کنه. دختری که از ترس اطرافیانش تو زندگی اجتماعی بسیار مبادی آدابه و هر کی هر چی می‌گه گوش میده! تا جایی که به نظر یه شخصیت بی‌روح و بی‌انگیزه می‌رسه... به نظر خودش و اطرافیانش، ولنسی اصلا زیبا نیست، تقریبا هیچ پسری تا به حال بهش ابزار علاقه نکرده و بعیده از این به بعد هم چنین اتفاقی بیفته... در نتیجه، حسرت بزرگ زندگی ولنسی اینه که تا این سن نتونسته ازدواج کنه و حتی یه خواستگارم نداشته. همین موضوع، مایهٔ تمسخرش توسط بقیه هم هست :(ولی تمام زندگی ولنسی یه دفعه با یه نامه عوض میشه... نامه‌ای از دکتر شهر که بهش میگه به خاطر بیماری قلبی نهایتا تا یک سال دیگه بیشتر زنده نمی‌مونه... همین؟! یعنی قبل از اینکه حتی فرصت زندگی کردن داشته باشه قراره بمیره؟این اتفاق مسیر زندگی ولنسی رو تغییر میده و غل و زنجیر انتظارات اطرافیان رو از دستش باز می‌کنه. ولنسی دیگه اون دختر ساکت و حرف‌گوش‌کن قبل نیست و ماجرای زندگیش تازه از اینجا شروع میشه. دختری که قبلا از ترس اشتباه کردن کاری نمی‌کرد، حالا با شجاعت دنبال آرزوهاش میره. حالا می‌خواد واقعا زندگی کنه و برای اولین بار طعم عشق رو بچشه... مهم هم نیست اگر تو این راه قلبش بشکنه... واقعا کدوم مسیر زیباتره؟ اینکه از ترس اندوه دست به هیچ کاری نزنی و دنبال هیچ احساس جدیدی نری؟ یا اینکه پیش بری و تجربه کنی حتی اگر امکان داشته باشه قلبت از درد شکست فشرده بشه؟ به قول ولنسی:«بهتر نیست قلب آدم بشکند تا اینکه پژمرده بشود؟ قبل از اینکه بشکند حتما احساسات شگفت‌انگیزی را تجربه کرده. همین به زحمت درد و رنجش می‌ارزد.»من واقعا از خوندن این ماجرای ناز و دوست‌داشتنی عاشقانه لذت بردم و تو یه دوران پر از استرس حالمو خوب کرد. قلم مونتگمری مثل آن شرلی پر از نکات شوخ‌طبعانه بود که روح آدمو شاد می‌کرد :)کتاب پر از توصیف طبیعت هم بود. من اصولا زیاد به اینطور توصیفات اهمیت نمیدم و سرسری ردشون می‌کنم ? چون کلا بیشتر از اینها، برام توصیف احساسات درونی شخصیت‌ها و گفتگوهاشون با همدیگه مهمه. با این وجود، توصیفات این کتاب از طبیعتی که ولنسی باهاش زندگی می‌کرد زیبا و شاعرانه بود، طوری که آدم واقعا به کسی که بتونه چنین جایی زندگی کنه غبطه می‌خورد :)ترجمهٔ این کتابو می‌تونید از طاقچه بخونید. خودم نسخهٔ زبان اصلی کتاب رو خوندم ولی ترجمه‌ش تو طاقچهٔ بی‌نهایت هست و به اونم یه نگاهی انداختم و به نظرم خیلی خوب بود. https://taaghche.com/book/56681/%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%DB%8C </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Nov 2022 10:28:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: رویای دویدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-hg3fsanimgcy</link>
                <description>عنوان چالش مهرماه طاقچه این بود: کتابی که داستانش در مدرسه یا دانشگاه اتفاق می‌افتد :)من برای چالش این ماه کتاب «رویای دویدن» رو انتخاب کردم.قهرمان این داستان یه نوجوون ۱۶ ساله‌ست که دقیقا بعد از اول شدن تو مسابقات دو، تصادف می‌کنه و یکی از پاهاش رو از دست می‌ده...داستان با این جمله شروع میشه: زندگیم به آخر خط رسیده...و واقعا برای کسی که با تمام وجودش عاشق دویدنه از دست دادن یه پا غیر از این چی می‌تونه باشه؟ ?جسیکا حالا نه تنها رویای دویدنش رو برای همیشه از دست رفته می‌بینه، بلکه انجام ساده‌ترین کارها براش سخت شده و با این وضعیتی که داره باید دوباره به مدرسه هم برگرده و با هم‌کلاسی‌ها و هم‌تیمی‌های سابقش روبه‌رو بشه... این بار اما این شرایط جدید باعث میشه از یه زاویهٔ دیگه به اتفاقا و آدمای دور و برش نگاه کنه و چیزایی رو ببینه که قبل از این به چشمش نمی‌اومدن...ولی ماجرای اصلی وقتی شروع میشه که می‌فهمه هنوزم راهی برای دویدن هست، راهی که طی کردنش به کمک اطرافیانش و به قدرت ارادهٔ خودش وابسته‌ست... خب، اول از همه باید بگم برای منی که برای چند بار پیاده‌روی یه ساعته تو هفته باید کلی اراده خرج کنم ? عاشق دویدن بودن خیلی حس غریب و دور از درکی بود...وقتی دیدم جسیکا چقدددر از اینکه دیگه نمیتونه بدوه ناراحته، با خودم گفتم واقعا چرا باید کسی از دویدن اینقدر خوشش بیاد آخه؟ ?ولی همون ابتدای داستان نویسنده دویدن رو طوری توصیف کرد که جدا دلم خواست منم این حسو تجربه کنم! این توصیفات در باقی کتابم ادامه داشت و باعث شد من واقعا بتونم رنج جسیکا رو درک کنم.سیری که قهرمان داستان تو این کتاب طی کرد هم زیبا بود. همچنین، تو این داستان کنش‌گری نوجوون‌ها و تلاش برای رسیدن به خواسته‌هاشون و کمک به دیگران به خوبی نشون داده شده بود.فصل‌ها بعضا خیلی کوتاه بودن و اولین باری بود که با این سبک فصل‌نویسی مواجه می‌شدم و ازش خوشم اومد :)با وجود این خصوصیات مثبت، به نظرم یه سری از بخش‌هاش یه مقدار کلیشه‌ای بودن، مثلا فیونا که یه دوست خیلی عالی همه چیز تموم بود ?یا گوین (پسری که جسیکا بهش علاقه داشت)، یه پسر فوق‌العاده خوشتیپ بود که در عین حال بسیار خوب صحبت می‌کنه و خوب‌ می‌نویسه و این حرفا :) تأکید هم میشد که جسیکا گوین رو به خاطر شخصیتش دوست داره نه قیافه‌ش، ولی تا جایی که من تونستم متوجه شدم این تأکید صرفا در زبون بود! ?البته اینکه جسیکا دختر خوشگلی نبود (و در واقع کتاب روی این نکته تأکید نداشت) خودش یه نکتهٔ بسیار مثبت محسوب میشه! ?در نهایت، اینکه جسیکا تونست خودشو پیدا کنه خیلی وابسته به دوستان و خانوادهٔ خوبی بود که داشت. نمی‌دونم آیا کسی که این خوشبختی رو نداشته باشه که دور و برش رو یه خانوادهٔ حامی و دوستای صمیمی و فداکار پر کرده باشن بازم می‌تونه با همچین شرایطی به این خوبی کنار بیاد و حتی پیش بره و بهتر بشه؟من نسخه‌ٔ زبان اصلی کتابو خوندم. به ترجمهٔ کتابم یه نگاهی انداختم و راضی بودم :)این کتاب تو طاقچهٔ بی‌نهایتم هست :) https://taaghche.com/book/87404/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Oct 2022 23:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر کتاب شطرنج با ماشین قیامت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AA-avth9shli9i5</link>
                <description>این کتاب یه «رمان» دفاع مقدسیه، یعنی زندگی‌نامه و خاطرات نیست بلکه رمانه (اینقدر اصولا هر چی دفاع مقدسی هست خاطراته که باید اینطوری تأکید کنیم ?)ماجرای کتاب سه روز از زندگی یه نوجوون هفده ساله رو در شهری محاصره‌شده توسط عراقی‌ها روایت می‌کنه (به نظرم آبادان دیگه ولی یادم نیست دقیق اینو گفت یا نه). یه نوجوون بسیجی که کار اصلیش دیده‌بانیه ولی به دلایلی مجبور میشه وظیفهٔ تحویل غذا رو هم برعهده بگیره، کاری که خیلی ازش بدش میاد و اونو کسر شأن خودش می‌دونه. در جریان این تحویل غذا کارش به دو تا شخصیت غیرنظامی گیر می‌کنه که هر کدوم برای خودشون داستانی دارن... گیتی، یه روسپی سابق، و مهندس، کارمند بازنشستهٔ شرکت نفت. ماجرای اصلی کتاب، تلاش برای پیدا کردن و یا خنثی کردن یه رادار فوق پیشرفتهٔ عراقی‌هاست که می‌تونه با دقت بسیار زیادی جای قبضهٔ خمپاره‌انداز ایرانی‌ها رو تشخیص بده و با این مختصات توپ‌های اونا به راحتی قبضه رو با هر کی کنارشه پودر کنه بفرسته هوا. یه راداری که ایرانی‌‌ها اصلا نمی‌دونن چه شکلیه که حالا بخوان پیداش کنن! به نظر من داستان تا وسط‌هاش خیلی کند پیش می‌رفت و اونقدر نتونست جذبم کنه ولی ۳۰-۴۰ درصد آخر که قضیهٔ عملیات خنثی‌سازی رادار جدی‌تر شد داستان هم برام جذاب‌تر شد. یه مقدار هم از اینکه اینقدر این نوجوون رسوندن غذا رو کسر شأنش میدونست یکه خوردم چون تو ذهنم اون حالت والای کار برای خدا تو جبهه‌ها حاکم بود. ولی بعد که واقع‌بینانه‌تر نگاه کردم دیدم خیلی انتظار زیادی نمیشه از یه نوجوون هفده‌ساله داشت و به نظرم منطقی اومد. شخصیت گیتی بسیار بسیار بدزبان و به شدت عصبی بود! با اینکه خیلی گذشتهٔ ناراحت‌کننده‌ای داشت و اصولا آدم باید دلش براش می‌سوخت ولی تو کل داستان رو اعصابم بود و نمی‌تونستم این هجم از بی‌ادبی رو هضم کنم :) دیگه به آخرِ آخر کار که رسید تازه یه کم دلم نسبت بهش نرم شد! ?مهندس هم از یه حالت دیوونه‌طور خل‌وضع شروع کرد و رسید به یه فلسفه‌باف جبرگرای نیمچه‌آتئیست! :)) بسیار زیاد در مورد خدا و دنیا و بهشت و جهنم چرت و پرت می‌گفت :) با تمام اینها من اصولا دلم برای شخصیت مهندس می‌سوخت، احساسی که اصلا نسبت به گیتی نداشتم!چرت و پرت‌های مهندس هم تا آخر آخر کتاب جوابی نگرفت تا اینکه بالاخره قاسم، فرماندهٔ بسیجی‌ها، اومد و یه سری حرف‌هایی زد که تقریبا جواب خوبی به فلسفه‌بافی‌های مهندس بود :)یه دو تا کشیش مسیحی هم البته این وسط بودن که نقش صلح‌طلب‌های دست به هیچی نزدن رو بازی می‌کردن :)یه چیزی که خیلی دوست داشتم و بدجوری به دلم نشست بیت‌های یه نوحهٔ جنوبی بود که جا به جا تو کتاب استفاده می‌شد. چقدر این بیت‌ها قشنگ بودن... بعدش اصلا رفتم گشتم کل شعرش رو پیدا کردم و بعدم یه صوت قدیمی از فخری که همینو می‌خونه... مثلا این بیت‌‌ها:هنگامه‌ای بر پا کنم عالم پر از غوغا کنم/تا نور حق پیدا کنم ببریده از دنیا حسیناکنون شما ای کوفیان بر بسته قتلم رامیان/هشدار می‌گویم عیان هیهات ذلّت را حسینرسم شهادت خوی من شد مصطفی الگوی من/ گو مرگ آید سوی من آماده سرتاپا حسینمن زادۀ پیغمبرم فرزند پاکِ حیدرم/صد چاک اگر شد پیکرم چون کوه پا بر جا حسیننکته اینجاست که گویا این کتاب خیلی نمادین بوده. اینو من وقتی فهمیدم که مقدمهٔ مترجم انگلیسی که آخر کتاب اومده رو خوندم. کلا اینکه این کتاب اینقدر برد برون‌مرزی داشته یکی از نکاتی بود که ترغیبم کرد بخونمش. مثلا تو توضیحات طاقچه اینو براش نوشته بود: «پال اسپراکمن نایب رئیس مرکز مطالعات دانشگاهی خاورمیانه در دانشگاه راتجرز امریکا این رمان را به انگلیسی ترجمه کرده است. هم اکنون این رمان در رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی برخی از دانشگاه‌های آمریکا تدریس می‌شود. گفتنی است این کتاب به زبان‌های عربی و فرانسه نیز ترجمه شده است.»این آقای اسپراکمن یه تحلیل مفصلی از کتاب تو مقدمه‌ش ارائه داده که البته تا مقدار زیادی داستان رو لو می‌ده (کلا من نمی‌فهمم چرا تو مقدمه‌ها داستان رو لو میدن!‌ البته این مقدمه تو این نمونه آخر کتاب آورده شده ولی تو نمونهٔ انگلیسی اصولا اول کتابه).نکتهٔ جالب اینجاست که بیشتر این نمادها برگرفته از کتاب مقدسه، یعنی یهودی و مسیحیه، مثل اینکه اسم بی‌سیمی این نوجوون موسی است که اشاره به حضرت موسی است، یا مریم مجدلیه، یا شام آخر و یهودا و ... اول کتاب هم یه تیکه از باب آفرینش تورات (قضیهٔ آدم و حوا) و یه تیکه از انجیل متی (قضیهٔ شام آخر و خیانت یهودا) آورده شده که من اولش که خوندم اینطوری بودم که چی شد؟! الان اینا چه ربطی دارن؟ و تا آخر کتاب اصلا یادم نبود که این تیکه‌ها اول کتاب بودن تا اینکه مقدمهٔ آقای اسپراکمن رو خوندم!تو خود کتاب البته به این دقت کردم که چرا چرت و پرتایی که مهندس در مورد آغاز آفرینش و خدا می‌زنه کپی نسخهٔ یهودی-مسیحی این ماجراست؟ که خب گویا عمدی بوده. در نهایت هم به نظرم قاسم خیلی جواب درست و درمونی به اینا نمیده.کلا هم مطمئن نیستم مخاطب مسلمون بتونه خیلی ارتباطی با این نمادها برقرار کنه. بحثم خود داستان نیست بلکه این نمادپردازی‌ها منظورمه. یه جورایی انگار اینا کلا برای مخاطب اونور آبه!در مجموع ولی کتاب جالبی بود. فکر نمی‌کنم هیچ کتاب دفاع‌مقدسی دیگه‌ای دیده باشم که توش اصل جنگ رو اینطوری زیر سوال برده باشه با این اوصاف که شما همه‌تون یه مشت مهره‌ٔ بدبخت شطرنج هستید که تو این نمایشی که خدا درست کرده گیر کردید و اختیاری از خودتون ندارید و اینکه خشونت خشونت میاره و این حرفا! این چیزا رو تو کتابای دیگه میشه دید و حرفای جدیدی نیست ولی مطرح کردنش در مورد جنگ ما به نظرم جدید و جالب بود (البته جدید برای من وگرنه خود کتاب واسه ۲۰ سال پیشه ?). هر چند که دیگه اینقدر داشت ادامه پیدا می‌کرد و جوابی نمی‌داد جدا داشتم فکر می‌کردم همینا رو به عنوان نتیجهٔ نهایی می‌خواد در نظر بگیره که تهش یه جوابایی داد. این جوابا هم به نظرم شاید اونقدری که باید نبود، مخصوصا اینکه سخنرانی‌وار از زبون فرمانده ادا شد.</description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 18:23:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مومو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15404805/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%85%D9%88-t7gpfzaow2wh</link>
                <description>عنوان چالش شهریورماه طاقچه این بود: کتابی که هم کودک‌ها و نوجوان‌ها دوست دارند و هم بزرگترها :)کتابی که من برای چالش این ماه می‌خوام در موردش صحبت کنم اثر یه نویسندهٔ صاحب‌نام آلمانیه، آقای میشاییل انده. من خیلی اتفاقی وقتی داشتم تو طاقچه می‌چرخیدم تا کتاب بعدیمو انتخاب کنم، به «مومو» برخوردم. توضیحات داستانش رو خوندم و خیلی خوشم اومد و تصمیم گرفتم بهش گوش بدم و چقدددددر عالی بود ?این کتاب با روایت دلنشینش کاری می‌کنه تا خواننده با یه دید جدید به زندگی و زمان نگاه کنه...به اینکه لحظاتش می‌تونه از شادی و دوستی و رویا‌پردازی سرشار باشه...و یابه دویدن و اضطراب و نرسیدن بگذره...وقتی که به جای زندگی کردن، فقط دنبال کار کردن و پول جمع کردنه تا بلکه یه روووووزی بتونه ازش استفاده کنه...قهرمان این کتاب، یه دختر کوچولوئه به اسم مومو، با یه ابرنیرو به اسم قدرت گوش دادن! مومو اونقدر قشنگ و با جون و دل به حرفای آدما گوش میده که همه وقتی مشکلی براشون پیش میاد میرن پیشش تا با حرف زدن سبک بشن و حتی بهترین ایده‌ها برای حل اون مشکل به ذهنشون برسه! (این ابرنیروی به ظاهر سادهٔ مومو اینقدر قشنگ تو کتاب توصیف شده که باعث شد منم بیشتر از قبل تلاش کنم به حرفای بقیه گوش بدم! کاری که برخلاف ظاهرش اصلا ساده نیست!)مومو دو تا دوست صمیمی داره، به اسم بپو و جی‌جی! دو شخصیت کاملا متضاد هم :) یکی پیر و اون یکی جوون، یکی ساکت و فکور و اون یکی پرحرف و خیال‌پرداز! (بپو شخصیت موردعلاقهٔ من تو کتابه که خیلی خیلی دوستش دارم و هر وقت یاد حرفاش و دل پاکش می‌افتم یه حال خوبی پیدا می‌کنم ❤️)خلاصه اینکه زندگی مومو و دوستاش به زیبایی و سادگی در جریان بود که یه دفعه سر و کلهٔ مردای خاکستری‌پوش پیدا می‌شه. آدمای عجیب و غریبی که کم‌کم کنترل تمام شهرو به دست می‌گیرن....این موجودات کارشون دزدیدن وقت آدماست! و با حضورشون همه چیز و همه کس رو عوض می‌کنن، حتی دوستای مومو رو :((( اینطور میشه که مومو برای نجات دوستاش و شهر از چنگ این آدما سفر عجیب و خطرناکی رو شروع می‌کنه...من بعد از اینکه یه دور به کتاب گوش دادم، مصمم شدم که حتما دوباره بخونمش و به چیزایی که می‌گفت بیشتر و بهتر فکر کنم. به خاطر خوانش زیبای خانم موژان محقق، عاشق این ترجمه از کتاب شده بودم ولی وقتی گشتم دیدم خیلی وقته این ترجمه تجدید چاپ نشده و نسخهٔ متنیش هیچ‌جا نیست :((( ولی بازم ناامید نشدم تا اینکه تونستم یه نسخهٔ دست دوم ازش پیدا کنم! اونم یه نسخه با قیمت پشت جلد ۵۰۰ ریال ? همین کتاب دست دوم رو خریدم و خوندم و دوباره لذت بردم ? نسخهٔ دسته دوم از ترجمهٔ آقای محمد زرین‌بال با قیمت پشت جلد ۵۰۰ ریال! :)
این تجربهٔ لذت‌بخش باعث شد بگردم و یه کتاب دیگه از آقای میشاییل انده پیدا کنم، به اسم «داستان بی‌پایان». دیدم متأسفانه ترجمهٔ این کتابم خیلی وقته تجدید چاپ نشده و بنابراین من ترجمهٔ انگلیسیش رو پیدا کردم و خوندم (The Neverending Story).و چقدر چقدر لطیف و شیرین و تأمل‌برانگیز بود...ترجمهٔ فارسی کتاب «داستان بی‌پایان» که نمی‌دونم چرا دیگه تجدید چاپ نمیشه :(طاقچه‌جان! میشه این کتابم اضافه کنی؟ :) داستان این کتاب در مورد یه پسربچهٔ ۱۱ سالهٔ چاقه که تو مدرسه دائم بچه‌ها مسخره‌ش می‌کنن. باستیان عاشق کتابه و خودشم یه قصه‌گوی مهاره و تخیل خیلی قویی داره. یه روز که داشته از دست همون بچه‌ها در می‌رفته به یه کتاب‌فروشی پناه می‌بره و یه کتاب پیدا می‌کنه که روش نوشته داستان بی‌پایان! انگار تمام آرزوهای باستیان تحقق پیدا کرده باشه کتابو می‌گیره و شروع می‌کنه به خوندن (فرآیند برداشتن کتاب و اینکه کجا و چطور می‌خوندش هم خیلی جالبه). ولی این یه کتاب عادی نیست و باستیان واقعا به دنیای خیالی کتاب که پر از موجودات عجیب و غریبه پا می‌ذاره! دنیایی به اسم فنتستیکا (Fantastica) که داره نابود میشه و فقط یه انسان می‌تونه نجاتش بده...این کتابم مثل مومو، از اون کتاباییه که هم بچه‌ها از خوندنش لذت می‌برن و هم آدم بزرگا!اوایل کتاب شاید یه مقدار برای مخاطب بزرگسال کسل‌کننده باشه، یه جورایی مثل یه ملقمه از داستان‌های جن و پری می‌مونه. ولی همینطور که پیش میره جذاب‌تر میشه، طوری که ۳۰-۴۰ درصد پایانی کتاب برای من خیلی خیلی جذاب و تأمل‌برانگیز بود. تو این قسمت پایانی، نویسنده یه سری مفهوم خیلی عمیق و قشنگ رو با داستانهای جذاب و با موجودات عجیب و غریب به خواننده منتقل می‌کنه.اینقدر تخیل نویسنده برام جذاب و قشنگ بود که حد نداره! با خودم می‌گفتم خدایا این آدم این همه موجود عجیب و غریب و داستانای عجیبو از کجا درآورده؟! ?خلاصه اینکه به نظرم «مومو» و «داستان بی‌پایان» دو تا نمونهٔ عالی از این هستن که چطور میشه با داستانای فانتزی پر از موجودات عجیب و غریب که اصلا تو جهان واقعی مصداقی ندارن مفاهیم و موضوعات عمیقو به بچه‌ها (و بزرگسالا) انتقال بدی :) کلا بعد از این دو تا کتابی که از آقای میشاییل انده خوندم، عکسشو که می‌بینم اینطوری میشم ????آقای میشاییل انده، نویسندهٔ کتاب‌های «مومو» و «داستان بی‌پایان».  https://taaghche.com/audiobook/103080/%D9%85%D9%88%D9%85%D9%88 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Aug 2022 11:51:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مجموعهٔ داس مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B1%DA%AF-u0qfopu4tpu3</link>
                <description>عنوان چالش کتابخوانی مردادماه طاقچه این بود: رمانی طولانی که با تمام شدنش دلت برای شخصیت‌هایش تنگ می‌شودمن می‌خوام براتون در مورد یه مجموعهٔ سه‌جلدی بنویسم که روی هم میشه حدود ۱۶۰۰ صفحه!
دنیایی رو تصور کنید بدون مرگ، بدون درد، بدون مریضی و غم و رنج...به نظر می‌رسه چنین دنیای باید بهشت باشه، یه دنیای کامل. جایی که آدمها می‌تونن بدون هیچ ترسی به آرزوهاشون برسن و وقت کافی برای هر علم و هنری داشته باشن، اینطور نیست؟!داستان مجموعهٔ «داس مرگ» تو همچین دنیایی رخ میده. دنیایی که با پیشرفت فناوری دیگه هیچ بیماری و معلولیت جسمی و روحی درش وجود نداره و هر کسی که جونشو از دست بده به راحتی به زندگی برگردونده میشه. دنیایی که توش دیگه خبری از جنایت و بی‌عدالتی و جنگ و قحطی نیست و تمام کارها در بهینه‌ترین حالت ممکن انجام می‌شن. با وجود تمام اینها، بالاخره این زمین گنجایش تعداد مشخصی آدم رو داره و به دلایلی، سفر به فضا و زندگی در کرات دیگه امکان‌پذیر نیست...تو همچین شرایطی یه سری از افراد انتخاب شدن تا درصد اندکی از جامعه رو مثل یه خوشه بچینن تا زمین همچنان قابل زندگی باشه. به این آدما میگن داس مرگ! ماجرای کتاب از اونجا شروع میشه که یکی از این داس‌ها، دو نوجوون به اسم سیترا و روئِن رو به عنوان دستیار انتخاب می‌‌کنه تا «هنر» کشتن رو یاد بگیرن و در نهایت یکیشون به عنوان یه داس مرگ انتخاب بشه.من این مجموعه رو به پیشنهاد یکی از دوستانم شروع کردم و به یکی از به‌یادموندنی‌ترین کتاب‌هایی که خوندم تبدیل شد ?داستان به شدت هیجان‌انگیز بود و غیرقابل پیش‌بینی. بارها در جریان خوندن این سه جلد غافل‌گیر شدم و خیلی جاها اصلا نمی‌تونستم حدس بزنم قراره چی بشه و بالاخره ته فلان ماجرا به کجا می‌رسه! غیر از طرح داستانی پرکشش، برای خود من یکی از مهمترین نکته‌ها تو یه کتاب، و یا شاید مهمترین نکته، اینه که شخصیت‌هایی داشته باشه که بتونم اینقدر دوستشون داشته باشم که سرنوشتشون برام مهم باشه. با شادی‌هاشون شاد بشم و وقتی اشک می‌ریزن دل منم از غم فشرده بشه. من عاشق اینم که دربارهٔ گفتگوهای شخصیت‌ها بخونم و با چالش‌های درونیشون آشنا بشم.این نکته خیلی بیشتر اهمیت پیدا می‌کنه وقتی با یه داستان طولانی طرف باشم، مثل مجموعه‌های چندجلدی. تو همچین رمان‌هایی، شخصیت‌ها باید طوری باشن که حتی بعد از تموم کردنش تو ذهن و دلت باقی بمونن و این کتاب تونسته بود همچین حسی رو در من ایجاد کنه...تو این مجموعه، من از همون فصلای اول عاشق شخصیت روئِن شدم :) سیترا رو هم دوست داشتم ولی از روئِن بیشتر خوشم می‌اومد، چون سیترا شبیه خودم بود و روئِن اونطوری بود که دوست داشتم باشم :))یکی دیگه از نکاتی که اگر باشه جایگاه اون کتاب رو برام خیلی بالا می‌بره اینه که علاوه بر هیجان‌انگیز بودن، تفکربرانگیز هم باشه! این نکته هم تو این سه جلد به شدت پررنگ بود. بحث‌های اخلاقی و فلسفی به زیبایی در جریان داستان تنیده شده بودن و ذهنمو درگیر می‌کردن. البته اینطور نبود که با تمام این بحثای فلسفی موافق باشم، ولی به نظرم ارزش تأمل داشتن. چون خیلی دوست داشتم ببینم تهش چی میشه وقت زیادی رو این قسمت‌های تأمل‌برانگیزش نذاشتم و برای همین در نظر دارم دوباره برم سراغ این مجموعه و این دفعه با دقت بیشتری بخونمش :) چون این از اون دسته کتاباییه که قطعا ارزش دو بار خوندن رو داره :)من نسخهٔ زبان اصلی رو خوندم ولی اونطوری که شنیدم ترجمهٔ کتابم خوب و روونه :) این سه جلد رو می‌تونید با ترجمهٔ خانم آرزو مقدس با اسم‌های «داس مرگ»، «ابر تندر» و «پژواک» از طاقچه تهیه کنید :) https://taaghche.com/book/81054/%D8%AF%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B1%DA%AF  https://taaghche.com/book/81641/%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D8%AF%D8%B1  https://taaghche.com/book/103236/%D9%BE%DA%98%D9%88%D8%A7%DA%A9 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 12:47:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: زندگی پنهان ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-kqlym99ssoke</link>
                <description>خب، من خیلی اهل خوندن کتاب‌های روانشناسی‌طور نیستم و چند تلاشی که در این زمینه داشتم ناموفق بوده! یعنی یه مقدار از کتابو خوندم و تموم‌نکرده رهاش کردم! ولی این دفعه تصمیم گرفتم برای شرکت تو «چالش کتابخوانی طاقچه» یه بار دیگه شانسمو امتحان کنم :)))عنوان چالش تیرماه این بود: کتابی که می‌تواند کمک کند خودت را بهتر بشناسیبا توجه به تجربهٔ ناموفقم در زمینهٔ کتاب‌هایی با این مضمون، مونده بودم که دست رو چه کتابی بذارم؟ تا اینکه یهو یاد یکی از کتاب‌های نشان‌شده‌م افتادم! «زندگی پنهان ذهن» اثر ماریانو سیگمان. اسم نویسنده رو جستجو کردم و دیدم یه دانشمند درست و حسابیه! خودمم که عاشق ذهن و مغزم، پس دیگه چی این بهتر؟ :)حالا بریم سراغ معرفی کتاب!انسان موجود واقعا عجیبیه که موضوع مطالعهٔ علوم بسیاری بوده و هست. بعد از سالها پژوهش، هنوز که هنوزه سوالای بنیادی زیادی در مورد این موجود دو پا به درستی پاسخ داده نشدن ولی با این وجود، الگوهای خاصی در رفتار انسان‌ها هست که باعث میشه بتونیم پیش‌بینی کنیم در موقعیت‌های خاص چطور عمل می‌کنن.در سالهای اخیر، علوم متنوع و مختلفی با کمک همدیگه دریچه‌های جدیدی از شناخت انسان رو به روی ما باز کردن، از فیزیولوژی و زیست‌شناسی گرفته تا روانشناسی و علوم شناختی.در «زندگی پنهان ذهن» آقای ماریانو سیگمان، یه چهرهٔ شناخته‌شده در علوم اعصاب شناختی، با یه زبون ساده و همه‌فهم سعی می‌کنه یافته‌های این علوم رو با ما به اشتراک بذاره تا بیشتر و بهتر از قبل خودمون رو بشناسیم. همون‌طور که خودش تو مقدمهٔ کتاب میگه:«هدف این کتاب این است که ذهنمان را کشف کنیم تا به درک عمیق‌تری از خودمان، تا خردترین کنج‌های نهانی که ما را می‌سازند، برسیم.»کتاب از دوران کودکی شروع میشه و با بحث در مورد آزمایش‌هایی که روی نوزادان انجام شده ابعاد جالبی از انسان رو به نمایش می‌ذاره. اینجا با نتایج عجیبی مواجه میشیم که نشون میده ما با ذهنی خالی پا به این دنیا نمی‌ذاریم. برای مثال اینکه حتی نوزادان چندماهه هم بر اساس درست و غلط‌های اخلاقی رفتار می‌کنن و اینکه چطور بچه‌ها قبل از اینکه حتی درکی از هویت خودشون داشته باشن مفهومی مثل مالکیت شخصی رو درک می‌کنن!تو فصل دوم به ویژگی‌های مختلف فرآیندهای تصمیم‌گیری در انسان‌ها پرداخته شده و اینکه چطور همهٔ ما انسان‌ها با خطاهای مختلفی در عملکرد شناختی‌مون مواجه هستیم که شاید در نگاه اول دست و پاگیر به نظر برسن ولی همینها زندگی رو این کرهٔ خاکی رو برای ما ممکن کردن. در این فصل، در مورد پایه‌های خوش‌بینی و بدبینی می‌خونیم و با ریشه‌های اعتماد به نفس آشنا می‌شیم. نویسنده با آزمایش‌های جالبی به ما نشون می‌ده که انسان‌ها چه زمانی کاملا عاقلانه و با بررسی تمام جوانب موضوع، تصمیم می‌گیرن و چه زمانی بر احساسات و شمّ درونیشون تکیه می‌کنن و اینکه چطور قواعدی ساده بر تصمیم‌‌گیری‌های افراد تأثیر می‌ذاره، مثلا اینکه ما آدما همیشه دنبال تأیید چیزایی هستیم که قبل از این بهش باور داشتیم.فصل سوم به موضوع بحث‌برانگیز آگاهی می‌پردازه، بحثی که نظریات فروید رو با یافته‌های جدید تلفیق می‌کنه و به قلمروی بخش ناآگاه ذهن و تأثیرش در رفتارهای ما پا می‌ذاره و بعد وارد فصل چهارم میشیم که به کنکاش در رویاهای انسان اختصاص داده شده. در فصل پنجم فرآیندهای رشد و تغییر در مغز انسان بررسی شدن و در نهایت فصل ششم به این سوال پرداخته که چطور با این دانسته‌ها در مورد ذهن انسان میشه فرآیندهای آموزشی رو بهبود داد؟با توجه به اینکه خودم در دورهٔ دکترای علوم شناختی تحصیل می‌کنم از این کتاب انتظار بحث‌های دقیق‌تری داشتم. احساس کردم در بعضی موارد، نتایج به صورت قطعی عنوان شدن در صورتی که به نظرم این نتیجه‌گیری‌ها هنوز محل بحثه. با این وجود، به نظرم این کتاب دید جالب‌توجه و روونی از فرآیند‌های پیچیده‌ٔ ذهن انسان میده که برای هر مخاطبی با هر سطح تحصیلاتی قابل درکه. این کتاب مخاطب رو با گوشه‌ای از شگفتی‌های ذهن آدمی روبه‌رو می‌کنه، همین شگفتی‌ها بودن که باعث شدن از دوران نوجوانی عاشق مغز و ذهن انسان بشم و حالا در جوانی به دنبال این عشق در این رشته تحصیل کنم :)من نسخهٔ زبان اصلی کتابو خوندم. این کتاب با ترجمه خانم ماندانا فرهادیان تو طاقچه موجوده که از نمونه‌ش برمی‌اومد مثل ترجمهٔ خانم‌ فرهادیان از کتاب «مردی که زنش را با کلاه اشتباه می‌گرفت» روون و دقیق باشه :) https://taaghche.com/book/104223/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86 </description>
                <category>سیده زینب موسوی</category>
                <author>سیده زینب موسوی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jul 2022 16:39:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>