<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ordinary Person</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_15737697</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:39:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Ordinary Person</title>
            <link>https://virgool.io/@m_15737697</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دل‌نوشته | به تاریخ 14 فروردین 1402</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15737697/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-14-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-1402-evl3nyfb2zzd</link>
                <description>دارم مینویسم این متن رو در حالیکه چندین روزه از اول سال توی فکر نوشتنش بودم و عقب میفتاد یجوری. راستش الانی که دارم مینویسم ساعت 3:07 هست و یه ساعت مونده به سحر روز 12 رمضون فک کنم. اول دوست دارم در مورد سال 1401 بنویسم که خیلی چند هفته گذشته بهش فکر کردم.اینکه عیدش اینجوری شروع شد که توی دیوار بودم، خیلی فکر رفتن از ایران برام پررنگ نبود و تجربه کاری خوبی رو داشتم. تیم و شرکت حرفه‌ای بودن و فضای ایران هم با تموم بدی‌هاش خیلی ناامید کننده نبود برام. اون موقعا خیلی ادم متشرع‌تری بودم و احکام رو رعایت میکردم. به همکارام مثلا دست نمیدادم و نمازمو میخوندم مرتب. بعدشم ماه رمضون شروع شد و توی دیوار فک کنم من و مسعود فقط روزه می‌گرفتیم. راستش نمیدونم از کجا شروع شد دقیق . کلاس تسهیلگری دینی دو مقصودی کی بود دقیقا ولی سال 1401 واقعا جایی بود که نمود بیرونی و تغییر رفتاری توی موضوعات دینی رو تجربه کردم. از رابطه‌ای که چندماهی تا اواخر تابستون درگیرش شدم و بسیار متفاوت بود و عجیب. فضایی که با ر.ع. داشتم و سفری که رفتیم شمال. مراسم ده سالگی شرکتمون و اتفاقات درونش و در نهایت هم تموم شدن اون رابطه. بعدشم تموم شدن همکاریم با دیوار. شب تولدی که به عجیب‌ترین حالت گذشت و یه رابطه ناقص رو تموم کردم و تصمیمی که با همه سختی و دل بریدن از ایران گرفتم و یه عالمه تراپی و بحثی که با خونوادم داشتم سرش. دعواهام با مامانم و بابام سر موضوع زندگیم و مدل دین‌داری خودم که چقدر تغییر کرد. اینکه برای چندین ماه کلا همه‌چی رو گذاشتم کنار و در نهایت تصمیم گرفتم مسلمون بشم. دو ماهی که انتهای سال گذاشته بودم زبان بخونم و اپلای کنم اما با ش. اشنا شدم توی اون شب عجیب و یکی از عجیب‌ترین ماه‌های زندگیم رو گذروندم. فکر میکنم برای اولین بار توی زندگیم عشق رو تجربه کردم و هنوز هم میتونم بگم که بعد از دو ماه دوستی که تقریبا شبانه روزم رو باهاش گذروندم باز مثل روز اول برام تازه و جذابه.راستش ش. مدل دینداری و ... اش با من متفاوته و اصلا توی این فضاها نیست و یجاهایی انگاری توی این دو راهی قرار میگیرم که بین خدا و ش. باید یکی رو انتخاب کنم. این موضوع خیلی برام حل‌شده نیست ولی به لحاظ احساسی چنان با ش. درگیرم که یجاهایی انتخابم ش. بوده تا خدا. امیدوارم خدا منو ببخشه. اون بنده خودشو بهتر میشناسه. والا خودم نمیدونم الان دقیقا چرا اینقدر من با این بچه درگیرم ولی میدونم الانی که دارم مینویسم سرشاز از ایموشن هستم نسبت به این بچه.هزارتا ترس و ناامنی هم دارم باهاش که خیلی وقت بود برام بالا نیومده بود. در کنار تمام احساسای قشنگی که باهاش تجربه میکنم همش حس میکنم براش کافی نیستم. راستش خیلی حال عجیبیه که بعد مدت‌ها با یه نفر دارم تجربه‌اش میکنم و با اینکه نمیدونم باهاش به کجا خواهم رسید و اخرش باهاش ازدواج میکنم یا ... ولی به هیچ عنوان از چیزی که باهاش شروع کردم و دارم پشیمون نیستم.الان باید برم سحری اماده کنم بخوریم ولی در ادامه احتمالا باز بیشتر بنویسم (:</description>
                <category>Ordinary Person</category>
                <author>Ordinary Person</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 03:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت سوم | ۸ مهر ۱۴۰۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15737697/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%DB%B8-%D9%85%D9%87%D8%B1-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-xpoaoapcuzct</link>
                <description>مثل همیشه قبل اینکه بخوام بنویسم رفتم نوشته‌های قبلیم رو خوندم و مرور کردم و بازم مثل همیشه وقتی دارم مینویسم که توی موقعیت سخت و Critical ای قرار دارم. امروز فک کنم بیشتر از ۱۰ روز میشه که ایران دوباره رفته توی یه چالش و بحران.حال هممون بده اینجا. نت رو قطع کردن و استبداد رو به شکلی خیلی عریان دارن نشونمون میدن. بیشتر از هر روز دیگه‌ای از اینجا بریدم. کمتر از هر وقتی این کشور و ادماش رو دوست دارم و بیشتر از هر زمانی دوست دارم که یه مدت اینجا نباشم. اتفاقاتی که داره میفته اصلا آینده روشنی رو ترسیم نمیکنه برام. خیلی‌هامون دیگه اینجا نیستیم و راستش ادم خفنی که بتونه یه کاری بکنه هم اینجا نیست. از اونور خونوادم هست که بدجوری داره اذیتم میکنه. مامانم اصلا همراه نیست و همش عذاب وجدان میده بهم. اینکه بری دیگه احوالی نمیپرسی ازمون و دیگه اصلا کاری به کارت ندارم و ...از دیوار میخوام بیام بیرون و برام سخته راستش دوباره دل‌کندن از کسایی که دوستشون دارم. واقعا از مدیرم خوشم نمیاد و بدترین مدیری بوده که باهاش کار کردم. از همون برخوردی که توی مصاحبه داشتم باهاشون فهمیدم که حرفه‌ای نیست و خیلی ضعیفه ولی بخاطر دیوار و برندش و هزارتا کوفت دیگه که مسعودم اونجاس و رزومه میشه و ...  اومدم اینجا. نمیگم همش بدی بوده ولی خیلی مهمه که با کی داری کار میکنی و اینو قطعا لحاظ خواهم کرد از این به بعد که مدیرم این شکلی نباشه و رابطه‌ام باهاش بتونه کار کنه و ازش بتونم یچیزی یاد بگیرم.موضوع بعدی این علاقه‌ای بود که به ریحانه دارم. از روزی که اومده دیوار لحظه‌ای نیست که توی فکر نباشه. به لحاظ منطقی بخوام فکر کنم چیزی نمیتونه پیش بیاد و موضوع به احتمال زیاد نمیتونه لانگ‌ترم پیش بره ولی درگیر یه شیدایی شدم یکی دو هفته باهاش که اولش خیلی ازاردهنده بود برام. این مدت کتاب سودای خوش رو میخونم و همش دارم فکر میکنم به چیزی که درگیرش بودم. دارم همش Self-reflect میکنم این مدت و دریافت‌های نسبتا خوبی دارم این روزا. فکر میکنم همینجوری پیش برم میتونم به صورت کامل move-on کنم از ریحانه و تموم شه. گرچه که از وقتی که فهمیدم فاز اون شکلی با من نداره خیلی حالم گرفته شده و نکته بعدی هم اینه که منم نمیخوام انرژی زیادی بذارم که بدستش بیارم. خلائق هر چه لایق. به قول حمید «It&#x27;s her loss». واقعا هم که نمیدونه و احتمالا هیچ وقت نمیفهمه که چیرو از دست میده. شاید یکم الان خواننده متن «که مرتضی اینده هم یکی از اوناس» فکر کنه که چقدر یارو از خود راضی و خودشیفته‌اس ولی واقعا فکر میکنم ادم خوبیم توی رابطه و طرف مقابلم از معاشرت با من کیف خواهد کرد و بهش خوش خواهد گذشت. ولی به هر شکلی الان فازش یچیز دیگس و دنبال چیزکلکله. اوکی. برو دنبال بازی‌هات ببینم تهش چی میشه. راستش ازش خیلی عصبانی بودم و هستم چند روزی ولی واقعیت اینه دیگه.منم ترجیحم اینه که واقعیت رو ببینم و بپذیرم. امروز یه توییت دیدم از فاطمه که نوشته بود: «دیروز با یک جوان رعنایی صحبت می‌کردیم در مورد کار و تحصیل و …  آخر صحبتمون به این جمع‌بندی رسیدیم تنها چیزی که تو حدود چهل ممکنه دلت بسوزه که چرا دیر کردم  «پیدا کردن یار موافق» هست.»داشتم نگاه میکردم که یکی مث مانا یا ریحانه که اینقدر شیفته‌شون شدم یا حتی اسما، هیچ‌کدومشون میتونستن توی درازمدت یار موافق من باشن و روز اول میتونستم به چشم رفیق بهشون نگاه کنم؟ نه راستش. اسما البته فرق میکرد ولی این مدت چه توی بحث کار و چه رابطه عاطفی همش نگاهم شده بود کارهای کوتاه‌مدت و اینجوری بودم که این چیزی نیست که من بخوام برای مدت زیاد ادامه‌‌اش بدم. اما دیگه میخوام یه عهدی کنم اینجا با خودم، که سعی کنم توی دوراهی‌های این شکلی اون موضوع لانگ‌ترمه و درسته رو انتخاب کنم. میخوام برم سمت پروداکت و مسیر شغلی‌ام رو تغییر بدم به چیزی که بتونم برای حداقل ۱۰ سال اینده توش باشم و از بودن توش خوشحال باشم و بخوام که ادامه‌اش بدم. راستش منابع انسانی هم خوب بود ولی دیگه بسه. آینده پزیشن از جهت تاثیرگذاری که داری، میزانی که یاد میگیری و کاری که میکنی ارضام نمیکنه.دیروز دکتر سر کلاس چیز خوبی میگفت، میگفت که بچه‌ها شما فکر میکنین کسی که توی رابطه‌اس بیشتر تجربه میکنه و یاد میگیره یا من درمانگر؟قطعا اونی که به‌قول این بیزنیس‌من‌ها Skin in the Game هست. و من میخوام دیگه اینجوری باشم. نمیخوام توی بیزینس هم توی قسمت ساپورت باشم صرفا. دوست دارم برم جایی که لازمه تصمیم‌های سخت‌تر گرفته بشه. فکر هم می‌کنم همش و توانایی‌اش رو دارم و بالقوه از اونایی که اونجا هستن چیزی کم ندارم.می‌خوام از این به بعد بیشتر با ترس‌هام مواجه بشم و در واقع شجاعتش رو بیشتر کسب کنم. دیگه حس می‌کنم زیادی دارم می‌نویسم برای امروز.ایشالله که توی متن بعدی که دارم می‌نویسم قدم‌های مثبتی براش برداشته باشم.یا علی</description>
                <category>Ordinary Person</category>
                <author>Ordinary Person</author>
                <pubDate>Fri, 30 Sep 2022 14:54:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکسال بعد | ۱۲ فروردین ۱۴۰۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15737697/%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%DB%B1%DB%B2-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-lf4ari3mhr04</link>
                <description>چند روز پیش بود که یاد متنی که یه سال پیش اینجا نوشته بودم افتادم و رفتم یه نگاهی بهش بندازم. جالب بود برام و حس‌ام مث زمانی بود که دارم به یه لحظه خاصی در زمان که توی دوربین عکاسی ثبت شده و اون لحظه رو ثبت کرده نگاه میکنم.حجم اضطرابی که اون موقع داشتم رو یادمه و حالی که بهم میگذشت. پر از استرس بودم و نگرانی. از اینکه چند روز بعدش قرار بود برم سربازی و یک ماه قبلش عموم رو از دست داده بودم و دو ماه قبل‌ترش اولین و جدی‌ترین شکست عاطفی و دردی که کشیدم. الان که نگاه می‌کنم دوست دارم برم اون بچه که پشت میز توی حال خونه نشسته و دنیا براش تنگ شده و پرفشار رو بغل کنمش و بهش بگم که روزای سخت‌تری رو در پیش خواهی داشت تازه. عمق افسردگی‌ای که قرار توش فرو بری، دارو خوردن رو قراره شروع کنی و بالتبع اون خواب‌الودگی چندین ماهه. دوره رهنما کالج رو شروع میکنی و تمومش هم میکنی و یه نتورک و دوستای نسبتا خوب و حرفه‌ای توی این زمینه قراره پیدا کنی.ماه رمضونی که در پیش داری رو به عجیب‌ترین شکل ممکن قراره بگذرونی، روزه بگیری و بعد افطار هم بری کلاس رقص سالسا توی محیطی که بارهای اول که پات رو میذاری قلبت میخواد در بیاد از جاش بابت استرس. اونجا بدجوری گیر میکنی بین ارزش‌هات و باورهات و حس تجربه‌گرایی و طغیان درونی و تجربه‌گرایی. همزمان قراره بری کلاسای زیتون و با اون مدل ادم مذهبی‌های پولدار و روشنفکری که خیلی قراره ازشون خوشت بیاد زمان بگذرونی. خونه رو هم جابجا میکنی و میای جایی که میشه اسم محله روش گذاشت و از قدم زدن توش لذت میبری.بعد سربازی فاز ازدواج میگیری و میری صحبت کنی با این و اون. دوست دارم برای یکبار هم که شده اسم ادمایی که میری باهاشون حرف میزنی رو اینجا بنویسم و تعدادشون رو بشمارم: بابای اون دختره که مامانش فرهنگی بود ولی هیچ‌کاره بود گویااون دختر پولداره که مامانش گفت خونه نداری و نهدختری که توی کرمون و صبح زود میری توی مراسم مذهبی ببینیش و پسندت نمیشهیه عالمه موردی که خانوم ... معرفی میکنه و باز پسندت نمیشهخانومی که اقا رضا معرفی میکنه و بعد دو جلسه خوشت نمیاد اونی که میری کرج میبینیش و تنها کسیه که از ظاهرش و بقیه چیزاش خوشت میاد اما باباش مدافع حرمه و ...اونی که با خونوادش میان ببیننت و اونا پسندشون میشه اما تو نهاونی که میگه بیا قرار اول رو بریم کنسرتاونی که دختر دایی خانوم .. رحمتیه و استخاره میکنی و خیلی بد میاداون دختر بسیجیه که باباش دوست باباس و توی جلسه اشنایی باهاش دعوات میشه اصناونی که میری ببینیش و در همون حال تصادف هم میکنیفعلا اینا به ذهنم میرسه اما میدونم که موارد بیشتر از اینا بوده و انگار قسمت نبوده تا الان. یکی دیگه از اتفاقات سنگینی که قراره برات بیفته داستانیه که با یکی از کراش‌های قبلیت میفته و اون اوکی میشه و تو اوکی نیستی این بار. هنوزم نمیدونم اگه یه بار دیگه توی اون موقعیت قرار بگیری بازم اون تصمیم رو خواهی گرفت یا نه اما به نظر میاد که کار درست و سخت رو انجام دادی اینجا.اخر سالی درگیر جابجایی محل کارت میشی و الان جای خوبی هستی لاقل توی ایران اما فک نمیکنم جایی باشه که بشه بلند مدت بهش نگاه کرد. فعلا در همین حد نوشتن حوصلم میذاره. شاید امسال بیشتر اینجا اومدم و نوشتم. انشالله به شرط حیاتروز آخر تعطیلات ۱۴۰۱ | نوشته شده در هواپیما به سمت تهران | با همراهی پیرمردی که کنار بود و غر میزد همش (: ولی بامزه بود</description>
                <category>Ordinary Person</category>
                <author>Ordinary Person</author>
                <pubDate>Sun, 03 Apr 2022 00:03:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشته اول | دوازده فروردین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15737697/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-jpqimsdz5bqe</link>
                <description>امشب که توی خیابونای کرمون در حال خرید بودم و مامانم هم کنارم بود و دارم اماده می‌شم که فردا صبح با حمید برم تهران، بدجوری دلم گرفته بود. از شهری که می‌دیدم چقدر خلوت و ساکته و غروبی که چقدر غمگینه برام. این رفتن از کرمان به تهران رو الان سال هشتمه که انجام میدم و تقریبا همیشه وقتی بیشتر از دو هفته کرمون میمونم، بعدش اینجوری دلم می‌گیره. توی زندگی بدجوری حیرونم. یه بچه کرمونی که می‌خواد سعی کنه مستقل شه و برای زندگی‌اش اهداف و آرمان‌های جذابی دوست داره داشته باشه اما هزاران ترس رو با خودش حمل می‌کنه روزانه و این ترس‌ها و اضطراب‌های همراهش وقتایی که یکم سرش خلوت‌تر میشه از هزارجا میریزه سرش. نمونه‌اش همین تعطیلیای عید نوروز امسال که مقدار زیادیش رو با اضطراب گذرونده و برای کمتر مواجه شدن باهاش به خوابیدن و سریال دیدن و یوتیوب نگاه کردن و ...  پناه آورده.توی این هفته دوم که باید یه سری کارها رو هم انجام می‌دادم و چقدر که پرفورمنس پایینی دارم، یه چیزی رو فهمیدم. اونم اینکه تراپیستم راست میگفت، من به راحتی نمی‌بخشم و فراموش نمی‌کنم و شاید یه جاهایی کینه‌ای باشم. همیشه یه جوری رفتار می‌کنم که کسی بی‌احترامی نکنه بهم ولی امان از وقتی که برداشت کنم یکی اینجوری کرده باهام. واقعا به راحتی نمی‌گذرم ازش و روی رابطه‌ام باهاش تاثیر میذاره. مثلا امروز که محمدحسین بهم گفت که بابا دهن ما رو سرویس کردی با این حقوق حساب کردنت و ... واقعا. ازش عصبانی شدم و دوست داشتم جوابش رو بدم و یه جوری هم قهر کنم. کلا قهر کردن به روش‌های مختلف یکی از مکانیزم‌های دفاعیمه برای اجتناب از موقعیت و با اینکه الان میفهمم‌اش ولی تغییرش برام ساده نیست.راستش فقط دوست داشتم بیام اینجا و یه چیزی بنویسم. بیشتر از اینکه بخوام خونده این متن دنبال نوشتنش بودم و واقعا هم بعد از اینکه مینویسم احساس بهتری دارم. راستش توی زندگی احساس سردرگمی بدی دارم و دوست ندارم این وضعیت رو. نسبت به خیلی چیزا هم اینجوریم. از اینکه درسم تموم شده تا چند ماه دیگه پرونده سربازی‌ام هم بسته میشه. دو ماه پیش درگیر رابطه‌ای بودم که اونم تموم شد و پروژه‌هایی که کلا پارسال بستمشون. پارسال برای من سالی بود که بیشتر از هر چیزی، پایان خیلی چیزا بود برام. از فوت عموم که چندین هفته سخت و دردناک و غمناک رو برام رقم زد.  نزدیکترین مواجه با مرگ برام اتفاق افتاد تا پایان یه رابطه عاطفی عمیقی که یه سالی درگیرش بودم و خیلی چیزا رو برای اولین بار اونجا تجربه کردم.حتی تجربه کارمندی و شغل منابع انسانی تا تجربه سرمایه‌گذاری توی بورس و یادگیری خیلی چیزای مالی. تجربه ناامیدی زیاد نسبت به آینده این کشور و وابستگی زیاد من به اینجا و از اون طرف هم اجتناب از ریشه‌کردن اینجا.واقعا که آدم بدون ریشه چقدر سخت میشه یه جاهایی براش. اینکه آدم‌های دور و برت رو دوست داری ولی دوست نداری باهاشون یه چیزی بسازی. حالا میخواد یه بیزینس باشه یا یه رابطه.این روزا که دیگه بهونه درس و سربازی رو ندارم خیلی جدی‌تر شده موضوع ازدواج برام. نسبت به قبل دفاع کمتری دارم در برابرش ولی همچنان ترسناکه برام. گرچه که هنوز آدم مناسبش رو ندیدم که اگر دیده بودم فکر می‌کنم رد شدن از این ترس برام آسون‌تر می‌شد.تنهایی برام خیلی ترسناکه. خیلی از مرگ و نابودی میترسم و حتی دارم فکر می‌کنم نوشتن این متن اینجا هم یه جورایی برای غلبه بر نابودی و فراموشیمه. اینکه انگار با گذاشتن این متن از داستان‌ها و افکار و احساساتی که تجربه می‌کنم. یه جورایی دارم خودم رو به آینده وصل می‌کنم و خودم رو در برابر نابودی بیمه می‌کنم.خدایی که باورم بهت از خیلی وقتا کمرنگ‌تره، خدایی که هر وقت می‌ترسم و کم میارم فقط یادت میفتم. خدایی که برای پر کردن کمبودهام بهت نیاز دارم. خدایی که وقتایی که آدم‌ها تنهام میذارن به داشتنت افتخار می‌کردم و می‌گفتم. اشکال نداره و من تو رو دارم.خدایی که خودخواهی‌های منو ارضا می‌کنی وقتی هیچ‌جای دیگه‌ای برای ارضای این موضوعم ندارم.خدایا! خودت کمکم کن قبل اینکه تموم شه داستان زندگیم و بمیرم، یکم قیمت پیدا کنم. خدمتی کنم و رضایتی رو توی زندگیم تجربه کنم. با قلبی سلیم و راضی به سمتت بیام.</description>
                <category>Ordinary Person</category>
                <author>Ordinary Person</author>
                <pubDate>Thu, 01 Apr 2021 20:57:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>