<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zahra</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_15739878</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:02:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4720747/avatar/hRnM9y.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zahra</title>
            <link>https://virgool.io/@m_15739878</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی خوب میشود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15739878/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-u9bg8blnzhgp</link>
                <description>تشنه ام خیلی تشنهتشنه ی شنیده شدن و درک شدن تشنه محبت های تو نمیتوانم بگویم زندگی ام لنگ مانده موتورش خوب کار میکنداما گاهی دِل میزند و خاموش میشود غرق میشوم در غمی به وسعت دریا ( احتمالا اقیانوس نباشد)تو میتوانستی قایق نجاتم در این غم ها باشی اما دارم بزرگ میشوم میدانم همه چیز را نمیتوانم کنترل کنم و اگر زیادی غصه بخورم زندگی مثل شربت سرما خوردی برایم تلخ میشودهمین که برای بابا غذا درست کنم و غرق در دنیای خودم شوم حالم خوب میشود با تلنگری یادآوری می‌شود که همه چیز مانند قهوه تلخ و بدمزه اساما احتمالا با یه شیر قهوهِ عصرگاهی خوب شوم</description>
                <category>Zahra</category>
                <author>Zahra</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 11:48:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگ های متعدد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15739878/%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%AF-wolsq885knci</link>
                <description>میدانی وقتی هی زنگ میزنمجواب می‌دهی و ده دقیقه بعد دوباره به یه بهونه زنگ میزنم یعنی خیلی گیرم یعنی نمیتوانم زندگی ام را جلو ببرمیعنی عین خر تو گل گیر کرده امیعنی حوصلم سر رفته یعنی نمی‌دانم چه کنم!؟یعنی جز تو پناهی ندارم یعنی ناراحتم و یه عالم غر برای زدن دارم این آدم ها مرا درک نمیکنندقضاوتم میکنندتو خوب میدانی که چطور از درک نشدن و قضاوت هایشان فراری اماز عذاب وجدانی که فکر میکنم دارند به زور تحملم می‌کنند بدم می آیدبیا و کمکم کن از پس این غول بی رحم زندگی بر بیام بیا و گوش شنوایم باش</description>
                <category>Zahra</category>
                <author>Zahra</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 00:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازم مرگ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15739878/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-q3lmgz08qx1m</link>
                <description>بعد گریه کردن، غذا را آوردند.دلم نمی آمد غذا را بخورم این چه رسم مسخره ایست که بعد مرگ کسیهمه را بنشانند سر سفره تا دلی از عزا در بیاوردندانگار مرگ آدم یک اتفاق معمول و همیشگیست.همانند جنگ ایران و آمریکا حس میکنم گوشت فرد مرده را میخورم نوشابه هم تمام شد و به ته سفره نرسید.سحر دیر جنبید تا آخرین نوشابه را بقاپد.بعد مسجد همگی راهی بهشت زهرا شدیم. با غمی که با آن غریبه نبودم سر مزار رفتیم.چشمم افتاد به جمعیت عظیمی که در جایی جمع شده بودند.با خودم گفتم احتمالا همان پسر جوانیست که متین راجبش گفت عکسش را هم دیده بودم مامان می‌گفت قدیم تر ها آمدن زن جوان و تازه عروس به قبرستان شگون نداشتبا خودم گفتم احتمالا دلشان خیلی نازک استبیایند و قبر و جنازه ببینند؛ طاقت نمی آوردند چشمم به وانتی که آن کنار بود می افتد آش میدادندآن هم برای خیرات پسر جوانی که شبیه یکی از دوستانم بوداشک در چشمانم جمع شددلم میسوزد هنوز زندگی نکرده بودنداحتمالا یه عالم کار نکرده در دنیا داشته اند شاید هم مرگ بهتر استتجربه اش نکردم که بیایم نظری دهماز دیدن و فکر کردن به مرگ خستم مانند یک دوستِ صبور کنارمان استمنتظر است تقی به توقی بخورد که ما را با خود ببردنمیدانم کجااصلا نمیدانم من که به اسلام اعتقادی ندارم چگونه به آن دنیا اعتقاد دارم؟!ادم ایران بدنیا بیاید، در خانواده ی مذهبی هم باشدهمین میشوددر اعتقادات خود میماند نه می‌تواند برود آن سمت نه همان سمتی که هست، بماند از دیدن مرگ خسته ام یا خدا من را بکُشد و دیگر پا به قبرستان برای دیدن جنازه و قبر کسی نگذارمیا این مردن آدم ها را بس کندمیترسم!فکر می‌کنیم مرگ برای همسایه است تا وقتی در خانه ی تورا هم میزند.پریا بهم یادآوری می‌کند که خیلی خودم را برای آدم ها میکشممی گفت اینقدر به آنها فکر نکن با تنهاییت بسازنمیشود انگار موقع به دنیا آمدن در همان شکم مادر درونگرا یا برونگرا بودن را تعیین میکنند و بعد بند ناف آدم را میبرندیا حتی اهمیت دادن یا ندادن به آدم ها هم دست خودت نیست هوا سرد است، احتمالا سرما بخورم.هوا سرد است زیادی ام سرد استمثل خاک.</description>
                <category>Zahra</category>
                <author>Zahra</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 00:57:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکرهای اخیر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15739878/%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-y8n0mp3oicje</link>
                <description>خانوم دشتی تند تند پای تخته می نوشت و بلند میخواند:برای زندگی معناداربه ۵ اصل نیاز داریمجهان را جاخالی و جاخالی او را توضیح دهیمجهان را هدفمند و هدفمندی اورا توضیح دهیمبا خودم می‌گویم خود جهان بدبخت نمیداند اصلا برای چه هست ؟من چه بدانم؟نمیتواند همه چیز اتفاقی و بیهوده باشد؟اصل دوم: انسان جاخالی و جاخالی خود را مشخص می‌کندانسان هدفمند و هدفمندی خود را مشخص میکندحتی یه ثانیه هم نتوانستم و نخواستم روی این اصل فکر کنماصل سوم: گرایش به خوبی ها و دانستن خداوند به عنوان مصداق آناصل چهارم: آرمان ها متعالی و مقدس داشته باشدبه دیشب فکر میکنم دیدن ویدیوای که پایینش با بزرگترین فونت نوشته بوده اند حاوی صحنه های دلخراشآخه بچه جان درسته ۱۸ سالت است؛همه ی صحنه های وحشتناک هم بالای ۱۸ سال ولی تورا چه به دیدن جسم های بی جان؟!این را آنجایی فهمیدم که بعد دیدنش شوکه و از ترس نمیتوانستم از اتاق برای خوردن آب بیرون بروم_آرمان ها و اهداف متعالی و مقدس داشته باشن ,خب بچه ها شما اهداف متعالیتون چیه؟دشتی این حرف را با طعنه زد و با لبخندی که آن هم میداند هیچ کدام قرار نیست پخی شویمنگاهمان میکند به بچه های دیشب فکر میکنم هدفشان این بود؟خوشحال شدن از اینکه نماندن و رفتند؟اخبار را بالا پایین میکنمتلگرام یه چیزتلویزیون یه چیزبه قول ریحانه انگار بخواهی بعد تخم مرغشیر قهوه ام سر بکشیهیچ چیزش باهم نمی‌خورد .دوباره میام غصه بخورم که یادم می آید هنوز وصیت نامه ام رو ننوشتم همانی که بعد از مراسم ختم یکی از عزیزان به ریحانه تاکید کردم حتما برایم وصیت نامه بنویسد من هم می‌نویسم برایش انگار کلاس سومیم و از دوستم میخواهم برایم خاطره بنویسدمیترسم سال بعد دیگر همدیگر را نببینیم بدون خداحافظی که نمیشود رفت،پس وصیت نامه از واجبات استمانند جوراب گرم برای زمستان.افکارم را که مثل گله ی گوسفند که یکی از یکی گوسفند ترهرکدام به یه طرف میروند جمع میکنم و سعی میکنم حواسم در کلاس باشد دشتی از مرگ میگوید با خنده میگوید: سر قبر مادر مردش میگه مامان امشب سردشه تک خنده ای میزند و ادامه میدهد:آخه مگه بعد از مرگ چیزی حس می‌کنی ؟ نه!بدنت شبیه یه لباسی بوده که دیگر اندازه ات نیست،انداختیش دور حتی اگر اتیشت هم بزنن جیکت درنمیاد روح اصلا بعد از مرگ وارد یه بعد دیگه میشه،اصلا درد و غصه ای که تحمل نمیکنه یاد بابای غزاله می افتم که بی حرف و خدافظی رفت باید وصیت نامه ام رو بنویسمدلم به حال اشناهایم میسوزد امیدوارم همان قدر که میگویند خاک سرد استسرد باشد و من را یادشان برود تا کمتر دلتنگ و غصه دار شوند در این دوره و زمانه زنده ماندن کاملا شانسی است در زنده ماندن بسیار خوش شانسو در رسیدن به تو بد شانس یاد تو می افتم شهر کوچک استوقتی میروی بیرون هزار و پانصد و هشتاد آشنا میبینی و باید سلام و علیک کنی اما فکر میکنم اگر بمیرم احتمالا آنقدر شهر بزرگ می‌شود که تو متوجه نبود من نشویشاید از روی اعلامیه ای،بنرییا حتی وقتی بی هدف به قصد قدم زدن در مزار راه میرویمن را سر راهت ببینی اگر من را جایی دفع کنن که تو نیایی چه؟میسپارم بهشان در بهشت زهرا دفن کنن انجا احتمالا بیایی</description>
                <category>Zahra</category>
                <author>Zahra</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 23:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فردا...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15739878/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-vift0lzhwsy0</link>
                <description>تماس از رفته روی صفحه گوشی ام بهم دهن کجی میکند حوصله ی حرف زدن و آدم ها را ندارم با بی میلی زنگ میزنمسعی میکنم تماس را با اوهوم بله نه و آره ادامه بدهم تمام تلاشم را می‌کنم که بحث به تو نرسدپشت خط میگه: خیلی ناراحتیاقبلن اینجوری نبودی!با خودم فکر میکنمروز گذشته،هفته گذشته،ماه گذشتهروزهای جالبی نبودن با خودم می‌گویم بس استدیگر تورا بهانه ی غمم نمیکنم آنقدر از تو پیش اینو آن و حتی خود توگفتم؛که خودم هم سیر شدم از تو گفتن حسِ تنفر دارم از هر دری میگویم که امروز حداقل راجبت صحبت نکنم نمیشود با مهدی درد و دل میکنم همه کلمات را پشت سرهم با حرص بالا می آورم هم خشمگینم هم ناراحتبعد تمام شدن حرفایم تیر خلاص را میزندمیگوید:«خب این واضحه دیگه نمیخوادت»خندم میگیرد انگار این مطلب جدیدی است که خودم از آن بی خبرممثل آنکه سر امتحان معلم میگوید باید بیشتر میخواندی تا جواب این سوال را می‌دانستیخب نامسلمان خودم میدانم اگه خوانده بودم و بلد بودم که از تو نمیپرسیدم تلفن را قطع میکنمبه درِ بیخیالی میزنماز فردا تصمیم میگیرم دیگر به تو فکر نکنمنه فکر کنم.نه بنویسم.نه با کسی حرفی بزنم.مثل همان فردا هایی که قرار است درس بخوانم:)</description>
                <category>Zahra</category>
                <author>Zahra</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 22:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>