<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جاندار بی جان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_15748060</link>
        <description>بیا تو ،چای دم کردم☕️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:35:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3046762/avatar/Xg26x9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جاندار بی جان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_15748060</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گلایه نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15748060/%DA%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-eemzxkdduinh</link>
                <description>-نه وقنی بزرگتر بینمون نباشه نمیشه .اون سری که با کیانوش رفتیم...حرفم را قطع میکنم. یا بهتر است بگویم اصلاح میکنم .-خدابیامرز کیانوش  که منو خبر کرد برای بازی ، بچه ها شلوغ میکردن. لوس بازی میکردن و از این کارا.بابا تایید میکند. هنوز دهنم عادت نکرده که پشت کیانوش ((مرحوم ))بگذارم. به یک گوشه خیره میشوم و میروم توی خودم.دیروز روز خوبی بود. رفتیم گل یا پوچ. بعدش هم رفتیم وناهار خوردیم. بعد هم رفتیم توی یک زمین خالی توی کوشکی که مهدی یکبار یکی از صد دوست دخترش را برده بود و اتیش کردیم.از همان روزهایی که دیگر قرار نیست تکرار  شود همه دل هایمان خوش بود.همه سر و سامان داشتیم. حداقل همه سرگرم دانشگاه بودیم. از این روز ها توی چند ماه اخیر باز هم داشته ام. مثلا روزی که رفتیم برای سجاد گیتار بخریم. همه دانشجو . همه معلم. همه قدرت خرید داشتیم. همه مان میتوانستیم همانجا گیتار بخریم . میتوانستیم با4تا یاماها C70 به خوابگاه برگردیم. شاید از دیدگاه یک ادم40 ساله این ها مسخره به نظر برسد. شاید به نظرشان یا شاید هم به نظرتان کودکانه باشد ولی برای یک جوان اهل خاور میانه که از قضا در محروم ترین استان یکی از بد ترین کشور ها از نظر اقتصادی ، زندگی میکند، احساس طراوت دارد. احتمالا خریدن یک گیتار مبتدی مثل یاماها c70در بیشتر نقاط دنیا،خیلی راحت تر از این حرف ها باشد.شاید حتی مغز یک نفر را به خودش مشغول نکند. ولی سجاد 20 سال منتظر ماند تا بتواند با پول خودش گیتار بگیرد. با حقوق40 روز یک معلم. بله درس فهمیدید. ما علاوه بر اقتصاد و جغرافیا و ...... ، باید با مغز های 30سال پیش پلمپ شده هم، سر و کله بزنیم. افکاری که موسیقی را مطربی میدانند. فکر میکنند موزیک باعث افسردگی میشود و تنها نیاز بچه، خوراک است نه حتی خوراکی. فقط غذا.14/11/1403</description>
                <category>جاندار بی جان</category>
                <author>جاندار بی جان</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2025 10:36:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده سالم که بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15748060/%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-pgsepmqjavlv</link>
                <description>ده سالم که بود ،سعی میکردم با دایی صحبت کنم .دایی ساکت بود و حرف نمی‌زد ،فقط سرش را تکان میداد . بالا و پایین.یادم است با دختر خاله ام گفته بودیم:« هرکی با دایی صحبت کنه و دایی جوابشو بده برنده است.»الان نشسته ام و نیم ساعت است خواهر زاده ام  دارد  از من سوال میپرسد و من  فقط با سر تایید میکنم.</description>
                <category>جاندار بی جان</category>
                <author>جاندار بی جان</author>
                <pubDate>Thu, 18 Apr 2024 11:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته ام ....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15748060/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-uy0xmgzekqfk</link>
                <description>خسته ام از رنجی که از من نیست...خسته ام از این همه مسئولیت.از اینکه باید حواسم به برنامه هایم و درس هایم باشد و در عین حال بقیه را هم قانع کنم ،که راهم ،راه بدینیست.قانع کنم و بگویم :من اگر دو سال پشت کنکور مانده ام برای این است که به فکر خودمم و این دقیقا مقابل بی خیالی و بی مسولیتی است.خسته ام از این که باید حواسم به همه چیز باشد.باید حواسم باشد لای این همه فشار و استرس ،با کتاب خواندن غریبه نشوم. حواسم باشد بنویسم ،حواسم باشد تا وقتی برای استراحت از اتاقم بیرون می آیم ،  جای اینکه استراحت کنم،با خواهر ۵ساله ام وقت بگذرانم تا  خلا روحی ای برایش پیش نیاید،تا حفره ی عاطفی ای نداشته باشد ،تا بزرگ شد دیگر مثل من پر از مشکل شخصیتی نباشد ومجبور نباشد برای درست کردن تک تکشان کلی زحمت بکشد و دهنش سرویس شود.خسته ام از اینکه وقتی دارم زخم های مامان را شستشو میدهم ،بقیه خانه را ترک میکنند تا حالشان بد نشودخسته ام از اینکه باید حواسم باشد تا وقتی مامان با بابا بحث میکند ،یک جوری پا در میانی کنم و بحث را تمام کنم که نه مامان احساس غربت و مورد ظلم واقع شدن کند و نه بابا احساس کند که حرمتش دارد در خانه شکسته می‌شود .خسته ام از اینکه باید با خواهرم حرف بزنم تا دختری بی دست و پا و ترسو نباشد . خسته ام از اینکه به خواهرم  بگویم:برو خودت برایخودت خرید کن .و بعدش هم پشت سرش راه بیوفتم و تعقیبش کنم که مشکلی برایش پیش نیاید.خسته ام از اینکه باید هر روز به پدرم توضیح دهم هر کسی که میرود کتابخانه ،صرفا برای یله  گردی و دختر بازی نیست.خسته ام از اینکه هر وقت میخواهم بروم بیرون یک هوایی بخورم ،باید اخم کردن خانواده را تحمل کنم.خسته ام از اینکه نمیتوانم یک ساعت در سکوت بنویسم ،خانواده میگویند:بعدا هم میشه نوشت الان درس بخون.خسته شدم از هر سری که مامان با میوه می آید توی اتاقم ،تا به بهانه میوه ببیند، دارم چکار میکنم.خسته شده ام از اینکه هر وقت میروم بیرون ،نیم ساعت نشده یکی زنگ میزند که کجایی.خسته ام از اینکه هر روز دارم تحلیل رفتن عضلاتم را میبینم.خسته ام از اینکه هر روز که بلند میشوم ،احساس ضعف میکنم.خسته شده ام از اینکه هر روز توی ذهنم دو سه ساعت باید با این و آن بحث کنم.خسته شده ام از اینکه هروقت میرم بیرون با موتور یک دور بزنم،همه به چشم یک لات یا اوباش نگاهم می‌کنند.خسته شده ام  از اینکه  مثل ربات باشم .صبح بلند شوم ،مسواک بزنم.نیم ساعت بنویسم.درس بخوانم.و آخر شب هم خودم را فحش بدهم که چرا بیشتر نمی خوانم.خسته شده ام از اینکه اینقدر عکس موتور آرزوهایم را نگاه کرده ام .حتی صدای اگزوزش را از بقیه موتور ها تشخیص میدهم ولی اگرپدرم برایم نخرد .من هیچ وقت نمیتوانم بخرمش.خسته شده ام از اینکه هر روز را به عشق سگی زندگی کنم که میدانم چه نژادی است،حتی اسمش را هم میدانم،ولی در حسرتم که یکبارنازش کنم  و بعدش هم ببرمش پیاده روی.خسته شده ام از اینکه من را فقط در چهار چوب یک پزشک بپذیرند نه به عنوان متین ،پسرشان.خسته شده ام از اینکه هر روز تقویم را ورق بزنم و ٧تیر ماه را نگاه کنم .خسته شده ام از اینکه باید به کیانوش و ایکس و ایگرگ توضیح بدهم که من دیگر تا کنکور ندهم ،والیبال بازی نمیکنم.خسته شده ام از اینکه هر روز فیلم های اسپک زدنم را تماشا کنم و آه بکشم و بگویم :چی بودم!خسته شده ام از اینکه هر وقت دلم گرفت بروم بالای کوه بنشینم و غروب آفتاب را تماشا کنم.خسته شده ام از اینکه منتظر باشم ،گوشی ام هفته ای یکبار زنگ بخورد.خسته ام .خیلی خسته.انقدر که میتوانم تا آخر عمرم بروم مسافرت.اهل مظلوم نمایی نیستم.و مسابقه ی بد بخت بودن هم نیست.ولی فکر نمیکنم هم سن و سال هایم ،وضعیت من حتی برایشان قابل مطرح شدن باشد.خسته ام آنقدر خسته که هیچ خوابی خستگی ام را برطرف نمی‌کند. فکر کنم راستی راستی،این بار باید بمیرم</description>
                <category>جاندار بی جان</category>
                <author>جاندار بی جان</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2024 06:53:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیسه کشیدن مغز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15748060/%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B2-cy7qubwf6tde</link>
                <description>چند وقتی بود حسرت یک گریه به دلم مانده بود اشک‌هایم خشک نشده بودند فقط نمی‌خواستند به دنیا بیایند آنها هم فهمیده بودند این دنیا جای قشنگی نیست. اسپیکر را برداشتم و رفتم توی اتاقم اول قطار خالی هید و هدایتی را گذاشتم ناگهان یادم آمد یک آهنگ فراموش شده را.همان آهنگی که این روزها نیاز بود. اگر یک آهنگ می‌توانست اشکم را در بیاورد همین بود:« مریم »از طاهر قریشیصدا را تا آخر زیاد کردم. اسپیکر را بغل گرفتم رسید به آنجایی که طاهر می‌گوید :همچون نسیم از برم بگذر.   یک دقیقه در دیده‌ام بنگرشاید نشانی ز مهر و وفا  در چشم تو بینم بار دگررا که گفت بغضم ترکید تا آخر آهنگ گریه کردم بلند شدم و آهنگ را از اول گذاشتم.بغضم یک تیکه نبود پر از وصله و پینه بود عین یک لحاف چهل تیکه. این دو یا سه ماهی را که درست و حسابی گریه نکردم را گریه کردم.گریه‌ام که تمام شد گفتم کون لقه درس بیایم و بنویسم. حدوداً ۲۰ روزی بود که اینطور ننوشته بودم نوشته‌هایم همه‌شان در قالب صفحات صبحگاهی برای نظم گرفتن زندگیم بود، ربات وار بود نه دلی. احساس پشتشان نبود .از روی اجبار بود .رک بگویم ۲۰ روزی بود که قلمم هم گریه نکرده بود.همان چند قطره اشک چقدر تاثیرگذار بود آنقدر سنگین شده بودم که یادم رفته بود می‌توانم چقدر سبک باشم؛ روحم کرخت شده بود.اگر توی یک جمله خلاصه‌اش کنم :گریه کیسه کشیدن مغز است.</description>
                <category>جاندار بی جان</category>
                <author>جاندار بی جان</author>
                <pubDate>Wed, 10 Apr 2024 19:47:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی وقت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15748060/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%87%D8%A7-ucpfeegx4iq7</link>
                <description>گاهی وقت ها...گاهی وقت ها آدم دوست داره ،یکی بهش زنگ بزنه و بگه :هیچی کار خاصی نداشتم .فقط خواستم صداتو بشنوم .این ها رو بگه بدون ترس از اینکه قراره فکر بد کنیم یا قضاوت کنیم یا هوا برامون داره.چون کسی که بخواد هوا برش داره، با یک نگاه هم هوا برش میداره.گاهی وقت ها آدم دوست داره یکی رو بغل کنه ، اونقدر سفت بغل کنه که تن طرف مقابل مچاله بشه.گاهی وقت ها آدم دلش میخواد یک پیام دریافت کنه با عنوان اینکه :سلام یاد تو افتادم گفتم بهت پیام بدم.گاهی وقت ها آدم دوست داره یکی براش غذا درست کنه و  بهش زنگ بزنه ،برن تو یه پارک یه زیرانداز پهن کنن و بخورن.گاهی وقت ها آدم دوست داره یهویی یه نامه دریافت کنه.ترجیحا نامه ی دست نویس.گاهی وقت ها آدم دلش میخواد یکی بهش گل بده.حتی از این گل هایی که شهرداری که توی میدون ها میکاره.گاهی وقت ها آدم دوست داره  دراز بکشه و سرش رو بزاره روی پاهای یکی و چشماشو ببنده و طرف براش آواز بخونه.گاهی وقت ها آدم دوست داره موقع بارون یکی به یادش بیوفته و براش گریه کنه ،برای نبودنش یا حتی برای بودنش و ترس نبودنش .گاهی وقت ها آدم دوست داره بی چشم داشت ،دوست داشته بشه.گاهی وقت ها آدم دوست داره بشنوه که زیبا است .از هرکی ،از معلم، شاگرد ،رهگذر ،مشتری یاحتی یه دست فروش.گاهی وقت ها آدم دوست داره نوشته هاش تو ویرگول چک بشه .گاهی وقت ها آدم دوست داره....</description>
                <category>جاندار بی جان</category>
                <author>جاندار بی جان</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 11:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دودکش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15748060/%D8%AF%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4-dmdyu7znpurv</link>
                <description>بابا که رفت با خود سیاهی موهای مامان را هم برد .از مشکی شب به سفید برفی رفته .دوروغ نگویم رنگ و روی خودش هم رفته .صورتش مثل درخت گردوی بی بی پر خط شده .مشکی موهایش را گرفت و به  لباس تنش داد .لبه بهار خواب نشسته .پای چپش را مثل  دشت صاف کرده است و پای راستش را قله کرده . دستش را روی قله گذشته است .جا سیگاری پشتش پنهان شده ولی دود ها فضولی اش را میکنند .اصلا کی ننه‌ی ما سیگاری شد ؟روزی ده بار با حرفهایش به بابا چنگ و دندان می انداخت که سیگار نکشد .حالا خودش شیک نشسته و از همان بابایی ها دود میکند.شلنگ اب را زیر محمدی های حیاط میگذارم.دهانش را باز میکند دود و صدا دست به دست هم بیرون می آیند ._اونارو زیاد اب ندیا .+چشم  ننه ؛ ننه اون وامونده چیه میکشی؟_چی ؟+همون سیگار ._ول کن ننه جان ‌. اینو نکشم چیو بکشم ؟!یکجوری که دلش بلرزد میگویم :((بیا ناز منو بکش  .)خنده اش از پشت نگاهش بیرون میزند رویش را تاب میدهد و سیگارش را با سر به جا سیگاری میزند .ننه ظریف است . به دستهایش که نگاه کنی پنجتا مداد قد و نیمقد است . چشمهایش درشت است البته الان که اشک کوچکش کرده وسرخ.لبهایش دقیقا به اندازه‌ی دو بند انگشت ، کوهای لبش کمی بلند تر و خودنما تر هستنشایدم بخاطر لبای ظریفش است که به جای بهمن بزرگ،  اسی نازک میکشد .بابا هم  بهمنی بود  .شایدم بهمن  بابایی بود از بس که خِرِ بابا را گرفته بود و ولش نمیکرد .هروقت که میآمد پاکت سیگارش توی جیب سمت چپش رو سینه‌اش بود انگار که می چسباند به قلبش بهانه نگیرد .خوب یادم است .بابا یک لب داشت ؛ لب پایین ، بجای لب بالا سیبیل داشت البته سیبیل که جفاست یک هفتاد هشتاد بیلی بود .سیگار را روشن میکرد و میگذاشت کنار لبش  .آواز که میخواند سیگار در دهانش به ضرب می آمد و مثل  تخته شیرجه  بالا و پایین میرفت .بابا هم خودش و هم سیگارش از ننه درشت تر بود .تو نازک درشتی بابا  ننه سیر میکنم .ننه بلند میشود ، جاسیگاری اش را همانجا رها میکند  و عودی بر میدارد و روشن میکند و میگذارد زیر عکس بابا  . سرش را بر میگرداندو لبخند میزند.لبخندش رومان سیاه دور عکس بابا را کمرنگ تر میکند .عکس درست روبرویم است .از سینه به بالا .دود عود  ،زیگزاگی نرم از روبروی لب ، درست نصف النهار صورت بابا بالا می آید. جوری که انگار بابا سیگار میکشد .لبخند میزنم .ننه  میآید و دوباره  مثل اول مینشیند .سیگارش را کنج لبش میگذارد و با یک کبریت سیگارش را می گیراند .نگاهش میکنم  ششمی است .سیگار دل ابری ننه را ابری تر میکند .چشمم را بهش میاندازم  و میگویم  : خوب شد بابا رفت وگرنه ...حرفم را قیچی میکند دوتا توسری به سیگارش میزند و میگوید :((خوب شد رفت ، مثه ما وایسته تو این دنیا چی بشه .هر روز واسه یه قرون دو هزار قیافه سلطان رضا رو ببینه . خوب شد رفت ...دوبار میآیم خوب شد رفتم را لا به لای حرف های ننه بگذارم اما مجال نمیدهد ._خوب شد رفت اینجا بمونه چی بشه ...پاهایم خیس میشود .نگاهم را پایین میآورم گوشهایم هنوز روی بهار خواب است ._خوب شد رفت واقعا ...شلنگ غرق شده است .تن سبز محمدی هم همینطور .اب از خانه اش بیرو ن زده گل محمدیا خفه شده اند.شایدم سیر آب هرچه هست که دیگر آب را قبول نمی کنندسرم را بالا می آورم  خوب شد رفت پنجم است که یکهو با صدایم صاف خوب شد اش را  خراب میکنم .[  ] ننه خوب شد رفت وگرنه الان اون سیگار میکشید توهم سیگار میکشیدی باید دیگه بجای خونه  اینجا میشد دود کش .صورتش را یکجوری پر چین  و خط میکند .نگاهش را بهم میدوزد ._ ای بابا توهم که به سیگار ما گیر دادیا ، اینو نکشم چی بکشم ؟یک جوری که دلش بلرزد ،میگویم بیا ناز منو بکش ...</description>
                <category>جاندار بی جان</category>
                <author>جاندار بی جان</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 08:13:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل که عیب ندارد،خدا کند غرورمان نشکند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15748060/%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%DB%8C%D8%A8-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AF-ufckqll6wodu</link>
                <description>دل که عیب ندارد ،خدا کند غرورمان نشکند.آفتاب رنگ پریده بود، سایه‌ها رفته رفته قد می‌کشیدند ،بچه موج‌ها دنبال هم می‌کردند و روی هم می‌افتادند باد به موهای تنم برپا می‌داد. آسمان انگار تازه و از بغل ننه برفی درآمده بود .دریا که یک زمان آرزوی بچگیم بود حالا شده بود جای فکر کردن و حلال غم‌هایم .ایندریا سیر نمی‌شود ؟اینقدر که غم می‌خورد. اینقدر که آدم می‌خورد.امروز باید تصمیمم را بگیرم .این بار دریا هم در تصمیم گیری کمکم نمی‌کند .تصمیم گیری بین سیمین و بابا .خاطرات شیرین و خاک گرفته گذشته، در مقابل طراوت پرشور آینده .حالم از این گذشته و آینده خراب است. حالم مثل اولین باری است که سیمین را دیدم .مثلهمان سری که چشمانم دوخته شده بود به سیم پره‌های موتور، که بابا زد توی سرم و گفت: حواست کجاست دو ساعته دارم صدات می‌زنم؟اون انبر قفلی رو بده من.****آن شب مسجدمان آبگوشت می‌داد ،خبر دادند که مسجد محله بالا چلو گوشت می‌دهد ما هم زنجیرها را برداشتیم و برای یک کم برنج پاکستانی ،هویت و محله و امام حسین را فروختیم کفش‌های پلوخوریم را پوشیدم، تا بروم دنبال حسن تسو ،برویم پلوخوری.حسن را خیلی دوست داشتم نه به خاطر اینکه از من دو سال بزرگتر بود و همیشه لباس و کفش آبی می‌پوشید، به خاطر اینکه هوای من را داشت .حسن مثل همیشه لباس آبی به تن داشت می‌گفت: قرمز و سیاه مال سربازان گوگوریوعه.می‌گفت: جومونگ برای قهرمان بودن زیادی خانومیه .ریش و سیبیل نداره و خیلی کوچولوعه.اصلاً برای همین حسن تسو بود. زمانی که همه جومونگ بودند ،حسن تسو بود و مثل تسو آبی می‌پوشید.با حسن راه افتادیم که برویم برای امام حسین پاکستانی زنجیر بزنیم .مثل همیشه پشت حسن ایستادم. منتظر بودیم نوحه بخوانند تاشروع کنیم .چشمم به سمت زن‌ها افتاد دیدم یک چیز مثل جوشکاری توی چشم است. یک چیز سفید که دارد همینطور سیاهی چادرها رامی‌درد و جلو می‌آید، آمد صف جلو . سیاهی چشمانش با سیاهی تمام چادرها فرق می‌کرد مثل قیر مذاب بود. دختری کمی تپل ولی ریزنقش .دماغش به باریکی ساقه گندم بود . درگیر قیرهای مذاب روی گندم زار بودم که زنجیر حسن خورد زیر چانه‌ام گفت: «چه کارمی‌کنی زنجیر بزن. »از آن به اینور، همش به فکر سیمین بودم. روز بعدش هم توی مغازه بابا بودیم که چشمانم دوخته شده بود به سیمپره‌های موتور که بابا زد توی سرم و گفت :حواست کجاست دو ساعته دارم صدات می‌زنم ؟اون انبر قفلی رو بده من.از آن شب به اینور ،من سوای از آبگوشت و عدس پلو و امام حسین ،توی مسجد محله بالا برای سیمین زنجیر می‌زدم.آبی لباس حسن به قیر چشمان سیمین نمی‌ چربید.***آفتاب دیگر غروب کرده بود. سایه‌ها وجود نداشتند اما من همینطور لب دریا . پاهای بی‌قرارم را سفت بغل کرده بودم توی سینه‌ام تا فرارنکنند. کونم نم کشیده بود. تنم را مچاله کرده بودم زیر گرمکن .نوک دماغم رنگ لب‌های سیمین شده بود .موهایم بین رفتن با باد یا ماندنروی سرم مردد بودند.****بابا مثل پدرهای توی قصه‌ها نبود، ولی بابا بود .بابا من را خیلی دوست داشت ،مامان را بیشتر .من هم سیمین را خیلی دوست دارم. حتی بیشتر از شادی. شادی کسی بود که بعد به دنیا آمدنش ،من بیشتر بابا را فهمیدم و بیشتر عاشقش شدم.دوست دارم حرف سیمین را گوش کنم ولی من و سیمین و شادی توی خانه بابا زندگی می‌کنیم پس خر بابا مثل اسب می‌رود. دو سه باریبه سیمین گفتم توی سرم این فکر است اما سیمین فقط مخالفت می‌کرد و گریه. با گریه می‌گفت زندگیمون بعد این خراب میشه****بابا با چشم‌های درشت کرده  روی تشک مخصوصش کنج خانه کنار سماور نشسته بود و زل زده بود به گل‌های قالی. معلوم نبودهمانطور که چای را هورت می‌کشد به چه فکر می‌کند .به مامان اشاره می‌کنم که بگوید.آقا رضا .محمد میگه اگه شما اجازه بدین این یکی دو ماه رو بره وردست داداشم کار کنهکار خودمون چشه مگه.   زیر لب گفتم :می‌خوام پولامو جمع کنم کفش فوتبال بگیرم.خوب جمع کن کسی جلوتو نگرفتهبابا پول نمی‌داد وعده می‌داد. مامان پول می‌داد اما بهتر هم پول می‌گرفت. بابا با چای وعده‌های پول را می‌خورد.بعد از کلی التماس و درخواست ،بابا قبول کرد که بروم و پیش دایی کار کنم. دایی ایزوگام کار بود. شغلش درآمد خوبی داشت .با پولش یک پراید سفید خریده بود، برای زن دایم چند تا النگو.حساب کرده بودم با پول یک ماه کار کردن پیش دایی، می‌توانم کفش میخی فوتبال بخرم .از همان‌هایی که روی چمن سر نمی‌خورد.دایی سر صبح با پرایدش آمد دنبالم .مجبور شدم عقب بشینم چون همه جا پر بود از ایزوگام و شعله افکن و کپسول و پیک نیک.دایی علی با دستان سیاهش چشمانش را می‌مالید و خمیازه می‌کشید انگار بعد این همه سال هنوز به سحرخیزی عادت نکرده بوددایی علی همیشه دستانش سیاه بود و دندان‌هایش زرد موهایش قیچی را به رسمیت نمی‌شناخت بابا می‌گفت عید به عید صورتش رامی‌شوید. حتی همان موقع هم گربه شور می‌کند برعکس بابا. با اینکه دائماً کارش با روغن موتور و گریس و این‌ها بود هیچ وقت دستانشسیاه نبود. هر وقت از سر کار می‌آمد نیم ساعت توی حمام دستانش را می‌شست .آنقدر که این اواخر دست‌هایش خشکه می‌زد و ترکمی‌خورد. مامان هم می‌نشست و غرغرکنان دستانش را با دنبه گوسفند چرب می‌کرد .بابا خوش پوش بود موهایش را شانه می‌کرد عقب وفُکُل خلوتش را ژل می‌زد. سر بابا آنقدرها هم خلوت نبود. بچه‌های کل محل می‌خواستند شاگرد بابا باشند. بابا بهترین موتورساز شهربود ولی همه می‌آمدن پیش بابا چون بابا هیچ شاگردی را دعوا نمی‌کرد. می‌گفت :غرورشان می‌شکند.دایی علی گفت: تو ایزوگام‌ها رو بیار بچه‌ای کپسولا برات سنگینه .خیلی بهم برخورد تند تند ایزوگام‌ها را بردم توی حیاط و بعد آمدم از لج دایی کپسول‌ها را ببرم، بعد هم من رفتم بالای پشت بام تاایزوگام‌ها را از دست دایی بگیرم.هنوز خیلی کار نکرده بودیم که زن صاحبخانه کلمن آب را آورد .من رفتم که کلمن را بگیرم .خم شدم و دستم را دراز کردم. افتادم. دنیاتکان می‌خورد. پاهایم تیر می‌کشید و بین موهایم گرم شد.مامان می‌خواست با جمله‌ای رمق خفگی خانه را بگیرد :انشالله پسرم که پاهاش خوب شد و گچ و رفتیم گچ پاشو باز کردیم. می‌بریمش یهکلاس فوتبال خوب ثبت نامش می‌کنیم .پسرم میخواد خداداد عزیزی بشه.بابا برایم موز خریده یکی را پوست می‌گیرد و می‌دهد به من. سرم پایین است و خجالت می‌کشم. می‌دانم بابا دعوایم نمی‌کند ولی خجالتآنقدر سنگین است که سرم را می‌کشد پایین .موز را می‌گیرم و می‌خورم .هنوز دهانم پر است که می‌گویم: مامان دستشویی دارم. باخجالت می‌گویم. با خجالت موز را قورت می‌دهم. مامان سریع و چابک بلند می‌شود.چشم الان پسرمو می‌برم .خودم همه کاراشو می‌کنم. تو جون بخواه فدات شم.مامان ویلچر را هُل می‌دهد. از روی تخته چوبی که بابا برای رفت و آمد ویلچر گذاشته بود رد می‌شویم. به حوض نرسیده بابا صدامی‌زند. می‌آید و ویلچر را از دست مامان می‌گیرد. برم می‌گرداند روی بالکن. خودش می‌رود پایین، من را هم بغل می‌کند و می‌گذارد کنارخودش .من را به دیوار تکیه می‌دهد. عصاها را کنارم می‌گذارد .از پله‌ها بالا می‌رود و می‌رود توی خانه .مامان را هم به زور هول می‌دهدتوی خانه. در را پشت سرشان می‌بندد صدای مامان بلند می‌شود که :آخ پسرم گناه دارد . بابا می‌گوید: بزار غرورش نشکنه.***هوا دیگر تاریک شده بود. دریا هم .به غیر از نیمکت زیر تیر برق هیچ چیز معلوم نبود .همه چیز توی تاریکی گم شده بود. تاریکی همه چیزرا بلعیده بود به غیر از صدای دریا. کفش‌هایم را از ماسه‌ها می‌کنم و راه می‌افتم. دریا از من دور و دورتر می‌شود.به خانه می‌رسم .در را باز می‌کنم. شادی می‌پرد بغلم.بابا .آقا جون قصه امام علی و اژدها رو برام گفت .گفت باهاش صحبت کرده تا دیگه بچه‌ها رو نخوره.سر شادی را می‌بوسم رو به سیمین می‌کنم و می‌گویم :حاضر شو امشب برو خونه مامانت اینا.سلام سیمین روی« سین »اول شکار شد .چشم‌هایش می‌لرزید. با صدایی که انگار کیلومتر ها دویده بود ،پرسید :چرا؟کار دارم می‌خوام امشب تنها باشم.سیمین فهمید که دیگر کار تمام است فهمید که نمی‌تواند جلویم را بگیرد شادی را حاضر کرد .همینطور که چادرش را می‌کشید سرش آمدو جلوی من ایستاد .با نگاه لرزانش داشت تخم چشم‌هایم را در می‌آورد که: نکن . سوئیچ را تا روبروی صورتش بالا می‌آورم.نه نمی‌خواد یک قدمه پیاده میریم.می‌روم توی اتاق بابا. آلبوم باز مانده روی تخت پهلوی بابا. آلبوم عکس‌های قدیمی مان است .من و مامان و بابا. توی بیشتر عکس‌ها بغل بابا هستم یا روی شانه‌های بابا .شانه‌های بابا الان طاقت لباسش را هم ندارد. آقا رضا حالا قد یک طوقه موتور هم وزن ندارد .آلبوم رامی‌بندم و چشمانم را به بابای طوقه ای می‌دهم. چشمانم به بابای جدید حساسیت دارد. مدام پر اشک می‌شود. می‌خواهم غرق بوسه‌اشکنم ولی می‌ترسم بیدار شود. آرام دست هایش را بالا می‌آورم. خونابه‌های دستش را با دستمال پاک می‌کنم. گریه امانم نمی‌دهد.نمی‌دانم دست‌ بابا را بگیرم، خونابه های بابا را پاک کنم یا اشک‌های خودم را ؟دستش را دور انگشتانم حلقه کرده ،مثل بچه‌ها . اشک‌هایم می‌ریزد روی دست‌های بابا.دستش آنقدر خشک است که قطره را می‌بلعد.اگر صورتش دشت باشد ،استخوان‌های گونه اش قله هستند .چشم‌هایش مثل تیله توی خانه هستند.یقه لباسم را می‌کشم روی دماغم شکسته غرورهای بدبوی بابا را برمی‌دارم و می‌روم توی دستشویی خالی می‌کنم. تشت را همانجامی‌گذارم .می‌آیم و کنار بابا می‌نشینم. اشک می‌ریزد روی یقه لباسم. دستم را دراز می‌کنم و شیر فلکه کپسول را می‌بندم. سرم رامی‌گذارم روی دست‌های بابا .توی سینه بابا، اکسیژن جایش را به غرور می‌دهد.</description>
                <category>جاندار بی جان</category>
                <author>جاندار بی جان</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2024 18:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روزی چوپان می‌شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15748060/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%86%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-gajuuwrrfomu</link>
                <description>🙂یک روزی چوپان می شومیک روزی که از نظر ذهنی آسوده شوم، یک روزی که برسم ،آن وقت است که دست از سر خودم برمی‌دارم ،می‌روم جلوی آینه و می‌گویم:ببخش اگر اینقدر نامهربان بودم .اگر اذیتت کردم آن موقع نه دیگر دشمن فرضی دارم و نه باید از فلانی و فلانی عقب نمانم .نه سبقتی در کار است و نه به دو تا جوان آقازاده که با پورش گاز گاز می‌کنند حسودیم می‌شود .آن موقع دیگر حرف مردم برایم مهم نیست یکروزی دیگر سر اینکه چرا ساعت ۱۱ نخوابیدم یا چرا ساعت‌های زیادی را توی فضای مجازی چرخیدم خودم را دعوا نمی‌کنم و سر خودم داد نمی‌زنم. آنقدر با خودم صدمه زدم که روز قیامتی اگر باشد ،اصلاً به سر پل صراط نمی‌روم مستقیم راهم را کج می‌کنم و سرم رامی‌اندازم پایین ومیروم جهنم .نمیخواهم با خودم روبه رو شوم.یک روزی می‌آید که جان می‌گیرم. بلند می‌خندم .یک روز من هم با خودم آشتی می‌کنم یک روز که به همه چیز رسیدم ،همه چیز را ول می‌کنم .داشتنش برایم اهمیت ندارد فقط می‌خواهم برسم که دیگر با حسرت نگاهشان نکنم یک روز که به همه چیز رسیدم گوشی ام رامی‌شکنم هر چیزی که توی اینستاگرام دنبال می‌کردم را می‌خرم .دوتا سگ می‌خرم. یکی از همان سگ‌های چوپان نژاد بوردر کالی که خودشان گله را هدایت می‌کنند با یک سگ گله مثل سرابی برای مقابله با گرگ‌ها .می‌روم و چوپان می‌شوم. خورجین خر را پر کتاب می‌کنم و می‌روم .نیمه شب‌ها کنار آتش ساز دهنی می‌زنم صبح‌ها با صدای حیوانات بیدار می‌شوم. بزغاله تازه به دنیا آمده را نازمی‌کنم. سر صبح با آب رودخانه خودم را تمیز می‌کنم دقیقا مثل یک چوپان واقعی، نه از این‌هایی که جدیداً شیک می‌پوشند و ماشین دارند و خط موهایشان همیشه مرتب است از همان‌هایی که آفتاب صورتشان را تا می‌توانسته سوزانده و آنها هم مخالفتی نکرده‌اند ازهمان‌هایی که از همان جوب و چشمه گوسفندان آب می‌خورند .از همان هایی که سالی ٢یا٣بار به شهر می آیند .آخر هفته‌ها سری به چادر عشایر می‌زنم آنجا دوغ و کشک محلی می‌خورم بازی کردن دختر بچه‌هایی را تماشا می‌کنم که هنوز روسری روی سرشان نمی‌ایستد چند ماهی است دیگر از پسرها دوری می‌کنند. کنار مادر و مادربزرگشان بافندگی و چرخ کردن شیر و نخریسی را می‌آموزند ولی هنوز شیطنتشان زنده است نگاه می‌کنم و می‌بینم همین جوان‌هایی که زمخت بیل می‌زنند، چطور دل حوله‌ ایشان برای دختر چادر بغلی می‌رود.یک روزی چوپان می شوم.</description>
                <category>جاندار بی جان</category>
                <author>جاندار بی جان</author>
                <pubDate>Wed, 21 Feb 2024 11:41:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد کلید دار</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-bqu9hm5fmn0a</link>
                <description>-بابایی ممنون که قبول کردی با هم خونه  عزیز رو گچ کنیم.-همین که خوشحالی برای من کافیه پسرم.دوباره نگاهم را دادم به جاده.من خیلی از گچ‌کاری خوشم نمی‌آید ولی پدرام برعکس من خیلی هیجان زده است.اولین کیسه گچ را که باز کردم ،گرد گچ بلند شد و در نور رقصید....عمو اسماعیل عرق پیشانی‌اش را با گوشه آستین پیراهن گچی‌اش پاک کرد و برای صبحانه از روی چوب بست پایین آمد .هنگام لقمهگرفتن، داشتم به عمو اسماعیل نگاه می‌کردم. به موهای پرپشت فرش که گچ آنها را برفی کرده. چای را از زیر سبیل‌های کلفتش تو می‌دادو نفس را بیرون. بخار بازدم عمو گچ‌های روی سیبیلش را با خود بلند می‌کرد که عمو را مثل اژدها می‌کرد و من را بیشتر می‌ترساند. خالکوبی‌های عمو ترس من را بیشتر می‌کرد،جوری که جیشم می‌پرید بیرون.عمو دوست قدیمی باباست .بابا می‌گفت از برادر به او نزدیک‌تر است می‌گفت در جنگ جانش را نجات داده از وقتی بابا مرده عمواسماعیل بیشتر سر و کله‌اش پیدا می‌شود .خریدهای خانه را می‌کند .چکه دوش حمام را می‌گیرد .در را روغن کاری می‌ کند و به قولمامان میخواهد خیری برساند.با مامان خیلی خوب است جوری که آبجی طاهره  از زبانش نمی‌افتد ولی من را دوست ندارد اما مامان اصرار می‌کند که من با او به سرکار بروم.صبحانه که تمام شد عمو دوباره قله‌های چوب بست را فتح کرد.-هوی  بِچَه سِریع یک گچ شل بساز .گچ را هم زدم،استانبولی را برداشتم‌ تا روی چوب بست بگذارم،نیمه های راه  انگار نفتم تمام شد و به پت پت افتادم .بازو هایم دیگر تواننداشت.گچ از دستم سرید.-بی عرضه .همین یَک کارم نَمتِنی انجامش بدی، نگاه کون چِکِر کِردی؟ریدی دِ میونش .زود یکی دِگَه درست کو.تخم سگ بی عرضه.یاللهجیشم پرید بیرون....-نه پدرام.تو ورندار بابایی.استانبولی سنگینه. کمرت درد میگیره.استانبولی هنوز هم بعد بیست سال برای من سنگین است.گچی که با پدرام درست کردیم خیلی خوب نشد اگر عمو اسماعیل اینجا بود به من چشم غره می‌رفت و سرم داد می‌زد و گوش‌هایم راآنقدر پیچ می‌داد که در آن سرمای زمستان نبضم را در گوش‌هایم احساس کنم و آرام گوشم را بچسبانم به شانه‌ام تا آرام بگیرد و بعدگوش و شانه را عوض کنم....بعد از پیاده شدن از روی موتور عمو اسماعیل،داشتم می‌رفتم به سمت خانه که صدایم زد:-بچه بیا به اینجه. یالله.در خانه را نگاه کردم نیمه باز بود می‌خواستم فرار کنم و از این اژدهای مو فرِ سیبیلو ، خودم را نجات دهم.خشکم زده بود .اگر فرارمی‌کردم،مامان من را میزد. .چشم هایش را درشت کرد ،دوباره صدایم زد:یوک ،به چی نگاه مِنی یالله بیا اینجه.جیشم پرید بیرون .لرزان به سمتش رفتم.دست من را گرفت و کشید سمت خودش ،دستم درد گرفت.-وقتی مُگُمت بیا.بیا دِگَه .به چیش فکر مِنی ؟کوچی سگ.دست دیگرش را کرد توی اورکت آمریکایی سبزش. کیف چرمی‌اش را برداشت .کش را از دورش باز کرد و یک ۲۰ تومنی آورد سمت من.-نه مرسی مامانم گفته اگه پول خواستم فقط از خودش پول بگیرم.-وقتی مُگُمت بگیر،بگیر.ما بعدا با نَنَت حرف مِزنُم.۲۰ تومنی را گرفتم و گذاشتم پشت کش شلوارم و دویدم سمت جوب آب کنار مسجد. آب گرمتر از هوا بود .دست هایم را خیس کردم ،فکلمرا دادم بالا،شلوارم را تکاندم تا دوباره سیاه سیاه شود.در راه برگشت به خانه سرما افتاده بود توی وجودم ، نیم ساعتی به وقت مدرسه‌ام مانده بود .مدام فکر می‌کردم با پولم برای مامان چهبخرم چه چیزی الان خوشحالش می‌کند ؟بابا . فقط بابا خوشحالش میکند .خیلی دوستش داشت به او می گفت جلال ببری . می‌گفت یکببر هم حریفش نمیشود.دویدم توی کوچه نانوایی تا رسیدم به کلیدسازی حسن آقا موذن مسجد.-سلام حسن آقا اون کلید ما رو بده.-سلام آقا مرتضی .کدوم کلید گل پسر؟همونی که اومدی قفلمونو عوض کردی و گفتی کلیداش هر کدوم ۲۰ تومنه. مامانم فقط یکیش رو برداشت ولی الان من می‌خوام یکیدیگشو هم بردارم.پول را از پشت کش شلوارم درآوردم و دادم به حسن آقا.کلید را گرفتم و خوشحال دویدم به سمت خانه که حسن آقا صدایم زد:-آقا مرتضی! بیا بقیه پولت.یک ۱۰ تومنی داد و گفت: پیشت باشه .خوب نیست مرد خونه بی پول باشه.خر کیف شدم و بدون تشکر و خداحافظی دویدم  . در خانه باز بود . یخ زدم ؛آخر می‌خواستم خودم در خانه را باز کنم تا مامان مردش راببیند .مردی که دیگر گرومپ گرومپ ،در نمی‌زند .مردی که کلید دارد.مامان روی بهار خواب نشسته بود و کیف مدرسه‌ام در دستانش بود .منتظر من بود تا بیایم و سر من غر بزند که چرا دیر کردم. کوله راپشتم کرد .دور دهانم را با گوشه ی چادرش پاک کرد و من را راهی مدرسه .به مدرسه که رفتیم ،فهمیدیم معلممان امروز مریض است و نمی آید و قرار شد همه برگردیم به خانه هایمان البته بعد سخنرانی نچسباقای ناظم.دل توی دلم نبود،دیگر مرد شده ام.بروم و مثل بابا کلید بیاندازم توی در،مامان بییند که دیگر خانه اش مرد دارد ،شاید غم بابا را فراموشکند.چادر سیاه را دربیاورد و دوباره چادر گل گلی سرش کند.چادر گل گلی به مامان خیلی می آید،مخصوصا آن چادر سبز که بی بی ازمکه برایش آورده.یادم افتاد که من ۱۰تومن دیگر دارم،اها میروم گل میگیرم .کلید را بیاندازم توی در،بروم توی خانه و بعد اینکه سلام کردیم ،نرگس ها را بهاو بدهم و بگویم :گل برای خانم گل.بعدش هم بگویم :خانم گل یه چایی بریز با هم بخوریم که خستگیم با تو و چایی در بره. درست مثلبابا.تا دور میدان سه گوش یک نفس دویدم.۳شاخه نرگس گرفتم با یک روبان بنفش،بنفش رنگ مورد علاقه مامان است.دوان دوان برگشتمخانه.توی راه همه اش برق چشم های مامان را تصور میکردم،سر کوچه که رسیدم،وایستادم ،مرد که بدو بدو نمیکند،راه میرود .سینه را دادمجلو و راه افتادم. مثل ادم بزرگ ها هم با همه سلام کردم،به در خانه که رسیدم ،خم شدم و زمین را فوت کردم و نرگس ها را آرام روی زمین گذاشتم که کثیف نشود.مشتم را باز کردم و کلید عرقکرده را نگاه کردم،برق میزد،دستانم را روی ران هایم کشیدم تا خشک شود.کلید را آرام بردم توی سوراخ،آرام چرخاندم تا مبادا غافلگیری مامان خراب شود،فقط خدا کند نترسد.نرگس هارا برمیدارم و می آیم توی حیاط،در را آرام میبندم و میروم توی خانه اما کسی نیست.داد میزنم:مامان .مامان.مامان من اومدممامان.صدایی آمد .از اتاق بابا بود. سرم را بر میگردانم.مامان بود.مامان بود که سریع میخزید زیر پتو،جلو تر که رفتم ،از لای در،کمرعرق کرده عمو اسماعیل را دیدم که داشت تند تند شلوار میپوشید.</description>
                <category>جاندار بی جان</category>
                <author>جاندار بی جان</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jan 2024 14:08:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جواد عمه معصوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15748060/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85-bgtd9ps2pzuv</link>
                <description>جواد عمه معصوم یک زمان آواز از دهانش بلند می‌شد، الان دود.از لبانش بالا می‌رود تا بنشیند روی چشمانی که دیگر معصوم نیست.دیگر جواد یکی از همین‌هایی است که موتورش را گاز می‌دهد و می‌رود و یک کنجی می‌نشیند، می‌نشیند و چوب خط‌های عمرش را ازجیبش بیرون می‌آورد و آن را بین لبانش می‌گذارد می‌گوید: زندگی سخت است. درست می‌گوید ولی این زندگی اش نیست که سخت است زندگی است که سخت است زندگی .حتی زندگی برای خواهر کوچکم هم سخت است ،راحت می‌گوید الان تیر خوردم و مردم ولی گفتن کلمه زندگی برایش سخت است، می‌گوید زنددی .دیگر این پسر معصوم نیست دیگر این پسرِ عمه معصوم نیست. همان پسر عمه مورد علاقه ام. دیگر دوست ندارم ترک موتورش بنشینم وبرویم دور بزنیم الان کمتر حرف می‌زند ولی وقتی حرف می‌زند بو می‌دهد حرف‌هایش بو نمی‌دهد دهانش بو می‌دهد بوی سوزاندن عمر را.راستش را بخواهی حرف‌هایش هم بو می‌دهد.دارد تظاهر می‌کند خیلی رویش فشار است من تظاهر کردن را خوب می‌فهمم ،من نقش بازی کردن را خوب می‌فهمم. وقتی یکی نقشبازی می‌کند ،مدام به حواسش به ما است تا ببیند تاثیر گرفته ایم یا نه، غمگین شده ایم ، یا نه.ترحم میکنیم یا نه. این را از تئاتر یادگرفته ام.وقتی هم که تظاهر کردنش تمام می‌شود منتظر ری اکشن ما می‌ماند تا برایش دست بزنیم .من برایش دست نمی زنم،چون نقشش را خوب بازی نکرده</description>
                <category>جاندار بی جان</category>
                <author>جاندار بی جان</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 21:09:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسط بودن بهترین چیز است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15748060/%D9%88%D8%B3%D8%B7-si8rvg8aovqb</link>
                <description>امروز باید همه چیز تغییر کند ،امروز روزش است.دیگر کسی جلال لاکپشت را به یاد نمی آورد،کم کم از ذهن همه پاک می شود ولی باید از اینجا شروع شود. دیگر کسی جلال ,پسر خاله گلبهار را به یاد نمی آورد،همان پسر قد کوتاهی که آرزوی کیم به دلش ماند چون  باپول هایی که مادرش میداد فقط به او آلاسکا میدادند از همان زرد های بی مزه.مردم از این به بعد اقا جلال را به یاد می آورند . معلم باشخصیتی که شیک می پوشد و سوار L90 صفر سفیدش میشود.بچه ها که من را آقا معلم صدا می زنند ،در دفتر هم باید من را آقا جلال صدا بزنند ،طوری رفتار میکنم که مجبور شوند آقا جلال صدابزنند.صدای دانش آموزان از پشت در بسته هم بلند است،خودشان چطور اذیت  نمی شوند؟من در زمان دانش آموزی ام هم زیاد شیطنت نمیکردم و سنگین بودم و زیاد اهل شرکت در صحبت ها نبودم،بچه های کلاس میگفتند من را تحویل نمی گیرند و با من صحبت نمی کنندولی این من بودم که با آن ها حرف نمی زدم ،لزومی نداشت حرف بزنم از آن حرف های بچگانه .دستی به سبیل نازک و کم پشتم میکشم اخم هایم را توی هم گره میزنم ،راست می ایستم و زل میزنم به دل در.باصدایی بم کرده وعصبانی میگویم:ساکت. خیلی خوب نشد ،ساکت .این بار بهتر بود .از روز اول باید قاطع جلوه کنم._آقای عباسی !آقای عباسی جان !چیزی شده ؟صدای دوستانه ای پیله افکارم را باز می کند.سرم را بر می گردانم .معاون پرورشی مدرسه آقای کاظمی است.مردی همیشه خندان کهموقع خندیدن کمند ابروهایش زه می اندازد .قد بلند با ظاهری کاملا مدرسه ای،شلوار پارچه ای قهوه ای و پیراهن خاکستری .کت وشلوار سرمه ای من که با پیراهنم ست شده ،خیلی از لباس های کهنه شده ی او گران تر است. هیچ تناسبی در او نمی بینم ،قد بلند  بیخودی،  اصلا قد بلند به چه دردی میخورد جز اینکه پول پارچه پیراهن بیشتری بدهی._اقای عباسی !نمیری سر کلاس ؟غبغبی می اندازم و میگویم :چرا میرم ،فقط داشتم یکم فکر میکردم._اقای عباسی فقط یکم آروم تر فکر کن چون صداش اومد که گفتی ساکت.با خنده این هارا گفت.گفت تا شاید احساس راحتی بیشتری داشته باشیم ،ولی نه.نباید وا بدهم ،من شوخی مودبانه را نمی بینم ،منجلال لاکپشت را می بینم ، من دوباره مسخره شدن را می بینم.من آن پسر قد کوتاهی را می بینم که هیچ وقت توی سیزده به در هاوسطی بازی نکرده،وسط بازی نکرده چون کسی بازی اش نمیداد ،کسی آدم حسابش نمی کرد.شاید به خاطر قد کوتاهش.شاید هم بهخاطر کهنه بودن آستین پدرش.داشتم این زمینِ قدیمیِ خاطرات را شخم میزدم که زد روی شانه ام و گفت:سخت نگیر .منم روزای اول خیلی دستپاچه بودم ،تازه یکداستان معروفی هم داره که تو نشنیدی .ولی همه معلم ها میدونن .انشالله زنگ تفریح تو دفتر برات تعریف میکنم .  الان هم دانش اموزامنتظرن برو سر کلاس .سری تکان دادم ولی از سر رضایت نبود ،فقط این  کار را کردم تا برود .امروز مثل تدریس طرح در یک روستای دور افتاده نبود .امروزاولین روز رسمی کاری من است.امروز شروع من است.وارد کلاس شدم.من را که دیدند ،ساکت شدند.و از جایشان بلند شدند .پسر قد بلند دراز بی ریختی‌که ردیف جلو درست جلوی میز معلمنشسته بود،گفت:بر پا.همه بلند شدندو گفت برجا . وقتی همه نشستند.گفتم:من به شما اجازه نشستن دادم؟ سکوت کر کننده ای فضایکلاس را پر کرد-تا وقتی من اجازه ندادم ،هیچ کس ،اجازه هیچ کاری نداره ،حتی اگه پسر وزیر اموزش و پرورش باشه،فهمیدید؟صدایی از ته کلاس گفت:بله اقا.-گفتم پس چرا هنوز نشستید؟برپا.همه از هیبت صدای من سریعا از جایشان بلند شدند.-خب بچه ها اسم من اقای عباسیه.من اینجا برای مسخره بازی نیومدم ،شما هم نیومدید،من اومدم که درس بدم.شما هم اومدید که درسبخونید.پس هر کس کار خودشو درست انجام بده.سر کلاس تا حرف های من تموم نشده ،هیچ احد الناسی اجازه حرف زدننداره،خداروشکر شما کلاس دوم هستید.یعنی مثل کلاس اولی ها نیستید و مدرسه رو میشناسید و میدونید اینجا مهد کودک نیستبچه ای به موهایی که معلوم بود همین دیروز با شماره صفر زده شده بود و سرش زیادی چاله و ناهمواری داشت گفت:اقا میشه بشینیم؟خسته شدیم.رو به او کردم و گفتم: تو اسمت چیه پسر جان؟-ایمان، اقا-ایمانِ……..-ایمان شرافتیتو بیا ردیف جلو بشین من بعد .چون هم دم دست منی هی بزنم تو کله پوکت هم بتونی تخته رو ببینی؟کوتوله بد بخت. خب بچه ها شماباید سال بعد جدول ضرب رو یاد بگیرید چه بهتر که امسال یاد بگیرید.شروع کردم به نوشتن جدول ضرب.بعد از تمام شدن گفتم:خب شما اینا رو یادداشت کنید تا جلسه بعد حفظ کنید تا من هم حضور وغیاب کنم.خب:آریا-حاضر اقاآدینه-ما هم حاضریم آقابهادری.  بهادری؟-غایبه اقا-اره اقا نیومدهبیینم این پسر همین بهادری مدیر مدرسه نیست ؟-چرا اقالابد فکر کرده چون پسر مدیره هر کار بخواد میتونه بکنه ،ولی کور خونده .این باید یک التیماتوم ببینه.جواهری؟-حاضریم اقا-اقا میشه ما بریم دستشویی ؟نه بشین پسر-اقا خیلی ضروریه اخه .بشین شرافتی بشیننه،وقتی یه بار میگم نه  یعنی نه .پس زنگ تفریح برای چیه؟جای اینکه تو زنگ تفریح دلقک بازی در بیارید یا مثل موش و گربه دنبال همکنید برید دستشویی.-آقا هنوز زنگ اوله ،ما نرفتیم زنگ تفریح.-چه بدتر،باید تو خونه می‌رفتید .حضور غیاب که تمام شد.کار های من هم برای روز اول تمام شد ولی۲۰دقیقه تا زنگ مانده بود.همه چیز به بهترین شکل ممکن پیشرفت.از این موضوع خیلی راضی بودم ولی حواسم بود تا مبادا لبخند رضایتی بر لبم ظاهر شود و از قاطع بودنم کم شود.-خب از همین ور بلند شید و به ترتیب حروف الفبا بشینید.بچه ها پس از کمی درنگ بلند شدند و افتادند به جنب و جوش،کلاس پر شد از صدای کشیده شدن میزها و کیف هاو همهمه ی بچه هاشد-چتونه ؟چرا اینقدر سر و صدا میکنید؟مگه سال پیش الفبا رو یاد نگرفتید؟-چرا اقا-تویی که انقدر حاضر جوابی ،چرا خودت از همه بیشتر سر و صدا میکنی؟-اقا میلانلویی میگه میخواد وسط باشه-خب باشه این که سر و صدا نداره-اقا ولی ما میخواییم وسط بشینیم-چرا اخه ؟چه فرقی میکنه ؟اقا وسط بودن خیلی خوبه. همه میخوان وسط بشینن.راست میگفت .وسط بودن بهترین چیز است .وسط بودن در وسط بازی .وسط بودن در نیمکت .بچه وسط بودن. وسط بودن در عکسخانوادگی ،همان جایی که جای بچه های خوب و محبوب فامیل است نه مثل من که باید آن گوشه کنار های عکس دنبال خودم بگردم،آکاسیف وسط حسین بستنی که توی آن کیم ها را می گذاشت و من دلم برایشان ضعف می‌رفت .حالا که فکر میکنم وسط بودن بهترینچیز است.-ولش کنید .برید سر جاهای خودتون بشینیدخب از اون ته شروع کنید .آریا بابات چیکارس؟-لوازم خونگی داره اقا.معلوم بود پولدارند‌ کیف گران قیمت، رنگ پوست روشن ،لپ های گل انداخته و موهای لختش .-جواهری؟-اقا بابای ما راننده کامیونهشرافتی چرا سر پایی؟-اقا اجازه دستشویی داریم .میشه بریم .داریم میترکیم؟شرافتی این دومین باره که داری این سوال رو میپرسی .گفتم نه ،راستی بهت یاد ندادن وسط حرف بزرگتر نپری؟اصلا بگو ببینم بابای توچیکارس که اینقدر پررویی؟-اقا بابای ما لوله کشهمیدونی اصلا لوله کش چکار میکنه؟-اره اقا چکه شیر رو میگیره . خونه ها رو لوله کشی میکنه.جلوی نم دادن رو میگیره.خوبه اینو یاد داری.در صدا داد آقای کاظمی بود .گفت که بیرون منتظر است .-اقای عباسی جان ببخشید مزاحم شدم،فقط من یادم رفت یه چیزی بگم،تو این کلاس شما، این شرافتی مشکل داره یعنی مریضه بایدتند تند بره دستشویی .می‌دونم خودت فهمیده تر از این حرفایی و نیاز نیست بگم ،ولی  اگه خواست اجازه بگیره،سخت گیری نکن.تشکر کرد و رفت.رفتم توی کلاس.شرافتی دل میزند،هق هق هایش به او اجازه نفس کشیدن نمی‌دادند.کاش آقای شرافتی ،سد ساز بود چون بعید میدانملوله کش ها بتوانند جلوی آبرو ریزی را بگیرند.</description>
                <category>جاندار بی جان</category>
                <author>جاندار بی جان</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jan 2024 22:15:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>