<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نقشبند خیال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_15934520</link>
        <description>از سرداران شهید تا ادوارد براون</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:05:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1190970/avatar/wKSelC.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نقشبند خیال</title>
            <link>https://virgool.io/@m_15934520</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چمدون غم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15934520/%DA%86%D9%85%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%BA%D9%85-d6nht3kg3ihp</link>
                <description>چند وقته صدای گریه ی یه دختر توی راهروی ساختمون خوابگاه ما می پیچه و من دنبال اون دختر میگردم. هرشب هرشب هرشب.... هنوز هوا روشن نشده، ساعتهاست منتظر خورشیدم. هرشب بعد از ساعت سه، صدای کشیده شدن چرخای یه چمدون روی آسفالت خورد شده ی حیاط به گوش میرسه و بعد صدای گریه اون دختر. از طرز کشیدن چمدون مشخصه تازه رسیده خوابگاه و حسابی سنگینه. چند روز پیش قوانین خوابگاه رو میخوندم و یه نکته جالب دیدم‌، دانشجویان بین ساعت یازده شب و شش صبح اجازه ورود و خروج از خوابگاه را ندارند. حالا میفهمم که چرا همه چیز این خوابگاه پر از اندوهه. هر شب غم های بزرگی با چمدون میان توی خوابگاه. دلتنگی بزرگترین غم این روزهاست.پ ن: نمیدونم ولی هرشب اون صدا رو میشنیدم.پ ن2: خوابگاهها از غم انگیزترین نقاط روی زمین  به حساب میان خصوصا شبها</description>
                <category>نقشبند خیال</category>
                <author>نقشبند خیال</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 15:04:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی بی همیشه میگه دم غروب خوب نیست بخوابی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15934520/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D9%85-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-curfafhrmafz</link>
                <description>یکی از علائقم گوش دادن به رادیو جوانه، موج اف ام.ردیف هشتاد و هشت. یه رادیوی دولتی با کلی تبلیغات و اخبار و...‌ البته بعد از هر برنامه ترانه های معروف هم پخش میشه. الان نمیدونم دارم کدوم شبکه رو گوش میدم چون پشت سرهم دارم چرت میزنم. یه صدایی میگه جنگ جهانی بعدی جنگ آبه و خیلی از کشورها همین الان با خطر بی آبی مواجه اند. مردم باید صرفه جویی کنند. میشینم کنار یه رودخونه، انقدر ابش کمه که دست دراز می کنمو یه ماهی بزرگ برمی دارم. ماهی تو دستای من گل بالا میاره ، انگار میخواد یه چیزی بهم بگه که خوابم میبره. نیم ساعت بعد بیدار میشم صدای گنجشکا از حیاط خوابگاه حواسمو پرت میکنه. خورشید داره غروب میکنه. مجری برنامه داره در مورد جنگ با مرگ و جنگ برای زندگی صحبت میکنه، منو یاد حرفای دکتر شیرین زاده میندازه. کاش بهش قول نمیدادم. هر ادمی توی دنیا انگار به هرکسی که میشناسه و نمیشناسه یه اطمینانی داده. توی تاریک و روشنی اخر روز، دختری رو میبینم که روی لبه بالکن نشسته. موهاش نامرتبه و ریخته روی شونه هاش. صدای بلند چندتا کلاغ حسابی عصبیم میکنه. برمیگردم دنبال صدا، نمیبینمشون احتمالا لای درختای کاج نشستن. یادم باشه به ثریا بگم براشون ته مونده برنجا رو بریزه. حتما گشنه ان که انقدر سر و صدا میکنن. صداهایی مبهم و شبیه فریاد میشنوم، دخترو نمیبینم دیگه! نمیتونم تمرکز کنم. کنار رودخونه میبینمش داره گل بالا میاره. با دستش به یه راه تاریک اشاره میکنه. صدای فریاد میشنوم، بلند و بلندتر!! نمیتونم تکون بخورم. صدای اذان میاد و امبولانس و جیغ ممتد دخترا که میپیچه تو سالن خوابگاه و میاد تو اتاقو میره تو گوشم. به زحمت بلند میشمو میرم لبه ی بالکن، دنبال دختر میگردم. تو اون شلوغی و سر و صدا، ثریا بالای سرم فریاد میزنه اسممو، با وحشت برمیگردمو به تختم خیره میشم، یه کلاغ مرده افتاده روی تختم...یکی ثریا رو بغل کنه.پ ن: بی بی همیشه میگه دم غروب خوب نیست بخوابی. کیه که به حرفش گوش کنه</description>
                <category>نقشبند خیال</category>
                <author>نقشبند خیال</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 23:08:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب و بیداری سر کلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15934520/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-lzf8laiklybj</link>
                <description>یهو یه ضعف و بی حالی خیلی زیاد مجبورم میکنه سنگینی وزنم رو روی میز بندازم، هیچوقت اینهمه نگران و بدحال نبودم، به استاد نگاه میکنم همه چی رو دوتا میبینم و هیچ صدایی رو نمیشنوم. به نظر می رسه دفتر و قلمم یک فرسخ از من دور شدن، من از خداحافظی بدم میاد، از رفتن بدم میاد، از کم شدن بدم میاد؛ دستام شروع به لرزیدن میکنن و من یاد حرف مارال میفتم وقتی دستامو گرفت و گفت دستای منو محکم فشار بده. حالا دیگه مارالم رفته. به پنجره نگاه میکنم، هوا کم کم داره تاریک میشه. سرمو میذارم روی میز که یهو صدای خانم نیکی میپیچه تو کلاس. فهیمه پاشو! چشامو باز میکنم؛ گوشه ی نم زده سقف اتاقمو میبینم. من کی اومدم خونه؟ میگه حواست به گاز باشه، کسی برای ناهار نمیاد، حتما ناهار بخوری، به خونه تکونی کاری نداشته باش هفته آینده با هم انجام میدیم، خواستی بری بیرون کلیدو با خودت ببر، به کسی نگو اومدی، بخواب و داروهاتو بخور تا بهتر بشی.چشامو میبندمو با صدای خنده ی زهره و عاطفه و مرضیه بیدار میشم، وقتی سر کلاس خواب بودم ازم عکس گرفتن. استاد رفته و کلاس تموم شده...پ ن1: خانم نیکی همون مامانمه که من نمیدونم چرا همیشه، حتی تو خونه همینجوری صداش می کنم.پ ن2: من توی کل دوران دانشجوییم سرکلاسام خواب بودم. حتی ارشد!! حتی دانشگاه تهران!! پردیس هنرهای زیبا!! همون جلو مینشستمو میخوابیدم. بچه ها هم عکس می گرفتن ازم. یادم افتاد کلی خاطره زنده شد. خخخخخخخخخپ ن3: اینجا سر کلاس دکتر آژند بودم. خاک تو سرم عذاب وجدان گرفتم........</description>
                <category>نقشبند خیال</category>
                <author>نقشبند خیال</author>
                <pubDate>Thu, 21 Oct 2021 21:18:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب حکمت شر و بدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15934520/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%DB%8C-qsoruuwagkrm</link>
                <description>یه سوالایی هست که از اول اول تاریخ تفکر آدما پرسیده شدن, مثلاً یکیش همین علت وجود شر و بدی. یعنی اینکه خوب اصلا چرا شر و بدی وجود داره و خدا کاری نمیکنه. هگل تو یه بخشی از گفتارهاش از زبون اپیکور سه مقدمه رو برای پاسخ به این سوال مطرح میکنه: یکی اینکه خدا میخواد جلوی اتفاقات بد رو بگیره ولی نمیتونه و این یعنی اینکه خدا ناتوانه!! دوم اینکه خدا توانایی رو داره ولی تمایل نداره که اونو انجام بده و این یعنی اینکه خدا بدخواهه و عادل نیست!!! سوم اینکه خدا هم توانایی و هم تمایل به از بین بردن شر رو داره. حالا یه سوال اینجا مطرح میشه که پس شر و بدی از کجا میاد؟؟ شر و بدی منظور همه اتفاقات بدی هستند که برای ما آدما میفته. با همه تفاسیر سوال اینجاست که خدا که دانا و توانا و مهربونه پس چرا شر وجود داره؟ آگوستین میگه تمام شر و بدی ها ریشه در اراده آزاد انسان دارن یعنی خدا می‌تونست برای اینکه شر بوجود نیاد به آدما اراده رو نده ولی چون دیده منفعتش میچربه به ضررش، اراده رو داده به ما ولی یه نقدی وارده اینجا که باید بگم خیلی از شر و بدی و اتفاقها که به انسان ربطی نداره!جان هیک میگه این رنج کشیدن باعث رشد شخصیت انسان میشه و خدا اینطوری میخواد انسان های قوی بسازه، خوب البته این حرفو میشه یه جورایی قبول کرد ولی تا وقتی آدمها زنده باشن نه اینکه تو خیلی از این اتفاقات که به گفته هیک برای رشد انسان میفتن آدما از بین برن!!تو کتاب تنهایی پرهیاهو می‌خونیم که ما مثل دانه های زیتون هستیم که تنها وقتی جوهر خودمون رو بروز می‌دیم که؛ درهم شکسته شویم و یا تو فیلم از کرخه تا راین جایی که سعید سر خدا داد میزنه و ازش گله و شکایت می‌کنه و همین سوالا رو ازش میپرسه. اما سومین اظهار نظر مال ریچارد سوینه که میگه اگه خدا جلوی شر رو بگیره خوبی ها هم از بین می‌ره .خوبی هایی مثل اراده ی آزاد و رشد شخصیت. و خوب خدا نمیخواد آدما رو فریب بده چون فریب دادن هم خودش یه بی عدالتی محسوب میشه و این جواب سوالیه که ما وقتی با اتفاقات بد غیر قابل تصور مواجه میشیم از خودمون می‌پرسیم که اگه خدا هست پس چرا کاری نمیکنه؟؟ در این شرهای وحشتناک بخشی از حقیقت درک شر وجود داره. خدا می خواد ما رو با حقیقت صریح زندگی خیلی بی پرده مواجه کنه و البته این ماییم که گاهی باید برای کشف حقیقت باهاش مواجه بشیم. یاد شعر ابتهاج میفتم که میگه: چه فکر می کنی؟ که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته ایست زندگی؟ در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته، به بن رسیده راه بسته ایست زندگی، چه سهمناک بود سیل حادثه که همچون اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گریخت، ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد. هوا بد است٬ تو با کدام باد می روی؟پ ن: عنوان مطلبو از عنوان کتاب در باب حکمت زندگی شوپنهاور وام گرفتم. قانون کپی رایت بهش تعلق می گیره عایا؟پ ن: این مطلبو وقتی خیلی درگیر پایان نامه بودم و دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت نوشتم. تو روزایی که افسردگی نمیذاشت حتی از تختم بیام بیرون؛ این نوشتن بود که زنده نگهم داشت.</description>
                <category>نقشبند خیال</category>
                <author>نقشبند خیال</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 23:09:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاغ های زمین چمن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15934520/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%85%D9%86-e7g8n1y3mp3w</link>
                <description>هربار که میام آشپزخونه تا چای درست کنم، درِ کتری رو برمیدارمو تا وقتی به جوش بیاد به آب توی کتری خیره میمونم. هر روز و هر هفته، این کار شده برام یه سرگرمی. انتظار خیلی هم بد نیست.امروز از صبح دارم به این فکر میکنم رویاهام کجان؟ اصلا رویایی داشتم؟ انگار یه بخشی از حافظه م پاک شده، من با زندگی م چیکار کردم؟! سالها چقدر زود میگذرن!! زندگی یعنی چی؟ برای چی زنده م؟سرمو برمی گردونمو چشمم به مهران میفته. هی! پسر تو معلوم هست کجایی؟ اینجا چیکار میکنی؟میگه بدتر از ندونستن معنی زندگی، اینه که یه روز برگردی و ببینی حتی چیزی برای تاسف خوردن هم نداری! مهران تو رو خدا! میشه انقدر فلسفه نبافی؟ میگه همه چیز درست میشه! میدونم. تو دلم گفتم همه ی اینا رو دکتر شیرین زاده هرهفته بهم میگه. میگه میدونم! چی رو میدونی؟ هیچی ولی کار تو راضی نگه داشتن بقیه نیست فهیمه. کار تو زندگی کردن زندگی خودته. میدونم. چی رو میدونی؟ بوی تلخ سیگار قاطی شده با هزار نوع عطر و ادکلن و عود تمام سالن خوابگاهو پرکرده حالم داره بد میشه. زیر کتری رو خاموش می کنمو میریم سمت حیاط. ساعت از دو گذشته و کسی دیگه تو حیاط نیست. چراغ اغلب اتاقا هم خاموشه ولی صدای ماشینا از بزرگراه پشت دیوار خوابگاه شنیده میشه، این شهر همیشه بین خواب و بیداریه. تو دایره وسط زمین چمن دراز میکشیمو تو تاریکی زمین و آسمون دنبال ستاره می گردیم. مهران! میدونی من با سهراب سپهری مخالفم، اونجا که میگه آسمون همه جا یه شکله؟! ببین حتی آسمون تهران یه ستاره هم نداره. برعکس آسمون کویرمون. آخ که نمی دونی چه همه ستاره تو آسمون اونجاست...درد معده نمیذاره ادامه بدم و چشامو می بندم، به صداهای اطرافم گوش میدم. انگار دیگه هیچ ماشینی رد نمیشه. همه جا ساکت ساکته. دردم انقدر شدید میشه که نمی تونم طاقت بیارم، بلند میشمو با دوتا دستام محکم خودمو بغل می کنم. یه چیزی زیر پوست شکمم داره تکون میخوره و هر لحظه دردش بیشتر میشه.با بهت و تعجب به شکمم خیره میشم که داره یه چیزی ازش میزنه بیرون. انگار یه پرنده است. سیاه سیاهه. یه کلاغ. گردنشو میگیرمو در تلاش بین کشتنش وقتی پر و بالشو باز میکنه یکی دیگه هم داره از شکمم میاد بیرون. وحشت تموم وجودمو میگیره. فریاد میزنمو سر کلاغی رو که کندم یه گوشه پرت می کنم. حس میکنم یکی داره نگام میکنه. سرمو میارم بالا، یه چیزی تو تاریکی داره میاد سمتمو من در تقلای با کلاغ دومی و با دستای زخمی و پر خون، میشناسمش! فرزانه با چشمایی از حدقه دراومده به دستام نگاه میکنه و بعد چشم تو چشم میشیم. سرمو میندازم پایینو از شدت درد میفتم. از اسمون یه عالمه ستاره میفتن روی زمین. شاخه های درخت کاج کنار زمین فوتبال پر میشه از ستاره.صدای ماشینا از بزرگراه دوباره به گوشم میرسه؛ بلند میشمو از بین کلاغهای مرده راهمو به سمت اتاق پیدا می کنم.پ ن: من تابستونا رو خوابگاه موندم تا به درسام برسمو کلاس زبان برم. اصولا دانشگاه تهران چیزی به عنوان تعطیلی تابستون نداره. من از روی عادت همیشگیم سرشب وسایلامو برمیداشتمو میرفتم زمین چمن. چندتا گربه هم همیشه همراهم بودن. تا نزدیک صب میموندم اونجا و هوا به سردی که میرفت برمیگشتم اتاق. شام میخوردم. کتاب میخوندم و خیلی وقتا هم فقط به آسمون خیره میشدم. همین..پ ن: مهران از اون رفیقایی بود و هست برام که مطمینی اگه هزار سالم بهش زنگ نزنی بازم همیشه برات میمونه. از اونا که حس می کنی مثل خونوادتن. داستان آشنایی خودمو مهرانو بعدا تو یه پست می گم براتون.</description>
                <category>نقشبند خیال</category>
                <author>نقشبند خیال</author>
                <pubDate>Mon, 04 Oct 2021 20:00:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه اتاق 201 ساختمون فاطمیه1</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-201-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%DB%8C%D9%871-gbc4gi6uykfv</link>
                <description>توی آینه ی اتاق ما یه دختر زندگی می کنه که موهای سیاه بلندی داره و همیشه یه پلیور قرمز با یه پاپیون سفید روی یقه اش و یه شلوار کرمی تنشه. یه شب خیلی اتفاقی دیدمش. اتاق تاریک تاریک بود ولی توی آینه یه نور دیده می شد، رفتم طرفش. توی آینه یه گندمزار با رنگ آبیه مثل اسمون تهران وقتی تمیزه. یه درخت هم اونجاست اما با برگای نارنجی و قرمز پررنگ. همیشه همین رنگی اند. با بهار رنگی تر میشنو با اومدن پاییز غم انگیزتر. حدس میزنم اون زندگی قشنگی داره با اینکه توی این دنیای کوچیک حبس شده.اون دوردورا یه پل بزرگ دیده میشه مثل رنگین کمون که یه سرش تو آسمونه. دخترک میگه باید بره سمت اون پل، ولی یه چیزی جلوشو گرفته...اسمش آواست، مثل صدای یه پرنده. شونزده ساله بود که توی یه ساختمون پر از سیم خاردار، با طناب خفه شد. انگار به اندازه ی یه لحظه توی این دنیا بوده. سیزده سال از اون روز میگذره. میگه: وقت رفتنمو هیچکس متوجه نمیشه، منظورش دقیقا لحظه ایه که تصمیم میگیره از این آینه هم بره. ممکنه مثل اسمش یه زمزمه یا وزش نسیم رو حس کنیم که از کنارمون رد میشه. ولی اون هنوز اینجاست، توی آینه ی شماره دویست و یک ساختمون فاطمیه 1.پ.ن: دقیقا روزی که دکتر محمدی بهم گفت دیگه نیازی نیست ببینمت اون دختر از آینه اتاق ما رفت. مثل یه نسیم یا وزش باد. شاید دو سال از اون روزا گذشته و من دیگه توی هیچ آینه ای ندیدمش.امیدوارم اگه برگشت به آینه، دختر خل و چل و دیوونه ای توی اون اتاق باشه تا تنها نمونه. پ.ن: این داستان منه به سبک فیلم استخوان های دوست داشتنی.</description>
                <category>نقشبند خیال</category>
                <author>نقشبند خیال</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 21:40:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روحم هنوز تو خیابون 16 آذر پرسه میزنه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15934520/%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%85-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86-16-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%87-cx67c2ms9e2d</link>
                <description>این روزا ساعتها قبل از صدای آلارم گوشی بیدار میشم، آروم پتو رو کنار میزنمو تو تاریکی دنبال عینکم میگردم. همه منو با پروانه عینکم میشناسن. میدونین که در بهترین‌ حالت پروانه ها ده روز عمر میکنن؟ اما به نظر من همون ده روز هم زندگی زیبایی دارن. پروانه عینکم یه یادآوریه به خودم که کیفیت زندگی مهمه. عینکمو که میزنم انگار یه آرامش میاد سراغم، یه اطمینان از اینکه پامو کجا میذارم. اروم و بیصدا از تخت میام پایین تا مهربانو بیدار نشه. هنوز صبح نشده؛ آسمون تاریک تاریکه. میشینم کنار شوفاژ و بهش تکیه میدم. سوز سردی از زیر در میاد تو. انگار کسی تو بالکنه؛ شال گرممو که یادگار روزهای دوره؛ دور خودم میپیچمو میرم تو بالکن؛ کفشام نیست؛ حتما اون پوشیده! اما مگه خودش کفش نداشته؟ هوا خیلی سرده، زمین از بارون دیشب خیسه، چراغ بعضی از اتاقای ساختمون روبه رو روشنه. یه نفر روی صندلی چوبی من نشسته و پاهاشو گذاشته روی نرده ها؛ کفشای منم پاشه! اروم جلو میرمو میگم ببخشید چیزی شده؟؟ هیچی نمیگه. دستمو میذارم رو شونه اش که یهو برمیگرده؛ به صورتش خیره میمونم، چقدر آشناست. انگار میشناسمش. تو کی هستی؟ هر دومون باهم میپرسیم. میگه فهیمه!!! تو فهیمه ای؟ بله. پس من کی ام؟ فهیمه. یه چیزی اینجا درست نیست!شبیه منه فقط با یه تفاوت پروانه عینکش سمت چپه. یا شایدم من شبیه اونم و پروانه عینکم سمت راست. خیلی سردمه، کفشامو درمیارمو میام تو اتاق. تو کمد دنبال شالم میگردم نمیدونم کجا گذاشتمش. کنار شوفاژ میشینم. مهربانو لامپ اتاقو خاموش میکنه و شب بخیر میگه.پ. ن: بیشتر از هر چیزی دلم برای پاییز دانشگاه تنگ شده. پاییز تهرانو بارون ریز ریزش برای منی که از کویر اومده بودم خیلی خاص بود. برای ما کویریا بارون یعنی معجزه! و حالا فکرشو بکن اغلب روزای پاییزی تهران یه نم بارونم بزنه. تمام تلاشم این بود همه مسیر کوی تا دانشگاهو پیاده برم و برگردم و زیر بارون قدم بزنم. خیابون 16 آذرو پیاده گز کنمو برگ جمع کنم تا یادگاری باشه برای روزایی که دیگه تهران نیستم. من از اولشم قرار نبود تهران بمونم اهل تهران موندن نبودم. من یه دختر روستایی که از تهران فقط دانشگاهشو میشناخت، همین!!. دو پاییز از آخرین پاییز من تو تهران گذشته و من دلم لک زده برای خیابون 16 آذرو میدون انقلاب. دلم پر می کشه برای کتاب فروشی افق!! لطفا هر کدومتون اونجا هستین یادم باشین. من روحم هنوز تو خیابون 16 آذر پرسه میزنه(خل شدم) </description>
                <category>نقشبند خیال</category>
                <author>نقشبند خیال</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 20:00:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید بدترین بلاست پریسا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15934520/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%A7-dnv6p2qrknpe</link>
                <description>پاندورا، اثر نقاش ایتالیایی Rosetti /روزِتی، ۱۸۷۹
صدای برخورد قاشق چایخوری مهربانو به دیواره لیوان تمام سرمو پر کرده. تمام اتاق پر شده از نور خورشید، انقدر که حتی از دو لایه پرده ی نصب شده کنار تختم عبور میکنه و صورتمو گرم میکنه. خودمو جمع میکنم لای پتو. پریسا با تلفن حرف میزنه و من بین خواب و بیداری یک صبح پاییزی ام . دوباره خواب جنگ میبینم، این جنگها هیچوقت تموم نمیشن‌. از روزی که پاندورا باز شد و همه ی شر و بدی و بلاهایی که زئوس برای اولین انسان(اپی مته) فرستاده بود جز یکی که داخل جعبه موند، همه جا رو گرفتن؛ همیشه جنگ بوده و امید، تنها راه نجاتمون از این وضعیت. پریسا صدام میکنه و از طعم بهشتی چای مهربانو میگه؛ با خنده میگه آخه من رفتم اونجا!! باید امید داشته باشیم فهیمه. امید!! چه واژه ی آشنایی! یهو یادم میاد فقط یه شر که خیلی ناشناخته بود داخل جعبه موند و اون اسمش چیزی جز امید نبود. امید بدترین بلاست پریسا...راستی پریسا، بهشت کجاست؟پی نوشت: اسامی واقعی هستن اما این روزها از هیچکدومشون خبری ندارم شاید یه روزی داستان همشونو نوشتم البته اونجا اسمشونو عوض می کنم.</description>
                <category>نقشبند خیال</category>
                <author>نقشبند خیال</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 20:43:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابهای کوی دانشگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15934520/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-blpztjgi2qn6</link>
                <description>کوی دانشگاه تهران1337 ه.ش  به نظر من آدمها کلا دو دسته‌ان، اولی اونایی هستن که صبح وقتی بیدار میشن هیچی از خوابایی که دیدن یادشون نیست فقط میدونن یه خواب دیدن، همین! اما دسته دوم اونایی هستن که وقتی بیدار میشن کل خوابشون مثل یه فیلم سینمایی با کیفیت اچ دی پشت سر هم تو سرشون پلی میشه و تا اونو برای کسی تعریف نکنن دست از سرشون برنمیداره. خوب من از دسته دومم و از اونجایی که تو زندگیم آدم خل و چلی مثل خودم نیست که حوصله خوابای چرت و پرتمو داشته باشه، اونا رو مو به مو و شایدم با کمی تغیر می نویسم. چند سالی هست که اینکارو می کنم اما هیچ وقت جایی منتشر نشدن.تا اینکه خیلی اتفاقی با ویرگول آشنا شدمو حالا قراره اینجا بنویسم. اولین خوابم از مجموعه خوابهای کوی دانشگاهه. ریا نباشه مقطع ارشدو دانشگاه تهران بودم و خوابگاهمم کوی دانشگاه تو خیابون امیرآباد بود. بگذریم سرفرصت از دانشگاه تهرانم مینویسم. حالا بریم سروقت خواب و بیداریام.با چشمای بسته دنبال گوشیم میگردم، زیر متکا پیداش میکنم. سیم هندزفری پیچ خورده دور گردن و بازوم. جداش میکنم از گوشی و همونطوری که حلقه زده دورم بیخیالش میشم. ساعت نزدیک دوازده ظهره، صبح خوابیدم. می‌شمرم ببینم چند ساعت خوابیدم! از حدود هفت تا الان میشه پنج ساعت. دکتر شیرین زاده میگه تا هفت ساعت برای سن تو خوبه اما خواب شبو میگه! بعد میگم ولش کن خواب خوابه دیگه! چشمام هنوز بسته است. پیجمو چک میکنم یه چندتا پیام دارم که نخونده ولشون میکنم ولی یکی از پیاما رو نمیشه نخوند، روی اسم پروفایل نوشته بابا. بازش میکنم یه موزیک فوروارد کرده ، زیرش نوشته یه موزیک آرامش بخش با چندتا استیکر گل، حدس میزنم باید یه قطعه بی کلام باشه یا همچین چیزی. یا شایدم یه صدای وحشتناک باشه و مثلاً بخندیم بعدش. میذارم دانلود بشه و خود به خود پلی، که اگه ازم پرسید چطور بود بگم خیلیییی خوب بود مرسی به خاطر این انتخاب و از این حرفا. بالشت رو میندازم روی سرم، نور اذیتم میکنه. به زحمت میتونم صدای هم اتاقیا رو بشنوم احتمالا کسی تو اتاق نیست.  صداشون از صبح توی اتاق مونده. دوباره می‌خوابم. موزیک شروع میشه و با رویاهام قاطی میشه.چقدر این قسمت خواب دوست داشتنیه. مزه چرت زدن و بیدار شدن همراه با موزیک. صدای یه مرده که داره میخونه: امیدم تویی ناامیدم نکن جز تو یاری ندارم.....یه نوسان بین بیداری و خواب. نمیتونم درست تشخیص بدم من اونجام کنار اون که داره میخونه؟ یا اینجا بین خواب و بیداری دست و پا میزنم؟ کاش میشد آهنگ درخواستی بخوام ازش! سحر شد بگو با کدام آرزو سر به بالین تو گذارم...هی فکر میکنم من چه امیدی رو ناامید کردم آخه. اصلا مگه چیزی برای امیدواری هم هست. یهو یاد جزوه م میفتم. نوشته بود وقتی چیزی برای امیدواری هست زندگی شیرین تر به نظر می‌رسد. البته من همون بار اول با خودکار قرمز روش خط کشیدمو نوشتم وقتی چیزی برای امیدواری هست به هر حال به نظر می رسه زندگی کمتر سخت بگذره که البته اونم مطمئن نیستم. صداها تو سرم با هم قاطی میشن و من به کارهایی تو دنیا فکر میکنم که با انجام دادنش بشه راحت خوابید.شما از کدوم دسته این؟ خواباتون یادتون میمونه؟</description>
                <category>نقشبند خیال</category>
                <author>نقشبند خیال</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 01:54:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>