<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لیلافرزادمهرm_15996912</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_15996912</link>
        <description>لیلا فرزادمهر هستم فوق لیسانس بازرگانی بین الملل‌.کارمند حسابداری.با نوشتن دنیای اطرافم رو رنگ می کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/970540/avatar/5ugOFb.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لیلافرزادمهرm_15996912</title>
            <link>https://virgool.io/@m_15996912</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه به نوه عزیزم (روزهای تعطیل تقویم رسمی 28شهریور1402)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C-28%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B11402-ryh8dfrb2z9w</link>
                <description>/06/1402نوه دوست‌داشتنی دروددر تقویم روزهای زیادی را تعطیل رسمی اعلام کرده‌اند. چهار روز اول فروردین جشن نوروز، 12 و 13 فروردین روز رفراندوم و طبیعت، 23 فروردین شهادت حضرت علی و 2 و 3 اردیبهشت تعطیلات عید فطر، 26 اردیبهشت شهادت امام جعفر، 14 و 15 خرداد فوت امام خمینی،8 خرداد عید قربان، 16 خرداد عید غدیر خم، 5 و 6 مرداد عاشورا و تاسوعا، 15 شهریور اربعین، 23 تا 25 شهریور رحلت پیامبر و امام رضا، 2 مهر شهادت امام حسن عسگری، 11 مهر تولد حضرت رسول، 26 آذر شهادت حضرت فاطمه، 5 بهمن تولد امام علی،19 بهمن عید مبعث، 22 بهمن پیروزی انقلاب، 6 اسفند تولد حضرت مهدی، 29 اسفند روز ملی شدن صنعت نفت، به این تعطیلات 52 روز جمعه را هم اضافه کنید.اکثر تعطیلات به چهارشنبه ویا یکشنبه افتاده است که اغلب کارمندان وادارات بین تعطیلی را هم مرخصی ویا تعطیل می‌کنند. در فصل زمستان به دلیل آلودگی هوا هم در هفته یکی دو روز را تعطیل می‌کنند که با احتساب سه‌ماهه زمستان حدود 24 روز می‌شود.دراین‌بین اگر سرداری ویا سرهنگی ویا آخوند سن بالای هم فوت کنند یکی دو روزی تعطیل می‌شود و در تقویم سال بعد اصلاحیه تعطیلی خورده می‌شود.28 روز تعطیلی تقویمی داریم و 52 روز تعطیلی جمعه، 24 الی 30 روز هم تعطیلی برای آلودگی و گرمی هوا ویا برف و باران و سیل که در جمع 110 روز سال تعطیل است. بین تعطیلی‌ها هم اگر اضافه شود و روزهای پنج‌شنبه که به‌صورت نیمه تعطیل است چیزی حدود 180 روز می‌شود.اولادم، می‌دانی که یک سال شمسی 365 روز است با احتساب این تعطیلی‌ها ما نیمی از هرسال را در تعطیلی به سر می‌بریم. پای حرف مسئولین و دولتی‌ها وبانکی ها و شاغلین هم که می‌نشینی چنان از کار و فعالیت حرف می‌زنند، فکر می‌کنی برای استراحت دادن به آن‌ها باید پهباد داخل محیط کارشان بگذاری تا آن‌ها را به استراحت و ریلکس کردن تشویق کند.در مورد مدارس و کادر آموزشی هم باید بگویم که علاوه براین تعطیلی‌ها، سه‌ماهه تابستان را در استراحت به سر می‌برند. با آغاز فصل امتحانات چند روز هم تعطیلی پایان‌ترم به تعطیلاتشان افزوده می‌شود.در مورد ساعات کاری ادارات به عرض جنابعالی برسانم که شروع کار از ساعت 8 صبح است. اغلب کارمندان ادارات دولتی ورود خود را ثبت می‌کنند و برای انجام امور شخصی، نیم الی یک ساعت در محل کارشان گم می‌شوند. از ساعت یازده ونیم هم در حال مهیا شدن برای نماز و ناهار هستند. از ساعت دوازده الی یک ساعت ناهارشان است. وقتی‌که پشت میز می‌نشینند ساعت یک ونیم است و هرکدام خلال‌دندان به دست منتظر شنیدن زنگ ساعت هستند تا دو ضربه ناقابل بنوازد. بعد آن‌ها کیف به دست و راضی از یک روز پرتلاش و فعال و گردش چرخ سنگین اقتصاد به سمت خانه‌هایشان بروند.فرزند دلبندم این مردم کسانی هستند که وقتی ژاپن و سوئد و کره جنوبی و کانادا و آمریکا و امثالهم را می‌بینند با حسرت و حیف و افسوس اظهار می‌کنند که عجب دولتمردانی دارند و چطور کشور را به اوج می‌رسانند.من لیلا فرزادمهر یک عضو کوچک این جامعه به تو که فرزندم هستی می‌گویم در مملکتی که همه در شروع ماه به دنبال روزهای تعطیل و مرخصی‌های استحقاقی و استعلاجی می‌گردیم رسیدن به اقتدار جز حرفی مفت وبی اساس چیزی نیست.دوستدار همیشگی تو مادربزرگ ارائه شده در سایت ویرگول</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 13:34:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به نوه عزیزم(نحوه تربیت22شهریور1402)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AD%D9%88%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA22%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B11402-fb8w9ky65dsk</link>
                <description>نامه به نوه عزیزم (نحوه تربیت)عزیز دلم، اولادم، بازم درود به تو که داری ذهن مرا می‌بینی.این روزها در کشورم بر سر تارهای مو جنگ و جدال است. مردم و دولت غاصب برای این تارها در حال ستیزند یکی معتقد است که باید پوشانید شراره‌های آتش را و دیگری می‌خواهد ابتدایی‌ترین حق مسلم یک انسان را با تارهایش به دست آورد. بگذریم.در این گیرودار دختری را به جرم بدحجابی تأکید می‌کنم بدحجابی به دادگاه احضار می‌کنند. نامه‌ای به خانواده می‌دهند که مادر و پدر هم برای تعهد به عدم تکرار دختر خاطی حاضر شوند.مادر دختر با پوششی که به آن اعتقاد داشت و برحسب اتفاق موردقبول قاضی و محکمه بود در جایگاه حاضر شد.قاضی از بالای عینک شیشه باریکش نگاهی به سرتاپای مادر انداخت. دلیل درست و محکمی برای کوباندن و خاکستر کردن غرور خانواده به دست آورد و با پوزخند رو به مادر گفت: شما با این پوشش معقول چطور نتوانستید دخترتان را تربیت کنید که لباس مناسب این جامعه را بر تن کند.قاضی داشت شکستن زن را در ذهنش مجسم می‌کرد. هلهله‌هایی که بعد از دادگاه به‌افتخار سخن نغز او برپاشده است را با لذت نظاره می‌کرد. جمعیت طرفدارش او را روی دست بالابرده بودند و برایش شادی می‌کنند.زن از روی صندلی بلند شد و گفت: جناب قاضی من تربیت‌شده در زمان پهلوی هستم. پوششم از آن زمان تابه‌حال بی‌تغییر در کم و کیف آن ادامه دارد. شما در دستگاه خود به دنبال دلیل باشید. ببینید چکار کردید که این نسل این‌طور بار آمده است.حال قاضی را برایت نمی‌گویم خودت تصور کن در حضور جمعیت به چه رنگی درآمد.دوستدار تو مادربزرگ ارائه شده در سایت ویرگولhttps://leilafarzadmehr.ir/نامه-به-نوه-عزیزم-نحوه-تربیت-22شهریور1402/</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Wed, 13 Sep 2023 12:12:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب نهمین روز از ماه نوامبر اثر کالین هوور(زهرا گلشاهی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%88%D9%88%D8%B1%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%84%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-lqmjqqnfuhvp</link>
                <description>اتفاقت بی ربطی که در نهم نوامبر به هم مربوط میشوندکالین هوور در ۱۱ دسامبر ۱۹۷۹ در سولفور اسپرینگز تگزاس متولد شد. او در سالتیلو بزرگ شد و در سال ۱۹۹۸ از دبیرستان سالتیلو فارغ‌التحصیل شد. در سال ۲۰۰۰، با هیث هوور ازدواج کرد و در حال حاضر از او سه پسر دارد. هوور از دانشگاه‌ای اند ام کامرس تگزاس در رشته خدمات اجتماعی فارغ‌التحصیل شد. او قبل از شروع حرفه نویسندگی در خدمات اجتماعی و تدریس کار می‌کرد.[۳]در نوامبر ۲۰۱۱، کالین شروع به نگارش اولین رمان خود، بسته، کرد؛ بدون اینکه قصد چاپ آن را داشته باشد. او از یک ترانه از گروه اوت برادرز الهام گرفت. به همین دلیل ترانه آن‌ها را در داستانش گنجانید. بعد از چندماه، رمان او بررسی شد و ماریس بلک، یک وبلاگ نویس بزرگ، به او ۵ ستاره اعطا کرد. بعد از آن، فروش به سرعت افزایش یافت و بسته و دنباله آن، نقطه عقب‌نشینی، هردو در لیست بهترین فروش نیویورک تایمز آورده شدند.[۳خلاصه داستانداستان با درگیری لفظی پدر ودخترآغاز می‌شود. فالن برای پیدا کردن شرایط کاری بهتر قصد دارد به نیویورک سفر کند. پدر هم چهره وظاهر نامتعارف او را پیش می‌کشد.درگیری آن دو با ورود پسری بنام بن که نویسنده است به اوج می‌رسد. بن با معرفی خودش به‌عنوان دوست‌پسر فالن هردو نفر را شوکه می‌کند. بعد از رفتن پدر، فالن و بن تصمیم می‌گیرند روز نهم نوامبر را تا پایان کنار هم باشند. بن با نگاه تحسین‌برانگیز بر چهره فالن جای سوختگی‌هایی که رنجش می‌داد را تبدیل به نقاط قوت و زیبایی دوچندان چهره او کرد.در پایان شب، وقتی بن او را به فرودگاه می‌رساند به هم قول دادند بدون ارتباط در فضای مجازی ویا تماس تلفنی، هرسال طبق قرارشان یکدیگر را در همان رستوران وهمان جا ملاقات کنند. بن می‌خواست رمانی بر اساس اتفاقات این روزها بنویسد.سال بعد درست در نهمین روز از ماه نوامبر بن ساعت‌ها در رستوران به انتظار می‌نشیند. وقتی تصمیم به رفتن می‌گیرد، زن پیشخدمت به او خبر می‌دهد که در رستوران روبرو کسی پای تلفن در انتظار اوست.فالن با تأخیر می‌رسد. به خانه بن می‌روند. با اعضای خانواده او آشنا می‌شوند. برادر بزرگ بن با او درگیر می‌شود.فالن به خودش اجازه دخالت و حتی پرس‌وجوی این موضوع را نمی‌دهد. آن شب هم به پایان می‌رسد. از جودین زن‌برادر بن می‌شنود که او با یک ناشر قرارداد بسته تا کتابش را چاپ کند. در هنگام پرواز قرارشان را برای سال بعد قطعی می‌کنند. این بار بن قصد دارد به نیویورک سفر کند.سال بعد فالن ساعت‌ها در انتظار می‌نشیند. پیش‌خدمت گوشی را به دستش می‌رساند. بن اظهار تأسف می‌کند و به او اطلاع می‌دهد که برادرش دو روز پیش در حادثه تصادف جان‌باخته و آن‌ها درگیر مراسم هستند.فالن به سراغ بن می‌رود واو را شوکه می‌کند. کالین برادری که با بن درگیر شده بود حالا از بین آن‌ها رفته بود و همسر باردارش افسرده و غمگین به‌جامانده بود.بن تصمیم گرفته بود خانه را بفروشد وبعداز مراسم به نیویورک برود تا با فالن زندگی کند. مادر جودین هم خواسته بود حالا که کالین مرده با آن‌ها زندگی کند. جودین به فالن گفت: دوست ندارد برود. بن شنید و به او اطمینان داد که هرگز چنین اتفاقی نمی‌افتد.فالن نمی‌خواست برای آن‌ها مزاحمتی ایجاد کند. ساکش را برداشت و برای قرار سال بعد به انتظار نشست.دختر با سوختگی چند سال پیش چهره‌ای نامتعارف داشت اما استعداد بی‌نظیری در بازیگری داشت. حالا که نمی‌توانست خودش نقشی داشته باشد سعی کرد برای آموزش بازیگران اقدام کند. در ماه اکتبر به شهر خودشان برگشت تا در یک استودیو به بازیگران آموزش بدهد.روز نهم نوامبر سومین سال بن همراه کودک برادر وارد رستوران شد. بعد از اندک زمانی فالن فهمید که بن با جودین در رابطه هستند. با خراب شدن روحیه فالن آن‌ها را ترک کرد. همه قرارهایی که بینشان بود راهم به پایان رساند.سال بعد در نهم نوامبر دوست و همخانه فالن او را به رستورانی بردند. دوست‌پسر جدید فالن باشخصیتی بی‌ثبات همراه آن‌ها بود.فالن بی‌رمق وبی حوصله، ناگهان بن را جلوی خود می‌بیند. بن با دوست‌پسر او درگیر می‌شود و اعتراف می‌کند که فالن را دوست دارد و اشتباهی رخ‌داده است.به خانه بن می‌روند. فالن پیش‌نویس کتاب او را پیدا می‌کند. در فصل اول کتاب متوجه می‌شود که حادثه آش سوزی که فالن و آینده‌اش را نابود کرده را بن راه‌اندازی کرده است. فالن به خودشان مجالی نمی‌دهد تا علت را بفهمد واینبار هم از بن با ناراحتی جدا می‌شوند.بن دست‌نوشته‌هایش را از شیشه تاکسی به داخل می‌اندازد تا فالن علت ماجرا را بفهمد ولی فالن آن‌ها را از ماشین بیرون پرت می‌کند.فالن حکم دور ماندن از بن را از پلیس می‌گیرد.سال بعد درست در نهمین روز نوامبر فالن تمام درهای ورود به دنیا را می‌بندد. اما مادرش میهمان او می‌شود. قبل از ورود مادر زنگ خانه‌اش به صدا درمی‌آید. بسته‌ای را پشت در پیدا می‌کند. دست‌نوشته‌های بن داخل آن است و نامه‌ای که در آن بن خواهش کرده است تا آن‌ها را بدون قضاوت بخواند.فالن جعبه را داخل سطل زباله می‌اندازد و نامه سرگشاده را رها می‌کند و برای استراحت به اتاق‌خواب می‌رود. روز بعد درست نهم نوامبر، مادر را در حال گریه می‌بیند درحالی‌که دست‌نوشته‌های بن را می‌خواند.مادر از او خواهش می‌کند تا این متن‌ها را بخواند و بعد قضاوت کند.بن درست در نهم نوامبر شش سال پیش با جسد مادرش مواجه می‌شود. او نامه‌ای را در کنار جسد می‌بیند اما باحال خرابی که از دیدن ایمیل‌های رسیده به مادرش می‌بیند به سراغ آقای کارگردان که فکر می‌کرد دوست مادرش است، می‌رود. نامه را هم پلیس بعد از انتقال جسد به‌عنوان مدرک می‌برد.بن به سراغ کارگردان که پدر فالن است می‌رود و خانه او را آتش می‌زند. کارگردان و بن نمی‌دانند که فالن در خانه است. بن به خانه‌برمی گردد. برادرش نامه را به او نشان می‌دهد. متوجه می‌شود که مادرش دچار سرطان حاد سینه شده است. برای اینکه هزینه‌های آنرا به خانواده تحمیل نکند خودکشی کرده است.بن تمام ماجرا را برای برادر توضیح می‌دهد. آن‌ها تصمیم می‌گیرند که این ماجرا را چون رازی حفظ کنند. بن در سالروز فوت مادر به سراغ کارگردان می‌رود واو را تعقیب می‌کند. مرد سر مزار مادرش می‌رود. سپس به رستوران برای ملاقات دخترش می‌رود.با خواندن شرح ماوقع فالن متوجه درد و رنج توأمان بن می‌شود. به سراغش می‌رود و درست دو دقیقه مانده از روز نهم با بن آشتی می‌کنند. ارائه شده در سایت ویرگولhttps://leilafarzadmehr.ir/خلاصه-کتاب-عشق-زشت-اثر-کالین-هوورزهراگ/</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 10:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب عشق زشت اثر کالین هوور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%88%D9%88%D8%B1-zcrearafoktu</link>
                <description>کالین هوور در ۱۱ دسامبر ۱۹۷۹ در سولفور اسپرینگز تگزاس متولد شد. او در سالتیلو بزرگ شد و در سال ۱۹۹۸ از دبیرستان سالتیلو فارغ‌التحصیل شد. در سال ۲۰۰۰، با هیث هوور ازدواج کرد و در حال حاضر از او سه پسر دارد. هوور از دانشگاه‌ای اند ام کامرس تگزاس در رشته خدمات اجتماعی فارغ‌التحصیل شد. او قبل از شروع حرفه نویسندگی در خدمات اجتماعی و تدریس کار می‌کرد.[۳]در نوامبر ۲۰۱۱، کالین شروع به نگارش اولین رمان خود، بسته، کرد؛ بدون اینکه قصد چاپ آن را داشته باشد. او از یک ترانه از گروه اوت برادرز الهام گرفت. به همین دلیل ترانه آن‌ها را در داستانش گنجانید. بعد از چندماه، رمان او بررسی شد و ماریس بلک، یک وبلاگ نویس بزرگ، به او ۵ ستاره اعطا کرد. بعد از آن، فروش به سرعت افزایش یافت و بسته و دنباله آن، نقطه عقب‌نشینی، هردو در لیست بهترین فروش نیویورک تایمز آورده شدند.[۳شروع داستان:داستان با ورود تیت پرستار به خانه برادرش آغاز می‌شود. کاپیتان پیری که جلوی آسانسور نشسته اولین دوست او می‌شود. به طبقه 18 می‌رسد. پشت در با مردی مست که به در تکیه داده برخورد می‌کند با کابین برادرش تماس می‌گیرد. بعد از کلی تلاش مرد را کنار می‌زند و وارد می‌شود. ازقضا مرد مست دوست صمیمی برادرش است و با درخواست برادر او را به داخل هدایت می‌کند. مرد او را باکسی اشتباه گرفته و در بین مستی و هوشیاری از او عذرخواهی می‌کند.صبح مایلز همان مردمست شب گذشته به خاطر اتفاقات آن شب عذرخواهی می‌کند. کابین و مایلز خلبان هستند. کابین وهمکارانش هر پنج شنبه در خانه آنها جمع می‌شوند. یکی از دوستان برادرش که متأهل است به سراغ تیت می‌آید وقصد خیانت به همسرش را دارد که با انتقال تیت به خانه مایلز دستش از نخیل خالی می‌ماند.تیت با دین خانه ساده وخالی از اثاث مایلز تعجب می‌کند. کمی در اتاق او می‌چرخد وظرفهای داخل سینگ را می‌شوید که مایلز برمی گردد.برای عید پارک به خانه پدر ومادرشان می‌روند که مایلز هم با آنها همراه می‌شود. در آنجا با هم قرار می‌گذارند که بدون چشم داشی برای آینده با هم در ارتباط باشند. چند ماهی می‌گذرد. یک روز که با تیت بودند کابین سر می‌رسد و از این اتفاق خشمگین می‌شود ومایلز را با مشتی بر چانه بیرون می‌کند.ارتباط بین تیت ومایلز آشکار می‌شود. تیت از گذشته مایلز بی اطلاع است. علت رفتارهای او برایش نا مفهوم است. تیت دلباخته مایلز است. فکرمی‌کند این روابط به عشق در وجود او بدل خواهد شد ولی هر بار امیدش به یاس بدل می‌شود.تا اینکه تیت دیگر تاب و تحملش پایان می‌یابد. برای جدایی از مایلز اقدام می‌کند. از پیش برادرش می‌رود. کاپیتان برایش از زندگی نداشته صحبت می‌کند که سال‌ها در حسرت زنی زندگی کرده است که همسر کس دیگری بوده است.مایلز وقتی تنها 16 سال داشت با دختری بنام ریچل در مدرسه آشنا می‌شود. مادر مایلز یک سال پیش در اثر بیماری سرطان فوت می‌کند. پدر او خبر می‌دهد که با زنی آشنا شده است و قصد ازدواج دارد. آن شب وقتی مایلز با همسر جدید روبرو می‌شود دختر زویاهایش را همراه زن جدید پدر می‌بیند.ریچل ومایلز باوجودی که می‌دانند در صورت ازدواج مادر و پدرشان نمی‌توانند باهم آینده‌ای داشته باشند به راهشان ادامه می‌دهند تا اینکه ریچل باردار می‌شود.چند ماه بعد وقتی مادر و پدرشان قصد دارند ازدواجشان را رسمی کنند آن‌ها خبر فرزند و ارتباطشان را به آن‌ها می‌دهند. از خانه آن‌ها می‌روند و در یک پانسیون زندگی مشترکشان را ادامه می‌دهند. با تولد پسرشان عشق وامید دوباره برمی‌گردد. نامادری و پدر مایلز هم آن‌ها را به رسمیت می‌شناسند.وقتی از بیمارستان به خانه برمی‌گشتند، ماشین آن‌ها به داخل رودخانه پرت می‌شود. مایلز هرآن چه در توان دارد برای نجات فرزند و همسرش بکار می‌برد و تنها ریچل از زیرآب بیرون می‌آورد.ریچل برای مرگ فرزندش مایلز را مقصر می‌داند. او را باحالی خراب ترک می‌کند.مایلز تصمیم می‌گیرد که با هیچ دختری ارتباط نگیرد. اما تیت فرق داشت ونمی توانست از او فاصله بگیرد. با رفتن تیت از ساختمان روزهای سیاه مایلز دوباره آغازیدن گرفت..کاپیتان به مایلز پیشنهاد داد از حال ریچل خبر بگیرد شاید آن‌طور که او تصور می‌کند باعث بدبختی او نشده باشد.دیدار آن‌ها در حضور همسر ریچل صورت می‌گیرد. او آن‌ها را تنها می‌گذارد. ریچل از روزگار خوب خودش برایش تعریف کرد و فرزندی که یک سال است با تولدش تمام ناراحتی‌های او را پایان داده، نشانش داد.مایلز با سری افراشته و دلی سبک برمی‌گردد. از تیت درخواست ازدواج می‌کند و درنهایت طعم خوشبختی را بعد از چند سال شیرینی عشق را در کامش مزه مزه می‌کند. ارائه شده در سایت ویرگول</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Sun, 27 Aug 2023 12:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به نوه (دل‌بستگی جز رنج پیامدی ندارد 2 شهریور 1402)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-2-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-1402-xf5chs5fj63a</link>
                <description>تعمیر ماشین اسباب بازی(ماکت سازی)نامه به نوه عزیزمدوستی برایم تعریف می‌کرد که فرزندش در ساخت ماکت‌های اتومبیل و تغییر شکل ظاهری آن‌ها بسیار متبحر است. تمام بچه‌های فامیل اسباب‌بازی‌هایشان را برایش می‌آورند واو آن‌ها را تعمیر و تبدیل به احسن می‌کند.کلی راجع به شرایط او صحبت کرد و از فنونی ابتکاری و ابداعی و خلاقیت او داد سخن گفت.در ذهنم داشتم تجسم می‌کردم که چقدر درآمد دارد و چقدر توانسته به خانواده کمک کند. باذوق فراوان گفتم: خوب خداروشکر پس حالا دیگر راهش را پیداکرده است و آینده‌اش تضمین‌شده است.دوستم آهی از ته سینه کشید و گفت: نه بابا جز مصرف پول پدر و مادرش و اضافه کردن ماکت به اتاق درهم و شلوغش کار دیگری انجام نمی‌دهد.پرسیدم: علت چیست بازار فروش ندارد؟ ویا کسی کارهاشو نمی بینه؟گفت: توی اینستا فعال هم هست مشتری هم دارد ولی دلش نمی‌آید کارهایش را بفروشد.نوه عزیزم فرزند دلبندم، از این داستان تنها یک‌چیز به ذهنم می‌رسد که این فرزند اصلاً خلاقیت ندارد. اگر کسی کاری را بلد باشد در آن کار خلاقیت و نوآوری داشته باشد، با فروش و تکرار ایده خلاقیت خود را افزایش می‌دهد نه اینکه با کلکسیون درست کردن و فشار و بار اقتصادی اضافه خانواده را آزار دهد. ارائه شده در سایت ویرگولhttps://leilafarzadmehr.ir/نامه-به-نوهدلبستگی-جز-رنج-پیامدی-ندا/</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 12:57:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به نوه (وقت با ارزشت را تلف نکن 1 شهریور 1402)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%84%D9%81-%D9%86%DA%A9%D9%86-1-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-1402-l0amhllzxxoq</link>
                <description>وقت باارزشت را تلف نکن 1 شهریور 1402نامه به نوه باهوشمدفعه قبل که برادرم همراه خانواده آمده بودند تازه تابستان از راه رسیده بود. از دختر برادرم پرسیدم: برنامه‌ات برای تابستان چیست؟ چه کلاسی می‌روی؟ چه یاد می‌گیری؟ چطور می‌خواهی زمانت را مدیریت کنی؟سرش را روی گردن چرخشی داد و گفت: هیچی؟گفتم: یعنی چی هیچ کلاسی نمی‌روی؟ زبان؟ نقاشی؟ موسیقی؟ کاردستی ویا نویسندگی؟خودش را به راه دیگری زد و با غمزه گفت: دوست ندارم.نگاهم پراز شراره آتش شد. اگر از دستم برمی‌آمد حسابی او را ادب می‌کردم. مادرش به میان حرفمان دوید و گفت: دوست ندارد هر چی بهش می‌گوییم کلاسی چیزی اسمت را بنویسیم قبول نمی‌کند.با حرص گفتم: یکی دوتا توی سرش بزنید می‌فهمد دنیا دست کیست.روبه دختر کردم و گفتم: آلان را بگذران. چند صباح دیگر که دبیرستان رفتی متوجه می‌شوی که مثل بقیه نیستی. می‌بینی همه بچه‌ها یکسر و گردن از تو جلوتر هستند. زبان انگلیسی را تمام کرده‌اند و دارند زبان دوم را شروع می‌کنند وتو هنوز داری فارسی را دست‌وپاشکسته حرف می‌زنی. هرکدام یک نوع ساز را حرفه‌ای یاد گرفته‌اند. در مورد هنر حرفی برای گفتن دارند اما تو فقط به نشستن و چرخش در اینستا عادت داری.بعد هم دیگر اعتمادبه‌نفس نداری که ادامه بدهی، درنتیجه تنها کاری که می‌ماند ازدواج است. با این شرایط آدم درست‌وحسابی هم سر راهت سبز نخواهد شد. پس فقط می‌توانی با یک آدم دوزاری وبی آتیه ازدواج کنی و تبدیل به یک دستگاه جوجه‌کشی شوی؟دیدم خیلی دارم بدحرف می‌زنم شروع به اصلاح کردم. من دلم برایت می سوزد ودوست دارم تورا در حال رشد وموفقیت ببینم نه اینکه سال تا سال در همان پایه درجا بزنی. اگر تو پزشک ویا مهندس ویا هنرمند هم باشی برای من جز افتخاربنامت سودی ندارد.مادرش گفت: کارهای هنری زیاد دوست دارد. آن‌ها را با دیدن در اینستاگرام انجام می‌دهد.گفتم: عالیه. چرا ادامه نمی‌دهی چرا سعی نمی‌کنی در این زمینه پیشرفت کنی همه نباید دکتر و مهندس شوند ما به آرایشگر و خیاط هنرمند هم نیاز داریم ببین توی چه زمینه‌ای علاقه داری همان را پیش ببر.بعد از کلی تعریف از طرف مادرش قرار شد برایش لوازم تهیه کنیم تا درزمینهٔ هنری اقدام کند.بعد از یک هفته که رفتند برایم عکسی فرستاد که چند برگ را روی یک‌تکه چوب صاف مکرومه‌بافی کرده بود. خیلی ذوق کردم و گفتم : برایم درست کن و هزینه‌اش را بگو.برای جبران زحمت، برایش پول فرستادم تا تشویق شود.فرزندم این را یادت باشد از تو در این دنیا فقط یک‌دانه وجود دارد. اگر روزگارت را به بطالت و تنبلی طی کنی هیچ جای این دنیا ویران نمی‌شود و آب از آب هم تکان نمی‌خورد اما تو روزهایی که می‌توانستی با شادی و لذت طی کنی را از دست داده‌ای.دوستدار تومادربزرگ لیلا</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 12:11:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب نیمه پنهان اثر دانیل استیل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84-q6oiww5cinup</link>
                <description>دانیل فرنانده دومینیک شولین-استیل (به انگلیسی: Danielle Fernande Dominique Schuelein-Steel) در ۱۴ اوت ۱۹۴۷ میلادی در شهر نیویورک در ایالات متحده آمریکا به دنیا آمد. استیل گاهی بر روی پنج پروژه از رمان‌هایش به صورت همزمان کار می‌کرد و بیشتر رمان‌های او پرفروش بوده‌است، فرمول او در داستان‌نویسی اغلب، شامل خانواده‌های ثروتمند رو به یک بحران است، در عین حال شگردها و چرخه‌های متناوب دیگری در آثارش مشهود است؛ از جمله تهدید توسط عناصر تاریکی مانند زندان، تقلب، باجخواهی و خودکشی. استیل همچنین مجموعه آثاری در زمینهٔ داستان کودکان و شعر دارد. کتاب‌های او به ۲۸ زبان ترجمه شده که تاکنون از ۲۲ جلد آنها اقتباس سینمایی یا تلویزیونی تهیه شده و دو اقتباس از کتاب‌هایش برندهٔ جایزه گلدن گلوب شده‌اند. ویکی پدیانیمه پنهانداستان دختری بنام زو بود. در کودکی خواهر کوچکترش رز را از دست می دهند. مادرش بعداز مرگ خواهر دچار افسردگی شدید می شود. پدر بعداز یکسال آنهارا ترک می کند. بااولین مشاورش ازدواج می کند.مادر زو شدیداً افسرده است. زو در طی سالهای جوانی تنهاست. مادرش دوست ندارد زو با پدر ونامادری رفت وآمد کنند.در نهایت زو در تنهایی رشد می کند. وقتی دانشگاه پزشکی قبول می شود کسی اورا تشویق نمی کند یعنی کسی نیست که او را ببیند. دوسال در رشته پزشکی تحصیل می کند. دانشگاه را رها می کندوبه سراغ کارهای عام المنفعه می رود ویک موسسه خیریه برای حمایت از کودکان که مورد آزار واذیت قرار می گیرند تاسیس می کند. مدیری عالی برای این مجموعه می شود. با وکیلی بنام آستین آشنا می شود و بعداز یکسال با هم ازدواج می کنند.چند سال بعداز ازدواج با درمانهای مختلف بالاخره دخترشان به دنیا می آید. نام او را جیمی(معنی فرانسوی من عاشقتم) می گذارند.بعداز تولد نوزاد مشکلات آغاز می شود. زو قادر نیست به کودک شیر بدهد. آستین میخواهد که پرستار بگیرند وزو شدیدا مخالفت می کند. اومیخواهد همه کارهارا خودش انجام بدهد.بعداز چند روز بالاخره مشکل شیر دهی برطرف شد در این مدت با آستین مشاجره کرد.در هنگامی که کودک را درآغوش داشت فریاد کشید که کودک نفس نمی کشد وبا مراجعه به بیمارستان متوجه میشوند که راه تنفسش به دلیل رفلکس معده برای مدت کوتاهی بسته شده است. به اصرار زو شب در بیمارستان می مانند. برای کمک به این معضل از دستگاهی استفاده می کنند که با آلارم های وقت وبیوقت آرامش وخواب را از آنها سلب می کند.یکروز که در حال تعویض پوشک بچه بود از روی میز به زمین می افتد وسر نوزادمتورم می شود.اورا به بیمارستان می رساند وبعداز مشورت با دکتر مغز واعصاب آرام می گیرند. چهار ماه مرخصی را با دوماه اضافه تمدید کرد. با اصرار های آستین بالاخره رضایت داد تا پرستار بگیرند. در روز اول کاری با ایراد های بی مورد آنرا رد کرد وبعداز چند روز پرستار دیگری گرفتند.کودک میتوانست راه برود وآستین برای راه پله محافظ گرفت وزو آنرا باز کرد وادعا داشت که کودکش باید خودش تشخیص بدهد ودوست ندارم اورا مانند سگهای خانگی حبس کنم.فردای آنروز کودک که تحت مراقبت پرستار بود سقوط کرد ودستش شکست. بعداز خوب شدن دستش هنگام بازی زو با کودک کتفش از جا درفت وباز به بخش اورژانس آشنا رفتند.دوهفته بعد باز وقتی زو لباس اورا عوض می کرد دچار در رفتگی کتف شد.بار دیگر وقتی اورا به پارک برده بود روی تاب بدون محافظ بزرگسان سوارش کرد وباعث شد مچ دستش بشکند.در تولد دوسالگی جیمی وقتی مادر آستین برای برداشتن دستمال به آشپزخانه رفت متوجه شد که تمام شوینده های سمی وخطرناک درست در کابینی بدون محافظ ودر دسترس جیمی است که این مغایرت آشکاری با ادعای زومبنی بر ابر مادر بودن داشت.موضوع را با پسرش در میان گذاشت ولی نتوانست انگشت اتهام را مستقیم به زو نشانه برود. آستین بعداز مشاجره ای طولانی توانست ظروف شوینده را جابه جا  کند.زو عقاید خاصی در تربیت داشت واز آنجایی که تمام کتب مربوط به تربیت را خوانده بود نظراتی کارشناسی می داد. هرکسی که مخالف آن بود را نمی پذیرفت یکی از آنها هم مادر آستین بود. مادرش زنی تحصیلکرده ومشاور با هوش وبا سوادی بود که دفترروانشاسی نداشت. مادر آستین متوجه نیمه پنهان زو شد وبارها به پسرش هشدارداد.آسیب های جیمی تمامی نداشت ودر تمام موارد در حضور زو این اتفاق ها تکرار می شد ولی هر بار توجیهی برای آن بود.جیمی دو ساله را به مهد بردند. کتی دکتر خانوادگی آنها که از بدو تولد با این خانواده همراه بود گفت: به دلیل همراهی کودکان احتمال بیماری و آنفولانزا زیاد است.جیمی سرما خورد وعفونت گوش گرفت. بعد از تکرار عفونت زو اورا پیش متخصص برد تا لوله گذاری کنند با این کار دیگر دچار عفونت نمی شد. جراحی کوچکی وبی خطری  بود. دکتر را با گفتن اینکه بارها دچار عفونت شده مجاب کرد. بعداز جراحی غیر ضروری، آستین دچار شَک شد واز مادرش کمک خواست. مادر کتابی به او داد که رفتار این مادران مبتلا به سندروم منشهاوزن با وکالت را تشریح می کرد.خلاصه جیمی بیچاره آخرین روز سفر تفریحی دور استخر می دوید که روی زمین افتاد وبا چانه شکسته داخل استخر افتاد در همان لحظه آستین از تنیس برمی گشت که متوجه شد. زو در حال گفتگو با دوستانش است وکودک را رها کرده با سختی کودک را نجات داد وزیر چانه او دوازده بخیه خورد.یک هفته بعد وقتی در پارک بازی می کردند جیمی دچار گاز گرفتگی توسط سگ شرمن شپردی شد که به گفته جیمی قلاده داست. زو مدعی بود با فریاد او قلاده را صاحبش بست.اتفاقات نادری پشت هم می افتاد. آستین مطالعاتش را تکمیل کرد وبا کتی دکترش مشورت کرد. کتی از روانشناسی متبحر کمک خواست.شبی که برای خوردن شام بیرون رفته بودند جیمی دچار حمله آلرژیک شد ومتوجه شدند که کودک به عسل شدیدا آلرژی دارد. روانشناس به کتی گفت: اگر چه جیمی نجات یافت اما سلاحی مرگبار به دست زو رسیده است. باید برای حفاظت از جیمی به انجمن حمایت از کودکان شکایت کنی وگزارش مفصلی  بفرستی.کتی نامه را می فرستد. مامور &quot;دان&quot;را برای تحقیق می فرستند. او از تک تک پزشکان وبیمارستان وخانواده پرس وجو می کند. دیگر شکی ندارد که این ها اتفاقی نیست اما ادله درستی برای محکمه نداشتند. یکروز زو زودتر به خانه آمد وپرستار را مرخص کرد با دخترش برای خرید رفتند ودر خانه برای جشن آماده شدند. دکتر متخصص آلرژی آمپولی به آنها داده بود که باید همیشه همراهشان بود تا در صورت بروز حمله آلرژی به عسل بتوانند پیشگیری کنند.زو کیک تولد را روی میز گذاشت وآمپول را روی پیشخوان. در همین حین کتی در زد وبا اصرار جیمی وارد شد. در لحظه ورود جیمی تکه ای از کیک با روکش صورتی را خورد. با مداخله کتی وتنفس مصنوعی وتماس با اورژانس توانست جیمی را از مرگ حتمی نجات دهد. بعدهم زو به زندان رفت وآستین وجیمی وکتی توانستند به آرامش برسند.ارائه شده در وب سایت ویرگولhttps://leilafarzadmehr.ir/خلاصه-کتاب-نیمه-پنهان-اثر-دانیل-استیل-2/</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2023 11:05:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواسته های بی جواب ومحبت های ظاهری(نامه به نوه 1402/05/26)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%87-14020526-u0tqf0ylpl5d</link>
                <description>نوه دوست‌داشتنی و شیرینمعزیزکم امروز صبح زود بانک رفتم تا پولی را بری دوستم واریز کنم.کارت را وارد کردم. چیزی نرم و گرم بین پاهایم شروع به چرخش کرد. صدای میو آن مرا واداشت تا سرم را پایین بگیرم واو را ببینم. قربان صدقه‌اش رفتم. پوست بدنش زرد گل ماشی با خال‌های سفید بود. انگار یک ببر کوچک در اطرافم می‌چرخید. کارم را انجام دادم او هم هم‌زمان در حال مالیدن خودش به پاهایم بود.خم شدم زیر گلویش را ماساژ دادم. روی زمین نشست. همچنان در پی ذره‌ای محبت و غذا در التماس بود. برای چند لحظه صدایش قطع شد. حسابی پوست سر وبدنش را مالیدم. هر بار قربان صدقه‌اش رفتم. چنددقیقه‌ای به بازی با او گذشت. زمان رفتن به سرکار در حال گذر بود.به سمت ماشین حرکت کردم. او همچنان از میان پاهایم رد می‌شد. گاهی روی دو پا می‌ایستاد و به انتظار دریافت غذا بود. چند بار به او گفتم چیزی ندارم. وقتی به سمت ماشین رفتم روبرویم در پیاده‌رو نشست. با ناامیدی مرا نگاه می‌کرد. کاری از دستم برنمی‌آمد جز نگاه کردن. ای‌کاش قدری از غذاهای بلا را همراه داشتم تا به او بدهم.چقدر این حس التماس از ما و بی جوابی خواسته هایمان برایم آشناست.دوستدار تو مادر بزرگ ارائه شده درسایت ویرگولhttps://leilafarzadmehr.ir/خواسته-های-بی-جواب-ومحبت-های-ظاهرینامه/</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 10:33:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بروکراسی اداری(نامه به نوه16مرداد1402)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D8%A8%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%8716%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF1402-ksv3e8rrzji6</link>
                <description>نوه عزیزم درود برتوروز گذشته به شهرداری رفتم تا مطالباتمان را پیگیری کنم. به مالی سری زدم و معلوم شد که بخشی از فاکتورهایمان برای چندمین بار گم‌شده است. از مسئول آن پرسیدم گفت: در کارپردازی ویا فضای سبز دنبال آن بگرد. هرچه فاکتور بوده را در لیست شما وارد کرده‌ایم.به کارپردازی رفتم. از آقای مسئول سؤال کردم. دفاتر مرسولات را جلویم گذاشت تا رد فاکتورهایم را بگیرم. با شمار هایی که داشتم به مالی برگشتم. پرونده را جلوی رویم گذاشت. یکی‌یکی فاکتورها را چک کردم. درنهایت جمع بستم. یک دسته از فاکتورهایمان با مبلغ نهایی 200 و خورده‌ای میلیون تومان در انتهای پوشه حساب‌نشده بود. خانم مربوطه آنرا در بستانکاری ما لحاظ نکرده بود.گفتم: این یعنی چه؟ هر بار مرا اینجا می‌کشید و از درست‌کار کردن هم خبری نیست. گفت: حالا یه اشتباهی شده دیگه خدا را شکر کنید که فاکتورهایتان پیدا شد.اینم جواب آن‌هاست. اسفند گذشته یک هفته هرروز رفته‌ام و تمام دفاتر و اتاق‌های شهرداری را به دنبال فاکتورهایم گشته‌ام تا در مالی همان‌جایی که می‌گفتند نیست بخشی از آن‌ها را یافتم. مابقی فاکتورهای گمشده را هم دوباره صادر کردم و تحویل دادم.وضع این مملکت این‌طوری شده است. هیچ‌کس کارش را درست انجام نمی‌دهد. شرایط کاری در ادارات دولتی حرفی برای گفتن باقی نمی‌گذارد.دوستدار تو مادربزرگ لیلاhttps://leilafarzadmehr.ir/بروکراسی-ادارینامه-به-نوه16مرداد1402/</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 16:21:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب شیطان و دوشیزه پریم (اثر پائولوکوئیلو ترجمه بابک بیک زاده)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%A9%D9%88%D8%A6%DB%8C%D9%84%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-r1qzxxnckmn5</link>
                <description>خلاصه کتاب شیطان و دوشیزه پریم (اثر پائولوکوئیلو ترجمه بابک بیک زاده)با ورود یک خارجی به روستای ویسکوس ماجرا شروع می‌شود. داستان در یک هفته اتفاق می‌افتد. در این روستا مردم به کشاورزی و پرورش احشام مشغول هستند وزندگی آرامی را بی‌بدیل به بهشت تجربه می‌کنند. در فصل شکار از اطراف توریست دارند که تا پایان این فصل زندگی آن‌ها شور و شوقی پیدا می‌کند.برتا پیرزنی است که پانزده سال پیش همسرش را ازدست‌داده است. در روز دفن همسرش، کودکی ادعا کرد که همسرش را در حالی دیده که قاشقی در دست داشته است. برتا فهمید که پسرک درست می‌گفته چون همسرش عادت داشت با قاشق خاصی غذایش را تناول کند.برتا بعد از مدتی باروح همسرش ارتباط گرفت و ماوقع روستا را قبل از وقوع به او خبر می‌داد. برتا سال‌ها قبل خبر ورود شیطان را  از همسرش شنیده بود. هرروز با طلوع خورشید جلوی در می‌نشست و اتفاقات روستا را رسد می‌کرد.روستا یک میکده و یک هتل و یک کلیسا داشت و سه خیابان.خارجی با اطلاعات جعلی در هتل اقامت گرفت. بعدازظهر به جنگل رفت وزیر سنگ Y شکل یک شمش طلا و در جای دورتر 10 شمش دیگر را خاک کرد.دختر جوان شانتل که جوان‌ترین عضو روستا بود در مسیر با او آشنا شد. مرد خارجی جای شمش هارا به او نشان داد. مرد از او خواست با اهالی صحبت کند که اگر بعد از یک هفته اقامت او کسی را به قتل برسانند. همه این شمشها را به آن‌ها خواهد بخشید. روستایان با این پول بادآورده از رکود و مردگی خارج می‌شدند و کودکان برای زندگی به روستا برمی‌گشتند.مرد برای این کار دلیلی قانع‌کننده‌ای دارد. می‌خواهد تقابل بین شر و خیر را ببیند و برایش مسجل شود که انسان‌ها به ذات شرور هستند و اگر ترس از قانون و مجازات نباشد همه می‌توانند جنایت کنند.شانتل طی سه روز بعد هر بار به سراغ شمش‌ها می‌رود. هر بار سناریوهای زیادی را مرور می‌کند که با برداشتن شمش‌ها احتمال آن وجود داشت وهربار خسته‌تر از قبل به خانه و تنهایی خود برمی‌گشت.روز چهارم تصمیم می‌گیرد که به جنگل برود. با شمش روستا و مردمانش را ترک کند. در همان لحظه با گرگی تنها مواجه می‌شود. مرد خارجی به کمک او می‌آید. بعد از فراری دادن گرگ قرار می‌شود تا دختر برای مردم از شرط خارجی بگوید.مرد خودش را به شانتل نمایان می‌کند. چرایی تصمیمش را این‌طور شرح می‌دهد. دو سال پیش همسر و تنها دخترش را گروگان می‌گیرند و گروه تروریستی در آخرین لحظه همسر و فرزندش را به قتل می‌رسانند. مرد در کار تولید و فروش اسلحه به‌طور قانونی فعال بود. می‌دانست که اسلحه‌ای که به سمت دخترش شلیک کرد همانی بود که خودش فروخته بود اما نمی‌دانست چطور به دست تروریست‌ها افتاده بود. حالا او به این روستا آمده بود تا درک کند که چطور خیرو شر در وجود انسان‌ها وجود دارد.همان شب دختر که در میکده کار می‌کرد مردم را از حرف‌های خارجی مطلع می‌کند. شانتل با نقل داستان احب شروع می‌کند. احب مردی شرور بوده که یک‌شب با قدیسی هم‌اتاق می‌شود. تا صبح با تیز کردن چاقوی خود قصد دارد که قدیس را بترساند اما قدیس در کمال آرامش به خواب می‌رود. احب از اعتماد قدیس غرق لذت می‌شود وتوبه می‌کند.در میدان شهر داری بنا می‌کند. از مردم می‌خواهد کارهای بدشان را کنار بگذارند. کشاورزی را رونق بدهند. بعد اعلام می‌کند هرکسی که نتواند قوانین را رعایت کند جایی برای زندگی در اینجا ندارد. احب هیچ اشاره‌ای به دار نمی‌کند. او نیک می‌داند که مردم برای تخطی نکردن از قوانین همیشه داری را همراه دارند.بعد از نقل داستان به مردم از شروط خارجی می‌گوید. مردم تصمیم می‌گیرند که خارجی را تحویل هند که او با ضبط صدای شانتل و گفتن اینکه داستان جالبی بود خود را تبرئه کرده بود و مردم را مجبور کرد تا از او تبعیت کنند.مردم از شانتل متنفر شدند. بعد از اندک زمانی مردان مهم شهر در کلیسا گرد هم آمدند. سه گزینه برای کشتن در دست داشتند. شانتل که به دلیل اینکه می‌دانست طلا کجاست از رده خارج شد. کشیش متظاهر خود را کاندید می‌کند که درنهایت با قربانی کردن برتا موافقت می‌کنند. زیرا بودونبود او به حال روستا فرقی نداشت.برای اینکه کسی مجرم نشود قرار شد که همه اسلحه هارا با گلوله‌های مشقی واصلی پر کنند تا  کسی متوجه نشود که برتا به دست چه کسی کشته می‌شود.برتا توسط روح مادربزرگ شانتل وهمسرش از اتفاقات آینده مطلع می‌شود ولی خودش را به دست سرنوشت می‌سپارد.روز واقعه کشیش و سه مرد قوی به سراغ برتا می‌روند واورا مجبور می‌کنند قرص خواب بخورد اورا به سنگ بزرگی که در ویسکوس در وسط جنگل قرار داشت، بستند.مردم در اطراف جمع شده بودند که شانتل واردشد. خواست که فقط پنج دقیقه به او زمان بدهند. داستان میداس را تعریف کرد. مردی ثروتمند که خواهان این بود که بتواند هرچیزی را به طلا بدل کند. این نیرو به او داده شد. وقتی گرسنگی براو مستولی شد با برداشتن اولین تکه غذا تکه ای طلا در دستانش جا ماند. بعد آشپز مخصوصش وبعد همسر ومردمان سرزمینش از او گریزان شدند. بعد در مورد ده شمش وروش رسیدن به پول آن صحبت کرد که اگر خارجی همکاری نمی‌کرد نه تنها به پولی نمی‌رسیدند بلکه همه مردم باید به افراد دولتی پاسخ می‌دادند. اجبار خارجی به دلیل دوستان وآشنایان فراوانش امکان نداشت.شانتل با ادله محکم به آن‌ها ثابت کرد که هرگز پول شمش‌ها نمی‌تواند آرامش به آن‌ها بدهد. مردم یکی یکی تفنگ هارا غلاف کردند. به سمت خانه‌هایشان رهسپار شدند. خارجی وشانتل، برتا را به خانه رساندند. شانتل شمشهارا از مرد گرفت وهمراه او به شهر رفت. طلاهارا به پول بدل کرد ودر آرامش به زندگیش ادامه داد. برتا هم همچنان به انتظار رسیدن به همسرش جلوی درب منزل نشست.ارائه شده در ویرگولhttps://leilafarzadmehr.ir/خلاصه-کتاب-شیطان-و-دوشیزه-پریم-اثر-پائو/</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jul 2023 11:01:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به نوه (ماتادور بی تجربه20 تیر 1402)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%8720-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-1402-zkspywm7zikz</link>
                <description>نوه شیرینم درودماتادور ها هرسال، در اسپانیا دورهم جمع می‌شوند. بعدازاینکه جمعیت در یک میدان خاص ویا خیابان‌های اطراف تجمع کردند، گاوهای وحشی را رها می‌کنند. ماتادور حرفه ای، او را با شنل سرخش کنترل می‌کنند. گاو با دیدن رنگ قرمز، متنفرانه به دنبال شنل سرخ ماتادور از این‌سوی میدان به آن‌سوی می‌دود. جمعیت &quot;هٌولی ی&quot; گویان رقص گاو وماتادور را با لذت تماشا می کنند.بعدازاینکه حسابی خسته شد، ماتادور حرفه‌ای با یک میله ویا نیزه تیز از غفلت گاو استفاده کرده و به حیوان ضربه می‌زند واو را می‌کشند. در این میان بعضی از گاوها از مهلکه فرار می‌کنند. در خیابان به مردم منتظر حمله وآنها را لت‌وپار می‌کنند. گاو وحشی دردی که از نیزه ماتادور کشیده را با کشتن مردم تلافی می‌کند. ماتادورهم به‌محض احساس خطر درجایی مأوا می‌گیرد.حال این روزهای مردمم کمتراز مسابقه گاو بازی نیست.سال‌ها پیش مردم این کشور در آرامش نان و ماست خود را می‌خوردند.سفرهایشان همیشه نان داشت. بعد از اندک زمانی هوس گاوبازی به سرشان زد. گوساله‌ای را بنام تورم به دنیا آوردند و هرروز با خوراندن علف‌های مسموم او را بزرگ کردند.تورم رشد بی‌حدوحصری کرد. بزرگ و برومند شد. افسار پوسیده را گسیخته وبی محابا به مردم کوچه وبازار تاخت. ماتادور مبتدی وبی تجربه با اولین تکان شنل روی زمین افتاد. تا گاو بتواند او را هدف قرار دهد خود را به بالای بارو رساند ولی مردم اطراف خیابان تاوان گناه او را پس دادند. ارائه شده در وبسایت ویرگولhttps://leilafarzadmehr.ir/نامه-به-نوه-ماتادور-بی-تجربه20-تیر-1402/</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jul 2023 16:18:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به نوه عزیزم19تیر1402(روزمرگی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%8519%D8%AA%DB%8C%D8%B11402%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-iefshr02dgzg</link>
                <description>روزمرگی /04/1402نامه به نوه دلبرم می دونی کلمه دلبر چقدر زیباست. چقدر بار مثبت داره. یعنی کسی که دلت را برده برای خودش. بخشی از دلم برای دخترم رفته و حالا باوجود تو بقیه‌اش هم رفت. نوش جونت عزیزم.در مورد اتفاقات و روزمرگی‌هایم برایت می‌نویسم تا وقتی نیستم بدونی ما چطور روزگارمان سپری می‌شد.یک هفته پراز بیماری را سپری کردیم. همه دوستان و آشنایان و خانواده دچار دل‌درد و اسهال و تهوع شده‌اند. این بار منم مثتثنی نشدم و همراه آن‌ها بیمارشدم. روزهایی که حالم خوب نبود بدون اینکه ذره‌ای نان بخورم سپری شد. فقط و فقط آب و چای نوشیدم آن‌هم خیلی کم و ذره‌ذره.ازآنجایی‌که آدم مقاوم و سختی هستم هیچ ویروسی قادر نیست مرا از پا درآورد. این مدت که تهوع داشتم با انجام کارهای عقب‌افتاده خودم را سرگرم کردم. دیروز مرخصی بودم عروسک سفارشیم را تمام کردم.با هر حلقه در قلاب و بافت یک‌پایه، قربان صدقه عروسک‌هایم می‌روم. با ذکر &quot;تشکر می‌کنم&quot; آن‌ها را متبرک می‌کنم. شاید روزی که عروسک‌هایم را بغل می‌گیری نباشم ولی بدان که هر دانه بافته‌شده برایت خیروبرکت و سلامتی را همراه دارد.دوستدار همیشگی تو مادربزرگ ارائه شده در سایت ویرگولhttps://leilafarzadmehr.ir/نامه-به-نوه-عزیزم19تیر1402روزمرگی/</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jul 2023 13:42:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگاری که گذشت(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-cq8r6raahbgu</link>
                <description>هر بار که به گذشته نگاه می کنم فیلمی درهم ومواج مانند طوفانی که روبه پایان است ظاهر میشود. تکه ای چوب شکسته از کشتی بزرگی که با امواج بارها به صخره ها برخورد کرده وحالا بعداز فروکش بادهای موسمی قصد دارد در ساحل برای همیشه استراحت کند. فراموش کردن وفراموش شدن.تمیز کردن انباری جزء کارهایی است که هرگز تمایلی برای انجام آن ندارم. بر حسب اجبار به درخواست مادر برای کمک به او پایین رفتیم. با صدای درروغنکاری نشده انگار به دنیایی دیگر قدم گذاشتیم. تمام اشیا قدیمی وکهنه در قفسه ها انباشته از خاک نشسته بودند. تصویری از فیلم آرزوهای بزرگ وهیکل خانم هادیشام نشسته پشت میز عروسی وموشهایی که کیک را سوراخ کرده بودند در نظرم مجسم شد. سرم را تکان دادم که تارهای عنکبوت روی سقف به سرم چسبیدند و فریادم بالا رفت.وقتی داشتیم نظافت می کردیم در میان وسایل قدیمی آلبومی پیدا کردم که رنگ سورمه ای جلد چرمی آن به خاکستری رسیده بود. نمی دانستم اینجا از وسایل قدیمی مادربزرگ چیزی پیدا می شود. مادر را صدا زدم. با چشمهای بیرون مانده از دستمالی که به صورت بسته بود اشاره کرد چیه؟نشانش دادم .گفت: این مال مادربزرگت بود. چقدر دنبالش گشتم. فکر کردم که نامادریم بیرون ریخته است.آلبوم را برای وقت مقتضی روی تاقچه گذاشتم وبه کارم ادامه دادم. چند ساعتی از ورودمان می گذشت به اطراف نگاه کردم واز نتیجه رضایت داشتم. یک گونی بزرگ از زباله وخاک ووسایل بی مصرف جمع شده بود. به زحمت آنرا بالا کشیدیم.آلبوم را زیر بغل گرفتم وبه اتاقم خزیدم. تا چند ساعت از کار خبری نبود مادر خسته شده وبه خواب رفته بود.بادستمال نمدار صفحات آلبوم را پاک می کردم وورق می زدم. اولین تصویر مربوط به خودم بود در میان همه همکلاسی ها با مقنعه ای که درز آن تا بناگوش چرخیده بود در ردیف سوم دانش آموزان مدرسه عفت نشسته بودم. خاطرات آنسال را هرگز فراموش نمی کنم.کلاس چهارم بودم. موضوع انشا در مورد رزمندگان وموقعیت آنها بود ویا یک چیزی در همین زمینه درست موضوع اصلی در خاطرم نیست.آنسال دو تا از دایی هایم با فاصله چند ماه در جنگ به شهادت رسیدند. دایی بزرگتر در عملیات فکه به شهادت رسید .به دلیل موقعیت حساس منطقه جنگی جنازه ای تحویل داده نشد. مراسم سوم وهفتم وچهلم برگزار شد. یکماه بعد از طرف بنیاد شهید اعلام شد که جنازه پیدا شده است.دوباره مراسم با به خاکسپاری دایی بزرگتر از سر گرفته شد. باز حجله ها در جلوی در برپا شدند ومراسم سوم وهفتم وچهلم برگزار شد. ناگفته نماند که جسدی که تحویل دادند مشتی استخوان بود که تنها به دلیل شماره پلاک آویزان به جسد آنرا شناسایی کردند ولی پدر بزرگم تا پایان عمرش انتظار دایی را می کشید.از بحث خارج شدیم. برای نوشتن انشا همیشه کمی دلهره داشتم ولی اغلب سعی می کردم تکالیف مربوط به مدرسه را خودم انجام بدهم.مادر برای کاری بیرون رفته بود. با تمام احساسم نوشتم ونوشتم. بعدهم پاکنویس کردم تا برای فردا سرکلاس بی غلط مطلب را بخوانم. معلم بعداز ورود به کلاس نامم را صدا زد وپای تخته ایستادم. شمرده وبا کمی رنگ احساس آنرا قرائت کردم. کلاس در سکوت فرو رفته بود وهمه بچه ها به دستها وصورتم نگاه می کردند. وقتی تمام شد دفتر را تا زدم ودستهایم را به رسم ادب پشتم گرفتم و منتظر شدم تا معلم نظر بدهد.معلم با حالت تهاجمی گفت: خودت نوشتی؟-به خدا خودم نوشتم حتی مامانم هم خانه نبود! خانم اجازه باور کنید خودم نوشتم. همراه کلمات عاجزانه، اضطراب کم کردن نمره تمام سلولهایم را به لرزش درآورد.معلم: خیلی عالی بود برای اولین بار از شنیدن انشا لذت بردم.نفسم را با صدا بیرون دادم. بعد از آن با تشویق بچه ها سر جایم نشستم.این شروع ماجرا بود حس کردم استعداد وافری دارم از زمانی که خواندن ونوشتن آموخته بودم از خواندن رمانهایی که به دستم می رسید لذت می بردم ولی در خفا ویواشکی از مادر وپدرم.مادرم تا کلاس پنجم ابتدایی درس خوانده بود که ماجرای ترک تحصیلش را به وقت مقتضی خواهم گفت واما پدرم تا سال اول دبیرستان تحصیل کرده بود اما تفکراتش در همان دورانی که زن نباید زیاد درس بخواند وغیره توقف کرده بود. پدرم شعارش این بود که تا جایی که فرزندانم بخواهند برایشان مسیر را هموار خواهم کرد که اینهم حرفی بود که در ادامه خواهید خواند.فرزند دوم خانواده هستم. بعداز یکسال وسه ماه که از تولد برادرم گذشت به دنیا آمدم.از همان زمان تولد می دانستم که باید در سکوت بمانم چون دختر هستم. برادرم کودکی نا آرامی داشت ومن آموخته بودم که سکوت برای بقا مناسب است. ارائه شده در وبسایت ویرگولhttps://leilafarzadmehr.ir/رمان-روزگاری-که-گذشت-قسمت-اول/برای خواندن مطالب بیشتر به سایت لیلا فرزادمهر سرک بکشید.</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jul 2023 09:50:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به نوه13تیر1402(دستیار مدیر عامل)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%8713%D8%AA%DB%8C%D8%B11402%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-wfo6hoygf8eq</link>
                <description>نامه به نوه عزیزم(دستیار مدیر عامل)چند روز پیش دوستم سحر برای کار تماس گرفت تا برای دخترش جایی مناسب پیدا کنم. پرسیدم: با کامپیوتر آشنایی دارد؟پاسخ داد:کمی آشناست در فوتو شاپ هم‌دستی بر آتش دارد.پرسیدم: حسابداری چی؟گفت: بلد نیست. ولی خواهرم حسابدار بوده می‌تواند در زمان کوتاهی به او آموزش بدهد.از او خواستم رزومه دخترش را  برایم بفرستد تا برایش کار مناسبی پیدا کنم.بعد از عید دخترم که در شرکت نرم‌افزاری مدیر محصول است؛ برای دستیار مدیرعامل، یکی از دوستانش را کاندید کرد. قرار بود که بعد از تسلط بر کارو طی دوره کار آموزی با حقوق پانزده میلیون به کارش ادامه بدهد. دوستش دانشجوی وکالت است. در مورد کامپیوتر هم آشنایی اولیه دارد. او قبول نکرد. گفت: تا پایان دانشگاه قصد کار ندارم.سحر با شنیدن این موضوع اصرار داشت که برای همان شغل دستیار مدیرعامل دخترش را معرفی کنم. چون شغل موردنظر پرشده بود، با حسابدار ارشدمان صحبت کردم. حسابدار خواست که همان روز به محل کار برود واو را با شغل آشنا کند و چم‌وخم کار را به اوبیآموزد. میتوانست از همان روز مشغول بکار شود.بعد از اندک زمانی پیام صوتی برایم ارسال کرد که پدرش به بهانه کرونا نگذاشته تا درسش را تمام کند. او هم هیچ کاری بلد نیست و رزومه‌ای ندارد. بعداز تماس تلفنی با حسابدار ارشد هم به این نتیجه رسیده است که جای مناسبی نیست. مجدد اصرار کرد که در شرکت دخترت اگر کاردستیاری باشد عالی است.وقتی از رشته تحصیلی او شنیدم با خودم گفتم: یعنی برای یک شرکت نرم‌افزاری که کمترین مدرک درخواستی آن‌ها لیسانس مرتبط هست؛ چطور کسی که طراحی دوخت خوانده و حتی آنرا هم تمام نکرده معرفی کنم. اصرارهای سحر در گوشم طنین انداز میشود:  دستیار مدیرعامل خوبه، لااقل درآمدش آن‌قدر باشه که یک پولی براش بماند. یعنی حقوق حداقل ارزشی ندارد که وقت بگذارد وبرود سرکار.با دهان باز دوباره به ویس او گوش کردم. دلم میخواست میتوانستم در ذهن سحر گشتی بزنم وببینم دخترش را چطورمی بیند. چه توانایی واستعداد نابی در او یافته که دریک شرکت بزرگ می تواند با اطلاعات اندک وگاها بی اطلاعاتی از پس اینکار بربیاید.بعضاً ما آدمها آنقدر سطح توقعمان را بالا می‌بریم که یادمان می‌رود در شغلی که قراره بنشینیم قادر هستیم چند کلمه صحبت کنیم.گر چه در جامعه این روزها افرادبی سواد وکم سواد با پارتی وپول وپررویی سه بند جدا نشدنی در مناسبی هستند که فرد عادی با مدرک دکترای مرتبط اجازه عبور از جلوی در آنرا هم ندارد.دوستدار همیشگی تو مادربزرگارائه شده در سایت ویرگول</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 14:18:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به نوه11تیر1402(عشق پدر دختری)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%8711%D8%AA%DB%8C%D8%B11402%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-v5wx65pihhnv</link>
                <description>عشق پدر دختری11تیر1402نامه به نوه عزیزمدلبرکمدیروز که به محل کار می‌رفتم، برای سوار کردن همکارم جلوی بانک سپه توقف کردم. به آن‌سوی خیابان نگاه می‌کردم. یک 206 سفید از خیابان روبرو بیرون آمد. مرد پشت فرمان تی‌شرت قرمز بر تن داشت و دست چپش را روی لبه شیشه گذاشته بود. صدای موسیقی پرطنینش مرا متوجه آن‌ها کرد. دختربچه‌ای با موهای بلند و خرمایی تا کمر از شیشه سمت شاگرد بیرون آمده بود و شیشه را با دستمال پاک می‌کرد.دلم برای محبت دختر و پدری‌شان ضعف رفت. سرم همراه آن‌ها به عقب چرخید. دوست داشتم بدانم پدرش در لحظه چه کلماتی را برای قربان صدقه رفتن و لذت بردن از این لحظه بکار می‌برد. چطور جان کلام را برای کاری که این دختر برای نشان دادن عشق بی‌مثالش به پدرمی کند به‌جا می‌آورد.پدر با زدن یک دکمه می‌توانست شیشه را آینه کند اما دختر می‌خواست در این لحظه اثری ماندگار خلق کند.مادر و پدرها از شیره جانشان برای فرزندانشان دریغ نمی‌کنند. البته هیچ توقعی هم از آن‌ها ندارند اما کوچک‌ترین لطف فرزند تمام مشکلات و مشقات آن‌ها را می‌سوزاند و به خاکستری در دست باد می‌سپارد.در مقام آن نیستم تا برایت حرفی ونقلی را بگوییم که حوصله‌ات را سر ببرد وتو را از من بیزار کند ولی برای دل‌خوشی خودت گاهی بدون چشمداشت به پدر و مادرت محبت کن و کاری بکن که آن‌ها توقع آنرا ندارند.کسی که تو را عاشقانه دوست دارد مادربزرگ.</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2023 12:19:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به نوه (12تیر1402)سوزن گرامافون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%87-12%D8%AA%DB%8C%D8%B11402%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%81%D9%88%D9%86-hjdf4x1kmxwz</link>
                <description>در اتفاقات گیر نکنیم12تیر1402سلام نازنینماول‌ازهمه بابت تأخیرهایی که دارم معذورم و شرمنده.نوه عزیزتراز جانم سال‌ها پیش یعنی وقتی‌که تازه داشتم به نوجوانی سفر می‌کردم، پدرم یک گرامافون قدیمی با صفحه‌هایی از خواننده‌های قدیمی داشت. هر وقت پدر سر کیف بود یا میهمانی ویژه می رسید، دستگاه به بالای طاقچه پذیرایی نقل‌مکان می‌کرد. با وسواس یکی از صفحه‌های گرد سیاه روی صفحه گردان آن می‌نشست. بعد با سلام‌وصلوات هِد  سوزنی روی لبه بیرونی آن قرار می‌گرفت و با زدن دکمه پلی صفحه  شروع به چرخیدن می کرد وصدای ضبط شده از بلنگوی آن بیرون می پرید.زمان چند دقیقه به جلو می‌دوید و بعد سوزن هد به آخرین دایره مرکزی می‌رسید. صدای قژ قژ آخر تا برداشته نشدن سوزن ممتد ادامه داشت.سوزن گیر کرده همه لذت آنچه در این چند دقیقه شنیده بودیم را با خود به سیاهچاله می‌برد.مقصودم از تعریف این خاطره این بود که نوای زندگی تا وقتی زیباست که در جریان باشه وقتی روی نقطه خاصی تمرکز بکنی ویا به نقطه خاصی از خاطرات زندگی ویا اتفاقات تمرکز کنی، جز شنیدن صدای گوش‌خراش و ناراحتی اعصاب هیچ‌چیزی ندارد.هرگاه حادثه ویا تصادفی را در مسیرت به سوی خوشبختی می‌بینی، اگر پزشک هستی ویا پرستار ویا امدادگر وظیفه توست که برای درمان و کمک به مصدوم اقدام  کنی، در غیر این صورت حادثه ویا تصادف را به حال خودش رها کن وبگذار و بگذر. در برخورد با ناگوارهای زندگی آن‌ها را رها کن و به راهت ادامه بده و از زندگی‌ات لذت ببر.دوستدارتو مادر بزرگ</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2023 11:29:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به نوه عزیزم1تیر1402(پزشکان پولدوست)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%851%D8%AA%DB%8C%D8%B11402%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-wpaywihu48xh</link>
                <description>سلام اولادمسالها پیش یک مجله فکاهی داشتیم که کاریکاتورهای زیبایی از مشکلات روز مره مردم را به تصویر می کشید. یکی از آنها مینی بوسی  پر از جمعیت بود. راننده به سمت پشت برگشته وتمام آدمهارا با سرهایی به شکل سکه دو تومانی می دید. آنروزها وسیله حمل ونقل عمومی تنها مینی بوس بود. رانندگان مینی بوس بین شهری هم تا جایی که چند نفر در آن میان تلفات بدهد مسافران را انباشته می کردند. آنروزها هیچ حد ومرزی برای رفتار آنها وجود نداشت. در این همهمه جمعیت اگر مورد آزار قرار می گرفتی همیشه خودت مقصر بودی. مخلص کلام اینکه رانندها برایشان تنها پول مهم بود وبس.حال وروزاین روزهای دکتر نماهای این سرزمین همان رانندگان مینی بوس است. بیمارانی که وارد مطب میشوند به جای سرهایشان یک دسته اسکناس 100دلاری نشسته است. آنها هم موظف هستند تا آخرین دلار برای بیمار نسخه بنویسند.مادرم سالهاست که بیماری آرتروز مفصلی( تشخیص پزشکان تا این لحظه) دارد. انواع واقسام دکتر هارا امتحان کرده وهرروز روند بیماری بیشتر پیشرفت می کند وانگشتان دست وپایش از فرم خارج می شوند.چند سال پیش دکتر روماتولوژی در کرج معروف شد که مادر برای ویزیت ساعت دو نیمه شب نوبت داشت. دکتر مورد بحث تمام عکس ورادیولوژی وام آر آی وآزمایشات یک ماه پیش را مردود ومجدد برایش نوشت. بعداز انجام آزمایشات مختلف وصرف هزینه گزاف، در خصوص درمان امید واری داد ونوبت بعدی یکماه دیگررا تعیین وبا یک بغل دارو روانه خانه کرد.مادر دارو هارا مصرف کرد ولی هیچ نتیجه ای نگرفت. ماه بعد وماههای بعد، همان روند وسیکل پول کشیدن ادامه داشت تا مادر خسته شد وکل داروهارا در سطل زباله ریخت. مصرف روزانه 20الی25قرص مسکن بی فایده را رها کرد.دیروز هم برای درد پهلو پیش دکتر جوانی که در درمانگاه تازه مشغول شده رفت. بعداز ویزیت ومعاینه از مادر در مورد سابقه بیماری روماتیسم سوال می کند. مادر هم بی اطلاع می گوید تا به حال هیچ پزشکی راجع به روماتیسم  نظری نداشته است. پزشک جوان هم با توجه به اطلاعات خود ادعا می کند که این تغییر شکل انگشتان دست وپای شما تنها نتیجه بیماری روماتیسم مفصلی است وهیچ ارتباطی به آرتروز ندارد. برای درمان هم به بیمارستان شریعتی تهران مراجعه کنید.با شنیدن این موضوع تنها همان مینی بوس وسرهای مسافرانی که سکه دو تومانی قدیم بود به یادم آمد.حالا مادر به انتظار رسیدن نوبت بیمارستان شریعتی نشسته تا با مراجعه به آن روند دفرمه شدن انگشتان دست وپایش را بهبود بخشد.موضوعی که ذهنم را مشغول کرده این است که چرا ما ایرانیها در هر جایگاهی که هستیم برای یک لحظه وتنها یک لحظه سعی نمی کنیم آدم باشیم ومثل یک انسان به اطرافیانمان نگاه کنیم.چرا اطرافیانمان را با پول وجایگاه می بینیم؟چرا وقتی پشت میز قرار می گیریم خودرا به سان خدا می بینیم وهرآنچه در توان داریم برای آزار دیگران بکار می گیریم؟چرا پزشکان اینقدر بی احساس ومسئولیت شده اند وبه جای فکر به درمان بیمار که وظیفه آنهاست به پولی که میتوانند از او بِکنند فکر می کنند؟چرا وقتی در حال ویزیت بیمارهستند سیمان وآجر برجی که میسازند را میخرندو ساختمان را معامله می کنند؟چرا وقتی بیماری را به عمد می کشند وجدانی ندارند تا آنهارا تادیب کند ومهمتر اینکه کسی پیگیر نیست؟چرا وقتی بیمار پول درمان  ندارد بدون مکث می گویند &quot;برو بمیر&quot;؟آیا به وقت سوگند سقراط شرف وانسانیتشان را تحویل می دهند وماشین پول خور می شوند؟هزاران سوال در ذهنم بالا وپایین می پرد که مجال گفتن ندارم. ناحقی نمی کنم هستند پزشکان حاذق وبا وجدانی که به نقاط دوردست می روند وبدون چشمداشت هرآنچه دارند از جان ومال در طبق اخلاص می گذارند. اما این پزشکان مانند قهرمانان اسطوره ای به تاریخ نزدیک میشوند.یا حق. ارائه شده در سایت ویرگول</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 11:58:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به نوه عزیزم بیست ودوم خرداد1402 (سحر خیزی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF1402-%D8%B3%D8%AD%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%B2%DB%8C-wwmpgpb0tjfq</link>
                <description>سلام دلبندمضرب المثلی هست که می گوید اگر زمان کافی برای انجام امور روزانه نداری فقط نیم ساعت صبح زودتر بیدار شو.اولادم ،عزیز دلم ،نمونه بارز آنرا در روز یکشنبه داشتم. دو تا از اقساط بانکیم تمام شده بود وباید برای تصفیه حساب به بانک مراجعه می کرد.ازآنجایی که گرفتن مرخصی برایم مشکل هست  کارم را به تعویق می انداختم.تا اینکه اعلام شد که برای کنترل ترافیک در ساعات پیک تردد، بانکها از ساعت6صبح باز هستند. با خوشحالی از این موضوع شش صبح بیدار شدم.با روشن شدن ماشین ساعت شش ونیم شده بود که به بانک ملت میدان مادر رسیدم. وارد شدم و تا افتتاح حساب ساعت هفت و10دقیقه بود. از آنجا به بانک سپه رفتم وبعداز صحبت با رئیس معلوم شد که باید به شعبه بانک سپه در میدان کرج بروم. برای پرداخت مالیات برارزش افزوده بانک کشاورزی آقای هاشمی به میدان والفجر رفتم وپرداخت هارا انجام دادم.از دارایی بیرون زدم وبه بانک ملی شعبه مصباح رفتم تا حسا ب تسهیلاتی که فکر می کردم مربوط به آنجاست را تسویه کنم. بعداز گرفتن شماره به باجه تسهیلات مراجعه کردم. مرد پشت باجه گفت: به شعبه خلج آباد مراجعه کنید. باز بیرون آمدم وبه سمت شعبه بانک سپه واع در میدان کرج رفتم. کمی معطل شدم تا مسول باجه از جلسه ای که با رئیس بانک داشت برگردد. کارم تمام شد.مسیر بعدی بانک خلج آباد بود.خانمی جلوتر از من درحال تحویل مدارک تسهیلات فرزند آوری بود.(این روزها برای اینکه به رشد جمعیت کمک کنند دوتا طرح گذاشته اند یکی وام 20میلیونی برای  هرفرزند و دیگری  ثبت نام ماشین بدون قرعه کشی).بعد از ایشان به باجه نزدیک شدم .تنها گواهی کسر از حقوق را تحویلم داد. کارمند اصرار داشت که چک ندارم . با اطمینان گفتم که دارم. مدتی را به بازو بسته کردن چند زونکن پرداخت وبالاخره چک پیدا شد. با خوشی از آنجا بیرون آمدم ودر بین راه یادم آمد که میتوانم  در این زمان روغن ماشین را هم عوض کنم. انجام آنکار پایان فعالیت روزانه بود. ساعت10در شرکت حضور داشتم.این سحر خیزی برایم چند حسن داشت.-در تمام این مسیر ها جای پارکم مهیا بود وبدون اینکه فکر کنم راحت ماشین را پارک کردم ورفتم.-در هیچ بانکی صف نبود.-کلی کار عقب افتاده انجام شد.-دوتا از تسهیلاتم را بستم وموجودی آنرا دریافت کردم.-خیابانها خلوت وبدون ترافیک بود.-برای تعویض روغن ماشین مدتها بود که این هفته وآن هفته می کردم که به لطف مرخصی ساعتی آنهم حل شد.-واز همه مهمتر اینکه در زمانم بسیار صرفه جویی شد .کاری که شاید یک روز کامل زمان میخواست را در عرض سه ساعت انجام دادم.دوستدار تو لیلاhttps://leilafarzadmehr.ir/نامه-به-نوه-عزیزم-بیست-ودوم-خرداد1402-سحر-خ/</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 15:15:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنی با موهای عسلی روشن(نامه به نوه)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%87-tomwr25pxv7u</link>
                <description>نوه عزیز دروددیروز مرخصی بودم. تا ساعت ده خوابیدم وبعداز خوردن صبحانه برای خریدن کاموا بیرون رفتم. نزدیک میدان مهر ویلا که رسیدم زنی را از دور دیدم. فکر کردم که برای تکدی گری وسط میدان ایستاده است.با خودم گفتم: عجب روش جدیدی برای دستیابی به اتومبیل‌های گذری پیداکرده است. از سمت راست وارد میدان شدم و برای رسیدن به خروجی دوم دور میدان چرخیدم. وقتی از میدان خارج می‌شدم او را برانداز کردم. میان‌سال بود. موهای عسلی و زیبایش را به دست باد سپرده بود و ماسک سیاهی روی صورتش داشت. دست راستش را به علامت ویکتوری (پیروزی) بالاگرفته بود و از پشت ماسک به مردم لبخند می‌زد. رد شدم ولی تا برگردم  ذهنم درگیر بود که چطور به زن بگویم که همراهش هستم.می‌خواستم زن را در آغوش بگیرم وبگویم که اگرچه ترس دارم ولی همراهت هستم.می‌خواستم شجاعتش را تحسین کنم و از او بابت این جان‌فشانی تشکر کنم.می‌خواستم دل به دلش بدهم و به‌اندازه چند دقیقه او را همراهی کنم.می‌خواستم بداند که همراهش هستم.اتومبیل سفید پلیس که درونش پراز سیاهی بود میدان را دور می‌زد.بعداز مدتی به میدان برگشتم ولی اثری از زن نبود.در اطراف میدان مردانی ایستاده، چون من به‌جای خالی زن، زل زده بودند.</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 15:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان41- صد داستانک15آذر 1401(ماشین صفر کیلومتر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_15996912/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%8641-%D8%B5%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A915%D8%A2%D8%B0%D8%B1-1401%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1-r3vctepbqu7c</link>
                <description>داستان41- صد داستانک15آذر 1401(ماشین صفر کیلومتر)استرس با ذوق سوارشدن به ماشین جدید خواب شب را فراری داده بود. زودتر از هرروز از جا بلند شد. به سمت پارکینگ رفت ودور تا دور ماشین را برانداز کرد درمیان دریای لذت غرق شد.نزدیک محل کار رسید.فلاشرهای نارنجی نشان از تصادف داشت. پایش را آرام روی ترمز فشار داد اما تغییری در روند حرکت ایجاد نشد دوباره ودوباره آنرا فشار داد اما هربار بی فایده تراز قبل. تمام زندگیش در حال اکران بود. یاد یکی از فیلم ها افتاد. هنرپیشه برای نگه داشتن از کم کردن دنده استفاده کرد. خودش را روی صحنه فیلم برداری دید وبا عوض کردن دنده سرعت را کم کرد ماشین زوزه کشان به چند سانتیمتری ماشین جلویی رسید. چشمهایی که درآخرین لحظه بسته بودند را آرام آرام باز کرد.صدای کف زدن های تماشا چیان سینما را می شنید. برای تعظیم آخر روی صحنه مهیا می شد که ناگهان با تکان شدیدو صدایی به مراتب هولناک تر از جا پرید. ناگهان صورتش در بالشتی از باد فرورفت. صندلی ردیف پشت تا پشت گردنش رسیده بود وفرمان از شیشه جلو از دستش فرار کرد.کاپوت جلو جای خالی شیشه را پر کرد واو اسیر در میله های آهنی به دود وغوغای تملاشاچیان لبخند می زد.پ. ن. مدیونید اگه فکر کنید ماشین های ساخت وطن با نقص بیرون می آیند.https://leilafarzadmehr.ir/داستان41-صد-داستانک10آذر-1401ماشین-صفر-کیلو/ارائه شده در سایت ویرگول</description>
                <category>لیلافرزادمهرm_15996912</category>
                <author>لیلافرزادمهرm_15996912</author>
                <pubDate>Tue, 06 Dec 2022 15:45:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>