<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حدیث‌زمانی(رها)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_16141770</link>
        <description>- نهایت بی پایان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:53:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/896645/avatar/8M9j9k.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حدیث‌زمانی(رها)</title>
            <link>https://virgool.io/@m_16141770</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&#039;حس‌بد&#039;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16141770/%D8%AD%D8%B3-%D8%A8%D8%AF-ikth99yoy5on</link>
                <description>بعضی وقتا انقد دلت میگیره که نه بهترین دوستت میتونه آرومت کنه نه کسی که عاشقانه وار عاشقشی!میدونی برا چی؟برای این که تو از کسی ناراحتی که عاشقشی!(:اما خودشم نمیتونه دردتو دوا کنه!بعضی وقتا انقد پر میشی ، لبریز میشی ، که هیچ‌جوره نمیتونی خودتو خالی کنی!بعضی وقتا هرچی بخندی بغضت بزرگتر میشه ؛ هی میخندی هی میخندی ولی هیچکس نمیفهمه که تو دل لامصبت چی میگذره :)انقد میخندی که از چشمات اشک میاد و همه فکر میکنن از خنده زیادیه ، اما فقط خودت میدونی که اشکت از چیه ، خندت از چیه ، حالت از چیه!(:بعضی وقتا با یه خاطره کوچیک ، با یه یادگیری کوچیک گریت میگره!انقد حالت بد میشه که تا مرز کشتن خودت میری.ولی باز پشیمون میشی ، به حال خودت میخندی و میگی ای بابا ، هنو کلی درد مونده ک تجربه نکردم!!با این ک مزخرفه و بلایی نیست که تو این دنیا سرت نیومده باشه...با این ک میدونی هرچی عاشق تر بشی بیشتر شکست میخوری...!هرچی بیشتر دلببندی بیشتر دلتو میشکنن:)!یه دردِ دل کوچیک بعد از مدت ها:)</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 22:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکمِ پر از درد!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AD%DA%A9%D9%85%D9%90-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-ai8uua3c7xgh</link>
                <description>صحنه آشنا:)خودت خواستی ازت دوری کنمخودت خواستی رها تر باشم و تورو رها کنمخودت خواستی از اون دختر احساساتی به سنگ تبدیل بشم خودت خواستی تموم کنمتو! کارایی که دوست‌نداشتی من انجام بدمو خودت انجام میدادی و این درد داشت تو! به من دروغ گفتی تو! منو با حرفای چرت میخواستی خام کنی تو! به من اَنگ خیانت زدی ولی خودت خیانت کردیتو! تو! تو!تو قلب من بودی! و من حالا از قلبم‌نفرت دارم دیگه نمیخوام موجودی نفرت‌انگیز مثل تو، توی زندگیم باشه خداحافظ بی‌رحم ترین و کثیف ترین &quot;قلب&quot;!-حدیث(رها)بعد از مدتی اومدم یکم درد‌ِ دل کنم:)توی کامنت ها نظرتون رو بگیدو یک سوال بنظرت بزرگترین ظلمی که در حقت شده چیه؟! اگه دوس داری برام تو کامنتا بگو میخونم و جواب میدمدوستون دارم اینو یادتون نره♡:)</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Thu, 18 Aug 2022 00:30:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب‌ها_بدها!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%87%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D9%87%D8%A7-qu9fc5lgw0c8</link>
                <description>فقط رفیقش نوشته??خوب‌ها_بدهازندگی رو میتونم به دو قسمت کلی تقسیم کنم خوب‌ها_بدهابا این دو کلمه یاد چی میوفتین؟ اون گذشته ها وقتی تلاش میکردیم اسممون جزو بدها نباشه،  یا اینکه از لج نمایندهء کلاس هی سروصدا میکردیم و اونم اسممون و جزو بد ها می‌نوشت.حالا میخام از شباهت ها و تفاوت های خوب‌ها_بدهای زندگی ک کلاس بگم!تو این دنیا میتونیم تلاش کنیم بد نباشیم ولی بعضیا نامردانه بدی میکنن و روی تابلو زندگی خیی از ماها اسمشون میره جزو بدها!بعضی هاهم انقدر خوبن که با امتیاز! اسمشون رو می‌نویسیم تو قسمت خوب‌ها،اگه یهو بدی کردن به ازای هر بدی از امتیازهاشون خطر میزنیم!ولی وای به حال وقتی که امتیاز هاشون تموم بشه و اسمشون از توی خوب ها خط بخوره و جز بدها بشه(:اما خب از اینها که بگذریم می رسیم به تفاوت ها-یکی از تفاوت ها این چه وقتی معلم وارد کلاس می شد بی توجه به نماینده و اون جدول خوبها و بدها همه رو پاک می کرد برای درس و ما همه یادمون میرفت کی تو خوب ها بود کی تو بد ها!ولی توی زندگی اینجوری نیست؛ هیچ وقت پاک نمیشه حتی اگه خودمون بخوایم و هیچ وقت فراموش نمیشه حتی اگه بخشیده باشیم.توی کلاس سر اسم‌ها دعوا بود حتی اونایی که مظلوم‌بودن.ولی قانون زندگی این اجازه رو نمیده ناحق میزنند و ناحق می برند اجازه نمیدن حقتو بگیری و باید بجنگی و حتی توی اوج ناامیدی و خستگی باز هم با همهء دردها و زخم ها ادامه بدی.یه جمله ای هست این روزه خیلی به کار میره و باید برات اتفاق افتاده باشه تا بتونی درکش کنی...: گرگ باش! نباشی مثل یه گوسفند رم کرده و بدون چوپان و سگ نگهبان میدرنت.بیاین روی تابلوی زندگی کسی اسممون جزو بدها نباشه.بیاین همیشه ساکت و آروم، خوب و مؤدب توی خوب ها باشیم و حتی برای گرفتن حقمون هم بد نشیم و با خوبی زندگی رو خوب کنیم.شادباشید!《حدیث زمانی》</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Fri, 15 Apr 2022 22:36:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مملو از آرامش...((:</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%85%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-x1tf7tc5gxxf</link>
                <description>تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانمچگونه دل اسیرت شد،سوگند به شب،نمیدادنم ساکت بود و آرام...!سکوتی که تا مغز استخوانم را به درد می آورد!اما بوی زندگی آرامش بخش ، کنار فردی که آرامش را به بند بند وجودت تزریق می‌کند ، را میداد.ظاهرا آرام بودم ، مانند ساحلی که در میانه اش غوغا بود.درختان در جاده صف بسته بودند برای یادآوری ، خاطرات تلخ و شیرینی که در گذشته ام پنهان بود.با هر قدم زیبایی برگریزان و باران برایم نقش می‌بست.اما تنها بودم ، تنهاتر از لیلی و مجنون----باد خزان دیده گونه ام را آرام نوازش میکرد(:! مانند مادری داغ دیده برایم،درختان لالایی می‌خواندند.در اعماق تنهایی ام پای روی قلب های بلورین برگ ها می‌گذاشتم و چه ساده صدای شکستشان را باور میکردم.!و اما چه بسیار غمناک و با بی‌رحمی تمام این جاده خیس یادآور خاطراتم بود و باران چه نامردانه سیلی میزد بر افکار مرده ام...(:چکه چکه از برگ ها شبنم می‌بارید.قطرات آرام آرام بهم برخورد می‌کردند؛در قطرهء باران روی برگ تصویرم نقش بسته بود---چه‌قدر خسته-چقدر آرام...!انگار، با سکوت گوشنواز جنگل میخواستم صدای قلبم را دریابم؛او فریاد می‌زد اما من سنگدلانه ساکتش میکردم،چون میخواستم صدای برکه ای که از دور می‌آمد را گوش کنم!یعنی در این سکوت و نم نم باران ، در انتهای این درختان و این جاده ، رنگ خوشی را خواهم دید؟!این جاده که تمام شود ، اگر اتمامش او بود ، من رویا دیگر ندارم و چه تلخُ چه شیرین فقط اورا میخواهم...!آه،آه از این جاده تنگ-از این باد بی رحم که شاخسار را میرقصاند و با او قدم برداشتن را برایم تداعی می‌کند.با تفکر پوچم به سوی او پرواز میکنم و تمام قلبم را به او هدیه میکنم...(:Sohrab Asadi</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Thu, 24 Feb 2022 17:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از هزاران افکار تیره ام...(:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16141770/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%85-m5ma5iazqteg</link>
                <description>فقط خواستم لحنی که باهاش نوشته رو نوشتم بشنوید ????یه چن وقتی بود به سرم زده بود که از ویرگول برم!برای همیشه...!بعدش یهو به خودم اومدم دیدم ویرگول و آدماش شده بودن کل زندگیم و حالا که وجودم یه نفر دیگ شده،میخام برم؟!یهو دیدم به تمام آدماش وابسته شدم!(:با خودم گفتم،شاید توی ویرگول معروف نباشم،شاید کسی از نوشته هام خوشش نیاد،شاید کسی منتظر نوشتن من نیست!ولی خودم چی؟!من که دوسشون دارم،من که منتظر نوشتنشونم!دیدم نمیشه برم!یهو اومدم و یهو وابسته شدم!زندگی تقربیا تاریکی داشتم،که با اومدنم به ویرگول کم کم روبه روشنایی رفت...،آدماش نجاتم دادن،از شر افکار کشنده ام!میخام تا جایی که ممکنه بمونم(:#دوستون_دارم_♡</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 17:57:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمان سیاه دلربایش....!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16141770/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B4-jid7kocicjok</link>
                <description>آنگاه که چشمانت را دیدم ، تاریکی شان مرا گرفتنمیدانی چه غوغایی در قلبم به پا شد...!چهارصد شبانه روز قدمی بود برای دیدنت در آن چهار روزقلبم به صدا درآمد با دیدن چشمانت ، خواستنشان را فریاد می‌زد...زیبایی های تار تار موهایت مرا دیوانه کرد!پیچ های صافش مرا شاعر کرد!سنجیده بود اگر صدای قلبم را خفه میکردم ، اما،جادوی چشمانت به مقدار زیادی بود...طلسم شدم ، طلسمم کردی...قدر همه لحظه هایی که برای دیدنت از دست دادم،دلتنگتم.خنده هایت مرا مجنون کرد!آن چروک هایی که با خنده کنار چشمت میوفتند...آخ،چگونه توصیفت کنم...؟!زیبای من! &quot;تمام دنیا به فدایت&quot;هر آنگاه که میبینمت،قلبم می‌خواهد سینه ام را بشکافد و به سویت پرواز کند.بی قراری های هر شبم بهر دلتنگی هایم بود!رخسارت مرا به گناه کشاند ، چشمانت حالم را دگرگون کرد........... .دیدنت همانا و جان از کف دادن همانا!چشمانت را پنهان کن که مبادا کسی جانش را برایشان از کف دهد،که چشمانش را میدرم‌...آمدی جانم به قربانت؟؟!دنیا جای زیستن نیست،مگر با تو و صدای خنده هایت،تاریکی مبهم چشمانت،پیچ و تاب صاف موهایت و تمام وجودت...!از این پس برایم تاریکی چشمانت دلنشین است ، نه سیاهی شب.....همین...!</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Thu, 23 Dec 2021 20:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشاق در این ره جان میسپارند(:</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B9%D8%B4%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%86-bgpfildtdmbu</link>
                <description>مرا غم تو خوش تر ز شادمانی...!به نام آنکه اشک را آفرید، تا سرزمین عشق آتش نگیردحالم مانند آن ماهی است که با هزاران زحمت و تقلا می‌خواهد از اعماق تنگ و تاریک دریا به آن بالا بالا ها سفر کند ، تا فقط طلوع و غروب خورشید را تماشا کند!مانند آن غزال گریز پایی که  هر روز با هزاران ترس از به دام افتادن،به چَراگاه می‌رود.یا مانند وقتی که بی خبر از داغ بودن چاب آن را یک سره بنوشی و بسوزی،اما تا چشمت به یار افتاد از یادت برود که،کِه بودی و چه شدی و کجایی.طلوع هایی که نیامده غروب شدند،در این جهنم سرد فراوان است.بیا و به این طلوع ها خاتمه بده؛چراغ خانه من خیلی وقت است سوخته و این خانه در تاریی و سکوت و ابهام به سر می‌برد؛بیا و این چراغ سوخته را تعمیر کن!با تو بودن ها تنها جوانه هایی بودند که در این کویر خشک خودنمایی می‌کردند.اما حالا نه جوانه ای هست و نه تویی،فقط این اشک های شور هستند که نمی‌توانند بر نور سوزان سرد این صحرا غلبه کنند و این کویر را به نمک زار تبدیل کرده اند.استعداد هایی که با رفتنت کور شدند.امید هایی که ناامید شدند‌.راستی چه قدر است که نیستی؟!میدانی!چون،آنقدر نبوده ای که بودنت را فراموش کرده ام.آنقدر نبوده ای که به نبودنت عادت کرده ام،اگر بیای بودنت برایم غریبه است؛اما با این حال،حالم مانند دانش آموزی است که تا خواست انشایش را بخواند ، زنگ تفریح را زدند و همه بی توجه به حالش بیرون رفتند،حتی معلم که اولین آنها بود.غباری از خاطرات بر قلبم نشته که اگر باشی ، حتی با جبران سال های نبودنت تمیز نمیشود؛ههههه!اما جالب این است که تنها جایی که نگذاشتم روی آن گرد و غبار بنشیند روی حکاکی نام تو بود.میدانی؟درخت عشق تو هنوز پابرجاست!آن روزی که این نهال را میکاشتم می‌دانستم روزي خواهی رفت،برای همین سروی کاشتم که بر خلاف تصورات،شکوفه های عشق تورا پر بار تر از هر درخت دیگری میدهد؛ولی فکرش را نمیکردم که بدون میوه بماند!با همان شکوفه های سرخی که الان به سیاه مات تبدیل شده اند.#با تو بودن را دلم می‌خواهد!بودنت مانند طعم چای با خرما برایم شیرین بود.بودنت مانند چای سردشده پررنگ تلخ برایم شیرین بود.نگاه کردن به چشمان تار و سیاهت و برق درونشان مانند نگاه کردن به ماه کامل و آسمان تاریک و سیاه بدون ستاره بود.چشمانی که آخرین دیدارهارا ظبط کردند ولی تو مرا از دیدن دوباره شان محروم کردی و مرا در حسرت آغوشت رها کردی و رفتی؛و قلب دختری اینجا شکست.از همان لحظات خداحافظی  دلتنگت شدم!حس خوبی به رفتنت نداشتم و می‌دانستم برنمیگردی!و اما منی که نتوانستم تورا از رفتن منصرف کنم!...!و اما دلتنگی های این روزهایم!این دلتنگی ها آنقدر خالی از توصیف اند که واژه ای برای لبریز خالی بودنشان پیدا نکردم.:)</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 23:46:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرفته...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16141770/%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-jm5vtcsa6t3h</link>
                <description>هوا گرفته!آسمان گرفته!صدا گرفته!رفیق گرفته!دل گرفته...!در حال حاضر اینجا همه چیز گرفته است.که دل من پادشاه همه آنهاست!بغض راه نفس کشیدن را مسدود کرده است.دلم چه تنگه،هوای گریه دارهاشک توی چشمام،غرورم نمی‌ذارهرفتی و تنهام جلو چشمای این شهر،ریخته تو قلبم همه غمای این شهرمی‌خوام بخونم،بغضی توی گلومهانگار خیالت دوباره روبه رومه نرو ، میمیرم،خونم پای چشماتهدرگیرتم من،غرورم زیر پاتهگاهی می‌خوام تو زندگیم نباشی،نباشیدلم میگه نه آخه تو خداشی،خداشیدلم میگه نه آخه تو خداشی،خداشی❌تا اطلاع ثانوی نزدیک نشوید تا گرفته نشوید❌?گرفته...?</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 15:21:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و اخترک ها(:</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%87%D8%A7-kj9k0wvv1nje</link>
                <description>اخترک ها،همان ستاره های کوچک نقره ای یا آبی رنگ هستند در دورترین نقطه نشان شده در دل آسمان شبرنگ خدا.از آن دوردست ها پیدایی،من از دور تماشایت می کنم،اما احساس می کنم دستم را که بلند کنم میتوانم از مادرت آسمان جدایت کنم؛بیا این پایین برای من از دور دست ها بگو،از مادرت و بلندای آسمان بگو.دوست دارم کمی از درخشش تو را تا ابد داشته باشم؛بیاو دوست من باش!بیا که آمدنت به دهکوره غرق شده در کتاب  و نوشته هایم روشنایی می بخشد.ای اخترک زیبا روی ایوان با شمعدانی تعزیین شده حیاط مادربزرگ نشستم و در دل تاریکی شب تو را تماشا می کنم،ای روشنایی و کورسوی امید به زندگی تاریک من.زیبا هستند!مگر نه؟فقط خواستم کمی،حال خوب را هدیه کنم.</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Thu, 14 Oct 2021 18:49:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز دوباره پاییز از راه رسید...</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-k3sfyclny083</link>
                <description>جاده ای باشد برگ های رقصان و تو باشی خدا اگر باران هم باشد که چه بهتر ...باز پاییز امد چاره ای برای دلتنگی هایم بیاب دوباره امد این پاییز رنگ رنگ و دوباره دلتنگی های من هم شروع شد تو به من بگو با این همه دلتنگی چه کنم .چاره ای نیست ولی فکر نکنید پاییز فصل مردن است این اشتباه است ,پاییز فصل شکفتن شکوفه های عشق است و یا...ولی من...ارزو دارم غم های دلتان همانند برگ های زرد ریزش کند و دیگر هیچ وقت سبز نکند.و اما این پاییز دلگیر با غروب های غمناکش این را چکنم...برگها خسته اند...اگر تو باشی پاییز زیباست و غروب هایش با تو دل انگیزبیا و کنارم باش</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Fri, 24 Sep 2021 20:58:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکان کار!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16141770/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-v1nxj1tx1lqy</link>
                <description>کار،کار،کارخستگی و زحمت ، زجر و خجالت، تحقیر شدن.... تاکی؟!کودکان کار بی آنکه کودکی کنند بزرگ میشوند!تمام فصل های زندگی این کودکان سرد سرد است!آنها خالص خالص هستند،با قلبی پاک اما زجر کشیده یا حتی شکسته!!!از که؟از چه؟از آدم های بی رحم این جهان که آنها را پایین تر از خود می‌بینند و تحقیرشان میکنند.همه ما آدم هستیم ولی همه انسان نیستند.زندگی این کودکان در ابهامی همیشگی است!«کودکان کار قربانی فقر هستند»«از تحصیل محرومند»حسرت خیلی چیز هارا دارند و وقتی کودکان هم سن و سال خودشان را می‌بینند،اشک در چشمانشان حلقه میزند و حسرت میخورند؛از خود میپرسند:چرا من نباید اینگونه شاد و خوشبخت باشم؟!واقعا چرا؟تاکی؟تا چه زمان؟چه کسی پاسخگو ست؟!آیا کسی هست که پاسخگوی این همه ظلم باشد؟؟؟؟؟؟؟همینقدر دردناک کودکیشان تباه میشود/:به راستی تا چه زمان باید این همه ظلم در حق این کودکان بی گناه بشود؟!</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 15:52:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناهی جز تو ندارم...!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AC%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-ccubufcuzblt</link>
                <description> Myrecodi شب های زمستانی قلبم را چراغی نیست و ظلمت روحم را روشنایی و در انزوای تنهایی ام کور سوی امیدی نمی‌بینم ، چه بس شب‌هایی که دلتنگی صورتم را شسته است و چه بسیار روزهایی که بیقرارت بودم!غم هجرانت لحظه به لحظه تکیده ترم میکرد و هیچ کس راز دلتنگی ام را نفهمید ، اما تو که میدانی ، میدانی دلم تنگ است برای عاشقانه زیستن و عاشقانه نگریستن.وقتی از اجتماع درد ها می‌گریزم به تو پناه می آورم،با تو میتوانم در آسمانها راه بروم ، میتوانم برای سنگ فرش های خیابان قصه های شهرزاد را نقل کنم.با تو که هستم سلول های وجودم طعم شادی را می چشند و دیگر جایی برای دردواره ها نمی‌ماند.وقتی از هجوم تنهایی و آوار دردها می‌گریزم سر پناهی جز تو و نگاه همیشه عاشقت ندارم و چه زیباست لحظه های سبز با تو بودن که در این سبزه زار شمیم دلکش خوشبختی را احساس میکنم...!</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 19:37:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش میشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16141770/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-kwrbwbji1qva</link>
                <description>کاش میشد حصار پنجره ها را درهم شکنم کاش میشد بار دیگر دستانم را در دستانت گره کنم و با زبان چشمانم با آن قلب کوچکت حرف بزنم کاش میشد به تو بگویم دوستت دارم.ای کاش جرأت یک لحظه با تو بودن را پیدا کنم.ای کاش بار دیگر فرصت دوباره با تو بودن برایم زنده شود.الان در کدام وادی و زیر کدامین ستاره ای! عشق من ای کاش هر لحظه ای که به تو فکر میکنم صورت زیبایت را می‌دیدم.کاش بار دیگر به جای فکر کردن به تو ، تورا در کنار خود بیابم.کاش میشد برای لحظه ای هرچند کوتاه باز دستانت را میان دستانم و سرت را روی سینه ام ببینم.کاش بار دیگر احساس با تو بودن برایم زنده شود. ای کاش درون قلبت جایی برایم باز کنی.کاش بار دیگر تورا و سنگینی وجودت را روی سینه ام حس کنم.کاش الان کنارم بودی.دلتنگتم... بازگرد و برای لحظه ای هرچند کوتاه اجازه بده در کنارت بمانم و برای اولین بار هم که شده از لب های قشنگت کام دل را روا کنم.اجازه بده باز تورا ببینم.</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 19:18:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بید مجنون...!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16141770/%D8%A8%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-pd5tbrc27j7h</link>
                <description>باد می آمد،هوا سوز داشت!نزدیک به پاییز بود ، اوایل شهریور ماه!زیر تک درختی نشسته بودم که همچو من مجنون بود.نشسته بودم و به صدای آرامش بخش باد که شاخ برگ بید مجنون را تکان میداد گوش میکردم؛خورشید در حال غروب بود،عجب صحنه زیبایی!بید می‌لرزید ! احساس میکردم از چیزی ناراحت است،ولی من که هر روز به وقت غروب می آدم پیشش و از تنهایی درش می آوردم پس از چه ناراحت است؟!بــــــــــــــــــــــــــــــــــله!!!فهمیدم بید ما از فراق یار مجنون و تنها شده!اگر دوستت داشته باشد که می آید،غصه مخور!من هم دلتنگ یارم ولی چه میشود کرد روزگار تلخ و نامرد از است،بزرگ و کوچک هم نمی‌شناسد ، از دم به همه زخم میزند!این شده کار من با تک درخت مجنون دردودل میکنم!تنها اوست که مرا میفهمد.ای عزیز جان بلرز که سرنوشت تو اینگونه رقم خورده که تا آخر این راه مجنون بمانی!</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 21:53:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بندر ابی چشمانت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16141770/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-pn4cfb9ilfgs</link>
                <description>باران رنگ های اهنگین دار.خورشید و بادبان های خیره کننده سفر خود را در بینهایت تصویر میکنند .در بندر ابی چشمانت پنجره ای گوشده به دریا و پرنده هایی در دوردست به جستوجوی سرزمین های به دنیا نیامده.در بندر ابی چشمانت برف در تابستان می اید.کشتی هایی با بار فیروزه که دریا را در خود غرقه میسازند بی انکه خود غرق شوند.در بندر ابی چشمانت بر صخره های پراکنده چون کودکی عطر دریا را به درون میکشم و خسته باز میگردم چون پرنده ای.در بندر ابی چشمانت سنگ ها اواز شبانه میخوانند.در کتاب بسته ی چشمانت چه کسی هزار شعر پنهان کرده است...ای کاش,ای کاش دریانوردی بودم;ای کاش قایقی داشتم,تا هر شامگاه در بندر ابی چشمانت بادبان بر می افراختم...</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 11:04:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق/:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16141770/%D8%B9%D8%B4%D9%82-pcsj0g6stmtk</link>
                <description>‌میخواهم عشق را تعریف کنم!عشق حقیقی مثل روح است،افراد زیادی درباره آن صحبت میکنند ولی تعداد کمی آن را می‌بینند و درک میکنند.اگر عاشق کسی شوید ، کلید قلبتان ، زندگی و روحتان همه در دست فردی که دوستش دارید است؛او مالک قلبتان است،فقط باید کلید را بچرخاند و بگذارد تا با تمامی شور و عشق تان اورا در بر گیرد.سپری کردن زندگی بدون عشق غم بزرگی است،اما  وقتی عاشق شوید باید درد های بیشتری را تحمل کنید؛چون عشق خود درد،غم،نگرانی،نفرت،علاقه و... است.عشق مانند ساعتی شنی است که با قلب لبریز میشود و با مغز تهی:)</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jul 2021 10:36:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ،دلیلی واقعی برای زندگی/:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16141770/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rqmmapzczula</link>
                <description>دلیل واقعی زندگی برای ما انسان ها مرگ است.ما از ترس مرگ و مردن زندگی میکنیم،برای اینکه نمی‌ریم و زنده بمانیم داریم زندگی میکنیم.شاید بعضی ها درک نکنند که چه میگویم اما واقعیت همین است‌.اگر روح کسی بمیرد و فقط جسم او باقی باشد،فقط برای یک چیز تلاش میکند،آن هم گذر زمان است ؛ و اما انسان های معمولی که روح زنده و شادی دارند و همینطور جسم سالم ، اگر زندگی نکنند میمیرند و فقط زندگی میکنند که مرگ به سراغشان نیاید ، هرچند میدانند در آخر همه ما خواهیم مرد.در واقع برای فرار از مرگ زندگی میکنیم و این یک قانون است:)</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jul 2021 16:50:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنزِ غمگین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16141770/%D8%B7%D9%86%D8%B2%D9%90-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-wq6fge6va1ts</link>
                <description>:)شب بود و خورشید به زیبایی می‌درخشیدپیرمردی جوان یکه و تنها با خانواده اش  در سکوت گوش خراش خیابان قدم زنان ایستاده بودند و درحالی که میخندیدند صدای گریه آنان به قدری بلند بود که کسی آن را نمی‌شنوید؛آنها پیاده با ماشین به خانه رسیدند و چون هوا سرد بود زیر باد کولر خودشان را گرم کردند،پسرک که دختری بیش نبود با دهان بسته گفت:بهتر است به سلمانی بروم و کفش هایم را اتو کنم.پس به نجاری رفت و مقداری چیپس و پفک خرید. در راه خانه تصمیم به نوشتن نامه ای کرد و خودکار آبی را در دست گرفت و با خطی زیبا و جوهری قرمز شروع به نوشتن کرد؛فقط یک جمله نوشت:....من از فرط تنهایی برای خود جک میگویم؛شدم ام یک آدم ، طنزِ غمگین??</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jul 2021 11:56:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح یک روز پاییزی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16141770/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-dxixmod6lssv</link>
                <description>صبح یک روز پاییزی بود که از خواب برخاستم و از پنجره اتاقم به بیرون خیره شدم ...برگها از درخت ها جدا میشدند و بر زمین پا می‌گذاشتند.همانطور که به بیرون خیره بودم خاطره هایی که در روز های پاییزی داشتم را مرور میکردم؛با مرور خاطرات ناخوداگاه لبخندی تلخ بروی لبهایم نقش بست.چقدر دلتنگ آن روزها هستم روزهایی که فقط برای غصه های کوچک دنیای بچه‌گانه ام ناراحت میشدم.نمیدانم چرا زمان آنقدر زود میگذرد که زندگی کردن را فراموش میکنم!با صدای رعد و برق به خودم آمدم باران نم نم شروع به باریدن کرده است و من ساعت ها بوده که غرق در افکارم بوده ام!!!رفتم زیر باران و از ته دل خدایم را صدا زدم خدایی که آنقدر دوستش دارم که حتی به خاطر غصه هایم هم از او تشکر میکنم!خـــــــــــدا جـــــــــــــــــــانـــــــــمـــ دوستـــــــــــــــــــــتــــــ دارمـــــــــ  و بـــــــــــهــ خــــــاطـــــر تــــــــمـــــامـــــ چـــــیـــــز هـــــــایــــــی کـــــــــه دادی حــــــــتـــــب غــــــــصـــــهــ هـــــــا و چـــــــیـــــز هــــــایـــــــی کـــــه نــــدادی حـــــــتــــــی شــــــــادی هـــا  از  تـــــــو ســـــــپــــــاســــــگـــــزارمـــ!!!</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jul 2021 21:47:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی...</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-e1hnqoylijxz</link>
                <description>صبح ها با هاله ای از نور خورشید برمی‌خیزم و شروع میکنم به نوشتن...خاطرات کودکی را به یاد می آورم ، وقتی به خودم میایم ساعت ها گذشته و من غرق افکارم بوده ام؛عصر ها  در باغ  قدم میزنم و به صدای آرامش بخش رود و بلبل گوش میسپارم ، چه موسیقی گوشنوازی! شب ها همراه دوستانم در خیابان ها قدم میزنیم،مردمی که از کنارمان میگذرند هر کدام مشکلی دارد ولی کسی میخندد ، کسی میگرید ، کسی خوشحال است ، کسی ناراحت ، کسی غم دیده ، کسی....ولی همگان رهگذرند و از این خیابان و از کنار من میگذرند و خنده و گریه هایشان را ، غم و شادیشان را به خانه میبرند وقتی کسی را میبینم که میگرید و حال خوشی ندارد  میفهمم من خوشبخت ترینم دختر جهانم.</description>
                <category>حدیث‌زمانی(رها)</category>
                <author>حدیث‌زمانی(رها)</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 22:35:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>