<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الف.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_16226475</link>
        <description>~♡~</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:34:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1618993/avatar/s4RkQV.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الف.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_16226475</link>
        </image>

                    <item>
                <title>~ دوپامین</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%AF%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-luqaxouojkw8</link>
                <description>~♡~+فکنم عاشق شدم:))-چرا همچین فکری میکنی؟+نمیدونم.. فقط هر وقت میبینمش یه حس عجیبی دارم.. انگار نمیتونم نبودنش رو تحمل کنم.-قبلا عاشق شده بودی؟+نه.-پس مواظب باش.+یعنی چی؟-مواظب باش دلت نشکنه..مواظب باش دلشو نشکونی..مواظب باش به این حس عجیبی که داری عادت نکنی..مواظب باش این حست یه طرفه نباشه..مطمئن شو که تنهاش نمیزاری..مطمئن شو که تنهات نمیزاره...یه افسانه هست به‌اسم ریسمان قرمز سرنوشت که میگه:همه ما با یه نخ قرمز نامرئی به دنیا میایم..که یه سرش به انگشت کوچیکه خودمون وصله..و سر دیگش به انگشت کوچک نیمه گمشدمون..گره و پیچ و تاب زیاد داره..ولی هیچوقت پاره نمیشه..شاید اینم جزو همون پیچ و تاب هاست...مواظب باش اگه به اون سر طناب نرسیدی بیخیال نشی..چون حتما یه روزی بهش میرسی:)مواظب باش عاشق نشی اگه تنها بودی..اگه یکی دیگه رو از دست داده بودی..یا خودتو گم کرده بودی..بخاطر این عاشق شو که وقتی میبینیش،تنها زمانیه که میخوای اونو برای همیشه توی زندگیت نگه داری...!یه افسانه چینی میگه : وقتی قلبت یهو تیر کشید ! نشونه ی اینه که یکی که عاشقت بوده..توی اون لحظه از عاشق بودنش دست کشیده...مواظب باش اگه اینطوری شد..این وسط قلبتو سیاه نکنی...مواظب باش آدمی باشه که اگه بیخیال خودت شدی..بیخیالت نشه..اگه بیخیال خودش شد..بیخیالش نشو:)الف. ۲۳/۴/۱۴۰۱</description>
                <category>الف.</category>
                <author>الف.</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jul 2022 18:32:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>~ پارادوڪس!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16226475/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AA%D8%B3-hkk9ugz0cq4s</link>
                <description>~♡~یه حس عجیبی دارم...میخوام شاد باشم ولی ناراحتم...ناراحتم ولی به چیزایی که ناراحتم میکنن اهمیت نمیدم...میخوام اهمیت ندم ولی یه چیزی ته دلم همش میگه کاش...حوصلم سر رفته ولی حوصله هیچ کاری رو ندارم...آدمای زیادی دور و برم هستن ولی خیلی تنهام...خوابم میاد ولی خوابم نمیبره...تنهام و اینو دوس ندارم ولی خوبه که کسی بهم گیر نمیده...دوسِش دارم، خیلی هم دوسش دارم.. ولی همون بهتر که نباشه...کلی حرف برای گفتن دارم ولی ساکتم...ساکتم ولی از این همه حرفی که توی دلم میزنم حالم داره بهم میخوره...دلم میخواد یکی رو بغل کنم..سفت بغلش کنم تا فقط یکم آروم شم.. ولی...نه!این یکی ولی نداره:)الف. ۱۹/۴/۱۴۰۱</description>
                <category>الف.</category>
                <author>الف.</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jul 2022 15:59:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی رو داری گول میزنی؟:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16226475/%DA%A9%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%DB%8C-yqeid7k6ibjp</link>
                <description>~♡~رفتم جلوی آیینه...نگاه کردم.. مستقیم تو چشمای خودم نگاه کردم...تنها چیزی که گفتم این بود، &quot;اخه کی رو داری گول میزنی؟&quot;اما این تنها چیزی نبود که توی فکرم گذشت...داشتم به تمام چیز هایی که خودمو وادار به قبول کردنشون کرده بودم فکر میکردم...به کار هایی که فکر میکردم حتی اگه نخوام باید انجام بدم چون اینطوری درسته...به کسایی که ازم توقع هایی داشتن که خودم باعثشون شده بودم...به اینکه حتی اگر زندگی که میکنم باعث خوشحالی خودم نباشه باید تحمل کنم...به اینکه چرا زندگی نکردم..از خونه رفتم بیرون...توی ذهنم داشتم فریاااد میزدم...داد میزدم و میگفتم..از همتون بدم میاااد...از این زندگی بدم میاااد...از خودم بدم میاااد...از کسی که شدم بدم میااااد...اما اینا همش توی ذهنم بود...دیگه نتونستم تحمل کنم و چیزی که از اون همه فریاد دستگیرم شد قطره های اشکی بود که پشت سر هم سرازیر میشدن...فقط گریه کردم و گریه و گریه...الف. ۲۴/۳/۱۴۰۱</description>
                <category>الف.</category>
                <author>الف.</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jun 2022 11:10:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>~ ࡅߺ߳‌‌ࡅ࣪ߺܣߊ‌‌ࡅ࡙ی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16226475/~-%E0%A1%85%DF%BA%DF%B3%E2%80%8C%E2%80%8C%E0%A1%85%E0%A3%AA%DF%BA%DC%A3%DF%8A%E2%80%8C%E2%80%8C%E0%A1%85%E0%A1%99%DB%8C-ovbuqfrlcbrb</link>
                <description>~♡~دیدی یه وقتایی حس میکنی خیلی تنهایی...یعنی دور و برت آدم هست ولی بازم اون حس تنها بودن میاد سراغت...این میتونه معنی اینو بده که اون آدمای اطراف برات مناسب نیستن...یعنی درکت نمیکنن...طوری رفتار میکنن که انگار هیچی درباره تو براشون مهم نیست...اینجور وقتا تنهایی بهتر بنظر میاد...یه گوشه بشینی و با خودت خلوت کنی آسون تر از تحمل کردن آدم های سمی اطرافته...اما خب یه وقتایی هم باهاشون میشینی و فقط سعی میکنی کنار بیای...سعی میکنی با وجود نادیده گرفته شدن یا با وجود اون چیزی که باعث میشه حالت باهاشون خوب نباشه، بازم بشینی و فقط سعی کنی تا شاید یه اتفاقی بیفته...فکر کنم بخاطر این باشه که میدونیم هیچ کس دیگه ای رو نداریم...آدم های تنها خودشون دو دستن،یا از تنهایی خودشون لذت میبرن و دوست دارن کمتر معاشرت کنن.. یه جورایی درونگرانو یا خودشون از تنهایی خودشون ناراحتن...نمیخوان تنها باشن...تو فکر و خیالشون با کلی آدم و اکیپ باحالن و دوستای خیالی دارن...ولی وقتی چشماشون رو باز میکنن خودشون رو میبینن و خودشون:)برای همینم هست که اگر آدمایی اطرافشون باشه که حتی حالشون کنارشون خوب نباشه، تحمل میکنن...چون نمیخوان باور کنن تنهان:)فکنم من جزو همین دسته از آدما باشم:)الف. ۲۳/۳/۱۴۰۱</description>
                <category>الف.</category>
                <author>الف.</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 15:01:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>~ فِیک اِسمایل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16226475/~-%D9%81%D9%90%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%90%D8%B3%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84-criehakea7rq</link>
                <description>~♡~فقط دلم میخواد چشمامو ببندم...گوشامو بگیرم...به هیچی و هیچ کس اهمیت ندم...به چیزی فکر نکنم...به کارایی که کردم...به کسایی که میشناسم یا شایدم میشناختم...به کسایی که یه زمانی خاطرات خوبی باهم داشتیم..هرچند کوتاه ولی قشنگ..به کسایی که منو نادیده میگیرن...کسایی که اذیتم میکنن.. حتی وجودشون...دلم میخواد به هیچ کدوم ازینا فکر نکنم...و فقط سکوت ...کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند...یا مثلا یه بار دیگه کلا از اول زندگی کرد...قطعا خیلی چیزا رو عوض میکردم...آدمی میشدم که خودم میخواستم‌.. نه کس دیگه ای...کارایی رو که باعث خوشحالیم میشدن رو انجام میدادم..نه چیزی که بقیه دوست دارن انجام بدم.. کسی که بقیه میخوان باشم...برای خوشحالی خودم تلاش میکردم.. نه تظاهر بخاطر دیگران...بهم میگن گوشه گیری..میگن چرا تنهایی...چرا ناراحتی...خب میخوای راستش رو بدونی؟خودمم نمیدونم:))فقط میدونم که منم دلم نمیخواد اینجوری باشم...ولی یکم فکر کن..شاید همین تو باعثش شدی..شایدم کسی که حتی الان اسم منم یادش نیست..ولی یه زمانی کارایی باهام کرده که اینی که الان هستم رو ازم ساخته...میگن حرف باد هواست.. به حرفایی که بهت میزنن زیاد فکر نکن..ولی من مخالفم...حرفا رو آدم تاثیر میزارن...شاید تو اصلا یادت نباشه چه حرفایی به چه کسایی زدی...ولی اونا یادشون میمونه.. و شاید همین باعث میشه دیگه اون آدم سابق نباشن...میگن زندگی بعد از مرگ وجود نداره و خرافاته...ولی من بهش باور دارم..میخوای بدونی چرا؟چون بهش احتیاج دارم...چون اون طوری که دوست داشتم زندگی نکردم...کارایی رو که دوست داشتم انجام بدم رو ندادم...حرفایی که باید میزدم رو نزدم...و الان دیگه برای گفتنشون خیلی دیر شده..چون منم حرفایی رو به بعضا زدم که نباید میزدم...و به این احتیاج دارم تا پسشون بگیرم...چون از اون دسته آدما نیستم که یه حرفی رو بزنه و یادش بره...چه حرف خوبی بوده باشه چه بد..چه باعث ناراحتی کسی شده باشه چه نه...من یادم میمونه...و این بده...این عذاب وجدان بده...این فکر کردن زیاد به کارایی که کردی، حرفایی که زدی..حرفایی که بهت زدن...فکر کردن به اینا واقعا آزار دهندس:)همیشه دلم میخواست بدونم...اگه یه وقت دیگه کلا نباشم...کسی منو یادش میاد؟...احتمالا سوال عجیبیه...ولی شاید اینو میپرسم چون...خسته شدم:)از اینکه هرکسی میاد و میره...از اینکه مردم فقط به فکر خودشونن و فقط وقتی میان سراغتدکه کار خودشون گیر باشه...از اینکه وقتایی که حرف میزنم طوری رفتار میکنن انگار وجود ندارم...از  اون حس مضخرفی که همه شاد و خوشحال دارن دور هم حرف میزنن...و تو حس میکنی به اون جمع تعلق نداری...از این احساس لعنتی خسته شدم...از اینکه ویژگی های منفی و نقاط ضعفم رو به روم میارن...و این هیچ کمکی نمیکنه.. فقط بدترش میکنه!از اینکه به هرکسی اهمیت میدادم...هرکسی رو که دوست داشتم...اون این حس رو بهم نداشته...از این حس یه طرفه خسته شدم...آدما فقط دنبال داستان هستن‌... دنبال یه چیزی که باهاش سرگرم بشن... وقتی که ناراحتی، یه گوشه تنها نشستی، گریه میکنی یا هرچی... دورت جمع میشن و باهات حرف میزنن...ولی اگه خودتو خوشحال و معمولی جلوه بدی کاریت ندارن... اونا نمیدونن که تو از درون داری فریاد میزنی:)الف. ۲۵/۲/۱۴۰۱</description>
                <category>الف.</category>
                <author>الف.</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 19:39:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>~ عجیبه ولی آشناست!:)</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/~-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AA!:%29-tpwesidzekj4</link>
                <description>~♡~اکثرا دنبال کسی هستیم که میدونیم شاید هیچ وقت نتونیم داشته باشیم!درحالی که خیلی های دیگه رو داریم که بهمون اهمیت میدن. دوستمون دارن و براشون مهم‌ایم. ناراحت که می‌شیم کسایی رو داریم که برای خوب کردم حالمون هرکاری که میتونن میکنن. ولی ما در اوج اشتباه، منتظر اونی هستیم که خودش باعث ناراحتیمونه یا اصلا حالمون براش فرقی نداره یا فراموشمون کرده؛ تا بیاد و مثل یه دوست صمیمی باهامون همدردی کنه و حالمون رو خوب کنه:)درستش اینه که اینجور آدمارو کلا حذف کنی.. از همه جا.. از فکرت، از دور و برت.. از زندگیت!ولی ما اونی رو که باید رو نمیبینیم، و تو فکر و خیالمون بااونی که نباید، خاطره میسازیم... بنظر عجیبه ولی برای من که آشناس! نه؟:)الف. ۱۸/۲/۱۴۰۱</description>
                <category>الف.</category>
                <author>الف.</author>
                <pubDate>Sun, 08 May 2022 22:27:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>~ دارم سعی می‌کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D8%B9%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-mokb86bh15yj</link>
                <description>~♡~به عنوان یه انسان، دارم سعی میکنم معمولی باشم.فکر کردن زیاد به چیزهایی مسخره، سناریو ساختن تو افکارم.. فکر کردن به اینکه چه اتفاقی ممکنه بیفته.. جواب دادن به آدم هایی که باهاشون حرف زده بودم ولی الان پیشم نیستن.. حرف زدن با خودم...اینا واقعا ذهنمو داغون کرده.دارم سعی می‌کنم با شرایطی که دوست ندارم کنار بیام.کنار اومدن با چیزی که نمیخوایش می‌تونه سخت ترین کار دنیا باشه.سعی می‌کنم با دلتنگیم کنار بیام. با چیزایی که از دست دادم. کسایی که ازم دور شدن...یه وقتایی انقدر خودمو تنها می‌بینم که با خودم می‌گم &quot;یعنی انقدر آدم مضخرفیم؟&quot;اما دیگه دارم بهش عادت می‌کنم. پذیرفتن سرنوشتی که نمی‌خوای داشته باشی دردناکه.اما مهم تر اینه که دارم سعی می‌کنم.. سعی می‌کنم و فقط می‌خوام با گذر زمان، سیاهیی که توش غرق شدم ناپدید بشه.می‌خوام با گذر زمان فراموش کنم. فراموشی انقدر ها هم بد نمی‌تونه باشه. مثل دوباره متولد شدن می‌مونه. مثل یه فرصت دوباره. بی توجه به کار هایی که قبلا انجام دادی و عذاب وجدانی که داشتی. بی‌توجه به اون غم و درد قدیمی توی سینه.درسته با فراموشی نمی‌شه افکار بقیه مردم رو عوض کرد ولی مهم خود آدمه که می‌تونه باهاش از هرچیزی که نمی‌خواسته دور شه.وقتایی که نیاز به فراموشی دارم می‌خوابم!درسته خواب فقط یه فراموشی کوتاه مدته اما می‌تونه مثل یه قرص آرام بخش بی حست کنه.اما وای به حالت اگر انقدر افکارت درگیر باشه که حتی تو خواب هم ولت نکنن.به هرحال مهم اینه که سعی کنی..سعی کنی با شرایط کنار بیای..سخته ولی می‌شه یه کاریش کرد:)الف. ۱۷/۲/۱۴۰۱</description>
                <category>الف.</category>
                <author>الف.</author>
                <pubDate>Fri, 06 May 2022 12:11:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>