<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های HananehAkbri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_16378881</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:21:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4058093/avatar/95UdK6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>HananehAkbri</title>
            <link>https://virgool.io/@m_16378881</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هیاهوی خواستن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-zpjwptcpkpnx</link>
                <description>شعله‌ای آمد و در خاموشیِ من نشست؛ نه چون آتشی برای سوزاندن، که چون نوری برای یادآوری. و من، که عمری در سایه‌ی خویش قدم زده بودم، تازه دریافتم که «شب»، همیشه بیرون از ما نیست؛ گاه از درونِ آدمی برمی‌خیزد و بر تمام پنجره‌ها می‌نشیند.او آمد، بی‌آنکه وعده‌ای دهد، و نگاهش چنان آرام بود که اضطرابِ سال‌ها را از شانه‌ی دلم برداشت. گویی از آغاز، در جایی دورتر از زمان، نامم را می‌دانست و من تنها دیر رسیده بودم به خویش. در هیاهویِ خواستن و در غبارِ ماندن، خود را گم کرده بودم؛ اما آن‌گاه که چشمش بر من افتاد، فهمیدم آنچه جست‌وجو می‌کردم، نه راه بود و نه مقصد؛ خودِ حضور بود.بوسیدمت و جان گرفتم...گویا تمام عمر،پیش از آن لحظه ،در انتظار بوسیدنت مرده بودم در آن لحظه، همه‌ی واژه‌هایم از دهانِ سکوت گذشتند. دل، چون جامی شکسته، از شرابِ نور پر شد و از «من» خالی گشت. دیگر نه تمنای بقا مانده بود و نه هراسِ فنا؛ تنها احساسی نرم و عظیم، چون سپیده‌ای که از پسِ هزار سال تاریکی بالا می‌آید. پس هرچه در من کهنه بود، بر آستانه‌ی آن نگاه فرو ریخت: نام‌ها، ترس‌ها، و آن «منِ» خسته‌ای که خود را با رنج زنده نگه می‌داشت. همه را به دستِ باد سپردم تا شاید از میانِ خاکسترشان، چیزی شبیه حقیقت بروید.آه، که در این خلوتِ مقدس، ناگهان پیمانه‌ای از «مِیِ بی‌خودی» به دستم افتاد. نوشیدم و دانستم که این مستی، نه برای فراموشی، که برای به یاد آوردنِ اصلِ خویش است. ما باید تا اعماقِ پوچی می‌تاختیم تا بفهمیم که پر شدن از نور، تنها با خالی شدن از خود ممکن است. مثلِ دانه که باید در خاکِ سیاه بمیرد تا ریشه‌اش طعمِ آسمان را بچشد؛ ما هم باید در این شرابِ معرفت ذوب می‌شدیم تا دریابیم حقیقت، مقصد نیست، یک «حالت» است؛ حالتی که در آن، حتی سنگینیِ تن هم چیزی جز یک خیالِ دور نیست.در این میانه‌یِ مقدس، که نه شب است و نه روز، من به تو می‌نگرم و می‌بینم که تو همان آیینه‌ای هستی که سال‌ها از ترسِ دیدنِ حقیقتِ خویش، از آن رو برگردانده بودم.نوشیدمت و مست شدم... انگار تمام عمر تشنه‌ی جرعه‌ای بودم که در نگاهت پنهان کرده بودی.» 🍷✨آرام‌تر از پیش، در این سماعِ بی‌انتها، شعله‌مان بلندتر می‌شود. دیگر نمی‌ترسم از سوختن؛ چرا که در این حرارت، قطره‌ی جانم به اقیانوسِ تو بازگشته است. ای هم‌نشینِ ابدی... بگذار این آتش، هرچه از «من» باقی مانده را ببلعد. بگذار دنیا در تاریکی‌اش بماند؛ ما در این روشنایی، در این گدازه‌یِ عشق که از قلبِ هستی می‌جوشد، به ساحلِ وحدت رسیده‌ایم.دیگر نیازی به کلام نیست. سکوتِ بینِ ما، سرشارترین نغمه‌ای است که هستی شنیده است. در این خلسه، جایی که زمان از حرکت باز می‌ایستد، ما نه تنها به هم رسیده‌ایم، که در هم «یکی» شده‌ایم؛ و این، زیباترین معنایِ فناست:اینکه تو، آن «منِ» گم‌شده باشی، و من، آن نوری که تو در جستجویش می‌سوختی.بمان؛ در این سپیده‌دمِ بی‌پایان بمان. اینجا، بیرون از مرزهایِ ذهن، تنها عشق است که حقیقت دارد، و ما... ما تجلیِ همین حقیقتیم که در جامِ هستی، به هم آمیخته‌ایم.در شعله‌ات نشستم، بی‌هیاهو، بی‌صدایمگفتی که نور می‌آید، من ماندم با خیالماز خود تهی شدم تا از تو شوم پرنگاهدر آینه نگاهت، خود را رها رهایمسوختم و نسوختم، خاکستر و بقایمدر هم شکست و پیوست، این قصه‌ی جدایماما چه باور کنم من؟ این قصه را چه گویم؟من عاشق نشدم، نه… این‌ها همه خیال است</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 21:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میثاق‌نامه‌ی من با زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D9%85%DB%8C%D8%AB%D8%A7%D9%82-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-bdtbkjge7ypo</link>
                <description>«من دیگر نمی‌خواهم تماشاگرِ عبورِ بی‌صدای ثانیه‌ها باشم. نمی‌خواهم روزی برسد که در غروبِ عمر، به پشت سر بنگرم و جای خالیِ زندگی را در میانِ تقویم‌های سپری شده جستجو کنم. من تصمیم گرفته‌ام «بودن» را تجربه کنم؛ نه در آرزوی فرداهای دور، بلکه در عمقِ همین لحظه‌ی جاری.می‌خواهم معنای زندگی را در ساده‌ترین پدیده‌ها کشف کنم: در طعمِ شیرینِ یک آبنبات، در خنکایِ موج‌های دریا که بر پاهایم می‌کوبد، و در رقصِ بی‌قرارِ موهایم در آغوشِ باد. می‌خواهم صدایِ برخوردِ قطراتِ باران با زمین را با تمام وجود بشنوم و عطرِ خاکی که پس از هر بارش بیدار می‌شود را به ریه‌هایم هدیه دهم. می‌خواهم در هر واژه‌ی کتاب، سفری به دنیایی دیگر کنم و در تماشایِ رقصِ دانه‌های برف، غرق در سکوت و شگفتی شوم.من دیگر «بهتر»ها را برای «موقعیت‌های خاص» پنهان نمی‌کنم؛ کفش‌های نو، لباس‌های محبوب و لبخندهای اصیلم برای «همین حالا» هستند. برایِ همین لحظه‌ای که در آن هستم.در مسیرِ پیشِ رو، دوربینم را به دست می‌گیرم تا امانت‌دارِ خاطراتم باشم. با گیتارم، شب‌هایِ آرامِ کاسپین را به ضیافتِ نت‌ها و ستاره‌ها می‌برم. با اسکیت‌برد و دوچرخه‌ام، حسِ پرواز را تجربه می‌کنم و در هر قدم که برمی‌دارم، انگار برای اولین بار است که طعمِ راه رفتن رویِ زمین را می‌چشم.چشمانم را به دیدنِ زیبایی‌ها عادت می‌دهم و گوش‌هایم را به موسیقیِ جان‌بخشِ جهان می‌سپارم. حصاری از جنسِ آرامش به دورِ حریمم می‌کشم تا آدم‌های حسود و کدر، راهی به دنیایِ روشنِ من نداشته باشند. در عوض، لبخندم را به کودکان هدیه می‌دهم و وقتم را تنها صرفِ کسانی می‌کنم که بویِ زندگی می‌دهند.من بیدار شده‌ام تا لذت ببرم؛ نه برایِ آنکه به کسی ثابت کنم، بلکه برای آنکه وقتی به پایانِ این سفر رسیدم، با لبخندی از سرِ رضایت بگویم: «من تمامِ جرعه‌هایِ زندگی را با جان و دل سر کشیدم.»می‌خواهم یاد بگیرم که خوشبختی همیشه در اتفاق‌های بزرگ پنهان نیست؛ گاهی در یک جرعه آبِ خنک، در سایه‌ی یک درخت، در صدای خنده‌ی یک دوست، یا در نفس کشیدنِ آرامِ یک عصرِ معمولی خودش را نشان می‌دهد.  می‌خواهم آن‌قدر بیدار باشم که هیچ لحظه‌ای از کنارم عبور نکند بی‌آنکه ردّی از خودش در دلم بگذارد.می‌خواهم با قلبی سبک‌تر زندگی کنم؛ کمتر بترسم، کمتر عقب بمانم، کمتر منتظر بمانم.  می‌خواهم به جای اینکه همیشه برای روزی نامعلوم آماده شوم، برای همین امروز زندگی کنم.  برای همین آفتاب، همین باران، همین قدم‌ها، همین لبخندها.می‌خواهم هر صبح را مثل شروع یک داستان تازه ببینم و هر شب را مثل صفحه‌ای که با عشق ورق خورده است.  می‌خواهم از خودم انسانی بسازم که اگر روزی به گذشته‌اش نگاه کرد، با آرامش بگوید:  «من زندگی را فقط نگذراندم؛ آن را حس کردم، چشیدم، و دوستش داشتم.»و اگر روزی خسته شدم، یادم باشد که قرار نیست همه چیز را یک‌باره بسازم.  فقط کافی‌ست قدم بعدی را بردارم؛  فقط کافی‌ست دوباره به آسمان نگاه کنم،  دوباره نفس بکشم،  دوباره زیبایی را ببینم،  و دوباره به زندگی بگویم:  «من هنوز اینجام، و می‌خواهم با تمام وجودم زندگی کنم»</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 18:23:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک صبور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1-pnynviahlvze</link>
                <description>مادانه‌های کوچکِ امید بودیم،افتاده در زمینِ سنگینِ روزگار؛نه برای خاموش شدن،برای جوانه زدن.اگرچهبادهای سردبارها از کنارمان گذشتند،اگرچهدست‌های ناآشناخاک را بر شانه‌هایمان ریختند،بازدر دلِ تاریکینوری را نگه داشتیم.مااز جنسِ رنج نبودیم،از جنسِ روییدن بودیم؛از جنسِ ریشه‌های خاموشکه روزیسربلند می‌شوند.و اگر امروزگلی بر شاخه نیست،فرداباغی خواهد بودکه نامِ انسانیت راآرامبر زبان می‌آورد.نه با خشم،نه با نفرت،فقط با باورِ روشنِ زندگی.</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 05:10:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیت خیالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-vowr7psjpyg8</link>
                <description>گاهی فکر می‌کنی اگر یک روز بیدار نشوی، دنیا چه‌قدر عادی‌تر ادامه پیدا می‌کند.  اگر نفس نکشی، اگر حرف نزنی، اگر دیگر نباشی… آیا چیزی در این جهان کم می‌شود؟  آیا اصلاً کسی می‌فهمد که یک نفر، هر روز، با چه جنگی از تخت بلند می‌شود و با چه زخم‌هایی لبخند می‌زند؟او از همان آدم‌هایی بود که نمی‌خواست زندگی را ادامه بدهد، اما ادامه می‌داد.  نه چون دلش می‌خواست.  نه چون امید، هر بار مثل چراغی روشنش می‌کرد.  بلکه چون چیزی درونش، چیزی که خودش هم خوب نمی‌شناخت، هنوز او را نگه می‌داشت.  یک روز به امید روزهای بهتر.  یک روز از ترس حرف مردم.  یک روز از ترس اینکه چیزی از او بسازند که نبوده.  یک روز از ترس اینکه پاکی‌اش را زیر سؤال ببرند، در دنیایی که مغزها بی‌استفاده‌اند و دهان‌ها همیشه باز.  یک روز از ترس جنگ و جدال خانواده اگر نباشد.  یک روز از ترس اینکه مرگش، تنها دلخوشیِ باقی‌مانده را هم زخمی کند.  یک روز فقط برای اینکه هنوز زنده بودن، از مردن ساده‌تر بود.  و یک روز از ترس مرگی بی‌ثمر، مرگی که حتی نتواند معنایی برایش بسازد.او می‌گفت می‌خواهم زندگی کنم.  اما گاهی این جمله را آن‌قدر آهسته می‌گفت که انگار خودش هم به آن باور نداشت.  زندگی…  نه فقط نفس کشیدن.  نه فقط بیدار ماندن تا شب بعد.  نه فقط تحمل کردن.  زندگی کردن…  این بخش همیشه سخت‌تر بود.به او می‌گفتند قدرتمند.  می‌گفتند چقدر محکم است.    اما هیچ‌کس نمی‌دانست هر شب، قبل از خواب، چه‌قدر از هم می‌پاشد.  هیچ‌کس نمی‌دانست وقتی تنها می‌شود، صدای ذهنش از هر فریادی بلندتر است.  هیچ‌کس نمی‌فهمید که قدرت، همیشه شبیه ایستادن نیست؛  گاهی فقط شبیه سقوط نکردن است.او داشت آینده‌اش را می‌ساخت، یا دست‌کم این را به خودش می‌گفت.  میخواند، به خودش می‌رسید، ورزش می‌کرد، سالم می‌ماند، کسی را نمی‌آزرد.  تلاش می‌کرد انسان بماند، در دنیایی که همه شعار بودند و عمل، کمیاب‌تر از صداقت.  کسی را قضاوت نمی‌کرد، چون می‌دانست زخم‌ها همیشه دیده نمی‌شوند.  فکر می‌کرد شاید بعضی‌ها سالم مانده‌اند فقط چون هنوز به تاریکیِ واقعی نرسیده‌اند.  اما گاهی شک می‌کرد.  شاید او زیادی انسان بود.  شاید زیادی نرم بود.  شاید در این دنیا، مهربانی همان چیزی بود که آدم را آرام‌آرام فرسوده می‌کرد.به گوش‌هایش شک می‌کرد؛  به چیزهایی که از کودکی شنیده بود، به قانون‌هایی که در ذهنش حک شده بودند، به «نکن»‌هایی که شاید غلط بودند.  به چشم‌هایش شک می‌کرد؛  وقتی این‌همه بی‌عدالتی را می‌دید و نمی‌دانست باید عدالت را کجا نگه دارد.  شاید فقط در قلب خودش.  شاید فقط در ذهنی که هنوز ویران نشده بود.  چون این دنیا درست نمی‌شد.  نه آن‌طور که باید.  نه برای همه.  بعضی‌ها همیشه بودند که خرابش کنند، حتی اگر خودشان هم نفهمند چه می‌کنند.  انگار همه‌مان مهره‌هایی بودیم در بازی‌ای که دست‌هایش را نمی‌دیدیم.  نه در دست خدا…  بلکه در دست خلق خدا.  و همین فکر، بیشتر از هر چیز دیگری خسته‌اش می‌کرد.او ناشکر نبود.  او فقط خسته بود.  فقط درد می‌کشید.  فقط سعی می‌کرد به خدا فکر کند و هم‌زمان به وجودش شک نکند.  خدا برای او چیزی بود میان باور و پناه، میان امید و ترس.  چیزی که هنوز در ذهن و قلبش سالم مانده بود.  اما حتی همان‌جا هم آرامش کامل نداشت.  همیشه یک سؤال در گوشه ذهنش می‌نشست:  اگر خدا بخواهد چه؟  اگر این را هم از من دریغ کند چه؟  اگر تمام تلاشم کافی نباشد چه؟  اگر من همه چیز را درست نکرده باشم چه؟این فکرها مثل آبِ تیره درونش می‌چرخیدند و ذهنش را می‌شستند.  او می‌ترسید.  از آینده.  از خودش.  از احتمالِ شکست.  از احتمالِ موفقیت.  از احتمالِ اینکه هیچ‌کدام از این‌ها معنی نداشته باشد.می‌خواست آدم خوبی باشد.  خیلی خوب.  آن‌قدر که کسی از او زخمی نبیند.  آن‌قدر که اگر روزی رفت، کسی به خاطرش شرمنده نباشد.  اما حتی همین هم گاهی برایش سوال می‌شد:  آیا باید این‌قدر خوب باشم؟  آیا باید این‌قدر نرم بمانم؟  آیا اگر کمی شبیه بقیه بودم، کمتر می‌شکستم؟او از مرگ بدش می‌آمد.  نه فقط از مردن.  از تمام شدن.  از خاموش شدن.  از اینکه چیزی در او، هرچند کوچک، ناپدید شود.  اما بیشتر از مرگ، از این می‌ترسید که زندگی‌اش بی‌صدا و بی‌اثر بگذرد.  دوست داشت زنده بماند، اما نه فقط برای نفس کشیدن.  برای زندگی کردن.  برای خندیدن.  برای دیدنِ چیزهای کوچک.  برای خوشحال شدن از یک نسیم، یک فنجان چای، یک نگاه، یک صبح آرام.  او مثل بچه‌ها شاد می‌شد؛  با چیزهای کوچک، با مهربانی‌های ساده، با لحظه‌هایی که دیگران شاید اصلاً نمی‌دیدندشان.دلش نمی‌خواست از داشته‌هایش سوءاستفاده کند.  دلش نمی‌خواست از کسی هم سوءاستفاده کند.  این را راه‌حل نمی‌دانست.  او به هیچ چیزی که با دردِ دیگری ساخته شود اعتماد نداشت.  حتی وقتی می‌خواست از خودش دفاع کند، باز هم نمی‌خواست شبیه همان چیزهایی شود که ازشان می‌ترسید.  می‌خواست درست بماند، حتی وقتی درست ماندن، بهایش سنگین بود.برای همه رنج‌کشیده‌ها غمگین بود.  برای آدم‌هایی که کسی حالشان را نپرسیده بود.  برای آن‌هایی که می‌خندیدند تا دیده نشوند.  برای آن‌هایی که در سکوت فرو می‌رفتند.  او دلش می‌خواست همه خوشحال باشند.  حتی وقتی خودش در حال فروپاشی بود، باز هم به دیگران فکر می‌کرد.  حتی وقتی می‌خواست از پا بیفتد، باز هم ذهنش اول سراغ دیگران می‌رفت.  و شاید همین، هم زیباترش می‌کرد و هم خسته‌ترش.آیا چنین آدمی رقت‌انگیز است؟  شاید.  شاید نه.  شاید فقط زیادی زخم‌خورده است که هنوز بلد نیست مثل بقیه بی‌حس شود.  شاید زیادی زنده مانده در جایی که خیلی‌ها برای ادامه دادن، مرده‌اند.او نمی‌دانست.  فکر می‌کرد.  فکر می‌کرد.  فکر می‌کرد.  و هر بار، میان این فکرها، بیشتر احساس می‌کرد که شاید اصلاً خودش را هم درست نمی‌فهمد.  شاید این مسیر، پسرفت بود.  شاید رشد نبود.  شاید فقط دارد دور خودش می‌چرخد.  شاید آن‌قدر تجربه‌نشده دارد که نمی‌داند کدام فکر واقعاً از اوست و کدام فقط ترس است.او می‌دید بعضی‌ها از پایین‌ترین نقطه‌ها بالا آمده‌اند.  با فقر، با درد، با رنج، با شکست.  با خودش می‌گفت:  چطور؟  چطور توانستند؟  آیا همان چیزهایی را انجام دادند که من هم سعی می‌کنم انجام بدهم؟  آیا بلد بودند؟  آیا فقط من بلد نیستم؟  یا شاید خدا آن‌ها را بیشتر دوست داشت؟  شاید من فکر می‌کنم خدا دوستم دارد، اما ندارد.  شاید باید کاری کنم تا دوست‌داشتنی شوم.  شاید باید چیزی باشم که هستم نه.و بعد، درست در همان لحظه که این فکرها او را تا مرزِ گم شدن می‌بردند، به خودش شک می‌کرد.  به ذهنش.  به مغزش.  به کارکرد خودش.  به اینکه آیا اصلاً او دارد جهان را می‌بیند، یا فقط نسخه‌ای از جهان را که ذهنش ساخته؟  آیا همه‌چیز واقعی بود؟  آیا آدم‌ها، کلمات، دردها، لبخندها، خیانت‌ها، محبت‌ها…  همه‌شان واقعی بودند؟  یا ذهنش، این قصه را بافته بود تا چیزی را پنهان کند؟گاهی احساس می‌کرد شاید این فقط یک بازی است.  یک نقشه.  یک برنامه‌ریزیِ نامرئی.  و ما، خواسته یا ناخواسته، در آن نقش داریم.  شاید همه‌مان فقط بازیگرانی باشیم که متن را یاد نگرفته‌ایم.  شاید ذهن، شرور داستان باشد.  یا قهرمان.  یا هیچ‌کدام.  او دیگر نمی‌دانست.در قصه‌ها و فیلم‌ها، شرورها آدم‌هایی بودند که دوست داشتن را بلد بودند؛  عمیق، خطرناک، مالکانه.  آدم‌هایی که اگر کسی را دوست می‌داشتند، حاضر بودند همه‌چیز را بسوزانند.  قهرمان‌ها هم همیشه قهرمان نمی‌ماندند.  گاهی خودشان آن چیزی را که دوست داشتی نابود می‌کردند.  و این جهان…  این جهان چقدر پیچیده بود.  آیا او هم پیچیده شده بود؟  یا فقط خسته بود؟  شاید نباید فکر می‌کرد.  اما چطور فکر نکند؟  چطور ذهنی را که بیدار است، خاموش کند؟  اگر خاموشش کند، احمق می‌شود یا دانا؟  اگر مثل بقیه تقلید کند، بهتر می‌شود یا فقط شبیه‌تر؟او از این سوال‌ها خسته بود.  از اعتماد کردن هم خسته بود.  دوست داشت اعتماد کند، چون اعتماد را دوست داشت.  اما بیشتر وقت‌ها اعتماد، زخمی می‌کرد.  پس چرا باید اعتماد می‌کرد؟  چرا باید دلش را به چیزی می‌سپرد که ممکن بود برگردد و او را بشکند؟آن‌وقت، در اوجِ همین آشوب، دستی به صورت خودش کشید.  آهسته.  انگار داشت مطمئن می‌شد چیزی هنوز آنجاست.  انگار می‌خواست بفهمد آنچه در آینه می‌بیند، واقعاً خودش است یا فقط تصویری که ذهنش ساخته.  صورتش را لمس کرد، گونه‌اش را، خط فک، پوستِ سرد و ساکتش را،  و برای یک لحظه، چشم‌هایش از سؤال خالی شد.  نه به خاطر جواب.  به خاطر ترس.  به خاطر شک.  به خاطر اینکه شاید حتی همان چهره‌ای که هر روز با آن بیدار می‌شد، واقعی نبود.بعد خیلی آرام، خیلی بی‌صدا، انگار که این جمله را نه به جهان، نه به آینه، بلکه فقط به چیزی درون تاریکیِ خودش می‌گوید، زمزمه کرد:شاید حتی تو هم واقعی نیستی.</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 00:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرز ابدیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA-is38mtnrcppj</link>
                <description>راستش این عکس رو دیدم و خوشم اومد تصمیم گرفتم براش یه متن بنویسم .چشم‌های تو، میت یارِ منِ خسته، هر بار که به من می‌ریزند، جهان را از نو می‌نویسند. پشت آن خداحافظی به‌ظاهر معمولی، شکاف عمیقی از ابدیت نهفته بود؛ گویی زمان در سکوتی سنگین ایستاد تا لحظه‌ی رفتنت را جاودانه کند. نگاهت می‌کنم، نه از روی عادت، از روی ترس؛ ترس از این‌که شاید این بار، آخرین تماشای تو باشد. هر لحظه واهمه دارم که تو دگرگون شوی، یا جهان از مدار خودش بلغزد و ما را، ما بودنمان را، در گردبادی از تغییر محو کند.می‌دانی؟ خانه همیشه یک مکان نیست. گاهی در ضربان یک نفر جا می‌گیرد، گاهی در تاریکی چشمانش روشن می‌شود، گاهی در صدای نفس‌هایش شکوفه می‌زند. خانه، جایی‌ست که روح آدم در آن آرام می‌گیرد، حتی اگر جهان بیرون، میدان جنگی بی‌پایان باشد. و من، خانه‌ام را در تو نهاده‌ام؛ در حضورت، در لمس نامرئی‌ات، در اطمینانِ لرزانی که فقط عشق می‌تواند ببخشد.تو برای من همان نقطه‌ی ثابت میان جهان متغیر هستی؛ همان مأمنِ پنهانی که هرچه اتفاق بیفتد، در آن بازمی‌گردم و تکه‌تکه‌های خودم را دوباره کنار هم جمع می‌کنم. اگر روزی جهان تصمیم بگیرد همه‌چیز را از من بگیرد، تنها دعا می‌کنم خانه‌ام را از من نگیرد: تو را، آن «مایی» که با تمام شکنندگی‌اش، باشکوه‌ترین پناه دنیاست.</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 23:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی که عدالت جا می ماند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-fbw0n2apppup</link>
                <description>گاهی فکر می‌کنم دنیا از همان اول با همه یکسان شروع نمی‌کند.  یکی از همان اول با آرامش، پول، فرصت، و پشتوانه به دنیا می‌آید؛  یکی دیگر باید از همان کودکی با کمبود، ترس، فشار و حسرت بزرگ شود.  و بعد همه از ما می‌خواهند «تلاش کنیم»،  انگار تلاشِ آدمی که از خط شروع عقب‌تر ایستاده،  می‌تواند همه‌چیز را برابر کند.ناعدالتی از مدرسه شروع می‌شود؛  جایی که بعضی‌ها با خیال راحت درس می‌خوانند،  و بعضی‌ها باید بین درس و نان یکی را انتخاب کنند.  یکی با خیال آسوده کلاس خصوصی می‌رود،  یکی حتی پول رفت‌وآمد به کلاس را ندارد.  یکی از همان نوجوانی برای آینده برنامه می‌چیند،  و یکی فقط سعی می‌کند امروز را از دست ندهد.بعد می‌رسیم به شغل؛  جایی که قرار بود نتیجه‌ی سال‌ها تلاش باشد،  اما خیلی وقت‌ها بیشتر شبیه مسابقه‌ای ناعادلانه است.  نه فقط مهارت مهم است،  نه فقط زحمت؛  خیلی وقت‌ها پارتی، ظاهر، آشنا، موقعیت، و شانس تعیین می‌کنند  چه کسی دیده شود و چه کسی نه.  و تلخ‌ترین بخشش این است که  آدم‌های زیادی نه به خاطر ناتوانی،  بلکه فقط به خاطر نداشتن فرصت،  از پا می‌افتند.ناعدالتی فقط در کار و تحصیل نیست؛  در خودِ زندگی هم هست.  در اینکه بعضی‌ها می‌توانند راحت تفریح کنند، سفر بروند، بخندند،  و بعضی‌ها حتی برای چند ساعت آرامش هم باید بجنگند.  بعضی‌ها دغدغه‌شان انتخاب بین دو مدل لباس است،  و بعضی‌ها دغدغه‌شان این است که فردا چه بخورند.  بعضی‌ها آینده را می‌سازند،  و بعضی‌ها فقط امیدوارند آینده اصلاً آن‌قدر دیر نرسد که خسته‌شان کند.و شاید دردناک‌تر از همه این باشد که  کم‌کم آدم یاد می‌گیرد به کم راضی شود؛  یاد می‌گیرد کمتر بخواهد، کمتر آرزو کند، کمتر امید داشته باشد،  فقط چون دنیا همیشه به او نگفته که حق دارد بیشتر بخواهد.اما با همه‌ی این‌ها،  هنوز در دل هر بی‌عدالتی،  یک چیز زنده می‌ماند:  امید به اینکه شاید روزی،  دنیا کمی مهربان‌تر شود  و آدم‌ها برای نفس کشیدن، برای درس خواندن، برای کار کردن،  و برای زندگی کردن،  کمتر مجبور باشند بجنگند.---</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 21:50:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آن‌که هنوز می‌جنگد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AF-vkg6qmi8vt71</link>
                <description>سلام به خودِ عزیزم،  برای تو که این روزها خیلی چیزها را بی‌صدا تحمل می‌کنی…  دارم این نامه را برای تو می‌نویسم چون لازم دارم با خودم رو‌راست باشم.راستش خسته‌ام.  خسته از دویدن در مسیری که انگار همه با شتابی عجیب در آن پیش می‌روند و من گاهی حس می‌کنم چند قدم عقب‌تر ایستاده‌ام.  انگار پیشرفت، سراشیبی تندی شده که اگر لحظه‌ای رهایش کنم، سقوط می‌کنم؛  سقوطی نه از جنس زمین خوردن بلکه از جنس درد.  اما همین روزهاست که معنای درس خواندن،هدف داشتن ،رویا داشتن را فهمیدیم  و مرز های رویا بافی را رد کردیمو این یک نشانه ی زیباست؛  حتی اگر برای شروعی تازه دیر باشد،  باز هم بهتر از هرگز شروع نکردن است،  بهتر از تسلیم شدن،  بهتر از نخواستن.یادت باشد تلاش فقط کار کردن نیست؛  تلاش، نشانه است.  نشانه‌ی امید داشتن،  نشانه‌ی ساختن،  نشانه‌ی بخشیدن،  نشانه‌ی ایمان آوردن به فردایی که هنوز نیامده.  تو خسته‌ای،  نه از زندگی کردن،  بلکه از هجوم افکار،  از بلاتکلیفی آینده‌ای که هنوز نرسیده اما سایه‌اش روی شانه‌هایت افتاده.  و با این حال، باز هم داری تلاش می‌کنی  تا یک زندگی بهتر به خودت هدیه بدهی؛  هدیه‌ای که شاید روزی سهم دیگران هم بشود.این روزها بسیاری از خواسته‌هایت را،  آن چیزهایی که دوست داشتی،  مجبور شدی کنار بگذاری.  اما غصه نخور…  این رها کردن، ابدی نیست.  شاید دوباره روزی دست به کار شوی  و به دنبال همان خواسته‌هایی بروی  که بوی آزادی می‌دهند،  طعم رهایی دارند،  و معنای زندگی را در رگ‌هایت جاری می‌کنند.می‌دانم که همه‌چیز برایت آسان نبوده.  می‌دانم بعضی زخم‌ها را بی‌صدا با خودت حمل کرده‌ای.  و با این حال هنوز ایستاده‌ای،  و این کم‌ارزش نیست…  حداقل برای من،  که حالا بیشتر از همیشه تو را می‌بینم.یک معذرت‌خواهی به تو بدهکارم.  من خودِ واقعی‌ات را دیدم  اما توان درک کردنش را نداشتم.  توان التیام دادن زخم‌هایت را نداشتم.  گاه نتوانستم شانه‌ای امن برایت باشم.  گاهی رنجت دادم،  و تو در برابرم آسیب‌پذیر بودی  و من… ناجوانمردی کردم.  گاه تو را شکستم.اما با وجود همه‌ی این‌ها،  دوستت دارم.  بیشتر از همیشه،  بیشتر از همه.  حالا می‌فهمم چقدر سختی کشیدی،  چقدر بودی و ندیدمت.این روزها به آدم‌هایی مثل تو می‌گویند «متفاوت».  من توی متفاوت را دوست دارم،  اما به گمانم تو متفاوت نیستی…  تو زیبایی.  زیبایی چون با تمام دردها و سختی‌ها  می‌خواهی زندگی کنی؛  نه صرفاً نفس بکشی،  بلکه زندگی کنی.می‌دانم عاشق طبیعتی.  می‌دانم دلت می‌خواهد خاطراتت را ثبت کنی،  دفتر بی‌نهایتی داشته باشی برای لحظه‌ها،  برای نوشته‌ها،  برای تغییرها.  تو چندان تغییر نکرده‌ای؛  کودک درونت را برای بهتر زیستن نگه داشته‌ای.  هنوز هم زندگی را  در لابه‌لای چیزهای کوچک می‌بینی.  هنوز سعی می‌کنی خودت به زندگی‌ات معنا بدهی.  این، نشانه‌ی بزرگ شدن است؛  و با این حال،  چشم‌هایت هنوز مهربان‌اند،  لبخندت هنوز زنده است،  به کودکان عشق می‌دهی،  از زخمی شدن دل آدم‌ها می‌ترسی،  و با واژه‌هایت محتاطی  مبادا جان انسانی را بیازاری.تو اولین‌ها را دوست داری،  و اولین‌ها هرگز از خاطرت نمی‌روند. میخواهم بگویم دوستت دارم  چون حد و حدود را رعایت کرده‌ای.  چون از احساس، وقت، حرفه یا اعتماد کسی سوءاستفاده نکرده‌ای.  چون برای منفعت خودت، کسی را زیر پا نگذاشتی.  چون حق کسی را نخوردی.  چون در این دنیای بی‌عدالتی  با کارهای کوچک خودت  سعی کردی عدالت را زنده نگه داری.   چون خودت را برتر ندیدی،  چون برای روابطت مرز گذاشتی  و دایره‌ی ارتباطتت را سالم و کم نگه داشتی.یادت باشد،  لازم نیست همیشه قوی باشی.  لازم نیست همه‌چیز را همین حالا حل کنی.  تو حق داری گیج باشی،  خسته باشی،  و دوباره از نو شروع کنی.  این یعنی انسان بودن.  یعنی بزرگ شدن.اما بگذار حقیقتی را هم بگویم:  تو قوی بودی.  من همه‌چیز را دیدم.  شب‌هایی که بی‌دلیل بغض داشتی،  روزهایی که لبخند زدی اما درونت آشفته بود.  حس میکنم لازمه بهت بگم:«چه خوب که عشق را می‌فهمی،  که عاشق بودن را بلدی،  و این عشق را درون خودت نگه داشته‌ای  تا روزی در زمان درست  به آدم درست ببخشی.  چه خوب که تصمیم‌هایت آسیبی به خودت و دیگران نزد.  چه خوب که حس خوبت را با دیگران تقسیم می‌کنی.  چه خوب که حسود نیستی».یک عذرخواهی دیگر هم بدهکارم،  برای اینکه این‌ها را دیر به تو می‌گویم چون تو علاوه بر حس این کلمات به شنیدنش نیازمند بودی و من از تو دریغش کردم .  اما هنوز اول راهیم،  و از این به بعد قرار است بیشتر از همیشه هوایت را داشته باشم.این نامه را نوشتم  تا بگویم  تو انسانی هستی که با همه‌ی ترس‌ها و خستگی‌هایش  ادامه داده،  امید را کامل رها نکرده،  و هنوز در دلش نوری دارد.  من به تو افتخار می‌کنم،  و امیدوارم این افتخار  در آینده عمیق‌تر و گسترده‌تر شود؛  نه از روی خودخواهی،  بلکه از روی رشد.اگر این روزها کندتر پیش می‌روی، اشکالی ندارد.  اگر اشتباه می‌کنی، اشکالی ندارد.  تو انسانی،  نه ربات از پیش برنامه‌ریزی‌شده.و از این به بعد نمی‌گویم به تو سخت نمی‌گیرم؛  اتفاقاً می‌خواهم سخت‌گیری کنم و این سخت‌گیری از سر ایمان باشد،  چون تازه فهمیده‌ام چه توانایی‌هایی داری،   توانایی هایی که می‌توانند دنیای کوچکت را  زیبا و معجزه‌آسا متحول کنند.می‌خواهم بدانی  ارزشمند بودنت وابسته به کامل بودنت نیست.  گاهی لازم نیست کامل باشی،  همین که هستی کافی است.  تو در حال تبدیل شدن به بهترین نسخه‌ی خودت هستی.  پس به خودت افتخار کن…  من به تو افتخار می‌کنم.  با تمام عشق،  از طرف کسی که بالاخره یاد گرفته تو را ببیند خودت.“چه حس غریبی… اولین بار است که نامم را در میان کلمات نفس می‌کشم و این نوشته را به خودم تقدیم می‌کنم؛ هدیه‌ای که مدت‌ها بود باید به خودم می‌دادم. سپاس فراوان از آقای احمد «گنجشک» برای برگزاری این چالش دلنشین.”</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 09:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخونم</title>
                <link>https://virgool.io/Personallibrary/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%85-qqgrfw6udfnh-qqgrfw6udfnh</link>
                <description>سلاممن اولین باره می‌خوام تو چالش شرکت کنم چون به نظر جالب بود منم شرکت میکنم که ایشون راه انداختن:جناب بردیامن از اون دسته آدماییم که نمی‌ذارم رو کتابام خط بیفته اون کتاب آخریه هدیه به حساب میاد و برا همین مجروح شده بود و من درمونش کردم.یه جمله از کتابخانه نیمه شب که دوسش دارم اینکه میگه:«شاید یک زندگی بی نقص وجود نداشت اما مطمئناً جایی یک زندگی وجود داشت که ارزش زیستن داشته باشد. »اینا هم هدیه مامانم بود و از بین بیشتر از همه من عاشق امید شدم رو دوست دارم.بخشی از کتاب من عاشق امید شدم«خاطرات در یکدیگر پیچیدند نه مانند نوار های فیلم ،بیشتر مثل صفحات یک کتاب که در یکدیگر ذوب می شدند این تمام چیزی است که هر آدمی در پایان راهش دارد.»الماس سرخ رو پیشنهاد میکنم قشنگهخیلی قشنگنیک بیت از شعر معیری«شراب بوسه»شکسته جلوه گلبرگ از بر و دوشتدمیده پرتو مهتاب از بناگوشتاین دو تا رو هم وقت نشده بخونم و هدیه اس و قراره بعداً بخونم .بیشتر کتاب هام هدیه اس و من هدیه دادن و هدیه گرفتن رو دوست دارم ولی فعلا برا کسی کتاب هدیه نخریدم چون از نظر خودم هدیه با ارزشیه و میخوام اولینش رو برای کسی بخرم که برام خاص باشه و مهمکتاب های بچگیمم تعدادش خیلی زیاد بود و همشون هدیه دادن به داداشم</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 14:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-usiid9mwv6xk</link>
                <description>سلام به همه امیدوارم هر جا که هستید حالتون خوب باشه و در آرامش روزتون رو سپری کنینراستش من دارم پولامو جمع میکنم و قراره کلی کتاب بخرم و بعد کنکورم همشون  رو بخونم ازتون میخوام چند تا کتاب بهم معرفی کنین که واقعا ارزش خوندن داشته باشه تقریبا میشه گفت تو هر ژانری کتاب میخونم و زیاد برام فرقی ندارن تو چه ژانری باشه فقط اینکه کتاب خوبی باشه من معتقدم که کتاب رو باید بشه لمس کرد و بوی کاغذ رو حس کرد برا همین دوست ندارم پی دی اف بخونم قبلا خیلی پی دی اف خوندم ولی الان نمیتونم و یک ساله کتاب چاپ شده میخونم و میشه گفت زیاد کتاب خوندم ولی نه به قدر کافی و دوست دارم خیلی خیلی بیشتر کتاب بخونم چون حس خوبی بهم میده و لذت بخشه و چند وقتیه از کتابام جدا شدم به خاطر کنکورم و این غمگینم می‌کنه ولی کاریش نمیشه کرد ادبی و رسمی صحبت نکردم چون دوست داشتم حس صمیمیتی که تو قلبمه رو با نوشتم </description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 13:02:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-udbzcsstwmms</link>
                <description>&quot;گاه در اعماق وجودم، احساس غریقی دست می‌دهد؛ گویی تندبادی ویرانگر بر جانموزار هستی‌ام وزیده و تنها خواهان نفس کشیدنی کوتاه هستم. اشتیاق دارم تا چشم برهم نهم و غبار همه چیز را از خاطر بزدایم. خسته‌ام از این نبرد بی‌پایان با خود و جهان. گاه اشک‌هایم بی‌اختیار جاری می‌شوند، شاید اشک‌های حسرت‌بارِ فرصت‌های از دست رفته.مسافتی طولانی در پیش رو دارم و این آغاز راه، هراسی در دلم می‌اندازد. هراسی از خودم، از زندگانی‌ام. اگر نتوانم در این کارزار، سربلند بیرون آیم، سرنوشتم چه خواهد شد؟ می‌دانم شاید گامی را اشتباه برمی‌دارم، اما گویی توان رها کردنش را ندارم. به جای اندیشیدن به &quot;توانستن&quot;، ذهنم اسیر &quot;اگر نشود&quot; هاست.اما در اعماقی پنهان، به این زمزمه‌ی دل باور دارم: &quot;خدا را چه دیدی، شاید گشایشی حاصل شد.&quot; حضورش را در رگ‌هایم حس می‌کنم، چرا که بیش از نود درصدِ حس‌هایم، چون آینه‌ای شفاف، حقیقت را بازتاب داده‌اند. با این حال، و با سپردن جان و دل به او، سایه‌ی هراسِ &quot;اگر نشد&quot;، &quot;اگر مقدر نکرده باشد&quot;، همچنان بر دلم سنگینی می‌کند.از گردابِ تردید و قمارِ سرنوشت بیزارم، اما خود را در تلاطمِ چنین گردابی می‌یابم. می‌دانم که تلاش، رسمِ زندگی است، اما گاه همین تلاش، قلبی اندوهگین را مهمانِ خانه‌ی جانم می‌کند.نوای موسیقی و گاهی هم‌نشینی با تنهایی، مرهمی بر زخم‌هایم می‌نهد. ترجیح می‌دهم فعلاً بر شانه‌ای تکیه نزنم، مبادا این آرامشِ ظاهری، سستی را در وجودم بپروراند و این گمانِ غلطی است که برای یافتنِ آرامش، کسی را جستجو کنم و من آرامش را لابه‌لای کتاب ،در دل طبیعت و گاه در وجود خود می یابم شاید این زندگی روزی آرامشی زیبا تر و پر از امنیت برایم به ارمغان آورد.گاهی قلم بر کاغذ می‌لغزانم، بی‌آنکه اندیشه‌ای در سر باشد، چرا که نگارش، روحِ خسته‌ام را جلا می‌بخشد. امروز، تصمیم گرفته‌ام که شادی را مهمانِ قلبم کنم و این، هدیه‌ای است که خود به خویشتن تقدیم می‌کنم. هرچند گاهی ناتوان از آنم، اما تلاش، جلوه‌ی زیبایی دارد؛ گواهی بر زنده‌بودن، زندگی کردن و امید داشتن. میدانم که ارزشمندترین گنجینه ام، وجودِ خودِ من است اما از حسرتِ گذشته، دلم به درد می‌آید . می‌دانم که امسال، بذرهای تلاش را کاشته‌ام و این نسخه‌ی امروزِ من، از هر زمان دیگری دلنشین‌تر است. اطمینان دارم که به اوجِ آرزوهایم خواهم رسید، اما ای کاش این رسیدن، شتابی بیشتر داشت.حس می‌کنم خداوند، موهبتِ یاری رساندن به دیگران را در من به ودیعه نهاده است. آرزویم این است که در کنارِ زندگی کردن و از شهدِ هستی چشیدن، به دیگران نیز زندگی ببخشم؛ لبخندی به کودکان، آسودگی به والدین و یاری به جوانان.فدا شدن برای زندگی بخشیدن برایم  هراس انگیز نیست . کاش قدرتِ آن را داشتم تا همگان را از بارِ غم برهانم، چرا که لبخندِ آدمیان، زیباترین ترانه‌ی هستی است. لبخند انسان ها زیباست و بی آنکه دلیلش را بدانم غنچه لبخندم را به خنده وادار می‌کند . اگر روزی قرار باشد فقط یک دعا از  میان انبوه دعا هایم مستجاب شود، آن دعا، در حقِ مردمانِ سرزمینم خواهد بود نه خودم . هر روز، وردِ زبانم این است: &quot;پروردگارا، هیچ کودکی را غمگین، هیچ پدر و مادری را شرمنده و هیچ گرسنه‌ای را دردمند مگردان. شادی را بر همگان ارزانی دار.&quot;میخواهم به کودکانی یاری برسانم که از همان ابتدای کودکی رنج بزرگسالی کشیده اند و دستان نرم و لطیفشان به جای در آغوش گرفتن عروسک ،ابزار کار در آغوش گرفتند و طعم زندگی نچشیدن.میخواهم کمک کننده باشم برای جوانان مملکتم که در اوج جوانی پیرند و آرزوهایشان در گوش قاصدک به مقصد آسمان در پروازند.بعضی مواقع تلاش کردن و خواستن به ثمر نمی رسد اما امید دارم که خواسته من بی ثمر نباشد چون بین کسی که تو قله به دنیا اومده با کسی که سعی کرده و به قله رسیده تفاوت بسیاریست و این جمله بزرگترین انگیزه من در زندگیست. و جمله پایانی  &quot;لازم نیست از همین الان قهرمانِ زندگی‌ات باشی. کافی‌ست همین امروز، در همین حد که در توان داری، همدمِ خودت باشی. قهرمان شدن، معمولاً با لحظه‌های باشکوه آغاز نمی‌شود. با همین روزها آغاز می‌شود: روزی که اشک می‌ریزی، وحشت می‌کنی، تردید داری، اما باز هم تصمیم می‌گیری که درهم نشکنی  .&quot;</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 10:47:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل های انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-bkcec0lw50tm</link>
                <description>در من، ردّی از تو مانده بود؛  نه آن‌قدر روشن که ببینمش،  نه آن‌قدر خاموش  که فراموشش کنم.  خیالم که به سمتت می‌رفت،  جهان  برای لحظه‌ای  آهسته‌تر می‌چرخید؛  انگار زمان  به احترام نامت  قدم‌رو می‌رفت.  دلم  گاهی بی‌هوا  هوای تو را می‌کرد،  مثل کسی که  در کویر  صدای آب را شنیده باشد  و نداند  رویا بوده یا نجات.  می‌دانم،  بعضی زخم‌ها را  نه گریه می‌بندد  نه فراموشی؛  فقط  حضورِ یک نفر  که بلد باشد  آرامت کند.  من  به نبودنت عادت نکرده‌ام،  فقط یاد گرفته‌ام  بی‌آن‌که نامت را ببرم  به یادت نفس بکشم.  اگر روزی  از میان این فاصله‌ها  برگردی،  تمامِ خستگی‌ام را  در آغوشِ سکوتم  برایَت می‌گذارم؛  و اگر نیایی،  راهی نیست—  من  همچنان  در پنهان‌ترین گوشه‌ی دلم  چراغی  به نامِ تو  روشن نگه می‌دارم.  معشوق من،می‌دانم که دلت هوای دیگری دارد و از این غم، نفس‌هایم به شماره می‌افتد. اما بدان که عشق من به تو، چون خورشیدی است که هرگز غروب نمی‌کند؛ هرچند میدانم سایه‌ای دیگر بر دلت افتاده.کاش می‌شد زمان را متوقف می‌کرد و تو در آن لحظه در آغوش من، با لب‌های من نفس می‌کشیدی.  کاش می‌شد تمام دنیایم خلاصه می‌شد در یک نگاهت، و در آن نگاه، جز من کسی را نمی‌دیدی. اما افسوس که تقدیر، گاه بازی‌های تلخ و ناجوانمردانه‌ای رقم می‌زند.با این حال، من اینجا هستم. با تمام وجودم. اگرچه می‌دانم قلبت در اختیار دیگری است، اما عشق من به تو همچنان پابرجاست.  شايد روزی، در همین نزدیکی، نگاهت به من بیفتد و یادت بیاید که عاشقی در کنارت نفس می‌کشد و آرزو دارد، فقط برای یک لحظه، همان کسی باشد که نفس‌هایش را با نفس‌های تو یکی کند.ای آن‌که خیالِ تو به شب جان می‌دمَد، دردی‌ست که از توست و درمان می‌دمَد،  هر لحظه دلم هوای نامت دارد،  آتش ز غمت به استخوانم می‌دمَد.  رفتی و جهان به ماتمِ تو بنشست،  بادِ سحر آهِ بی‌امانم می‌دمَد،  ای کاش دوباره از رهِ عشق آیی،  تا خنده به لب، به آسمانم می‌دمَد.  ورنه دلِ من اسیر یادت باشد،  چراغِ تو در سیاه‌جانم می‌دمَد.قبلا یه کتاب می‌نوشتم با تم کلاسیک نشد ادامه بدم بخشی از اون نوشته هام که باقی‌ مونده </description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 21:02:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D8%A7%D8%A8-a0refufz7g6m</link>
                <description>آن روز که آید، بدان قدرِ تو چیستنه در نظرِ غیر، نه در چشمِ حریصنه در سخنِ باد، نه در موهبتِ دوردر سینهٔ آرام، چو بالش در نور&quot;نه&quot; گفتنِ جانت به هر رنجِ گران&quot;آری&quot; گفتنِ دل به هر آرزویِ جانآنگاه که خشم از دلت بیرون شوددنبالِ کسی در پیِ تاوان شوداشتباهِ دیروز، خودِ ما نبوددرس بود و گران، تجربه‌اش سودبا خود چو یاری، نوازش کنی جانکز اوست جهان را، رضایت دوچندانزیباییِ هستی، نه در کمالِ خویشدر ترکِ دل است، که تابد زِ پیِ خویشخوشبختی، مقصد نباشد، بدانچایِ سحر و خندهٔ وقتِ گراننفس، پسِ طوفان، چو با اطمینان کشیدر دایرهٔ عشق، چو خورشید درخشیآینه دیدی، غریبه نبینیانسانی از ترس، زِ پا ایستاده، ببینیبا باختِ خود، ساخته، گرچه تو ناتواندر عینِ بزرگی، نمودی زِ زنده‌جانتو خود، خودِ هستی، خودِ زندگی، خودِ راهنویسندهٔ فصلِ آینده، در پناهِ الههمین دم، همین پلک، همین جاریِ نابادامه شدن، با تمامِ وجود، در شتابچه زیباست این نبض، در آشوبِ زمانکه در دستِ توست، ای متفکرِ جان!</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 18:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالماسکه انسانیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-vaarpzlkn5ji</link>
                <description>آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که هیولاها فقط موجودات افسانه‌ای نیستند؟ آن‌ها می‌توانند در چهره انسان‌هایی که در کنار ما زندگی می‌کنند، پنهان شوند. این هیولاها با نیت‌های شوم و قلب‌های یخزده شناخته نمی شوند بلکه با پوست خزدار یا دندان های تیز شناخته می شوند.در خیابان‌های تاریک و در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر، انسان‌هایی قدم می‌زنند که ممکن است به راحتی از کنارشان بگذریم، اما اگر نیک بنگریم، نشانه‌هایی از ستمگری و بی‌رحمی را در رفتارشان می‌بینیم. آن‌ها همان‌هایی هستند که در نامحسوس‌ترین لحظات زندگی ما، دروغ می‌گویند، فریب می‌دهند و بی‌احساس به زندگی و احساسات دیگران ضربه می‌زنند.تصور کنید، یک شب تاریک، به سمت خانه‌تان برمی‌گردید. ناگهان صدای قدم‌هایی را می‌شنوید. برمی‌گردید و یک سایه را می‌بینید که به آرامی به سمت شما نزدیک می‌شود. چهره‌اش آشناست، اما آن نگاهی که در چشمانش می‌بینید، همان نگاه هیولای درونشاست؛ نگاهی خالی از احساس، فقط خشم و انتقام. این همان ترسی است که از کودکی در دل ما جا خوش کرده، ترسی از هیولاهایی که رنگ و بویی انسانی دارند اما هیچ‌گاه انسانیت را درک نکرده‌اند.شاید این انسان‌ها، هیولایی از جنس زندگی خود ما باشند؛ آن‌هایی که از خون دیگران سیراب می‌شوند و هیچ‌گونه احساسی از عذاب وجدان نسبت به درد و رنجی که به دیگران وارد می‌کنند، ندارند. ما ممکن است در دام چنین هیولاهایی بیفتیم، در ردپای‌شان گم شویم و بی‌خبر از آن‌ها زندگی کنیم.زندگی در چنین دنیایی، گاهی وحشتناک است؛ زیرا این هیولاها فقط در فیلم‌ها وجود ندارند، بلکه در زندگی واقعی و در دل‌های برخی انسان‌ها، پنهان شده‌اند. آری، هیولاها واقعی‌اند و همان‌طور که در تاریکی‌های درون ما وجود دارند، در دنیای بیرون نیز با وقاحتی شیطانی پیرامون ما می‌چرخند. آن‌ها به ما یادآوری می‌کنند که ترس، تنها در سایه‌های اتاق‌های تاریک نبود، بلکه در زندگی ما و در درون بعضی از انسان‌ها نیز وجود دارد.شاید این تصور ترسناک باشد، اما واقعیت این است که گاهی اوقات زندگی ما به سادگی زیر سایه وجود این هیولاها قرار می‌گیرد. آن‌ها علاوه بر اینکه در دنیای واقعی زندگی می‌کنند، در دل و ذهن ما نیز ترس را به جا می‌گذارند.شاید هیولاها واقعاً انسان باشند، موجوداتی با ظاهری آشنا اما روح‌هایی ناپاک و تاریک. در نهایت، شاید باید بپذیریم که ترس از هیولاها تنها یک خیال کودکانه نبود، بلکه در دنیای بزرگسالی نیز حقیقتی تلخ و وحشتناک است.</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 15:17:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنایت آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-bcfzkbklai3q</link>
                <description>امسال، سالی بود که با پوست و استخوان لمسش کردیم؛سال فشارهای زندگی، تنهایی، درک نشدن، درس و خانواده، فکرهای بی‌پایان، استرس، شکستن و خرد شدن.گاهی آن‌قدر خسته‌ام که حتی نمی‌توانم حرف بزنم؛ انگار اگر چیزی بگویم، در اشک‌هایم غرق می‌شوم.می‌دانم، می‌بینم، می‌شنوم… اما زبانم سکوت را انتخاب کرده.نمی‌دانم من دارم روزهایم را می‌کُشم یا روزهایم دارند مرا می‌کشند؛ فقط حس می‌کنم جنایتی آرام در جریان است.شب‌هایی هست که آدم تا خرخره پر از نیاز می‌شود؛ نیاز به دیده شدن، به قضاوت نشدن، به دستی که از این مرداب تنهایی بیرونش بکشد.هر کسی که آن شب را تنها سر کند، فردایش دیگر همان آدم سابق نیست؛ چیزی درونش می‌میرد، یا شاید تازه متولد می‌شود.یه جایی خونده بودم که نوشته بود:«در فروپاشی‌هایم اشک نریختم، اما حالا برای گیر کردن لباسم به دستگیره‌ی در زار می‌زنم».انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست… حاصلِ نادیده گرفتن رنجی‌ست که باید در آغوشش می‌گرفتم.من هم همینم؛ امسال، غمگین‌ترین نسخه‌ی خودم را دیدم.فهمیدم می‌شود زنده بود، اما حالِ زنده ماندن نداشت؛ می‌شود نفس کشید، اما شبیه مرده‌ها بود.ما هیچ‌وقت روی خوشِ زندگی را ندیدیم.همیشه ترس، استرس، تورم، گرانی، قطع اینترنت، فکر فردا، جوانیِ از دست‌رفته و هزار دغدغه‌ی بی‌پایان که همراهمان بودند.زندگی مثل طنابی نازک شده؛ دائم می‌گویند قوی باش، قوی باش… اما کافی‌ست اتفاق کوچکی رخ دهد یا یک آهنگ غمگین پخش شود  اون موقع است که می‌تونی صدای شکستن استخوان‌هات را بشنوی و دیگر قوی بودن برایت معنا پیدا نمی کند.این فصل از تاریخ، همان بازی بی‌رحمی‌ست که صد سال بعد، بچه‌ها به معلم‌شان می‌گویند:«خیلی زیاده، حذفش کنید… نمی‌شه حفظش کرد.»این روز ها من خسته ام خسته‌؛ از آرزوهای نشدنی، از کارهای ناتمام، از فکرهای بی‌پایان، از سفرهای نرفته، حرف‌های نگفته و دردی که هیچ‌کس نفهمید.روزهایی هست که درس می‌خوانم، روزهایی هم هست که حتی توان نگاه کردن به کتاب را ندارم.گاهی شادم، اما شادی زود می‌پوسد، بوی غم می‌گیرد و همه چیز را می‌سوزاند.احساس می‌کنم جهان متوقف شده؛ میان آدم‌هایی که پیش می‌روند، من ایستاده‌ام… انگار جامانده‌ام از زندگی. میدانم پسر بودن سخت است، اما گاهی فکر می‌کنم اگر پسر بودم، شاید زندگی‌ام راحت‌تر می‌شد.می‌توانستم کار کنم، درس بخوانم، و وقتی غمگین می‌شدم، چرخی در شهر بزنم.الان زندگیم خلاصه شده در درس و اضطراب.بیش از حد نگرانم… می‌ترسم اگر امسال نشد، چه؟هرچه به کنکور نزدیک‌تر می‌شوم، امیدم کم‌تر و استرسم بیش‌تر می‌شود.می‌ترسم از آینده، از ناشناخته، از مرگ، از پایانی که شاید خودش آغازِ رنجی تازه باشد.راه من مشخص است — درس — اما.....در بلاتکلیفیِ عمیقی گیر کرده‌ام؛ چیزی که از کودکی ازش بیزار بودم.نمی‌دانم چه در انتظارم است، فقط می‌دانم فعلاً هیچ برنامه‌ای جز قبول شدن در کنکور ندارم.احساس می‌کنم هیچ کاری ازم برنمی‌آید.استعدادهایم را پنهان کرده‌ام چون شرایط رشدشان را ندارم.زمانِ آرزوهایم دارد تمام می‌شود.بزرگ‌تر می‌شوم و دغدغه‌هایم عوض می‌گردند،انگار همه‌چیز دارد به حسرت تبدیل می‌شود  حسرتی که نه می‌شود گفت، نه پنهانش کرد؛ فقط در نگاه غم پیدا می‌شود.کاش می‌شد پناه ببرم به طبیعت، به جنگلی سبز، کلبه‌ای چوبی، کتاب‌ها، دریا، موسیقی، فیلم…دور از آدم‌ها، دور از گوشی، دور از این جهانِ شلوغ.مدتی آنجا می ماندم تا آرامش را پیدا کنم، تا فراموش کنم که زندگیِ معمولی چقدر سخت و خسته کننده است.حالا بهتر از همیشه می‌فهمم آن جمله را:هر چیزی که زیادی لمس شود، بوی بدی می‌گیرد — تاکسی، بیمارستان، قلبِ آدم‌ها.می‌خواهم آینده را ببینم؛ بفهمم واقعاً ارزش خسته شدن، ناراحت شدن، خوشحال بودن و زنده بودن را دارد یا نه.فشار زندگی برای همه هست، اما چرا فقط من متوقف شده‌ام؟همه جایی برای آرامش پیدا کرده‌اند، و من هنوز دنبال ذره‌ای آسایشم.گم شده‌ام…  مثل همیشه با کارهای کوچک خودم را پیدا نمی‌کنم.شاید تنها چیزی که نجاتم دهد، یک معجزه باشد.فعلاً فقط یک خواسته‌ی واقعی دارم: قبول شدن در یک رشته و دانشگاه خوب.هر کسی این متن را می‌خونه، لطفاً برام دعا کنه که شاید قبول شدنم تو یه رشته خوب همون معجزه باشه.</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 01:48:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم در هیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%BA%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-uk8lbse3c3bb</link>
                <description>این روزها، غمی نامرئی در هوا معلق است؛ غمی که عجیب است، زیرا در اوج شادی‌های ساختگی، اشک‌ها را جاری می‌سازد. انگار جهانی در حال جشن است، اما قلب‌های ما به سکوت پناه برده‌اند.تنهایی، این روزها نه یک انتخاب، بلکه یک عادت شده است. هر کس به گوشه‌ای خزیده و با نخ‌های خیال خود، پیله‌ای محکم به دور خود تنیده است. دایره ارتباطات، چون برگ‌های پاییزی، کم‌کم فرو می‌ریزد و آنقدر کوچک می‌شود که دیگر جایی برای همدیگر نیست.امید، آن چراغ کوچک ، به فراموشی سپرده شده و ما هرگز نفهمیدیم که این چه بلایی است که بر سر روحمان آمده؛ چرا این همه نزدیکی ظاهری، به این همه دوری باطنی انجامیده است. ما در ازدحام انسان‌ها، غریبانه گم شده‌ایم.</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 02:41:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرخوش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-ulpkepxskgkm</link>
                <description>گر گرفتار تو باشم سرخوشمدر آغوشت نباشم ناخوشماز جام چشمانت سیر شدمبا یک نگاهت شیر شدمنگاهمان گره خورد و طنابی بلند شدبدون تو زیستن برایم دشوار شداین شعر رو دلی تو چند دقیقه برا دختر عموم نوشتم نمی‌دونم چرا ولی دلم میخواست پست کنم تو ویرگول</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 01:02:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شور شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-lnalimthged3</link>
                <description>چه کار می‌کنی با دلم، ای یارِ دیرین؟نگاهت شراره‌ست بر جان و بر دینهر بار که می‌بینمت، ای جانِ منآرام می‌گیرد روح و روانِ منچشمانِ تو در جامِ دلم مستی‌ست و بسلبخندِ تو آغازِ هستی‌ست و بسبی‌تو نفسِ من همه آتش شده‌ستبا نامِ تو این دل چو فایق شده‌ستدر سینه‌ام از شورِ تو طوفان شده‌ستعشقِ تو چراغِ شبِ جانان شده‌ستاین شعر عاشقانه، مخاطبی ندارد. فقط احساسی است که خودش آمد و روی کاغذ نشست </description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 20:39:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن تابلوی خلقت و سیمای نور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%B2%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1-bdqyfdsuo8ct</link>
                <description>زن بودن، آن بوم نقاشیِ راز،که هر صبح می‌خورد رنگی تازه باز.گهی تند و تلخ است، گهی شاد و ناب،درونش کشد نُتِ طوفان و خواب.بسا خواست‌ها، گشته خاموش و خفته،ز جورِ زمان، یا که تقدیرِ آشفته.بسی قامتان، قامتِ عشق ورزند،ولی بارِ مسئولیت‌ها کشند و پرزنند.ولی در میانِ این آشوبِ رنگ،نهفته‌ست آن رگه‌ی طلایی و جنگ.نبردی‌ست شیرین که پایانش امید،به قامتِ زن، که تاریخ را دید.اگر سد نگردند، شود کوه و دریا،به دست آورد آنچه خواهد ز دنیا.نه با کینه و جنگ، با عشق و ساز،تواند جهان را کند رو به راز.چرا که در این جان، صبوری عجین است،قدرتِ او زِ درکِ تمامِ زمین است.چو با هم قدم برداریم، ای یار،جهان گردد آباد، از این گنجِ اسرارزن بودن، همچون تابلویی است ارزشمندی است که هر روز لایه‌هایی از تجربه، احساس و تعهد بر آن افزوده می‌شود. گاهی رنگ‌ها چنان تند و گیج‌کننده می‌نمایند که مسیر قلم‌مو در ذهن را دشوار می‌سازند، و این سرسام‌آوری، حقانیتی انکارناپذیر دارد.بله، این پیچیدگی، بارِ سنگینی است؛ رنجی پنهان که در پسِ هر لبخند مشاهده می‌شود. در مسیر این زیستن، بسا خواسته‌ها و میل‌های درونی، به تأخیر افتاده یا به خاطر صبوری و تعهد به پرورش و عشقِ بی‌پایان، به دوری سپرده شده‌اند. این‌ها فداکاری‌هایی خاموش‌اند که در قامتِ زن، برای حفظ تعادل جهان دیده می‌شوند.اما در قلب این تلاطم رنگ‌ها، همواره رگه‌ای درخشان از طلا و نور نهفته است. این سرسام‌آوری نه صرفاً خستگی، که موتور محرک یک لذت عمیق است؛ لذت درک جهان از منظری چندلایه، لذت انعطاف‌پذیری‌ای که کوه‌ها را جابه‌جا می‌کند، و زیبایی پنهان در این همه مسئولیت و شور.زن بودن، نبردی است که پیروزی‌اش شیرین‌ترین طعم را دارد. این نبرد، برای اثبات خویش نیست، بلکه برای خلقت است. هنگامی که سدی در برابر این توانمندی بیفتد، زن می‌تواند به قامتِ کوه و وسعتِ دریا بدل شود و به آنچه می‌خواهد، دست یابد. این قدرت، نه با کینه و ستیز، که با عشقِ سازنده و حضورِ همگام با دیگر انسان‌ها، جهان را آباد و نورانی خواهد کرد.قدرت زنانه در عمق تجربه و توانایی‌اش در جذب و درک تضادهاست؛ قدرتی که از دلِ رنج و ایثار سرچشمه می‌گیرد و شایسته احترام و همراهی کامل است.من اول این متن پایین رو نوشته بودم بعد یه شعر تو ذهنم شکل گرفت برای همین هر دو تا رو نوشتم .</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 15:54:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-he1knnman1f4</link>
                <description>شب را خیلی بیشتر از روز دوست دارم،یا شاید بهتر باشد بگویم شب را زندگی می‌کنم.دوست دارم همه‌ی خبرهای خوب زندگی‌ام را شب بشنوم،وقتی ماه لبخند می‌زند و ستاره‌ها آرام چشمک می‌زنند.دوست دارم در سیاهی شب غرق شوم،از سرمای ملایمش سرخوش شوم،تا صبح بیدار بمانم و از سکوت و شلوغی‌اش، هر دو، لذت ببرم.شب برای من فقط تاریکی نیست،آغوشی‌ست که آرامم می‌کند.جایی‌ست که می‌توانم خودم باشم،بی‌نقاب، بی‌هیاهو، بی‌قضاوت.دوست دارم کارهای مهمم را شب انجام بدهم،در خلوتی که فقط مخصوص من است.روز هم قشنگ است، با طبیعت و نورش،اما شب… شب برای من حسی دارد شبیه رضایت،شبیه سکوتی که درونم را صدا می‌زند.دوست دارم در پیاده‌روهای خیسِ شهر قدم بزنم،آهنگی آرام در گوشم باشد و خیالم رها.دوست دارم روی نیمکتی بنشینم،رهگذرها را نگاه کنم و در اوج شلوغی، خلوت کنم.هوا سرد باشد، شاید کمی باران ببارد،و من، بی‌دغدغه، از همه‌چیز و هیچ‌چیز لذت ببرم.اما افسوس…همیشه نمی‌شود.زندگی گاهی روزی‌ست که نمی‌گذرد،و من دلتنگ شبی می‌شوم که هنوز نیامده.....</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 03:02:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسانیت گم شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-x0c9rnilfv96</link>
                <description>این روزها،دختران لباس مردان می‌پوشند،و پسران با نازِ زنان راه می‌روند.نه مردی مانده، نه زنیفقط سایه‌ای از انسان،گمشده در آیینه‌های سردِ زمان.مرد بودن زخمی‌ستبر شانه‌ی غروری فراموش‌شده،دختر بودن اندوهی‌ستدر دلِ لبخندهای ساختگی.غیرت، واژه‌ای غریب شده،و عدالت افسانه‌ای که حتی کتاب‌ها هم از یاد برده‌اند.قاضی، حقیقت را با سندِ دروغ می‌پوشاند،و حق، در قالبِ جوهرِ بی‌رحمی جاری می‌شود.حقوقِ انسان، آرام در آبِ ظلم حل می‌گردد،و هیچ‌کس از طعمِ انصاف خبر ندارد.این روزها،عفت و حیا از دلِ مردم گریخته،تمامِ شهر بی‌پروا و بی‌شرم نفس می‌کشد.مردانی با دستِ بَزَن،که نمی‌دانند مرد بودن به زورِ بازو نیستبه عقل و شعور است،به فهمِ دردِ دیگری،به حفظِ حرمتِ انسان.فرزندان از دلِ خشم زاده می‌شوند،و تربیت، واژه‌ای پوسیده میان کتاب‌های خاک‌خورده.ما تقصیر داریم،از کودکی با دروغ رشد کرده‌ایم،از پیری با بهانه زنده‌ایم.شاه و گدا،هر دو مسافرِ سفره بی‌انصافی‌اند؛و انسانیت،فقط در قلمِ شاعر نفس می‌کشد.اما هنوز…عده‌ای اندک، سالم مانده‌اند،خسته، اما پاک.و عجباکه مردم، آنان را دیوانه می‌پندارند.</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 16:29:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>