<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های HananehAkbri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_16378881</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:12:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4058093/avatar/95UdK6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>HananehAkbri</title>
            <link>https://virgool.io/@m_16378881</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بالماسکه انسانیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-vaarpzlkn5ji</link>
                <description>آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که هیولاها فقط موجودات افسانه‌ای نیستند؟ آن‌ها می‌توانند در چهره انسان‌هایی که در کنار ما زندگی می‌کنند، پنهان شوند. این هیولاها با نیت‌های شوم و قلب‌های یخزده شناخته نمی شوند بلکه با پوست خزدار یا دندان های تیز شناخته می شوند.در خیابان‌های تاریک و در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر، انسان‌هایی قدم می‌زنند که ممکن است به راحتی از کنارشان بگذریم، اما اگر نیک بنگریم، نشانه‌هایی از ستمگری و بی‌رحمی را در رفتارشان می‌بینیم. آن‌ها همان‌هایی هستند که در نامحسوس‌ترین لحظات زندگی ما، دروغ می‌گویند، فریب می‌دهند و بی‌احساس به زندگی و احساسات دیگران ضربه می‌زنند.تصور کنید، یک شب تاریک، به سمت خانه‌تان برمی‌گردید. ناگهان صدای قدم‌هایی را می‌شنوید. برمی‌گردید و یک سایه را می‌بینید که به آرامی به سمت شما نزدیک می‌شود. چهره‌اش آشناست، اما آن نگاهی که در چشمانش می‌بینید، همان نگاه هیولای درونشاست؛ نگاهی خالی از احساس، فقط خشم و انتقام. این همان ترسی است که از کودکی در دل ما جا خوش کرده، ترسی از هیولاهایی که رنگ و بویی انسانی دارند اما هیچ‌گاه انسانیت را درک نکرده‌اند.شاید این انسان‌ها، هیولایی از جنس زندگی خود ما باشند؛ آن‌هایی که از خون دیگران سیراب می‌شوند و هیچ‌گونه احساسی از عذاب وجدان نسبت به درد و رنجی که به دیگران وارد می‌کنند، ندارند. ما ممکن است در دام چنین هیولاهایی بیفتیم، در ردپای‌شان گم شویم و بی‌خبر از آن‌ها زندگی کنیم.زندگی در چنین دنیایی، گاهی وحشتناک است؛ زیرا این هیولاها فقط در فیلم‌ها وجود ندارند، بلکه در زندگی واقعی و در دل‌های برخی انسان‌ها، پنهان شده‌اند. آری، هیولاها واقعی‌اند و همان‌طور که در تاریکی‌های درون ما وجود دارند، در دنیای بیرون نیز با وقاحتی شیطانی پیرامون ما می‌چرخند. آن‌ها به ما یادآوری می‌کنند که ترس، تنها در سایه‌های اتاق‌های تاریک نبود، بلکه در زندگی ما و در درون بعضی از انسان‌ها نیز وجود دارد.شاید این تصور ترسناک باشد، اما واقعیت این است که گاهی اوقات زندگی ما به سادگی زیر سایه وجود این هیولاها قرار می‌گیرد. آن‌ها علاوه بر اینکه در دنیای واقعی زندگی می‌کنند، در دل و ذهن ما نیز ترس را به جا می‌گذارند.شاید هیولاها واقعاً انسان باشند، موجوداتی با ظاهری آشنا اما روح‌هایی ناپاک و تاریک. در نهایت، شاید باید بپذیریم که ترس از هیولاها تنها یک خیال کودکانه نبود، بلکه در دنیای بزرگسالی نیز حقیقتی تلخ و وحشتناک است.</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 15:17:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنایت آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-bcfzkbklai3q</link>
                <description>امسال، سالی بود که با پوست و استخوان لمسش کردیم؛سال فشارهای زندگی، تنهایی، درک نشدن، درس و خانواده، فکرهای بی‌پایان، استرس، شکستن و خرد شدن.گاهی آن‌قدر خسته‌ام که حتی نمی‌توانم حرف بزنم؛ انگار اگر چیزی بگویم، در اشک‌هایم غرق می‌شوم.می‌دانم، می‌بینم، می‌شنوم… اما زبانم سکوت را انتخاب کرده.نمی‌دانم من دارم روزهایم را می‌کُشم یا روزهایم دارند مرا می‌کشند؛ فقط حس می‌کنم جنایتی آرام در جریان است.شب‌هایی هست که آدم تا خرخره پر از نیاز می‌شود؛ نیاز به دیده شدن، به قضاوت نشدن، به دستی که از این مرداب تنهایی بیرونش بکشد.هر کسی که آن شب را تنها سر کند، فردایش دیگر همان آدم سابق نیست؛ چیزی درونش می‌میرد، یا شاید تازه متولد می‌شود.یه جایی خونده بودم که نوشته بود:«در فروپاشی‌هایم اشک نریختم، اما حالا برای گیر کردن لباسم به دستگیره‌ی در زار می‌زنم».انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست… حاصلِ نادیده گرفتن رنجی‌ست که باید در آغوشش می‌گرفتم.من هم همینم؛ امسال، غمگین‌ترین نسخه‌ی خودم را دیدم.فهمیدم می‌شود زنده بود، اما حالِ زنده ماندن نداشت؛ می‌شود نفس کشید، اما شبیه مرده‌ها بود.ما هیچ‌وقت روی خوشِ زندگی را ندیدیم.همیشه ترس، استرس، تورم، گرانی، قطع اینترنت، فکر فردا، جوانیِ از دست‌رفته و هزار دغدغه‌ی بی‌پایان که همراهمان بودند.زندگی مثل طنابی نازک شده؛ دائم می‌گویند قوی باش، قوی باش… اما کافی‌ست اتفاق کوچکی رخ دهد یا یک آهنگ غمگین پخش شود  اون موقع است که می‌تونی صدای شکستن استخوان‌هات را بشنوی و دیگر قوی بودن برایت معنا پیدا نمی کند.این فصل از تاریخ، همان بازی بی‌رحمی‌ست که صد سال بعد، بچه‌ها به معلم‌شان می‌گویند:«خیلی زیاده، حذفش کنید… نمی‌شه حفظش کرد.»این روز ها من خسته ام خسته‌؛ از آرزوهای نشدنی، از کارهای ناتمام، از فکرهای بی‌پایان، از سفرهای نرفته، حرف‌های نگفته و دردی که هیچ‌کس نفهمید.روزهایی هست که درس می‌خوانم، روزهایی هم هست که حتی توان نگاه کردن به کتاب را ندارم.گاهی شادم، اما شادی زود می‌پوسد، بوی غم می‌گیرد و همه چیز را می‌سوزاند.احساس می‌کنم جهان متوقف شده؛ میان آدم‌هایی که پیش می‌روند، من ایستاده‌ام… انگار جامانده‌ام از زندگی. میدانم پسر بودن سخت است، اما گاهی فکر می‌کنم اگر پسر بودم، شاید زندگی‌ام راحت‌تر می‌شد.می‌توانستم کار کنم، درس بخوانم، و وقتی غمگین می‌شدم، چرخی در شهر بزنم.الان زندگیم خلاصه شده در درس و اضطراب.بیش از حد نگرانم… می‌ترسم اگر امسال نشد، چه؟هرچه به کنکور نزدیک‌تر می‌شوم، امیدم کم‌تر و استرسم بیش‌تر می‌شود.می‌ترسم از آینده، از ناشناخته، از مرگ، از پایانی که شاید خودش آغازِ رنجی تازه باشد.راه من مشخص است — درس — اما.....در بلاتکلیفیِ عمیقی گیر کرده‌ام؛ چیزی که از کودکی ازش بیزار بودم.نمی‌دانم چه در انتظارم است، فقط می‌دانم فعلاً هیچ برنامه‌ای جز قبول شدن در کنکور ندارم.احساس می‌کنم هیچ کاری ازم برنمی‌آید.استعدادهایم را پنهان کرده‌ام چون شرایط رشدشان را ندارم.زمانِ آرزوهایم دارد تمام می‌شود.بزرگ‌تر می‌شوم و دغدغه‌هایم عوض می‌گردند،انگار همه‌چیز دارد به حسرت تبدیل می‌شود  حسرتی که نه می‌شود گفت، نه پنهانش کرد؛ فقط در نگاه غم پیدا می‌شود.کاش می‌شد پناه ببرم به طبیعت، به جنگلی سبز، کلبه‌ای چوبی، کتاب‌ها، دریا، موسیقی، فیلم…دور از آدم‌ها، دور از گوشی، دور از این جهانِ شلوغ.مدتی آنجا می ماندم تا آرامش را پیدا کنم، تا فراموش کنم که زندگیِ معمولی چقدر سخت و خسته کننده است.حالا بهتر از همیشه می‌فهمم آن جمله را:هر چیزی که زیادی لمس شود، بوی بدی می‌گیرد — تاکسی، بیمارستان، قلبِ آدم‌ها.می‌خواهم آینده را ببینم؛ بفهمم واقعاً ارزش خسته شدن، ناراحت شدن، خوشحال بودن و زنده بودن را دارد یا نه.فشار زندگی برای همه هست، اما چرا فقط من متوقف شده‌ام؟همه جایی برای آرامش پیدا کرده‌اند، و من هنوز دنبال ذره‌ای آسایشم.گم شده‌ام…  مثل همیشه با کارهای کوچک خودم را پیدا نمی‌کنم.شاید تنها چیزی که نجاتم دهد، یک معجزه باشد.فعلاً فقط یک خواسته‌ی واقعی دارم: قبول شدن در یک رشته و دانشگاه خوب.هر کسی این متن را می‌خونه، لطفاً برام دعا کنه که شاید قبول شدنم تو یه رشته خوب همون معجزه باشه.</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 01:48:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم در هیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%BA%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-uk8lbse3c3bb</link>
                <description>این روزها، غمی نامرئی در هوا معلق است؛ غمی که عجیب است، زیرا در اوج شادی‌های ساختگی، اشک‌ها را جاری می‌سازد. انگار جهانی در حال جشن است، اما قلب‌های ما به سکوت پناه برده‌اند.تنهایی، این روزها نه یک انتخاب، بلکه یک عادت شده است. هر کس به گوشه‌ای خزیده و با نخ‌های خیال خود، پیله‌ای محکم به دور خود تنیده است. دایره ارتباطات، چون برگ‌های پاییزی، کم‌کم فرو می‌ریزد و آنقدر کوچک می‌شود که دیگر جایی برای همدیگر نیست.امید، آن چراغ کوچک ، به فراموشی سپرده شده و ما هرگز نفهمیدیم که این چه بلایی است که بر سر روحمان آمده؛ چرا این همه نزدیکی ظاهری، به این همه دوری باطنی انجامیده است. ما در ازدحام انسان‌ها، غریبانه گم شده‌ایم.</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 02:41:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرخوش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4-ulpkepxskgkm</link>
                <description>گر گرفتار تو باشم سرخوشمدر آغوشت نباشم ناخوشماز جام چشمانت سیر شدمبا یک نگاهت شیر شدمنگاهمان گره خورد و طنابی بلند شدبدون تو زیستن برایم دشوار شداین شعر رو دلی تو چند دقیقه برا دختر عموم نوشتم نمی‌دونم چرا ولی دلم میخواست پست کنم تو ویرگول</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 01:02:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شور شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-lnalimthged3</link>
                <description>چه کار می‌کنی با دلم، ای یارِ دیرین؟نگاهت شراره‌ست بر جان و بر دینهر بار که می‌بینمت، ای جانِ منآرام می‌گیرد روح و روانِ منچشمانِ تو در جامِ دلم مستی‌ست و بسلبخندِ تو آغازِ هستی‌ست و بسبی‌تو نفسِ من همه آتش شده‌ستبا نامِ تو این دل چو فایق شده‌ستدر سینه‌ام از شورِ تو طوفان شده‌ستعشقِ تو چراغِ شبِ جانان شده‌ستاین شعر عاشقانه، مخاطبی ندارد. فقط احساسی است که خودش آمد و روی کاغذ نشست </description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 20:39:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن تابلوی خلقت و سیمای نور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%B2%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1-bdqyfdsuo8ct</link>
                <description>زن بودن، آن بوم نقاشیِ راز،که هر صبح می‌خورد رنگی تازه باز.گهی تند و تلخ است، گهی شاد و ناب،درونش کشد نُتِ طوفان و خواب.بسا خواست‌ها، گشته خاموش و خفته،ز جورِ زمان، یا که تقدیرِ آشفته.بسی قامتان، قامتِ عشق ورزند،ولی بارِ مسئولیت‌ها کشند و پرزنند.ولی در میانِ این آشوبِ رنگ،نهفته‌ست آن رگه‌ی طلایی و جنگ.نبردی‌ست شیرین که پایانش امید،به قامتِ زن، که تاریخ را دید.اگر سد نگردند، شود کوه و دریا،به دست آورد آنچه خواهد ز دنیا.نه با کینه و جنگ، با عشق و ساز،تواند جهان را کند رو به راز.چرا که در این جان، صبوری عجین است،قدرتِ او زِ درکِ تمامِ زمین است.چو با هم قدم برداریم، ای یار،جهان گردد آباد، از این گنجِ اسرارزن بودن، همچون تابلویی است ارزشمندی است که هر روز لایه‌هایی از تجربه، احساس و تعهد بر آن افزوده می‌شود. گاهی رنگ‌ها چنان تند و گیج‌کننده می‌نمایند که مسیر قلم‌مو در ذهن را دشوار می‌سازند، و این سرسام‌آوری، حقانیتی انکارناپذیر دارد.بله، این پیچیدگی، بارِ سنگینی است؛ رنجی پنهان که در پسِ هر لبخند مشاهده می‌شود. در مسیر این زیستن، بسا خواسته‌ها و میل‌های درونی، به تأخیر افتاده یا به خاطر صبوری و تعهد به پرورش و عشقِ بی‌پایان، به دوری سپرده شده‌اند. این‌ها فداکاری‌هایی خاموش‌اند که در قامتِ زن، برای حفظ تعادل جهان دیده می‌شوند.اما در قلب این تلاطم رنگ‌ها، همواره رگه‌ای درخشان از طلا و نور نهفته است. این سرسام‌آوری نه صرفاً خستگی، که موتور محرک یک لذت عمیق است؛ لذت درک جهان از منظری چندلایه، لذت انعطاف‌پذیری‌ای که کوه‌ها را جابه‌جا می‌کند، و زیبایی پنهان در این همه مسئولیت و شور.زن بودن، نبردی است که پیروزی‌اش شیرین‌ترین طعم را دارد. این نبرد، برای اثبات خویش نیست، بلکه برای خلقت است. هنگامی که سدی در برابر این توانمندی بیفتد، زن می‌تواند به قامتِ کوه و وسعتِ دریا بدل شود و به آنچه می‌خواهد، دست یابد. این قدرت، نه با کینه و ستیز، که با عشقِ سازنده و حضورِ همگام با دیگر انسان‌ها، جهان را آباد و نورانی خواهد کرد.قدرت زنانه در عمق تجربه و توانایی‌اش در جذب و درک تضادهاست؛ قدرتی که از دلِ رنج و ایثار سرچشمه می‌گیرد و شایسته احترام و همراهی کامل است.من اول این متن پایین رو نوشته بودم بعد یه شعر تو ذهنم شکل گرفت برای همین هر دو تا رو نوشتم .</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 15:54:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-he1knnman1f4</link>
                <description>شب را خیلی بیشتر از روز دوست دارم،یا شاید بهتر باشد بگویم شب را زندگی می‌کنم.دوست دارم همه‌ی خبرهای خوب زندگی‌ام را شب بشنوم،وقتی ماه لبخند می‌زند و ستاره‌ها آرام چشمک می‌زنند.دوست دارم در سیاهی شب غرق شوم،از سرمای ملایمش سرخوش شوم،تا صبح بیدار بمانم و از سکوت و شلوغی‌اش، هر دو، لذت ببرم.شب برای من فقط تاریکی نیست،آغوشی‌ست که آرامم می‌کند.جایی‌ست که می‌توانم خودم باشم،بی‌نقاب، بی‌هیاهو، بی‌قضاوت.دوست دارم کارهای مهمم را شب انجام بدهم،در خلوتی که فقط مخصوص من است.روز هم قشنگ است، با طبیعت و نورش،اما شب… شب برای من حسی دارد شبیه رضایت،شبیه سکوتی که درونم را صدا می‌زند.دوست دارم در پیاده‌روهای خیسِ شهر قدم بزنم،آهنگی آرام در گوشم باشد و خیالم رها.دوست دارم روی نیمکتی بنشینم،رهگذرها را نگاه کنم و در اوج شلوغی، خلوت کنم.هوا سرد باشد، شاید کمی باران ببارد،و من، بی‌دغدغه، از همه‌چیز و هیچ‌چیز لذت ببرم.اما افسوس…همیشه نمی‌شود.زندگی گاهی روزی‌ست که نمی‌گذرد،و من دلتنگ شبی می‌شوم که هنوز نیامده.....</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 03:02:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسانیت گم شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-x0c9rnilfv96</link>
                <description>این روزها،دختران لباس مردان می‌پوشند،و پسران با نازِ زنان راه می‌روند.نه مردی مانده، نه زنیفقط سایه‌ای از انسان،گمشده در آیینه‌های سردِ زمان.مرد بودن زخمی‌ستبر شانه‌ی غروری فراموش‌شده،دختر بودن اندوهی‌ستدر دلِ لبخندهای ساختگی.غیرت، واژه‌ای غریب شده،و عدالت افسانه‌ای که حتی کتاب‌ها هم از یاد برده‌اند.قاضی، حقیقت را با سندِ دروغ می‌پوشاند،و حق، در قالبِ جوهرِ بی‌رحمی جاری می‌شود.حقوقِ انسان، آرام در آبِ ظلم حل می‌گردد،و هیچ‌کس از طعمِ انصاف خبر ندارد.این روزها،عفت و حیا از دلِ مردم گریخته،تمامِ شهر بی‌پروا و بی‌شرم نفس می‌کشد.مردانی با دستِ بَزَن،که نمی‌دانند مرد بودن به زورِ بازو نیستبه عقل و شعور است،به فهمِ دردِ دیگری،به حفظِ حرمتِ انسان.فرزندان از دلِ خشم زاده می‌شوند،و تربیت، واژه‌ای پوسیده میان کتاب‌های خاک‌خورده.ما تقصیر داریم،از کودکی با دروغ رشد کرده‌ایم،از پیری با بهانه زنده‌ایم.شاه و گدا،هر دو مسافرِ سفره بی‌انصافی‌اند؛و انسانیت،فقط در قلمِ شاعر نفس می‌کشد.اما هنوز…عده‌ای اندک، سالم مانده‌اند،خسته، اما پاک.و عجباکه مردم، آنان را دیوانه می‌پندارند.</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 16:29:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروغ بی رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-ighzihdpcuzg</link>
                <description>تو جان بی کرانی،در قفس تنسکوت محضِ من،بِشکن به یک فنشبیه آذرخشی رها شو از کیشه امتمام کن این قیام را در رگ و ریشه‌امتو روح نارسایی در این خَندق زارفروغی ناتمام در این پرده تارشدی جان جانان،تمامم شو تا شوم آرامبیا که از نفس تو بپیچم تنگکه عالم و آدم شود تمام و بی‌رنگحنانه اکبری</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 17:39:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل روح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%AD-prmhmv3xmhfa</link>
                <description>کاش نگران همه نبودم کاش به همه چیز اهمیت نمی‌دادم اما من به همه چیز خیلی اهمیت میدم کلمات ،دوروبریام ،کارهایی که انجام میدم ،یا کارایی که دیگران انجام میدن،آینده ،گذشته ،همه چیزای کوچیک ذهنمو به هم می‌ریزه.تو این دنیا کلمات نوری هستن که عشق رو زنده میکنن و در مقابل کلمات می تونن قاتل روح باشن؛و همینطور کارهایی که انجام میدیم میتونن احیا دهنده روح باشن یا یه زخم عمیق که حتی اگه از گذشته های دور باشه قابل فراموش شدن نیست و تو تار و پود وجودمون نقش گرفته و با قلابی محکم به هم بافته شده.نمیگم فکر و ذکرمون و صرف آدما نکنیم اما من انگار بیش از حد نگرانم بیش از حد برای کسایی که نمی‌شناسم غمگینم و بیش از این حد دوست دارم یاری رسان مردم باشم و بیش از حد نگرانم که باعث رنج کسی نشم .اینجوری بودنو دوست دارم چون بهم حس زنده بودن و زندگی کردن میده اما گاهی واقعا خستم می‌کنه. اینکه سعی کنی کسی رو اذیت نکنی جزو وظایف هر انسانیه و معتقدم انسانیت بالا ترین دیدنیه که یه انسان می‌تونه داشته باشه.پس انسان باشیم چون این جهان با انسانیت زنده است نفس می‌کشه .🌱</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 01:25:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغبان هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-odso04zpha9u</link>
                <description>تو هستی تکیه‌گاه شکستم ،من همان فرزند شرمسارت هستم.تو هستی سایه آرام این دلتو هستی کوه استوار هر درد.تو هستی باغبانی از خدایم،تو آن نوری که تاریکی برد از نگاهم.جهانم را تو زیبا کردی،مرا از مهر خود سیراب کردی.تو آن رنجی در راه شکوفاییتو آن لبخند شیرینی در سختیتو جان بخشیدی و من سرشار هستم.کاش برسد روزی که بگویم:مادر من، جبران تمام دردهایت هستم</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 18:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهاوند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-ts7lsdv3fllc</link>
                <description>سایه‌ی سنگینِ صبر و استقامت،در دفتر روزهای سخت، هستی چون نهاوند.در خلوتت، جهانِ آرامِ تو، پیداتر است،چون عمقِ ریشه‌هایت، جاودان و پایداری.گاهی گمان کنم که از این خستگی بیزاری،ولی می‌دانم که عشقِ تو، هرگز نمی‌شود تکراری.این تندیِ من، طلبِ مهرِ پنهانِ توست،ولی بدان که حضورت در این دنیا، برایم بهترین یاری است.روز پدر بر همه پدران سرزمینم مبارکنوشتم ❤️</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 17:16:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی از جنس زندگی کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-jgzgs1ddbjta</link>
                <description>در خاکی زندگی می‌کنیم که تاریخش پر از نبوغ است،اما روزهایش پر از خستگی. از کودکی یادمان دادند امید داشته باشیم،علم بیاموزیم و آینده بسازیم. ما ساختیم،فهمیدیم و کلیدها را پیدا کردیم اما درها را دیگران قفل کردند.چه بسا مهندسانی که برای رویاهای دیگران طراحی کردند و پزشکانی که در صف مهاجرتی ایستادند و شاعرانی که با واژه‌هایشان مرزها را رد کردند. ما قلم در دست داریم ولی به فراموشی سپرده شدیم.آمارها نویدآور هوش و ذکاوتمان است و خیابان‌هایمان پر از کسانی که یاد گرفتند با نبوغ خود فقط زندگی کنند نه رشد البته زندگی که چه عرض کنم زنده ماندن واژه بهتری است.ما منبع غنی داریم! نه تنها نفت و گاز،منبعی از مغزهایی که جهان را فهمیدند اما در جهان خودشان جا نشدند.جوان‌های این روزهای ایران،می‌دانند دنیا کجاست ؛اما نمی‌دانند خودشان کجای دنیا ایستاده اند. می‌دانند باید رفت اما  نه دل رفتن دارند و نه شرایط رفتن و شاید نمی دانند از کجا،به کجا باید رفت!هر بار که هواپیمایی بلند می‌شود فکری رویایی،امیدی از این خاک بلند می‌شود و زمین باز ساکت می‌ماند.همه تشنه زندگی کردند اما آب در این سرزمین همیشه پشت دیوارها بود .ما هنوز همین جا هستیم با ذهن‌هایی بیدار و دست‌هایی بسته اما اگر قرار باشد روزی این خاک بیدار شود،بی شک از نبوغ همین تشنه‌ها خواهد بود.هر صبح که از خواب برمی‌خیزیم نه امیدی در دل داریم و نه شوقی در چشمانمان در دل‌هایمان بذری داریم که محدود شده است این محدودیت‌ها اجازه شکوفایی را از او می‌گیرند.خیابان‌های ایرانمان پر از کسانی شده که لبخند می‌زنند اما نگاهشان حوصله روشنایی ندارد. خنده‌ها نصف و نیمه است و رویاها قسطی و اعتمادها کمیاب‌تر از کار.بسیاری از ما دیگر نای فکر کردن به قله نداریم و فقط زمین می‌خواهیم؛ زمینی صاف برای دویدن.نه ثروتمند شدن می‌خواهیم و نه رسیدن به کمال ما زندگی می‌خواهیم همراه زنده ماندن،نفس کشیدن می‌خواهیم در هوایی که پر از آرامش است.با وجود این‌ها زمینمان پر از انسان‌هایست که یاد گرفتند با وجود ناامیدی امید را پنهان نکنند و تلاش کنند برای فردای بهتر تی اگر بی‌ثمر باشد.</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 15:22:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه سار قفس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D9%81%D8%B3-fylzkktc6yie</link>
                <description>ای بار هستی، آیا به رفتن می‌پرد؟یا این تَنِ خسته در خاکِ خویش می‌مَرد؟از عالمی که سایه وار بر من گذر کرده،دلم هوای فرار، از این قفس کردهمن زندگانی نکردم که زنده بودنم دروغ،تمام شود پرواز ،گشته چون باری ز دوشآن قامتی که باید، در خودم نیافتم،آرزوهایی که عشقشان را به باد دادم و نیافتم.ولی چه کنم با این ره ناگزیر پایان؟که میل مرگ می‌آید ،چون تشنه به بارانباید که زیست ،باید که رها شد از این بند،ای کاش زندگی بود ،این مرگ بی سر و دست جهان قفسی شده و من در قفس خویش، نمی‌دانم که کیِ از این قیل و قال بگریزم .شاید که رفتن، مرهمی بر زخم‌ها ننهد،ولی این دل هوای بی‌بازگشت کوچ را دارد.به زنده بودنم نام خود ننهادم،مام نقشه‌هایم را به باد دادم .نه آن لباس رویا بر تنم نشست ،نه آن کمال خواستم ام،من آرزو می‌خواهم، زیستن می‌خواهمنه این سکوت سرد و این رخوتِ سنگینگاهی چنان از این مدار می‌بُرم ،که مُردن تنها راه یافتن خویشتن است و بس</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 14:46:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت گاراژ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%98-cvgoixclzysc</link>
                <description>امروز صبح، نوری طلایی از پنجره‌ی گاراژ به داخل خزید و بر کاپوت خاک‌گرفتۀ من افتاد. این نور، مانند قلم‌مویی جادویی، بر سطح مات و غبارآلود من کشیده شد و سایه‌های سنگینِ گذر زمان را اندکی پس زد. من همان پیکان طوسی‌ام؛ میراثی از دوران‌های رفته، شاهدی خاموش بر رقص زندگی در اطرافم. گاراژ، اکنون سرد و آرام، پناه‌گاه من است؛ جایی که بوی تند روغن سوخته و لاستیک‌های فرسوده، ترکیبی نوستالژیک و غلیظ ایجاد کرده‌اند. من دیگر آن ماشین سرزنده و پرشور نیستم که با بوق‌های شادی، چون رخش در عروسی‌ها بتازد، و نه آن که با شتاب بی‌وقفه در جاده‌های خاکی، خانواده‌ای را به شمال برساند. امروز، من شیئی ثابت‌ام؛ ماشینی که مدت‌هاست عطر تازۀ آسفالت و شور حرکت در شاهراه‌ها را فراموش کرده و تنها خاطرات روزهای خوش در سیمای فلزیم حک شده است.این سند، سرگذشت من است؛ نه به زبان حرکت و سرعت، بلکه به زبان سکون و تأمل. هر خراش، هر نقطۀ زنگ‌زدگی، داستانی ناگفته دارد که باید از عمق فولادم بیرون کشیده شود. رانندگی، تنها آغازِ رفتن نیست؛ گاهی بازگشتن است؛ بازگشتن به همان خاطراتی که بوی تابستانی بهاری و عطر بنزینِ سال‌های دور را می‌داد. آن زمان که موتور چهار سیلندر من با نظمی تقریباً مکانیکی، نبض زندگی را در کالبد آهنی‌ام به جریان می‌انداخت. آن دوران، دورانِ اعتماد مطلق به مهندسی ساده و کارآمد بود؛ روزهایی که هر قطعه‌ام با هدفی مشخص و دوامی طولانی طراحی شده بود.به یاد می‌آورم آن روزها را که صندلی‌های چرمی مصنوعی‌ام، هنوز انعطاف جوانی داشتند و بوی نویی از آن‌ها به مشام می‌رسید؛ بویی که ترکیب تلخ و شیرین پلاستیک جدید و چسب را می‌داد. صدای استارت سرد صبحگاهی، غرشی بود که نوید یک روز پرماجرا را می‌داد؛ صدایی که همیشه با کمی کج‌خلقی آغاز می‌شد اما به سرعت به زمزمه‌ای مطمئن بدل می‌گشت. گیربکس چهار دنده‌ام، با هر تعویض دنده، یک قفل را در زنجیر زمان باز می‌کرد و راننده با مهارت، دور موتور را تنظیم می‌نمود.در دنده چهار، هنگامی که عقربۀ سرعت‌سنج به نزدیکی مرز ۱۱۰ کیلومتر بر ساعت می‌رسید، پسرکِ صندلی عقب، با چهره‌ای مصمم، تکالیف پیک نوروزی‌اش را حل می‌کرد. او از دفترچه‌ای که برگ‌هایش از فرط استفاده ساییده شده بود، با دقت کپی می‌کرد. گاهی برای تمرکز بیشتر، سرش را به شیشۀ کنار می‌چسباند و بخار نفسش برای لحظه‌ای سطح شیشه را مات می‌کرد. این لحظات، محاسبات ساده‌ای نبودند؛ این‌ها معادلات زندگی بودند که در فضای کوچک کابین من حل می‌شدند؛ لحظاتی که آینده‌ی آن کودک در همین سفرها شکل می‌گرفت.اکنون، من یادگار پدر مرحومش هستم و صاحبم، همان پسرک، برخلاف من که پیر و فرتوت شده‌ام، جوانی رعناست. او دیگر آن کودک دفتر به دست نیست؛ قد کشیده، شانه‌هایش پهن شده و ریش جوانی بر صورتش نشسته است. او بزرگ شده، اما مرا فراموش نکرده است.او آرام به سمتم می‌آید. صدای قدم‌هایش روی بتن گاراژ، آهسته و با وقار است. دست لطیفش را بر سقف فلزی می‌کشد؛ لمسی که ترکیبی از احترام و اندوه است. این لمس، با لرزش‌های ناشی از حرکت ناگهانی دست انسان تفاوت دارد؛ این یک تأمل فیزیکی است؛ یک ادای دین به فلزی که گذشته‌ی آن‌ها را حمل کرده است. انگشتانش بر لکۀ نازک قرمزی بوسه می‌زند؛ آن قرمزی، یادگار تولد دوباره است؛ یادگار آن تصادف دردناک اما شیرین. این لکه، نه صرفاً یک رنگ‌پریدگی، بلکه یک امضای تاریخی بر کالبد من است.آن شب، شب تغییر شکل من بود. شبِ تبدیل شدن از یک وسیله نقلیه به یک سپر انسانی. پدرش از خستگی مفرط در مسیر بیمارستان پشت فرمان خوابش برد و من، با تمام وجودم سپر شدم تا گزندی به آنان نرسد. به یاد می‌آورم که صدای خرد شدن فلز را در گوش‌های بی‌جانم شنیدم؛ این صدا، زوال موادی بود که برای محافظت ساخته شده بودند. خم شدن ستون‌ها، چین خوردن گلگیرها، و پارگی در ناحیه موتور، همگی بهای حفظ سه جان بود. این‌ها یک خاطره نیستند، بلکه جوهری از وجود من هستند. هر خراش روی بدنه، هر زنگ‌زدگی ریز در گوشۀ گلگیر، نشان‌دهنده یک محافظت موفق است. من ماشینی نیستم که منتظر تعمیر یا اوراق شدن باشد؛ من یک تندیس از فداکاری هستم، حکاکی شده در فلز کهنه و خاک گرفته، زیر نور محتاطانه خورشید گاراژ. و در سکوت، من همچنان رانندگی می‌کنم؛ رانندگی در مسیر خاطراتی که هرگز کهنه نخواهند شد و هرگز از حرکت بازنخواهند ایستاد.#دنده عقب اتو</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 21:08:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرمانروای دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-gfa8ektpiuse</link>
                <description>باد میان موهایش رژه می‌رفت و دلم را به یغما می‌برد،چشمانش مرا به دورترین مرزهای دریا می‌برد.او ناخدای من بود و من، آن ساحلی که از خود تهی می‌شد،به هر گامی که برمی‌داشت، مرا تا بی‌نهایتِ عشق می‌برد.کنار موج، ایستاده، تنش در هاله‌ای از نور خورشیدِ غروب،آمد و با یک تبسم ساده ، قلبِ طوفانی‌ام را آرام ببرد.موهایِ گندمگونش، پرچم‌هایِ پیروزیست در دستِ رژهٔ باد،که هر پیچ و تابش، خبر از تسلیمِ این صیّاد به آن صیدِ زیبا می‌برد.لب‌هایش حدیثِ ناگفته‌ای داشت از رازِ کف‌هایِ سفید،و دریا با تمامِ شورش، پیامِ خاموشِ نگاهش را به هر ماهی می‌برد.    این عکسو خودم گرفتم دو روز پیش رفته بودم مسافرت این شعر اونجا به ذهنم رسید تو یاداشت گوشیم نوشته بودنش متاسفانه دفترم رو جا گذاشته بودم</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 23:21:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سودای عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%B3%D9%88%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-rd3hlqj9brer</link>
                <description>نبردِ عشقِ ما در تأخیرِ تو، کابوسی شد که می‌گذشت،آن سودایِ پُرشورت در حسرتِ دیدار، از هر گذر بر باد می‌گشت.چون دیر آمدی، آرامشم شد غارت، در این سیاهیِ بی‌گمان،امان از آن لبخندِ دل فریبت، که عهد و پیمانِ ما را به سختی می‌شکند.باد میان موهایت، همچون سپاهی غافل، از دیده برفت و دور شد،جای انگشتانم در آن زلفِ پُرچین به تاراج رفت، قلبم ز داغ آن حسرت، آهسته و بی‌صدا شدبعد از مدت ها خواستم بنویسم این شعر اومد به ذهنم تا حالا شعر ننوشتم امیدوارم که خوشتون بیاد </description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 23:45:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سماور نقره ای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-ywonfdvvbd7t</link>
                <description>انگار همین دیروز بود،سماور نقره ای رنگ مادربزرگم روشن بود و مامان بزرگم با لباس های گل گلی کنارش نشسته بود و داشت بافتنی می‌بافت و زیر لب مدام ذکر می‌گفت ؛سماور که به جوش می آمد مادربزرگم استکان آبی و زیبایش را برمی داشت و چای خوش رنگ و لعابی می‌ریخت و یکی را به من میداد و دیگری را جلوی خودش می گذاشت، از قندان شکلاتی بیرون می آورد و در دهان می گذاشت از همان شکلات های زنجبیلی که خوشمزه نبود و وقتی میخوردیش روی سطح زبان کمی احساس سوزش و تندی میداد ولی حسی داشت شبیه حس زنده بودن که نمیتوانستی از کنارش ساده بگذری و هر بار کنار چایی میخوردیش .ته حیاط یه باغ گیلاس بود پر از گیلاس های شیرین و خوشمزه که ما زیر درختا زیر انداز کوچکی می انداختیم و دور هم می‌نشستیم و میخندیم ،فارغ از هر فکر و خیالی .انگار که تو بهشت بودیم حس صمیمیت و آرامش که میداد چند ساعتی ما را از سختی زندگی نجات میداد و فراموش میکردیم فردایی هم وجود دارد .مادر بزرگم آدم صبور و مهربانی بود به تک تک جمله ها و حرفایی که از زبانمان می‌شنید گوش می‌سپرد و باهامون همراهی میکرد و گاهی دست هایش را روی شانه هایمان می‌گذاشت برای دلداری، دستان گرمش مانند شومینه ای بود برای فرار از سرمای دنیایمان ؛با لحن آروم و دلنشینش از قدیم ها می‌گفت از زمانی که دختر بچه ای بیش نبود دختر بچه ای که آرزوهای بزرگ داشت و به اجبار دست تقدیر برایش بیلی هدیه داد برای چال کردن آرزوهایش؛ اما مشکلات و سختی های زندگی نتوانست شاد زیستن و مهربانی را از او بگیرد ،مادر بزرگم آنقدر مهربان بود که برای حوض حیاطش دو تا ماهی می‌خرید تا همدمی داشته باشد برای بچه گربه های محل شیر می‌خرید و کنار باغچه ته مونده غذا را می‌ریخت تا پرنده ها گشنه نباشند .مادربزرگم شیرینی پختن و غذاهای امروزی بلد نبود اما به سبک خودش پذیرای میهمانانش بود همیشه وقتی به خانه اش می‌رفتیم برایمان سیب زمینی تنوری میپخت برایمان هندوانه قاچ میکرد و گل های آفتاب گردان باغچه اش را میکند تا ما از تخمه هایش بخوریم .همیشه غذای اضافه می‌گذاشت تا اگر کسی سرزده آمد شرمنده نشود؛ چون در خانه اش به روی همه باز بود و پذیرای کلی مهمان ،تنهایی را دوست نداشت هر روز با پیرزن های محل در خانه یکی جمع می‌شدند و حرف میزد و سبزی و عدس و این جور چیزا پاک میکردند.مادربزرگم هربار یک قصه جدید برایمان می‌گفت و در حین تعریف کردن موهایمان را می‌بافت و سر نوه های پسرش را می‌بوسید؛ به هر کداممان نوعی محبت میکرد و مهر و محبتش شامل حال همه ما بود و کوچیک و بزرگ فرقی نمی کرد گاهی قصه هایش قصه زندگی خودشان بود و گاهی از افسانه هایی می‌گفت که مادرش برایش تعریف میکرد. گویی داستان ها میراث بزرگی در خاندان ما محسوب میشوند و من هم از آن بی بهره نماندم و منم از داستان های که در خاطرم دارم برای نوه هام تعریف میکنم.یادمه مادربزرگم و پدربزرگم عاشقانه هم دیگر را میپرستیدند ،نه از این عشق های دوروزی بلکه از عشق های ژرف و عمیق هیچ وقت ندیدم با زبان تند و بی احترامی با هم حرف بزنند اونها حتی از نگاهشون عشق میبارید.وقتی بچه بودم خیلی شیطون بودم و هیچ کسی از دست شیطنت های من آسایش نداشت.یه روز پیله کرده بودم که داستان عاشق شدن پدر بزرگ و مادربزرگم رو بدانم که در آخر آنقدر پا پیچشان شدم که برایم تعریف کردند ؛پدر بزرگم می‌گفت« ،زری رو(مادربزرگم) کنار رودخونه دیدم یه قایق کاغذی دستش بود و می‌خواست اونو تو آب بندازه ،هربار زری می‌خندید چال گونه مشخص میشد ،زری رو روز اولی که دیدم موهای طلاییش یکم از زیر روسریش بیرون اومده بودو زیر نور خورشید میدرخشید وقتی نگاهش می‌کردم ناخودآگاه لبخند به لبام میومد ،از روزی که مادربزرگت رو دیدم دو هفته بعدش رفتنم خواستگاریش چون تو این دو هفته خواب و خوراک نداشتم و ناخودآگاه حتی موقع غذا خوردنم فکرم پیش زری بود».مادربزرگمم می‌گفت:« تا حالا بهرام ( بابابزرگم) رو از نزدیک ندیده بودم ولی اسمشو شنیده بودم چون پدر بزرگت اسم و رسم دار بود و پهلوان لایقی تو زور خونه و شهر محسوب می‌شد».یادمه گفتم چه جوری عاشق بابابزرگم شدی؟ گفت :«وقتی خانواده هامون گفتن برین حیاط دو دقیقه حرف بزنین حرفاش دلنشین بود و حس کردم باهاش زندگی خوبی خواهم داشت و همینطور هم شد . پدر بزرگت جوان رشیدی بود الآنم خوشگله هزار ماشالله ولی اون موقع ها قد و بالایی داشت و جوان رعنایی بود که همه دخترای محل برایش ضعف میکردن و من دلمو خیلی زود به بهرام باختم».عشقشون ساده و بی ریا بود و زندگی تجملاتی نداشتن ولی واقعی بودمثل عاشقانه های توی کتاب و قصه ها.داشتن پدر بزرگ و مادربزرگ یه نعمت بزرگه امیدوارم سایشون بالا سر بچه ها و نوه هاشون باشه و اگه به رحمت خدا رفتن زندگیشونو تو دنیای دیگه تو آسایش سپری کنن</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 01:35:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-w1aez4c3grav</link>
                <description>کاش همینقدر که وانمود میکردم بیخیالم بیخیال بودم اینکه بهش پشت کردم و رفتم دلیل بر دوست نداشتنش و دلیلی برای ندیدن روزهای بهتر باهاش نبود من مجبور بودم مجبور بودم که بیخیالش بشم ،شاید اگه بود میگفت خوب تونستم انجامش بدم ولی در واقعیت این شکلی نبود .می‌دونم تصمیمی که گرفتم درست بود ولی ،ای کاش که درست نبود .واقعیت اینه که من منتظر این بودم که کوچیک ترین و معمولی ترین اتفاق زندگیم رو بهش ربط بدم و ساعت ها بهش فکر کنم .الان که ندارمش دارم با خاطراتش سپری میکنم نمی‌دونستم که از دستش میدم.یادمه شب تولدم بند کرده بود بریم دربند آخ که چقدر خوش گذشت پوست دستمون از سرما ترک برداشته بود ولی می ارزید .مخصوصاً اون لبوی داغ چرخی های میدون یادمه برام یه شال سفید بافته بود تا به قول خودش ست کنیم هنوزم دارمش ،یادگاریشو دارم ولی خودشو نتونستم نگهدارم ،سخته اون قدر سخت که احساس میکنم زنده نیستم.یادمه بهم گفت میخواد برام سنگ تموم بذاره گفت که میخواد من خوشحال ترین مرد روی زمین باشم موفقم شد؛ من خوشحال ترین مرد روی زمین بودم ولی نتونستم بهش بگم یعنی واسه گفتنش دیر شده بود .الان که زمستون شده همه جا لبو میفروشن و من همش یاد قیافت میفتم و خندم میگیره ،وقتی لبو رو مالیده بودی رو پک و پورتیادمه برا خداحافظی تو کافه اون ور خیابون قرار داشتیم من یکم دیر کردم و تو زود تر رسیده بودی کاش قرار نمی‌ذاشتیم  شاید اگه دیر نمیکردم الان زنده بودی، پیشم بودی.وقتی رسیدم کف خیابون پر خون بود انگار بهم ندا دادن که تویی خدا خدا میکردم تو نباشی ولی،ولی اون تو بودی هیچی نمیفهمیدم الآنم یادم نیست؛ فقط یادمه بغل گرفته بودمت و گریه میکردم همه سعی میکردن جدامون کنن پیرمردا یه چیزایی بهم میگفتن اما من نمی شنیدم میخواستم ببرمت بیمارستان، داد میزدم آمبولانس خبر کنین اما هیچکس به حرفام گوش نمی‌داد .چقدر زجه زدم حتی فکرشم عذاب آوره  اون لحظه بدترین لحظه زندگیم بود ؛متوجه شده بودم که دیگه رفتی آخه ستاره من دستاش سرد شده بود ولی نمی‌تونستم باور کنم ، باورش سخت بود که همه چیزموو از دست بدم قبلاً با خودم میگفتم :«دنیا عالی نیست ولی اون قدرا هم بد نیست شاید تموم چیزی که میخوای رو نداشته باشی اما میتونی بخشیش رو مال خودت کنی» .من بخشی از جهان که تو بودی و مال خودم کردم ولی رفته رفته همه دنیام شدی و من ناگهان همه دنیام رو از دست دادم و فهمیدم این دنیا از اونی که فکر میکردمم بدتره. هیچ وقت فکرشو نمیکردم که قبل از وداعمون قبل از خداحافظی تو رو کفن پیچ کنن؛ولی فهمیدم همه چیز اونجوری که میخوای پیش نمیره.کاش می‌تونستم بهت بگم متاسفم ،متاسفم به خاطر همه چیز.نگار زیبا و بی همتایم ای قاصدک رویایم ای پرودگار جهانم ای کسی که وجودم به وجودش پیوند خورده برایت می‌نویسم . می نویسم از عاشقانه هایمان از غزل های بی گمانمان از نگاه های پنهانیمان از جوهر قلمی که همانند اشکانم می‌چکد بر روی خاطره هایمان می نویسم از خیالت از خیالی که هر شب در مویرگ هایم چون خون سرخ جریان دارند .نگارم تو زیبا بودی ،چشم هایم تو را زیبا دید .</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 14:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشه ای از زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16378881/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-soudvh9p2vdu</link>
                <description>تجربه های زندگی و خود زندگی گاهی خیلی سخت و طاقت فرساست گاهی زندگی اونقدر سخت میشه که دوست داری به یه گوشه دنج پناه ببری گاهی جایی خلوت و آرام را بر میگذینی گاهیی شلوغ و پر سر و صدا گاهی دوست داری کنار شیشه اتوبوس مچاله بشی و به دور دست ها نگاه کنی بدون مقصد بدون نگرانی بدون فکر و از سکوت شب لذت ببری و گاهی کنار جدول خیابان بنشینی و رهگذران را تماشا کنی بدون قضاوت شدن ؛وقتی زندگی برات سخت میشه یه جورایی انگار احساس پوچی داری احساس ترس و نگرانی داری به خاطراتی که آزارت میدن فکر می کنی گاهی چشمات خیس میشن از حضور پر رنگ یه خیال و گاه آهی پر از حسرت می‌کشی با یادآوری حماقت هات و گاه غمگینی به خاطر نداشته هات و گاه متنفری از وجود داشتنتگاهی خسته ای با تموم سلول های بدنت خسته ای تو بهترین سال های عمرت  با خودت فکر می‌کنی باید خیلی چیزا رو تجربه کنی به همه خواسته هات برسی بفهمی از دنیا چی میخوای هدفت چیه و چی میخوای اما هر بار به بمب بست میخوری و گاهی انقدر ناامیدی هیچی نمی‌خوای حوصله هیچکس و هیچ چیزی رو نداری حتی حوصله خودت رو ولی زندگی هر چقدر بد باشه باز دلیلی واسه زنده نگه داشتنت واسه خوشحال کردنت داره  بازم کلی زیبایی وجود داره واسه دیدنت بازم کلی صفحه خالی داره که تو باید بنویسیشون  یه روز همه چی فراموش میشه همه چی خوشحالی غم حس پوچی و حتی تو به یادشون نمیوفتیهمه میگن بچگی شیرینه چون گذشته ای وجود نداره چیزی واسه از دست دادن و حسی مثل ناراحتی، حماقت و بی ارزشی  تو گذشته ات نداری و نگران آینده ات نیستی تو فقط اینو بلدی که زندگی کنی پس الآنم همین کارو کن «زندگی »این سنگینی بار گذشته‌ و آیندست که زندگی‌ رو سخت می‌کنه نادر ابراهیمی میگه فراموشی را بستاییم.یاد، انسان را بیمار می‌ کند...و در نهایت آرامش سهم کسانی نیست که دور از طوفان‌ها زندگی میکنند، بلکه سهم کسانی‌ست که در کنار طوفان‌ها آرام زندگی میکنند!</description>
                <category>HananehAkbri</category>
                <author>HananehAkbri</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 01:20:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>