<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Stel(^_^)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_16506450</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:22:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4851712/avatar/a2lysY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Stel(^_^)</title>
            <link>https://virgool.io/@m_16506450</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پارت دوم نصف شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16506450/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D8%B4%D8%A8-gztfpygdcrug</link>
                <description>من مامان بابامو خیلی دوست دارم اونام منو خیلی دوست دارنمن مامان بابامو خیلی دوست دارم اونام منو خیلی دوست دارنمامان و بابام بخاطر ظاهر فرشته مانندی که برام درست کردن نمیزارن زیاد برم بیرون تا بادم میاد از  دختر بگیره تا خانم و اقا و پسر تا منو می‌بینند دیگه ول کنم نیستند.خب معرفی رو تموم کنیم بریم سراغ ادامه داستانمون‌ .از فکر در اومدم به جلو نگاه کردم دیدم مهدی خوابیده ، ابوذر داشت با احتیاط از جاده رد میشد نه با سرعت زیاد نه با سرعت کم ،هادی و یاسین ام سرشون تو گوشیشون بود و داشتن هر جکی که داشتن رو برای هم تعریف میکردن ،مهرداد ام داشت روی هر منظره ای که بیرون میدید رو نقاشی میکرد میدونستم نقاشیش خیلی خوبه ، چون ، تا حالا صد باری ازم نقاشی کشیده بودخلاصه خودمو یه جوری سرگرم کردم با گوشیم تا برسیم جایی که مهدی میگفت .نمیدونم چطور شد که خوابم برد وقتی از خواب پریدم دیدم آره یاسین و مهرداد و هادی ام خوابیدن مهدی داشت با ابوذر حرف می‌زد یواش یواش و هوا ام تاریک شده بود تعداد نور های اطراف به اندازه تعداد انگشت دست بود.با دیدن درخت های زیادی تعجب کردم و با صدای بلند گفتم: مهدی اینجا کجاس ما رو اوردی؟مهدی با لبخند گفت : بجه ها رو بیدار کن میگم بهتونبا چنان سرعتی همه رو بیدار کردم که خودمم تعجب کردم من که انقدر سریع نمی تونستم مامان بابا رو بیدار کنم حالا اینا جه سریع بیدار شدنوقتی همه از ماشین پیاده شدن مهدی با صدای بلندی گفت: بچه ها  من و ابوذر تصمیم گرفتیم که اولین مسافرت پسرونه مون سوپرایز باشه و برای اولین جایی که انتخاب کردیم.فکر کردیم خوب میشه اگه تو خود همین تهران خودمون باشه پس در آخر اومدیم شمالی ترین بخش تهران یعنی به روستای عمان آباد(این رمان ساخته ذهن خود نویسنده است پس معلومه که شهر ها و روستا ام ساخته ذهن خودشه) همه با هم گفتیم :چی من: عمان آباد،  مهدی تو که میدونی مامان اینا گفتن ما نباید به این روستا بیایم. اینجا خطرناکه خطرناک اصلا مفهوم کلمه خطر رو نمیدونی؟داشتم با عصبانیت میگفتم که مهدی پرید وسط حرفم: میدونی که مامانت چون این روستا بجای پسر زیاد دختر دار میشن گفته نیاین وگرنه که خطر کجا بود.کمی هنگ کردم ویندوزم بالا اومد گفتم: برای تو که خطر نداره برای من خطر ناکه چون دخترا زیاد دور من میپلکن مهدی با خنده حرص دراری گفت: بابا تو که میتونی کلاه بزاری و ماسک بزنی مثل سلبریتی های کره مگه نه؟برای اینکه دیگه با اعصابش بازی نکنم خفه خون گرفتم و با خودم گفتم:خب راست میگه دیگه بدبخت اومدیم خوش بگذرونیم نه که با اعصاب هم بازی کنیم.با بدبختی ماسک سیاه رنگی که برام خریده بودن رو زدم و کلاه ام پوشیدم یه سویشرت نازک سیاه رنگم پوشیدم و از ماشین پیاده شدمبه دور برم نگاهی کردم ما توی یه وحیاط بزرگ بودیم میشه گفت نه اونقدر بزرگ ولی بزرگ داخل حیاط پر از درخت های میوه بود دور تا دور حیاط رو دیوار بود و در ورودی آهنی بود و بزرگ خونه آخر حیاط بود میشه گفت نصف حیاط درخت میوه بود نصف دیگش خونه بود.واردوارد ویلا(♡ خونه) شدم یه ساختمون ۳ طبقه بود طبقه اول ،سالن و آشپزخونه و سالن غذاخوری بودطبقه دوم ،۴ تا اتاق خواب با حمام و دشویی که هر اتاق داشت بزرگ بود و خوبطبقه سوم ،دوتا اتاق به همون اندازه اتاق های پایین با حمام و دشویی و کتابخونه و اتاق سرگرمی : اتاقی که وسایل سرگرمی مثل تلویزیون ، وسایل بازی مثل منچ و ... و پیانو و.. هستشقرار شد که من و مهرداد بریم طبقه سوم و مهدی و هادی و ياسين و ابوذر برن طبقه دومبرای غذا ام قرار شد هر روز دونفر دونفر غذا رو درست کنیم روز اول من و مهی روز دوم مهدی و هدی روز سوم یاسی و اَبیبعد نیم ساعت که وسایلمون رو مرتب کردیم تو کمد رفتیم توی سالن جمع شدیم و گرد هم نشستیممهدی گفت برای امروز چون همه خسته ایم غذا سفارش میده یاسین پرسید: مگه تو روستا ام رستوران هست؟بجای مهدی ابوذر گفت: آره دم راه دیدم یه رستوران اول روستا و یکی دیگه آخر روستا هست هادی پرسید: کدوم به ما نزدیک تره حالامهدی گفت: اونی که آخر روستاست نزدیک تره تا اینجا ده دقیقه با ماشین راه هستمهدی پرسید: چی میخورین؟مهرداد زودتر از همه گفت: برنج با مرغ بعدی یاسین گفت: چلو کباب با برنج بعدیهادی  : برنج با کوبیده و جوجهبعدی ابوذر : من فسنجون میخوامبعدی:منمنم مثل هادی کوبیده و جوجهمهدی ام فسنجون بعد گفت نوشیدنی چی میخمن مامان بابامو خیلی دوست دارم اونام منو خیلی دوست دارنمامان و بابام بخاطر ظاهر فرشته مانندی که برام درست کردن نمیزارن زیاد برم بیرون تا بادم میاد از  دختر بگیره تا خانم و اقا و پسر تا منو می‌بینند دیگه ول کنم نیستند.خب معرفی رو تموم کنیم بریم سراغ ادامه داستانمون‌ .از فکر در اومدم به جلو نگاه کردم دیدم مهدی خوابیده ، ابوذر داشت با احتیاط از جاده رد میشد نه با سرعت زیاد نه با سرعت کم ،هادی و یاسین ام سرشون تو گوشیشون بود و داشتن هر جکی که داشتن رو برای هم تعریف میکردن ،مهرداد ام داشت روی هر منظره ای که بیرون میدید رو نقاشی میکرد میدونستم نقاشیش خیلی خوبه ، چون ، تا حالا صد باری ازم نقاشی کشیده بودخلاصه خودمو یه جوری سرگرم کردم با گوشیم تا برسیم جایی که مهدی میگفت .نمیدونم چطور شد که خوابم برد وقتی از خواب پریدم دیدم آره یاسین و مهرداد و هادی ام خوابیدن مهدی داشت با ابوذر حرف می‌زد یواش یواش و هوا ام تاریک شده بود تعداد نور های اطراف به اندازه تعداد انگشت دست بود.با دیدن درخت های زیادی تعجب کردم و با صدای بلند گفتم: مهدی اینجا کجاس ما رو اوردی؟مهدی با لبخند گفت : بجه ها رو بیدار کن میگم بهتونبا چنان سرعتی همه رو بیدار کردم که خودمم تعجب کردم من که انقدر سریع نمی تونستم مامان بابا رو بیدار کنم حالا اینا جه سریع بیدار شدنوقتی همه از ماشین پیاده شدن مهدی با صدای بلندی گفت: بچه ها  من و ابوذر تصمیم گرفتیم که اولین مسافرت پسرونه مون سوپرایز باشه و برای اولین جایی که انتخاب کردیم.فکر کردیم خوب میشه اگه تو خود همین تهران خودمون باشه پس در آخر اومدیم شمالی ترین بخش تهران یعنی به روستای عمان آباد(این رمان ساخته ذهن خود نویسنده است پس معلومه که شهر ها و روستا ام ساخته ذهن خودشه) همه با هم گفتیم :چی من: عمان آباد،  مهدی تو که میدونی مامان اینا گفتن ما نباید به این روستا بیایم. اینجا خطرناکه خطرناک اصلا مفهوم کلمه خطر رو نمیدونی؟داشتم با عصبانیت میگفتم که مهدی پرید وسط حرفم: میدونی که مامانت چون این روستا بجای پسر زیاد دختر دار میشن گفته نیاین وگرنه که خطر کجا بود.کمی هنگ کردم ویندوزم بالا اومد گفتم: برای تو که خطر نداره برای من خطر ناکه چون دخترا زیاد دور من میپلکن مهدی با خنده حرص دراری گفت: بابا تو که میتونی کلاه بزاری و ماسک بزنی مثل سلبریتی های کره مگه نه؟برای اینکه دیگه با اعصابش بازی نکنم خفه خون گرفتم و با خودم گفتم:خب راست میگه دیگه بدبخت اومدیم خوش بگذرونیم نه که با اعصاب هم بازی کنیم.با بدبختی ماسک سیاه رنگی که برام خریده بودن رو زدم و کلاه ام پوشیدم یه سویشرت نازک سیاه رنگم پوشیدم و از ماشین پیاده شدمبه دور برم نگاهی کردم ما توی یه وحیاط بزرگ بودیم میشه گفت نه اونقدر بزرگ ولی بزرگ داخل حیاط پر از درخت های میوه بود دور تا دور حیاط رو دیوار بود و در ورودی آهنی بود و بزرگ خونه آخر حیاط بود میشه گفت نصف حیاط درخت میوه بود نصف دیگش خونه بود.واردوارد ویلا(♡ خونه) شدم یه ساختمون ۳ طبقه بود طبقه اول ،سالن و آشپزخونه و سالن غذاخوری بودطبقه دوم ،۴ تا اتاق خواب با حمام و دشویی که هر اتاق داشت بزرگ بود و خوبطبقه سوم ،دوتا اتاق به همون اندازه اتاق های پایین با حمام و دشویی و کتابخونه و اتاق سرگرمی : اتاقی که وسایل سرگرمی مثل تلویزیون ، وسایل بازی مثل منچ و ... و پیانو و.. هستشقرار شد که من و مهرداد بریم طبقه سوم و مهدی و هادی و ياسين و ابوذر برن طبقه دومبرای غذا ام قرار شد هر روز دونفر دونفر غذا رو درست کنیم روز اول من و مهی روز دوم مهدی و هدی روز سوم یاسی و اَبیبعد نیم ساعت که وسایلمون رو مرتب کردیم تو کمد رفتیم توی سالن جمع شدیم و گرد هم نشستیممهدی گفت برای امروز چون همه خسته ایم غذا سفارش میده یاسین پرسید: مگه تو روستا ام رستوران هست؟بجای مهدی ابوذر گفت: آره دم راه دیدم یه رستوران اول روستا و یکی دیگه آخر روستا هست هادی پرسید: کدوم به ما نزدیک تره حالامهدی گفت: اونی که آخر روستاست نزدیک تره تا اینجا ده دقیقه با ماشین راه هستمهدی پرسید: چی میخورین؟مهرداد زودتر از همه گفت: برنج با مرغ بعدی یاسین گفت: چلو کباب با برنج بعدیهادی  : برنج با کوبیده و جوجهبعدی ابوذر : من فسنجون میخوامبعدی:منمنم مثل هادی کوبیده و جوجهمهدی ام فسنجون بعد گفت نوشیدنی چی میخواین؟۱. نوشابه   ۲. دوغ  ۳. آب میوهمنم گفت نوشابه همه با نوشابه به توافق رسیدنواین؟۱. نوشابه   ۲. دوغ  ۳. آب میوهمنم گفت نوشابه همه با نوشابه به توافق رسیدن</description>
                <category>Stel(^_^)</category>
                <author>Stel(^_^)</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:10:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت سوم نصف شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16506450/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D8%B4%D8%A8-etlofqhsmt5v</link>
                <description>زنگ زد به رستوران &lt;&lt;ماهان&gt;&gt; همون رستوران که اخر روستا نزدیک خونه هست.بعد سفارش گفت تا نیم ساعت دیگه میرسه دستمون پرسیدم: تا این نیم ساعت چیکار کنیم بچه هایاسین  گفت:  پسر خاله فکر کنم باید بریم جرعت حقیقت بازی کنیم من: فکر خوبیه بزار بپرسیم بچه ها ام موافقن یا نهمن: بچه ها شما ام میاین جرعت حقیقت ؟مهرداد : بهتر از هیچیه‌مهدی: آرههادی: اوکیابوذر:  باشه یاسین:  منم که پیشنهاد دادم حتما هستم......به یاسین گفتم: تو که پیشنهاد دادی خب برو بطری رو هم بیار دیگهیاسین با شوخی گفت: عه عه عه خودت بودی پیشنهاد دادی چیکار کنیم بعد من برم بیارمبعد گفت: باشه رفت تو آشپزخونه و ۵ دقیقه ای اومد بیرون و گفت بچه ها بشینید پایین رو مبل که نمیشههمه پایین مبل رو فرش کنار هم نشستیم دونفرمون میز رو کنار گذاشت و جای میز بطری رو گذاشت یاسین گفت : خودم شروع میکنم یه باشه گفتیم و دون بطری رو چرخوند؟بطری افتاد به مهدی و یاسین پرسید با خنده: چند تا دوست دختر داشتی؟ مهدی با چشمایی ریز شده ای گفت: تو چیکار به دوست دخترای من داری ؟همه با خنده این دو تا رو نگاه میکردیم که ابوذر گفت: میگی یا بگم؟مهدی با ترس مثلا الکی گفت: وای ننه ترسیدم میگم بابا  ، ام حدود  ۳۰ تا ۳۵ تا اینامن و مهرداد و هادی و ياسين پشمامون ریختمن که کلا سینگل به گور مهرداد ام مثل من ابوذر حداقل ۱۰ تا داشته هادی و یاسین ۱ دونه داشتن تا الان کلا از دنیا برای یک لحظه قطع امید کردم یعنیهیچی دیگه کلا بحث رو عوض کردیم من اینبار بطری رو چرخوندم که رسید به هادی  چشمامو ریز کردم و پرسیدم : جرعت یا حقیقت هادی ام با چشمایی ریز جواب داد: جرعت با خنده ای شیطانی گفتم : ساعت ۱۲ شب باید ۱ ساعت توی حیاط توی تاریکی بمونی تک و تنها باشه ؟هادی ام گفت: باشه گوشیمو از روی مبل کنارم برداشتم و ساعت و دیدم ساعت ۸:۲۳ دقیقه بود خواستم گوشیمو برگردونم رو مبل بزارم که صدای زنگ در اومد مهدی پاشد رفت دم در با ابوذر و با پلاستیک هایی پر از غذا برگشتنتا موقع ای که غذامون تموم بشه سر هر چیز الکی بحث میکردیم و نوشابه هامون آخرش تموم شد چون روی لباس ها و موهای همدیگه انداخته بودیمبا خنده خونه رو تمیز کردیم و مرتب اخرشم قرار شد هرکی زودتر حموم کنه و مرت بشه بیاد بیرون دویدیم طبقه بالا و ده دقیقه نشده اومدم پایین و نشستم رو مبل حوله رو دور گردنم گذاشتم و چشمامو بستم و سرمو روی مبل ول کردمداشت خوابم می‌برد که یکی محکم پرید توی بغلم با ترس چشمامو باز کردم دیدم یه گربه نازه نارنجی سفیده با چشمایی آبی فیروزه ای خیلی ناز بود تازه کوچیکم بود با خنده نازش کردم و گفتم: پیشی کوچولو ترسو ندی  منو که آخی چه نازی تو با هیجان نازی نازی ش کردم که دیدم دوتا گاو رم کرده دارن میان پایین ریدم اون دوتا گاو یکی مهرداد و اون یکی یاسین خل و چله مسابقه گذاشتن انگار تا اومدن نزدیک تر متوجه من شدن و گفتن : عه تو که زودتر اومدی پایین با خنده پیشی روب بغل کردم و رفتم سمت شون و گفتم ببینید چه نازه آدم میخواد بخورتش انگار مگه نه اونام از گلبه‌ کوچولو تعریف کردن و گربه رو نازش کردنبا خنده رو به نازی گفتم : نازی زشته فقط بغل من باشی بغل بقیه ام برو باهاشون خو بگیر بچه های خوبین باشه سرشو ناز کردم و در اتاق خودمو باز کردم و رفتم تو چراق اتاق رو روشن گذاشته بودم اونو خاموش کردم و چراغ خوابمو که کم نور بود روشن کردم و با نازی روی تخت دراز کشیدم و تا سه نشده خوابم برد</description>
                <category>Stel(^_^)</category>
                <author>Stel(^_^)</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:01:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت چهارم نصف شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16506450/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D8%B4%D8%A8-fmpi3ivpa88r</link>
                <description>مهرداد بالای سرم وایساد و بیدارم کرد رفتم توی سرویس و صورتمو شستم و اومدم بیرون و به مهرداد گفتم بریم رفتیم بیرون و تا برسیم حیاط صحبت کردیم دیدم باقی بچه ها دم در وایسادن پرسیدم ساعت چنده گفت ۵ دقیقه مونده به ۱۲هادی با چشمایی خوابالو گفت : برم ؟با خنده گفتم : برو دیگه گفت کجا بشینم حالا گفتم : ...دور حیاط رو یه نگاه کردیم و بعد گفتم اون درخت بزرگه هست درخت سیب انگار برو اونجا تا ساعت ۱ اون رفت همونجا نشست و خواب رفت ما اومدیم توی خونه رو مبل نشستیم پرسیدم : چیکارا کردین من خوابیدم ابوذر گفت: هیچی گوشی دیدیم من دوست دخترم نژلا پیام داده بود داشتم با اون پیامک بازی می‌کردم بقیه رو نمی دونم گفتم: خب ، اوم بریم فیلم ترسناک بزاریم من میگم فیلم ؛ ستاره مرگ رو ببینیم خیلی باحاله تیتراژ رو دیدم مهدی گفت : منم دیدم میخواستم بگم فردا یا پس فردا ببینیم که خودت گفتی یاسین:  آره بزارین مهرداد: یه وقت رو شلواراتون جیش نکنید کوچولو هاابوذر:  تو مواظب خودت باش که جیش نکنی بقیه رو بزار کنارکلکل ابو و مهی داشت زیاد میشد که گفتم: با خفه سرم رفت بزارین فیلم بزاریم دیگه خوبی دیگه این خونه این بود که تلویزیون بزرگی داشت و روی دیوار بود خونه نوساز بود و مال بابای مهدی و هادی بودفیلم و از گوشی خود مهدی گذاشتیم فیلم واقعا ترسناکی بود در مورد یه گروه پسر و دختر که توی یه کارخونه میرن  اونجا کلی آدم عجیب و غریب با ماسک هستن که میگن توی یه بازی به اسم فریب بازی کنید توی اون بازی نباید راستشو به کسی بگید و باید همو فریب بدیدهمون اول بازی دونفر شون میمیره و همشون و ترس برمیداره در ادامه ویدئو یه پسر حواسش پرت میشه و راهش از دوستاش جدا میشه و در آخرم اون پسره که جدا شده زنده میمونه و فرار میکنه و اون دونفر دیگه از دوستاش به دست آدم های ماسک دار به بیرهمانه ترین شکل میمیرن و یکی از اون دوستای دیگش که دختر بوده بیهوش میشه و اونا از اون به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده میکنن پیوند عضو روباه با بدن انسان تا سوسک و ... وقتی فیلم تموم شد از ترس داشتیم میمردیمکه مهدی با داد گفت: وای بچه ها ساعت رو ببینید ساعت ۲:۴۴ دقیقه شب بودبا دو دویدیم سمت حیاط در و باز کردیم و دیدیم هادی نیست یاسین رفت گوشی هامون و آورد و با استرس گفت : دونفره میشیم یکی مون باید تنها بره دنبالش بگرده من و مهرداد باهم مهدی گفت: من و ابوذر باهم به من نگاه کردن که گفتم : باشه من تنها میرم مهدی با ابو رفتن پشت خونه و زیر زمین رو ببینن یاسی و مهی باهم رفتن سمت راست باغ(حیاط) منم سمت چپ رفتم نور گوشیم رو روی آخرین درجه زدم و با خودم حرف میزدم ((ده دقیقه بعد))پیداش نشد که نشد همین پیش پای شما زنگ زده بودم به بچه ها که پیداش گردن یا نه اونام گفته بودن که نه با اعصبانیت زیر درخت هارو میگشتم که یه چیزی پرید روی کمرم[[هادی ]]از بچه ها جدا شدم و زیر درخت چرت زدم  بین خواب و بیداری بودم چشمامو یکم باز کرده بودم دیدم یه چیز کوچیک اومدم سمتم اندازه یع گربه دوباره گفتم بیخیال و چشمامو بستم دوباره نمی دونم چقدر گذشته بود که دوباره چشمامو کمی باز کردم اینبار سایه یه آدم بود دیدم داره نزدیک میشه دوباره با خودم گفتم بیخیال بابا چیزی نیست خوابو بچسب دوباره چشمام رو هم رفت که اینبار حس کردم یه چیزی پامو کشید با تعجب و شُک چشمام سریع باز شد دور و برمو دیدم کسی نبود با کمی ترس دوباره خوابیدم دوباره مست خواب بودم که اینبار بیشتر تر کسی پامو کشید با جیغ دویدم تا نزدیک خونه که پام گیر کرد خوردم زمین پریدم بالای درخت بالای سرم و چشمامو بستم و دعا خوندم هرچی به ذهنم رسید یه چیزی به دستم خورد دیدم روی درخت انگور پریدم انگور می خوردم و دعا میکردم میخوردم و دعا میکردم اخرشم یه نور دیدم دقت که کردم دیدم عمران ه با هیجان و ذوق که کرده بودم دستم شل شد و افتادم روش با صدای آخ و واخش از روی کمرش بلند شدم و گفتم: بابا تو چقد شکننده ای عمران با مهربونی که ازش بعید بود گفت: خدا رو شکر که پیدا شدی بیا بریم خونه بعدم زنگ زد به داداشم و گفت پیدام کرده[[عمران]]با ذوق از پیدا شدن هادی کمرم انگار دردش یادش رفت سریع زنگ زدم به مهدی و یاسین اینا و با هادی دویدیم سمت در خونه تا رسیدیم سمت در خونه دیدم بقیه ام رسیدن ساعت ۳:۱۵ نصف شب بود همه از پیدا شدن هادی خوشحال شدن و بوسیدنش و مهدی بغلش کرد و گفت بریم بخوابیم یه خداروشکر کردیم و رفتیم بخوابیم</description>
                <category>Stel(^_^)</category>
                <author>Stel(^_^)</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:01:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت پنجم نصف شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16506450/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D8%B4%D8%A8-notbk89wlqkd</link>
                <description>صبح ساعت ۷صبح بیدار شدم پتو رفته بود کنار سردم بود پتو رو کشیدم که دیدم اصلا کشیده نمیشه با کمی ترس رفتم اونور تخت دیدم مهرداد پایین تخت من خوابیده پتو ام روشه تعجب کردم و لی برای اینکه خوابم نپره سریع رفتم از کمد کوچیک زیر تختم پتوی اضافه در آوردم و کشیدم رو خودم و خوابیدمبعد از ظهر ساعت ۲و نیم بیدار شدم و دیدم مهی خواب رفتم سرویس و ... بعد اتمام کارم اومدم حوله رو برداشتم و رفتم حموم اومدم بیرون دیدم مهی نیست رفتم شلوار ورزشی نه نازک نه کلفت به رنگ سفید و تیشرت زرد و سویشرت سفید نازکی پوشیدم یه کتونی ورزشی زرد و سفیدم پوشیدم و کلاه و ماسک سفیدم برداشتم رفتم پایین دیدم مهرداد بقیه رو بیدار کرده و غذا لازانیا درست کرده بودرفتم نشستم روی صندلی وسط ابوذر و مهدی داشتم غذا میخوردم که بچه ها زل زدن بهم و گفتن: به چه تیپی زدی خوشتیپ از هماهنگی شون یه لحظه خندم گرفت و گفتم: خب شمام برین تیپ بزنید بریم بیرون یکم بگردیمکسانی که اتفاقات ترسناکی رو تجربه کردند :مهرداد ، هادی، مهدیمهدی: زودتر از میز بلند شدم و گفتم میرم آماده بشم داشتم از پله ها بالا میرفتم و در اتاقم رو باز کردم و واردش شدم لباسامو در آوردم و حوله رو گرفتم رفتم در حموم و باز کردم و چراغ شو روشن  کردم حوله رو آویزون کردم دوش حموم رو باز کردم و رفتم زیر دوش آبش گرم بود سرم که خیس شد خواستم شامپو بزنم که دیدم شامپو کنار در حموم  رفتم کنار در حموم که شامپو رو بردارم برداشتم داشتم برنیگشتم زیر دوش که چراغ خاموش شد دوباره برگشتم کنار در که لیز خوردم خواستم بلند شم که دیدم یکی دستم رو داره چنگ میزنه ناخنوناش آنقدر بلند بود که دستم داشت زخم میشد از ترس خشکم زدمونده بودم چیکار کنم با شامپو که توی اون یکی دستم بود زدم روی اون ناخن ها دیرم ناخن ها برداشته شدن با سرعت در حموم و باز کردن دویدم توی اتاق و پتو رو روم کشیدن و در اتاق رو باز کردمهادی و یاسین و ابوذر که اومده بودن طبقه بالا با تعجب به سر و وضع من نگاه میکردن که گفتم: داداش بیا بریم اتاق تو با هادی رفتم اتاقش و از لباسای اون پوشیدم پرسید چی شیده که براش تعریف کردم دستمو نشونش دادم که اونم برام تعریف کرد دیشب چه اتفاقی براش افتاده بعد برام باند آورد و دستمو الکل زد که عفونت نکنهبرگشتیم پایین توی سالن همه آمده شده بودن عمران گفت بریم رفتیم توی ماشین نشستیم مثل قبل و همه تو راه ساکت بودیم::عمران::قرار شد بریم کنار رودخونه کوچیک و دنجی که نزدیک خونه است با ماشین ده دقیقه با پای پیاده ۲۰ دقیقه و نیم ساعت اینا راه میشد تا رسیدیم پیاده شدیم و کنار سنگ های کنار رودخونه نشستیم و پاهامون و دراز کردیم ابوذر گفت: راستی بچه ها چیشده همه تو خودتونید مثلا هادی تو بگو چرا دیشب سر جات نبودی؟هادی گفت : شاید باور نکنید ولی اون شب.......همه چیزو برامون تعریف کرد و گفت مهدی تو ام بگو مهدی گفت: منم داشتم میرفتم حموم ......بچه ها دیدن با پتو اومدم بیرون مهرداد گفت: منم دیشب موقع خواب توی سایه اتاق چیزی دیدم چهار پا بود داشت توی اتاق روی دیوارا راه می‌رفت تا دید دارم نگاهش میکنم اومد سمتم و روی تخت روی شکمم نشست و ناخون هاشو فروبرد توی قلبم بعد حس کردم از درد دارم میمیرم که دیدم از خواب بیدار شدم بعدم سریع اومدم توی اتاق عمران پیش اونعمران : باورم نمیشه پس برا  همین دیشب اومدی اتاق من خوابیدی ؟مهرداد: آره ابوذر با خنده گفت باشه حالا اینو ولش کنید بریم سبد و بیاریم پهن کنیم ابو و مهدی رفتن سبد و بیارن من و یاسی ام داشتیم آب بازی میکردیم با هادی و مهی خسته از بازی با آب گفتم : بیاین بریم بیرون از آب همه رفتن من آخرین نفر بودم داشتم میرفتم بالا که پاهام لیز خورد و دوباره افتادم تو اببرای یه لحظه حس کردم یه پری دریایی به اندازه  کف دست دیدم تا دوباره پلک زدم انگار غیب شده بودفکر کردم توهم زدم برا همین اومدم بالا و روی چمن ها نشستم#ابوذر #به بچه ها گفتم : من میرم دشویی کی با من میاد ؟کسی چیزی نگفت پرسیدم : کسی نمیاد؟دیدم چیزی نمیگن خودم تنها رفتم رفتم کمی دور تر تر از بچه ها و تا میخواستم کارمو بکنم یه چیزی خورد پشت سرم و چشمام تار شد و بعد احساس درد توی سرم بیهوش شدمچشمامو باز کردم خواستم چشمامو با دستم فشار بدم که دیدم دستم تکون نمی خورهیه جایی تاریک و کثیف مقل خرابه بود و صدای خش خش درختم میومد با زوزه ی بادالبته انگار داشت نم نم بارون میومد چون قطره های اب روی صورتم می‌ریختبا عصبانیت داد زدم : اهای کسی اینجا نیست؟چرا دست و پای منو بستینکسی توی تاریکی دیده نمی شد و کسی ام جواب منو ندادتا نیم ساعت از سرما داشتم یخ میزدم که صدای پا اومدصدای یه زن بود  که میگفت یعنی هی تکرار میکرد: اونو .....برام... بیار...‌ما...کاری به شما...نداریم...فقط اونو...میخوایم</description>
                <category>Stel(^_^)</category>
                <author>Stel(^_^)</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ششم نصف شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16506450/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D8%B4%D8%A8-g333g7wuie6v</link>
                <description>با تعجب و ترس و استرس گفتم: کک..کی ... رو میخوای؟گفت: ع...دیگه صدا قطع شد حتی صدای پا از ترس  و سرما داشتم یخ میزدم و زیر لب بسم الله می خوندم که بعد دوساعت بچه ها پیدام کردن و با چشمایی اشکی نگاشون کردم و گفتم : خداروشکر که پیدام کردن:: عمران::از وقتی ابوذر رفته نیم ساعت گذشته و هنوز نیومده قرار شد با مهدی بریم دنبال ابوذر تا اون موقع بچه ها عصرونه مون رو آماده میکردنبا مهدی رفتیم جایی که ابوذر بود دیدیم نیست دور اطراف رو نگاه کردیم نبود تا ساعت ۶ عصر و گشتیم نبود می‌خواستیم به پلیس زنگ بزنیم که آنتن پریده بودقرار شد با بچه ها بگردیم اینبار همه باهم دور و اطراف رو تا ساعت ۱۱ گشتیم نبود که نبود هوا ام تاریک تاریک بود هر از گاهی صدای عجیب جغد میومد و ما از ترس یه تکونی می‌خوردیمهادی و یاسین داشتن کلکل می‌کردند و مهدی ام داشت برامون از خرابکاری های بچگیش میگفت تا ترس رو از یاد ببریم ساعت نزدیک ۱۲ شب بود که از کنار درخت های دور برمون یه سایه دیدم و بعد صدای پا آومد سایه با صدای ترسناکی گفت: اگه.. دوستت. رو میخوای...  باهامون بیابچه ها جلو تر بودند و من عقب بودم انگار فقط من صدای اون سایه رو می شنیدم از ترس سر جام خشکم زده بودبا صدای مهدی جشم از جای خالی اون سایه گرفتم جلوتر یه کلبه خراب بود و بخاطر درخت های دورش زیاد معلوم نمیشد در و باز کردیم و دیدیم ابوذر دست و پا بسته روی زمینه و داره میلرزههیچ کس چیزی نمی گفت با چراغ های گوشی راهمون رو به سمت ماشین میدا کردیم و مهدی که کمی رانندگی بلد بود پشت ماشین نشست و تا خونه اون روند همه توی خودشون بودند و من داشتم به اتفاقاتی که برای بچه ها افتاده بود فکر میکردم نمی دونستم که چرا این اتفاقات میفته همینکه برگشتیم خونه همه رفتیم پتو و بالشت هامون رو برداشتیم و توی سالن گرد هم کنار مبل خوابیدیم به بدبختی خوابم برد (((روز دوم به اتمام رسید)))خواب عجیبی بود ، دیدم انگار از سالن که کنار بقیع خوابیده بودم  بلند شدم و به سمت زیر زمین میرم زیر زمین پله هاش توی آشپزخونه بود در زیر زمین و باز کردم و داخل شدم تاریک تاریک انگار توی گور بودم انگار همه چی واضح بود برام ولی بدنم خودش تکون نیخورد و نمی تونستم کاری کنم از پله ها توی تاریکی پایین رفتم که دیدم شیش تا شمع قرمز روی شاخه های ستاره ای هست شبیه یه طلسم قدیمی بود بدنم همین جور نا خود آگاه داشت میرفت وسط دایره وایساده حس کردم برای لحظه ای روح از بدنم جدا شد و درد شدیدی حس کردم افتادم زمین و دیدم کف دستمم‌ شروع به داغ شدن کرد و توی تاریکی کنار دیوار ۶ تا جشم قرمز بود و دیگه نفهمیدم چی شد وقتیم بیدار شدم دیدم کنار یاسین خوابیدم و دومتر از جام دورتر ام و پتو یی ام روم نیست دیگه خوابم نمی برد ساعتم ۴:۵۶ دقیقه شب بود یهو یادم افتاد توی خواب دستم داغ شده بود دستم رو نگاه کردم دیدم روی دستم همون طلسمه حک شده یه لحظه خشکم زد و بعد شروع به داد زدن کردم و هی روی دستم چنگ میزدم تا پاکش کنم بچه ها ام با داد من بیدار شده بودن که ببینن چی شده و با گریه گفتم : پاک نمیشه با تعجب گفتن چی که دستمو نشون دادم و اونام گفتن با خنده پر از ترسی: خودت نکشیدی؟با ترس گفتم: نه گفتن : چیزی یادت نمیاد چرا اینشکلی شده همچی رو براشون تعریف کردم و سکسکه ام بند نميومد تا صبح همه توی سکوت به هم نگاه میکردیم یا توی فکر میرفتیم و قرار شد ساعت ۷ وسایلمون رو برداریم و برگردیم خونه (دوساعت بعد )چمدون هامون رو برداشتیم و توی صندق عقب ماشین گذاشتیم و نشستیم درآ رو قفل کردیم و ماشین حرکت کرد به سمت خونه ساعت ۳ با توقف زیاد رسیدیم به خونه با یه خدافظی ساده رفتم خونه و در و باز کردم ...........همه چی رو برای مامان و بابا تعریف کردم و بابا توی فکر بود بابا بلند شد رفت اتاق کارش و مامانم بعد دل داری دادن من رفت پیش بابا رفتم اتاقم و تاشب بیرون نیومدم مامان هر چقدر گفت بیا غذا  می گفتم :سیرم خوابم ب ر د ه بود ساعت ۳ نصف شب بود و از زیر تختم صدا می اومدم با ترس چراغ خوابم رو روشن کردم و زیر تخت رو نگاه کردم دیدم یه چیز چندش و ترسناک با چشمای بابا قوریش داشت نگاهم میکرد از ترس یخ کردم و  سریع از تخت پریدم برم بیرون که دیدم اومد از زیر تخت بیرون درُ می کشیدم باز نمی شد انگار قفل شده بود با اشک گفتم : من خوردنی نیستم بابا من کار بدی تا حالا نکردم که چیکار من داری ؟با خنده ای چندش و ترسناک گفت: اشتباه تو پسر مجید احسانی شدن بود اینو یادت باشه و بعد به سرعت آوند سمتم و دهنش تا آخرین حد باز شد و سرم رو نشونه گرفت با جیغ تا آخرش مقاومت کردم ولی نشد از درد غش کردم</description>
                <category>Stel(^_^)</category>
                <author>Stel(^_^)</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت اخر نصف شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16506450/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D8%B4%D8%A8-qbrx8kz5mqdx</link>
                <description>با جیغ بلندی که زد بابای عمران هم با نگرانی اومد، و اونم شکه چشم از پسر عزیزش گرفت و به زنش نگاه کرد، که روی زمین غش کرده بود .با چشمایی اشکی به ۱۱۰ زنگ زد و به آمبولانس تا ماشین پلیس و آمبولانس برسن با گریه به جسد پسرش نگاه می‌کرد و زیر لب میگفت: ای کاش ... ای کاش هیچ وقت عاشق مادرت  نمی شدم تا زندگی آرومی داشته باشه ای کاش تو بدنیا نمی اومدی تا محبتت توی دلم رخنه کنه همان طور، که پدر برای پسرش عزاداری میکرد ماشین های پلیس هم رسیدند و دو روز بعدابوذر با اشک گفت: نمی دونستم آخرش اینطوری میشه وگرنه هیچ وقت راضی نمی شدم بریم اونجا هادی و یاسین و مهرداد با لباسای سیاه توی مراسم خاک سپاری عمران کمک میکردن که مامان و بابای عمران دست تنها نباشن من نگاهی به اطرافم کردم و گفتم: تقصیر من بود من نباید میزاشتم بریم اونجا من ....من نباید.... با اشک گفتم: من نباید اون پیشنهاد رو میدادم و زدم زیر گریه همیشه همه با خودشون میگن کاشکی ...کاشکی برگردیم به گذشته ولی... اینو همه مون میدونیم که اگه برگردیم به واقعیت می‌فهمیم که راهی برای برگردانند زمان وجود نداره زمان بخاطر ما برنمیگرده به عقب نویسنده این رمان کوتاه: ن.جپایان رمان 1405/2/24پرواز در بند خاک نخواهد ماند، آنکه پرواز آموخته‌ است. The one who has learnt flying won&#039;t ever be imprisoned on the earth!</description>
                <category>Stel(^_^)</category>
                <author>Stel(^_^)</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان نصف شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16506450/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D8%B4%D8%A8-fs3rhuhcutdk</link>
                <description>&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;*&lt;   به   نام    خداوند    بزرگ       &gt;*&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&quot;&quot;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;..................&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;.................       ......                 &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;         &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; &#039;&#039;&#039;&#039;خلاصه: پسری به همراه دوستانش به مسافرتی دوستانه به جنگلی در شمال تهران می‌روند و ...&quot;&quot;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;..................&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;.................       ......                 &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;         &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; &#039;&#039;&#039;&#039;عمران: مهدی من چند بار باید بهت بگم مامان بابام نمیزارن تنهایی بریم مسافرت تازه مگه ما چند سالمونه تازه به ۱۶ سالگی رسیدیممهدی با اخم گفت: بابا تو که انقد بچه ننه نبودی خوبه میگم یه هفته بابا فقط کافیه یه هفته باهامون بیای خوش بگذرونیم انقد‌ زد حال نباش دیگهعمران  با تردیدی گفت: من نمی دونم شاید رازی نشدن اگه نشدن اونش دیگه با خودته ها من کاری ندارمامهدی: باشه باشه به خودم بسپرش فقط کافیه تو وسایلاتو جمع کنی برای یه هفتهعمران با کنجکاوی پرسیدم : حالا کجا میخوایم بریم ؟مهدی با لبخند مرموزی گفت : اونش دیگه یه رازه فقط من میدونم و ابوذر راستی ابوذر رانندگی  میکنه چون به سن قانونی رسیده تازه به غیر از تو و ابوذر و من، هادی و مهرداد و یاسین ام میانعمران، ابوذر، یاسین،مهرداد،هادی، مهدیبا گیجی گفتم: پس ، ما که شیش نفر میشیم چطوری بشینیم تو ماشینمهدی خنده بانمکی کرد و گفت: خب اسکل جان  از این ماشین های بزرگ که برای ۸ نفر هستش که بابات داره شیکم هست انگار از توی فیلم های کره ای در اومده میخوایم یکی از اون ماشین های بابات رو بگیریم که راحت بشینیممهدی: من و ابوذر جلو میشینیم من دستیار راننده و ابوذر راننده تو و مهرداد و یاسین و هادی وسط یا روی صندلی عقب میشینیندیگه تا خونه ما پیاده رفتیم دم راه هم با هم برنامه می‌دیدیم که تو این یک هفته چیکار کنیمهنوز اجازه پدر و مادرامون رو نگرفته داریم برنامه میریزیم 😁با یه بدبختی مهدی بابا و مامان رو راضی کرد تا من باهاشون برم بابا برامون کم نذاشت چون اولین سفر من بود برام از شیر مرغ تا جون آدمی زاد .مثلا دیگه . کم نذاشت مامانم که همش  برام دعا میخوند و قرآن فوت می‌کرد تو صورتم یا گریه میکرد  انگار میخوام برم جنگ والاولی از طرفی مادرم حق داشت چون نگرانی مادرانهدو اینا و اینکه منو حتی یه شبم خونه ننه جونم اینا یا خاله و عمو و دوست و آشنا نذاشته بود بخوابم و منم کمی بچه ننه بزرگ شده بودنمی دونم ، کم کم وقت رفتنم داشت نزدیک میشد هم دلشوره داشتم هم هیجان داشتم نمی دونستم پیرو کدوم حسم باشممادرم منو بیدار کرد و بعد آماده شدن و شستن دست و صورتم و خوردن صبحونه و اینا از زیر قرآن ردم کردم و بغلم کرد و بابا ام منو بغل کرد و گفتن باید هر روز بهشون زنگ بزنم تا با صدام آرامش پیدا کنن با خنده ازشون جدا شدم و بعد گذشتن از حیاط توی ماشین روی صندلی عقب نشستم و با بچه ها سلام کردم هادی و یاسین صندلی های وسط و اِشغال کرده بودند و مهرداد پیش خودم روی صندلی آخر نشسته بود و ابوذر و مهدی ام صندلی راننده و کمک رانندهمهدی با هادی برادر همدیگه آن و دوقلو آنهمه مون همسن ایم به غیر از ابوذر که دوسال از ما بزرگ تره مهرداد پسر عموی هادی و مهدی میشه و یاسین پسر خاله خودم میشه و ابوذر عموی یاسین و دایی مهرداد میشهمهدی چشم آبروی مشکی داره با صورتی سفید در کل بانمکه هادی ام همون طور ولی اون بجای بانمک جذابهمهرداد م چشمایی زمردی سبز رنگی داره و ابروهای خرمایی اونم خوشگلهیاسین چشمایی قهوه ای و موهایی سیاه داره اونم خوشتیپه ابوذر ام چشمایی قهوه‌ای تیره و موهایی به رنگ شکلاتی داره تعریف از خود نباشه من از همشون سر ترم چشمایی به رنگ عسلی و بنفش که جلوی نور طلایی و جلوی سایه و تاریکی بنفش میشه موهایی به رنگ طلا دارم چشمامو از بابام به ارث بردم چشمای اونم همین جوریه در کل عجیب غریب نمی دونم چرا و هنوزم بهم نمیگه دلیلشو موهای طلایی مو از مامانم به ارث بردم اون موهایی طلایی و چشمایی به رنگ دریای آروم و شفاف داره</description>
                <category>Stel(^_^)</category>
                <author>Stel(^_^)</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 20:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>