<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ZehnNevis M.S</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_16546194</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:11:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4860025/avatar/hp2d6R.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ZehnNevis M.S</title>
            <link>https://virgool.io/@m_16546194</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چیستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16546194/%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-vdvqy1y7vnaz</link>
                <description>بخاطر امتحان ها و درس داستان های دکتر جان رو تا پایان امتحان ها نمیتونم بنویسم اما بجاش چیستان میزارم.چیست ان که هر چه بیشتر از ان برداری بزگتر میشود؟توی کامنتا بگید.اگه دوست داشتید که بازم چیستان بگم با لایک هاتون بگید.</description>
                <category>ZehnNevis M.S</category>
                <author>ZehnNevis M.S</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 18:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذرگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16546194/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-p3dhzmel4ysg</link>
                <description>گذرگاه قسمت اولسال 2003 برلیناخبار ساعت چهار صبح به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه کنید.ریزش معدن بزرگ ساندوار عوامل هنوز اطلعات مشخصی درباره عوامل ریزش مطرح نکردند.دوربین رو میدیم به همکارم در برلین.ممنون جنیکا.ساعت 3:55 دقیقه بامداد معدن به طور عجیبی ریزش کرد.سریع پلیس ها و ارتش تمام راه ها و منطقه را بسته اند و نمیگزارند کسی وارد و خارج شود.تعداد کارکنان معدن چیزی حدود 1200 نفر است که این عدد خیلی بزرگیست امیدواریم حال تمام ان ها خوب باشد.ساعت 15 ظهراخبار ساعت پانزده ظهر مقامات کشور عدد هایی از تعداد افراد زخمی و مفقود شده اعلام کردند.تعداد زخمی ها 666 نفر.تعدا مفقود شدگان5 نفر.گروه های امداد هنوز به دنبال 5 نفر مفقود شده هستند.اسامی مفقود شدگان.اندریک جرفیلیکسپاول هندرسوناشتاین میلرجاناتان انگرسو دومنیک پولیکسسال 2006-مایکل کجایی؟-اینجام مامان.-زود باش تولدت مهمونا دارن میان.-باشه باشه.-(صدای زنگ تلفن)-الو.-الو سلام مایکل.-سلام نیکولاس.-تولدت مبارک.-ممنون.-راستی یادته اون چیزی که بهت گفتم.-ولم کن چرا داری دنبال پدرامون میگردی اونا سه سال پیش مردن ول کن.-من هنوز باور دارم که اونا زندن.-اخه چجوری مرد حسابی.-نمیدونم اما اونا رو پیدا میکنم حتما.-بتمن.-من باور دارم.-باشه الان تولدمه باید برم خداحافظ.-خداحافظ.صدای مهمون ها:تولد تولد تولدت مبارک تولد تولد تولدت مبارک.-ممنون از همتون که تشریف اوردین.امروز تولد 20 سالگی مایکل هست.مایکل حرفی نداری؟-نه مامان.-خب پس بترکونین.چند ساعت بعد.-ممنون که تشریف اوردین.-خداحافظ.-مایکل چرا گرفته ای.-کاش بابا هم اینجا بود.-اها داشت یادم میرفت بابات برای تولد بیست سالگیت یه نامه داده.-باشه بعدا میخونم.چند ساعت بعد ساعت 11 شب-ببینم نامه بابام چیه.</description>
                <category>ZehnNevis M.S</category>
                <author>ZehnNevis M.S</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 14:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکتر جان و قاتل سریالی نسخه کامل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16546194/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-metrlyikymvf</link>
                <description>-الو.-سلام اقای جان بنده رئیس پلیس شهر هستم.-به سلام اقای مایک حالتون چطوره.-خوبم ممنون.براتون یه کاری دارم.-چه کاری.-یه قاتل سریالی هست که مشکل روانی داره و هیچ حرفی نمیزنه.-خب این به من چه مربوطه؟-خب شما باید ازش حرف بکشید.-شوخیه با مزه ای بود.شوخیه دیگه؟-من کی با شما شوخی داشتم؟-من چجوری از یه قاتل حرف بکشم.-اونش به خودت مربوطه.-الو.الوو.ای بابا.-دینگ دینگ.-کیه.-قربان منم.-خب بیا تو.-یه خبر خوب قربان.-چیه؟-قاتل سریالی معروفو گرفتم.-خیلی خطرناک بوده.-5 تا از پلیسا رو توی راه برگشت به زندان کشته.-چیییی.خداااا.-چی شد قربان.-اون قاتل رو من باید بازجویی کنم خداااا.-شوخیه بازه ای بود قربان.-من کی با تو شوخی کردم.-ام ام همش.-خداااااااا.-دینگ دینگ.-یا عیسی رسیدن.-قربان ارام باشید مطمئن هستم پیکه.-برو درو باز کن.-ام میشه من نرم.-دینگ دینگ.-برو باز کن.-ب باشه.-کیه؟-منم رئیس پلیس.-وایی.-چی؟-نه نه هیچی الان درو باز میکنم.-کی بود.-رئیس پلیس.-بهش بگو من نیستم.-درو باز کردم.-ای خاک تو سرت کنن.-سلام دکتر.-س س سلام م مریض ک کجاست.-پسرا بیارینش تو.راستی چرا لکنت داری.-من من که ل لکنت ندارم.-اینم از قاتل.-ا قربان من غذام رو گازه برم.- نه نه کجا میری.-خب جان ازش حرف بکش.-خ خب باید برین بیرون.-چرا؟-خب ب باید ح حریم خصوصی داشته باشه.-از ترس داری خودتو خیس میکنی بعد میگی بریم بیرون.-خب پ پشت در وایسین اگه د داد زدم بیاین تو.-باشه پسرا بیاین بیرون.-خ خ خب س سلام.--خب ب بگو چرا ا ادم م میکشی.--ذهن جان{به خودت بیا این مسخره بازیا چیه.}-خب چرا حرف نمیزنی.--بزار یه اهنگ ارام کننده برات بزارم.جاز کلاسیک.-خفه شو اگه اهنگ بزاری جونت پای خودت.-غ غ غلط ک ک ک کردم.--بزار من ش شلوارم رو برم عوض ک کنم.-چندش.-خ خب مشکلت چیه چرا ادم میکشی.-به تو چه.-جان نیم ساعته وایسادیم کارت تموم نشد.-ن نه.-هه عجب بازپرسی برام انتخاب کردن.هویج از تو بهتره.-با من درست حرف بزن.-اگه نزنم.-اگه نزنی این لیوان رو تو سرت خورد میکنم.- مگه من چیکار کردم.من کجام.-ها؟-تو کی هستی؟-چت شد.مسخره بازی در نیار.-کمک کمک.-رئیس پلیس.-بله.-مشکل این مریضمون چیه؟-چه مشکلی؟-گفتین مشکل روانی داره.-اها.خب پدر مادرش به ما گفتن از بچه گی با چند تا ادم حرف میزده و صداشون رو در میا ورده.-ذهن جان{شاید بیماریش دو قطبی باشه اما چند تا شخصیت داره.شاید بیماریش اختلال هویت باشه.}رئیس پلیس بیمار بیماری اختلال هویتی داره.-چی؟-یعنی اینکه چند تا هویت داره.-خب به من چه من باید ازش حرف بکشم که اخرین قتلش کجا بوده.-پس باید روش درمان رو شروع کنم.-خیلی سریع شروع کن.-یه هفته وقت میخوام با شماره خانواده اش.-باشه.فردای ان روز 21 دسامبر 1951-خب زنگ بزنم به خانواده اش.-سلام خانوم اندرسون.-بله.-بنده دکتر جان هستم متخصص روان شناسی.-خب.-بنده در رابطه با پسرتون باهاتون تماس گرفتم.-اعدامش کردن نه.-نه نه اگه به ما کمک کنین اعدام نمیشه.-چه کمکی میتونم بکنم.-گفته بودین که پسرتون با شخصیتای مختلف حرف میزنه.-بله.-چند تا صدا در میاورد.-3 تا.-ایا توی بچگیش اتفاق خاصی افتاده.-بله من از پدرش طلاق گرفتم.-خب.-چرا اینارو میپرسین.-پسرتون یه بیماری داره که چند تا هویت داره.-حالش خوب میشه.-اره.خب کی بیشتر با اون ارتباط میگرفته یعنی کی بیشتر باهاش وقت گزرونده.-خواهرش.-خب میتونین بگین که خواهرش الان کجاست.-توی کانادا.-شماره ای چیزی دارین ازش.-بله شمارش اینه.-خب ممنون.چند ساعت بعد.-سلام خانوم اندرسون.-سلام.-بنده در رابطه برادرتون تماس گرفتم.-چی شده چیزیش شده؟-از لحاظ سلامتی نه.اما پلیس به جرم قتل دستگیرش کرده.-یعنی چی چرا.-ببینید خانم اندرسون برادرتون بیماری چند شخصیتی داره اگه کمکمون کنین تبرئه میشه.-چه کمکی میتونم بکنم.-اون بیشتر وقتشو با شما میگذروند درسته؟-بله.-خب با چند تا شخصیت با شما حرف میزد.-4 تا شخصیت داشت اما 3 تاش حرف میزدند.-خب اسم های اون شخصیت ها رو میگید.-هارلی مک کارلی.جیمز پاترفیلد.الکساندر الماچو.-و اسم اخری؟-اون هیچوقت حرف نمیزد.-خب ممنونم خصوصیات هر کدوم رو میگید.-هارلی شخصیت ترسویی داشت.جیمز شخصیت عصبانی ای داشت.الکساندر هم شخصیتی داشت که انگار کاراگاه بود.-خب بیشتر در مورد اون میگید.-بله اون همیشه درخواست کمک میکرد.میگفت که بقیه منو تجزیه کردن.-سرنخ خوبیه.-خب خانوم اندرسون بعدا باهاتون تماس میگیرم.-خب بریم وسایل رو اماده کنیم.سروال.-بله قربان.-این چیزایی که میگم رو بگیر.-بله قربان.-چند تا وسیله شوخی.یه چاقو یه بند قرمز.یه ذربین یه عینک و یه کت قهوه ای.-بله قربان.هفته بعد.-دینگ دینگ.-کیه.-سلام جان منم.-سلام اقای رئیس پلیس.-خب پسرا دیونه رو بیارین.-خب دیگه میتونین برین بیرون.-باشه جان.-ذهن جان{خب الان کدومه؟}-سلام هارلی.-سلام جیمز.-سلام الکساندر.--خب پس اون لاله هست.-لال با کی بودی اق دکی.-با هیچ کس اق جیمز.-تو منو از کجا میشناسی دکی.-خب تو معروف ترین خلافکار شهری.-قربون شما دکی.-خب اق جیمز حال الکساندر چطوره؟-کی.-ذهن جان{ای خاک تو سرت}-الکساندر کیه.-هیچی هیچی.-هیچی و کیشمیش.-حالا عصبانی نشو.-بشم کی جلومو میگیره.-هیچ کس هیچی.-تو کی ای اینجا کجاست کمک کمک.-سلام هارلی.-تو منو از کجا میشناسی.-خب اومدم باهم حرف بزنیم.-من باتو حرفی ندارم.-برات کیک اوردم.-به به اخ.چرا کیکو میزنی تو صورتم.-شوخی بود.-گلم رو ببین.-ایی.چشمم.-هه هه هه.-چرا میخندی اق دکی.-هیچی چیچی.-بازم هیچی هیچی.بزنم دهنت پر خون شه.-میخوای من بزنم دهن تو پرخون شه.-ام ام اروم باش اق دکی چاقو براچیه.-زود میگی الکساندی کجاس زودو-اکساندر کیه اق دکی.-اکساندر رو بگو بیاد.-تو کی ای من کجام لطفا کمکم کن.-اروم باش اروم باش.-لطفا کمکم کم.-باشه اروم باش اروم باش.--خب تو به نظرم شخصیت اصلی هستی درسته؟-اره.-خب چند وقته که اینجوری هستی؟-از 4 سالگی موقعی که پدر و مادرم طلاق گرفتن.-خب من برات چند تا دارو مینویسم اینارو تا اخر عمرت باید بخوری.-حالم خوب میشه.-اره اما باید هر روز با روانشناسی که به پلیس میگم حرف بزنی و تمریناشو انجام بدی.-باشه.-این ازمایش ها هم توی اداره پلیس انجام میدین.رئیس پلیس.-چیه جان.-این کارایی که توی این کاغذ نوشتم رو انجام بدین.-اینا چیه؟-چیزی که بی گناهیشو میگه.-خب باشه.-سروال.-بله قربان.-یه لیوان چایی بیار.-بله قربان.-بزار زنگ بزنم خونه ببینم بستم رسید.الو.-سلام داداش.-سلام.بستم رسید.-کدوم بسته؟-همون گوی زمین.-اها اره رسیده.-خب همه چی خوبه.-اره فقط.-فقط چی؟-لوییس حالش بد شده بردمش بیمارستان.-حالش خوبه؟-اره.-چیشده بود.-دستش توی مدرسه شکسته.-چرا!-بچها توی حیاط گیرش انداختم و زدنش.-چی!</description>
                <category>ZehnNevis M.S</category>
                <author>ZehnNevis M.S</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 13:53:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذرگاه.جایی که 5 نفر مفقود شدند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16546194/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-5-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D9%85%D9%81%D9%82%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-xmjlgfiosptq</link>
                <description>سه شنبه هفته اینده قرار است داستانی رو روایت کنم که زندگی و مرگ 5 نفر که کارگر معدن هستند رو بگم.توی این داستان مردی به دنبال نفر پنجم این گروه میگرده و توی این مسیر با اتفاقات عجیبی رو به رو میشه</description>
                <category>ZehnNevis M.S</category>
                <author>ZehnNevis M.S</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 11:01:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکتر جان و قاتل سریالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16546194/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-lz6zfd5vxhqp</link>
                <description>-الو.-سلام اقای جان بنده رئیس پلیس شهر هستم.-به سلام اقای مایک حالتون چطوره.-خوبم ممنون.براتون یه کاری دارم.-چه کاری.-یه قاتل سریالی هست که مشکل روانی داره و هیچ حرفی نمیزنه.-خب این به من چه مربوطه؟-خب  شما باید ازش حرف بکشید.-شوخیه با مزه ای بود.شوخیه دیگه؟-من کی با شما شوخی داشتم؟-من چجوری از یه قاتل حرف بکشم.-اونش به خودت مربوطه.-الو.الوو.ای بابا.-دینگ دینگ.-کیه.-قربان منم.-خب بیا تو.-یه خبر خوب قربان.-چیه؟-قاتل سریالی معروفو گرفتم.-خیلی خطرناک بوده.-5 تا از پلیسا رو توی راه برگشت به زندان کشته.-چیییی.خداااا.-چی شد قربان.-اون قاتل رو من باید بازجویی کنم خداااا.-شوخیه بازه ای بود قربان.-من کی با تو شوخی کردم.-ام ام همش.-خداااااااا.-دینگ دینگ.-یا عیسی رسیدن.-قربان ارام باشید مطمئن هستم پیکه.-برو درو باز کن.-ام میشه من نرم.-دینگ دینگ.-برو باز کن.-ب باشه.-کیه؟-منم رئیس پلیس.-وایی.-چی؟-نه نه هیچی الان درو باز میکنم.-کی بود.-رئیس پلیس.-بهش بگو من نیستم.-درو باز کردم.-ای خاک تو سرت کنن.-سلام دکتر.-س س سلام م مریض ک کجاست.-پسرا بیارینش تو.راستی چرا لکنت داری.-من من که ل لکنت ندارم.-اینم از قاتل.-ا قربان من غذام رو گازه برم.- نه نه کجا میری.-خب جان ازش حرف بکش.-خ خب باید برین بیرون.-چرا؟-خب ب باید ح حریم خصوصی داشته باشه.-از ترس داری خودتو خیس میکنی بعد میگی بریم بیرون.-خب پ پشت در وایسین اگه د داد زدم بیاین تو.-باشه پسرا بیاین بیرون.-خ خ خب س سلام.--خب ب بگو چرا ا ادم م میکشی.--ذهن جان{به خودت بیا این مسخره بازیا چیه.}-خب چرا حرف نمیزنی.--بزار یه اهنگ ارام کننده برات بزارم.جاز کلاسیک.-خفه شو اگه اهنگ بزاری جونت پای خودت.-غ غ غلط ک ک ک کردم.--بزار من ش شلوارم رو برم عوض ک کنم.-چندش.-خ خب مشکلت چیه چرا ادم میکشی.-به تو چه.-جان نیم ساعته وایسادیم کارت تموم نشد.-ن نه.-هه عجب بازپرسی برام انتخاب کردن.هویج از تو بهتره.-با من درست حرف بزن.-اگه نزنم.-اگه نزنی این لیوان رو تو سرت خورد میکنم.- مگه من چیکار کردم.من کجام.-ها؟-تو کی هستی؟-چت شد.مسخره بازی در نیار.-کمک کمک.-رئیس پلیس.-بله.-مشکل این مریضمون چیه؟-چه مشکلی؟-گفتین مشکل روانی داره.-اها.خب پدر مادرش به ما گفتن از بچه گی با چند تا ادم حرف میزده و صداشون رو در میا ورده.-ذهن جان{شاید بیماریش دو قطبی باشه اما چند تا شخصیت داره.شاید بیماریش اختلال هویت باشه.}رئیس پلیس بیمار بیماری اختلال هویتی داره.-چی؟-یعنی اینکه چند تا هویت داره.-خب به من چه من باید ازش حرف بکشم که اخرین قتلش کجا بوده.-پس باید روش درمان رو شروع کنم.-خیلی سریع شروع کن.-یه هفته وقت میخوام با شماره خانواده اش.-باشه.فردای ان روز 21 دسامبر 1951-خب زنگ بزنم به خانواده اش.-سلام خانوم اندرسون.-بله.-بنده دکتر جان هستم متخصص روان شناسی.-خب.-بنده در رابطه با پسرتون باهاتون تماس گرفتم.-اعدامش کردن نه.-نه نه اگه به ما کمک کنین اعدام نمیشه.-چه کمکی میتونم بکنم.-گفته بودین که پسرتون با شخصیتای مختلف حرف میزنه.-بله.-چند تا صدا در میاورد.-3 تا.-ایا توی بچگیش اتفاق خاصی افتاده.-بله من از پدرش طلاق گرفتم.-خب.-چرا اینارو میپرسین.-پسرتون یه بیماری داره که چند تا هویت داره.-حالش خوب میشه.-اره.خب کی بیشتر با اون ارتباط میگرفته یعنی کی بیشتر باهاش وقت گزرونده.-خواهرش.-خب میتونین بگین که خواهرش الان کجاست.-توی کانادا.-شماره ای چیزی دارین ازش.-بله شمارش اینه.-خب ممنون.چند ساعت بعد.-سلام خانوم اندرسون.-سلام.-بنده در رابطه برادرتون تماس گرفتم.-چی شده چیزیش شده؟-از لحاظ سلامتی نه.اما پلیس به جرم قتل دستگیرش کرده.-یعنی چی چرا.-ببینید خانم اندرسون برادرتون بیماری چند شخصیتی داره اگه کمکمون کنین تبرئه میشه.-چه کمکی میتونم بکنم.-اون بیشتر وقتشو با شما میگذروند درسته؟-بله.-خب با چند تا شخصیت با شما حرف میزد.-4 تا شخصیت داشت اما 3 تاش حرف میزدند.-خب اسم های اون شخصیت ها رو میگید.-هارلی مک کارلی.جیمز پاترفیلد.الکساندر الماچو.-و اسم اخری؟-اون هیچوقت حرف نمیزد.-خب ممنونم خصوصیات هر کدوم رو میگید.-هارلی شخصیت ترسویی داشت.جیمز شخصیت عصبانی ای داشت.الکساندر هم شخصیتی داشت که انگار کاراگاه بود.-خب بیشتر در مورد اون میگید.-بله اون همیشه درخواست کمک میکرد.میگفت که بقیه منو تجزیه کردن.-سرنخ خوبیه.-خب خانوم اندرسون بعدا باهاتون تماس میگیرم.-خب بریم وسایل رو اماده کنیم.سروال.-بله قربان.-این چیزایی که میگم رو بگیر.-بله قربان.-چند تا وسیله شوخی.یه چاقو یه بند قرمز.یه ذربین یه عینک و یه کت قهوه ای.ادامه دارد</description>
                <category>ZehnNevis M.S</category>
                <author>ZehnNevis M.S</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 17:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب.مردنامرئی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16546194/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-nnplypm64ljw</link>
                <description>توی اولین قسمت از معرفی کتاب براتون یه کتاب مرموز اوردم.مرد نامرئی از انتشارات هوپا البته انتشارات دیگری هم هستند اما من خودم از این انتشارات خریدم.نویسنده این اثر هربرت جورج ولز یا اچ جی ولز هست.خیلیا ایشون رو پدر ژانر علمی تخیلی میشناسند.داستان کتابداستان کتاب در مورد دانشمندی است که معجون نامرئی شدن رو ساخته اما بیچاره راه درمان رو اشتباه ساخته و کار نمیکنه.برای امتحان معجون رو میخوره و نامرئی میشه اما پادزهر نداره.برای همین از خانه اش میره به جاهای دیگه تا شناسایی نشه و بتونه پادزهر رو بسازه.توی این کتاب ماجراجویی های این دانشمند رو میبینیم.یادتون نره کامنت بزارین حتا یه </description>
                <category>ZehnNevis M.S</category>
                <author>ZehnNevis M.S</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 11:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رز سیاه.تسخیر یک خانواده.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16546194/%D8%B1%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-utopyjvgzzup-utopyjvgzzup</link>
                <description>امروز اومدم یک داستانی رو براتون تعریف کنم داستانی که بسیار رمز الود و عجیبه.سال 1940 زمان بمباران المان در لندن کل شهر رو خون فرا گرفته همه امیدشون رو از دست دادن جز یک خانواده بزارین بهتون بگم که این خانواده چجوری امیدشو از دست نداده.این خانواده شامل 7 عضوه.پدر خانواده جان هرسون ادمی عجیب و مرموز هر وقت که فکرش رو بکنی مثل روح ظاهر میشه.بسیار عصبانی و خشمگینه صورتش مثل روح سفیده و انگار اصلا ادم نیست.همیشه یه کت قهوه ای با شلوار سیاه میپوشه و یه کلاه بلند هم روی سرشه. همیشه توی اتاق بالای شیرونی در حال تحقیقه و بیرون نمیاد.مادر خانواده اما دقیقابرعکس پدر هست.همیشه سرزنده و خوشحاله.لباس رنگارنگ میپوشه و همیشه توی باغ قدم میزنه.این خانواده 4 فرزند داره.فرزند اول فرنانده. ادم محطاط و مرموزیه با هیچ کسی حرف نمیزنه.یه زخمی روی پیشونیش هست که بخاطر کتک زدنای پدرشه از موقعی که پدرش اون رو کتک زده دیگه حرفی نزده.همیشه لباس سیاه رنگی میپوشه و توی اتاقش خودش رو حبس کرده.کسی نمیدونه که زندست یا نه.فرزند دوم میشل هست.اون دختری خوشحال و سرزندست درست مثل مادرش.علاقه زیادی به اشپزی داره و همیشه توی اشپزخونست.اخلاق مهربونی داره و همیشه لباس قرمز رنگی میپوشه اما از یه چیز میترس زیر زمین خونشون.میگه که اون جا جن ها زندگی میکنن و روح ها اونجا هستند.فرزند سوم مایکل هست.اون توی بچگی داشت میمرد اما رز اون رو نجات داد.شاید بپرسین رز چیه.در ادامه توضیحش میدم.بخاطر همین همیشه مراقب رز هست و انگار رز اون رو تسخیر کرده.یه صدایی توی سرش همیشه هست که هر کاری اون بگه مایکل انجام میده.اخلاقش مهربونه تا وقتی که اون صدا بهش دستور نده.بعد از اینکه اون صدا بهش بگه یکاری کن مایکل دیگه براش مهم نیست چی باشه .هر کاری برای اجرای فرمان اون صدا میکنه .همیشه یه عینک میزنه و لباس ابی میپوشه.بیشتر از همه برادرش فرانکلین رو دوست داره وبرای سلامتی اون هر کاری میکنه.فرزند چهارم فرانکلینه.اون دچار بیماری روانیه و چند ماهی توی تیمارستان بستری بوده.توی تیمارستان بهش خیلی ظلم میکردن تا اینکه اون بیمارستان یکدفعه اتیش گرفته و کل افراد اون بیمارستان مردند.کسی نمیدونه کی اون کار رو کرده.پلیس هنوز دنبال اون شخصه.فرانکلین اخلاق مهربونی داره اما بعضی وقتا بیماریش عود میکنه و دیونه میشه.همه جا رو نابود میکنه وسایل رو میشکونه.خودش رو زخمی میکنه.همیشه یه لباس سفید میپوشه و دستاش بستس باباش این کار رو کرده تا کاری نکنه.نفر اخر مادربزرگ این خانوادست.اون اخلاق بدی داره و همش به مادر خانواده و میشل ظلم میکنه.قیافش شبیه جادوگراست ویه دامن سیاه میپوشه. حالا بزارین ساختار ساختمون رو بهتون توضیح بدم.این ساختمون 4 طبقست.1 طبقه زیر زمین.2 طبقه ساختمون و طبقه اخر اتاق زیر شیرونی.زیر زمین پر از دود و خاکه و همش صدا های عجیبی ازش میاد و وسایل جا به جا میشه.طبقه اول 3 تا اتاق داره اتاق اول اتاق فرانکلینه درست شبیه اتاق های تیمارستانه.اتاق دوم اتاق مایکله پر از وسایل عجیب و بشکه بنزین و چاقوعه.اتاق سوم اتاق مادره.پر از گل گیاه های مختلفه. کل اتاق رنگارنگه و خبری از نا امیدی و افسردگی نیست.طبقه دوم هم 3 تا اتاق داره اتاق چهارم برای میشل هست.اتاق میشل هم پر از گل و گیاهه و همه جاش رنگارنگه.یه تیکه از اتاق هم فقط برای عروسک هاست.اتاق پنجم برای فرنانده.اخرین باری که اتاقش رو دیدم دیدم یه چهار پایه و طناب توش هست نمیدونم برای چیه ولی دیدم که اون جاست.اتاق ششم برای مادر بزرگ خانواده هست.پر از وسایل عجیب دیگ های بزرگ و معجون ها و یه جارو.ااتاق زیر شیرونی هم برای پدر هست.راستش رو بخواید من هیچوقت داخلش رو ندیدم.هیشکی ندیده. حالا بزارین براتون در مورد رز سیاه حرف بزنم.این رز رو شیطان رز ساخته.شاید بپرسین شیطان رز دیگه کیه.اون یکی از پلید ترین و بد ذات ترین شیطان هاست .غذاش روح ادم هست و نوشیدنیش خون انسان.وقتی اولین نفر روحش رو به این شیطان فروخت شد رز اول و رسیدیم به رز 247.هر کسی که بیشترین خدمت رو به رز کنه میشه رز بعدی.کسی که رز میشه 2 تا انتخاب داره یا رز بشه و بره بهشت و یا روحش رو به شطان بفروشه و بره به جهنم.خب معلومه کسی بیخودی نمیره جهنم اما کسی که بره جهنم چرخه رز رو نابود میکنه دیگه کسی از رز اطاعت نمیکنه.دیگه کسی اون رو نمیپرسته چون وجود نداره.اما در 24 سپتمبر یک اتفاقی میوفته که رز نابود میشه.5 روز قبل از حادثه_خب دیگه کریسمس نزدیکه باید خودم رو اماده کنم.بزار برم برای کریسمس خرید کنم.سلام اقای سباستین.از دیدنتون خوشحالم._ممنونم مایکل.خانواده خوبن._ممنونم سلام میرسونن._اون رو بکش اون رو بکش._مایکل چیزی شده چرا رنگت پریده._چ چ چیزه خاصی نیست._چرا میلرزی.کمک کمک._م م من چیکار کردم.نههههه.مایکل کاملا کنترل خودش رو از دست میده و اقای سپاستین رو میکشه.بعد از کشتنش جنازش رو میبره و توی زیر زمین خونه قایم میکنه.3 روز قبل از حادثه._هنوز نمیتونم اون اتفاق رو فراموش کنم.چرا یدفعه کنترلم رو از دست دادم._مایکل با کی حرف میزنی._چ چیزی نیست داشتم با خودم حرف میزدم._اتفاقی افتاده._ن نه داشتم برای کریسمس اماده میشدم.میشل همون جا به یه چیزی شک میکنه و مایکل رو یواشکی تعقیب میکنه و میفهمه که توی زیر زمین یکارایی میکنه.روز حادثه_باید بفهمم اون جا چه چیزی هست که مایکل ازم پنهون میکنه.اما میترسم برم توی زیر زمین.بزار رز رو با خودم ببرم.چقدر این جا خاکه.اون چیه. واییییییی.ا ا اقای سباستین._میشل کجایی._م م اینجام_ن ن نهه صدای اژیر.ایی_مایکل کمکم کن._الان میرم و کمک میارم._نه نرو رز این جاست._چرااا._فعلا وقت سوال کردن نیست._باشه الان میام کمکت._رز رو نجات بده.میشل رو بکش._بیا اینم رز.کمکم کن بیام بالا._تو دیگه مهم نیستی._ایییی_رز عزیزم تو سالمی.نه نهههه.داره سیاه میشه.میشل کجاست._تو اون رو کشتی تو اون رو کشتی._نه نه من این کار رو نکردممم._سلام مایکل._ت تو کی هستی.من شیطان رزم.تو 2 تا انتخاب داری یا رز میشی و میری بهشت و یا روحتو به من میفروشی و چرخه رز رو تموم میکنی و میری جهنم._من هیچوقت نمیزارم خانواده دیگه ای درگیر این رز ب ب ب._تو نمیتونی تصمیم بگیری من برات تصمیم میگیرم._ن ه نه نهه ن._بد دب نن نم دس دستت خود م ن نیست ش ش ._م م م ممن ن می یر مم به جج هنم.ا ا ه ا ه._میتونم حرف بزنم میتونم._میتونی حرف بزنی میتونی راه بری اما تا اخر عمرت میسوزی._نهههههکاری که مایکل کرد جون هزاران نفر رو نجات داد صدایی که تو سرش بود خود شیطان رز بود.اقای سباستین کشیشی بود که هدفش نابودی شیطان رز بود برای همین به مایکل گفت که اون رو بکشه.درسته که مایکل تا اخر عمرش تو جهنمه اما کاری کرد که 247 نفر با من نتونستیم انجامش بدیم.منم کم کم دارم محو میشم باید برم.یاد مایکل همیشه توی قلب ما میمونه و به عنوان یه قهرمان ازش یاد میشه.</description>
                <category>ZehnNevis M.S</category>
                <author>ZehnNevis M.S</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 14:50:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>{دکتر جان}اولین مراجعه کننده.چگونه یک پسر 15 ساله یک روانشناس را به گریه انداخت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16546194/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-ee0qggspsgzk-ee0qggspsgzk-ee0qggspsgzk-ee0qggspsgzk</link>
                <description>دینگ دینگ.— کیه؟— منم.— منم کیه؟— منم قربان.— آها، سلام سروال.— سلام قربان.— چرا دیر اومدی؟— قربان، تو ترافیک بودم.— خب، برو پشت میزت. یکم دیگه یه مریض جدید میاد.— بله قربان. قربان، راستی خبر جدید رو شنیدید؟— چی؟— ملخ‌ها به روستاها حمله کردن و همه مزارع رو دارن میخورن.— بد شد.— خب قربان، من برم سر میزم.— باشه سروال.خب، اینو بذارم این بالا... وای از رو چهارپایه افتادم.— چیشده قربان؟— هیچی.— قربان خوبید؟— آره، فکر کنم.دینگ.— اومدن، برو درو باز کن.— چشم قربان.— سلام، خیلی خوش اومدید.— ممنون.— خب، مریض شمایید نه پسرم؟— الان میان.— اومدن سروال.— بله قربان.— وایییییییی! ملخ! کمک! یه ملخه دیگه!— قربان، یکی نیست؟— یعنی چی؟— ...— پسرجان، چرا انقدر ملخ دور و برته؟آقای دکتر، کارواخال از هشت سالگی به بعد علاقه زیادی به ملخ پیدا کرد.— خب، چرا؟— ما اومدیم شما به ما بگید، بعد شما از ما میپرسید؟— راست میگید. خب بذارید براتون پرونده بسازم. اسم؟— کارواخال.— فامیل؟— جرسون.— سن؟— پانزده.— قد؟— صد و پنجاه و نه.— وزن؟— صد و چهل و نه کیلو و پانصد.— مگه میوه‌فروشیه؟ بعد چرا انقدر وزنش زیاده؟— چون ملخ‌ها همه جاش هستن. در ضمن من یکم وسواس دارم.— آهان. وایییی! چیه؟— باکتری! فکر نکنم یکم باشه. بعداً دوباره خودتون برا خودتون وقت بگیرین.— خب، امروز دوازده دسامبر ۱۹۵۱ هست. خب بگو...— واییییی! چرا تو دهنت ملخه؟— برای همین اومدیم.— خب چرا سم بهش نمیزنین؟— نمیذاره.— چرا کارواخال؟— ملخا ملخن، دل دارن.— مگه آدمه؟— احساس دارن.— خب گوشتو ببینم... اینجام که ملخه. بذار ضربانتو ببینم... خب خوبه. کارواخال، بگو چرا انقدر ملخا رو دوست داری؟— چون آدما اونا رو میکشن.— از کجا میدونی؟— هشت سالم که بود دیدم آدما دارن اونا رو با پا و دست میکشن. آقای دکتر، اون زمان زمان حمله ملخ‌ها به روستا بود. سال ۱۹۴۹. اون موقع همه با دست و پا و سم و هر چی، ملخ‌ها رو میکشتن. کارواخال یه روز برای بازی رفت بیرون. وقتی برگشت، دیدیم خیلی ناراحته و با هیچ کس حرف نمیزنه.— میتونید بیشتر توضیح بدید؟— بله. چند روز همینطور بود که خبر آوردن پدرش توی نبرد با کارتل مواد مخدر کشته شده.— تسلیت میگم.— ممنون. بعد از اینکه خبر رو شنید، فرار کرد و رفت توی حیاط. وقتی برگشت، دیدیم کل بدنش پر شده از ملخ.— خانم جرسون، کارواخال توی یه شوک عصبی قرار داره که از ترس و نگرانی تشکیل شده. بعد از مرگ پدرش، این شوک‌ها بیشتر شده.— آقای دکتر، باید چیکار کنیم؟این داروهایی که مینویسم رو از داروخانه بغل مطب بگیرید. با مدیریت سرجوخ. بغیر از فرناندو، از سرجوخ بگیرید. از فرناندو نه ها، از سرجوخ.— حتماً آقای دکتر. خب جلسه بعدی؟...— سه هفته دیگه.— سه هفته دیگه؟ آقای دکتر اون موقع تعطیله.— پس ماه بعد.— نه، اون موقع باید خونه رو با مایع چاه باز کنم. به مدت چهل و پنج دقیقه با زاویه سیزده درجه به سمت شمال غربی بشورم.— اصلاً وسواس ندارید شما؟— نه آقای دکتر، ندارم.— هر موقع تونستید بیایید.— بله آقای دکتر. خدانگهدار.عجب مریض عجیبی. یاد پدرم افتادم. یادش بخیر.— سروال.— بله قربان.— یه قهوه برام بیار.— بله قربان.— واییییی! ملخ!— کجاست قربان؟— همه جا! زنگ بزن آتش‌نشانی!— چرا اونجا؟— نمیدونم، یه جایی زنگ بزن! کمک!---چند ساعت بعد— سلام.— سلام بابا.— خوبی پسرم؟— آره بابا.— خب مدرسه چطور بود؟— خوب بود، املا بیست گرفتم.— آفرین، گفتم میتونی.— فقط...— چیشده؟— دلم برای مامان تنگ شده. کی برمیگرده؟— چند ماه دیگه از سفر میاد.— هر بار همینو میگی.— راست میگم، چند ماه دیگه میاد.— الکس، سلام داداش.دوباره لوییس یاد مادرش افتاده.— باید بهش بگی که مادرش مرده.— نمیتونم. اگه بهش بگم دلش میشکنه.— تا کی میخوای ازش پنهان کنی؟— نمیدونم. حداقل تا وقتی که بتونه با نبودن مادرش کنار بیاد.— امروز یاد بابا افتادم. خدابیامرزتش.— یادته تا چند وقت بعد از مرگش هی بهونه میاوردی و گریه میکردی؟— آره. امروز یه مریض داشتم که همین مشکل رو داشت.— عجب، باید بهش کمک کنی.— هر موقع یاد بابا میافتم، حالم بد میشه. نمیتونم.— تو که دوست نداری اونم مثل تو بشه. یادته تا چند سال گوشهگیر بودی و با کسی حرف نمیزدی تا پدرو خوبت کرد؟ تو هم باید مثل پدرو به اون کمک کنی.— باشه، جلسه بعدیشون تلاشم رو میکنم.---چند ماه بعد— خب، امروز روزیه که باید به اون خانواده و بچه کمک کنم. یا الان، یا هیچوقت.— سلام خانم جرسون.— سلام آقای دکتر.— خب، وضعیت پسرتون چطوره؟— خیلی بهتر شده. کمتر بهونه میگیره، اما هنوزم نمیذاره از شر ملخ‌ها خلاصش کنیم.— خانم جرسون، میتونید برید بیرون؟ من باید با کارواخال خصوصی صحبت کنم.— بله آقای دکتر.— خب کارواخال، روزت چطور بوده؟— ممنون، خوب بوده.— مدرسه میری؟— نه.— چرا؟— چون بقیه تو مدرسه اذیتم میکنن.— چرا اذیتت میکنن؟— چون ملخا همه جای بدنم هستن.— کارواخال، من موقعی که پدرم مرد، مثل تو شدم.— یعنی ملخا اومدن پیشت؟— نه، اما گوشهگیر و افسرده شدم، درست مثل تو. تا اینکه دوستم کمکم کرد تا خوب شم.— اسم دوستت چی بود؟— پدرو. آدم خوبی بود، اما بعضی چیزا همیشگی نیستن. مثل گل که همیشه غنچه نمیمونه. آدما باید از مراحل سخت زندگیشون رد بشن و وارد دنیای جدیدی از زندگیشون بشن. درست مثل من، مثل همه آدما.ملخ‌ها پدرت نیستن، حتی اگه پدرت رو توی اونا ببینی.پدرم همیشه بهم میگفت «اگه از بدترین شرایط عبور کنی، آدم قوی‌تری میشی». نباید ملخ‌ها رو پیش خودت نگه داری.— خانم جرسون.— بله آقای دکتر.— دوباره براتون یه نسخه مینویسم تا کارواخال مصرف کنه.— سروال، برام چایی بیار.— بله قربان.---🎯 یادتون نره کامنت بزارین</description>
                <category>ZehnNevis M.S</category>
                <author>ZehnNevis M.S</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 14:36:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نویسنده 14 ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16546194/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-iq2uen85hrek</link>
                <description>سلام من ذهن نویس هستم.14 سالم است و این اولین کتابی هست که مینویسم.دوستان نویسنده ام ان را خوانده اند و گفتند که خوب است.حالا نوبت شماست.درباره کتاب &lt;دکتر جان&gt;داستان در مورد روان شناسی است که با مریض های متفاوتی مواجه میشود و هر کدام مشکل خاصی دارند.چرا این کتاب رو نوشتم و راه نویسندگی رو پیش گرفتممن همیشه برام سوال بود که ادم ها چجوری فکر میکنن و چرا رفتار های عجیبی از خودشون نشون میدن برای همین این داستان و داستان های اینده رو مینویسم.این کتاب 10 فصل دارد و هر جمعه یک فصل از این کتاب منتشر میشود و هر دوشنبه یک کتاب معرفی میکنم.اگر به داستان های روانشناسی علاقه داری با من همراه شو.نظرت را در کامنت بنویس حتی یک ایموجی هم به من کلی انرژی میده.</description>
                <category>ZehnNevis M.S</category>
                <author>ZehnNevis M.S</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 15:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>