<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی امیری‌فر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_16689457</link>
        <description>در چهارمین دهه‌ی زندگی. نوشتم، خیلی جاها نوشتم. ترجمه و چیزهای دیگه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 22:41:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/638604/avatar/1cOmrA.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی امیری‌فر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_16689457</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از سیاست‌زدگی تا تعهد اجتماعی: نگاه شاملو به ادبیات در سیزده دیدگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D8%B9%D9%87%D8%AF-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-mvpwa0b6knvf</link>
                <description>نیلوفر طالبی و احمد شاملونیلوفر طالبی نویسنده، مترجم و هنرمند ایرانی‌الاصل در لندن به دنیا آمده اما و در تهران بزرگ شده است. کتابخودنگاره‌ای در شکوفایی یک اثر ترکیبی است که در آن سه لایه با هم در هم تنیده شده‌اند: خاطرات شخصی نویسنده از کودکی در ایران قبل و بعد از انقلاب ۱۳۵۷، پرتره‌ای از احمد شاملو به عنوان کسی که مسیر زندگی طالبی را شکل داد و مجموعه‌ای از ترجمه‌های طالبی از اشعار شاملو به انگلیسی. این کتاب که از قالب سنتی خاطره‌نویسی خارج می‌شود و با زبانی شاعرانه و تکه‌تکه روایت می‌شود. بخشی که در ادامه می‌خوانید، چیزی است که طالبی به عنوان سیزده دیدگاه شاملو درباره هنر و جامعه استخراج کرده است.۱. میان ادبیات سیاسی و ادبیات متعهد اجتماعی تفاوتی حیاتی وجود دارد. رئالیسم سوسیالیستی، دکترین زیبایی‌شناختی حزب کمونیست بود، اما نه شاملو و نه دیگر نویسندگان طراز اول جهان مانند ماریو بارگاس یوسا، هرگز نتوانستند از ادبیات سیاسی حمایت کنند؛ ادبیاتی که به شعر و داستان به چشم پروپاگاندا و ابزاری برای تزریق ایده‌های سیاسی به طبقه کارگر نگاه می‌کرد. به عنوان نمونه، با وجود اینکه بسیاری از اشعار شاملو با مضامین اجتماعی در دوران زندان او سروده شده بودند، او خود هیچ‌کدام را شعر سیاسی به معنای کلمه نمی‌دانست. از نظر شاملو، سیاست بازی چنان آلوده‌ای بود که حتی کوچک‌ترین نشانه‌ای از آن، دامن پاک شعر را لکه‌دار می‌کرد.۲. شاملو باور داشت که توده‌های مردم نمی‌توانند به شکل مستقیم با اثر یک هنرمند نوآور که وظیفه اصلی‌اش ایجاد بدعت و نوآوری است، ارتباط برقرار کنند. در این میان، وجود یک واسطه برای شکل‌گیری این پیوند ضروری بود. با این حال، این آثار نوآورانه که هرگز به دنبال باج دادن و خوشامد توده‌ها نبودند، نباید با هنر بورژوایی اشتباه گرفته می‌شدند. از این رو، چیزی به نام هنر مردمی به معنای تحت‌اللفظی کلمه وجود خارجی ندارد.۳. منتقدان شاملو از دو سو به او می‌تاختند؛ گروهی برخی از آثارش را بیش از حد شخصی و دور از دغدغه‌های اجتماعی می‌دانستند و گروهی دیگر، آثارش را چنان در حوادث زمانه‌اش ریشه‌دار می‌دیدند که به باور آن‌ها نمی‌توانست از آزمون زمان سربلند بیرون بیاید. اما شاملو به جای آنکه تسلیم این مرزبندی‌های زمانی شود، یا به این ارزیابی‌ها واکنشی نشان دهد، یا درصدد جلب رضایت منتقدان برآید، کاملاً بی‌اعتنا و استوار باقی ماند. قصد او هرگز این نبود که از شعر به عنوان وسیله‌ای برای جا کردن خود در دل جامعه استفاده کند. او می‌گفت که کارخانه‌ی شعر راه نینداخته است تا با تحقیقات بازار بسنجد مردم چه نوع شعری می‌خواهند تا همان محصول بازارپسند را تولید کند.۴. شاملو ریشه این انتقادها را که آثارش را فاقد تعهد اجتماعی می‌دانستند، به دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ خورشیدی نسبت می‌داد؛ زمانی که اعضای کم‌تجربه حزب کمونیست که خود را متخصصان تئوری فرهنگی می‌پنداشتند، در حالی که به قول او دانش‌شان در حد تشخیص قاطر از الاغ هم نبود، این ایده را بوق و کرنا می‌کردند که هنر باید برای توده‌ها و قابل فهم برای آن‌ها باشد. ایده‌های آن‌ها مستقیماً از دکترین ژدانف کپی‌برداری شده بود؛ دکترین مشهوری که توسط استالین و کارگزار فرهنگی‌اش ژدانف فرموله شد و در آن زمان مانند آیه‌ای آسمانی مورد پرستش قرار می‌گرفت. این دکترین، کل فرهنگ را در حد یک نمودار ساده پایین می‌آورد که در آن هر نماد، نماینده یک ارزش اخلاقی ابتدایی بود.۵. «مردم» یکپارچه و همگن نیستند، بلکه از لایه‌های متعددی تشکیل شده‌اند. ما با لایه‌های متفاوتی روبرو هستیم؛ افراد بی‌سواد، کم‌سواد، کاملاً بی‌ذوق، تا حدی باذوق، بی‌سواد باذوق، کم‌سواد بی‌ذوق و نمونه‌هایی از این دست. حال سؤال اینجاست که این هنر توده‌ای قرار بود دل کدام‌یک از این زیرلایه‌ها را به دست آورد؟ تکلیف هنر والا در آثار آهنگسازانی چون چایکوفسکی، موسورگسکی و گلینکا که نگهبانان میراث موسیقی روسیه بودند چه می‌شد؟ شاملو هوشمندانه نام آهنگسازان روس را وسط می‌کشید تا رفقای حزب کمونیست نتوانند حرف او را به بهانه استناد به هنرمندانی که به طبقه کارگر خیانت کرده‌اند، رد کنند. آن آهنگسازان، مضامین ملی و فولکلور روسیه را در قطعات خود جاری می‌کردند؛ همان مضامینی که یک چوب‌بر کم‌سواد در جنگل‌های دورافتاده سیبری، آن‌ها را زیر لب زمزمه می‌کرد و با آن‌ها به عنوان مواد خام روح خود پیوند می‌خورد. شاملو این علامت سؤال بزرگ را پیش می‌کشید که آیا این آثار نوآورانه از نظر ایدئولوگ‌های کمونیست، هنر توده‌ای به شمار می‌رفت یا هنر والا؟۶. شاملو می‌گفت که ادبیات توسط کارگران منفردِ حوزه ادبیات و برآمده از تجربیات زیسته خودشان خلق می‌شود. هیچ مسیر خط‌کشی‌شده و مشخصی را نمی‌توان برای ادبیات ترسیم کرد. نیاز، مادر اختراع است و آنچه به نقطه ضرورت و فوریت می‌رسد، دیگر کارش تمام است و پدید می‌آید. این جریان را نه می‌توان با عجله جلو انداخت و نه می‌توان سدی در برابرش ساخت.۷. این نگاه، مقاله‌ی معروف تی اس الیوت به نام سنت و استعداد فردی را به یاد می‌آورد. الیوت در آنجا اشاره می‌کند که تمسخر مفهوم سنت، ناشی از عدم درک این واقعیت است که آنچه امروز به عنوان سنت شناخته و تحقیر می‌شود، در زمان خود یک جهش بزرگ در نوآوری بوده است؛ عصیانی که در زمان خودش احتمالاً با مقاومت، تمسخر و طرد شدن مواجه شده بود. بنابراین، منسوخ یا قدیمی دانستن سنت، نوعی پارادوکس و تناقض در خود دارد، چرا که این نگاه در واقع نوآوری و آینده را در خود هضم و نابود می‌کند.۸. شاملو می‌گفت شعر او از درد خودش سرچشمه گرفته است. چقدر شعرش می‌توانست صادقانه باشد اگر تظاهر می‌کرد که دارد درد دیگران را فریاد می‌زند؟ با این حال او باور داشت اگر درد من یک درد مشترک باشد، پس من در آن واحد درد مشترک‌مان را فریاد زده‌ام. از همین جاست که آن سطرهای درخشان خلق می‌شوند: من درد مشترکممرا فریاد کن! ۹. طنز ماجرا اینجاست که هنر تجاری و عامه‌پسند که در میان توده‌ها محبوب است و تهی از هرگونه معناست، در واقع دشمن فرهنگ یک ملت است، چرا که آن‌ها را از آزادی‌شان دورتر می‌کند و به جایش آن‌ها را به بندگی می‌کشاند. در مقابل، هنری وجود دارد که شاید در میان توده مردم محبوب نباشد، اما محتوای آن عمیقاً حامی طبقه کارگر است. هنری که برای توده‌ها شعار تولید می‌کند، در واقع باید به عنوان فعالیت سیاسی قلمداد شود، نه فعالیت فرهنگی؛ و معیار سنجش آن نیز باید ارزش تاریخی باشد، نه ارزش فرهنگی.۱۰. برای اینکه نوآوری‌های یک اثر هنری ماندگار به تمام لایه‌های جامعه رسوخ کند، به هنرمندان دیگری نیاز بود که به چشم‌اندازهای هنرمندان نوآور و همچنین به توده‌های مردم دسترسی داشته باشند تا نقش واسطه را ایفا کنند و آن هنر را برای مردم صیقل دهند و قابل درک کنند. یک نمونه بارز از این واسطه‌ها، خسرو گلسرخی بود؛ شاعر، روزنامه‌نگار و فعال چپ‌گرای ایرانی که توسط رژیم شاه اعدام شد و شاملو شعری را به او تقدیم کرد.۱۱. شاملو زبان عامیانه و کوچه‌بازاری را که در سال‌های اولیه زندگی‌اش با آن سر و کار داشت، بسیار غنی‌تر و بیانگرتر از زبان رسمی و معیاری می‌دانست. او شروع به تلفیق زبان والا و زبان عامیانه کرد تا زبانی نو و چندبعدی خلق کند. از نظر او، نویسنده‌ای که تجسم‌بخش زمانه خویش است، باید کاری کند که این دو قطب با یکدیگر گفتگو کنند. او تعادل ظریفی در پیوند میان فرهنگ والا و فرهنگ عامه برقرار کرد. محمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و منتقد، باور داشت که حتی اگر زبان شاملو از لایه‌های گفتار عامیانه خیابانی تا سطوح عالی و فاخر ادبی را در بر می‌گرفت، او موفق شد در تمام طول حرفه بلندمدت خود، حتی یک شعر عامیانه و سخیف ننویسد.۱۲. در مستند کلام آخر ساخته مسلم منصوری که نسخه دیگری از آن با نام استاد شاعر آزادی نمایش داده شد؛ نامی شایسته برای شاعری که با قلب مردم پیوند داشت؛ شاملو می‌گوید که متعهد بودن در ذات خود هنر نهفته نیست. این خود هنرمند است که باید متعهد باشد و ناظر و راوی تاریخ باقی بماند. اگر هنرمندان درد بشریت را درک نکنند، نمی‌توان آن‌ها را روشنفکر دانست؛ آن‌ها صرفاً دزدانی هستند که چراغ به دست دارند.۱۳. شاملو بر این باور بود که بسیاری از افراد، مفهوم تعهد اجتماعی برای خلق هنر مردمی را با یک دین خیالی اشتباه می‌گیرند که گویی هنرمند به جامعه خود بدهکار است.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 14:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>براک: ۱۱۰ هزار کارمند، ۱۲۵ میلیون مشتری، صفر هیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%DB%B1%DB%B1%DB%B0-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%DB%B1%DB%B2%DB%B5-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-s3oqwtnxf7gl-s3oqwtnxf7gl-s3oqwtnxf7gl-s3oqwtnxf7gl</link>
                <description>مقدمه‌ای کوتاه برای شناخت براک – جدا از متن اصلیدر سال ۱۹۷۱، بنگلادش تازه به استقلال رسیده بود. جنگ، کشور را ویران کرده بود. میلیون‌ها پناهنده، زیرساخت‌های نابود شده، قحطی و بیماری و زخمِ باورنکردنیِ تجاوز ارتش پاکستان به میلیون‌ها زن بنگلادشی. درست یک سال پیش از آن، طوفانی سهمگین جان سیصد هزار نفر را گرفته بود. فضل‌الحسن عابد، حسابدار شرکت نفت شل در لندن، در همین دوران در بریتانیا بود. اما سفرش به منطقه‌ی آسیب‌دیده از طوفان در سال ۱۹۷۰، نقطه عطف زندگی او شد. بعدها گفت: «مرگ و ویرانی‌ای که در کشورم دیدم، زندگیِ مدیر اجرایی یک شرکت نفت را بی‌معنا کرد».همینطور بخوانید: آرمان‌شهرِ وام‌های خرداو به جای ماندن در لندن، فعالانه برای استقلال بنگلادش لابی کرد. پس از جنگ اما کار بزرگ‌تری در پیش بود. عابد تصمیم گرفت تمام دارایی خود را بفروشد، حتی آپارتمانش در لندن را. با همان پول، در سال ۱۹۷۲ به بنگلادش برگشت و منطقه‌ی دورافتاده‌ی سولا در شمال بنگلادش – جایی که نرخ بی‌سوادی ۹۰ درصد بود و حتی جاده نداشت  – کارش را با یک اتاق اجاره‌ای و بودجه‌ای کمتر از ۴۰۰ هزار دلار شروع کرد. هیچ‌کس باور نمی‌کرد یک حسابدار بنگلادشی که دارایی خودش را فروخته، بتواند کاری کند. اما امروز، براک با ۱۱۰ هزار کارمند و بودجه‌ای بیش از یک میلیارد دلار، بزرگ‌ترین سازمان غیرانتفاعی جهان از نظر تعداد کارمند و پوشش مردم است. داستان براک، چراغی برای تمام نخبگان جهان است که چطور می‌توانند عمیقاً به کشور خود کمک کنند.«بنگلادش را به درستی «پایتخت جهانی ان‌جی‌اوها» نامیده‌اند. این مسئله نه فقط به خاطر تعداد، که به دلیل مدل منحصربه‌فرد این سازمان‌ها، به واقع استثناست. ان‌جی‌اوهای بنگلادش در دل ویرانی به دنیا آمدند، جای خالی دولت را پر کردند، به مقیاس‌های عظیم رسیدند، و حتی از وابستگی به کمک‌های خارجی عبور کردند. اما همین مدل موفّق، وقتی به کشورهای دیگر برده می‌شود، در بسیاری از اوقات جواب نداد. به همین دلیل است که پژوهشگران می‌گویند: «از براک بیاموزید، اما کورکورانه کپی نکنید» .عابد در سال 2020 درگذشت. گاردین در یادداشت فوت او نوشت:وقتی عابد می‌خواست مرگ کودکان روستایی را با آموزش درمان کم‌آبی کاهش دهد، به کارمندانش نگفت «چند خانوار را پوشش دادی». گفت «مادرها بعد از آموزش چقدر یاد گرفتند». پاداش کارکنان را بر اساس کیفیت یادگیری می‌داد، نه تعداد خانه‌هایی که سر زده‌اند. حتی یک بار تعدادی از پژوهشگران را اخراج کرد چون فهمید آمارها را جعل کرده‌اند. نتیجه: جان میلیون‌ها کودک نجات یافت.توضیح در مورد متن اصلیاین متن، برگردانی روی یادداشت ماهبوب حسین¹، اقتصاددان بنگلادشی و مدیر اجرایی اسبق براک، است که نگاهی کلان به ساختار، دستاوردها و درس‌های مدل توسعه این سازمان دارد. براک که در سال ۲۰۲۵ برای سومین سال پیاپی به عنوان بهترین سازمان غیردولتی جهان شناخته شد. سازمانی که اکنون بزرگترین نهاد خیریه و توسعه جهان از نظر تعداد کارکنان و خدمات‌گیرندگان محسوب می‌شود؛ یعنی حتی بزرگتر از صلیب سرخ.متن اصلیبراک²، سازمانی غیردولتی مستقر در بنگلادش، یک داستان موفقیت در حوزه توسعه است. این سازمان با سازماندهی افراد حاشیه‌نشین و آسیب‌پذیر در قالب «انجمن‌های روستایی»³ تغییرات پایدار را تسریع می‌کند و اکوسیستمی می‌سازد که در آن افراد آسیب‌پذیر و حاشیه‌نشین این شانس را پیدا می‌کنند که کنترل زندگی خود را به دست گیرند. براک این کار را با رویکردی کل‌نگر و فراگیر انجام می‌دهد و از ابزارهایی استفاده می‌کند که عبارتند از:برنامه «پشتیبانی نزدیک»⁴ برای فقراوام‌های خرد⁵  مدرسه برای کودکان بازمانده از تحصیلرساندن خدمات درمانی ضروری به مردم با کمک داوطلبان آموزش‌دیدهتأیید عملی و رساندن فناوری‌های بهتر به کشاورزو خدمات توانمندسازی جامعه و کمک‌های حقوقیدر مورد وام‌های خرد که ۴۰ درصد از سبد فعالیت‌های براک را تشکیل می‌دهد، رویکرد «وام به اضافه خدمات»⁶ را اتخاذ می‌کند و محصولات مالی انعطاف‌پذیری مانند پس‌انداز و چندین نوع سازوکار شبه‌بیمه⁷ را در اختیار وام‌گیرندگان قرار می‌دهد تا ریسک ناشی از آسیب‌پذیری در برابر شوک‌های بیرونی را پوشش دهد.معرفیبراک⁸ در سال ۱۹۷۲ به عنوان یک سازمان کمک‌رسانی و بازسازی زندگی تأسیس شد تا به اسکان دوباره‌ی پناهندگانی که از هند بازمی‌گشتند کمک کند و معیشت مردم را در کشور تازه‌استقلال‌یافته‌ی خود احیا نماید. براک سپس دامنه‌ی تمرکزش را گسترش داد تا به مشکلات بلندمدت فقر، بی‌سوادی، بیماری و تبعیض اجتماعی علیه مردم حاشیه‌نشین از جمله زنان بپردازد.طی چهار دهه‌ای که از تأسیس براک می‌گذرد، آنها به یکی از بزرگ‌ترین سازمان‌های غیردولتی جهان تبدیل شده‌اند که با مداخلات توسعه‌ای گوناگون و نگاهی جامع، نیازهای فقرا را برآورده می‌سازد. براک «مدل» خاص خود را ساخته است: مدل براک این است: اول آزمایش می‌کند تا کار را بلد شود، از دل تجربه نوآوری درمی‌آورد، بعد طرح را بزرگ‌مقیاس ⁹ می‌کند تا به نتیجه برسد. براک اکنون به عنوان یک سازمان غیردولتی بین‌المللی در ده کشور از کشورهای جنوب¹⁰ فعالیت می‌کند و بیش از ۱۱۰ هزار کارمند دارد که به همراه داوطلبان زیادی از میان خود مردم، به ۱۲۵ میلیون نفر از فقرا و آسیب‌پذیران خدمت می‌رسانند.نفوذ براکچالش‌های توسعه در بنگلادشبنگلادش طی چهار دهه (پس از استقلال در سال ۱۹۷۱) پیشرفت اقتصادی قابل توجهی داشته است. رشد اقتصادی از ۳ درصد در سال طی دو دهه‌ی اول به ۵ درصد در دهه‌ی ۱۹۹۰ و سپس به ۶ درصد در دهه‌ی گذشته شتاب گرفته است. این کشور به ویژه در مسائل اجتماعی موفق بوده است: کاهش رشد جمعیت از سه دهم درصد به یک و دو دهم درصد در سال، افزایش تولید برنج (غذای اصلی) از ۱۱ به ۳۳ میلیون تن، کاهش مرگ‌ومیر کودکان زیر پنج سال از بیش از ۱۵۰ در هر هزار کودک به ۵۲، افزایش نرخ باسوادی بزرگسالان از ۲۴ به بیش از ۶۰ درصد و دستیابی به برابری جنسیتی در مدارس ابتدایی و متوسطه. پیشرفت در جبهه‌ی اجتماعی در مقایسه با عملکرد دیگر کشورهای جنوب آسیا به ویژه قابل توجه است.اما کارهای بسیار بیشتری باقی مانده است. این کشور ظرفیت تحمل خود را با ۱۵۴ میلیون نفر جمعیت (تراکم بیش از ۱۱۰۰ نفر در هر کیلومتر مربع) بسیار فراتر برده و سالانه یک میلیون و هشتصد هزار نفر هم اضافه می‌شود. بیش از ۳۰ درصد مردم در فقر زندگی می‌کنند و ۴۱ درصد کودکان زیر پنج سال دچار کوتاه‌قدی ناشی از سوءتغذیه¹¹ هستند. یک‌سوم از نیروی کار جدید به دلیل کمبود فرصت‌های شغلی در داخل، به دنبال اشتغال در خارج از کشور هستند، در حالی که دو‌سوم کارگران از بخش غیررسمی¹² امرار معاش می‌کنند. هشتاد درصد مردم به مراقبت بهداشتی با کیفیت دسترسی ندارند و ۱۹۰ زن در هر ۱۰۰ هزار زایمان جان خود را از دست می‌دهند. ۴۰ درصد کودکان به مدارس متوسطه نمی‌روند و کیفیت آموزش هم در سطح ابتدایی و هم متوسطه ضعیف است. با رشد سریع‌تر اقتصادی، نابرابری منطقه‌ای و اجتماعی-اقتصادی نیز رو به وخامت است.مهاجرت مردم از روستا به شهر به دلیل نبود فرصت‌های اقتصادی و امکانات رفاهی در مناطق روستایی با سرعت زیادی ادامه دارد. در نتیجه، جمعیت رو به رشد حاشیه‌نشینان شهری مشکلات جدی‌تری از نظر بی‌سوادی، بهداشت ضعیف و سلامت نامناسب در محله‌های فقیرنشین شهری نسبت به مناطق روستایی ایجاد کرده است. چالش‌های حاد توسعه با تهدیدهای ناامنی غذایی و تغییر اقلیم تشدید می‌شود. فقر، نابرابری و طردشدگی همچنان در حوزه‌های سلامت، آموزش و بیکاری جوانان خود را نشان می‌دهد و صلح و نظم را به خطر می‌اندازد و توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی را محدود می‌کند.یکی از مدارس براکمداخلات توسعه براکراهبرد کلی براک حمایت از دولت بوده است:الف) بهبود وضعیت کنونی اقتصادی و اجتماعی فقرا،ب) ایجاد تاب‌آوری¹³ در میان فقرا و افراد آسیب‌پذیر در برابر شوک‌های خارجی مانند سیل، خشکسالی و طوفان براک به ویژه راهبرد «توسعه فراگیر»¹⁴ را دنبال کرده است؛ یعنی شناسایی مناطقی که دولت در اجرای برنامه‌های توسعه‌اش موفقیت محدودی داشته و سپس بسیج منابع برای رساندن خدمات به «دست‌نرسیدگان»¹⁵. در راهبرد اخیراً تدوین شده، براک ساختار برنامه‌های خود را توسعه داده و فعالیت‌هایش را دقیقاً تنظیم کرده است تا تلاش‌های دولت برای دستیابی به اهداف توسعه هزاره¹⁶ را تکمیل کند. منتقدان براک را «دولت موازی» در بنگلادش می‌نامند. اما طرفدارانش می‌گویند: «در کشوری که دولت‌های متعدد نتوانستند خدمتی به فقرای بی‌زمین برسانند، براک جایی را پر کرده که هیچ‌کس نتوانسته است.»براک رویکردی کل‌نگر به کاهش فقر دارد و سه ستون برنامه دارد:ستون اول: تلاش می‌کند اشتغال و درآمد خانوارهایی را که دارایی کمی دارند افزایش دهد تا آنها به تدریج از نردبان فقر بالا رفته و در نهایت از آن خارج شوند¹⁷. برنامه‌های این گروه شامل کمک‌های کوچک دارایی و کمک به مدیریت آن دارایی‌ها برای خانوارهای فقیر شدید، وام‌های خرد برای فقرای متوسط و حمایت از کشاورزی از طریق توسعه و تأیید فناوری، تأمین بذر با کیفیت و ارائه اعتبار و ترویج کشاورزی برای افزایش بهره‌وری سرمایه و نیروی کار است.ستون دوم: با هدف توسعه‌ی منابع انسانی برای کاهش پایدار فقر عمل می‌کند. شامل ارائه خدمات درمانی از طریق داوطلبان آموزش‌دیده‌ی سلامت، مداخلات آب، بهداشت و نظافت¹⁸ برای کنترل شیوع بیماری‌های واگیر و دستیابی به تغذیه خوب، آموزش فرصت مجدد تحصیل برای کودکان خانواده‌های فقیر و برنامه‌ای که به نوجوانان هم هنرِ درآمدزایی می‌آموزد، هم هنرِ زندگی کردن.زنی در رواندا که با وام‌های براک، کسب‌وکار خود را گسترش دادستون سوم: توانمندسازی گروه‌های محروم جامعه از جمله زنان. برنامه‌ی توانمندسازی جامعه، زنان را در «فدراسیون‌های روستایی»¹⁹ سازماندهی می‌کند و برگزاری جلسات ماهانه را تسهیل می‌کند تا درباره‌ی مشکلات اجتماعی گفتگو کنند و اطلاعاتی درباره‌ی برنامه‌های تأمین اجتماعی دولت و نحوه‌ی دسترسی به آنها ارائه دهند. این برنامه کمک می‌کند تا سرمایه‌ی اجتماعی و سیاسی برای فقرا تولید شود تا بتوانند در برابر بی‌عدالتی اجتماعی مقاومت کنند و حقوق و امتیازات خود را از دولت محلی مطالبه کنند. برنامه‌ای تحت عنوان «خدمات حقوق بشر و کمک حقوقی» به زنان فقیر درباره‌ی قوانین و مقرراتی که بر زندگی و اموالشان تأثیر می‌گذارد آموزش می‌دهد، راه‌حل‌های جایگزین اختلافات²⁰ را تسهیل می‌کند و از قربانیان بی‌عدالتی اجتماعی و خشونت خانگی حمایت حقوقی به عمل می‌آورد. برنامه‌ای با عنوان «عدالت جنسیتی و تنوع» نیز با هدف افزایش توانمندی زنان و کاهش نابرابری جنسیتی طراحی شده است.شرکت‌ها و سرمایه‌گذاری‌های براکبراک کسب‌وکارهایی راه می‌اندازد که به آن‌ها «شرکت‌های اجتماعی»²¹ می‌گویند. این شرکت‌ها در روستاها، جایی وارد می‌شوند که بازار آزاد «شکست خورده»²² است؛ مثلاً جایی که هیچ کس به فکر خرید محصول از کشاورز فقیر نیست. همین شرکت‌ها همزمان سود هم می‌کنند و براک آن سود را صرف فعالیت‌های توسعه‌ای دیگر می‌کند؛ مثل ساختن مدرسه یا راه اندازی درمانگاه. فعالیت‌هایی که براک نمی‌تواند بابتشان از اعضایش هزینه دریافت کند.یکی از اهداف سازماندهی این شرکت‌ها و نهادهای وابسته، خودکفا شدن تدریجی در عملیات توسعه و کاهش وابستگی به کمک‌های بلاعوض اهداکنندگان است. چنین شرکت‌ها و نهادهای وابسته‌ای عبارتند از: آرونگ²³، لبنیات و طیور براک، شرکت بذر براک، بانک براک، شرکت مالی دلتا براک مسکن و غیره. تقریباً همه‌ی این شرکت‌ها به عنوان پشتیبان یک یا چند برنامه‌ی براک شروع به کار کرده‌اند و رشد یافته‌اند تا مازاد قابل توجهی برای مداخلات رایگانی مانند سلامت، آموزش و فقر شدید فراهم کنند. نیمی از مازاد درآمد این شرکت‌ها بین فعالیت‌های برنامه‌ای براک توزیع می‌شود و مابقی صرف گسترش بیشتر شرکت‌ها می‌گردد که به نوبه‌ی خود به ایجاد اشتغال و در نتیجه کاهش فقر کمک می‌کند. بخشی از این منابع صرف اجرای پروژه‌های آزمایشی در حوزه‌های جدید چالش‌برانگیز می‌شود.آمارهایی که براک در سایت خود اعلام کردهبراک شرکت‌های اجتماعی را به عنوان الگوهایی برای آینده‌ی صنعت خصوصی با هدفی اجتماعی می‌بیند؛ کسب‌وکارهایی که از مازاد درآمد خود برای اهداف اجتماعی استفاده می‌کنند. خود برنامه‌ی وام‌های خرد، یک شرکت اجتماعی است، زیرا خودتأمین مالی است و مازاد تولید می‌کند تا سود انباشته ایجاد نماید که خود منبع مهمی برای سرمایه‌ی وام‌دهی است.برنامه‌ی وام‌های خردبراک به کارگران بی‌کار وام می‌دهد تا خودشان برای خودشان شغل درست کنند؛ چون جای دیگری برای کار کردن نیست. با دسترسی به اعتبار، خانوار می‌تواند فعالیت‌های اقتصادی را سازماندهی کند تا کالاها و خدماتی برای امرار معاش تولید نماید. اعتبار از طریق اعضای زن خانوار هدایت می‌شود. با دسترسی به منابع، زنان می‌توانند توانمند شوند تا جایگاه خود را در خانواده و جامعه بهبود بخشند و این به آنها در مسیر رسیدن به توانمندی و برابری جنسیتی کمک می‌کند.گرفتن وام این روزها در اپلیکیشن‌های موبایلی با نمایش اعتبار کاربران صورت می‌گیردیک «سازمان روستایی»²⁴ از ۳۰ تا ۴۰ زن تشکیل می‌شود. از این سازمان برای رساندن خدمات مالی به درب منازل خانوارهای حاشیه‌نشین استفاده می‌شود. همچنین از این سازمان به عنوان بستری برای ارائه خدمات درمانی، آموزش حقوقی و سایر فعالیت‌های توسعه اجتماعی استفاده می‌گردد. در حال حاضر از چهار محصول وام استفاده می‌شود:   دابی²⁵  یا وام کاهش فقر: هدف آن فقیرترین خانوارهاست و حداکثر مبلغ وام تا ۸۰۰ دلار برای هر وام‌گیرنده است که بیشتر برای فعالیت‌های کارآفرینانه‌ی اشتغال‌زای خوداتکا استفاده می‌شود.پروگوتی²⁶  یا وام خُرد کارآفرینی: برای گسترش کسب‌وکارهایی که در شهرها و مراکز رشد روستایی قرار دارند، به کار می‌رود تا هم نیازهای کشاورزان را از بازار تأمین کند (پیوند پسین) و هم محصولشان را به فروش برساند (پیوند پیشین)²⁷. مبلغ وام از ۸۰۰ تا ۵۰۰۰ دلار است.وام کشاورزی: برای کشاورزان خرده‌پا، جهت تأمین نیازهای سرمایه در گردش، اجاره زمین یا خرید ماشین‌آلات کشاورزی.  وام تأمین مالی مهاجرت شغلی: برای اعضایی که به دنبال اشتغال در خارج از کشور هستند، با مبلغی بین ۱۰۰۰ تا ۴۰۰۰ دلار.وام‌های کاهش فقر و کشاورزی بدون نیاز به وثیقه²⁸ برای دوره‌های یک ساله ارائه می‌شوند و اقساط به صورت هفتگی یا ماهانه در جلسات سازمان روستایی جمع‌آوری می‌شوند. برای وام‌های کارآفرینی و مهاجرت شغلی، وام با وثیقه‌ی سند زمین یا سایر دارایی‌ها ارائه می‌شود و اقساط ماهانه جمع‌آوری می‌گردد. مدت وام از یک تا سه سال متغیر است و اقساط به صورت ماهانه یا فصلی وصول می‌شود. این برنامه همچنین از بسیج پس‌اندازهای کوچک توسط اعضای سازمان روستایی حمایت می‌کند که می‌توانند برای نیازهای اضطراری برداشت شوند. وام‌ها دارای نرخ کارمزد (بهره) ۱۸ تا ۲۷ درصد از مبلغ وام باقی‌مانده هستند.رویکرد «وام به اضافه خدمات»²⁹ براک را از سایر سازمان‌های وام خرد متمایز می‌کند. براک موانع موجود در زنجیره‌ی ارزش فعالیت‌های اقتصادی که با وام‌ها راه‌اندازی می‌شوند را شناسایی کرده و خدماتی ارائه می‌دهد تا به شکست‌های بازار رسیدگی کند و به افزایش بهره‌وری نیروی کار و سرمایه و در نتیجه بهبود توانایی وام‌گیرندگان در بازپرداخت وام‌ها کمک کند. براک شرکت‌های حمایتی راه انداخته که سود تولید می‌کنند. بعد این سود را در فعالیت‌هایی مثل آموزش و بهداشت سرمایه‌گذاری مجدد می‌کند. این خدمات به صورت رایگان به اعضای سازمان روستایی و حتی غیراعضا داده می‌شود.طی زمان، نوآوری‌های متعددی برای مقابله با ریسک‌های مرتبط با شوک‌های خارجی معرفی شده است:پس‌انداز اجباری: پنج تا ده درصد از مبلغ وام که هنگام پرداخت وام کسر می‌شود و می‌توان از آن برای پوشش نکول³⁰ ناشی از شکست کسب‌وکار در اثر بلایای طبیعی، از دست دادن سرمایه، یا فروپاشی ناگهانی بازار کالاها یا خدمات تولیدشده توسط کسب‌وکار استفاده کرد. پس از بازپرداخت وام، وام‌گیرنده این اختیار را دارد که مبلغ را در حساب پس‌انداز شخصی اختیاری خود انباشته کند.  ذخیره‌ی مطالبات مشکوک‌الوصول³¹ برای حذف بدهی وام‌هایی که بیش از دو سال معوق می‌مانند. این امکان برای وام‌گیرندگانی استفاده می‌شود که به هر دلیلی در بازپرداخت وام مشکل داشتند. معمولاً حذف بدهی برای وام‌هایی انجام می‌شود که در سال‌های بلایای طبیعی گرفته شده‌اند.بیمه‌ای بدون حق بیمه: اگر وام‌گیرنده بمیرد، وامش بخشیده می‌شود و ۱۴۰ دلار هم برای کفن و دفن و خرج‌های اجتماعی به خانواده‌اش داده می‌شود.وام تکمیلی³² که به وام‌گیرندگانی داده می‌شود که سابقه‌ی عالی در بازپرداخت منظم اقساط دارند تا نیازهای نقدی کوتاه‌مدت اضطراری مانند هزینه‌های عمده‌ی پزشکی، پرداخت شهریه‌ی تحصیل فرزندان، هزینه‌های ازدواج فرزندان، یا فرصت ناگهانی برای گسترش کسب‌وکار را پوشش دهند.این برنامه تاکنون بیش از ۶ میلیون عضو را در سازمان‌های روستایی سازماندهی کرده و به بیش از چهار میلیون وام‌گیرنده با ۲۲۰۰ شعبه در سراسر بنگلادش اعتبار ارائه می‌دهد. مبلغ کل وام‌های پرداختی به حدود ۸۱۰ میلیون دلار رسیده و پس‌انداز انباشته‌ی وام‌گیرندگان به ۳۲۵ میلیون دلار رسیده است. سبد در معرض ریسک³³ (معوق بیش از یک ماه) کمتر از شش درصد از کل وام‌هاست. این برنامه خودپایدار³⁴ است و منابع مالی وام از پس‌اندازهای انباشته‌ی وام‌گیرندگان، استقراض از بانک‌های تجاری، و سود انباشته از مازاد عملیات سال‌های قبل تأمین می‌شود. مازاد تولیدشده از این برنامه در سال ۲۰۱۲ معادل ۴۵ میلیون دلار بود. عابد به کارمندانش پاداش می‌داد بر اساس این که مادران بی‌سواد روستایی چقدر درست یاد گرفته‌اند، نه اینکه چند خانه را گشته‌اند. حتی پژوهشگرانی را که آمار تقلبی تحویل می‌دادند، اخراج کرد. نتیجه جان میلیون‌ها کودک بود. خودش می‌گفت: «مردهای شکست‌خورده زیاد دیده‌ام، اما زن شکست‌خورده نه.»وقتی عابد از پادشاه کنونی بریتانیا نشان شوالیه دریافت کرددرس‌هایی برای سیاستدرس‌های سیاستی زیر از تجربه‌ی براک به دست می‌آید:فقر ابعاد چندگانه دارد. ریشه‌کنی فقر نیازمند رویکردی کل‌نگر به توسعه است تا از جبهه‌های متعدد به آن پرداخته شود. آموزش و مراقبت‌های بهداشتی برای توسعه‌ی منابع انسانی مردم حاشیه‌نشین، کلید کاهش پایدار فقر هستند. بسیج فقرا و افزایش آگاهی آنها بستری برای تولید سرمایه‌ی اجتماعی و سیاسی فقرا ایجاد می‌کند تا به شهروندانی فعال و مسئول تبدیل شوند که حکمرانی خوب³⁵ را تسهیل می‌کنند.   وام‌های خرد صرفاً یک فعالیت برای گسترش شمول مالی³⁶ نیست. بلکه نقطه‌ی ورودی برای توسعه‌ی همه‌جانبه‌ی اجتماعی-اقتصادی است و می‌تواند ابزاری قدرتمند برای کاهش فقر باشد. برای این که وام‌های خرد مؤثر واقع شوند، وام‌گیرندگان به حمایت اضافی مانند آموزش مالی، آموزش برای ارتقای مهارت، انتشار فناوری بهبودیافته و شیوه‌های مدیریتی برای کشاورزی نیاز دارند. این خدمات اضافی به افزایش بهره‌وری نیروی کار و سرمایه کمک می‌کند و در نتیجه ظرفیت اقتصادی وام‌گیرندگان را برای بازپرداخت وام‌های خرد گران‌قیمت بهبود می‌بخشد. پس‌انداز وام‌گیرندگان، ارزان‌ترین منبع پول برای وام دادن است. تنوع‌بخشی به سبد وام‌ها با وام‌های خُرد بزرگ‌مقیاس کارآفرینی و وام‌های مهاجرت شغلی به کاهش هزینه‌ی عملیاتی خدمات وام خرد کمک می‌کند.خانوارهای کم‌درآمد توانایی پرداخت حق بیمه برای پوشش ریسک‌های ناشی از شوک‌های خارجی را ندارند. تقاضا برای بیمه جهت پوشش ریسک معمولاً بسیار پایین است. با این حال، می‌توان ریسک‌ها را به طور جزئی با محصولات شبه‌بیمه پوشش داد، مانند نگهداری ذخیره برای مطالبات مشکوک‌الوصول، پس‌انداز اجباری که در مواقع اضطراری قابل برداشت باشد، مقررات مربوط به بخشودگی وام در زمان مرگ ناگهانی وام‌گیرنده، و مقررات مربوط به وام تکمیلی برای تأمین نیازهای نقدی اضطراری. این محصولات مالی انعطاف‌پذیر را می‌توان از محل نرخ بهره‌ای که بر وام بسته می‌شود تأمین کرد.انتقادات از براکاین بخش از مقاله‌ی مورداشاره استخراج نشده و برای آن از منابع دیگری37 که منتقدانه دستاوردهای براک را بررسی کرده‌اند، ارجاع می‌دهد.بر اساس تحلیل‌های دانشگاهی مختلف، مشکلات اصلی سیستم براک به چند نکته‌ی کلیدی برمی‌گردد که توافق نسبی پژوهشگران روی آنها وجود دارد. این موارد نه برای تخریب، که برای بهبود الگوگیری از براک ضروری هستند:نرخ بهره و وابستگی اقتصادی: براک با وجود اثربخشی در کاهش فقر، نرخ بهره‌ای بین ۱۸ تا ۲۷ درصد (و در عمل مؤثر تا ۴۰ درصد) از وام‌گیرندگان فقیر دریافت می‌کند. در حالی که نرخ سود بانکی عادی در بنگلادش حدود ۹ درصد است. پژوهشگران این نرخ را «بی‌عدالتی در حق فقرا» می‌نامند و معتقدند مدل‌های جایگزین مانند گروه‌های خودیاری محلی می‌توانند با هزینه کمتر کار کنند.کنترل واقعی وام توسط مردان: پژوهش‌های متعدد نشان داده‌اند که اگرچه وام به نام زنان ثبت می‌شود، در بسیاری از موارد تصمیم‌گیری درباره‌ی نحوه‌ی استفاده از پول با مردان خانواده است. زنان مسئول بازپرداخت اقساط هستند، اما کنترل واقعی بر درآمد حاصل از وام را ندارند. این مسئله نشان می‌دهد که توانمندسازی صرفاً اقتصادی بدون تغییر ساختار قدرت در خانواده، ناقص می‌ماند.تجاری‌سازی و تضعیف پاسخگویی اجتماعی: براک برای تأمین مالی پایدار، به سمت مدل‌های تجاری و نئولیبرالی حرکت کرده است. تحلیلگرانی که نشان داده‌اند اعداد و ارقام، همیشه خنثی نیستند و پشت هر گزارش مالی، یک رابطه‌ی قدرت نهفته است. براک اکنون بیشتر به یک «شرکت فقر» تبدیل شده تا یک نهاد توسعه‌ی صرفاً اجتماعی. براک شکست نخورده اما برای الگوگیری مؤثر، باید میان رشد کمّی و حفظ مأموریت اجتماعی تعادل برقرار کرد.برای الگوسازی از براک، باید نرخ بهره را شفاف‌تر کرد، مکانیسم‌هایی برای نظارت بر استفاده‌ی واقعی وام توسط زنان طراحی نمود و تضمین کرد که تجاری‌سازی به قیمت فراموشی اهداف اجتماعی تمام نشود.پاورقی‌ها¹ ماهبوب حسین: اقتصاددان بنگلادشی و مدیر اجرایی سابق براک (تا زمان مرگ در ۲۰۱۶). او دکترای خود را از کمبریج گرفت و پیشتر رئیس بخش علوم اجتماعی مؤسسه بین‌المللی تحقیقات برنج (IRRI) بود.² براک (BRAC): مخفف عبارت «کمیته پیشرفت روستایی بنگلادش» (Bangladesh Rural Advancement Committee) که بعداً به «ساخت منابع در میان جوامع» (Building Resources Across Communities) تغییر یافت. در حال حاضر فقط با نام اختصاری BRAC شناخته می‌شود.³ انجمن‌های روستایی (Village Associations): گروه‌های خودیاری محلی که اعضا در آنها گرد هم می‌آیند تا پس‌انداز کنند، وام بگیرند و به خدمات اجتماعی دسترسی پیدا کنند. در متن اصلی «Village Organizations» (سازمان‌های روستایی) نیز نامیده شده است.⁴ برنامه دستگیری (Hand-holding program): برنامه‌ای برای فقیرترین اقشار که در آن به جای وام، دارایی (مثل بز یا مرغ) به صورت بلاعوض داده می‌شود و مددکاران تا زمانی که فرد به پایداری برسد، او را همراهی می‌کنند.⁵ وام‌های خرد (Microfinance): ارائه خدمات مالی کوچک مانند وام، پس‌انداز و بیمه به افرادی که به بانکداری سنتی دسترسی ندارند.⁶ رویکرد «وام به اضافه خدمات» (Credit plus approach): استراتژی براک که در آن وام صرفاً به عنوان ابزار مالی در نظر گرفته نمی‌شود، بلکه همراه با آموزش، سلامت و خدمات اجتماعی ارائه می‌گردد تا شانس موفقیت وام‌گیرنده افزایش یابد.⁷ سازوکار شبه‌بیمه (Insurance-like provisions): ابزارهایی که مثل بیمه عمل می‌کنند (مثل بخشودگی وام هنگام فوت) اما نیازی به پرداخت حق بیمه جداگانه ندارند.⁹ بزرگ‌مقیاس کردن (Scaling up): فرآیند گسترش یک پروژه یا برنامه موفق از مقیاس پایلوت به سطح منطقه‌ای یا ملی.¹⁰ کشورهای جنوب (Global South): اصطلاحی که به طور گسترده برای اشاره به کشورهای در حال توسعه یا کمتر توسعه‌یافته در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین استفاده می‌شود.¹¹ کوتاه‌قدی ناشی از سوءتغذیه (Stunting): اختلال رشد ناشی از سوءتغذیه مزمن که معمولاً با قد کوتاه‌تر از حد استاندارد سنی نمایان می‌شود و نشانه کمبود تغذیه طولانی‌مدت است.¹² بخش غیررسمی (Informal sector): بخشی از اقتصاد که ثبت نشده، مالیات نمی‌دهد و تحت پوشش قوانین کار و حمایت‌های اجتماعی نیست، مانند دستفروشی، کارگری روزمزد و مشاغل خانگی.¹³ تاب‌آوری (Resilience): ظرفیت افراد، جوامع یا سیستم‌ها برای مقاومت، جذب و بهبودی سریع از شوک‌ها و بحران‌ها (مانند سیل، خشکسالی یا بحران اقتصادی).¹⁴ توسعه فراگیر (Inclusive development): رویکردی که تضمین می‌کند همه‌ی اقشار جامعه، به ویژه فقیرترین و حاشیه‌نشین‌ترین افراد، به فرصت‌های توسعه و مزایای آن دسترسی دارند.¹⁵ دست‌نرسیدگان (Unreached): به افرادی یا مناطقی گفته می‌شود که خدمات توسعه و دولت به آنها نرسیده یا به طور مؤثر به آنها خدمت نکرده است.¹⁶ اهداف توسعه هزاره (Millennium Development Goals): هشت هدف بین‌المللی که توسط سازمان ملل در سال ۲۰۰۰ تعیین شد؛ شامل ریشه‌کنی فقر شدید، آموزش همگانی ابتدایی، برابری جنسیتی، کاهش مرگ‌ومیر کودکان، بهبود سلامت مادران، مبارزه با اچ‌آیوی/ایدز و مالاریا، پایداری محیط زیست و مشارکت جهانی برای توسعه.¹⁷ خروج از فقر (Graduation from poverty): فرآیندی تدریجی که در آن یک خانوار فقیر به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر به کمک‌های خارجی وابسته نیست و می‌تواند به طور پایدار نیازهای خود را تأمین کند.¹⁸ مداخلات آب، بهداشت و نظافت (WASH): مجموعه اقداماتی که شامل تأمین آب آشامیدنی سالم، ترویج بهداشت فردی (مثل شستن دست‌ها) و بهبود دفع بهداشتی فاضلاب (توالت) می‌شود.¹⁹ فدراسیون‌های روستایی (Rural Federations): ساختارهایی متشکل از چندین سازمان روستایی در یک منطقه که برای افزایش قدرت چانه‌زنی و نفوذ سیاسی اعضا تشکیل می‌شوند.²⁰ راه‌حل‌های جایگزین اختلافات (Alternate dispute resolution): روش‌های حل اختلاف خارج از دادگاه، مانند میانجیگری، که معمولاً سریع‌تر و کم‌هزینه‌تر از دعاوی قضایی هستند.²¹ شرکت‌های اجتماعی (Social enterprises): کسب‌وکارهایی که هدف اصلی آنها سودآوری شخصی نیست، بلکه حل یک مسئله اجتماعی است و سود حاصله دوباره در همان هدف اجتماعی سرمایه‌گذاری می‌شود.²² شکست بازار (Market failure): وضعیتی که در آن بازار آزاد قادر به تخصیص کارآمد منابع نیست، به دلیل عواملی مثل اطلاعات ناقص، انحصار، یا وجود کالاهای عمومی.²³ آرونگ (Aarong): فروشگاه زنجیره‌ای براک که محصولات صنایع دستی تولیدشده توسط زنان روستایی را به بازارهای داخلی و بین‌المللی عرضه می‌کند.²⁴ سازمان روستایی (Village Organization - VO): هسته اصلی برنامه وام خرد براک؛ گروهی از زنان فقیر که به طور منظم تشکیل جلسه می‌دهند، پس‌انداز می‌کنند، وام می‌گیرند و اقساط را پس می‌دهند.²⁵ دابی (Dabi): واژه بنگالی به معنای «ادعا» یا «حق». در اینجا نام محصول وام کاهش فقر براک است.²⁶ پروگوتی (Progoti): واژه بنگالی به معنای «پیشرفت». در اینجا نام محصول وام خُرد کارآفرینی براک است.²⁷ پیوندهای پسین و پیشین (Backward and forward linkages): پیوندهای پسین ارتباط با تأمین‌کنندگان مواد اولیه و نهاده‌ها هستند؛ پیوندهای پیشین ارتباط با بازارها و توزیع‌کنندگان محصول نهایی.²⁸ وثیقه (Collateral): دارایی یا تضمینی که وام‌گیرنده در قبال دریافت وام به بانک یا مؤسسه مالی می‌دهد و در صورت عدم بازپرداخت، مصادره می‌شود.²⁹ رویکرد «وام به اضافه خدمات» (Credit plus approach): همان رویکردی که پیشتر توضیح داده شد – ترکیب وام با آموزش، سلامت و توانمندسازی.³⁰ نکول (Default): ناتوانی یا خودداری وام‌گیرنده از بازپرداخت به موقع اقساط وام.³¹ ذخیره مطالبات مشکوک‌الوصول (Provision for bad debt): مبلغی که مؤسسات مالی کنار می‌گذارند تا در صورت نکول وام‌گیرنده، زیان وام‌های پرداخت‌نشده را پوشش دهد.³² وام تکمیلی (Top-up loan): وام اضافی که به وام‌گیرندگان خوش‌حساب داده می‌شود تا نیازهای کوتاه‌مدت و اضطراری خود را پوشش دهند.³³ سبد در معرض ریسک (Portfolio at risk): درصدی از کل وام‌هایی که حداقل یک قسط آنها بیش از مدت معینی (معمولاً ۳۰ روز) معوق مانده است. شاخص مهمی برای سنجش سلامت وام‌دهی.³⁴ خودپایدار (Self-sustaining): وضعیتی که در آن یک سازمان یا برنامه بدون نیاز به کمک‌های بلاعوض خارجی، از طریق درآمدهای خود (مانند سود وام‌ها) هزینه‌هایش را پوشش می‌دهد.³⁵ حکمرانی خوب (Good governance): شیوه مدیریت منابع عمومی که شفاف، پاسخگو، مبتنی بر قانون و مشارکت‌جو باشد و فساد و سوءمدیریت در آن حداقل باشد.³⁶ شمول مالی (Financial inclusion): وضعیتی که در آن همه افراد و کسب‌وکارها، صرف نظر از سطح درآمد، به محصولات و خدمات مالی مقرون‌به‌صرفه و پایدار (مانند حساب بانکی، وام، بیمه و پرداخت) دسترسی داشته باشند.37  Mannan, M. (2009). BRAC: Anatomy of a &quot;Poverty Enterprise&quot;.   که توسط انسان‌شناس و دانشیار بنگلادشی نوشته شده است و در آن، اثرات براک را بررسی کرده است.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 13:30:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمان‌شهرِ وام‌های خرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-sq2cfvch7fn1-sq2cfvch7fn1</link>
                <description>آنچه در ادامه می‌خوانید، ترجمه‌ای بدون کم‌وکاست از یادداشتی مفصل در BostonReview مربوط به ژانویه ۲۰۲۳ است. نویسنده‌ی این یادداشت، کوین پی. داناوان، پژوهشگر مطالعات آفریقا و توسعه اقتصادی و همینطور دانشیار ارشد در مرکز مطالعات آفریقایی دانشگاه ادینبورگ در اسکاتلند است.وقتی در سال ۲۰۰۶ جایزه نوبل صلح به گرامین بانک و محمد یونس[1]، استاد دانشگاه اهل بنگلادش که به راه‌اندازی آن کمک کرد رسید، این رویداد نشان‌دهنده اوج‌گیری مایکروفاینانس[2] یا همان شیوه توسعه جهانی بود که آن‌ها پیشگامش بودند. کمیته نوبل به همراه حامیانی مانند آژانس توسعه بین‌المللی آمریکا و دولت‌ها در سراسر «جهان جنوب»[3]، این ایده را بسیار ارزشمند جلوه دادند که اعطای وام‌های کوچک به کسانی که از سوی بانک‌های مرسوم معمولاً شایسته دریافت اعتبار شناخته نمی‌شوند، می‌تواند آن‌ها را توانمند کند و از فقر نجات دهد.مایکروفاینانس بازارها را به میدان اصلی مبارزه با فقر جهانی تبدیل کرد.یونس پس از چندین سال آزمایش، در سال ۱۹۸۳ گرامین بانک را رسماً تأسیس کرد و سرمایه‌ی اولیه را - که اغلب به ناچیزی چند دلار بود - به زنان روستایی که صنایع دستی می‌ساختند یا مشاغلی خرد، ناپایدار، حاشیه‌ای با درآمد اندک داشتند، وام داد؛ او دادن وام به فقیرترینِ فقیرها را تبلیغ می‌کرد. جذابیت گرامین در ایده کسب‌وکار اجتماعی[4] که یونس آن را ستایش می‌کرد ریشه داشت. در حالی که او به راحتی از بانک‌های انحصارطلب و رباخواران روستایی انتقاد می‌کرد، وام‌های کوچک اصلاً با تجارت مخالف نبودند. برعکس، این رویکرد بازارها را به میدان اصلی مبارزه با فقر جهانی تبدیل کرد. به هر حال، این‌ها وام بودند نه اعانه و کمک‌های بلاعوض. وام‌دهندگان انتظار داشتند زنان از این پول به شکل سودآوری استفاده کنند. آن‌ها اغلب وام‌گیرندگان گرامین را در گروه‌هایی قرار می‌دادند تا همگی مسئولیت مشترک بدهی‌های فردی را به عهده بگیرند. آن‌ها معتقد بودند که فشار جمعی و نظارت متقابل، نرخ عدم پرداخت وام را به شدت کاهش می‌دهد و در واقع همین‌طور هم شد.با آغاز هزاره جدید، یونس تاثیرگذارترین بازاریاب جهانی وام‌های کوچک بود. نشست سران وام‌های کوچک در سال ۱۹۹۷ در واشنگتن، طرحی را برای دسترسی به ۱۰۰ میلیون از فقیرترین خانواده‌های جهان(به ویژه زنان) به اعتبار برای خوداشتغالی آغاز کرد. حامیان با نفوذی مانند نیکلاس کریستوف (خبرنگار معروف آمریکایی-ارمنی) و هیلاری کلینتون این ایده را از طریق برانگیختن احساسات افراد و نهادها ترویج دادند که بالاخره چیزی پیدا شده است که می‌تواند میلیون‌ها نفر را از فقر نجات دهد. این پیام طنین‌انداز شد، به ویژه به این دلیل که با فضای نئولیبرالِ دهه‌های پایانی قرن بیستم هم‌خوانی داشت. این طرح حامی فقرا و بخصوص زنان بود و به جای رفاه دولتی یا مبارزه سیاسی، بر ابتکار عمل بخش خصوصی استوار بود.نشست جهانی سال ۱۹۹۷با این حال، حتی پنج سال از جایزه نوبل یونس نگذشته بود که توافق عمومی و محبوبیت مایکروفاینانس شروع به فروپاشی کرد. مجموعه‌ای از بحران‌ها در میان وام‌گیرندگان نشان داد که اعتبار نجات‌بخش را نمی‌توان به این راحتی از بدهی استثمارگرایانه جدا کرد. در ایالت آندرا پرادش هند که یکی از آزمایشگاه‌های اصلی مایکروفاینانس بود، اشتیاق دولت به این برنامه و چرخش به سمت وام‌دهی سودمحور، به وام‌های بهره‌کشانه‌ی گسترده منجر شد. جدول‌های زمانی پرداخت وام کوچک که زمانی قابل مذاکره بودند، به مرور سخت‌گیرانه‌تر و سوءاستفاده‌گرایانه شدند. برخی از خانواده‌ها از ده نهاد مختلف وام می‌گرفتند و اغلب از یک وام ظالمانه برای پرداخت وام دیگر استفاده می‌کردند، چرا که با بحران‌های مربوط به کشاورزی و اشتغال ناپایدار دست‌وپنجه نرم می‌کردند. یک گزارش دولتی نشان داد که حداقل ۵۴ مورد خودکشی رخ داده است، زیرا وام‌دهندگان برای بازپرداخت به وام‌گیرندگان فشار می‌آوردند و آن‌ها را آزار می‌دادند. این مرگ‌ها آشکارترین نشانه‌های وعده‌ای بود که به انحراف رفته بود. وقتی سیاستمداران محلی تعهد به پرداخت بدهی به طلبکاران را محکوم کردند، میلیون‌ها شهروند از بازپرداخت وام‌های معوقه خود سر باز زدند. بر اساس یک گزارش، نرخ جمع‌آوری ۹۸ درصدی وام‌ها که یونس به آن استناد می‌کرد، ناگهان به کمتر از ۱۰ درصد سقوط کرد.بحران و واکنش‌های شدید در آندرا پرادش اصلاً منحصربه‌فرد نبود. آنانیا روی (استاد دانشگاه برکلی) در کتاب خود در سال ۲۰۱۰ با عنوان «سرمایه‌ی فقر» به تفصیل شرح می‌دهد که چگونه پذیرش مایکروفاینانس در مدل‌های تجاری‌تر، هر آنچه در مدل گرامین نقطه قوت تلقی می‌شد را از بین برد. برخی از طرفداران مایکروفاینانس درباره فجایعی مانند آندرا پرادش هشدارهایی دادند و حتی اقتصاددانان جریان اصلی نیز در مورد مزایای وام‌های کوچک ابراز تردید کردند. با این حال، دیگران، از جمله کارشناسان بانک جهانی مشکلات آندرا پرادش را کمتر به بهره‌کشی ذاتی بدهی و بیشتر به اظهارات پوپولیستی سیاستمداران محلی ربط دادند؛ سخنانی که مردم را به این نتیجه رساند که لازم نیست بدهی خود را پس بدهند. در مواجهه با این جنجال‌ها، حامیان، عنوان وام‌های کوچک را به شمول مالی[5] تغییر نام دادند و همزمان، فناوری‌های دیجیتال را هم برای رتبه‌بندی اعتباری مشتریان و انجام پرداخت‌ها، به عنوان ابزارهای جدیدی معرفی کردند که می‌تواند به همان وعدهٔ قبلی (یعنی ریشه‌کنی فقر) برسد. تا سال ۲۰۱۵، صنعت جهانی مایکروفاینانس حدود ۲۰۰ میلیون مشتری جذب کرد. از آن زمان، وام‌دهندگان دیجیتال این مرزها را فراتر برده‌اند که اغلب اثرات ویرانگری به همراه داشته است.هندی‌ها و درخواست قانونمند‌کردن مایکرو فاینانسجذابیت و اضطراب هم‌زمانی که مشخصه مایکروفاینانس است، انگیزه‌ای برای نوشتن دو تاریخچه جدید از این صنعت شد. این کتاب‌ها یعنی کتاب نیک برناردز[6] با عنوان «تاریخ انتقادی تأمین مالی فقر: ریشه‌های استعماری و شکست‌های نولیبرال» (۲۰۲۲) و کتاب جوآن مایروویتز[7] با عنوان «جنگ علیه فقر جهانی: وعده از دست رفته بازتوزیع و ظهور وام‌های کوچک» (۲۰۲۱) از خوش‌بینی سال‌های ۱۹۹۷ و ۲۰۰۶ فاصله می‌گیرند. آن‌ها در عوض مایکروفاینانس را ریشه در مدل‌های استعماری و نولیبرالی برای هدایت کارگران، استخراج ارزش و حفظ نابرابری می‌دانند. این پژوهشگران با تمرکز بر ایده‌ها و ابزارهای سرمایه‌گذاران مایکروفاینانس، انتقادهای مهمی را مطرح می‌کنند. با این حال، از آنجا که آن‌ها بیشتر به اسناد کارگزاران توسعه توجه دارند، بینش کمتری درباره آنچه وام‌گیرندگان می‌خواهند و چگونگی به چالش کشیدن نظام مالی حاکم توسط آن‌ها ارائه می‌دهند. علاوه‌بر این، نگاه کردن به تاریخ مایکروفاینانس به عنوان تکرار مداوم استثمار باعث می‌شود نویسندگان نتوانند چشم‌اندازی ارائه دهند که در آن امور مالی، چه اجتماعی، چه غیرکالایی و چه دموکراتیک شده، بتواند نقشی در بهبود زندگی اکثریت مردم جهان ایفا کند.در حوزه‌ی توسعه بین‌المللی، بحران‌ها و انتقادها به ندرت باعث می‌شوند که پروژه‌های محبوب کنار گذاشته شوند. همان‌طور که برناردز در کتاب جدید خود درباره تأمین مالی فقر بحث می‌کند (اصطلاحی که او برای شامل شدن مایکروفاینانس و اقدامات مرتبط با آن به کار می‌برد)، حتی ایده‌هایی که اعتبارشان آسیب دیده نیز می‌توانند به زندگی خود ادامه دهند، علی‌رغم اینکه به هیچ نتیجه‌ای نرسیده‌اند. او با بررسی پیشینه‌های مایکروفاینانس تا دوران امپراتوری‌های بین دو جنگ جهانی می‌نویسد که بیشتر این طرح‌ها در چارچوب اصولی خود شکست خورده‌اند، تقریباً همه آن‌ها در ارائه مزایای واقعی ناتوان بوده‌اند و هیچ‌کدام به طور قطع کاهش چشمگیر و گسترده‌ای در فقر ایجاد نکرده‌اند. از قضا، این تاریخچه شکست، دلیلی برای تعهد مستمر به مایکروفاینانس و گونه‌های مختلف آن است. برناردز با نقل قول از جیمی پک جغرافیدان می‌نویسد که تأمین مالی فقرا تمایل دارد شکست بخورد و دست‌وپا‌زنان به جلو برود. ترکیبی عجیب از خوش‌بینی همیشگی، فراموشی فرصت‌طلبانه و الزامات سرمایه‌داری بارها تبانی کرده‌اند تا سرمایه فقر را به عنوان طلسم پیشرفت احیا کنند.تعهد سرسختانه به استفاده از خدمات مالی برای اهداف عمومی به تداوم فقر و عدم پیشرفت توسعه بستگی دارد.در تضاد با وعده توانمندسازی، مایکروفاینانس بیشتر شبیه به یک مکانیسم بی‌رحمانه و استثمارگرانه برای استخراج ارزش است. در ارزیابی برناردز، این اقدامات مسئولیت را از دوش دولت‌ها برداشته و بر دوش کارگران فقیر، به ویژه زنان می‌گذارد که باید برای عقب نماندن از وام‌های سخت و چپاولگرایانه تلاش کنند. اما انتقاد برناردز عمیق‌تر از این است: مایکروفاینانس بر پایه‌ فانتزی بنا شده است که کارکرد واقعی خود را به عنوان شکلی از حکمرانی و نه کمک‌رسانی، کتمان می‌کند. چه توسعه محصولات بیمه‌ای برای بیکاران باشد و چه ارائه اعتبار کشاورزی به کشاورزان، تعهد سرسختانه به استفاده از خدمات مالی برای اهداف عمومی به «موکول کردن پایان فقر به آینده‌ای نامعلوم»، یعنی تداوم فقر و عدم پیشرفت توسعه بستگی دارد. او استدلال می‌کند زمانی که اعتبار کوچک به شهرت جهانی رسید، پیش از آن بخشی از یک مجموعه ابزار ناشناخته و صد ساله برای مدیریت فقر بود.کشتار معدنچیان آفریقای جنوبی، به دلیل اعتصاب - آنها بابت عدم افزایش حقوقشان، در حالی که وام‌های خرد گرفته بودند و درصد سودشان سر به فلک می‌کشید، اعتصاب کرده بودندبرناردز با نگاهی به گذشته و اقدامات استعماری بریتانیا و فرانسه، نسب‌شناسی تأمین مالی فقر را مستند می‌کند. او پهنه وسیعی از قرن بیستم را در می‌نوردد، از نزول‌خواری در پنجاب گرفته تا صادرات کشاورزی غرب آفریقا، تا استدلال کند که بدهی اغلب ابزاری برای انضباط بخشیدن به نیروی کار و تصاحب ارزان کالاها بوده است. بازرگانان استعماری تا حدودی از طریق محدودیت‌های اعتباری سود می‌بردند. تنها وام‌دهنده شهر بودن به این معنی بود که شرکت‌های تجاری و کارگزاران آن‌ها می‌توانستند با اطمینان کاکائو یا روغن نخل کشت‌شده در جاهایی مانند نیجریه یا ساحل طلا[8] را تصاحب کنند. تا دهه ۱۹۴۰، برخی از مقامات استعماری بریتانیا می‌خواستند خدمات مالی را برای تقویت صادرات و رفاه استعماری گسترش دهند، اما وام‌دهندگان تجاری اغلب برای پذیرش ریسک یا جدا شدن از سرمایه خود برای سرمایه‌گذاری‌های بلندمدت تردید داشتند. برناردز می‌گوید:سرمایه (پول) ذاتاً تمایل دارد در جاهای امن بماند و انباشته شود. بانک‌ها و سرمایه‌گذاران دوست ندارند ریسک کنند و پولشان را به فقرا قرض بدهند. برای اینکه این پول از جاهای امن خود بیرون بیاید، نیاز است که کسی آن را «هل بدهد» یا «با ملایمت بیرون بکشد». در دوران استعمار، این کار توسط ایدئولوژی‌های توسعه (که استعمارگران ساختند) آغاز شد. بعدها همین ایدئولوژی باعث شد که سازمان‌های امدادی و دولت‌ها مدام تلاش کنند سرمایه‌گذاران را راضی کنند که به مردم فقیر در کشورهای جنوب جهانی وام بدهند.همان طور که تاریخ‌نگاری برناردز نشان می‌دهد، امور مالی در یک جهان مجازی و جدا از زندگی روزمره وام‌گیرندگان اتفاق نمی‌افتد. میان لحظه‌ی پرداخت یک وام و لحظه‌ی بازپرداخت آن، جهانی پر از کارِ سخت و طاقت‌فرسا و آینده‌ای نامشخص وجود دارد. کشاورزی که برای خرید بذر و کود وام می‌گیرد، ناچار است سخت کار کند تا محصولی را به بار بیاورد که نقداً به فروش می‌رسد. زنی در شهر که برای تأمین شهریه‌ی مدرسه وام گرفته، مجبور است دستی صنایع‌دستی کوچکی تولید کند و آنها را بفروشد. به این ترتیب، این نظام مالیِ ویژهٔ فقراست که تعیین می‌کند که دهقانان و کارگران وقت خود را صرف چه کاری کنند. اگر این سیستم موفق بشود، مردم را به درون بازار می‌کشاند و «اجبار به کار کردن» را بیشتر می‌کند. با این حال، درآمد کم و نوسانی که کار آن‌ها ایجاد می‌کند به ندرت موفقیت را تضمین می‌کند. دولت‌ها و سازمان‌های NGO، همان‌طور که برناردز استدلال می‌کند، باید به طور مداوم برای ایجاد این بازارها و حفظ مشارکت در آن‌ها تلاش کنند. برای مثال، در دوران استعمار، مقامات از نبود آینده‌نگری اقتصادی ابراز نگرانی می‌کردند. آن‌ها شکایت می‌کردند که بومیان ساحل طلا ترجیح می‌دهند زمانی که پول دارند دست به هزینه‌های غیرمولد بزنند و زمانی که پولی ندارند وام بگیرند. مقامات استعماری امیدوار بودند که طرز فکرهای تجاری‌تری را القا کنند، اما این کار هزینه‌بر و پرخطر بود. مدارس مذهبی و سیستم‌های تعاونی کشاورزی تلاش کردند تا انواع جدیدی از عادت‌های مالی را تشویق کنند، اما خست همیشگی دولت استعماری و خطرات اختلافات سیاسی، چنین تلاش‌هایی را از سوی مقامات فرانسوی یا بریتانیایی محدود کرد. از نظر برناردز، فراموش کردن این میراث استعماری به تلاش‌های معاصر برای شمول مالی، از وام‌های دیجیتال گرفته تا بیمه بلایای طبیعی، اجازه می‌دهد تا سواستفاده و استثمار گذشته را تکرار کنند. تنها با ارزیابی صادقانه این تاریخ است که نوآوری‌های فرضی مایکروفاینانس می‌توانند به طور کامل به همان شکلی که هستند شناسایی شوند.در دهه هفتاد، توجه به سمت اولویت‌بندی نیازهای اساسی فقرای جهان معطوف شد و از فراخوان‌ها برای بازتوزیع قدرت اقتصادی و منابع به کشورهای فقیر فاصله گرفت.کتاب جدید مایروویتز با عنوان «جنگ علیه فقر جهانی» نیز این تصور را که مایکروفاینانس یک ایده رادیکال و جدید در دهه ۱۹۹۰ بوده است، باطل می‌کند. او نیز مانند برناردز استدلال می‌کند که عدالت بازتوزیعی هرگز هدف مایکروفاینانس نبوده است. با این حال، او تاریخچه جدیدتری از مایکروفاینانس را با تمرکز بر دهه ۱۹۷۰ ارائه می‌دهد. از نظر او، این دهه‌ای بود که اقدامات بازارمحور بر بخش NGO مسلط شدند و بستر را برای دگرگونی‌های نئولیبرالی فراهم کردند. مایروویتز از پژوهش‌های اخیر بهره می‌برد که زوال برنامه‌های جاه‌طلبانه‌تر برای بازسازی اقتصادهای ملی و بین‌المللی را ردیابی می‌کنند. به جای تمرکز قبلی بر زیرساخت‌ها، اشتغال صنعتی و رژیم‌های تجاری اصلاح‌شده، در دهه ۷۰ توجه به سمت اولویت‌بندی نیازهای اساسی فقرای جهان یعنی غذا، آب، مسکن و آموزش معطوف شد. این چرخش فکری، دیدگاه‌های جایگزینی مانند «نظم نوین اقتصادی بین‌المللی» را که خواهان بازتوزیع قدرت اقتصادی و منابع به کشورهای فقیر بود، به حاشیه راند. مایروویتز نشان می‌دهد که مخالفت با بازتوزیع قدرتمند نه تنها از سوی بخش‌های تجاری و متحدان فعال محافظه‌کار آن‌ها، بلکه از سوی کسانی که خود را لیبرال و چپ‌گرا می‌نامیدند نیز صورت گرفت. نئولیبرالیسم در این روایت، نتیجه پیروزی‌های انتخاباتی ریگان و تاچر یا تغییر سرنوشت سودآوری شرکت‌ها نیست. بلکه ناشی از شباهت‌های فکری غافلگیرکننده‌ای است که سیاست‌های سوسیال دموکراتیک و سوسیالیستی را بی‌اعتبار کرد و گسترش بازارها را برای دستیابی به آرمان‌های اجتماعی ارزشمند جلوه داد. همان‌طور که عنوان فرعی کتاب او نشان می‌دهد، سیاست‌های بازتوزیعی کم‌رنگ شدند و به تاریخ بعدی موکول شدند که هرگز فرا نرسید. در مایکروفاینانس، وام‌های کوچک جایگزین شرایط بهبودیافته تجارت، دولت‌های توسعه‌گرا و برنامه‌های رفاهی می‌شوند.مشکلی که وام‌های خرد باید راهی برایشان در نظر بگیرند: مسئله‌ی اشباع در مشاغل با سرمایه اندک، به طوری که همان سود اندک هم کاهش یابدمایکروفاینانس همچنین بازتاب‌دهنده نقطه تمرکز دوم مایروویتز است که همانا جایگاه دوباره زنان در توسعه بین‌المللی است. در حالی که برناردز به طرز شگفت‌آوری حرف زیادی درباره چگونگی تمرکز سرمایه فقر بر زنان در جنوب جهانی ندارد، مایروویتز به درستی اهمیت مفاهیم جنسیتی رشد و توانمندسازی را در بازسازی کمک‌های بین‌المللی برجسته می‌کند. تا پیش از دهه ۱۹۷۰، زنان را اغلب «ابزار تولیدمثل» یا «سرپرستانی ناتوان» تصور می‌کردند که برای اینکه کمتر بچه دار شوند و بهداشت را رعایت کنند، باید تحت تعلیم و هدایت قرار بگیرند. در طول دهه بعد، کارشناسان توسعه، موقعیت زنان را به عنوان تولیدکننده بازتعریف کردند و تلاش‌های فزاینده‌ای انجام دادند تا نیروی کار زنان محروم را از بخش معیشتی بیرون کشیده و به اقتصاد بازارمحور هدایت کنند.اگرچه رکود اقتصادی دهه هفتاد، زنان سراسر جهان را به اجبار وارد بازار و تولید کالا کرد، اما مایروویتز در کتابش عمدتاً به این می‌پردازد که در محافل تصمیم‌گیری آمریکا بر سر نقش زنان در تلاش‌های توسعهٔ جهانی چه بحث‌هایی شده است. این ایده که «توسعه» یا زنان را نادیده گرفته یا به آنها آسیب زده، از سوی خیلی‌ها مطرح می‌شد. مایروویتز نشان می‌دهد که چطور همین رویکرد جنسیتی توانست نفوذ کند: حامیان اصلی آن، فمینیسم را کم‌اهمیت جلوه دادند و به جای آن، زنان را به عنوان منابع اقتصادی استفاده‌نشده معرفی کردند. او به اسناد بنیاد فورد و آژانس توسعه بین‌المللی آمریکا استناد می‌کند، دو حامی مالی که سبکی از توسعه‌گرایی را ترویج کردند که گزینه‌های رادیکال‌تر را بی‌اثر ساخت. آدرین ژرمن از بنیاد فورد توجه ویژه‌ای دریافت می‌کند، به ویژه به خاطر علاقه‌اش به بنگلادش و دوستی با یونس. ژرمن سعی کرد به نهادهای مردسالار بفهماند که کشورهای فقیر نمی‌توانند به زنان ظلم کنند و آنها را بیکار بگذارند؛ برای اینکه همین زنان، یکی از معدود منابع ارزشمندی هستند که آن کشورها دارند.آدرین ژرمن در کنار محمد یونسگروه دیگری از حامیان، روی سازمان‌های امدادی آمریکا تمرکز کردند. فمینیست‌های لیبرال با هوشمندی و ظرافت، کاری کردند که در سال ۱۹۷۳، آژانس توسعهٔ بین‌المللی آمریکا (یوساید) مجبور شود زنان را در برنامه‌های توسعه بگنجاند. اما اجرای این تصمیم راه دشواری پیش رو داشت و به خاطر مخالفت‌ها و مشکلات اجرایی و لجستیکی، خیلی کند پیش رفت. در همان سال، مدتها قبل از انقلاب ریگان، شرطی گذاشته شد که یوساید و دیگر نهادها تا جایی که ممکن است از طریق سازمان‌های خصوصی و داوطلبانه کار کنند. یعنی نه تنها یوساید و دیگران بیش از پیش به ایجاد بازار متعهد شدند، بلکه این کار را باید از طریق واسطه‌های غیردولتی انجام می‌دادند. البته نهادهای دولتی هنوز هم نقشی داشتند؛ مثلاً مقرراتی تصویب می‌کردند که کار را آسان کند، یا زیرساخت‌های اساسی را تأمین مالی می‌کردند، یا حتی ضامن می‌شدند (همان طور که یوساید برای مؤسسه مایکروفاینانس مکزیکی به نام آکسیون ضمانت داد). اما با این حال، بخش اصلی کار به نهادهای غیرانتفاعی و تجاری واگذار شد.بسیاری از سازمان‌ها برای استفاده از بودجهٔ تازهٔ دولتی که قرار بود به معیشت زنان کمک کند، هجوم آوردند. اما کمتر سازمانی به اندازهٔ «بانکداری جهانی زنان» اتحادهای عجیب و غریب صنعت وام‌های خرد را به خوبی نشان می‌دهد. این سازمان توسط سه نفر تأسیس شد: یک کارآفرین زن اهل غنا به نام استر اوکلو، یک سازمان‌دهنده تعاونیِ کانادایی به نام الا بهات، و یک بانکدار کهنه‌کار وال استریت به نام میکائلا والش. هدفشان این بود که به بانک‌هایی که به زنان وام‌های کوچک می‌دادند، «تضمین» ارائه کنند. انجمن زنان خوداشتغال بهات به نوعی یک مدل بود که به زنان بی‌سواد کمک کرده بود تا درخواست‌های وام را پشت سر بگذارند و سپس در سال ۱۹۷۴ بانک خود را افتتاح کرد. این متحدان بعید در این دیدگاه متحد بودند که زنان به طور نامتناسبی فقیر هستند و بنابراین موقعیت منحصربه‌فردی برای تأمین نیازهای اساسی و سرمایه‌گذاری‌های بهتر نسبت به مردان دارند. ابتکار عمل حاصل نشان داد که چگونه سبکی از فمینیسم محتاطانه می‌تواند با سرمایه‌داری فقر ادغام شود.استر اوکلو و دیگر همکارانشدر حالی که تحولات دهه ۱۹۷۰ به طور رسمی رفاه و معیشت زنان را در اولویت قرار داد، اما به ندرت از حقوق زنان محافظت کرد. مایروویتز که آثار قبلی‌اش بر تاریخ جنسیت و تمایلات جنسی در ایالات متحده متمرکز بود، تفاوتی بین آن بافتار و نحوه عملکرد مایکروفاینانس در سطح بین‌المللی می‌بیند. در همان زمانی که در آمریکا، زنان سیاه‌پوست را «ملکه‌های بی‌لیاقتِ بی‌کاری» معرفی می‌کردند که فقط از کمک‌های دولتی سوءاستفاده می‌کنند، در بقیهٔ جهان، به زنانِ غیرسفید‌پوست به عنوان «کلید توسعه» و «دریافت‌کنندگان واقعیِ کمک» نگاه می‌شد. با این حال، این دو روند به جای اینکه متناقض باشند، با هم هم‌راستا بودند. حرکت علیه رفاه، حمله‌ای به شهروندان صاحب حق بود، تبانی بین پدرسالارها و نئولیبرال‌ها، همان‌طور که ملیندا کوپر (جامعه‌شناس و نظریه‌پرداز سیاسی اهل استرالیا) نشان داده است. و در حالی که سازمان‌های امدادی بین‌المللی خواستار توانمندسازی زنان بودند، مایکروفاینانس چیزی فراتر از صدقه و بازار ارائه نمی‌داد. با قفل کردن زنان در نیکوکاری و تجارت، این طرح پایگاهِ از قبل متزلزل مطالبات مبتنی بر حقوق توسط شهروندان زن را تضعیف کرد. در هر دو جنبش، رفاه زنان از طریق نظارت پدرباورانه و مشارکت در بازار دنبال شد.هر دو نویسنده یعنی برناردز و مایروویتز گفتمان توسعه را به طور انتقادی بررسی می‌کنند و کتاب‌های آن‌ها کارشناسان و پژوهشگران معتبر توسعه را ردیابی می‌کند؛ همان متخصصانی که به راحتی بین همایش‌های بانک جهانی، کارگاه‌های بنیاد فورد و سمینارهای دانشگاهی اروپا و آمریکا جابه‌جا می‌شوند. این کارشناسان حجم زیادی مطلب نوشتند و گزارش‌ها و اسناد آن‌ها نسخه مهمی از تاریخ توسعه را بازگو می‌کند. با این حال، منابع برناردز و مایروویتز  به ندرت جزییاتی درباره مردمی که سازمان‌های امدادی ادعای خدمت به آن‌ها را دارند، ثبت می‌کنند. معیشت و آرزوهای مردمی که تحت تأثیر سرمایه فقر قرار گرفته‌اند، در این تاریخچه‌ها کم‌رنگ می‌شود.مشکل این حذف دوگانه (یک بار توسط نخبگان توسعه، بار دوم توسط مورخان) این است که در نهایت فقط تاریخ‌هایی نوشته می‌شوند که از دید طلبکاران و بستانکاران روایت شده‌اند. از نظر مایروویتز و برناردز، وام‌گیرندگان اساساً فقط در چیزی وجود دارند که می‌توانیم آن را «جایگاه تهی‌دست» بنامیم. این عبارت برگرفته از مفهومی است که انسان‌شناس معروف، میشل رولف ترویو، «جایگاه وحشی‌ها» نامیده بود. از دید ترویو، انسان‌شناسی غربی همدست پروژه‌ی غرب بود که مردم مستعمره را در قالبی به نام «بومی» یا «بدوی» تحریف و محدود می‌کرد. مورخانی که به منابعی تکیه می‌کنند که مردم را فقط از دریچه تهیدستی، نیاز و رنج می‌بینند، ممکن است به درستی از کارشناسان توسعه و پروژه‌هایشان انتقاد کنند، اما نمی‌توانند تصویر کاملی از «فقیران» ارائه بدهند؛ نمی‌توانند تفاوت‌های آنها را ببینند و آرزوهایشان را درک کنند.جالب است که این تاریخ‌نگاری‌ها، رفتارهای اقتصادی مردم عادی را نادیده می‌گیرند، در حالی که خود مؤسسات وام‌های خرد دقیقاً روی همین رفتارها تمرکز دارند. حامیان «سرمایه برای فقرا» همیشه به عادت‌های روزمره مردم عادی علاقه داشته‌اند. این صنعت بارها برای اینکه بتواند مردم را بدهکار کند، روی زندگی آنها پژوهش کرده است. مثلاً وقتی از تعداد زیادی از خانواده‌ها نظرسنجی‌هایی انجام می‌شود، ممکن است بپرسند مردم چقدر توانایی پس‌دادن وام دارند. یا اقتصاددانان رفتاری سعی می‌کنند ببینند وام و امور مالی چطور با بقیهٔ مخارج زندگی مردم قاطی می‌شود. همان‌طور که جولیا الیاشار (انسان‌شناس و اقتصاددان سیاسی برجسته دانشگاه پرینستون) می‌نویسد، ایده اصلی این نوع توسعه‌گرایی این است که «شبکه‌های اجتماعی و فرهنگ فقرا را بازسازی کنیم و جزئی از بازار آزادشان کنیم». در قاهره، این یعنی بروند استعدادها، علاقه‌مندی‌ها و حتی رفاقت‌های کسانی که قرار است وام بگیرند را شناسایی کنند و بعد آنها را به نفع خود مصادره کنند. به زبان ساده، رفتارهای کسانی که به آنها «تهیدست» می‌گوییم، برای صنعت وام‌های خرد خیلی مهم است. چون این صنعت یا موفق می‌شود یا شکست می‌خورد، بسته به این که وام‌گیرندگان چه زندگی، چه فرهنگی و چه آرزوهایی داشته باشند.مایکرو فاینانس در قاهرهوقتی روایت تاریخ فقط از زاویه طلبکاران نوشته شود، این توهم به وجود می‌آید که فقط نخبگان صنعت وام‌های خرد هستند که شکل و شمایل سرمایه برای فقرا را تعیین کرده‌اند. مثلاً برناردز این‌گونه القا می‌کند که فقط مقامات سخت‌گیر استعماری و بانکداران محتاط اروپایی بودند که مسئول نابرابری در دسترسی به خدمات مالی بوده‌اند. اما در بسیاری از موارد، این لزوماً طمع و غفلت اروپایی‌ها یا منطق انتزاعی سرمایه‌داری نبود که دسترسی به خدمات مالی را مسدود می‌کرد. درحالی‌که مردمی که زیر استعمار زندگی می‌کردند، گاهی عمداً تصمیم می‌گرفتند از بانک وام نگیرند یا پولشان را در بانک پس‌انداز نکنند. این کار راهی بود برای اینکه استقلالشان را حفظ کنند و به سرمایه‌داری اجازه ندهند خون آنها را استثمار کند. این تصمیم هم در آن زمان مهم بود و هم هنوز هم برای خیلی از مردم معنا دارد.این امتناع، همچنین گواهی بر وجود چیزی است که پارکر شیپتون (انسان‌شناس دانشگاه هاروارد) آن را فرهنگ‌های امانتداری رقیب می‌نامد، یعنی ایده‌های هنجاری که به نحوه‌ی دادن و گرفتن، اعتماد و بازپرداخت شکل می‌دهند. همان‌طور که او در یک کتاب سه‌جلدی نشان می‌دهد، مردم لوئو در کنیا با هوشمندی و شکلی استراتژیک با سیستم مالی برخورد می‌کنند؛ گاهی وارد می‌شوند، گاهی نه. اما اغلب از وام بانکی دوری می‌کنند، چون این وام‌ها با باورهای اخلاقی و مذهبی‌شان جور در نمی‌آید. به خصوص اینکه آنها به شدت مخالف کالایی کردن و رهن گذاشتن زمین هستند. برای آنها زمین فقط یک دارایی اقتصادی نیست، ارزشی مقدس و هویتی دارد. متقاعد کردن مردم لوئو و بسیاری دیگر برای تبدیل شدن به وام‌گیرنده، پس‌اندازکننده یا مشارکت‌کننده در طرح‌های بیمه، نیازمند سازگاری یا تغییر ایده‌های آن‌ها درباره ارزش، ریسک و وفاداری است. محرومیت مالی صرفاً چیزی نیست که بر مردم تحمیل شود. محرومیت می‌تواند یک موضع اخلاقی و سیاسی باشد که توسط خود مردم اتخاذ می‌شود.منتقدان امروزی باید با این واقعیت کنار بیایند که چرا مردم خواهان اعتبار هستند: بسیاری از وام‌گیرندگان بازیگران مالی مشتاقی هستند.تمرکز انتقادی بر کارشناسان توسعه همچنین این واقعیت را کم‌اهمیت جلوه می‌دهد که بسیاری از وام‌گیرندگان بازیگران مالی مشتاقی هستند. از نظر تاریخی، بسیاری از مردمی که از بانک‌ها محروم شده بودند، خواستار دسترسی به خدمات مالی بوده‌اند. در حالی که صدای آن‌ها لزوماً در اسناد آژانس توسعه بین‌المللی آمریکا یا بانک جهانی یافت نمی‌شود، اما برای مورخان قابل دسترسی است. بسیاری از اعتراضاتی که حکومت‌های استعماری را در دهه‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ به چالش کشید، شامل تقاضا برای دسترسی بهتر به اعتبار کشاورزی بود. برای نمونه، در سال ۱۹۴۸، ایگناتیوس موسازی، فعال برجسته اوگاندایی و حامیانش خواستار اصلاحات گسترده‌ای شدند، از جمله تأسیس یک بانک کشاورزی که تولید آفریقایی را تأمین مالی کند. وقتی بانک اعتبار و پس‌انداز اوگاندا چند سال بعد درهای خود را به روی وام‌گیرندگان آفریقایی باز کرد، هجومی برای درخواست‌های وام به راه افتاد. متقاضیان معمولاً مردان نسبتاً مرفه بودند که بر زمین‌های بارور کنترل داشتند و دستی در حکومت محلی داشتند، اما داوطلبان کم‌بضاعت‌تر نیز این نمونه از سرمایه فقر را ابزاری ضروری برای پیشرفت خود می‌دانستند. در سال‌های بعد، آن‌ها به دفاع از گسترش خدمات مالی ادامه دادند و برنامه‌های نخبگان را به طور معناداری بازسازی کردند و به چالش کشیدند.منتقدین باید قبول کنند که مردم خودشان وام می‌خواهند. برای درک این موضوع، باید ببینند که هر جامعه چه فرهنگ اعتمادی دارد و اخلاقیاتش چطور تغییر می‌کند. بدهکاران را نمی‌توان صرفاً به عنوان قربانیان شرایط تعریف کرد. درک دنیای وام‌گیرندگان و اینکه چگونه از این مسیر فقر را به چالش کشیده یا با آن سازگار شده‌اند، بخش مؤثری از تاریخ مایکروفاینانس است و برای کاهش فقر و دگرگونی امور مالی حیاتی است.انسان‌شناسان بهتر از مورخان توانسته‌اند به وام‌های خرد نگاه کنند. آنها مایکروفاینانس را چیزی دیده‌اند که مردم ممکن است برای اهداف خودشان سراغش بروند، نه فقط به عنوان قربانیانی که وام‌دهنده‌های قلدر آنها را مجبور کرده‌اند یا آدم‌هایی که از شدت نیاز مجبور به دریافت وام شده‌اند. کار آن‌ها وضوح سیاسی کمتری ارائه می‌دهد، زیرا هر وامی یک معامله شیطانی نیست، اما بهتر توضیح می‌دهد که چرا طرح وام خرد تا این حد جهانی شده است. به عنوان مثال، جولی هوانگ با زنان بنگلادشی زندگی کرد که برای کار به عنوان iAgents، یعنی دلالان اطلاعات با تلفن‌های هوشمند و تبلت‌ها، وام گرفته بودند. این زنان در هدایت مسیر خروج از خانه‌های خود به سمت معیشت‌های بازارمحور، نه تنها برای بازپرداخت بدهی‌های خود بلکه برای حفظ جایگاه خود در جامعه تلاش می‌کردند. اما همه این‌ها فشار اجباری نبود. آن‌ها همچنین جذب فرصت‌های جدید شده بودند. در رویکرد هوانگ، زندگی زنان صرفاً تحت تأثیر فقر شکل نمی‌گیرد و آن‌ها به سوژه‌های نئولیبرالیسم تقلیل نمی‌یابند. بلکه آن‌ها در مسیرهای متعدد و گاهی اوقات رقابتی کشیده می‌شوند و در موقعیت‌هایی که با ابهام همراه است، روزگار می‌گذرانند. آن‌ها که در آنِ واحد دختر و همسر، فروشنده سیار و نمایندگان سازمان‌های غیردولتی هستند، با انتظارات رقابتی روبرو می‌شوند و از طریق مدیریت استراتژیک اقدامات متعدد، هم‌زمان و اغلب متناقض پاسخ می‌دهند.پژوهش‌هایی مانند پژوهش هوانگ، محدودیت‌های جایگاه تهیدستان را در درک محبوبیت مداوم مایکروفاینانس آشکار می‌کند. عدم وضوح مبهم برای وام‌گیرندگان و قانون‌گذاران به طور یکسان، به مایکروفاینانس بخشی از قدرت پایدار آن را می‌دهد. در واقع، بسیاری به دلایلی غیر از وام گرفتن به مایکروفاینانس روی می‌آورند. این بخش به یک کارفرمای بزرگ تبدیل شده است که راهی برای کسب درآمد و احترام فراهم می‌کند. در مردم‌نگاری «سوهینی کار» (انسان‌شناس، دانشیار مدرسه اقتصاد لندن) از مایکروفاینانس در کلکته، کار مأموران وام نه تنها طاقت‌فرسا، بلکه پرخطر نشان داده می‌شود، زیرا کارمندان با بدنامی به عنوان «مأمور فشار برای بازپرداخت» روبرو هستند. با این حال، کار کردن برای یک مؤسسه مایکروفاینانس حقوق و وعده پیشرفت را برای هندی‌های حاشیه‌نشین فراهم می‌کند. در نتیجه، بسیاری موافقت می‌کنند که کار لازم برای پیشبرد مالی‌سازی[9] را به عهده بگیرند.پشت سیستم مالی، قدرت عمومی (دولت) ایستاده و آن را پشتیبانی می‌کند. اما این پشتیبانی به جای این که به نفع مردم و اهداف اجتماعی باشد، به نفع سود خصوصی ثروتمندان است.اسمیتا رادهاکریشنان در کتاب جذاب جدید خود با عنوان «وادار کردن زنان به پرداخت» (۲۰۲۲)، بیشتر بررسی می‌کند که چه انگیزه‌های متنوعی باعث می‌شود مردم به سیستم وام‌های خرد تن بدهند و این سیستم را زنده نگه دارند. او داستان زنی را تعریف می‌کند که او را شانکاری می‌نامد، کسی که دوازده گروه مایکروفاینانس تا حداکثر سی زن را در محله خود تشکیل داد یا رهبری کرد. این کار بخشی از یک تلاش گسترده‌تر بود که از طریق آن شانکاری برای محله خود مطالبه‌گری می‌کرد. این که شانکاری بین برنامه‌های دولتی و خصوصی پُل می‌زد و میانجیگری می‌کرد، نه‌تنها به همسایه‌هایش کمک می‌کرد، بلکه خودش هم تبدیل شد به یک رهبر محلی که به منابع و امکانات دسترسی داشت. برای وام‌دهندگان، زنانی مانند شانکاری واسطه‌های ضروری هستند که زیرساخت‌های اجتماعی و دانش محلی را برای ثبت‌نام و مدیریت مشتریان در اختیار شعب قرار می‌دهند. منافع هم‌پوشان کارگزارانی مانند شانکاری و مؤسسات مایکروفاینانس به گسترش نفوذ اقتصاد وام خرد کمک می‌کند، نه کمتر از بودجه‌های آژانس توسعه بین‌المللی آمریکا یا گزارش‌های بانک جهانی.هیچ‌کدام از حرف‌های بالا (این که مردم خودشان می‌خواهند وام بگیرند یا واسطه می‌شوند) به این معنی نیست که وام‌گیرندگان راه دیگری دارند. آنها در شرایط ریاضت اقتصادی دولت، کم‌کاری و بحران کشاورزی گیر افتاده‌اند و راه فراری ندارند. همچنین به این معنا نیست که وام‌های خرد از زنان بهره‌کشی نمی‌کند. رادهاکریشنان به این می‌گوید «استخراج ارزش جنسیتی توسط مایکروفاینانس».سازمان‌هایی مانند گرامین به دلایل بسیاری بر زنان تمرکز کردند، اما این تصادفی نبود که آن‌ها می‌توانستند، همان‌طور که لامیه کریم (انسان‌شناس بنگلادشی-آمریکایی استاد دانشگاه اورگن) بیان کرد، زنان را مجبور می‌کردند وام‌هایشان را پس بدهند، به این شکل که از همان «قوانین نانوشته‌ی روستایی درباره آبرو و شرم» که همیشه به زنان تحمیل می‌شده، علیه خودشان استفاده می‌کردند. برای وام‌گیرندگان، وام‌های کوچک سنگین هستند و نرخ بهره آن‌ها دو تا سه برابر بیشتر از چیزی است که بانک‌ها ارائه می‌دهند، حتی اگر سابقه‌ی بازپرداخت مطمئنی داشته باشند. پولی که زنان با زحمت خود به دست می‌آورند، به سمت بالا سرازیر می‌شود؛ یعنی به جیب مردانی می‌رود که بالای هرم نشسته‌اند. این جریان پول از مسیری عبور می‌کند که پر از نابرابری جنسیتی و طبقاتی (بخصوص در هند) است. در مایکروفاینانس هند، مردان برهمن در راس هرم نشسته‌اند اما زنان حتی اگر مثل شانکاری پیشرفت کنند، همچنان کنج‌ها و نقش‌هایی بازی کنند که کمتر دیده می‌شود. فرهنگ‌های مردسالارانه در این بخش علیه پیشرفت زنان عمل می‌کنند، حتی در حالی که این بخش چشم‌انداز نویدبخش خود را برای زنان می‌ستاید.هر دو نویسنده یعنی مایروویتز و برناردز تمایلی به ارائه برنامه‌هایی برآمده از تاریخچه‌های خود ندارند، اما صفحات پایانی آن‌ها اشاراتی را ارائه می‌دهد. مایروویتز با پیشنهادهایی که پژوهشگران و دانشگاهیانی مطرح می‌کنند موافق است؛ مثلاً اینکه باید از شرکت‌های بزرگ و آلوده‌کننده محیط زیست مالیات بین‌المللی گرفت، شرکت‌های چندملیتی را زیر نظر گرفت، از کارگران حمایت کرد، برای همه مردم درآمد پایه در نظر گرفت، و بدهی کشورهای فقیرتر را بخشید. هیچ‌کدام از این‌ها شامل اقدامات صنعت مایکروفاینانس نمی‌شود و تنها مورد آخر مستقیماً به بدهی اشاره دارد. برناردز نیز چیز زیادی برای احیا یا اصلاح در مایکروفاینانس نمی‌بیند. در عوض، او معتقد است که وام‌دهی باید با دموکراتیک کردن کنترل بر اقتصاد جهانی، بازتوزیع بیشتر و تأمین اجتماعی نیازهای اساسی در مسکن، غذا، آب و مراقبت جایگزین شود.این‌ها اهداف خوبی هستند، اما از جزییات زندگی، اخلاقیات و آرزوهای مردم فاصله دارند. آن‌ها همچنین از سازوکارهای بخش مالی، چه خرد و چه کلان، دور هستند. این مایه تأسف است، زیرا واگذاری اهرم‌های مالی به نهادهای بین‌المللی، دولت‌های نئولیبرال و متحدان بانکدار آن‌ها کار عاقلانه‌ای نیست. ما به گزینه‌های جایگزین نیاز داریم. حتی تأمین اجتماعی و سوسیال دموکراسی نیز به مکانیسم‌های پولی و مهندسی مالی متکی هستند. به جای حرف‌های کلی، باید برویم سراغ جزییات فنی و قانونی مایکروفاینانس. ببینیم این سیستم دقیقاً چطور کار می‌کند و چه نسبتی با بانکداری و امور مالی معمولی دارد.مجموعه اخیراً منتشرشده توسط فرد بلاک و رابرت هاکت (اساتید جامعه‌شناسی و حقوق از دانشگاه‌های کالیفرنیا و کرنل) یک مدل بالقوه ارائه می‌دهد. کتاب «دموکراتیک کردن امور مالی» (۲۰۲۲) جدیدترین مداخله در پروژه آرمان‌شهرهای واقعی است که توسط جامعه‌شناس فقید اریک اولین رایت (جامعه‌شناس آمریکایی) افتتاح شد. مانند دیگر کتاب‌های این مجموعه، این جلد بر اصلاحاتی تمرکز دارد که ویراستاران آن‌ها را واقع‌بینانه می‌دانند و در عین حال قدرت مهار یا حتی برچیدن سرمایه‌داری را دارند.بلاک و هاکت که نویسندگان کتاب هستند، دو فصل اول را نوشته‌اند. در این دو فصل، آنها یک چارچوب فکری و یک نقشهٔ نهادی ارائه می‌دهند. اسم این چارچوب از نظر هاکت این است: «تولیدی که به کار جامعه بیاید و همه بتوانند در آن مشارکت کنند». در تضاد با روش‌های سرمایه‌گذاری تجاری فعلی که نه نظارت‌پذیرند و نه بهینه، نظام مالی اصلاح‌شده پیشنهادی آن‌ها، سرمایه را به سمت مأموریت‌های ضروری روانه می‌کند. مثلاً کمک به گذار به انرژی سبز یا تضمین عرضه پایدار کالاهای اساسی. این نظام در عین حال نابرابری را کاهش می‌دهد و جلوی رویه‌های چپاولگرانه را می‌گیرد. این وظیفه‌ای است که بهتر است از طریق مدیریت عمومی انجام شود، نه بانکداران خصوصی که امروز سود سهامداران را بر نیاز جمعی ترجیح می‌دهند. با این حال، واژگونی این وضعیت موجود دشوار است، به ویژه به این دلیل که شهروندان و سیاست‌گذاران با تئوری مبهمی از نحوه عملکرد امور مالی فعالیت می‌کنند.بر اساس این باور غلط، بانک‌ها نقش واسطه را بازی می‌کنند: اول پول مردم را به عنوان سپرده جمع می‌کنند، بعد همان پول را به عنوان وام به دیگران می‌دهند. اما هاکت می‌گوید این درست نیست. به اعتقاد او، بانک‌ها و مؤسسات مالی وقتی وام می‌دهند، از صفر اعتبار خلق می‌کنند؛ نه اینکه اول پول مردم را بگیرند بعد وام بدهند. وام‌ها سپرده ایجاد می‌کنند، نه برعکس. اما تنها برخی از نهادها قانوناً مجاز به تولید پول از طریق وام‌دهی هستند. از طریق مجوزهای دولتی که در نهایت توسط اعتماد و اعتبار کامل حاکمیت حمایت می‌شود، بانک‌ها وجوهی را وام می‌دهند که می‌تواند به عنوان اسکناس به طور عمومی گردش کند. بنابراین بانک‌های ایالات متحده صرفاً نمایندگان فدرال رزرو و وزارت خزانه‌داری هستند و قدرت آن‌ها در ایجاد اعتبار توسط ما مردم واگذار شده است.از دید هاکت، تنها با داشتن یک تئوری درست از امور مالی است که می‌توان قدرت مالی دولت را به شکلی پاسخگو و مسئولانه به کار گرفت. نقطهٔ شروع این کار، پذیرفتن این واقعیت است که قدرت عمومی (دولت) هم‌اکنون نیز ضامن امنیت سیستم مالی است. اما اشکال کار در اینجاست که این حمایت، به جای آنکه صرف اهداف جمعی و مردمی شود، به نفع سود خصوصی و شخصی سرمایه‌داران تمام می‌شود. هاکت معتقد است که نقش بانک مرکزی فقط این نیست که در بحران‌ها به داد بانک‌ها برسد. واقعیت این است که دولت حتی در شرایط عادی و بدون بحران هم پشت بانک‌های خصوصی را می‌گیرد و آنها را تضمین می‌کند. هاکت می‌نویسد: «ما مردم در مرکز سیستم مالی قرار داریم. آن منبعی که در این سیستم گردش می‌کند (یعنی پول و اعتبار) را خودمان تولید می‌کنیم. همان «اعتماد و باوری» که خودمان داریم و به شکل پول درآمده است اما مشکل اینجاست که مردم طرز فکر اشتباهی درباره بانکداری دارند. آنها فکر می‌کنند قدرت عمومی (دولت) در مرکز نیست و سرمایه خصوصی خودش همه کاره است. همین باور غلط باعث می‌شود سرمایه‌داران خصوصی بر دولت و قدرت عمومی چیره شوند و هر کاری دلشان بخواهد بکنند.چنین دیدگاهی پیامدهای گسترده‌ای دارد. هاکت و بلاک مجموعه‌ای از نهادهای عمومی جدید را پیشنهاد می‌کنند که برای سرمایه‌گذاری، به تنهایی یا با نهادهای غیردولتی، در توسعه ملی طراحی شده‌اند. بلاک با نگاهی به اتحادیه‌های اعتباری، بانک‌های دولتی و فراتر از آن، ...خواهان اصلاحاتی مثل دادن وام بلاعوض و ضمانت وام‌هاست تا سرمایه عادلانه‌تر بین مردم تقسیم شود. خواه هدف مزارع توربین‌های بادی باشد یا مسکن مقرون‌به‌صرفه، دولت باید بگذارد نهادهای بیشتری به نماینده‌ی مالی تبدیل شوند. یعنی اجازه وام‌دهی را فقط به بانک‌های بزرگ ندهد، بلکه به سازمان‌های عمومی و غیرانتفاعی هم این مجوز را بدهد. دولت باید به آژانس‌های بخش عمومی و سازمان‌های غیرانتفاعی مجوز دهد تا برای اهدافی که به صورت دموکراتیک انتخاب شده‌اند، اعتبار ایجاد کنند.سرمایه‌گذاری‌های متصور آن‌ها بر زیرساخت‌های بزرگ‌مقیاس تمرکز دارد، اما بلاک با تکرار مواضع یونس استدلال می‌کند که هزینه بالاتر اعتبار برای وام‌گیرندگان کم‌درآمد باید کاهش یابد تا از تلاش‌های کارآفرینی کوچک‌مقیاس حمایت شود. هاکت نیز به همین ترتیب ازحرکتی حمایت می‌کند که هدفش چیزی است که دست‌اندرکاران وام‌های خرد اسمش را گذاشته‌اند «شمول مالی». او نگران است که بانک‌های سودمحور شهروندان را استثمار کرده و از سیستم بانکی حذف کنند و پیشنهاد می‌کند که فدرال رزرو زیرساخت لازم برای کیف‌پول‌های دیجیتال را فراهم کند که از طریق آن مردم عادی و شرکت‌ها بتوانند معاملات خود را انجام دهند. هاکت می‌گوید: اگر بانک دولتی داشته باشیم، این بانک می‌تواند با آن وام‌دهندگان روزانه (وامی که باید با دریافت اولین حقوق بازپس داده شود)، نقدکنندگان چک و سایر انواع رباخوارها رقابت کند و آنها را ورشکست کند. این استدلال یادآور همان موضعی است که یونس علیه رباخوارهای روستایی می‌زد. یک حساب بانکی عمومی همچنین ابزاری را برای دولت فراهم می‌کند تا منابع را با درجه‌ای از دقت بیشتر نسبت به آنچه در حال حاضر امکان‌پذیر است، هدایت کند.پژوهشگران حوزهٔ تأمین مالی فقرا باید توجه ویژه‌ای به ایده‌های زیر داشته باشند: ایجاد زیرساخت‌های مالی عمومی (دولتی)، شفاف‌سازی و پاسخگو کردن تصمیمات سرمایه‌گذاری و اصلاح روش‌های رتبه‌بندی اعتباری که تعیین می‌کند چه کسی لیاقت وام گرفتن را دارد. ما باید یک کار دیگر هم بکنیم: برویم دقیق ببینیم مردم واقعاً چطور زندگی می‌کنند، چه آرزوهایی دارند، چه نیازهایی دارند. بعد ببینیم چطور می‌شود با برنامه‌ریزی و هماهنگی عمومی سرمایه‌گذاری کرد تا این نیازها و آرزوها برآورده شود. این کار خیلی خلاقیت می‌خواهد. کسانی که در کشورهای جنوب جهانی به وام‌های خرد نقد دارند، بهتر است به جای این که بگویند «بیایید کل سیستم مالی را برچینیم»، بگویند «بیایید سیستم اعتبار، پس‌انداز و بیمه را از ریشه دگرگون کنیم»با این حال، از جهات دیگر، کتاب بلاک و هاکت به دلیل تمرکز بیش از حد بر ایالات متحده محدود شده است. این ملی‌گرایی روش‌شناختی آسیب‌های مختلفی دارد. برای نمونه، وقتی آن‌ها نکات گفتگوی مایکروفاینانس را تکرار می‌کنند، برای مقابله با بینش‌های انتقادی جنوب جهانی که در بالا بحث شد، کار کمتری انجام می‌دهند. علاوه بر این، این کتاب (بلاک و هاکت) از چشم‌انداز بین‌المللی غافل می‌شود. در دنیا یک سلسله‌مراتب پولی وجود دارد که آمریکا در رأس آن قرار دارد (دلار قدرتمندترین پول جهان است). خودمختاری پولی کشورهای فقیرتر به شدت محدود است، همان‌طور که ندونگو سامبا سیلا (اقتصاددان اهل سنگال) و دیگران تأکید کرده‌اند. علاوه بر این، کشورهای فقیر توانایی اداری و اجرایی کافی هم ندارند. یعنی بوروکراسی و دستگاه اداری‌شان به قدری قوی نیست که بتواند سرمایه‌گذاری عمومی را مدیریت کند یا زیرساخت‌های مالی جدید راه بیندازد.امور مالی تنها زمانی می‌تواند متحول شود که کارگران بی‌ثبات و بانکداران مرکزی را در یک قاب قرار دهد.اگر قرار است امور مالی در آمریکا یا اروپا به شکل دموکراتیک کنترل شود، باید این واقعیت‌ها را هم در نظر بگیرد. مخصوصاً این که سیستم مالی فقط به مرزهای یک کشور محدود نمی‌شود. پول و سرمایه از این کشور به آن کشور می‌رود و همه جا را تحت تأثیر قرار می‌دهد. همان طور که افزایش نرخ بهره (گران کردن پول) توسط فدرال رزرو در چند سال اخیر نشان داد، وقتی آمریکا نرخ بهره را بالا می‌برد، همه جای دنیا فشار بدهی بیشتر می‌شود. چون کشورهایی که وامشان را به دلار گرفته‌اند، مجبورند سود بیشتری بپردازند. این یعنی تصمیم‌های فدرال رزرو فقط در آمریکا نمی‌ماند و سراسر جهان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. اگر می‌خواهیم یک نظام مالی آرمان‌شهرگونه (واقعاً عادلانه) بسازیم، باید به کل جهان نگاه کنیم، نه فقط به یک کشور. در چنین نظامی، بخشی از سرمایه‌ای که الان به آمریکا (که خودش به اندازه کافی پول و توسعه دارد) سرازیر می‌شود، باید به کشورهای فقیرتر برود. این پروژه نیازمند رفت‌وآمد میان تاریخچه‌ها و زمینه‌های اقتصادی بسیار متفاوت است. امور مالی تنها زمانی می‌تواند متحول شود که کارگران بی‌ثبات و بانکداران مرکزی را در یک قاب قرار دهد.پاورقی‌ها و توضیحات اصطلاحاتمحمد یونس (Muhammad Yunus): اقتصاددان بنگلادشی و برنده جایزه نوبل صلح ۲۰۰۶ که به دلیل توسعه مفاهیم وام خرد و بانکداری خرد به عنوان بانکدار فقرا شناخته می‌شود. او در اواخر سال ۲۰۲۴ به عنوان رئیس دولت موقت بنگلادش منصوب شد. گرامین بانک (Grameen Bank): مؤسسه مالی و بانک توسعه است که در سال ۱۹۸۳ توسط محمد یونس در بنگلادش تأسیس شد. این بانک با فرمول تخصیص وام‌های کوچک بدون نیاز به وثیقه به فقرا، به الگویی جهانی تبدیل شد.مایکروفاینانس (Microfinance / تامین مالی خرد): ارائه‌ خدمات مالی مانند وام‌های کوچک، حساب‌های پس‌انداز و بیمه به افراد کم‌درآمد یا مشاغل کوچکی که به خدمات بانکداری سنتی دسترسی ندارند.جنوب جهانی (Global South): اصطلاحی که به طور گسترده برای اشاره به کشورهای در حال توسعه یا کمتر توسعه‌یافته در مناطقی از جمله آفریقا، آمریکای لاتین و بخش‌هایی از آسیا استفاده می‌شود.کسب‌وکار اجتماعی (Social Business): مدلی از کسب‌وکار که توسط محمد یونس تعریف شد. هدفی غیر از به حداکثر رساندن سود شخصی دارد و برای حل یک مشکل اجتماعی طراحی می‌شود؛ سود حاصله دوباره در خود کار سرمایه‌گذاری می‌شود.شمول مالی (Financial Inclusion): وضعیتی که در آن افراد و کسب‌وکارها به محصولات و خدمات مالی مقرون‌به‌صرفه و پایدار (مانند پرداخت‌ها، پس‌انداز و اعتبار) دسترسی دارند.کتاب «تاریخ انتقادی تأمین مالی فقر» اثر نیک برناردز بر این استوار است که باید ریشه‌های مایکروفاینانس و طرح‌های مالی فقرا را در سیستم‌های انضباطی امپراتوری‌های استعماری بریتانیا و فرانسه باید ردیابی کرد. ایده مرکزی کتاب این است که بدهی همواره ابزاری برای مدیریت فقر، کنترل نیروی کار و استخراج ارزش بوده و صنعت شمول مالی در دنیای مدرن، صرفاً تکرار همان الگوهای استعماری در لباسی نو است.کتاب «جنگ علیه فقر جهانی» اثر جوآن مایروویتز. این کتاب نشان می‌دهد که چگونه در دهه ۱۹۷۰، رویکردهای رادیکال و ساختاری برای بازتوزیع ثروت جهانی به حاشیه رفتند و جای خود را به تمرکز بر «نیازهای اساسی» و بازارگرایی دادند. نویسنده استدلال می‌کند که چطور فمینیسم لیبرال غربی با نهادهای توسعه هم‌دست شد تا زنان جنوب جهانی را به عنوان ابزارهای تولید اقتصادی و مهره‌های اصلی بازار وام‌های خرد بازتعریف کند.ساحل طلا (Gold Coast): نام سابق مستعمره بریتانیا در غرب آفریقا که پس از استقلال در سال ۱۹۵۷ به کشور غنا تبدیل شد.مالی‌سازی یا Financialization: گسترش منطق و سازوکارهای مالی به حوزه‌های مختلف زندگی اجتماعی.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 17:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه عباس صفوی، ترامپ و توهم جاودانگی؛ درس‌هایی از تاریخ ایران، برای امروز آمریکا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-tszprv3i8vo2</link>
                <description>چیزی که در ادامه می‌خوانید ترجمه‌ی متنی از رسانه‌ی Unherd است. دخل و تصرفی در این متن اتفاق نیفتاده است. رسانه‌ی آن‌هرد یک وب‌سایت نظری و تحلیلی بریتانیایی است که تلاش می‌کند «جریان اصلی فکری» را به چالش بکشد و به نظرات متفاوت و کمتر شنیده‌شده فضا بدهد. بر اساس ارزیابی‌های مستقل، این رسانه چپ یا راست قلمداد نمی‌شود، بلکه در دسته «میانه» یا مستقل قرار می‌گیرد.یک امپراتوری را تصور کنید: این امپراتوری‌ در دوره‌ای از آشوب سیاسی بنیان گذاشته شد. توسط چه کسانی؟ گروهی پیشگام که از سرزمین مادری خود راه می‌افتند تا جایی پیدا کنند که بتوانند آیین مذهبی خاص و سخت‌گیرانه‌شان را در آرامش اجرا کنند. خیلی زود، این پیشگامان سراسر یک خشکی عظیم را درمی‌نوردند؛ از این ساحل تا آن ساحل. سرزمین‌ها را به مستعمرات خود ملحق می‌کنند و جمعیت بومی را یا در خود حل می‌کنند یا می‌کُشند. در نهایت، حکومتی بنا می‌کنند که در سراسر جهان به خاطر نظام پیچیده مهار و موازنه قدرت اجرایی‌اش مشهور می‌شود. تنها چند سال بعد، موفقیت‌های این دولت تازه‌تأسیس چنان خیره‌کننده است که رهبرانش نمی‌توانند در برابر وسوسه‌ی گسترش نفوذ خود به سراسر جهان مقاومت کنند. در ابتدا این لشکرکشی‌ها خوب پیش می‌رود؛ اما کم‌کم، به‌ویژه وقتی امپراتوری به آستانه دویست و پنجاهمین سالگرد خود نزدیک می‌شود، تَرَک‌ها شروع به نمایان شدن می‌کنند. حمله نسنجیده به عراق. تحقیر کامل در افغانستان. تا حالا احتمالاً حدس زده‌اید که از کدام امپراتوری حرف می‌زنم. البته که منظورم صفویان‌اند.ایران صفوی شاید شناخته‌شده‌ترین امپراتوری بزرگ اوراسیا نباشد، اما نزدیک به دو قرن و نیم، از ۱۵۰۱ تا ۱۷۳۶، شکوهی داشت که حتی محتاط‌ترین خواجه درباری را هم به این توهم می‌انداخت که جاودانه است. در اوج قدرتش، در دوران شاه عباس بزرگ، قلمرو آن از بغداد و دریای خزر در غرب تا قندهار و باختر در شرق امتداد داشت. وقتی ژان شاردن، جواهرفروش و جهانگرد فرانسوی، به پایتختش اصفهان رسید، از معماری هندسی شهر، حوض‌های عظیم بازتاب‌دهنده نور، صدها حمام عمومی و میدان اصلی شهر، نقش جهانِ سرسبز و باشکوه، حیرت‌زده شد؛ میدانی که حتی از میدان سن‌پیترو در رم هم بزرگ‌تر بود. و این در حالی بود که امپراتوری تقریباً هیچ صنعت تولیدی مهمی نداشت، ذخایر قابل توجهی از فلزات گران‌بها در اختیارش نبود و خود اصفهان میان فلاتی خشک و سنگی و رشته‌کوه‌ها محصور شده بود. شاردن با شگفتی می‌پرسید صفویان چطور به چنین عظمت و ثروتی رسیده‌اند؟نقاشی شاردین از اصفهانامپراتوری صفوی اما یک مزیت بزرگ داشت: درست بر سر چهارراه تقریباً همه مسیرهای مهم تجارت ابریشم جهان قرار گرفته بود. ابریشم خام از استان‌های مرطوب کنار دریای خزر به اصفهان سرازیر می‌شد و بعد از آنجا به شاخه‌های مختلف تقسیم می‌شد؛ به اروپا و سرزمین‌های عثمانی در غرب یا به هند گورکانی و چین در شرق. هر کسی هم که جرئت می‌کرد راهی غیر از مسیرهای صفوی انتخاب کند، خیلی زود زیر فشار شبکه‌ای وسوسه‌انگیز از رشوه و امتیاز و دلجویی قرار می‌گرفت تا دوباره به همان مسیر برگردد. شاه عباس وقتی احساس کرد تاجران ارمنی ممکن است مسیر عربستان را برای دور زدن ایران انتخاب کنند، محله‌ای مجلل برای ارامنه در حاشیه اصفهان ساخت، سه کلیسای تازه بنا کرد و رقبایش را دعوت کرد همان‌جا ساکن شوند.انحصار تجارت ابریشم آن‌قدر سودآور بود که تا زمان مرگ شاه عباس در ۱۶۲۹، گرفتن عوارض و مالیات از آن به راه‌حل پیش‌فرض تقریباً تمام مشکلات امپراتوری تبدیل شده بود. اصفهان به گنبد تازه یا حمام یا باغ آبی جدیدی نیاز داشت؟ مالیات تازه‌ای وضع می‌شد. قبایل افغان مرزها را تهدید می‌کردند؟ نیازی به سربازگیری از مردم نبود؛ درآمد عوارض ابریشم خرج استخدام بی‌پایان مزدوران و غلام‌-سربازانی می‌شد که از مردمان خشن قفقاز آورده می‌شدند. این تعرفه‌های پایان‌ناپذیر، تقاضایی سیری‌ناپذیر برای پول صفوی ایجاد کرده بود. خزانه سلطنتی در اصفهان می‌توانست سکه پشت سکه ضرب کند، بی‌آنکه نگران بی‌ارزش شدن پول باشد؛ چون تاجران همیشه مجبور بودند برای پرداخت مالیات‌های تازه، آن سکه‌ها را جمع‌آوری کنند. به بیان دیگر، امپراتوری صفوی به لذت سرمست‌کننده‌ی چیزی رسیده بود که اقتصاد سیاسی مدرن آن را «حق ضرب پول» می‌نامد؛ یعنی مزایایی که وقتی به اندازه کافی پادگان و نیروی نظامی داری تا بتوانی تعیین کنی چه چیزی پول محسوب می‌شود و چه چیزی نه، نصیبت می‌شود. این سازوکار جادویی به صفویان نوعی شکست‌ناپذیری مالی داده بود. جنگ پشت جنگ، کاخ پشت کاخ؛ برای شاه، سایه‌ی خدا بر زمین، همه‌چیز ممکن بود.نمی‌دانم اندیشمندانی که در واشنگتن و سازمان سی.آی.ای حمله‌ی اخیر آمریکا به ایران را طراحی کردند، پیش از آغاز عملیات‌شان حتی کتابی درباره صفویان خوانده بودند یا نه. اما اگر خوانده بودند، شاید شباهت‌هایی میان امپراتوری فراموش‌شده ابریشم و امپراتوری خودشان می‌دیدند. برای نمونه، هر دو بر پایه نظامی تقریباً مشابه از «حق ضرب پول» جهانی بنا شده‌اند. از سال ۱۹۷۴، زمانی که ریچارد نیکسون پذیرفت در ازای قیمت‌گذاری نفت عربستان به دلار، سلاح آمریکایی در اختیار سعودی‌ها بگذارد، آمریکا از این امتیاز برخوردار شد که پول ملی‌اش تقریباً سقوط‌ناپذیر باشد. قانون‌گذاران واشنگتن می‌توانند انواع سیاست‌های دیوانه‌وار و بی‌پروا را اجرا کنند؛ کسری بودجه‌های عظیم، نابود کردن تولید داخلی، حمله به هر کشوری که بخواهند؛ و در عین حال مطمئن باشند که همیشه تقاضای ساختاری برای دلار وجود خواهد داشت. ارزی که به لطف همکاری چند متحدِ سخاوتمندِ تطمیع‌شده، به ارز ذخیره جهانی تبدیل شده است. مقام‌های آمریکایی، درست مثل درباریان صفوی در قرن هفدهم، خود را از نیاز عادی به سرمایه‌گذاری واقعی و مولد در داخل کشور معاف می‌دانند. هر هفته خرج تجملی تازه‌ای از راه می‌رسد؛ جنگ تجاری، جنگ واقعی، یا سالنی پر از مرمر و ورق طلا که از بسیاری از بناهای اصفهان هم پرزرق‌وبرق‌تر است.اما متأسفانه برای دولت ترامپ، نکته مهم دیگری هم درباره امپراتوری صفوی وجود دارد: اینکه آن امپراتوری دیگر وجود ندارد.چهار سال پیش از تأسیس امپراتوری صفوی، دریانورد پرتغالی، واسکو دا گاما، موفق شد با عبور از آب‌های خشن دماغه امید نیک، مسیر جاده ابریشم را دور بزند. طی یک قرن و نیم بعد، بازرگانان و دریانوردان اروپایی کم‌کم این مسیر را امن‌تر کردند؛ ایستگاه‌هایی در آفریقای جنوبی ساختند تا کشتی‌ها در آن پهلو بگیرند، کشتی‌های قدیمی را با کشتی‌های هلندی چابک‌تر و بزرگ‌تر جایگزین کردند، و مسیرهایی هوشمندانه در اقیانوس هند پیدا کردند تا از بادهای مرگبار غربی دور بمانند. تا اواخر قرن هفدهم، بیشتر تاجران اگر با مأمور مالیاتی صفوی روبه‌رو می‌شدند که تعرفه تازه و سنگینی مطالبه می‌کرد، شانه بالا می‌انداختند و مسیر طولانی دریایی را انتخاب می‌کردند. درآمد گمرکی سقوط کرد؛ سکه‌های نقره‌ای که شاه عباس تصویر خودش را رویشان حک کرده بود، دیگر تاب کاهش تدریجی ارزش را نداشتند. وقتی محمود هوتک، سردار افغان، در سال ۱۷۲۲ سوار بر اسب وارد اصفهان شد، ارتش صفوی آن‌قدر ضعیف شده بود که تقریباً نتوانست مقاومتی بکند.طنز تلخِ لشکرکشی امروز آمریکا به سرزمین صفویان این است که شاید روشن‌تر از هر تحول ژئوپولیتیکی پنجاه سال اخیر نشان می‌دهد افول آمریکا قرار است دقیقاً طبق الگوی صفوی اتفاق بیفتد. البته نفتی که دلار آمریکا را سر پا نگه داشته، دیگر با کشتی‌های پرتغالی و هلندی حمل نمی‌شود. اما همچنان به زیرساختی نامرئی وابسته است که دولت آمریکا آرام‌آرام کنترلش را از دست می‌دهد. دلار حتی پیش از حمله آمریکا به ایران هم در حال از دست دادن جایگاهش در برابر یوان چین بود. حالا تا نود درصد تجارت نفت ایران با چین و به یوان انجام می‌شود و سهم دلار از ذخایر ارزی جهان به فقط پنجاه‌وهفت درصد رسیده؛ پایین‌ترین سطح در بیست‌وپنج سال گذشته. از سوی دیگر، هیجان‌انگیزترین کاربردهای تازه فناوری بلاک‌چین که دولت ترامپ عاشق آن است، ظاهراً حول حذف آمریکا از چرخه تجارت نفت می‌چرخند. برای مثال، سامانه «ام بریج» تاکنون صدها میلیارد یوان تراکنش میان چین، هنگ‌کنگ، امارات، تایلند و عربستان پردازش کرده که نودوپنج درصد آن با یوان دیجیتال بوده است. قدرت‌های مهم غیرمتعهد، از ایران گرفته تا بریکس، آسه‌آن و آرژانتین، یکی پس از دیگری گرد هم می‌آیند تا درباره استفاده از ارزهای دیگر در تجارت جهانی گفت‌وگو کنند. در مقابل، کشورهایی که همچنان همراه آمریکا مانده‌اند، ظاهراً بهای بیشتری طلب می‌کنند. امارات، برای نمونه، پس از چند تهدید ضمنی درباره استفاده از یوان در تجارت نفت، موفق شد امتیاز ارزشمند مبادله ارزی با دلار را از آمریکا بگیرد. به بیان دیگر، تمام بنای مالی‌ای که هژمونی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم بر آن استوار بود، شروع به لرزیدن کرده است. چیزی که تا همین چند سال پیش جزئی دائمی و تغییرناپذیر از نظم جهانی به نظر می‌رسید، حالا بسیار شکننده و وابسته به شرایط جلوه می‌کند.شاید درس واقعی همه این‌ها این باشد که زوال، قابلیت پیش‌بینی دارد. امپراتوری‌ها معمولاً از دل یک تصادف یا ویژگی خاص در ساختار جهان سر برمی‌آورند؛ گروهی چوپان ناگهان روی میدان نفتی عظیمی ساکن می‌شوند یا بر مسیر تجاری مهمی مسلط می‌شوند، یا به فناوری‌ای دست پیدا می‌کنند که به آن‌ها قدرت کافی برای تسلط بر همسایگان‌شان می‌دهد. بعد کم‌کم، بهره‌مندان این موقعیت ویژه خودشان را قانع می‌کنند که دلیل واقعی عظمت امپراتوری‌شان نه آن شانس تاریخی، بلکه برتری ذاتی خودشان بوده است.برای صفویان، آغاز پایان زمانی رقم خورد که شاه سلطان حسین، نتیجه شاه عباس، شکوه و تشریفاتی را که به ارث برده بود بیش از حد جدی گرفت؛ با تعصبی خشک به مذهب رسمی دولت چسبید، زرتشتیان را وادار به تغییر دین کرد و با همسایگانش درافتاد. اگر با دقت به آخرین بیانیه‌های وزارت خارجه آمریکا گوش بدهید، می‌توانید همان حال‌وهوای کمی جنون‌آمیز را احساس کنید. حرف از برگزیده خدا بودن است، از نابود کردن تمدن‌ها در یک شب. درباریان عاقل‌تر زیر لب زمزمه‌های فتنه‌جویانه می‌کنند. و صدای دیگری هم هست. خیلی ضعیف است، اما نمی‌شود اشتباهش گرفت. نیمه‌شب‌ها می‌شود شنیدش؛ وقتی همه در رختخواب دراز کشیده‌اند و در توییتر می‌چرخند و خواب لشکرکشی بعدی را می‌بینند. صدایی که از میان درختان کپیتول هیل (مقر کنگره)، تا آب‌های سیاه رود پوتوماک (رودی بین واشنگتن و ویرجینیا) می‌پیچد: صدای سم اسب‌ها.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 14:31:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه طالبان، نه داعش؛ یک فرقه مذهبی بنیادگرای آمریکایی در قرن بیست‌ویکم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-htuz1b1ytv2c-htuz1b1ytv2c-htuz1b1ytv2c</link>
                <description>زنان بنیادگرا در قلب آمریکادر قلب آمریکای مدرن، جایی که هالیوود سراغش نمی‌رود، دنیایی وجود دارد که در آن تلویزیون ممنوع است، زنان مجبورند لباس‌های بلند قرن نوزدهمی بپوشند و مردان معتقدند برای ورود به بهشت باید حداقل سه زن داشته باشند. این دنیا، قلمرو کلیسای بنیادگرای عیسی مسیح قدیسان آخرالزمان (FLDS) است.مورمون‌ها پیروان جنبشی مذهبی هستند که در دهه ۱۸۲۰ توسط جوزف اسمیت در ایالت نیویورک آمریکا بنیان‌گذاری شد. او ادعا کرد که تحت راهنمایی فرشته‌ای، الواحی زرین را یافته و آن‌ها را به عنوان «کتاب مورمون» ترجمه کرده است. این کتاب در کنار انجیل، متن مقدس آن‌هاست. پس از قتل اسمیت - که در ادامه‌ی درگیری‌های متعدد با دولت‌های محلی رخ داد - که خود بیش از سی همسر اختیار کرده بود، رهبری جنبش به بریگام یانگ رسید و هواداران او به سمت غرب کوچ کرده و شهر سالت لیک سیتی در یوتا را بنیان نهادند و این بین دست به جنایت‌های متعددی زدند. چندهمسری همواره یکی از جنجالی‌ترین آموزه‌های مورمون‌ها بود که با قوانین ایالات متحده آمریکا مغایرت داشت. در سال ۱۸۹۰، کلیسای اصلی مورمون تحت فشارهای قانونی، رسماً چندهمسری را کنار گذاشت.شهرهایی در آمریکا که فرقه‌های مورمون بنیادگرا دارداین تصمیم باعث ایجادِ انشعاب شد و گروهی که به چندهمسری پایبند ماندند، «کلیسای بنیادگرای عیسی مسیح قدیسان آخرالزمان» یا همان «اف‌ال‌دی‌اس» را تشکیل دادند. جمعیت این گروه در حال حاضر حدود ۱۰ هزار نفر تخمین زده می‌شود. در مقابل، کلیسای اصلی مورمون، که امروزه به «کلیسای عیسی مسیح قدیسان آخرالزمان» معروف است، به بزرگ‌ترین شاخه این آیین تبدیل شده و حدود ۶ میلیون پیرو تنها در آمریکا دارد. بنیادگراها در شهرک‌های محصور و دورافتاده در ایالت‌های یوتا، آریزونا و تگزاس زندگی می‌کنند و خود را تنها «مورمون‌های واقعی» می‌دانند.اف‌ال‌دی‌اس در قرن بیست و یکم نه تنها رویه چندهمسری و ازدواج با دختران زیر سن قانونی را ادامه داد، بلکه این جنایت‌ها را در سایه قدرت مطلقه «پیامبر» خود، وارن جفز، به اوج رساند. جفز که رهبری این فرقه را در سال ۲۰۰۲ به ارث برد، خود را سخنگوی مستقیم خدا معرفی کرد و با زور ایمان، زندگی هزاران نفر را کنترل می‌نمود. او در عمل، ازدواج با محارم را نیز ترویج می‌کرد. آمارها نشان می‌دهد که جفز بین ۷۸ تا ۸۵ همسر داشته که دست‌کم ۲۴ نفر از آن‌ها دختران زیر سن قانونی بودند و کوچک‌ترین آن‌ها تنها ۱۲ سال داشت. این جنایات در سال ۲۰۰۸ با حمله گسترده نیروهای تگزاس به مزرعه عظیم اعضای فرقه در شهر الدورادو، بار دیگر افشا شد.مزرعه‌ی مورداشاره در الدورادورهبران این فرقه مثل پادشاهان مطلقه حکومت می‌کنند. آن‌ها به بهانه «نجات روح»، زندگی اعضا را کنترل می‌کنند: از رنگ لباس تا نحوه آرایش مو و حتی انتخاب همسر. شدیدترین و بحث‌برانگیزترین جنبه این فرقه، کنار گذاشتن صدها نوجوان پسر است؛ جایی که اصطلاح «پسران گمشده» متولد شد.ماجرای پسران گمشدهسنت جورج، یوتا. زک باورز، ۱۸ ساله، اولین باری که پایش را به آب دریا زد، نزدیک بود جان بدهد. نه اینکه شنا بلد نباشد، بلکه طعم شور آب او را غافلگیر کرد. در شهرکی محصور از فرقه بنیادگرای مورمون‌ها (FLDS) که بزرگ شده بود، هرگز به او نگفته بودند آب اقیانوس شور است. او حتی معنی «رئیس‌جمهور» را نمی‌دانست و گمان می‌کرد افرادی به نام «بن لادن» و «صدام» فقط شخصیت‌های فیلم‌های ترسناک هستند.زک یکی از صدها «پسر گمشده»ای است که از دیوارهای کورتنی - شهرک‌های دوقلوی کلرادوسیتی در آریزونا و هیلدیل در یوتا - بیرون انداخته شده‌اند. برآوردها حکایت از آن دارد که بین ۴۰۰ تا ۱۰۰۰ نوجوان پسر در دو دهه اخیر طعم این تبعید را چشیده‌اند. بعضی از آن‌ها فقط ۱۳ سال داشتند. آن‌ها را سوار ماشین می‌کنند، می‌برند به لبه بزرگراه و تنها می‌گذارند، بی‌آنکه پولی، لباسی یا خانه‌ای داشته باشند.سؤال این است: چرا فرقه‌ای که مدعی «نجات» است، فرزندان پسر خود را قربانی می‌کند؟ پاسخ در یک عبارت خلاصه می‌شود: حساب‌وکتاب جنسی.در آموزه‌های FLDS، یک مرد برای رسیدن به بالاترین درجات ملکوت باید حداقل با سه زن ازدواج کند. رهبران ارشد فرقه گاهی صاحب بیش از ۴۰ همسر فرزند می‌شوند و برخی بیش از پنجاه فرزند دارند. حالا تصور کنید در یک جامعه بسته، اگر هر مرد ارشد چندین زن بگیرد، طبیعتاً تعداد زنان به سرعت کاهش می‌یابد و بسیاری از مردان جوان طعمه می‌مانند .راه حل رهبران فرقه برای این «بحران»، بی‌رحمانه و ساده است: رقبا را حذف کنید. پسران نوجوان و مردان جوان، تهدیدی برای سیستم چندهمسری هستند. چون اگر آن‌ها هم بخواهند ازدواج کنند، برای زنان رقابت ایجاد می‌کنند. بنابراین، آن‌ها را به بهانه‌های واهی تکفیر می‌کنند: برایشان «مجوز» ازدواج صادر نمی‌کنند، به آن‌ها تهمت «نافرمانی» می‌زنند و نهایتاً آن‌ها را در بیابان رها می‌کنند تا «برای همیشه گم شوند».منابع مختلف تا 85 زن برای وارن جفز عنوان کرده‌اندبرنت جفز، خواهرزاده «پیامبر» سابق فرقه، وارن جفز، یکی از همین پسران بود. او در کتابش به نام «پسر گمشده» روایت می‌کند که چگونه خود وارن جفز - رهبری که ادعای عصمت داشت - او را از سن ۵ سالگی مورد آزار جنسی قرار داد و برای سال‌ها به این کار ادامه داد، تا اینکه در نوجوانی او را از جمع بیرون انداختند. برنت می‌گوید: «وقتی از فرقه بیرون می‌افتی، به تو می‌گویند نه تنها خانواده‌ات را گم می‌کنی، بلکه نمی‌توانی به بهشت بروی. برای من، مثل این بود که محکوم به جهنم شده باشم».زندگی در «دنیای بیرون»برای زک باورز، انتقال به دنیای بیرون شبیه سقوط در یک سیاره بیگانه بود. در خانه‌ای که به سرپرستی گرفته شد، با نامادری‌اش، دبی هافینز، درگیر شد. دبی از او می‌خواست که زمین را درست تمیز کند و از مواد شوینده کافی استفاده کند اما ذهنیت زک که در فرقه شکل گرفته بود، به او می‌گفت این کارها «زنانه» است و نباید توسط یک مذکر انجام شود.زک، حالامیان این دو جهان یک اختلاف فرهنگی عمیق وجود داشت. در حالی که مادر خوانده جدیدش به او می‌آموزد «در این خانه، حرف حرف من است»، وارن جفز از زندان، یا از مخفیگاهش در تگزاس، هنوز بر زندگی هزاران نفر حکمرانی می‌کند. او در سال ۲۰۱۱ در تگزاس به دلیل تعرض جنسی به دختران زیرسن قانونی به حبس ابد محکوم شد؛ پس از آنکه محکومیت قبلی‌اش در یوتا در پرونده «همراهی در تجاوز» توسط دیوان عالی یوتا لغو شده بود. او همچنان از درون سلول به عنوان «پیامبر» شناخته می‌شود.زک باورز و برادر ناتنی‌اش حالا در حال یادگیری چیزهایی هستند که هر کودک دبستانی در نیویورک می‌داند: فرق بین «سالاد» و «ساندویچ»، نحوه صحبت کردن با یک دختر بدون اینکه او را «مار سمی» فرض کنند، و حتی معنی «هالووین».برادرِ زک، اشعیا که ۱۷ ساله است می‌گوید: «آن‌ها ما را «پسران گمشده» صدا می‌زنند. اما من گم نشده‌ام. من دقیقاً می‌دانم کجا هستم. دارم از یک کابوس بیرون می‌آیم».حساب‌وکتابی بی‌رحمانهروزنامه گاردین در گزارشی در سال ۲۰۰۵ پرده از ابعاد این فاجعه برداشت. جیم هیل، بازرس دادستان کل یوتا، در آن زمان گفت: «وقتی نسبت ازدواج‌ها سه یا چهار زن به ازای هر مرد باشد، طبیعتاً زنان تمام می‌شوند. تنها راه حل این مشکل، طرد گزینشی پسرانی است که در مذهب نقشی ندارند.» اما فرقه روایت دیگری دارد. آن‌ها مدعی هستند که این پسران به دلیل بزهکاری، گوش دادن به موسیقی مدرن، پوشیدن پیراهن آستین‌کوتاه یا داشتن دوست‌دختر اخراج شده‌اند.اما واقعیت تلخ‌تر است. بسیاری از این پسران، مانند «جیدون بارلو»، روز مادر برای سر زدن به مادرشان می‌روند و با در بسته مواجه می‌شوند. «پیامبر» به این مادران دستور داده که باید به طور کامل فرزند خود را طرد کنند. یکی از این پسران به لس‌آنجلس تایمز گفت: «به مادرم گفتم روز مادر مبارک. اما او گفت دور شوم. او گفت الان برای او مرده‌ام.»پناهگاهی کوچکالبته همه‌ی داستان‌ها به تلخی نمی‌انجامد. در شهر سنت جورج از ایالت یوتا، خانواده‌هایی مثل هافینزها درهای خانه خود را به روی این آوارگان داخلی باز کرده‌اند. سازمان‌های غیرانتفاعی مانند «بنیاد تنوع» ماهانه مبلغی برای نگهداری از این پسران هزینه می‌کنند و به آن‌ها کمک می‌کنند تا برای اولین بار در زندگی‌شان صاحب شناسنامه و شماره تأمین اجتماعی (معادل کد ملی) شوند.زک به یاد دارد اولین باری که خانواده هافینز او را به سینما بردند، فیلم «من نفرت انگیز» (Despicable Me) بود. داخل فرقه، تماشای فیلم حرام بود. دوست زک یک بار یک دستگاه پلیر خریده بود، فیلمی دیده بود و برای اینکه گیر نیفتد، مجبور شد دستگاه را بیندازد دور. زک می‌گوید: «فکر می‌کردم نمی‌توانم خودم باشم. اما در سینما دیدم که می‌توانم. تازه فهمیدم فیلم دیدن چه قدر بامزه است وقتی مجبور نیستی آن را پنهان کنی.»با این حال، نشانه‌های زخم‌های گذشته هنوز باقی است. زک مدتی به الکل و ماری جوانا پناه برد تا به قول خودش با «استرس آزادی» کنار بیاید. کارآگاه گری انگلس از آریزونا می‌گوید: «این که پدر و مادری بتوانند بچه ۱۳ ساله خود را وسط بیابان پیاده کنند و دیگر هیچ وقت با او حرف نزنند، برای یک آدم عادی باورنکردنی است.»حالا زک ۱۸ ساله است. دیگر مجبور نیست لباس زیر بلند بپوشد یا موهایش را طور خاصی کوتاه کند. در حیاط خانه، پیراهنش را درمی‌آورد و بسکتبال بازی می‌کند. او هنوز در حال یادگیری است که «عشق» بدون ترس از «تکفیر» چگونه است. او دیگر یک «پسر گمشده» نیست. اما در چشمانش هنوز می‌شود ردِ جستجوی بی‌پایان برای یافتن پاسخی به یک سؤال ساده را دید: «مامان، چرا من را تنها گذاشتی؟»</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 16:40:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبرچین‌ها، گوسفندها، خیال‌باف‌ها و یاغی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D9%81-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-ach396xiaclj</link>
                <description>از روش‌های شناخت آدم‌ها، نگاه به میزان استقلال آن‌هاست. تصور کنید یک نقشه داریم: محور افقی از سنتی و همرنگ تا مستقل، محور عمودی از منفعل تا تهاجمی. پس چهار تیپ شخصیتی داریم:همرنگ تهاجمی: خبرچین‌ها. قانون را رعایت و دیگران را تنبیه می‌کنندهمرنگ منفعل: تابع. قوانین را رعایت می‌کنند اما واکنششان به تخلف دیگران، نگرانی استمستقل منفعل: خیال‌پردازها. قوانین برایشان اهمیت ندارد و شاید ندانند چه قوانینی وجود داردمستقل تهاجمی: پرسش‌گر. قوانین را به چالش می‌کشند و مسیر خودشان را دنبال می‌کنندنمونه این چهار تیپ را در مدرسه دیده‌اید. در بزرگسالی هم صدای درونی آن‌ها مشخص است: همرنگِ تهاجمی می‌گوید «له‌شان کنید»، همرنگ منفعل می‌پرسد «مردم چه می‌گویند؟»، مستقل منفعل‌ها می‌گوید «هرکس راه خودش را برود»، و مستقلِ تهاجمی گالیله‌وار می‌گوید «Eppur si muove» (و با این حال می‌چرخد)افراد مستقل تهاجمی، منبع ایده‌های نو و پیشرفت‌اند. جامعه‌ای که نتواند از آن‌ها محافظت کند، خلاقیت و نوآوری‌اش را از دست می‌دهد. شناخت این چهار تیپ به ما کمک می‌کند بفهمیم چه کسانی محرک پیشرفت هستند و چرا جامعه به آن‌ها نیاز دارد</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 16:44:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا راز بحران‌های ایران و آمریکا در کودکی نهفته است؟ نگاهی روانشناختی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-cakww9vlzgy7</link>
                <description>حاجی واشنگتندیپلماسی آمریکا بر پایه اصل «منافع شخصیِ عقلانی» استوار است. در حقیقت، نظریه استاندارد سیاسی آمریکا که به پدران بنیانگذار این کشور بازمی‌گردد، بر همین دیدگاه بنا شده. با این حال، همان‌طور که ژنرال ویلیام شرمن، دیپلمات بزرگ، زمانی گفت: «عقل تأثیر بسیار کمی در این جهان دارد؛ این تعصب است که حکومت می‌کند.» یا شاید بتوانیم کمی متفاوت‌تر بگوییم: ما انسان‌ها به همان اندازه که با مغزمان تصمیم می‌گیریم، با غریزه و احساسمون هم تصمیم می‌گیریم.حالا که ایران در صدر دستور کار رئیس‌جمهور جدید آمریکا قرار گرفته، می‌توان انتظار داشت که او و مشاورانش - که در سیاست و تاریخ آموزش دیده‌اند، نه روانشناسی - دیپلماسی روشنی را امتحان کنند و به طور عقلانی به منافع مشترک متوسل شوند. با این حال، دیپلماسی بدون آگاهی از روانشناسی فردی و باورهای فرهنگی، به‌سختی می‌تواند دیپلماسی واقعی باشد. بنابراین، من به خودم اجازه می‌دهم که به‌عنوان یک ایرانی-آمریکاییِ آموزش‌دیده در روانپزشکی و فلسفه، چند فکر ناخواسته را مطرح کنم، با این باور که هر سیاستی که به مسائل احساسی توجه نکند، هرگز به «منافع شخصیِ عقلانی» نزدیک هم نخواهد شد.(تذکر: خوانندگان از هر دو ملیت ممکن است - شاید هم به‌حق - به برخی از این مشاهدات ایراد بگیرند، اما این نظرات فقط برای گسترش بحث‌های رایج است، نه ارائه اثبات.)۱. آمریکایی‌ها عمل‌گرا هستند؛ ایرانی‌ها نیستندفلسفه اغلب ناخودآگاه و درونی است. برای عمل‌گرایی (پراگماتیسم = نتیجه‌گرایی) نیازی نیست جان استوارت میل را بخوانیم؛ ما این را در مهدکودک و زمین بازی یاد گرفته‌ایم. در عمل فرهنگی، ایران و آمریکا تعهدات فلسفی کاملاً متفاوتی دارند. تنها فلسفه ساخت‌آمریکا، پراگماتیسم است (بنیان‌گذاری‌شده توسط چارلز پیرس و ویلیام جیمز)، که نگاهی عمیق به دانش است و اغلب دست‌کم گرفته می‌شود و به اشتباه سطحی تفسیر می‌شود (مثلاً اینکه حقیقت برابر با ارزش مادی چیزهاست). در عمل فرهنگی، این فلسفه‌ی عمل‌گرا، انعطاف‌پذیری و موقتی بودن شرایط را به طبیعت آمریکایی‌ها تبدیل کرده. در مقابل، فلسفه غالب حداقل حاکمان ایران، عرفان شیعی است که در قرن هفدهم توسط ملاصدرا، فیلسوف اسلامی، تجسم یافت. هرچند فلسفه شیعی از الهیات سنتی اسلامی بازتر است، اما همچنان به باورهای اساسی درباره الوهیت و وحی پایبند است؛ سنگ‌بنایی که کل ساختار فرهنگ بر آن بنا شده. این دو سنت فلسفی متضاد به عادت‌های روزمره دو ملت نفوذ کرده: آمریکایی‌ها حاضرند برای نتیجه از اصولشان کوتاه بیایند؛ ایرانی‌ها حاضرند نتیجه را فدای اصولشان کنند. (از این رو شکست موضع بوش که می‌گفت اول کوتاه بیایید، بعد مذاکره می‌کنیم - که برای ایرانی‌ها کاملاً غیرمنطقی بود).۲. آمریکایی‌ها کالوینیست‌اند؛ ایرانی‌ها نیستندفارغ از سنت مذهبی هرکس، فرهنگ آمریکا آغشته به تأثیر بنیان‌گذاران پیوریتن (پاک‌دین) خود است: این مفهوم که کار سخت ذاتاً فضیلت‌مند است، آن‌قدر عمیق باور شده که به‌ندرت نیاز به ذکر دارد. پذیرش آسان تعطیلات کوتاه و ساعات کاری طولانی بازتاب این میراث است. ایرانی‌ها معمولاً شلوغ و پرمشغله هستند، اما ساعات کاری بسیار انعطاف‌پذیرتر است، چرت وسط روز همچنان رواج دارد، و نگرش سهل‌گیرانه‌تری نسبت به کار وجود دارد. مردم سخت کار می‌کنند، اما به صورت جهشی و با چشم‌داشت نتیجه فوری، نه به‌طور مذهبی با اعتقاد به ارزش ذاتی کار، مانند آمریکا. تا حدودی این رویکرد ایرانی بر اساس تجربه‌ای است که کار پاداش ضعیفی دارد و بنابراین نیازی نیست کانون توجه باشد. بدبینی خاصی نسبت به موفقیت دنیوی حاکم است، در مقابل خوش‌بینی آمریکایی درباره رفاه مادی.کالوینیسم: کالوینیسم شاخه‌ای از پروتستانیسم است که در قرن شانزدهم بنیان گذاشته شد و بر این باور است که سرنوشت انسان‌ها از پیش توسط خدا تعیین شده (تقدیرگرایی) و موفقیت دنیوی نشانه برگزیدگی الهی است. مهاجران پیوریتن (پاک‌دین) که این اعتقادات را با خود به آمریکا آوردند، فرهنگ کار سخت، انضباط شخصی و ساده‌زیستی را ترویج کردند که بعدها به «اخلاق پروتستانی کار» معروف شد. این نگاه عمیقاً در DNA فرهنگی آمریکا نفوذ کرده و باعث شده آمریکایی‌ها کار را نه فقط برای پول، که به عنوان یک وظیفه اخلاقی و نشانه فضیلت شخصی دنبال کنند.۳. آمریکایی‌ها آینده را می‌پرستند، ایرانی‌ها گذشته راآمریکایی‌ها گذشته ندارند، یا گذشته کمی دارند - دو قرن هم زمان زیادی است، هم زمان بسیار کمی. واضح است که دوران طلایی ایران خیلی وقت پیش رخ داده و در اعماق وجود، ایرانی‌ها برای آن پرستیژ از دست‌رفته دل‌تنگی می‌کنند. تاریخ آمریکا یک قوس صعودی بوده، که شاید این باور را توجیه می‌کند که آینده بهتر از گذشته خواهد بود. ایرانی‌ها تردید تاریخی عمیقی دارند که آیا فردا روز بهتری خواهد بود یا نه.۴. آمریکایی‌ها صراحت را ارزش می‌دانند، ایرانی‌ها پیچیدگی رافرهنگ آمریکایی (حداقل در گونه‌های غالب شمال‌شرقی و غربی؛ فرهنگ جنوبی از بسیاری جهات به سنت ایرانی نزدیک‌تر است) از «صریح‌الحرف بودن» تمجید می‌کند، نگاه کردن به چشم طرف مقابل، دست دادن محکم و از ته دل. فرهنگ ایرانی ادب را بالاتر از همه می‌داند: حتی اگر کسی با دیگری مخالف باشد، عبارات طولانی تعریف و تمجید قبل از هر ابراز ناراحتی می‌آید. به‌ندرت انگیزه‌های کسی به‌صراحت و روشنی بیان می‌شود. یک فیلم مستند ایرانی محبوب در سال‌های اخیر، به‌سادگی یک مأمور پلیس را دنبال می‌کرد که جلوی در بیمارستان ایستاده بود و وظیفه داشت از پارک کردن آنجا جلوگیری کند: ده‌ها راننده ایرانی با بهانه‌های فراوان درباره اینکه چرا باید جلوی در پارک کنند، با او چانه می‌زدند. تلاش او برای دور کردن آنها (البته مؤدبانه) شبیه کودکی بود که سعی می‌کند دسته‌ای از حشرات را فراری دهد. هرچه بیشتر مقاومت می‌کرد، داستان‌هایی که می‌شنید باورنکردنی‌تر و کمدی‌تر می‌شد.یک نویسنده ایرانی، محمدعلی جمالزاده، که به‌طور گسترده به‌عنوان بنیانگذار داستان‌نویسی مدرن ایران شناخته می‌شود، بیشتر عمر طولانی خود را در سوئیس گذراند. او زمانی نقدی روانشناختی بر فرهنگ ایرانی نوشت («خلقیات ما ایرانیان») که در آن، در میان دیگر نقدهای خود، استدلال می‌کرد که ایرانی‌ها یک سری کاستی‌های شخصیتی دارند، از جمله اینکه بیشتر از غربی‌ها دروغ می‌گویند. با وجود اعتبار گسترده جمالزاده، دیدگاه‌های او با سرزنش شدید روشنفکران ایرانی مواجه شد. بیان ساده این تعمیم درباره دروغگویی سخت قابل دفاع به نظر می‌رسد، اما شاید او می‌خواست چیزی بگوید که می‌توان آن را به‌طور معتبرتری به شکل دیگری بیان کرد: ایرانی‌ها پیچیدگی‌های حقیقت را درک می‌کنند، و گاهی ممکن است در این کار زیاده‌روی کنند. حقیقت موضوع ساده و سرراستی نیست؛ دانستن حقیقت دشوار است، و بیان راستین آن دشوارتر. ویکتور فرانکل، روانپزشک اگزیستانسیالیست اتریشی، اشاره کرد که حقیقت گاهی می‌تواند به دروغ بینجامد، و دروغ به حقیقت. ایزابل آلنده، نویسنده، می‌گوید که داستان از دروغ برای تولید حقایق استفاده می‌کند، و خاطره‌نویسی از حقایق برای نتایج داستانی. آمریکایی‌ها گاهی ممکن است بیش از حد ساده‌سازی کنند، با مفاهیمی مثل «راستی بهترین سیاست است»، و فکر کنند راستگو و صریح هستند در حالی که ممکن است کاملاً حقیقت را درک نکرده باشند. در مقابل، جمالزاده اشاره داشت که ایرانی‌ها ممکن است بیش از حد به آن سو منحرف شوند، آن‌قدر پیچیدگی فرض کنند که حقایق ساده نادیده گرفته شوند.۵. آمریکایی‌ها پست‌مدرن هستند؛ ایرانی‌ها نیستنددر حالی که در زندگی آمریکایی‌ها در عمل صریح و ایرانی‌ها پیچیده است، در باورها، آمریکایی‌ها بیشتر التقاطی‌اند (باور به چیزهای مختلف و حتی متضاد) و ایرانی‌ها پایبندتر. تا حدی، این تفاوت ممکن است به تکامل فرهنگ غرب مربوط باشد. مدرنیسم بازتاب ارزش‌های روشنگری است، این باور که می‌توان از طریق عقل به حقیقت و خوشبختی رسید، و ایمان به پیشرفت. بسیاری موافقند که فرهنگ غرب در قرن ۱۸ و ۱۹ مدرنیست بود، اما فجایع توتالیتاریسم (حکومت‌های مطلقه) در قرن بیستم حساسیت پست‌مدرنی را ایجاد کرد که اکنون در استخوان‌های غرب نفوذ کرده. بدبینی نسبت به باور، نسبی‌گرایی در ارزش‌ها، و راحتی التقاطی در ترکیب ایده‌ها اکنون بخشی از فرهنگ آمریکاست. ایران، در مقابل، به‌ویژه در میان نخبگان روشنفکرش، برای پیشامدرن و مدرن ارزش قائل است؛ برای ایرانیان مذهبی، حقایق پیشامدرن ایمان زنده و حیاتی هستند؛ برای ایرانیان سکولار، ایمان به روشنگری غربی - که توسط اندیشمندانی مانند هیوم، میل و ولتر نمونه‌سازی شده - هدف ارزشمندی است. اگرچه آمریکایی‌ها علناً به ارزش‌های روشنگری پدران بنیانگذار اعتقاد دارند، در عمل به عادت‌های نسبی‌گرای پست‌مدرن بازمی‌گردند. ایرانی‌ها این را حس می‌کنند: اگر کسی دیده شود که واقعاً به چیزی ایمان راسخ ندارد (این چیز می‌تواند دین یا حتی ملی‌گرایی باشد)، به او اعتماد نمی‌کند.۶. آمریکایی‌ها علم را با شیر مادر مکیده‌اند، ایرانی‌ها ادبیات راعلم و علوم انسانی به‌راحتی می‌توانند به دو فرهنگ جداگانه تبدیل شوند. یک ایرانی معمولی می‌تواند از حفظ اشعار زیادی از شاعران قرون وسطایی ایران مانند سعدی، فردوسی، مولانا و حافظ نقل کند. یک آمریکایی معمولی برای به خاطر آوردن یک بیت از شکسپیر به زحمت می‌افتد. اما هیچ‌کس انکار نمی‌کند که آمریکا قدرت علمی جهان است، ویژگی‌ای از جامعه آمریکا که مورد تحسین همه، از جمله محافظه‌کاران مذهبی ایران است. در ایران، علم در تئوری ارزشمند است و پزشکان و مهندسان فراوانند، اما، مانند بسیاری از کشورهای کمتر توسعه‌یافته، کار علمی کمتر انجام می‌شود. پیامد این رویه‌های متفاوت این است که آمریکایی‌ها ذهنیتی پوزیتیویستی (اثبات‌گرا) دارند: به نظر می‌رسد فکر می‌کنند بیشتر مشکلات را می‌توان به همان روشی حل کرد که مجموع دو عدد را تعیین می‌کنیم. ایرانی‌ها حساسیتی شاعرانه دارند: مشکلات عینی را عمیقاً، اغلب دردناک، حس می‌کنند، اما در تعیین اینکه چه باید بکنند مشکل دارند. علم ذاتاً خوش‌بین است؛ آینده‌اش افق ندارد. ادبیات میانه‌رو و هوشیار است؛ به تعبیر گوته، عظمت را در شناخت محدودیت‌ها می‌بیند. مارکس ادعا کرد (و جان اف. کندی بعدها بدون ذکر منبع تکرارش کرد) که بشر هرگز وظیفه‌ای را که نتواند انجام دهد برای خود تعیین نمی‌کند. این تصوری خاص غربی است که تنها در صورتی ممکن است که با حافظ یا مولانا مخالف باشی. برای ایرانی‌ها، ماندگاری یک مشکل نشان‌دهنده نبود پاسخی برای آن است.چنین تفاوت‌هایی منحصر به ایران و آمریکا نیست. در مقایسه با آمریکایی‌ها، آلمانی‌ها و فرانسوی‌ها نیز تفاوت‌های احساسی و فرهنگی مهمی دارند (که برخی به ویژگی‌های ایرانی نزدیک‌تر است).تفاوت‌ها تنها در زمینه اشتراکات معنا پیدا می‌کنند. هری استک سالیوان، روانپزشک، به‌درستی گفت که همه ما بسیار بیشتر از آنچه متفاوت باشیم، انسان هستیم، و در نهایت، یک ایرانی معمولی و یک آمریکایی معمولی اشتراکات بسیار بیشتری دارند تا اینکه تفاوت داشته باشید. در واقع آنها احتمالاً «منافع شخصیِ عقلانی» مشترک زیادی دارند. اما رسیدن از اینجا به آنجا نیازمند عبور از جریان‌های پرتلاطم احساسات است. اگر بتوانیم با هم شناور بمانیم، شاید خواهیم دید که تفاوت‌هایمان می‌توانند هم‌افزا باشند، ترکیبی منحصربه‌فرد و قدرتمند تولید کنند، ترکیبی حتی بهتر. برای برخی از ما، این نه فقط یک وظیفه سیاسی، بلکه شخصی است. یا شاید این دو یکی باشند.منبع: psychologytodayنویسنده: دکتر ناصر قائمی (ایرانی-آمریکایی) در سال 2009</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 12:32:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور موضوع مرز بین کشورها، از کتاب مقدس خارج شد و چطور این مسئله آینده‌ی خاورمیانه را شکل داد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-bpnwu2ite7jc</link>
                <description>Christopher Froschauer’s 1525 Old Testament&#039;s mapپانصد سال پیش، نسخه‌ای از کتاب مقدس چاپ شد که برای اولین بار شامل نقشه میشد. مسئله در آن زمان جنجالی یا بدعت‌گذاری توصیف نشد، اما همان اتفاق چیزهای زیادی را دگرگون کرد. نقشه در «عهد عتیق» چاپ‌شده توسط کریستوفر فروس‌هاوئر در سال ۱۵۲۵ ظاهر شده بود؛ کتابی که در زوریخ منتشر شد و در اروپای مرکزی قرن شانزدهم به‌طور گسترده پخش شد.با وجود اینکه این رویداد لحظه‌ای مهم در تاریخ کتاب مقدس بود، نخستین تلاش چندان موفقیت‌آمیز نبود.نقشه در محور شمال-جنوب وارونه شده بود؛ یعنی عملاً پشت‌ورو چاپ شده بود. در نتیجه، دریای مدیترانه در شرق فلسطین قرار گرفته بود، نه در غرب آن. همین موضوع نشان می‌دهد که در آن دوره حتی اروپاییان تحصیل‌کرده و تاثیرگذار از جغرافیای خاورمیانه آگاهی چندانی نداشتند؛ چنان‌که چنین نقشه‌ای بدون آن‌که کسی از آن در واتیکان، زوریخ یا حتی همان کارگاه چاپ ایرادی بگیرد، منتشر شد.این نقشه، حدود یک دهه پیش‌ از آن، توسط لوکاس کراناخ، نقاش و حکاک مشهور رنسانس اهل آلمان امروزی ترسیم شده بود. زبان نقشه لاتین بود و فلسطین را به همراه مکان‌های مقدس مهمی مثل اورشلیم و بیت‌لحم نشان می‌دهد. در پایین نقشه می‌توان کوه‌های سینا و مسیر حرکت بنی‌اسرائیل را دید؛ همان راهی که آن‌ها هنگام خروج از بردگی در مصر پیمودند.در این نقشه همینطور می‌توان قوم بنی‌اسرائیل، خیمه‌هایشان و تصاویری کوچک از سفرشان را دید. چشم‌انداز نقشه بیشتر شبیه اروپا است تا خاورمیانه؛ که باز هم ناآگاهی هنرمندان اروپایی از منطقه را نشان می‌دهد. شهرها دیوارکشی‌شده‌اند، درختان فراوان دارند و برخلاف واقعیت، رود اردن بسیار پیچ‌وخم‌دار به‌سوی بحرالمیت جاری شده (در واقعیت کاملاً صاف است، دقیقاً برعکس رودی مانند دانوب) و خط ساحلی پر از خلیج‌ها و دندانه‌هاست.در قرن پیش از آن، اروپاییان بالاخره ارزش کارهای بطلمیوس، جغرافی‌دان یونانی-رومی قرن دوم، را کشف کرده بودند؛ کسی که روش ساخت نقشه‌های دقیق با استفاده از عرض و طول جغرافیایی را بنیان گذاشته بود. با ظهور چاپ، کتاب کوزموگرافی به معنی جهان‌نگاری از بطلمیوس در اروپا بسیار محبوب شد؛ اثری علمی درباره‌ی جغرافیا که متنش منتشر و نقشه‌های جهان باستانش بازتولید شد. این همان چیزی بود که اروپایی‌ها برای کشف سرزمین‌های جدید در سرتاسر جهان، بسیار از آن استفاده کردند.اما ناشران اولیه، خیلی زود فهمیدند مشتریان نقشه‌های روز می‌خواهند. بنابراین خیلی زود نقشه‌های تازه‌ی فرانسه، اسپانیا و اسکاندیناوی منتشر شد. به چشم امروز ما، این نقشه‌ها کاملاً مدرن‌اند: شمال در بالای صفحه است و موقعیت شهرها، رودها و خط ساحل‌ها بسیار دقیق ثبت شده است.این نقشه‌ها نقشه‌کشی نمادین قرون وسطا را کنار زدند؛ نقشه‌هایی مانند «مپاموندی هرفورد» (در ٣٠٠ میلادی) که هدفش انتقال معناهای فرهنگی و دینی بود نه بازنمایی جغرافیا. اما همیشه یک استثنا وجود داشت: فلسطین.ناشران آثار بطلمیوس برای فلسطین یک «نقشه‌ی مدرن» هم ارائه می‌کردند، اما واقعیت این بود که این نقشه اصلاً مدرن نبود؛ همان نقشه‌ی قرون وسطایی بود که نه با مختصات، بلکه با یک شبکه‌ی اندازه‌گیری فاصله میان شهرها رسم شده بود. این نقشه شرق را بالای صفحه قرار می‌داد (این رسم نقشه‌نگاری در قرون وسطا بود؛ چون باور داشتند که سرزمین مقدس که برای آنها در شرق قرار گرفته بود، به خاطر جایگاه معنوی‌اش باید بالاتر از هرچیزی تصویر شود) و سرزمین فلسطین را به قلمرو قبایل بنی‌اسرائیل تقسیم می‌کرد.نقشه‌ی کراناخ این دو سنت را در هم آمیخته بود. در بالا و پایین نقشه خطوط نصف‌النهار دیده می‌شود، اما خط ساحلی به‌گونه‌ای کج شده که شمال‌شرق بالای صفحه قرار بگیرد. انگار خود کراناخ نمی‌دانست باید نقشه‌ای علمی بسازد یا مذهبی. ظاهر نقشه مدرن است، اما درونش پر از سمبل و روایت دینی: چشم که می‌چرخانید، همراه بنی‌اسرائیل از اسارت مصر وارد سرزمین موعود می‌شوید. مکان‌هایی مانند کوه کرمل (در حیفا)، ناصره، رود اردن و اَریحا (در کرانه باختری فلسطین) مثل ایستگاه‌های یک سفر مقدس کنار هم آمده‌اند.این نقشه بازتاب نگاه اروپاییان به فلسطین بود؛ منطقه‌ای که آن زمان بخشی از امپراتوری عثمانی بود، اما اروپاییان توجهی به واقعیت آن نداشتند. برای آنان «سرزمین مقدس» فضایی میان امر واقعی و امر خیالی بود. شهرهایی که در نقشه آمده‌اند، شهرهای مهم دوهزار سال پیش‌اند؛ شهرهایی که برای مسیحیان در ذهن‌شان واقعی‌تر از شهرهای زمان حال بودند؛ چون در متون مقدس و کلیساهایشان روایت می‌شدند. آنها اهمیتی نمی‌دادند که در نقشه‌های مدرنشان، خبری از شهرهای جدید مهم آن منطقه نیست یا شهرهایی مهم ترسیم شده‌اند که چیزی جز خرابه از آنها باقی نمانده. به این پدیده جغرافیای تخیلی می‌گویند، یعنی جایی که روایت دینی یا حتی باوری ایدئولوژیک، جای جغرافیای واقعی را می‌گیرد.این آمیختگی گذشته و حال در موضوع نقشه‌های «دوازده قبیله اسرائیل» اهمیت ویژه‌ای داشت. این تقسیم‌بندی از دید مسیحیان نماد ادعای «وارث واقعی اسرائیل بودن» بود؛ ادعایی درباره‌ی مالکیت معنوی مکان‌های مقدس و وعده‌های الهی. در واقع مسیحیان قرون وسطا می‌خواستند با نشان دادن این خط‌کشی‌ها بگویند که ما ادامه‌دهنده‌ی تاریخ اسرائیلیم، وعده‌های خدا در مسیحیت تحقق یافته، و این سرزمین معنوی برای ماست.اما در همان دوره خط‌کشی روی نقشه معناهای تازه‌ای پیدا کرد: خط مرز میان دولت‌ها؛ دولت‌ها می‌خواستند در کنار جا انداختن مفهوم مدرنِ دولت-ملت، دقیقاً مشخص کنند که مرزهایشان تا کجا امتداد دارد. از این رو، خطوط روی نقشه‌ی مذکور، به الگویی برای آنها تبدیل شد. نقشه‌های فلسطین که به‌وضوح میان قبایل مرز می‌کشیدند، الهام‌بخش نقشه‌نگاران شدند تا جهان را به کشورهای دارای مرز مشخص تقسیم کنند. خط‌هایی که روزی سمبل وعده‌های الهی بودند، کم‌کم تبدیل شدند به مرزهای سیاسی.از آن پس حضور نقشه در کتاب مقدس تثبیت شد. ناشران آن روزگار، مدل‌های مختلفی را آزمودند، اما سرانجام به چهار نقشه رسیدند: نقشه‌ی سرگردانی بنی‌اسرائیل در بیابان، نقشه‌ی قلمروی قبایل دوازده‌گانه، نقشه‌ی فلسطین در زمان عیسی، و نقشه‌ی سفرهای مبلغانه‌ی پولُس رسول.The Journeys of Paul the Apostle, c. 46-63 CEنوعی تقارن هم شکل گرفت: دو نقشه برای عهد عتیق، دو نقشه برای عهد جدید؛ دو نقشه‌ی سفر، دو نقشه‌ی سرزمین.اما نخستین نقشه کتاب مقدس - با وجود اهمیت تاریخی‌اش - لحظه‌ای مسئله‌دار هم بود. این نقشه کتاب مقدس را شبیه یک اطلس رنسانسی کرد، اما در دل خود پیش‌فرض‌های برتری‌جویانه‌ی مسیحی را نیز تقویت می‌کرد؛ از جمله اینکه «سرزمین مقدسِ خیالی» جایگزین فلسطین واقعی شد و مسیحیت خود را جانشین یهودیت معرفی می‌کرد و حق سکونتِ ساکنین آن زمان آن را نادیده می‌گرفت. این نقشه از عوامل شکل‌دهنده‌ی جهان مدرنِ دولت-ملت‌ها نیز بود. میراثی که تا امروز با آن زندگی می‌کنیم.در سطح تاریخیِ دقیق، نمی‌شود گفت این نقشه‌ها «مستقیماً» باعث تشکیل دولت اسرائیل یا عقب‌زدن مسلمانان شدند، اما می‌شود اثرشان را در لایه‌ی عمیق‌تری توضیح داد: نقشه‌های دینیِ مبتنی بر «دوازده قبیله»، در ذهن اروپاییان یک تصویر دیرپا ساخت که فلسطین نه یک سرزمین زنده و مسلمان، بلکه یک «زمین مقدسِ مسیحی-یهودیِ باستانی» است؛ زمینی که مرزهایش از قبل کشیده شده و معنای الهی دارد؛ معنایی بسیار مهم‌تر از شرایط آن روزِ آن. این تصویر بخشی از ذهنیت برتری‌جویانه‌ی اروپا را تغذیه کرد، همان ذهنیتی که قرن‌ها بعد در استعمارگری و بعدها در حمایت برخی قدرت‌های غربی از صهیونیسم نقش داشت. پس نقشه‌ها علت مستقیم نبودند، اما در ساختن تخیل فرهنگی‌ای مؤثر بودند که در آن فلسطینِ واقعی محو می‌شد و جای خود را به یک سرزمین مقدسِ متعلق به دیگری می‌داد؛ تخیلی که بعدها در سیاست جهانی زمینه‌ساز تصمیمات نابرابر شد.با اندکی توضیح و تغییر از سایت theconversation</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 15:07:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانیفستی علیه یأس: چرا اندیشه‌ی «کاریس نِمیک» در خصوص دیکتاتوری دنیای جنگ ستارگان امروز معنی دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%DB%8C%D8%A3%D8%B3-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D9%86%D9%90%D9%85%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-xrrh6sxisg5r</link>
                <description>Karis Nemikدر تاریخ کهکشانِ خیالی «جنگ ستارگان»، پیش از آن‌که اتحادهای بزرگ برای کنار زدن دیکتاتوری پادشاه شکل بگیرند، پیش از آن‌که نبردهای بزرگ، یک صدا بود که تا زنده بود آنچنان شنیده نشد: صدای جوانی به نام کارِیس نمیک. جوانی که هنوز از سختی‌های جهان ناامید نشده بود، وجدانی بیدار داشت و در میان بی‌رحمی‌های حکومت امپراتوری کتابچه‌ای نوشت که بعدها به اسطوره تبدیل شد. مانیفستی که نه تنها کاسیان آندور، بلکه اساس تفکر شورشیان را متحول کرد.کارِیس نِمیک در سریال «آندور» یک عضو جوان، آرمان‌گرا و بسیار باهوش از گروه آلدهانی است که نقش «فیلسوف انقلاب» را در داستان ایفا می‌کند. او برخلاف بسیاری از اعضای مقاومت که با خشم یا انتقام وارد مبارزه شده‌اند، از زاویهٔ تحلیل، ایدئولوژی و باور عمیق به آزادی به مبارزه نگاه می‌کند. نِمیک با ذهنی باز و کنجکاو، دائماً در حال نوشتن مانیفست خود است که نوعی تحلیل سیاسی و اخلاقی در خصوص ماهیت امپراتوری و ضرورت مقاومت است. هرچند در عملیات آلدهانی تجربهٔ نظامی کمی دارد، اما حضورش یادآور این است که انقلاب فقط با اسلحه پیش نمی‌رود؛ بلکه با ایده‌ها و الهام نیز ساخته می‌شود. میراث اصلی او، همین مانیفست است که بعدها به یکی از تاثیرگذارترین عوامل شکل‌گیری باور کَسین آندور در مسیر شورش تبدیل می‌شود. جدا از آن، این فرصتی است برای علاقه‌مندان به این سریال که به شکلی دیگر صورت‌بندی دقیق سیاسی دنیایی که می‌شناسند را تجربه کنند.نمیک مبارزی قدرتمند یا فرمانده‌ای جنگی نبود؛ اندیشمند بود؛ کسی که با دقت بی‌رحمانه‌ای ماهیت سلطه را تحلیل می‌کرد و به این نتیجه می‌رسید که مقاومت، صرفاً یک انتخاب سیاسی نیست؛ تنها انتخاب اخلاقیِ ممکن است. او نوشت:«آزادی یک ایده‌ی ناب است. خودبه‌خود رخ می‌دهد و دستور لازم ندارد.»و درست همین جمله، نقطهٔ آغاز درک عمیق‌تری از ماهیت دیکتاتوری و ماهیت آزادی است. با الهام مستقیم از مانیفست نمیک و در چارچوب جهان تخیلی «آندور»، می‌توان دید که چرا دیکتاتوری‌ها فرصت را می‌بلعند، مشروعیت را از دست می‌دهند، به خشونت متوسل می‌شوند، و چرا مقاومتِ اخلاقی علیه آنها ضروری و گریزناپذیر است. همچنین توضیح می‌دهم چرا استفاده از ابزارهای خودِ ساختار سلطه برای مقابله با آن آن‌گونه که خود سریال نشان می‌دهد کاملاً مشروع است.نمیک و آندوردیکتاتوری‌ها چگونه فرصت‌ها را می‌بلعند؟نمیک بارها به این واقعیت اشاره می‌کند که سلطه‌گری، حتی وقتی قدرتمند به نظر می‌رسد، در اصل از ترس تغذیه می‌کند، نه از قدرت. او می‌نویسد:نیاز امپراتوری به کنترل چنان عمیق است، چون خودِ کنترل امری کاملاً غیرطبیعی است.هر سلطه‌گری، چه در جهان خیالی و چه در تجربه‌های استعاری، مسیر مشابهی را طی می‌کند. ابتدا با انحصار قدرت شروع می‌شود. سیستم‌های قانونی، سیاسی، رسانه‌ای، و اقتصادی به تدریج زیر یک چتر واحد می‌روند. هر فضایی که انسان‌ها بتوانند آزادانه فکر یا سازماندهی کنند، به‌تدریج محدود می‌شود. به جای ایجاد فُرصت، دیکتاتوری «نبود فرصت» را به ابزار کنترل تبدیل می‌کند. مردم در موقعیتی قرار می‌گیرند که یا باید بپذیرند، یا حذف شوند. نمیک می‌گوید امپراتوری‌ها شکننده‌اند؛ برای دوام آوردن باید پیوسته بر شرایطی غیرطبیعی پافشاری کنند.آن‌ها از انسان‌ها می‌خواهند این شرایط را «طبیعی» ببینند. وقتی فرصت از میان برداشته شود، وقتی پیشرفت، امنیت، آینده، یا حتی زندگی روزمره وابسته به رضایت از حکومت شود، نوعی «خلاء مشروعیت» شکل می‌گیرد—خلائی که هیچ تبلیغی نمی‌تواند پر کند.بحران مشروعیت: چرا هر نظام سلطه‌گر دیر یا زود به زور متوسل می‌شوددیکتاتوری‌ها ممکن است سال‌ها یا دهه‌ها بر سر کار بمانند، اما دوامِ آن‌ها هرگز از رضایت مردم ناشی نمی‌شود. بلکه از سه چیز ساخته می‌شود:ترسابهامبی‌قدرت‌سازی سازمان‌یافته‌ی مردماین همان تراژدی‌ای است که نمیک در جمله‌ای معروفش تصویر می‌کند:استبداد نقابِ ترس است.وقتی مشروعیت حقیقی که تنها و تنها از مردم می‌آید فرسوده شود، حکومت ناچار است شکاف‌ها را با ابزارهای دیگری پر کند. با چیزهایی نظیر سرکوب، پروپاگاندا، کنترل اطلاعات یا پلیسی‌سازی زندگی روزمره.این موضوع در دنیای جنگ ستارگان بارها دیده می‌شود؛ امپراتوری هرچه بیشتر کنترل می‌کند، نشانهٔ آسیب‌پذیری‌اش بیشتر آشکار می‌شود. قدرتی که مشروع باشد، نیازی ندارد مردم را وادار کند آن را طبیعی بدانند. دیکتاتوری‌ها وقتی به زور متوسل می‌شوند، درواقع اعتراف می‌کنند که مشروعیت را از دست داده‌اند.بخشی از سریال آندورچرا مقاومت تنها راه و تنها انتخاب اخلاقی استنمیک، برخلاف بسیاری از مبارزان، طغیان را نه یک «استراتژی» بلکه یک «وظیفهٔ اخلاقی» می‌دانست. عبارتی که او دربارهٔ آن نوشت، از زیباترین بخش‌های مانیفست است:حتی کوچک‌ترین عملِ نافرمانی، خطوط ما را به جلو می‌راند.در نگاه او، سه دلیل وجود دارد که مقاومت در برابر سلطه ضروری و اخلاقی است:سلطه، انسانیت را می‌کاهد چون وقتی نظامی بر پایهٔ کنترل ساخته می‌شود، انسان‌ها به تدریج «ابزار» می‌شوند.مقاومت تنها راهی است که انسان بتواند «فاعل» باقی بماند.چون بی‌عملی، وضعیتِ غیرعادلانه را تثبیت می‌کند، حتی سکوت ظاهراً بی‌طرفانه، در واقع به نفع سلطه‌گر تمام می‌شود؛ پس می‌نویسد: «یأس، سلاحِ آن‌هاست.»چون عدالت، بدون عمل، یک آرزوست پس آزادی نیازمند تلاش است، نه فقط برای خود، بلکه برای دیگران. در این دیدگاه، مقاومت یک «انتخاب سیاسی» نیست؛ نوعی وفاداری به حقیقت و انسانیت است. برای او «مرزهای شورش همه‌جا هستند» فقط در جبهه‌ها، نه فقط در عملیات‌ها که در انتخاب‌های کوچک، گفت‌وگوها، همبستگی‌ها و هر رفتار روزمره‌ای که سلطه را به چالش بکشدچرا استفاده از ابزارهای دیکتاتور برای مقاومت مشروع استدر سریال، دقیقاً همین نکته بارها تکرار می‌شود. کاسیان یکی از کلیدی‌ترین جمله‌هایش را همین‌جا می‌گوید:«تو فقط باید مثل کسی که به آن‌جا تعلق دارد راه بروی.»این جمله در مانیفست نمیک بازتاب پیدا می‌کند:استفاده از ساختارهای امپراتوری برای مقابله با امپراتوری، در صورتی که هدف آزادسازی باشد، نه تنها ریا نیست، بلکه گاهی تنها راه ممکن است. ساختارهای قدرت، ابزارهایی خنثی هستند؛ ارزش اخلاقی‌شان را هدف تعیین می‌کند.اگر امپراتوری از امکانات خود برای کنترل مردم استفاده می‌کند، یک جنبش برای آزادی می‌تواند از همان امکانات برای شکستن کنترل بهره بگیرد.در آندور ما این را در موارد زیر می‌بینیم:کاسیان وارد سیستم اداری امپراتوری می‌شود و اطلاعات استخراج می‌کند.لوتن خود را تاجر جا می‌زند تا ارتباطات برقرار کند.حتی خود مانیفست نمیک، که تکثیر مخفیانه‌اش با استفاده از ابزارهای امپراتوری انجام می‌شود.آنها با سلاح‌های امپراطوری، سربازان امپراطوری را می‌کشند و از موانع عبور می‌کنندنمیک این ایده را چنین توصیف می‌کند:ضعف امپراتوری در همان ساختاری است که برای سلطه ساخته.این همان پارادوکس سلطه است: هرچه سیستمی پیچیده‌تر برای کنترل ایجاد شود، همان سیستم فرصت‌های بیشتری برای نفوذ و مقاومت ایجاد می‌کند.شخصیت kino loy با بازی اندی سرکیس که سعی کرد با سیستم کار کند اما بالاخره روزی آمد که بفهمد اشتباه می‌کرده. آندور و دنیای ماچند شباهت کلیدی میان جهان اندور و جهان ما برجسته است:قدرت‌های بزرگ اغلب در اتاق‌های بسته تصمیم می‌گیرندسیستم‌های پیچیده، خودبه‌خود مردم را به «پلیس یکدیگر» تبدیل می‌کنندنابرابری ساختاری و تمرکز ثروتبی‌اعتمادی عمیق مردم به روایت رسمی قدرتنقش نفس‌گیر «یأس» که به نظر برنامه‌ی مشترک اجزای امپراطوری است تا مردم را به این باور برسانند که تغییر ممکن نیست.به همین دلیل است که نمیک هشدار می‌دهد:استبداد وقتی پیروز می‌شود که تو باور کنی تلاش تو بی‌اهمیت است.نقش فرد، نقش جمع، و تولد موج‌های مقاومتهنگامی که در اواخر داستان، صدای نمیک بر صحنه‌های مختلف پخش می‌شود، ما یک حقیقت مرکزی را می‌بینیم؛ اینکه یک فرد به‌تنهایی ناتوان است اما یک فرد الهام‌بخش می‌تواند میلیون‌ها را بیدار کند.نمیک درک می‌کند که ستم، پراکنده است و مقاومت نیز چنین است:اعمال پراکنده‌ی عصیان، همیشه در سراسر کهکشان در جریان‌اند؛ ارتش‌هایی هستند که حتی نمی‌دانند به مبارزه پیوسته‌اند. مردم شاید سازمان‌یافته نباشند، اما تجربهٔ مشترک سرکوب، آن‌ها را ناخواسته متحد می‌کند.چرا مقاومت، بیش از هر چیز یک پروژهٔ اخلاقی-فرهنگی استنمیک باور دارد که آزادی الزاماً از سلاح یا ارتش شروع نمی‌شود؛ بلکه از حافظه، روایت، همبستگی و شهامت اندیشیدن مستقل آغاز می‌شود. در واقع، او در مقام یک نظریه‌پرداز جوان، چیزی را می‌بیند که بسیاری از فرماندهان هنوز نمی‌فهمند: نظام‌های سلطه اول بر ذهن‌ها پیروز می‌شوند، بعد بر بدن‌ها.پس مقاومت نیز باید از ذهن آغاز شود. به همین دلیل مانیفست او این‌گونه عمل می‌کند:کاسیان را از یک «بازمانده» به «مبارزی که به راهش باور دارد» تبدیل می‌کندلوتن را از یک «عمل‌گرا» به یک «انقلابی» تبدیل می‌کندو حتی در نگاه بیننده، مفاهیمی مانند شجاعت، صداقت و آزادی را بازتعریف می‌کندهمین است که فصل آخر سریال نشان می‌دهد مانیفست نمیک نه فقط یک متن سیاسی، بلکه یک متن اخلاقی است.مقاومت بدون نفرت: یک اصل کلیدی در اندیشهٔ نمیکیکی از خطرهای جنبش‌های آزادی‌خواه آن است که شبیه دشمن خود شوند. نمیک دقیقاً دربارهٔ این خطر می‌نویسد:قدرتی که از ترس تغذیه شود، نهایتاً خودش نیز از درون خالی می‌شود.او هشدار می‌دهد که مقاومت نباید به دنبال «جایگزینی سلطه» باشد، بلکه باید ساختار سلطه را حل کند.این نکته بسیار مهم است که هدف آزادی، گرفتن قدرت نیست بلکه پخش کردن قدرت است. ساختار دیکتاتوری، درست برخلاف همین اصل ساخته شده است.چرا مانیفست نمیک امروز بیش از هر زمان دیگر طنین دارددر جهانی که تحت سلطه است، امید یک عمل رادیکال است. و در جهانی که تحت سلطهٔ هر شکل از اقتدارگرایی است اندیشهٔ نمیک همچنان معتبر است.مانیفست او به ما یادآوری می‌کند:آزادی از یک نقطه‌ی کوچک آغاز می‌شودمقاومت از یک انتخاب فردیجنبش از یک جملهو پیروزی از یک لحظه‌ی «نه» گفتننمیک هرگز فرمانده نشد؛ اما روح او بنیاد جنبشی را گذاشت که امپراتوری را شکست داد.و به تعبیر او:روزی می‌رسد که تمام این درگیری‌ها و نبردها، این لحظه‌های کوچکِ سرپیچی، سیل می‌شوند و آن روز، تنها یک جرقه کافی است.مانیفست نمیک یک متن تخیلی است، اما پرسش‌هایی که می‌پرسد کاملاً واقعی‌اند:مشروعیت از کجا می‌آید؟چه کسی حق دارد بر مردم حکومت کند؟آیا سکوت، همدستی نیست؟و آیا آزادی می‌تواند خاموش شود؟او نشان می‌دهد که تا وقتی که حتی یک نفر باقی مانده باشد که باور دارد واقعیتِ انسان از سلطه‌ی هیچ قدرتی کوچک‌تر نیست، آزادی ارزش جنگیدن دارد.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 16:08:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر پیچیده‌ی زنان در رمان 1984</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-1984-vi1dc2doablc</link>
                <description>سوزانا همیلتون، بازیگر نقش جولیا در فیلم 1984، محصول سال 1984 از مايكل رادفوردجورج اورول در رمان 1984 تصویری به مراتب پیچیده‌تر و متناقض‌تر از زنان ارائه میده که متفاوت از کلیشه‌ی رایج «قربانیان منفعل» در بیشتر رمان‌های دیستوپیاییه. اورول زنان رو نیروی دوگانه به تصویر می‌کشه: یکی از ستون‌های کلیدی قدرت رژیم توتالیتر و در عین حال، مهم‌ترین کاتالیزور مقاومت.برخلاف برخی داستان‌های دیستوپیایی که مردان رو مجری اصلی ایدئولوژی‌های رادیکال نشون میده، اورول، شور و شوق زنان رو برای پذیرش و اجرای سفت و سخت خط‌مشی‌های حزب برجسته می‌کنه. دیدگاه وینستون، شخصیت اصلی کتاب نسبت به جولیا و زنان جوان دیگه، این تضاد رو نشان میده. در جایی مهم از کتاب می‌خونیم:او نام دختر را نمی‌دانست، اما می‌دانست که در دپارتمان داستان کار می‌کند. اینطور حدس می‌زد، چون‌که گاهی او را با دست‌های چرب و آچاری در دست دیده بود؛ او کاری فنی و مکانیکی بر روی یکی از ماشین‌های رمان‌نویسی برعهده داشت. دختری بود با ظاهری جسور، حدوداً بیست و هفت ساله، با موهای پُرپشت تیره، صورتی کک‌مکی و حرکات سریع و ورزشکارانه. یک شال باریک قرمز روشن، نشانۀ «اتحادیۀ ضدسکس جوانان»، چند بار دور کمر لباس کارش پیچیده شده بود، درست به اندازه‌ای محکم که خوش‌تراشی باسن او را آشکار سازد. وینستون از همان نخستین لحظۀ دیدن، از او بیزار بود. او دلیلش را می‌دانست. این بیزاری به خاطر آن جوّ غالب میدان‌های هاکی، حمام‌های آب سرد، اردوهای گروهی و پاک‌طینتی عمومی بود که او موفق شده بود همراه خود به این‌سو و آن‌سو بکشد. او تقریباً از تمام زنان، و به‌خصوص جوان‌ترها و زیبارویان، بیزار بود. همیشه زنان، و بالاتر از همه، جوان‌ترها بودند که متعصب‌ترین پیروان حزب، بلعندگان شعارها، جاسوسان آماتور و فضول‌های زندگی دیگران به شمار می‌رفتند. اما این دختر به‌خصوص، این حس را در او پدید می‌آورد که از اکثرشان خطرناک‌تر است. یک بار که در راهرو از کنار هم گذشتند، دختر نگاهی سریع و اریب به او انداخت که گویی مستقیماً تا عمق وجود او نفوذ کرد و لحظه‌ای او را سرشار از وحشت کرد. حتی این فکر نیز به ذهنش خطور کرده بود که شاید او یک مأمور پلیس اندیشه باشد. اگرچه، واقعیت این بود که بسیار بعید بود. با این حال، هرگاه او در نزدیکی‌اش بود، وینستون همچنان ناراحتی خاصی را احساس می‌کرد که ترکیبی از ترس و خصومت بود.با این حال، مهم‌ترین تفاوت اثر اورول با سایر آثار ویران‌شهری در شخصیت جولیاست. نه ایدئولوگ است و نه قربانی. جولیا یک عمل‌گراست که به سیاست‌ها اهمیتی نمیده اما از قوانین متنفره و از هر فرصتی برای نقض قوانین استفاده می‌کنه. جولیا این کار رو نه برای یک آرمان بزرگ، بلکه برای ارضای لذت‌ها و نیازهای شخصی خودش انجام میده.اورول از جولیا استفاده می‌کنه تا نشون بده که انقلاب در جامعۀ توتالیتر لزوماً از تفکر عمیق سیاسی شروع نمیشه، بلکه از غریزۀ حیوانی و تمایل ساده به لذت‌ها و ارتباطات واقعی ناشی میشه.جولیا به وینستون میگه:وقتی عشق‌بازی می‌کنی، بخشی از نیروی وجودت رو خرج می‌کنی؛ و بعدش احساس رضایت می‌کنی و دیگه برات مهم نیست دنیا چه می‌گذره. حزب طاقت چنین احساسی رو نداره. اونا می‌خوان همیشه از انرژی لبریز باشی. تمام این رژه‌رفتن‌ها و هورا کشیدن‌ها و پرچم تکون‌دادن‌ها، چیزی نیست جز میل جنسیِ سرکوب‌شده‌ای که مسیرش رو گم کرده. اگه درون‌ت احساس خوشی و آرامش داشته باشی، چرا باید برای برادر بزرگ، برای برنامه‌های سه‌ساله، برای دو دقیقه نفرت، و برای تمام یاوه‌های خون‌آلودشون هیجان‌زده بشی؟می‌دونه که هدف حزب از سرکوب جنسی، جلوگیری از وفاداری به هر نهادی غیر از دولته. چون لذت و ارتباط صمیمی، نوعی «انرژی» ایجاد می‌کنه که از کنترل حکومت خارجه. جولیا با استفاده از «بدن»ش، وینستونِ مردد و ترسو رو قادر می‌سازه تا عمل شورشی علیه حزب انجام بده. جولیا نیروی محرک پشت شکستن قواعده، چیزی که وینستون به‌تنهایی قادر به انجامش نبود.در مقایسه با سایر آثار مشابه، زنان در کتاب 1984 بسیار پیچیده‌تر تصویر شدن. می‌تونن مأمورانی سرسپرده باشن، با اینکه قدرت باهاشون تقسیم نشده یا اینکه عاملِ انقلابی به صورت غریزی و ضدایدئولوژیک باشن. این دوگانگی به درستی نشون میده که چطور یک رژیم استبدادی برای بقا، باید تلاش کنه تاظرفیت طبیعی زنان برای شورش و تولید انرژی رو سرکوب کنه.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 17:23:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینما نمرده است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ai6nzlghoqfv</link>
                <description>تصویری از آخرین فیلم کاپولا، Megalopolisخلاصه‌ای از یادداشتی مفصل که اینجا می‌تونید تمامش رو بخونید.با نگاهی به آن سال‌های خاص در پایان هزاره (حدود ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۴)، باید اعتراف کنم که من یک پدیدهٔ نادر بودم: یک پسر مدرسه‌ای که ششصد بار به سینما رفت. این کار برای من شبیه به تفریح نبود، بلکه وسواس یا رسمی شخصی بود؛ آن‌قدر عمیق که خاطرات فیلم‌ها با خاطرات زندگی‌ام درهم تنیده شده‌اند. اولین پیامک زندگی‌ام در راه تماشای یک مستند راجع به سکس پیستولز دریافت شد و برای پذیرفته شدن در یک مدرسه مجبور شدم درباره فیلم محاصره برناردو برتولوچی مقاله بنویسم. بسیاری از تعطیلات تابستانی‌ام را پدر و مادرم در لابی سینماها یا در حال تحمل شاهکارهای کارگردانانی مثل روبر برسون گذراندند.در آن دوران، من نه فقط فیلم‌های هنری بلکه هر چیزی از کمدی‌های عاشقانه مگ رایان گرفته تا تریلرهای اکشن مثل Con Air را تماشا می‌کردم و این با پیش‌بینی‌های منفی منتقدان بزرگ تضاد داشت. سوزان سونتاگ و دیوید تامسون در همان زمان اعلام کردند که سینه‌فیلیا (عشق به سینما) و آن دوران باشکوه فیلم مرده است. آن‌ها می‌گفتند که سینمای مدرن، با تصاویر سریع و خشن، دیگر تمرکز کامل مخاطب را نمی‌طلبد. تامسون، مقصران اصلی این مرگ را استیون اسپیلبرگ و جورج لوکاس می‌دانست و این انگار یک نوع جنگ بین‌نسلی بود. اما من، به عنوان یک مصرف‌کنندهٔ جوان، حس می‌کردم که هیجان زیبایی‌شناسانهٔ یک سکانس اکشن هنگ‌کنگی به اندازهٔ یک درام ایتالیایی، واقعی و زنده است. سینه‌فیلیا نمرده بود، اگر فیلم‌های عامه‌پسند را هم در آغوش می‌گرفتیم، صرفاً متحول شده بود.در این میان، منتقدی چون پولین کیل برایم راهنمای بسیار ارزشمندی بود. او که سبک نوشتاری پویا و عامیانه‌ای داشت، به من آموخت که کار خوب سینما، لزوماً ادامه دهندهٔ سنت‌های آکادمیک نیست. او به هر دو طیف آشغال و هنر اهمیت می‌داد و برخلاف منتقدان فرانسوی، زیاده‌روی در اهمیت روشنفکرانه دادن به فیلم‌های ژانر را نقد می‌کرد. برای کیل، فیلم‌هایی که در دهه‌های هفتاد و هشتاد توسط کارگردانانی چون مارتین اسکورسیزی، برایان دی پالما و برادران کوئن ساخته شدند، نمونه‌ای از پیوند موفق تجارت و هنر بودند که سینمای تجاری را دوباره جوان ساخت. او به من یاد داد که باید همزمان به تمام بزرگان و همچنین فیلمسازان سطح پایین‌تر توجه داشت. من با الهام از او، مجموعه‌ای از نقدهای منتقدان باهوش بریتانیایی و آمریکایی را جمع‌آوری می‌کردم که نشان می‌دادند سینما، علی‌رغم تمام اعلامیه‌های فوتش، حالش خوب است.سینه‌فیل کسی است که عشقش به سینما از حد یک سرگرمی فراتر رفته و به یک شوق درونی و عمیق تبدیل می‌شود؛ او نه تنها فیلم می‌بیند، بلکه زندگی‌اش را با خاطرات، آیین‌ها و تاریخچهٔ این هنر هفتم گره می‌زند. سینه‌فیلیا نیز همان عشق بی‌حد و حصر و تقدیس سینما است؛ نیرویی که تماشاگر را به یک کاوشگر در تاریکی سالن سینما مبدل می‌سازد تا در هر فریم، نه تنها داستان‌ها، بلکه تکه‌هایی گمشده از هویت و آگاهی جمعی را بازیابی کند. - اشاره مترجمدر هستهٔ آن سینه‌فیلیای افراطی، انگیزه‌ای نوروتیک نهفته بود. همانطور که تروفو اشاره کرد، من نیز متوجه شدم که این عادت روزانه، یک مکانیسم برای محافظت از خود و جابه‌جایی دغدغه‌هاست. اوج آن، زمانی بود که مادرم با سرطان دست و پنجه نرم می‌کرد و من در یک مدرسهٔ به‌دردنخور بودم. من برای تماشای فیلم‌هایی که دربارهٔ افراد سرگشته بودند، مثل Wonderland یا The Beach، تنها به قلب لندن سفر می‌کردم. سینما رفتن تبدیل به یک آیین تکراری و ایمن شده بود که به من اجازه می‌داد تا در برابر آشفتگی‌های زندگی، یک فضای کنترل‌شده و ثابت داشته باشم؛ مکانی که می‌توانستم در آن، به جای انگیزه‌های بیرونی، به دنبال خودم و وضعیت وجودی خودم باشم. در واقع، سینما برایم نه فقط یک سرگرمی، بلکه یک نیاز ترمیمی و رشدی بود.انگیزه‌ای نوروتیک: این عبارت به این معناست که آن میل و اشتیاق شدید به سینما رفتن، نه فقط یک تفریح ساده، بلکه ریشه در یک اختلال یا کشمکش عصبی و روانی ناخودآگاه داشته است. در واقع، سینما به عنوان یک ابزار ناخواسته عمل می‌کرده تا نویسنده بتواند اضطراب‌ها، ترس‌ها یا احساسات دردناکی را که در زندگی روزمره قادر به مواجهه با آن‌ها نبوده، از طریق تکرار و غرق شدن در دنیای فیلم‌ها مدیریت یا تسکین دهد. - اشاره مترجمامروز آن شور و هیجان سابقم فروکش کرده است؛ دیگر صبح‌های یکشنبه با آن وسواس محاسبه نمی‌کنم که آیا انرژی لازم برای تماشای دو فیلم متوالی در سینمای محبوبم را دارم یا نه. بسیاری از سینماهای مورد علاقه‌ام بسته شده و جایشان را هتل‌ها گرفته‌اند. اما همچنان با کیل موافقم که سینما به ما تعلق دارد و اعتراض و تحسین ما بخشی از این تعلق است.اما در نهایت، مهم‌تر از همه این است که آن روحی که منتقدی چون سوزان سونتاگ در سال‌های پایانی قرن بیستم، آن را مرده و از دست رفته می‌پنداشت - شور عمیق سینه‌فیلیا - در واقع از بین نرفته است. امروز این شور و عشق به سینما، به شیوه‌های جدیدی پرورش یافته و پررونق است.اولین نشانهٔ آن در جهان‌وطنی‌گرایی افراطی سینه‌فیلیای آنلاین دیده می‌شود. دیگر لازم نیست مانند گذشته در جستجوی مجلات کمیاب یا کاتالوگ‌های فستیوال‌ها باشیم؛ دنیای آنلاین به ما اجازه می‌دهد تا با هواداران فیلم از سراسر دنیا ارتباط برقرار کرده و با سلیقه‌ای کاملاً گلچین‌شده، تمام ژانرها و ملیت‌های سینمایی را کشف کنیم.دومین نشانه، در احیای باشکوه آثار کلاسیک است. در حالی که سینماهای تجاری قدیمی بسته می‌شوند یا فیلم‌های سطح پایین فراموش می‌شوند، سینماهای هنری و محلی، با افتخار به برگزاری جشنواره‌های بازپخش آثار بزرگ ادامه می‌دهند. برای مثال، تماشای مروری بر آثار تئو آنجلوپولوس - کارگردانی که تامسون فکر می‌کرد آخرین بازمانده است - در لندن، گواهی است بر این که آیینِ قدردانی از سینمای فاخر، هنوز مخاطبان وفادار خود را دارد.در نتیجه، آن شیفتگی، چالش و آیین که مرا به سالن‌های تاریک می‌کشاند، به من آموخت که سرگرمی‌های ما می‌توانند در مقیاس شخصی، برای ما عمیقاً ترمیم‌کننده (گرفتن فشار و استرس زندگی) و توسعه‌دهنده (توسعه فردی در چیزهایی مثل درک و همدلی، تمرکز، دانش و...) باشند. و این یعنی، با وجود تمام تغییرات، خود سینما نمرده است.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 13:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیاز به هویت: چگونه فروپاشی نقش‌های سنتی، مردانگی را بی‌ثبات کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-vweef8baswzf</link>
                <description>یکی از نماینده‌های حزب کارگر مجلس بریتانیا، آلیستر استرترن، چیزی نوشته که اونچه در ادامه می‌خوانید، خلاصه‌ای ازشه.جامعه لیبرال در رسیدگی به موضوع مردان جوان شکست خورده. بحرانی که دیگه صرفاً یک مشکل اجتماعی نیست، یک بحران سلامت عمومی و سیاسی تبدیل شده. نویسنده از تجربه‌ی تدریس خودش میگه و اینکه پسران بی‌انگیزه‌ای رو دیده که سیستم کاری در موردشون نمی‌کنه. در بریتانیا، شصت درصد جوانان بیکار، تحصیلاتی دانشگاهی ندارن و همین جمع، 74 درصد قربانیان خودکشی هم به حساب میان. کاهش خدمات اجتماعی و کمبود معلمان مرد (به خصوص در مدارس ابتدایی که به 14% رسیده) یک خلاء هویتی و الگویی ایجاد کرده. در غیاب الگوها و کمک‌ها در اطرافشون، این مردان جوان به سمت الگوهایی در شبکه‌های اجتماعی کشیده میشن. این ناامیدی، پیامدهای سیاسی مستقیم هم داره: مردان جوان بدون تحصیلات دانشگاهی، به سمت احزاب پوپولیستی و راست‌ افراطی متمایل میشن؛ چیزی که برای گروه‌های مترقی زنگ خط جدی رو به صدا درآورده. چیزی که طی سال‌های اخیر در آمریکا، بریتانیا، آلمان، فرانسه و چندین کشور دیگه دیده شد.در فرانسه، حمایت از حزب راست افراطی راسمبلمان ناسیونال (RN) در میان رأی‌دهندگان ۱۸ تا ۲۵ ساله در دور اول انتخابات سراسری (پس از انتخابات پارلمانی اروپا)، به ۳۲٪ رسید که تقریباً دو برابر حمایت آن‌ها در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۲۲ بود. در همین حال، در آلمان، در سه انتخابات ایالتی در سال گذشته، یک سوم رأی‌دهندگان زیر ۳۴ سال، به حزب راست افراطی آلترناتیو برای آلمان (AfD) رأی دادند. همچنین در اتریش، حزب راست افراطی و روسیه‌دوست حزب آزادی (FPÖ) توانست ۲۷٪ از رأی زیر ۳۴ ساله‌ها را در انتخابات سپتامبر کسب کند که یک افزایش هفت درصدی نسبت به سال ۲۰۱۹ را نشان می‌دهداین آمارها نشان می‌دهند که در یک چرخه انتخاباتی کوتاه (از ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۴)، گرایش گسترده جوانان از احزاب سبز به سمت احزاب راست افراطی تغییر کرده استچه کسی این خلاء رو پر می‌کنه؟ افراد خطرناکی مثل اندرو تیت و جردن پیترسون. کسانی که به جوانان میگن که جامعه لیبرال شکست خورده و تنها راه پیشرفت، بازپس‌گیری کنترل زندگی و پذیرش مسئولیت شخصی است؛ مثلاً اینکه اتاقتون رو مرتب کنید، همیشه باشگاه برید، هرکاری برای پول در آوردن انجام بده، احساساتت رو سرکوب کن، از ماتریکس خارج شو، بابت چیزی پشیمان نباش، تمام مشکلاتت به خاطر ضعف خودته، فقط به حرف‌های این مردانی که ما می‌گیم گوش بده و...نویسنده تأکید می‌کنه که نیروهای مترقی و غیرمرتجع، با تمرکز بیش از حد بر علل ساختاری، چندان سراغ ایده‌هایی نمی‌رن که متمرکز بر زندگی شخصی افراد باشه، در نتیجه احساس لذت کوتاه‌مدت کمتری برای قشری دارن که چندان علاقه‌ای به علم و دانش نشون نمی‌دن. سکوتی که حس ناتوانی و خنثی‌شدگی رو به جوانان منتقل می‌کنه و اون‌ها رو به سمت کسانی سوق میده که ابزارهایی حتی گول‌زننده با شعار «بهتر کردن خود» به این پسران جوان میدن.مردانگی تجویزی مجرمی مثل «تیت» (که شما نمونه‌ی وطنیش رو مثلا در تتلو می‌بینید)، اغلب شامل چیزهایی مثل فردگرایی افراطی و تسلط جنسی و اجتماعی بر زنان میشه. مسئله‌ای که باعث میشه تا باور به به برابری جنسیتی در نسل جدید مردان، بسیار کمتر از نسل‌های قبلی باشه.چه باید کرد؟ نمیشه ساعت رو به عقب برگردوند. بخصوص چپ‌گراها و میانه‌روها باید دست از این بی‌ثبات‌سازی تعریف مردانگی دست بردارن. باید بپذیرن که از دست دادن نقش سنتی مرد به عنوان «حامی و تأمین‌کننده» باعث مشکلاتی شده که راه‌حلی براش ندارن؛ حداقلی راه‌حلی که به درد همه بخوره. باید یک الگوی جدید از مردانگی مدرن مورد توافق قرار بگیرد. الگویی که مسئولیت‌پذیری شخصی رو در کنار راه‌حل‌های ساختاری قرار میده. نمیشه نقش مردان رو به‌عنوان محرک‌های اصلی راه‌حل‌های کلان (رشد اقتصادی، ساخت خانه) تخریب کرد؛ باید پذیرفتش و تلاش کرد تا این نسل رو از منجلاب سوشال‌مدیا و فاشیسم رهایی داد. باید نقش و حتی نیاز به تامین‌کنندگی مرد رو پذیرفت و از سمتی سعی کرد تا داینامیکی جدید به‌وجود آورد که کسی احساس شکست نداشته باشه.ایندیپندنت: بیش از نیمی از نسل زد، می‌خواهند بریتانیا به یک دیکتاتوری تبدیل شود. البته این نتایج بعداً زیر سوال رفت اما افزایش اقبال مردان نسل زد به پوپولیست‌ها و فاشیست‌ها درگفتگو درباره مردانگی همچنان در جریانه. نیروهای مترقی نمی‌تونن کنار بنشینند و بذارن تا پوپولیست‌های راست‌گرا از ترس‌ها و ناامیدی‌های جوانان سوءاستفاده کنن. ما به پسران جوان، دیدگاهی بهتر و افتخارآمیزتر از خودشان بدهکاریم.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 14:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیاز پنهان مرد: چرا ذهن در طبیعت دوباره سیم‌کشی می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-xciwjiartk4f</link>
                <description>در دنیای مدرن که توش یک بحران در زمینه‌ی مردانگی هم طرفیم، در حالی که تو در آپارتمان‌های سیمانی گیر افتادیم، از یک نیاز حیاتی جدا افتادیم: نیاز به خاک، گیاه و سبزینگی.باغبانی، درخت‌کاری یا صرفاً بودن در دل جنگل، نیازهایی بسیار جدی برای مردانه و تاثیرات بسیار مهم روی وضعیت روانی مردان شهری داره که در این عصر ماشین، انگار ارتباطشون با گذشته رو از دست دادن.بخش عمده‌ای از استرس مردان به خاطر نیاز به تامین‌کنندگیه؛ اینکه ارزش خودمون رو به اعداد موجودی حساب در اسکرین‌ها گره زدیم. باغبانی و درخت‌کاری، حس تأمین فیزیکی و ملموس رو به ما میدن. اینکه مرد می‌بینه تلاشش، مثلاً روزهایی که به خاک، آب داد، مستقیم به خروجی واقعی مثل میوه یا یک گیاه تبدیل شده، حس عمیقی از ارزشمندی و مفید بودن رو میده که سخت می‌تونید جای دیگه پیداش کنید.همینطور یکی از جنبه‌های آسیب‌زننده در مردانگی سمی، تکانش‌گری و نیاز به نیاز فوری به نتیجه‌ست. طبیعت، استاد صبر و حوصله‌ست. کاشتن درخت یا باغبانی، لازمه‌ش تلاش مداوم بدون انتظار پاداش سریعه. این فعالیت، مغز رو وادار میکنه تا این ریتم رشد بیولوژیکی رو بپذیره. این تمرین ذهنی، به مرد کمک می‌کنه تا در روابط و بحران‌ها هم، به جای واکنش فوری و کنترل‌گرایانه، ثبات عاطفی و صبر بیشتری نشون بده.مغز انسان برای پاسخ به هشدارهای محیطی تکامل یافته. زندگی آپارتمانی مملو از هشدارهای مصنوعی (از نوتیفیکیشن ایمیل، پیامک تبلیغاتی بگیرید تا هرچیزی مربوط به سوشال‌مدیا)، باعث اضطراب مزمن میشه. لمس خاک، بوی چوب یا کار فیزیکی با عناصر طبیعی، سیستم عصبی رو خاموش می‌کنه و به آرامش برمی‌گردونه. این تخلیه فیزیکی انرژی انباشته، به مرد این امکان رو میده که به جای خشونت یا پرخاشگری، تنش‌های خودش رو به روشی سازنده آزاد کنه.در طبیعت، مرد برای رشد یک درخت تلاش می‌کنه اما نمی‌تونه به طور کامل، مالک تمام رفتارها و کنش‌های اون درخت باشه. مرد و درخت در این بده‌بستان، با هم همکاری دارن. با تکرار این تجربه، ذهن و بدن مرد به این درک می‌رسه که قدرت واقعی، در مراقبت و پرورش مسئولانه‌ست، نه دیکته کردن نتیجه. این درس به طور مستقیم به یک توانایی مهم در روابط تبدیل میشه.ما باید نگاهمون به نیاز به فضاهای سبز رو از مفهوم «گل‌های آپارتمانی» که چیزی زنانه در نظر گرفته میشه، بالاتر ببریم و این نیاز رو به طور کامل بشناسیم و چاره‌ای براش پیدا کنیم. این، یک نوع عمل مراقبت از خوده که به جامعه هم نفع می‌رسونه. شاید این جمله رو شنیده باشید که جامعه زمانی بالنده میشه که مردی درختی بکاره که می‌دونه هرگز در سایه‌ش نخواهد نشست.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 14:23:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردانگیِ قدرتمند اما غیرکنترل‌گر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84-%DA%AF%D8%B1-aiw11qhooxaj</link>
                <description>در بحث‌های سال‌های اخیر، اغلب شنیدیم که مردانگی سنتی تا چه اندازه می‌تونه «سمّی» باشه. این بین، خلأ یک الگوی جایگزین و مثبت احساس میشه؛ مدلی که به جای محکوم کردن، به مردان جوان یاد بده که چطور هویت جنسیتی خودشون رو به شکلی مثبت ابراز کنن؛ طوری که نه‌تنها به زندگی خودشون معنی ببخشن، که دیگران در کنارشون احساس مثبتی داشته باشن و در واقع دوست‌داشتنی باشن. اینطوری میشه چنین مردانگی‌ای رو به عنوان یک نیروی مثبت تعریف کرد:انصاف: در مردانگی مثبت، شما درک می‌کنید که حق کنترل یا دیکته کردن اقدامات همسر یا شریک زندگی‌تون رو ندارید. با وجود انصاف در رابطه، اعتماد و امنیت به وجود میاد که جلوی چیزی سهمی مثل حساد یا سلطه‌جویی گرفته میشه. در واقع همونطور که انتظار ندارید هر اقدامتون از سوی همسر یا پارتنر کنترل بشه، نگاهی مشابه داشته باشید به حقوق طرف مقابل. محافظت بدون کنترل: نقش حمایتی، خصوصیت مردانگیه، اما نباید با کنترل اشتباه گرفته بشه. مراقبت در برابر آسیب‌های بیرونی (طیفی از شنیدن توهین در خارج از خونه تا بی‌ثباتی مالی) که اگه با محدود کردن استقلال همسر نباشه، عمیق‌ترین نوع عشق به حساب میاد.تامین‌کنندگی منعطف: مردان به نقش تامین‌کننده برای احساس ارزشمندی احتیاج دارن. این رو حتی زن‌های مدرن هم نیاز دارن تا بدونن. حتی اگه زن به لحاظ مالی درآمد بیشتری داره، مرد می‌تونه اون ذهنیت رو انعطاف بده، برای مثال نقش مهم‌تری در چیزهایی مثل تعمیرات، ساخت‌وساز یا مدیرت بحران رو برعهده بگیره - یا مسئول چیزی معنی‌دار در خونه مثل انجام کاغذبازی‌های قانونی یا مدیریت مالی باشه.توجه و همدلی: این هم می‌تونه به‌عنوان یک خصوصیت مثبت گسترش داده بشه که به‌عنوان یک مرد، یاد بگیریم که فعالانه گوش بدیم، درک کنیم و همدلی داشته باشیم؛ نه اینکه صرفاً راهکار‌های ساده ارائه بدیم. وقت‌های دیگه‌ای برای دادن راهکاری فکرشده و مناسب پیدا میشه، اما گاهی فقط باید شنونده و همراه بود.پذیرش این چهار اصل به مردان اجازه میده تا جایگاهی قدرتمند و اخلاقی در روابط پیدا کنن و در عین حال، مردانگی خودشون رو از خطر تبدیل شدن به یک نیروی سمی و کنترل‌گر دور نگه دارن. در نهایت می‌خوایم که دوست داشته بشیم و مورداحترام باشیم توسط شریک زندگی‌مون، نه اینکه تحمل بشیم؛ نه به عنوان عروسک جنسی، نه به عنوان بادیگارد، نه به عنوان ATM. </description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 13:55:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده‌ای که در آن فکر کردن ممنوع است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cyzjtoqq4qbl</link>
                <description>فناوری‌های جدید از ویدیوهای اینستاگرام گرفته تا نفوذ هوش مصنوعی، به‌جای اینکه زندگی رو جالب‌تر یا ساده‌تر کنن، برعکس، دارن چنین کارهایی با ما می‌کنن: تضعیف توانایی‌های اساسی ما برای کار، تفکر، به‌حافظه‌سپردن و عملکرد مستقل. این خلاصه‌ای از دغدغه‌هاییه است که این روزها در محافل آکادمیک مطرح میشه.از عروسک لوبوبو و چای ماچا تا پوسیدگی مغزیمحققین دانشگاه MIT، اخیراً با انجام یک آزمایش نقشه‌برداری از مغز، به این نتیجه رسیدن که: دانشجویانی که از ChatGPT برای نوشتن مقاله استفاده کردن، در شبکه‌های مغزی مرتبط با پردازش شناختی، توجه و خلاقیت، فعالیت کمتری رو نشون میدن. جالب‌تر اینکه، بلافاصله بعد از پایان کار، تقریباً هیچ‌یک از افراد این گروه نتونست محتوایی رو که نوشته بود به خاطر بیاره! این موضوع، نگرانی‌های گسترده‌ای رو در بین معلم‌ها ایجاد کرده که مبادا هوش مصنوعی در حال پرورش نسلی باشه که می‌تونه نمره قبولی بگیره اما فاقد هر چیزی شبیه به دانش و درک واقعی از چیزهاییه که ارائه میده یا پاس می‌کنه.محققِ مسئول در این گزارش MIT، اضافه می‌کنه که مشکل ریشه‌ای اینجاست که مغز ما عاشق میان‌بُره و تکامل ما رو طوری برنامه‌ریزی کرده که به‌محض اینکه به وسیله‌ای دست پیدا کنیم که کاری رو برامون راحت می‌کنه، ازش استفاده می‌کنیم. این در حالیه که مغز برای یادگیری به اصطکاک و چالش نیاز داره ولی هدف فناوری‌های مدرن ارائه یک تجربه کاربریه که فاقد هرگونه سختی و اصطکاک باشه. یعنی بدون نشون دادن هرگونه مقاومت، انگار داریم اطلاعات و کارها رو به دستگاه‌های دیجیتال برون‌سپاری می‌کنیم.در دل این تحقیق علمی، اصطلاح «جامعه احمق‌زا» (Stupidogenic Society) تفسیر شده؛ جامعه‌ای موازی با جامعه چاق‌زا (Obesogenic Society) که توش، ماشین‌ها به‌راحتی می‌تونن به‌جای ما فکر کنن. در گذشته، اختراعاتی مثل نوشتن و چاپ به ما کمک کردن تا باهوش‌تر و نوآورتر بشیم، حالا در دنیای علائم نگران‌کننده‌ هستیم: کاهش نمرات جهانی تست‌ها و IQ حتی در کشورهای توسعه‌یافته، به‌ویژه از یک دهه قبل. مسئله‌ای که نشون میده اتکای بیش از حد به دستگاه‌های دیجیتال، ما رو وابسته و منفعل کردهیکی دیگه از عوامل تضعیف‌کننده، مفهومیه که «توجه جزئی مداوم» نامگذاری شده. این حالت استرس‌زا وقتی رخ میده که ما به‌طور مداوم سعی داریم بین چندین فعالیت شناختی (مثلاً جواب دادن به ایمیل و شرکت در تماس ویدیویی) جابه‌جا بشیم. در این حالت احساس می‌کنیم همیشه در حال انجام کاری هستیم، اما هرگز به انتها نمی‌رسیم و این چندکاره‌بودن دیجیتال، حافظه رو ضعیف، قوای تصمیم‌گیری را مختل و توجه رو کاهش میده. احتمالاً در هیچوقت تموم نشدن تایم‌لاین اینستاگرام هم چنین حالتی بهتون دست داده. حتی از پدیده‌ای به اسم آپنه‌ی صفحه نمایش صحبت شده که یعنی افراد موقع چک کردن ایمیل، تنفس صحیح رو فراموش می‌کنناین توجه ناپیوسته، بستر مناسبی برای پدیده‌ایه که اسمش رو «پوسیدگی مغز» (Brain Rot) ‌می‌ذارن؛ اصطلاحی که محتوای بی‌مغز، میم‌های بی‌معنی و آشغال‌های تولیدشده توسط هوش مصنوعی رو توصیف می‌کنه. دستگاه‌های دیجیتال ما طراحی نشدن تا به ما در تفکر شفاف و کارآمد کمک کنن، هدفشون تصاحب و درآمدزایی از توجه ماست. در واقع، بسیاری از بخش‌های اینترنت به بیابان‌های اطلاعاتی تبدیل شدن که تنها خوراک موجود، اطلاعات فرآوری‌شده و کم‌ارزشه. سرویس‌های استریمینگ و پلتفرم‌ها، محتوایی همه‌پسند و فرمول‌بندی‌شده تولید می‌کنن که برای کاربرانی طراحی شدن که واقعاً در حال تماشا یا گوش دادن نیستن، فقط در حالت انفعال قرار هستنمحققی دیگه در تحقیقات خود متوجه شد که دانشجویانی که بیشتر از هوش مصنوعی استفاده می‌کنن، نمره‌ی کمتری در تفکر انتقادی به دست میارن. یکی از نگرانی‌های اصلی، «اثر لنگر انداختن» است: وقتی هوش مصنوعی اولین پاسخ رو میده، مغز ما در همون مسیر فکری قفل میشه و احتمال بررسی راه‌حل‌های خلاقانه و متفاوت رو کاهش میده. این محقق توضیح میده که: هوش مصنوعی می‌تونست شمع رو تا بالاترین حد ارتقا بده اما هرگز نمی‌تونست لامپ رو اختراع کنه.92% درصد دانشجویان از هوش مصنوعی استفاده می‌کنن و 20 درصدشون، تکالیف رو کامل یا جزئی بهش می‌سپارن. این نگرانی جدیه که این ابزارها، به جای پرورش متفکران خلاق، ربات‌های مقاله‌نویس بی‌فکر و ساده‌لوح تولید کنن که نمی‌تونن دانش عمیق برای تشخیص حقیقت از اطلاعات جعلی کسب کنن.یک معلم دبیرستان توضیح میده: مسئله فقط این نیست که ما به ماشین‌های فوق‌هوشمند قدرت می‌دیم، مسئله اینه که قدرت رو به دست ماشین‌های احمقی می‌سپاریم که نمی‌تونن با ظرافت و پیچیدگی‌های غیرمنتظره‌ی تفکر انسان کنار بیان. وظیفه‌ی ما در این دوره، مرزگذاری و تضمین اینه که مزایای فناوری بر هزینه‌های شناختی‌ش نچربه.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 13:53:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از عروسک لوبوبو و چای ماچا تا پوسیدگی مغزی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D9%84%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%88-%D9%88-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%DA%86%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2%DB%8C-fmdpda8uemyu</link>
                <description>«ما همون لابوبوها هستیم، که در ویرانه‌های دورانی از هم گسیخته، سرخوشانه لبخند می‌زنیم.» این جمله‌ای است که کایل چایکا، در مقاله‌ای در نیویورکر توضیح میده. نویسنده در این مقاله به بررسی یک پدیده فرهنگی جدید به نام «پوسیدگی مغزی در دنیای واقعی» (IRL Brain Rot) مفصل توضیح میده. جریانی که میم‌ها و ترندهای عجیب و غریب اینترنتی رو به شکلی عجیب‌وغریب‌تر، وارد دنیای فیزیکی ما میکنه.نویسنده، داستان رو با یک تجربه‌ی شخصی شروع می‌کنه: تلاش برای به دست آوردن یک عروسک لابوبو، هیولایی کوچیک و بامزه اما با دندان‌هایی نوک‌تیز و چشمانی خیره؛ فاقد هر چیزی که زیبایی در نظر گرفته میشه به طور کلاسیک، این عروسک‌ها این روزها به چیزی لاکچری تبدیل شده و مردم برای خریدنش، سر و دست می‌شکونن. برای به دست آوردن این عروسک، به یک کافه‌ی بازی میره تا بتونه عروسک رو ضمن انجام یک بازی، برنده بشه، اما با وجود اینکه پول زیادی هزینه می‌کنه، چیزی که می‌خواد رو به دست نمیاره. این ناکامی، اون رو به فکر فرو می‌بره که چرا این شیء، با این ظاهر عجیب و غریب، تا این حد خواستنی شده؟جواب این سوال شاید خیلی فراتر از این شیء باشه. لابوبو تنها یکی از نمونه‌ها از محصولات جدیدیه که به قول نویسنده، «توهم‌زا» شمرده میشن. همینطور از شکلات دبی چاکلت یاد می‌کنه که با خامه پسته و خمیر فیلو پر شده و ظاهری نامنظم داره، یا نوشیدنی‌های ماچا که این روزها در هر چیزی، از ماسک صورت گرفته تا بوخور، پیدا میشن. نقطه‌ی مشترک تمام این محصولات، اینه که از یک ترند اینترنتی شروع شدن و حالا با «زشتی عامدانه»، تبدیل به نماد یک سبک زندگی شدن. در واقع، در این سبک جدید، زشتی به عنوان عیب شناخته نمیشه و یک ویژگی جذاب و متفاوت است.این پدیده رو میشه واکنشی به عصر دیجیتال دونست. نویسنده استدلال می‌کنه که این جریان، یک کیت بقا (کیت لوازم ضروری مثلا در کوهنوردی) برای ما در دنیای پر از الگوریتم‌ها و هوش مصنوعیه. در فضای مجازی، همه‌چیز به سمت بی‌نقصی، صیقلی بودن و بهینه‌سازی پیش میره. در مقابل، این محصولات فیزیکی با ظاهری نامرتب و نامتعارف، نوعی طغیان علیه این کمال‌گرایی محسوب میشن. این «پوسیدگی مغزی» به ما اجازه میده تا هرج و مرج رو جشن بگیریم و با پذیرش واقعیت‌های عجیب و غریب، در برابر فشار برای «کامل بودن» مقاومت کنیم.نویسنده همچنین این پدیده را با سبک زندگی نسل هزاره (Millennials - نسل پیش از نسل زدی‌ها؛ خودمون در واقع، من حداقل) در دهه ۲۰۱۰ مقایسه می‌کنه که بر اساس زیبایی‌شناسی ظریف، مینیمالیستی و تمیز بنا شده بود. نسلی که دنبال چیزهایی مثل لاته آرت‌هایی بی‌نقص و ظاهرهای ساده بودن. اما این دوره جدید، به شکلی بنیادین متفاوت به نظر میرسه. اینجا «نقص» خودش یک ویژگیه و محصولاتِ نامرتب توجه بیشتری می‌گیرن و به خاطرا لگوریتم‌های سوشال مدیا، به سرعت پخش میشن. چیزی که نویسنده اون رو «مبارزه با آتش علیه آتش» می‌دونه مقابله با افراط در محتوای آنلاین، با تولید محتوایی حتی افراطی‌تر.در این جریان، مرزهای بین انسان، فناوری و بدن‌های ما رو هم از بین میبره. نویسنده مثال‌هایی میاره از اینکه چطور داروهای قوی کاهش وزن مثل اوزمپیک، در بطری‌هایی به رنگ سبز ماچا عرضه میشن تا به جای یک درمان پزشکی، شبیه به یک اکسسوری مد روز به نظر بیان. یا استفاده از خزه دریایی و برق لب‌هایی که هر کدوم، نمادی از یک میم یا ترند آنلاین هستن و ما با استفاده ازشون، به بخشی از اون فرهنگ تبدیل میشیم. اینکه تصویر ما هم انگار به چیزی قابل ویرایش تبدیل شده؛ در این شرایط، ما خودمون هم به یکی از همین محصولات ترکیبی، تبدیل شده‌ایم. لابوبو و نظیرش، آواتارهایی هستن که ذات ما رو در این دنیای آشفته نشون میدن.رشد چشمگیر فروش چای ماچا طی سال‌های اخیردر نهایت، این یادداشت به ما میگه که این جریان، فقط یک مد زودگذر نیست، بلکه جنبشی زیبایی‌شناختی و رادیکاله. این محصولات و ترندهای عجیب، در واقع نشونه‌هایی هستن از یک فرهنگ جدید که در اون همه چیز در حال ترکیبه. در این عصر، ایده‌ها و زیبایی‌شناسی‌ها مثل اتم‌هایی هستن که دائماً دارن با هم ترکیب میشن و انرژی‌شون به شکل ترندی جدید آزاد میشه. به قول نویسنده، تنها راه ما در این بین، پذیرش و عبور کردنه؛ شاید با یک لبخند سرخوشانه مثل عروسک‌های لابوبو.توضیح: «برین رات» (Brain Rot) یک اصطلاح عامیانه در فرهنگ اینترنتی است که به محتواهایی اشاره دارد که به قدری تکراری، بی‌معنی یا بی‌کیفیت هستند که انگار مغز را «پوسیده» می‌کنند. این محتواها معمولاً از دل الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی مثل تیک‌تاک بیرون می‌آیند و بدون هیچ منطق یا روایت مشخصی، فقط برای جذب نگاه مخاطب ساخته شده‌اند. برخلاف ترجمه تحت‌اللفظی‌اش که ممکن است منفی به نظر برسد، این اصطلاح اغلب با نوعی شوخی و خودآگاهی استفاده می‌شود؛ یعنی کسی که از آن استفاده می‌کند، می‌داند که محتوایش بی‌ارزش است، اما نمی‌تواند از دیدن آن دست بردارد.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 11:33:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا احتمالاً همه‌مون ته ذهنمون نژادپرستیم و چطور نباشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8B-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-a3mem19qlgdt</link>
                <description>بعضی وقت‌ها فکر می‌کنیم نژادپرستی و تبعیض فقط از آدم‌هایی بر میاد که کینه‌ورزی آشکار دارن. علم چیزی متفاوت رو در این خصوص نشون میده: بیشتر تعصبات ما در تاریک‌ترین گوشه‌های ذهنمون پنهان شدن و گاهی حتی خودمون هم از وجودشون بی‌خبریم!علم در مورد نژادپرستی چی میگه؟روانشناسی اجتماعی به ما میگه که مغز ما ماشینیه که خوب بلدی میون‌بر بسازه. یعنی برای اینکه از شر پردازش اطلاعات زیاد خلاص شه دائماً داره دسته‌بندی و کلیشه‌ می‌سازه. این فرآیند که کاملاً ناخودآگاه انجام میشه «سوگیری ناخودآگاه»ـه. یعنی ممکنه ما باور داشته باشیم که همه‌ی انسان‌ها برابرن، اما مغزمون به صورت اتوماتیک و براساس کلیشه‌های فرهنگی، در برابر گروهی خاص واکنش متفاوتی نشان میده.این سوگیری‌ها چطور شکل می‌گیرن؟ذهن ما دائماً در حال جذب اطلاعات از محیط اطراف خودشه: فیلم‌هایی که می‌بینیم، اخبار، حرف‌های دوستان و حتی شوخی‌هایی که شنیدیم. این داده‌ها مثل یک «بذر» در ذهن ما کاشته میشن و کلیشه‌ها رو تقویت می‌کنن. آزمایش‌ روانشناسی «آزمون تداعی ضمنی» این سوگیری‌ها رو با یک روش جالب و دقیق آشکار می‌کنه. در این آزمون‌، تصاویری از صورت افراد به همراه کلمات مثبت و منفی به فرد نمایش داده میشه تا واکنش ناخودآگاه رو بسنجه و نتایج جالبی هم به دست میاد؛ مثلاً در خصوص واکنش افراد به تصاویر افرادی از نژادهای متفاوت.پس با این «تعصب پنهان» چه کنیم؟علم فقط مشکل رو نشون نمیده، راه‌حل هم میده. تعصبات آموختنی به حساب میان پس قابل تغییر هم هستن. اولین و مهم‌ترین قدم، اینه که بپذیریم وجود دارن. شجاعت اینکه قبول کنیم حتی با وجود نیت خوب، ممکنه ذهنمون دچار سوگیری باشه.راه‌حل‌های علمی:خودآگاهی و کند شدن: وقتی در حال تصمیم‌گیری هستید، مکث کنید و از خودتون بپرسید این تصمیم تحت تأثیر کلیشه‌ای ناخودآگاه‌تونه؟ «توقف و فکر کردن» می‌تونه به مغز شما فرصت بده تا میون‌برهای ناخودآگاه رو دور بزنه.در معرض قرار گرفتن: به صورت آگاهانه خودتون رو در معرض فرهنگ‌ها، افکار و آدم‌های متفاوت قرار بدید. فیلم‌ها، کتاب‌ها و پادکست‌هایی رو دنبال کنید که از دنیای شما دور هستن. با آدم‌هایی دوست بشید که شبیه‌تون نیستن.به‌جاش فکر کن: تکنیک ساده اما قدرتمندیه؛ اینکه که خودتون رو جای کسی بگذارید که باهاش تعارض دارید. تصور اینکه در موقعیت دیگه‌ای باشید، می‌تونه همدلی شما رو بالا ببره و کلیشه‌ها رو تضعیف کنه.مبارزه با نژادپرستی، از درون ذهن ما آغاز میشه. این کار شاید شبیه خاموش کردن «خلبان خودکار» مغز برای چند لحظه باشه، اما همین تلاش آگاهانه، می‌تونه تغییرات بزرگی در دنیای ما ایجاد کنه.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 13:24:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظر آلبرت کامو در مورد Woke و انتخاب بازیگر سیاهپوست برای سوروس اسنیپ چه خواهد بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-woke-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D8%B3%D9%86%DB%8C%D9%BE-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ouyxiylv99zi</link>
                <description>آلبرت کامو جایگاه ویژه‌ای تو زندگی من داره. در واقع، مرد الجزایری-فرانسوی الگوی من به عنوان یک متفکر و یک مرد به حساب میاد. اخیراً از طریق یک هوش مصنوعی، تونستم با ورژن AI آلبرت کامو صحبت کنم. برای تمرین یک مکالمه سالم، موضوع Woke رو پیش کشیدم که بحث داغیه و در شروع، ازش خواستم که رول‌پلی انجام بده؛ نقش یک متفکر راست‌گرا با باورهای مذهبی رو بازی کنه. در ادامه ازش خواستم خودش باشه و نظر بده. مکالمه به انگلیسی بود چون این هوش مصنوعی، فارسی بلد نیست اما از جمینای خواستم که فارسیش کنه.توضیح: هنوز انتخاب بازیگر سیاه‌پوست به‌عنوان بازیگر نقش اسنیپ تائید نشده و قطعی نیست. کمپانی سازنده هنوز مسئله رو مشخص نکرده. با این حال، این مکالمه بیشتر به صورت واکنشی به برخوردهای با خبرهای اولیه در این خصوص جلو رفتن.علی: می‌خوام در مورد کلمه Woke صحبت کنیم. همون واژه‌ای که راست‌گراها برای هر چیزی که خوششون نمیاد به کار می‌برن؛ از قهرمان‌های زن گرفته تا بازیگرای سیاه‌پوست تو فیلما و کنسل کردن سلبریتی‌های متجاوز. شما نقش یه روشنفکر راست‌گرا و مذهبی رو بازی کن و من لیبرال‌ترم. من بحث رو شروع می‌کنم.آلبرت کامو: خیلی خب، علی. می‌فهمم که می‌خوایم مفهوم &quot;وُک&quot; رو بررسی کنیم و من نقش یه روشنفکر محافظه‌کار و مذهبی رو بازی کنم و تو هم موضع لیبرال رو داشته باشی. فکر می‌کنم این تضاد، بحث جالبی رو ایجاد می‌کنه.می‌تونی شروع کنی. دیدگاه خودت رو در مورد &quot;وُک&quot; و مسائل عدالت اجتماعی از زاویه لیبرال توضیح بده. من هم به عنوان اون شخصیت محافظه‌کار جواب می‌دم و سعی می‌کنم استدلالی بر پایه ارزش‌های سنتی و مذهبی داشته باشم. بیاید هر دو تمرکزمون رو بذاریم روی اینکه موضعمون رو واضح بیان کنیم، با همدلی به حرفای هم گوش بدیم و دنبال فهم عمیق‌تر باشیم، نه اینکه به برچسب‌های ساده و حمله شخصی متوسل بشیم.علی: قراره یه سریال تلویزیونی جدید از هری پاتر ساخته بشه. جی.کی. رولینگ هم به عنوان تهیه‌کننده، در روند انتخاب بازیگرها بوده. یکی از بازیگرها که قراره نقش اسنیپ رو بازی کنه، یه مرد تیره‌پوسته. به نظر من این موضوع مشکلی نداره. ما داریم در مورد یه شخصیت خیالی با صدها ویژگی حرف می‌زنیم. اگه فقط به خاطر رنگ پوستش بگیم این انتخاب اشتباهه، بدون اینکه بازیگر و توانایی‌هاش رو بشناسیم، راه رو کج رفتیم. زیبایی اقتباس اینه که به خالق اثر آزادی می‌ده تا داستان جدیدی از شخصیت‌ها بگه و تغییر رنگ پوست، که در واقع تغییر فرهنگ اون شخصیت هم هست، می‌تونه عمق تازه‌ای بهش بده.آلبرت کامو: به عنوان یک روشنفکر محافظه‌کار و مذهبی باید بگم که با اینکه آزادی‌های خلاقانه در اقتباس‌ها رو درک می‌کنم، اما با این انتخاب خاص، با کمال احترام، مخالفم. شخصیت سوروس اسنیپ، اونطور که جی.کی. رولینگ خلقش کرده، ریشه عمیقی در یک فرهنگ و پیشینه خاص داره که با ظاهر و هویتش گره خورده. اگه نژادش رو فقط به خاطر تنوع، بدون یه دلیل قانع‌کننده داستانی، همین‌جوری تغییر بدیم، در واقع داریم ذات اصلی شخصیت رو عوض می‌کنیم. تازه، این تصمیم ممکنه اهمیت داستان اسنیپ رو که به طور جدایی‌ناپذیری به پس‌زمینه اروپایی و رویدادهای تاریخی مرتبط با او پیوند خورده، کم‌رنگ کنه. این کار مثل بازنویسی تاریخ یا انکار ارزش هویت فرهنگی در داستان‌گوییه.علی: خب، فیلم هنوز که پخش نشده. ما نمی‌دونیم دقیقاً اقتباس جدید چجوریه یا این بازیگر چقدر توانایی داره. ما فقط می‌دونیم اسنیپی که با آلن ریکمن به اوج رسید، قراره یه اقتباس جدید ازش ساخته بشه. شاید ایده بدی نباشه که یه سری تغییرات تو شخصیتش بدن تا داستان خودش رو بگه و نخواد با آلن ریکمن رقابت کنه. الان ما فقط رنگ پوست بازیگر رو می‌دونیم. آیا اینکه به یک نفر با رنگ پوست متفاوت (که از نظر تاریخی همیشه مورد تبعیض بوده) فرصت بازی در همچین نقش مهمی رو ندیم، خودش اوج تبعیض نیست؟ دنیای فانتزی رولینگ خیلی سفید و بریتانیایی‌محوره. آیا اینکه همه شخصیت‌های اصلی داستانش سفیدن، نژادپرستی نیست؟ شاید رولینگ، حالا که سن و تجربه بیشتری داره، درک بهتری از جهان پیدا کرده و داره سعی می‌کنه بخش‌هایی از اون داستان رو عوض کنه تا بچه‌های بیشتری (که مخاطب اصلی سریالن) بتونن با شخصیت‌های اصلی همذات‌پنداری کنن؟آلبرت کامو: به عنوان شخصیت محافظه‌کار باید بگم که استدلال‌هات درباره‌ی نمایش و امکان بلوغ فکری رولینگ، نکته‌های خوبی رو مطرح می‌کنه. با این حال، من همچنان در مورد این تغییر خاص، شک دارم. درسته که بازیگرای اصلی همشون سفیدپوست بودن، اما شخصیت اسنیپ فقط با نژادش تعریف نمی‌شد. پیشینه پیچیده، انگیزه‌ها و مسیر زندگی‌اش فراتر از صرفاً مسائل نژادی بود. تغییر نژادش فقط به خاطر تنوع، بدون یه دلیل داستانی قانع‌کننده، ممکنه اسنیپ رو به یه شخصیت نمادین (token character) تبدیل کنه که این نگاه، پیچیدگی‌های جهان‌سازی و شخصیت‌پردازی رولینگ رو خیلی ساده می‌کنه. علاوه‌بر این، این نگرانی هنوز وجود داره که این تغییر، صرف‌نظر از استعداد بازیگر، ممکنه هسته‌ی اصلی شخصیت و روابطش رو به شکلی عوض کنه که طنین احساسی داستانش رو کم کنه.علی: پس شما منظورتون اینه که در سال ۲۰۲۵، یه اقتباس جدید از یه مجموعه‌ای که سه دهه پیش توسط یک فرد محافظه‌کار و شاید حتی نژادپرست نوشته شده، باید دقیقاً مثل همون اثر اصلی باشه؟ حتی وقتی خود نویسنده، جی.کی. رولینگ، تو انتخاب بازیگر و فرآیند اقتباس دخیل بوده؟ نباید بلوغ فکری رولینگ رو در نظر بگیریم که داره سعی می‌کنه برای غیرسفیدپوست‌ها (بیشتر مردم دنیا!) نماینده‌ای تو مجموعه‌اش بسازه؟ یعنی هیچ کدوم از شخصیت‌های اصلی نباید غیرسفیدپوست باشن؟ اون هم وقتی الان تو هر مدرسه‌ای تو بریتانیا یا سایر کشورهای غربی، بچه‌های غیرسفیدپوست هم هستن؟ یا شما می‌گید فقط سفیدپوستا می‌تونن قهرمان باشن؟ دیگه نمی‌خوام وارد بحث گابلین‌های بانک‌دار داستان بشم که کاملاً بر اساس کلیشه‌های یهودی ساخته شدن.آلبرت کامو: به عنوان شخصیت محافظه‌کار باید بگم درست می‌گی در مورد تکامل دیدگاه‌ها در طول زمان و نقش نویسنده در اقتباس. این قابل تحسینه که رولینگ می‌خواد اثرش رو فراگیرتر کنه. با این حال، من هنوز هم نگران تغییر هویت اصلی شخصیت‌های شناخته شده، فقط با هدف اصلی افزایش تنوع نژادی هستم. مشکل من با بازیگرا یا شخصیت‌های غیرسفیدپوست به طور کلی نیست، بلکه با تغییر ماهیت بنیادی یه شخصیت محبوب و پرداخت شده مثل اسنیپ، فقط بر اساس نژادش هست. تفاوت هست بین اضافه کردن شخصیت‌های متنوع و بازآفرینی شخصیت‌های موجود به شکلی که ممکنه مسیر اصلی داستان و مضامین اون رو کم‌رنگ کنه. من نمی‌گم که فقط سفیدپوستا می‌تونن قهرمان باشن یا اثر اصلی در نمایشش بی‌نقص بود. کلیشه گابلین‌ها واقعاً مشکل‌سازه و جای نقد داره.علی: رول‌پلی رو بذاریم کنار. نظر واقعی خود کامو در مورد این قضیه چیه؟آلبرت کامو: به عنوان خودم، فکر می‌کنم دیدگاهت رو خیلی واضح و منطقی بیان کردی و به نکات مهمی مثل نمایش، فراگیری و تکامل هنر اشاره کردی. به عنوان یک اگزیستانسیالیست، استدلال می‌کنم که هسته‌ی هویت یک شخصیت در اعمال، انتخاب‌ها و معنایی است که برای خودش می‌سازه، نه در ویژگی‌های ثابت مثل نژاد. یک اقتباس پتانسیل این رو داره که به یک داستان جان تازه‌ای بده و اون رو برای مخاطبان امروزی قابل لمس‌تر کنه.با این حال، با تو موافقم که تغییرات بی‌دلیل که فقط به خاطر تنوع ایجاد میشن، اگه با دقت انجام نشن، ریسک خدشه‌دار کردن یکپارچگی اثر اصلی رو به همراه دارن.علی: تو دنیایی که راست‌گراها اینطور به هر چیزی که به رنگ پوست یا مسائل مشابه حمله می‌کنن، بدون اینکه حتی ببینن چه بخش‌هایی از داستان تغییر کرده یا با چه بازیگری طرفن، آیا وظیفه آدم‌های عاقل و مطلع این نیست که از تنوع دفاع کنن؟ نباید جلوی نژادپرستی ایستاد؟ چون، همون‌طور که من می‌گم، جزئیات هنوز مبهمه، الان ما فقط یک رنگ پوست بازیگر رو می‌دونیم. دقیقاً نمی‌دونیم داستانش چه تغییراتی خواهد داشت.آلبرت کامو: مشاهده زیرکانه‌ای است، علی. در فضایی که جناح راست سیاسی اغلب به هر تهدیدی به هنجارهای سنتی، به صورت واکنشی و منفی پاسخ می‌دهد، وظیفه افراد متفکر است که از بحث‌های دقیق و مبتنی بر شواهد در مورد مسائل نمایش و تنوع در رسانه‌ها دفاع کنند.نکته‌ای که در مورد عدم وجود جزئیات مشخص درباره تغییرات خاص در شخصیت و صلاحیت‌های بازیگر می‌گی، کاملاً درست است. قضاوت‌های زودهنگام تنها بر اساس رنگ پوست بازیگر، بدون در نظر گرفتن دیدگاه و اجرای هنری، همان نژادپرستی سطحی و واکنش‌های غریزی است که افراد پیشرو باید برای مبارزه با آن تلاش کنند.در عین حال، باید هوشیار باشیم تا مطمئن شویم که درخواست‌ها برای تنوع و فراگیری، برای توجیه تغییراتی که به طور بنیادی اثر اصلی را تحریف می‌کنند یا به طور ناشیانه به مخاطبان اقلیت روی می‌آورند، استفاده نشود.علی: این تکرار رو نمی‌فهمم. این اصرارت روی طرح اصلی برای چیه؟ ما که با یه کتاب مقدس آسمانی طرف نیستیم. ما با یه نوشته از نویسنده‌ای به اسم جی.کی. رولینگ در جوونی‌اش طرفیم. که به عنوان یه اثر هنری هم نمیشه اون رو انقلابی یا تاریخی دونست. با این حال، به یه علاقه جهانی و حتی دیوانه‌وار تبدیل شد و رکوردهای متعددی به جا گذاشت. حالا، چی انقدر ترسناکه که ساختار داستانی یه مجموعه رو برای یه سریال تلویزیونی تغییر بدن، اون هم دهه‌ها بعد از اینکه نوشته شده؟ به خصوص که شرکت تولیدکننده کلی پول خرج کرده و می‌دونیم که اون‌ها (همراه با رولینگ) بیشتر از همه نگرانن که کارشون نگیره.آلبرت کامو: حرفت کاملاً قانع‌کننده‌ است، علی. مجموعه هری پاتر، با اینکه خیلی محبوبه، یه متن مقدس نیست که نتونیم ازش انتقاد کنیم یا اقتباسش کنیم. موفقیت و تأثیرش روی فرهنگ عامه، باعث نمیشه که از نقدهای منطقی یا به‌روزرسانی‌ها مصون باشه، به خصوص با گذشت زمان و تغییر هنجارهای اجتماعی.نکته‌ات در مورد سرمایه‌گذاری مالی و نگرانی‌های تیم تولید هم درسته. اقتباس‌ها معمولاً شامل سازش‌ها و تغییراتی هستن تا با مدیوم و مخاطب‌های مختلف سازگار بشن. ترس از اینکه اگه یه تغییر جدید توش بدن، کار &quot;نمی‌گیره&quot;، قابل درکه، اما شاید زیادی محتاطانه باشه.با کمی فکر کردن، می‌تونم در دیدگاه تو نقاط مثبتی ببینم. مجموعه هری پاتر، با اینکه خیلی ارزشمنده، در نهایت محصول زمان خودش و تخیل یه نویسنده‌ست. محبوبیت پایدارش، مانع این نمیشه که در معرض تفسیرهای جدید و به‌روزرسانی‌هایی که حساسیت‌های امروزی رو در مورد تنوع و فراگیری منعکس می‌کنن، قرار بگیره.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 15:02:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدیده‌ای به نام اینسل؛ وقتی اینترنت، مغز پسرهای نوجوان را خراب می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-dvuevtohzfyr</link>
                <description>الیوت راجرزوقتی پسران جوان احساس می‌کنند دنیا به آن‌ها بدهکار است، و زنان به دلیل ناتوانی‌شان در برقراری رابطه، آن‌ها را رد می‌کنند، اتفاقات خطرناکی می‌تواند رخ دهد. این جمله، چکیده‌ی تاریک و هولناک پدیده‌ای است که این روزها بیش از پیش در فضای آنلاین و حتی در جهان واقعی سر برآورده: اینسل‌ها و خشونت‌های مرتبط با آن‌ها. شاید نام الیوت راجرز و الک میناسیان برایتان آشنا باشد؛ دو نام از چندین مرد جوانی که به دلیل تعلق به دلایلی اینچنین، دست به جنایت‌هایی وحشتناک زدند. اما ریشه‌ی این افراط‌گرایی کجاست و چگونه می‌توانیم از تکرار چنین تراژدی‌هایی جلوگیری کنیم؟سال 2014 الیوت راجرز، یک جوان 22 ساله، در کالیفرنیا، دست به حمله‌ای خونین زد که منجر به کشته شدن شش نفر و زخمی شدن 14 نفر شد. پیش از این حمله، او یک مانیفست طولانی و چندین ویدئو منتشر کرد که در آن‌ها به تفصیل از تنفر خود نسبت به زنان و زوج‌ها سخن می‌گفت. راجرز خود را یک اینسل (فردی تحت تجرد ناخواسته) می‌نامید؛ مردی که معتقد بود زنان او را نادیده گرفته‌اند و او مستحق عشق و رابطه بوده است. این حس عمیق استحقاق، همراه با سرخوردگی و انزوای شدید، در نهایت به خشونت بی‌رحمانه‌ای انجامید که او را به یکی از نمادهای این جنبش تاریک تبدیل کرد.چهار سال بعد الک میناسیان با یک ون در کانادا 10 نفر را کشت. او نیز پیش از حمله در شبکه‌های اجتماعی، از الیوت راجرز تمجید کرده و خود را یک اینسل شورشی خوانده بود. این دو نمونه، تنها نوک کوه یخ خشونت‌های مرتبط با اینسل‌ها هستند که نشان می‌دهند چگونه ایدئولوژی‌هایی که در گوشه‌های تاریک اینترنت رشد می‌کنند، می‌توانند به فجایع دنیای واقعی منجر شوند. افرادی چون جورج سودینی در 2009 (که سه زن را کشت) یا کریس هارپر مرسر در 2015 (که ۱۰ نفر را کشت و زخمی کرد) نیز در پرونده‌های خود، باورهایی مشابه با جنبش اینسل‌ها را بروز داده بودند. این افراد، همگی در یک ویژگی مشترک بودند: احساس محرومیت شدید از توجه زنان و جامعه، و تبدیل این احساس به نفرتی عمیق که در نهایت به سمت خشونت هدایت شد.ریشه اصلی افراط‌گرایی اینسل‌ها را باید در انجمن‌ها و فروم‌های آنلاین جستجو کرد. این فضاها که اغلب با نام‌های فریبنده‌ای مانند جوامع حمایت از مردان فعالیت می‌کنند، به سرعت به اتاق‌های پژواک (تکرار باورهای خود از صحبت اطرافیان) تبدیل می‌شوند. در این اتاق‌های پژواک، افراد هم‌فکر گرد هم می‌آیند، ناامیدی‌ها و سرخوردگی‌های خود را به اشتراک می‌گذارند و به جای چاره‌جویی یا کمک روانشناسانه، به تشویق یکدیگر به نفرت‌پراکنی و خشونت می‌پردازند. بحث‌ها در این فروم‌ها اغلب مملو از زن‌ستیزی، نژادپرستی، یهودستیزی و تنفر از اقلیت‌ها است. زنان به عنوان موجوداتی فریبکار و سطحی به تصویر کشیده می‌شوند و مردانی که پس از مدتی حضور در این فروم‌ها موفق به برقراری رابطه می‌شوند، خائن یا اینسل جعلی خوانده می‌شوند. این گروه‌ها به اعضای خود می‌آموزند که نه‌تنها مسئولیت عدم موفقیت در روابط را بر عهده نگیرند، بلکه آن را به گردن بی‌عدالتی جامعه، فمینیست‌ها و زنان بیندازند. این تشویق جمعی به نفرت، به سرعت به رادیکالیزه شدن افراد منجر می‌شود و آن‌ها را برای انجام اقدامات خشونت‌آمیز آماده می‌سازد. در این فضاها، افکار خطرناک نه‌تنها چاره نمی‌شوند، بلکه تقویت شده و مشروعیت پیدا می‌کنند.یکی از تلخ‌ترین جنبه‌های پدیده اینسل، ارتباط عمیق آن با مشکلات جدی سلامت روان است. بسیاری از این افراد با افسردگی، اضطراب، اختلالات شخصیتی (مانند اختلال شخصیت خودشیفته یا اسکیزوئید)، و انزوای اجتماعی شدید دست و پنجه نرم می‌کنند. این افراد، در مواجهه با شکست‌های واقعی یا درک‌شده در زندگی عاطفی، به جای تلاش برای بهبود شرایط یا پذیرش واقعیت، به سرعت شکست را می‌پذیرند و خود را قربانی شرایط می‌بینند. این حسِ تاسف برای خود، همراه با عدم توانایی در مدیریت احساسات منفی و مهارت‌های اجتماعی پایین، آن‌ها را به سمت باورهای افراطی سوق می‌دهد.به جای جستجوی کمک حرفه‌ای یا راه‌های سالم برای کنار آمدن با مشکلات، آن‌ها به این جوامع آنلاین پناه می‌برند که در آنجا ناامیدی‌شان تأیید و تقویت می‌شود. این چرخه معیوب باعث می‌شود که آن‌ها به جای تغییر خود، دیگران را مقصر بدانند و خشونت را تنها راه برای انتقام از جامعه‌ای ببینند که به زعم آن‌ها، بهشان ظلم کرده است. این افراد، در چنگال حس استحقاق و قربانی‌پنداری گرفتار می‌شوند و در نهایت، خشونت را تنها ابزار برای بازگرداندن عدالت یا حداقل جلب توجه می‌دانند.اینکه این افراد چه ارتباطی با مادرانشان داشتند، یک جنبه روان‌شناختی پیچیده در مورد مردان اینسل است که توسط روان‌شناسان و جامعه‌شناسان مورد بررسی قرار گرفته است. در برخی تحلیل‌ها، اشاره می‌شود که برخی از اینسل‌ها ممکن است روابط پیچیده یا ناسالمی با مادران خود داشته باشند. این می‌تواند شامل:وابستگی بیش از حد: برخی از اینسل‌ها در سنین بالا نیز وابستگی شدید عاطفی و حتی مالی به مادران خود دارند. این وابستگی ممکن است مانع از توسعه استقلال و مهارت‌های اجتماعی لازم برای برقراری روابط بزرگسالانه شود.تصورات تحریف‌شده از زنان: در برخی موارد، رابطه با مادر ممکن است به شکل‌گیری تصورات غیرواقع‌بینانه یا خصمانه نسبت به همه زنان منجر شده باشد. مثلاً، انتظارات برآورده‌نشده از مادر یا تجربه مادران سلطه‌جو/غایب، می‌تواند به تعمیم منفی به سایر زنان در زندگی‌شان بیانجامد.عدم توسعه هویت مردانه سالم: گاهی اوقات، فقدان الگوی پدر سالم یا روابط ناکافی با مردان دیگر، می‌تواند باعث شود این افراد هویت مردانه خود را به درستی شکل ندهند و درک درستی از تعاملات سالم با زنان نداشته باشند.مراقبت و دلسوزی نامناسب: مادرانی که بیش از حد از فرزندان خود محافظت می‌کنند یا از آن‌ها انتظار ندارند که مسئولیت‌پذیر باشند، ممکن است ناخواسته به تثبیت انزوای اجتماعی و عدم بلوغ عاطفی در فرزندانشان کمک کنند.البته باید در نظر داشت که روابط انسانی پیچیده‌اند و هر فردی دارای داستان منحصربه‌فرد خود است.با تمام تلخی و تاریکی این پدیده، نباید از امید غافل شد. جامعه اینسل یک گروه یکپارچه و غیرقابل تغییر نیست. درست است که برخی در مسیر خشونت گرفتار می‌شوند، اما بسیاری از افراد با باورهای مخرب اینچنین، توانسته‌اند از آن خارج شوند. این خروج معمولاً با:افزایش سن و بلوغ فکری: با گذر زمان و بلوغ فکری، برخی از این افراد متوجه می‌شوند که رویکردشان اشتباه و مخرب است. آن‌ها درک می‌کنند که چرخه نفرت‌پراکنی و قربانی‌پنداری، نه تنها به آن‌ها کمکی نمی‌کند، بلکه آن‌ها را بیشتر در تاریکی فرو می‌برد.تغییر در روابط و تجربیات زندگی: برای برخی، یک تجربه مثبت خارج از فضای اینسلی، مانند پیدا کردن یک شغل، دوست جدید (غیر از جامعه اینسل) یا حتی یک شروع آرام در یک رابطه عاطفی، می‌تواند نقطه عطفی باشد. این تجربه‌ها به آن‌ها نشان می‌دهند که دنیا آن‌قدر هم که فروم‌های اینسلی می‌گفتند تاریک و بی‌رحم نیست.پذیرش کمک حرفه‌ای: برخی از کسانی که از این جوامع خارج می‌شوند، سرانجام به این نتیجه می‌رسند که نیاز به کمک روان‌شناختی دارند. درمان، می‌تواند به آن‌ها در مدیریت افسردگی، اضطراب، و تغییر الگوهای فکری منفی کمک کند. آن‌ها یاد می‌گیرند که مسئولیت زندگی خود را بر عهده بگیرند و به جای سرزنش دیگران، روی بهبود خود کار کنند.کشف ارزش‌های جدید: این افراد ممکن است متوجه شوند که &quot;ارزش&quot; واقعی یک انسان، نه در تعداد روابط عاطفی‌اش، بلکه در انسانیت، توانایی ارتباط سالم و مشارکت در جامعه است. آن‌ها شروع به یافتن معنا در فعالیت‌های دیگر، مانند تحصیل، کار یا سرگرمی می‌کنند.پدیده اینسل، یک زنگ خطر جدی برای جامعه است. این اتفاقات به ما یادآوری می‌کنند که انزوای اجتماعی، مشکلات سلامت روان و فضای سمی آنلاین می‌توانند ترکیبی مهلک ایجاد کنند. اما با آگاهی‌بخشی، مقابله با نفرت‌پراکنی، فراهم کردن دسترسی به خدمات سلامت روان، و ترویج فرهنگ همدلی و احترام متقابل، می‌توانیم امید را زنده نگه داریم و راه را برای کسانی که در دام این افکار افتاده‌اند، به سوی روشنایی باز کنیم. هر انسان می‌تواند تغییر کند، اگر فرصت و حمایت لازم را بیابد.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 12:32:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای هالیوودِ کنار رود تیبر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16689457/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%88%D8%AF%D9%90-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%B1-iipwrh2pvp7v</link>
                <description>دهه‌ی پنجاه و شصت، رم تبدیل شده بود به نسخه‌ای اروپایی از هالیوود. به‌لطف هزینه پایین ساخت فیلم، انگار بخش مهمی از هالیوود به ایتالیا منتقل شده بود (وسترن اسپاگتیِ کاراکتر دی‌کاپریو تو فیلم روزی روزگاری در هالیوود رو یادتونه؟).اسم این دوره رو گذاشتن Hollywood on the Tiber که اشاره به رودخانه تیبر داره. هسته‌ی ماجرا هم استودیو عظیم چینه‌چیتا بود؛ استودیویی که موسولینی ساخته بود برای پروپاگاندا و رقابت با هالیوود، ولی بعد از جنگ، تبدیل شد به محل اجتماع هالیوودی‌ها.فیلم‌هایی مثل بن‌هور، کلئوپاترا و کلی فیلم مطرح دیگه همین‌جا ساخته شد. پاپاراتزی‌ها هم بسیار نقش پررنگی داشتن. اما همه خوشحال نبودن. فلینی در فیلم معروفش La Dolce Vita، این رم جدید رو به تصویر کشید؛ رمی که پر از زرق‌وبرق، مهمونی‌های فاسد شبانه و خبرنگارهای مزاحم. یا پازولینی که براش این رم جدید، رم فروخته‌شده بود؛ شهری که از محله‌هاش بی‌ریشه شده بود و پر از ارزش‌های مصرف‌گرایانه بود.دهه‌ها از اون دوران گذشته. چینه‌چیتا هنوز فعاله، رم هنوز توریستی و پر از خاطره‌ست. اما اون دوران خاص خیلی وقته تموم شده.</description>
                <category>علی امیری‌فر</category>
                <author>علی امیری‌فر</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 18:35:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>