<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Er al</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_16695864</link>
        <description>حقیقت خاموشی را روشن می کند اما آیا 
روشنایی حقیقت است</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:59:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4864234/avatar/2FD1Xo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Er al</title>
            <link>https://virgool.io/@m_16695864</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چپتر 1: «چرا هیچکس جیغ نمیزنه؟»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16695864/%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-1-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%87-ijf1ipfsiqic</link>
                <description>رمان: هیچ---من سه قانون دارم.قانون اول: از خاطرات حرف نزن. چون خاطرات دروغ می‌گن.قانون دوم: از خاطرات حرف نزن. چون اگه حرف بزنی، مجبوری اعتراف کنی که چیزی نمونده.قانون سوم: اگه کسی پرسید اسم بابام چی بود، بگو بابا. فقط بابا. اسم‌ها خطرناکن. اسم‌ها آدم رو یاد چیزی می‌ندازن که نیست.---ساعت چهار و نیم صبحه. من کنار یه برکه نشستم. سیگار چهارم رو روشن کردم بدون اینکه سیگار سوم تموم شده باشه. انگشتام بو می‌دن، لباسام بو می‌دن، ریه‌هام بو می‌دن. دود می‌ره بالا و با مه صبح یکی می‌شه. فکر می‌کنم دود کجا می‌ره؟ شاید می‌ره همون جایی که خاطرات من رفتن. یه جای دور، پشت یه پرده کثیف تو مغزم.خسته‌ام. یه جور خستگی که خواب درمونش نیست. یه جور خستگی که فقط زنده‌ها تجربه‌ش می‌کنن. چون مرده‌ها خسته نمی‌شن. مرده‌ها خیالشون راحته.یهو پریدم تو یه کوچه. بچگی. دوچرخه. دست‌های یه مرد. بابا.صبر کن.بابا کی بود؟فقط دست‌هاش یادم میاد. بزرگ بودن، ترک داشتن. یه حلقه ته‌انگشتری‌ش. سبز بود یا آبی؟ لعنتی.&quot;آه... بچگی. چقدر زود گذشت.&quot;کی اینو گفت؟ من گفتم؟ یا یکی دیگه؟---صدای کف زدن.&quot;بــــــــــریــــــم! عالی بود آلبرت! دوباره گرفتیشون!&quot;چراغ‌ها روشن شدن. کجا بودم؟ آره. صحنه. دوربین. سه‌پایه. آدما.یه نفر داره می‌خنده. نزدیک میشه. کریس.کریس همیشه می‌خنده. خنده‌هاش مثل قرص آروم‌بخشه. ولی یه مشکلی هست: من یادم نمیاد کِی با کریس آشنا شدم. اصلاً یادم نمیاد کریس کِی اومد تو زندگیم. شاید همیشه بوده. شاید هم...نه. ولش کن.&quot;هی رفیق! صحنه مرتبه! نور، صدا و اکشن! تو امروز یه چیز دیگه‌ای!&quot;کریس با شور و اشتیاق نزدیک میشه. چشماش برق می‌زنه. ولی یه چیزی تو برق چشماش هست که منو می‌ترسونه. شاید زیادی برق می‌زنه. شاید زیادی می‌خنده.&quot;چی شده آلبرت؟ غمگینی؟&quot;&quot;نه، چیزی نیست. فقط یه کم بی‌حوصل‌ام. بهتره برم خونه.&quot;&quot;ولی تازه اومدی!&quot;&quot;امروز خوب نیستم کریس.&quot;مکث کردم. بعد یهو از دهنم پرید بیرون:&quot;آه... نمی‌دونم. چرا هیچی یادم نیست؟ چرا فقط یه خاطره از بچگیم یادمه؟ هر چی فکر می‌کنم... هیچی. اسم مامانم، اسم بابام... هیچی. انگار کسی اومده مغزمو جارو کرده. فقط یه عالمه خاک و یه دوچرخه قرمز.&quot;کریس دیگه نمی‌خنده.---تو راه خونه‌ام. یا فکر می‌کنم راه خونه‌امه.پاهام منو می‌برن ولی نمی‌دونم کجا. این روزا پاهام از من باهوش‌ترن. پاهام هنوز یادشونه کجا برن. من نه.یه فکری هست که این روزا خیلی به ذهنم میاد: شاید من آلزایمر ندارم. شاید من فقط دارم از یه چیزی فرار می‌کنم. یه چیزی که یادم رفته. یه چیزی که نباید یادم بیاد.چون بعضی چیزا هستن که اگه یادت بیاد، دیگه نمی‌تونی صبح از خواب پاشی. بعضی چیزا مثل زهرن. و شاید مغز من داره از من محافظت می‌کنه.یا شاید یه نفر دیگه داره از من محافظت می‌کنه.---نرسیده به خونه یهو وای‌میستم.یه ماشین.کلید توی جیبمه. ماشین مال منه؟ احتمالاً. سوار میشم. بوی عطر یه زن رو میده. زنی که نمیشناسم. ولی بوش آشناست. خیلی آشنا. مثل یه آهنگ که تو بچگی گوش دادی و یادت نمیاد اسمش چیه، ولی وقتی میشنوی گریه‌ت می‌گیره.استارت می‌زنم.جاده.جاده همیشه منتظره. جاده از اون چیزاست که هیچوقت ازت سوال نمی‌پرسه. فقط می‌گه بیا. من میام.سرعت ۱۲۰.سرعت ۱۴۰.چراغا رو خاموش می‌کنم. جاده تاریکه. مه هست. هیچی معلوم نیست. درست مثل مغز من.---تق.یه صدای خفه.ماشین می‌ایسته. سرم خورده به فرمان. خون. مال منه؟ آره. از پیشونیم. ولی چیز مهمی نیست. از ماشین پیاده میشم.پشت ماشین... یه گوزن.روی زمینه، نفس نفس می‌زنه. چشماش بازه، به من نگاه می‌کنه. چشمای گوزن سیاه نیست. قهوه‌ایه. عمیق. مثل یه سوال.&quot;ببخشید.&quot; می‌گم. &quot;من... نمی‌دونستم کجا دارم میرم. من...&quot;گوزن هنوز نگاهم می‌کنه. بعد یهو... آروم میشه. می‌میره.من تا حالا کسی رو کشتم؟ یادم نیست.---ماشین رو ول می‌کنم. همینجوری. وسط جاده. در باز. چراغا روشن.میزنم به دل جنگل. درختا. سایه‌ها. برگ‌های خشک که زیر پام صدا می‌دن. هر صدایی انگار یه اسم رو صدا می‌زنه. اسمی که مال منه اما یادم نیست.راه میرم. ساعت‌ها. شاید روزها. تو این جنگل زمان مثل آدامس کش میاد.---&quot;هی رفیق.&quot;صدای کریس.برمیگردم. اونجاست. همون موقع. همونجا. همون خنده.&quot;کریس؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟&quot;&quot;من همیشه باهام. مگه نه؟&quot; می‌خنده. &quot;حالا بشین. بیا یه چیزی تعریف کنم.&quot;می‌شینیم. کف جنگل. برگا. تاریکی.&quot;می‌دونی آلبرت، یه فیلسوفی بود می‌گفت آدمی که گذشته‌ش یادش نیست، محکوم به تکرارشه. ولی من می‌گم اون یه احمق بود. چون کسی که گذشته‌ش یادش نیست، آزاده. تو آزادی آلبرت. از همه چی. از همه کی. ولی سوال اینه...&quot;کریس نزدیک میشه. چشماش دیگه نمی‌خنده.&quot;...آماده‌ای بفهمی از چی آزادی؟&quot;---یه جای دور، جایی که جنگل تموم میشه و آسفالت شروع میشه، یه ساختمون هست. سفید. بلند. پنجره‌هاش میله دارن.توش یه دکتر نشسته. پشت میز. یه پرونده جلو روشه. روش نوشته:«بیمار صفر – پروژه لِتِه»دکتر لبخند می‌زنه، یه لبخند خسته و گناه‌آلود. زیر لب می‌گه:&quot;پس هنوز یادش نمونده. عالیه. ادامه بده آلبرت. ادامه بده. جنگل رو بگرد. شاید... شاید این دفعه واقعیت رو پیدا کنی.&quot;---پایان چپتر 1می‌خوای ادامه بدم؟</description>
                <category>Er al</category>
                <author>Er al</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 02:50:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی که رها شده...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16695864/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-di1onmwpzqnq</link>
                <description>در بسیاری از دوره‌های بحرانی یک جامعه، مسئله فقط فقر یا کمبود منابع نیست؛ مسئله عمیق‌تر، نوعی «رها شدن زندگی» است. زندگی رها شده حالتی است که در آن انسان احساس می‌کند میان نیروهایی قرار گرفته که از کنترل او خارج‌اند و هیچ ساختار پایداری برای حمایت از او وجود ندارد. در چنین وضعی، فرد دیگر خود را بازیگر اصلی زندگی‌اش نمی‌بیند، بلکه بیشتر شبیه مسافری است که در جریانی ناآرام حرکت داده می‌شود.وقتی آینده قابل پیش‌بینی نباشد، مفهوم برنامه‌ریزی نیز کم‌رنگ می‌شود. انسان‌ها به جای آنکه زندگی را به شکل پروژه‌ای بلندمدت ببینند، آن را به مجموعه‌ای از واکنش‌های کوتاه‌مدت تبدیل می‌کنند. تصمیم‌ها نه بر اساس رؤیاها و هدف‌های بزرگ، بلکه بر اساس نیازهای فوری گرفته می‌شوند. در چنین فضایی، آرزوها کوچک‌تر می‌شوند و افق‌های ذهنی کوتاه‌تر. فرد بیشتر به فکر عبور از امروز است تا ساختن فردا.اما تأثیر عمیق‌تر «زندگی رها شده» در حوزه روان و معنا رخ می‌دهد. جامعه‌ای که در آن بخش بزرگی از مردم احساس بی‌ثباتی و ناامنی می‌کنند، به‌تدریج دچار نوعی خستگی جمعی می‌شود. این خستگی نه فقط از فشار اقتصادی، بلکه از فرسایش امید به وجود می‌آید. وقتی انسان بارها تلاش کند و نتیجه‌ای پایدار نبیند، ذهن او به‌طور طبیعی به سمت نوعی بدبینی یا بی‌تفاوتی حرکت می‌کند. در این نقطه، مسئله دیگر فقط مشکلات عینی نیست؛ بلکه کاهش ایمان به امکان تغییر است.از نظر فلسفی، انسان برای داشتن یک زندگی معنادار نیاز دارد احساس کند میان گذشته، حال و آینده نوعی پیوستگی وجود دارد. وقتی این پیوستگی از بین برود، زندگی شکل پراکنده‌ای پیدا می‌کند؛ مجموعه‌ای از روزها که هرکدام جدا از دیگری سپری می‌شوند. در چنین شرایطی، فرد ممکن است همچنان کار کند، زندگی کند و حتی بخندد، اما در عمق وجودش حس کند که زندگی‌اش بر زمینی لرزان بنا شده است.با این حال، مهم است که زندگی رها شده را تنها به عنوان یک وضعیت منفی در نظر نگیریم. تاریخ نشان می‌دهد که همین تجربه‌های سخت گاهی می‌توانند باعث شکل‌گیری آگاهی اجتماعی شوند. زمانی که انسان‌ها وضعیت خود را به‌طور مشترک درک می‌کنند، امکان شکل‌گیری گفت‌وگو، همبستگی و مطالبه‌گری نیز به وجود می‌آید. بنابراین «زندگی رها شده» همزمان هم نشانه یک بحران است و هم می‌تواند نقطه آغاز پرسش‌های عمیق درباره مسیر آینده یک جامعه باشد.حقیقت هیچ وقت جدا شدنی از انسان نیست گاهی می شود با نماد ها خودمون رو گول بزنیم اما وقتی هدفی نباشه زندگی مانند فضای میشه که فقط  انتهایی نداره.حرف از هدف شد اگر هدفی در زندگی انسانی نباشد که خود زندگی خود را پوچ می بیند و به هدفی زنده هست در این دوران گویی بی هدفی ناچار شد.زندگی که سراسر پایانش در موعد صد ساله مشخص هست پس چرا از مرگی ترس داریم که دیر یا زود سراغمان می آید ؟انسان به نابودی محکوم هست و این حکم خدایی است که برایش خم راست می شوید !:::</description>
                <category>Er al</category>
                <author>Er al</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 02:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>