<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های م.امین خ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_16756531</link>
        <description>خواستم بفهمم، درک کنم اما گاهی سخت ترین سخت ها ما را به انتخاب حتی غلط مجبور میکنند. فیزیک خوان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>م.امین خ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_16756531</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : دروغ، شروع یک پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16756531/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-l06kewigo5me</link>
                <description>هر چقدر از گم شدن گلی میگذشت رفتار پدر و مادر عجیب تر میشد، گلی هر روز که از نبودش میگذشت سخت تر غم را در جانم فرو میبرد و نفس را در گلویم سخت میکرد. هر بار که با خشم در مقابل خانواده میگفتم گلی کجاست؟ میگفتند بستری شده، خانه پدربزرگ است، امروز که نه ولی فردا می آید، اما من باور ندارم که این ها حقیقت باشند.وقتی در خانه نبودند به سراغ کمد اسناد رفتم شاید آدرس یا نشانه ای از گلی جانم پیدا کنم وقتی دست به کیف کوچک اسناد بردم با برگه ای رو برو شدم که تلخ بود یک گل سرخ در میانه کاغدی با حاشیه طلایی قرار داشت که نوشته بوددر غم تو سوگواریم فرزند کوچکمان گلی جانمات و مات به در و دیوار نگاه میکردم، غم؟ سوگواری؟ نه، نه این یک گلی دیگر است به شناسنامه گلی که دست بردم دیدم روی آن مهر قرمز رنگی که شلخته وار کشیده شده بود نوشته بود «فوت شد».آری گلی نبود اما چرا؟ مگر میشود گلی و عروسک خونی گلی را از ذهن بیرون کرد وقتی دست به مدارک بردم عرق سرد بر روی بدنم سر میخورد، گویی در سردخانه تن بی جانم داشت در کنار گلی آرام میگرفت. برگه پزشکی قانونی نوشته بود «فوت به علت ضربه مغزی ناشی از برخورد به جسم سخت»اما گلی نه خیلی بازیگوش بود که به در و دیوار خودش را بزند و نه آنقدر هواس پرت که خودش را بی هوا در میانه خطر ببرد. تنها کاری که میشد کرد این بود که برای خون روی عروسک گلی دلیلی پیدا کنم نه دلیل خون بلکه دلیل اینکه گل چرا باید به زمین برخورد بکند یا به چیزی که جسم سخت نام داشت برخورد کند.همه مدارک را روی میز قرار دادم و و وقتی پدر و مادر آمدند درخواست کردم یک جلسه بگذاریم، پدرم گفت: جلسه؟ گفتم تعجب نکنید من نیاز به کمیته حقیقت یابی دارم. حقیقتی تلخ که گلی آن را در لحظه آخر دیده بود. وقتی روی صندلی نشستند گفتند راستش را بخواهی وقتی صدای افتادن آمد به داخل حیاط رفتیم و دیدیم که گلی روی زمین بود و وقتی به بیمارستان رسیدیم تمام شده بود. گلی پر پر شده بود. راست میگفتند گلی پر کشیده بود.وقتی از خیابان به خانه باز میگشتم همسایه را دیدم که انگار او هم غم نبود گلی را در چشمان من دیده بود، وقتی مرا در آغوش کشید گفت بشکند دست کسی که گلی را زد. حرف در دهانش خشک شد و ادامه نداد، گلی را زد؟ و مرا رها کرد و رفت.یک نفر در این میان دروغ میگفت، نه دروغی برای آرامش من بلکه برای تبرئه خودش از خون گلی کوچک، گلی که جز خنده و مهربانی در دستان کوچکش چیزی نبود. عروسک آغشته به لکه سرخ خون گلی در اغوش کشیدم . کاش گلی بود. کاش با من حرف میزد و میگفت نگران نباش برادرم.دوست عزیزی که این ماجرا رو خوندی و به این قسمت رسیدی،سلام! این متن یک نوشته سریالی هست که توی ذهن من داره شکل میگیره. بخشی از اون ناشی از اندوه من هست که همیشه در من بوده و با من زیست کرده و بخشی از اون از اجتماع شکل گرفته من جنازه این افکار رو سال هاست به دوش میکشم ولی زمان مناسبی دیدم که باری رو سبک کنم. ماجرای عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما ماجرای از تلفیق زشتی و زیبایی و دروغ و حقیقت هست.بخش های قبلی:1.عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما2.عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : داستان رفتن3.عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : بدون تو4.عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : دروغ‌های بِرَهنه</description>
                <category>م.امین خ</category>
                <author>م.امین خ</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 20:07:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : دروغ‌های بِرَهنه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16756531/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%90%D8%B1%D9%8E%D9%87%D9%86%D9%87-ouvuu7va9pd4</link>
                <description>با دلی پر از غم به دیوار نگاه میکردم، چند روز از عروسک خون آلود گلی گذشته بود، هیچکسی جواب درستی برای من نداشت. برادری که اجازه خروج از خانه ها را هم برای پیدا کردن گلی از دست داده بود. مقابل پدرم ایستادم و با فریاد گفتم:« گلی کجاست پدر؟! چرا پیدا کردن او برای من حکم گناه کردن در مسجد را پیدا کرده که درب خانه را هم به روی  من بسته اید.» پدرم عینکش را تکان داد و گفت « برای مراقبت از خودت این کار باید انجام شود، ما امیدواریم و نشانه های خوبی از گلی داریم».نشانه از  گلی ، خواهر زیبایم یعنی چند ساعت تا دیدار تو فاصله دارم ؟ عجیب نبود که دلم آرام و قرار خود را از دست داده بود، گلی من داشت باز میگشت. یک دستمال برداشتم و اتاقش را تمیز کردم تا گلی را دوباره خوشحال و خندان ببینم. عروسک خون آلود گلی را با دستانم شستم، این خون لعنتی پاک نمیشد، هر کاری که میشد کردم آخرم پدرم با بد خلقی گفت عروسک تازه ای به او می دهیم این عروسک را دور بنداز. عروسک را به بهانه دور انداختن درون کمد گذاشتم، این عروسک به جان گلی بسته بود.چند روز  گذشت، چند ساعت دیگر هم گذشت اما گلی نیامد هر چقدر زمان بیشتر میگذشت حس میکردم پدر و مادرم گلی را فراموش کرده اند، گلی انگار وجود خارجی نداشت وقتی به سراغ آن ها رفتم با تعجب پرسیدند گلی کیست؟!!!.توضیح زیادی دادم به خودم به  همه که خواهر کوچکی به نام گلی دارم که فرزند شماست که از خون شماست که کنار ما غذا میخورد بازی میکرد، اما پاسخ این بود، گلی کیست؟روی تخت دراز کشیدم به همه چیز فکر کردم شاید گلی واقعا وجود ندارد، به کشویی پر از قرص نگاه کردم و دیدم چقدر قرص دارم و شاید اصلا چیزی در سرم تکان  خورده و این تکان تکان  های کوچک گلی را ساخته.به کمد نگاه کردم با ترس و لرز به سمت آن رفتم که نکند دیوانگی من در عمق وجودم ریشه کرده است. بدنم سرد شد، یخ کردم، دستم به چیزی خورد، نرم مثل، مثل عروسک... وقتی نور به کمد رسید چشمانم را بسته بودم که دیوانگی و حقیقت از میان پلک هایم عبور نکند در کمد را بستم و به کمد تکیه دادم نه نه ، حتما یک لباس است. یک پارچه نرم یا تکه ای از حقیقت تلخ.وقتی  چشمانم باز شد هنوز لکه های خون را میدیدم، کمرنگ بود اما بود و عروسک گلی بود، عروسک گلی آنجا بود. خدای من گلی بود یعنی وجود داشت، اما فقط برای من.یعنی  گلی درد کشیده بود؟ یعنی گلی کجاست؟و بیرون اتاق دروغ زوزه میکشید و فریاد میزد و شب را ندا میداد، خورشید در آسمان بود اما حقیقت میگفت شب فرا رسیده و ما تماشاگر درد هستیم و گلی من آنجا بود در میان تاریکی در میان پوزه کفتار.دوست عزیزی که این ماجرا رو خوندی و به این قسمت رسیدی،سلام! این متن یک نوشته سریالی هست که توی ذهن من داره شکل میگیره. بخشی از اون ناشی از اندوه من هست که همیشه در من بوده و با من زیست کرده و بخشی از اون از اجتماع شکل گرفته من جنازه این افکار رو سال هاست به دوش میکشم ولی زمان مناسبی دیدم که باری رو سبک کنم. ماجرای عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما ماجرای از تلفیق زشتی و زیبایی و دروغ و حقیقت هست.بخش های قبلی:1.عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما2.عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : داستان رفتن3.عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : بدون تو</description>
                <category>م.امین خ</category>
                <author>م.امین خ</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 20:03:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : بدون تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16756531/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88-kxhbhorredta</link>
                <description>همه چیز را نگفتم ما از ابتدا 4 نفر نبودیم درست یادم نیست، خواهر کوچکتری داشتم که گلی صدایش میزدم، گلی چیزی کمتر از گل  نداشت در واقع گلی، مثل لاله خوش بویی در خانه ما بود. دامن چین چین گلی و عروسک زیبایش افسون عجیبی در زندگی ما داشت.وقتی عروسک کوچکش را دوان دوان به سمت من می آورد انگار تمام دنیای را در آغوش من خدا قرار داده بود، وقتی پیچ موهایش را نگاه میکردم انگار موج های دریا در میان انگشتانم میرقصیدند.یک روز سرد در خاطرم مانده که وقتی آمدم گلی نبود، قلبم آرام و قرار نداشت انگار چیزی داشت مرا اسیر میکرد، به سمت در رفتم که چیزی نفس را در گلویم حبس کرد. عروسک خونی گلی...نفهمیدم چرا آدم وقتی ناراحت می شود دوست دارد روی زمین بنشیند اما من ناچار جلوی عروک گلی نشستم، زمین و زمان داشت چرخ میزد و گلی نبود. آخ گلی ... وقتی به خودم آمدم گلی نبود، خواهر کوچک من، گلی تو کجایی.گلی خسته بود ... گلی نبود ... من دیگر بعد از عروسک گلی چیزی در ذهن ندارم دستم را به دیوار گرفتم و آرام آرام بلند شدم شاید گلی بیاید و بگوید عروسکم را گربه ربوده اما لخته خون روی عروسک را چه بهانه ای بیاورم تا دلم ارام بگیرد.دوست عزیزی که این ماجرا رو خوندی و به این قسمت رسیدی،سلام! این متن یک نوشته سریالی هست که توی ذهن من داره شکل میگیره. بخشی  از اون ناشی از اندوه من هست که همیشه در من بوده و با من زیست کرده و بخشی از اون از اجتماع شکل گرفته من جنازه این افکار رو سال هاست به دوش میکشم ولی زمان مناسبی دیدم که باری رو سبک کنم. ماجرای عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما ماجرای از تلفیق زشتی و زیبایی و دروغ و حقیقت هست. </description>
                <category>م.امین خ</category>
                <author>م.امین خ</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 10:53:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما : داستان رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16756531/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-gglklvoktxtu</link>
                <description>بعد از ماجرای رای گیری من به پایان خودم رسیدم آمدم چمدانم را جمع کردم و همه چیز را برداشتم تقریبا هیچ چیز از  همه چیز مال من بود .در را که باز کردم پدرم گفت نرو ، این خانه مال  تو خواهرت است. آینده شما اینجاست، بعد از ما این یادگاری برای شماست. من ماندم، من صبر کردم، من نشستم و خب هیچ غذایی برای من نماند.وقتی به سند نگاه کردم، دیدم تمام قسمت زندگی برای خواهرم شده بود هیچ سهم و قسمتی برای من جز کلمات نمانده بود.با همسایه بر سر گلدان سر راه بحث میشد من کتک میخوردم، برق میرفت من شمع روشن میکردم، من زباله میبردم من رنگ میزدم و سهم من کلیدی بود که بعداز غروب دیگر نمانده بود کلید را چرخاندم باز نشد ، من رفته بودم ، رها شده بودمخاک خانه برای او بود نه من، برای عزیز کرده نه فراموش شده</description>
                <category>م.امین خ</category>
                <author>م.امین خ</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 00:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدالتخانه‌ای در خانه‌ی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16756531/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-jjsirzeu6hms</link>
                <description>چند ماه پیش به  ناگهان متوجه شدم من هم جزء مهمی در کشور هستم شاید برای شما سوال باشد چطور؟درب یخچال را که باز کردم دیدم خالی است ، خالی خالی که نه اما خب مثل چند ماه پیش نبود البته که سال پیش را به یاد ندارم. به سمت پدرم رفتم و با اعتراض گفتم این چه وضعی است؟! . پدرم عینک خود را از چشم برداشت و گفت من که همه چیز خریده ام حتما کار خواهر کوچکتر تو هست. با عجله به سمت اتاق خواهرم رفتم در حالی که درب اتاق کوچکش را میزدم دیدم نوشته ای رو در انداخته شده که با این مضمون که توقف بیجا مانع کسب است. از او پرسیدم کار تو هست؟ اول با اکراه گفت نه! همه چیز یخچال برای همه ماست و ما همه سهیم هستیم و یکسان میخوریم وقتی نگاه یواشکی به سطل زباله اتاقش کردم دیدم به به پوست میوه و کیک و نوشیدنی است که چشمک میزند. با صورتی پر از ندامت به سمت اتاق و مادرم رفتم و درخواست جلسه فوری کردم ... یک نشست خانوادگی و مهم که قرار بود عدالت را بازگرداندسر میز چهار نفره نشستیم، صدای خودم را صاف کردم و چند حدیث و آیه از اهمیت عدالت در امور گفتم پدرم با افتخار نگاه میکرد و خواهرم مقداری شرم بر صورت داشت. مادرم گفت به به که ثمره این عمر فرزندی عاقل و باخرد است . تصمیم بر این شد که هر چیزی که خرید میشود روی یک لیست یادداشت شود و روی درب بخچال نصب شده تا کسی بعدا نگوید نبود و نیست. البته که این لیست هم کم دردسر ایجاد نکردمثلا روی لیست نوشته بود پرتقال اما در یخچال یک دانه بیشتر نبود ، یا نوشته بود کیک اما وقتی میرفتی دلی از عزا در بیاوری فقط یک تکه مانده بود که باید مجددا بین همه ما تقسیم میشد. چند روزی به این منوال گذشت تا دوباره در نقش عدالتخواه بلند شدم و درخواست جلسه فوری کردم.دوباره از بدی های تک خوری و بی عدالتی گفتم و باز هم همه حتی خواهرم برایم کف و سوت زد گفتم از این به بعد باید مقداری خوراکی هم یادداشت شود و بعد از کسر و برداشتن هم در دفتری ثبت شود تا جز به جز آگاه باشیم.  مادرم گفت احسنت بر این فرزند و پدر گفت این نان حلالت باشداینبار به دقت دفتر و لیستی فراهم کردیم که ورودی و خروجی و مصرفی و مصرف کننده و نحوه مصرف را ذکر کنیم. سرتان را به درد نمی‌آورم؛ طرح شکست خورد، درواقع خواهرم وقتی می‌خواست کیک را بخورد مقدار کمی به مادرم می‌داد و خب مادرم شریک جرم در این امر فرخنده شده و خب کلا ورود آن مقدار از کیک را تکذیب میکرد. چند روزی با خودم فکر کردم و از پدرم درخواست کردم روی نحوه کار مادر نیز نظارت داشته باشد اما همین رویه ادامه پیدا کرد خواهر بر میداشت و حق و حساب آن دو عزیز را می داد و من هم به صورت بصری شاهد این رویه بودم.کار به جایی رسید در جلسه بعدی قرار شد هر کسی جیره خودش را داشته باشد و خب این امر بهتر بود البته به ظاهر یعنی سهم من از دو کیک و میوه و تنقلاب کم کم به نصف کیک و میوه رسید نفهمیدم چرا اما مادرم میگفت همه چیز گران تر شده و ما کمتر میخریم ، بعد از مدتی گفت خواهرت در سن رشد است و خب من هم آدم دلسوزی بودم و اهل سخت گیری نبودم و خب بعد از مدتی جیره من به میوه رسید در واقع میوه ای که خواهرم دوست نداشت را من میخوردم، مثلا من موز دوست داشتم اما او بیشتر دوست داشت پس من باید پرتقال میخوردم اما خب وقتی بیمار میشد من به جای پرتقال باید لیمو تلخ شده ای را میخوردم که او نخورده بود.خواهرم روز به روز رشد میکرد و جلسات ما دیگر تشکیل نمیشد یا اگر میشد هم ماجرای آن این بود که تو چرا همیشه درخانه هستی؟وقتی ویلچر خودم را به سختی به عقب کشیدم به همه گفتم من هم خسته شده ام شاید همه اشتباه از من باشد و این کم کاری من است که جایی برای رفتن دیگر ندارم نه پایی برای رفتن و نه دلی برای ماندن.ویلچر کهنه من نماد تمام چیزی بود که سالهاست در درون من فریاد میکشید و من جایی برای رفتن نداشتم و اگر داشتم هم این ویلچر زنگ زده و این پای لنگ من از خر ابلیس هم درمانده تر بود.</description>
                <category>م.امین خ</category>
                <author>م.امین خ</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 09:12:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من فقط یک حق رای دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16756531/%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%82-%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-c9cpqynkthyq</link>
                <description>داشتم بعضی از نوشته ها را میخواندم که چقدر از جذابیت نبود اینترنت صحبت  میکنند، از بازگشت به دوران خوش گذشته و کودکی که با توپ و تیله به دست زمان در گنجه خاطرات مدفون شده.چقدر خوب است اینترنت نداریم با حال خوش گذشته دوباره دیدار کردم و حس کردم چه چیزهایی را از دست دادمخیلی دیر شده ! شما برای در این حس قطع کردن مودم، نخریدن بسته اینترنتی و هزار شیوه مرسوم را بر سر راه خود داشتید، اما امروز که کسب و کارها، پدر و مادرها، دانشجو و دانش آموز و محقق با مشکل مواجه شده اند شما دلتان به یاد گذشته پر کشیده؟بوی تعفن ندهید عزیزان من ، توجیح نکنید، فضا را تلطیف نکنید اگر توانایی بیان حقیقت را ندارین سکوت از شما فردی عزیزتر خواهد ساخت.شما خرمنی را اکنون درو میکنید که دوستان شما کاشته اند و فقط یک حق رای دارید و بعضی رای ها درد به همراه دارند.</description>
                <category>م.امین خ</category>
                <author>م.امین خ</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 18:18:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام من چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_16756531/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-vtsn5bnlrazd</link>
                <description>شاید کمی گنگ باشد اما تو میفهمی وقتی زیاد درس می‌خواندم همکلاسی هایم به من خرخوان می‌گفتند ، وقتی عینک زدم چهار چشم شدم و وقتی نتوانستم مثل ان ها باشم، بی عرضه شدم و در نهایت همیشه یک مورد نچسب بودم.و امروز من همه چیز هستم جز انسان.و برچسب بزن شاید از خشمت کمتر شد، از اینکه من تلاش میکردم و تو نگاه و از اینکه من عینک جدید داشتم و تو شفافیت را دوست نداشتی و از اینکه من خود من باشممن برای تو همه چیز بودم جز خودم.</description>
                <category>م.امین خ</category>
                <author>م.امین خ</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 14:09:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>