<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hananeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17180728</link>
        <description>حنانه ام . هجده سالمه نویسنده نیستم فقط نوشتن رو دوست دارم و هر از گاهی درباره چیز های مختلف می‌نویسم 🤍😁🪐</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2117903/avatar/xZHAVz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hananeh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17180728</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از فروردین ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-lqxl7iopvnpk</link>
                <description>این متن هایی که این چند روز دارم می‌نویسم رو میتونم در گروه بی نظم ترین و به هم ریخته ترین نوشته هام بدونم چه اینجا و چه توی دفترم اما از این گذشته نیاز دارم به نوشتن یا شاید هم بشه گفت تنها سرگرمی که دارم نوشتنه ...در بی‌حوصله ترین حالت خودم به سر میبرم آنقدر که کتاب جنایت و مکافاتی که با هزار بدبختی و مجبور کردن خودم ، شاید یک سومش را خوانده بودم بردم و پس دادم به کتابخانه چون حتی با دیدنش هم حالم بد میشد ،نمیدانم یک جور انزجار یا شاید هم شرم و عذاب وجدان از اینکه خیلی تنبل شده ام ..حس میکنم کینه از بعضی آدم ها کم کم دارد توی قلبم پخش می‌شود و مثل جوهر سیاهی که در آب می‌افتد روحم را در بر می‌گیرد. خودم هم میدانم که برای رهایی باید ببخشم و این کینه بیشتر به خودم آسیب می‌زند اما نمی‌شود. حتی بارها زبانی گفته ام که می‌بخشم اما ته قلبم چیزی راضی به بخشش نمی‌شود و تا زمانی که نتوانم خودم رنج خواهم کشید ..دوستم دیروز می‌گفت چرا از جنگ نمی‌نویسی و من دلم میخواهد حتی برای چند دقیقه هم که شده از واقعیت فرار کنم ،از جنگ و مرگ و بمب ها فرار کنم و چندی بعد وقتی که همه جا آرام شد خواهیم نوشت ، من هم اگر نه دیگرانی هستند با قلم های شیواتر که می‌نویسند تا در تاریخ بماند ..دلم میخواهد بروم پیاده روی اما حتی حوصله همان را هم ندارم و در بی رمق ترین حالت خود گرفتار شده ام ،از کتاب های درسی قرار میکنم آنقدر که وقتی چشمم بهشان میخورد احساس انزجار درونم قد علم میکند ..دلم برای کلاس پانزده نفره دوازدهم تجربی ب تنگ شده است ،برای خنده های بی دلیل مان ،برای دبیر های مورد علاقه ام و برای پرده های صورتی کلاسمان ، برای اکیپ هشت نفره ته کلاس و..دلم براتون تنگ شده :)آخر هفته بعد با یکی از همکلاسی هایم قرار دارم و خب با اینکه خیلی صمیمی نبودیم اما خاطرات جالبی با هم ساختیم و می‌توانم اعتراف کنم که دلم برایش تنگ شده است و دیدنش می‌تواند کمی از این حال و هوا خارجم کند .بعدترش هم تولد نازنین است ، میخواهم برای تولدش عروسک بگیرم یک عروسک اردک بزرگ که آن شب از پشت شیشه های عروسک فروشی انتخاب کردیم ، شاید برای خودم هم یکی عین آن را بخرم اینطوری یک عروسک ست با هم نخواهیم داشت ..ظهر درست وقتی موقع حرف زدن با مامان از طرفداری بیجایش از یک نفر حرصم گرفته بود و بغض گلویم داشت آب میشد و به اتاقم پناه بردم دیدم گل پتوسم برگ جدیدی داده است و همین طوری میان گریه خندیدم و بعد از کار خودم به خنده افتادم ،از اینکه واقعا به قول دایی هنوز بچه ام .راستی از شدت بی‌حوصلگی پناه بردم به یک سریال کودکانه (دیو و ماه پیشونی ۲ )ولی در کمال تعجب خوشم آمد و درگیرش شدم ،حداقل برای مدت کوتاهی از زندگی مزخرف فاصله میگیرم . این سریال یک جور هایی درباره افسانه ها و قهرمان های ایرانی است ولی در قالب داستانی جذاب که من یکی دوستش داشتم.:)دیروز هانی کوچولو خانه مان بود و من مسئول سرگرم کردنش . با هم بادکنک باد کردیم و دانه دانه ترکاندیم ،البته من که نه همه شام را او ترکاند و غش غش خندید. نقاشی کشیدیم ،نقاشی پدر و مادرش را کشید و بعد من را ،ازش پرسیدم منو چه رنگی می‌کشی و پسرک با اندکی مکث مداد رنگی زرد را انتخاب کرد و مرا کشید هر چند موهایم کمی سیخ سیخی و بسیار کوتاه تر از حالت معمول بودند اما مامان معتقد بود بسیار شبیه خودم کشیده است ، و آخر هم من نفهمیدم کجای آن دایره کج و معوجی که روی بیضی درازی نشسته بود و دو خط چشمهایش را نشان می‌دادند شبیه من بود ؟!بعد همانطور که از شدت شیطنت و بدو بدو کردن داشت بیهوش می‌شود روی پاهایم دراز کشید و من موهای کمی بلند شده اش را با کش های چهل گیس رنگارنگ بستم و وقتی کارم تمام شد او غرق خواب بود ، پسرک شیطان من :)عکس مجاز برای به اشتراک گذاشتن 😁دنیای بچه ها بهترین جاییه که میشه از نحسی زندگی بزرگسالی دور شد پس خودتونو با بچه ها سرگرم کنید ،اونا بلدن چطوری شما رو از دغدغه ها و شلوغی دنیای بزرگسالی دور کنند...بیست و دوم فروردین چهارصد و پنج /حَنانه</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 17:07:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش دهانت را می‌بستی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DB%8C-pmt38kr5yykc</link>
                <description>هیچوقت به این اندازه از مغزم خسته نبودم ، آنقدر ازش بدم میاد که دلم میخواد جمجمه ام رو باز کنم و بیارمش بیرون بعد زیر پاهام بهش کنم .و در نهایت به عنوان یک انسان بدون مغز به زندگی ادامه بدم .شاید براتون سوال باشه که چرا همچین خواسته ای دارم و در جواب باید بگم چون دیگه از فکر کردن خسته شدم ، از این افکار مزاحمی که کل ابعاد زندگیم رو تحت سلطه گرفتند خسته شدم .چون متنفرم از اینکه شب ها با خستگی میرم توی تخت خواب ولی بلافاصله هزار تا فکر مثل زالو می‌افتند به ذهنم و اون رو تا خرخره می‌مکند.  متنفرم از اینکه در برابر هر حرف یا رفتار کوچک خودم با دیگران تا ساعت ها فکر میکنم .این مرض مزخرف ،دیگه داره حالم رو بهم می‌زند ،برای خفه کردن اون صدای نحسش به چیز های مختلفی پناه بردم ولی همیشه تا وقتی این عوامل حواس‌پرتی باشند سکوت می‌کنه بلافاصله بعد از خاموش شدن سر و صدای اطراف باز شروع می‌کنه به زر زر کردن...همین الان هم برای ساکت کردن صداش پناه آوردم به اینجا و گفتم شاید اگه یه کم راجع بهش بنویسم آروم بگیره و بزاره بخوابم ولی بعید بدونم چون انگار یه چکش گرفته توی دستهاش و داره از داخل به صورت ریتمیک میزنه به استخون جمجمه ام ..جالب این جاست که حتی توی خواب هم صداش رو می‌شنوم ، لا به لای خواب هایی که میبینم و اون حتی آنجا هم دست از سرم برنمیداره و مدام اظهار نظر می‌کنه . آنقدر که دیگه دارم ایمان میارم که تا آخرین لحظه زندگیم این صدای منحوس نیز تا ابد توی سرم سوت می‌کشه .حَنانه / بیستم فروردین چهارصد و پنج</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2026 11:54:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-pwpihi8bnq2w</link>
                <description>حقیقتا وقتی چند دقیقه قبل مثل هر شب طبق عادت سایت را باز کردم یک درصد هم گمون نمی‌کردم ویرگول برگشته باشه ولی در کمال تعجب برگشته بود .یک لحظه آنقدر ذوق کردم ولی در آن واحد همه اون چیز هایی که توی این سی و اندی روز تلنبار کرده بودم پس ذهنم تا اینجا بنویسم محو شدند .نمی‌دونم چی باید بگم. دلم براتون تنگ شده بود برای نوشتن و خواندن اینجا .برای کامنت گذاشتن و گرفتن . و الان خوشحالم که سایت برگشته هر چند با محدودیت .باید بگم عیدتون مبارک طبق روال هر سال ولی دلم نمیاد ، اصلا انگار عیدی اتفاق نیافتاده صرفا بهاری جای زمستان رو گرفته.پس به جای تبریک امیدوارم حالتون خوب باشه ،خودتون ،خانواده ها و عزیزانتون .بگذریم ، این روزهای من غرق در کتاب های درسی و غیر درسی و آهنگ ها و نوشتن و نقاشی کشیدن گذشته ..میخواستم اتاقم رو هم یکم خوشگل کنم ولی حوصله ام نکشید پس بیخیال شدم حداقل فعلا .یدونه کتاب غیر درسی خواندم از اول سال که به زودی درباره اش می‌نویسم .دفتر خاطراتم هم حسابی به روز شده ولی قشنگ بی‌حوصلگی هام معلومه از صفحاتی که اغلب فقط چند خط بی نظم نوشته های پرت و پلا دارند.یه نوشته گوگولی که شاید بشه گفت کارت پستال برای نازنین درست کرده بودم که به مناسبت عید بهش بدم ولی یادم رفته بود و دیروز اتفاقی لای دفترم دیدمش ، یه لحظه از این فراموشکاری خودم حرصم گرفت ولی خب هنوز هم بهاره و در اولین فرصت به دستش می‌رسونم ..این بود به همراه یه هدیه کوشولودیشب رفتم و ده دوازده تا کش موی جدید خریدم به همراه یک بسته گیره های رنگی رنگی ریز که اصلا کاربردی برای موهای من ندارند ولی خب خریدم و به زور بندشان کردم توی موهام :)پریروز اکثر فامیلامون که از مشهد و تهران و قم واسه تعطیلات عید آمده بودند برگشتند و نگرانیش موند واسه ما که شاید این آخرین دیدار باشه ولی خب ، خدا بزرگه ..دیگه نمی‌دونم چی بنویسم ، چشمام هم از کم خوابی داره بسته میشه و صبح زود هم قراره با سر و صدای مامانم که با داداش کوچیکم سر کلاس آنلاین کلنجار می‌ره بیدار بشم :/راست میگه :)در آخر می‌دونم زیادی بی نظم و در هم شد شما به بزرگی خودتون ببخشید :)و اینکه واقعا خوشحالم که دوباره اینجام ..دوستتون دارم /حنانهنوزدهم فروردین ۱۴۰۵نوزدهم فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2026 11:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در تقلا برای زندگی ..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-h5k0jazlron2</link>
                <description>سلام دوستای عزیزم ،خوبین ؟حقیقتا توی این مدت چند بار آمدم بنویسم و حتی چند تا متن هم نوشتم ولی نتوانستم منتشر کنم چون به نظرم آنقدر ها عمیق نبود که بتونه احساساتم رو کامل نشون بده پس ترجیح دادم نظرم رو بیشتر توی کامنت پست های بقیه عزیزان بزنم .بگذریم ،میدونم که حال هیچ کدوم از ما این روز ها عمیقأ خوب نیست و من برای محدود لحظاتی هم که احساس خوبی بهم دست میده شرمنده میشم از خانواده های داغدار .ولی دارم برای بهتر شدن وضعم دست و پا میزنم ، درس میخونم ،زبان میخونم و حتی کلاس های امداد هم ثبت نام کردم و دارم میرم ..تصمیم گرفتم اتاقم رو مرتب کنم که به دفتر های خاطراتم بر خوردم و نشستم به خوندن ،اولین خاطره برای پانزده دی سال نود و نه بود ، فکر کنم کلاس هشتم بودم ( حوصله نداشتم حساب کنم ) اره آنقدر جملات پرانرژی بود که از همینجا توانستم آن خود چند سال پیشم رو لمس کنم .ولی هر چقدر جلوتر می‌رفت انگار گرد غم و بی‌حوصلگی پاشیده شده بود روی صفحات ، شعر های غمگین یا بعضی صفحات فقط یکی دو جمله و یک تاریخ و بعد هم صفحات خالی بود که توی ذوق میزد.و بعد هم که دیگه با کوچ کردن به اینجا شد مصداق نو که میاد به بازار ،کهنه میشه دل آزار .. ولی عجیب دارم فکر میکنم که برگردم به دفتر هام ، انگار حس امنیت آنها خیلی بیشتره حتی با وجود برادر هایی که هراز گاهی به قول خودشون برای اینکه بفهمم من عاشقم یا نه بهشون سرک می‌کشیدند..رنگ مزخرف افسردگی انگار پاشیده شده روی زندگیم و من باز میون تمام مشغولیت های روزانه ام دلم میخواد معلم سلامت و بهداشت دبیرستانمون رو ببینم و بی دغدغه باهاش حرف بزنم و بگم افسردگی داره خفن می‌کنه و اون درکم کنه.فکر کنم نیازه که یکم خالی بشم ،از فکر ،از احساسات ،از وسایل قدیمی و از خاطرات . دلم میخواد برم یه جای دور که هیچ آشنایی وجود نداشته باشه و فقط خودم باشم و خودم.یا شاید هم نیاز دارم به آدم امن ، آدمی که من رو بفهمه ،ادمی که خوبم هام رو ،لبخند های مضحکانه ام رو باور نکنه و محکم بغلم کنه ..نازنین هست ،خوبه که هست. هر وقت پیام بدم می‌شنوه ،هر ساعتی که بگم بریم بیرون میاد ولی دلم نمیاد ناراحتی هام رو بهش منتقل کنم یا شاید وقتی کنار اون قرار میگیرم تمام ناراحتی هام از بین می‌ره و برای چند آدم خوشبخت و خوشحالی میشم .نمی‌دونم کی بهش گفته بودم عاشق نوستالژی ها هستم، عاشق روابط قدیمی ،دوستی ها قدیمی و راه های ارتباطی قدیمی و دخترک دوست داشتنی برام نامه نوشته بود .اره دیگه ،همین .نمی‌دونم چی بنویسم ولی هنوز میخوام بنویسم نمی‌دونم متوجه منظورم می‌شید یا نه ..بذارید یکم عکس بذارم .خاطرات نصفه نیمه :/یه صفحه از دفتر املای کلاس اولم هنوز هم همینطور ..من غریبه قلبم سوخت بمیرم واسه خانواده هاتون 💔بگذریم بچه ها . تلاش کنید برای بهتر شدن حالتون هر طور که شده . مهم تر از هر چیزی اینه که زنده بمونیم :)دوشنبه . ۲۷/۱۱/۱۴۰۴</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 20:29:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف :)</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%A8%D8%B1%D9%81-rns9lrzi7zyr</link>
                <description>فکر کنم آخرین باری که یه برف درست حسابی رو با چشمای خودم دیدم سه سال پیش بود و عمیقأ نیازمند برف بازی بودم که درست در زمانی که فکرش رو هم نمی‌کردم سورپرایز شدم ...براتون نمیشه اینکه بدون هیچ پیش بینی قبلی از خواب بیدار بشین و ببینید همه جا سفید پوش شده چهحس فوق‌العاده ای داره که من دیروز تجربه کردم ..آنقدر دیروز برف بازی کردیم که شب یه لشکر آدم خسته گوشه و کنار خونه مامانجون افتاده بود و با اینکه خودش در مسافرت به سر می‌برد ولی ما آنجا جمع شدیم ..ولی واقعا چسبید ، لذتی که دیروز بردم ارزش به گند کشیدن لباسهای یک دست سفیدی که نمی‌دونم با چه فکری پوشیده بودم رو داشت ...وقتی بعد از کلی برف بازی یادت میاد آدم برفی درست نکردی و دیگه هیچ برف تمیزی نمونده جز برف ها سقف ماشین یه بنده خدایی ://قلب برفی :)ما ..من بعد از برخورد یک گلوله برفی بزرگ به اندازه توپ فوتبال از پشت و خیلی غافلگیر کننده به سرم در حالی که هنوز ویندوزم بالا نیومده و این صحنه توسط دختر خاله جان ثبت و ضبط شده تا اگر بلایی سرم آمد مدرک داشته باشم. جدا از شوخی واقعا درد داشت ://ست بودیم :))خدایا شکرت :)پ.ن: وقتی فکر میکنم ای خندیدن ها ،این کنار هم بودن ها و این آدمایی که الان آنقدر بی دغدغه کنارشونم ده سال پیش یه رویای دست نیافتنی بودند به عکس بالا ایمان میارم 🤍🌱دوم بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 20:46:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیاید عکس بذاریم ...</title>
                <link>https://virgool.io/Khamoshi/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-xx8fhw0quvn0</link>
                <description>حیاط خونه مامانجون /ساعت شش صبحخزان:)من و جناب حافظ شب یلدامن..بستنی عروسکیعشق ؛)آرامشمشهد /هتل شب آخرلوکیشن مورد علاقه اماین هم از عکس های من، تجربه جالبی بود خصوصا برای وقت هایی که حوصله نوشتن نیست ..دی ۱۴۰۴ -جمعه</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 12:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دی ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D8%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-mgty0va0xgmu</link>
                <description>سرم درد میکند،انگار یک صدای جیغ مداوم در آن پخش میشود. حوصله ندارم. اینترنت قطع شده و همه کارهایم مانده.این ترم کلاس زبان را آنلاین برداشتم غافل از اینکه اینترنت را به این شکل قطع خواهند کرد و دسترسی مان به هر چیز را محدود . دیروز با هزار بدبختی و هوش مصنوعی های ایرانی توانستم کمی زبان بخوانم و آخر هم سر کلاس صدا ها قطع و وصل میشد و خش خش داشت .هی می‌نشینم پشت میز که چند کلمه درس بخوانم اما تمرکز ندارم ،ذهنم به هم ریخته است ، انگار کسی توی دلم رخت می‌شورد. نمیدانم آخرش چه خواهد شد احتمالا باز هم چیزی تغییر نمی‌کند فقط چند ده نفر کشته خواهند شد . چندین جوان ، زن و کودک .گفتم کودک یاد آنیلا افتادم ، دخترک هشت ساله دیشب که تصاویرش را دیدم درونم داغ شد و چشم هایم و بعد اشک شد روی گونه هایم . دخترک طفل معصوم شب را همراه خانواده برای بنزین زدن رفته بود بیرون . که ماشینشان متوقف می‌شود و بعد انگشتی نحس روی ماشه نشسته و شلیک میشود ، تیری از تفنگ پرتاب می‌شود و آنیلا را نشانه میرود .انیلای مظلوم را ، عزیز دلم ، آن لعنتی که تیر را شریک کرد می‌دانست تو فقط هشت سال داری ؟ خودش فرزندی نداشت؟ خواهری ،برادری ؟ می‌دانست به فرشته ها می مانی ؟ آخر چه کسی دلش می آید به روی فرشته ها اسلحه بکشد؟چقدر دلم برای پدر و مادرت میسوزد ،برای رویاهایی که در سر داشتی ،برای کتاب و دفتر های نصفه نیمه ای که تا ابد قلبشان را به آتش می‌کشد. تو را به کدامین گناه کشتند؟چه کسی تو را کشت؟ کدام حیوان وحشی از کدام گروه اینچنین بیرحمانه تو را کشت؟آنیلا جان ،متنفرم از تمام کسانی که تو و امثال تو را اینچنین بیرحمانه پر پر کردند. متنفرم. از تک تک کسانی که باعث و بانی این خون های به ناحق ریخته آمد متنفرم .عزیزکم ،تا همیشه گوشه ای از قلبم برای تو و همه آنهایی که به ناحق کشته شدند غمگین خواهد ماند و تو عزیز دلم ما را ببخش ،برای تمام کوتاهی هایمان ،برای تمام رویاهایت که به همراهت خاک شدند ما را ببخش ...💔🥺کاش هیچوقت اینجا به دنیا نمی‌ آمدم ،دیگر خسته شدم از ایرانی بودن ،وقتی فکر میکنم همسن و سال های ما در هر کجای دنیا در آرامش زندگیشان را میکنند و ما در ایران،در قلب خاورمیانه هر روز شاهد اتفاقاتی عجیب تر و ناعادلانه تر هستیم میخواهم خودم را بزنم .ایران 🖤دیشب رفتیم بیرون تا کمی خرید کنیم تقریبا ساعت ده بود برادر کوچکم وقت پیاده شدن با خنده گفت: جای اگه من رو کشتن کنار عزیز خاکم کنید . قلبم ریخت . یک آن به آن شوخی ترسناک فکر کردم و بدنم به لرزه افتاد. یاد آنیلا افتادم و وحشت کردم و آن پنج دقیقه ای که رفت و برگشت برایم به اندازه پنج سال گذشت .دلم برای نازنین تنگ شده ،چند روزی است که ازش خبر ندارم اصلا نمیشود تماس گرفت آنتن موبایلم هی قطع می‌شود ، از وضعیت پیامرسان ها هم که خبر دارید . بگذریم ..چقدر پراکنده حرف زدم ،ذهنم هنوز هم پر از حرف  است اما فعلا کافی است .مراقب خودتان باشید و زنده بمانید 🤍🌿دی ۱۴۰۴</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 13:05:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران💔</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%F0%9F%92%94-w8fcfsztydmk</link>
                <description>هر که شد خام به صد شعبده خوابش کردندهر که در خواب نشد خانه خرابش کردندپشت دیوار خری داغ نمودند و به ماوصفی از طعم دل انگیز کبابش کردندگفته بودند که سازیم وطن همچون بهشتدوزخی پر ز بلایا و عذابش کردندبازی اهل سیاست که فریب است و ریاخدمت خلق ستمدیده خطابش کردند....دی ۱۴۰۴هنوز زنده ایم ....</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 00:16:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی🍁🌚</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C%F0%9F%8D%81%F0%9F%8C%9A-vnrupfaj3hmw</link>
                <description>سلام دوستان عزیزم، خوبین؟پاییز تا الان چطور بوده؟ حقیقتاً من تازه دیروز پاییز رو متوجه شدم. صبح با نازنین رفتیم پیاده‌روی؛ هوا ابری بود و یکم هم سرد. و خیلی هم یهویی جور شد اینطوری که ساعت هشت صبح بخش زنگ زدم و اون با وجود اینکه می‌دونم مورد عنایت قرارم داده بود چون از خواب بیدارش کرده بودم باهام آمد.ما :)🍁🍂کنار این دختر شاید من واقعی‌ترین ورژن خودم رو نشون می‌دم. حرف زدیم، درد دل کردیم، خندیدیم و عکس گرفتیم. بعد رفتیم مسجد. این مسجد یه جورایی داره تبدیل می‌شه به پاتوق ما. یه مدته که هر دومون شدیم عضو خادم‌های مسجد. حقیقتاً نمی‌خواستم قبول کنم و به اصرار نازنین قبول کردم، چون من به شدت آدم خجالتی هستم، ولی کم‌کم یخم داره آب می‌شه و این به نظرم خوبه. کم‌کم راحت با آدما ارتباط می‌گیرم. پیرزن‌های مهربون مسجد که برای هر چیز کوچکی کلی برام دعا می‌کنند و من غرق لذت می‌شوم.بگذریم… امروز روز مادره.مامانم معجزه‌ی زندگی منه؛ تنها دلیلیه که من رو به زندگی وصل می‌کنه. تنها کسی که وقتی از همه عالم و آدم بریدم، نگاهش، عطرش، حضورش من رو وادار به ادامه دادن می‌کنه. تنها کسی که وقتی حالم خوب نیست کنارمه و در هر شرایطی دوستم داره.دیروز بهش گفتم: «بزرگ‌ترین آرزوم اینه که قبل از تو بمیرم.»اون اول هیچی نگفت و من خندیدم. بعد آروم زد تو پهلوم و گفت: «خدا قبل از اینکه داغ بذاره رو دل کسی، اول صبرش رو می‌ده. باید تحمل کرد و زندگی همینه.» من دیگه هیچی نگفتم که ناراحت نشه، ولی هنوزم بزرگ‌ترین آرزوم همینه که قبل از اون برم ،میدونم براش سخته ولی اون به جز من خیلی ها رو داره که جای من رو براش در میکنند ولی من جز مامانم هیچ کسی رو ندارم ...«نامه‌ای برای تو:مامانی، اگه یک روز این متن رو خواندی، بدون که خیلی برام عزیزی. تو باارزش‌ترین آدم زندگیمی. تو مهم‌ترین نعمتی هستی که خدا به من بخشیده. کاش هیچ‌وقت با بابا آشنا نمی‌شدی، هیچ‌وقت من به دنیا نمی‌اومدم، ولی تو به زندگی که لایقش هستی می‌رسیدی. مامانی، من بدون تو هیچم. ببخشید اگه روم نمی‌شه اینا رو به خودت بگم، ولی بدون که جونم به جونت وصله.»بگذریم همین دیگه ،راستی امشب جلسه یکی مونده به آخر ترم ده کلاس زبانم بود ،از یک طرف خوشحالم از یک طرف ناراحت ،خوشحال به این خاطر این ترم بسیار طولانی بلاخره به پایان رسید و ناراحت از این بابت که استادم ترم بعد دیگه به احتمال زیاد نمیاد و از دست دادن همچین استادی یکم کلافه ام می‌کنه و می‌دونم که تا وسطای ترم بعد نمیتونم با استاد جدید ارتباط بگیرم .بعد از کلاس زبان رفتیم خونه مامانجون ،براش یه دسته گل رز گرفته بودم خوشحال شد و خندید بعد یدونه ماچش کردم .مامانم براش چادر رنگی گرفته بود ازش عکس گرفتم .تازگی ها توی هر مناسبت بیشتر سکوت میکنم و با دقت اطرافیانم رو میبینم و هر عکسی که میگیرم ته دلم یکی میگه نکنه این آخرین بار باشه و این غمگینم می‌کنه ...بعدش داییم گفت دبیر ادبیاتم سراغم رو گرفته و این خوشحالم کرد ،ایشون یه آقای شاید هفتاد ساله هستند که خیلی خیلی دوستش داشتم از آن دبیر هایی که معلومه با عشق وارد این شغل شدند ،عاشق ادبیات بود ،کلی کتاب بهمون معرفی می‌کرد شعر می‌خواند و منی که عاشق ادبیات بودم سر کلاسش واقعا لذت می‌بردم .به همین خاطر وقتی شنیدم فراموشم نکرده واقعا ذوق کردم و خوشحال شدم .بگذریم ،دیگه چیزی برای نوشتن به ذهنم نمیرسه چشمام داره بسته میشه از بس که خوابم میاد و دارم از شدت کم خوابی بیهوش میشوم ، و راستش رو بخواهید خودم هم نمی‌دونم چطور توانستم آنقدر از این شاخه به آن شاخه بپرسم و از هر چیزی که توی ذهنم بود بنویسم ولی خب ...شبتون بخیر :)۲۱ آذر ۱۴۰۴ / جمعه ساعت ۰۰:۴۵ بامداد</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 00:58:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حَنا و طَلا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D8%AD%D9%8E%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%B7%D9%8E%D9%84%D8%A7-zmrwzxhtxxhj</link>
                <description>حدوداً هفت یا هشت سالم بود که رفته بودیم چهارشنبه‌بازار و از آنجا با اصرار من دو تا مرغابی خریدیم. دو تا مرغابی فسقلی که هر کدام توی کف دست جا می‌شدند از بس کوچولو بودند. یکیشان زردِ یک‌دست بود و آن یکی یک دانه لکه سیاه دایره‌ای روی سرش داشت.از آن روز، تمام شوق و انگیزه من برای زندگی شد همان دو تا فسقلی. اسمشان را گذاشتم «حنا» و «طلا». به عشق آنها می‌رفتم مدرسه و تمام طول روز منتظر بودم برگردم خانه تا باهاشان بازی کنم.یک جعبه جاروبرقی برداشته بودم و برایشان خانه درست کرده بودم و کلش را رنگ آبی زده بودم… یادم است آن‌قدر حواسم به تایم ناهار و شامشان بود که هرکی به کارهایم نگاه می‌کرد، خنده‌اش می‌گرفت.چند روز در هفته هم وقت آب‌تنی‌شان بود؛ دانه‌دانه می‌بردمشان توی دستشویی و با شامپو می‌شستمشان و بعد با حوله و سشوار خشکشان می‌کردم… بعضی اوقات هم از دستم در می‌رفتند و باید دور خانه دنبالمان می‌کردم تا بگیرمشان.خلاصه، زیاد طول نکشید که آن دو تا فسقلی بزرگ شدند؛ انگار نه انگار که تا دیروز توی یک دست من جا می‌شدند. گذشت و گذشت تا اینکه بابام گفت مرغابی‌ها مریض شده‌اند. آخه دیگر مثل قبل زرنگ نبودند، دیگر دور تا دور حیاط نمی‌دویدند و همین شد که قرار شد ببرندشان یک مدت باغ عمه…دو سه روز بعد، که چهارشنبه بود و فردایش مدرسه نداشتم، قرار بود من بروم باغ عمه تا ببینمشان.ظهر با ذوق نشستم پای سفره. آن روز مرغ شکم‌پر داشتیم. مرغ ظاهر جذابی داشت؛ برشته شده و کامل داخل یک دیس مسی گذاشته بودند وسط سفره و آن روز در کمال تعجب کل خانواده هم دعوت بودند…من هم که عاشق گوشت مرغ بودم، با ذوق مشغول خوردن شدم و همان‌حین به بابام گفتم: «بابا، کی می‌رسم باغ؟»بابام مستأصل نگاهی روی صورتم چرخاند و گفت: «امروز نمی‌ریم.»دلم گرفت و کلافه و ناراحت گفتم: «بابا!»که همان لحظه پسرعمه خودشیریـنم که یک‌سال از من بزرگ‌تر بود، گفت: «چقدر این خوشمزه بود…» و بعد رو به پدرم گفت: «دایی؟ اردک‌های حنانه رو از کجا خریده بودین؟ آن‌قدر خوشمزه بودن؟ بگین منم برم بخرم.»پدرم مکث کرد. عمه عصبی غر زد: «علی…»و من لقمه توی دهنم سنگ شد. نگاه بهت‌زده‌ام روی تک‌تک آدم‌هایی که با ولع در حالی که غذا می‌خوردند، بهم چشم دوخته بودند چرخید و بعد روی بشقاب‌هایشان و در آخر روی چند تا تکه استخوانی که توی دیسِ مسی باقی مانده بود…تمام لحظاتی که توی ماه‌های گذشته با اردک‌ها گذرانده بودم جلوی چشمم زنده شد و بعد حیرت جای خودش را به شوری اشک داد… باورم نمی‌شد؛ انگار که جلوی آدم بچه‌شو کشته باشند.و بعد نگاه اشکیم چرخید روی خانه مقوایی آبی‌رنگی که مدت‌ها بود دیگر «حنا» و «طلا» تویش جا نمی‌شدند… و گریه‌ام به هق‌هق تبدیل شد. قاشقم را با نفرت کوبیدم توی بشقاب و از همه آن جمع نفرت‌برانگیزِ بی‌رحم فاصله گرفتم.باور نمی‌کنید اگر بگویم تا مدت‌ها سر آن دو تا قبر خالی که با سنگ‌قبرهای آجری که مزین به اسم آن دو تا وروجک بود، گریه می‌کردم و تا مدت‌ها از پدرم بدم می‌آمد…من آن روز نفرت‌انگیزترین لحظه زندگی‌ام را تجربه کردم. و از آن به بعد از هرچی مرغ شکم‌پر است متنفر شدم…هر موقع این خاطره یادم می‌افتد، قشنگ «رحمت» توی سریال پایتخت رو درک می‌کنم؛ آن لحظه‌ای که فهمید غذایی که داره می‌خوره، خروس فینالیستشه :))پ.ن: به این مناسبت که دوباره دارم سعی میکنم مامانم رو راضی کنم به خریدن اردک (البته ما بهشون میگیم مرغابی )😅</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 16:12:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز جان :)🍁🍂</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%F0%9F%8D%81%F0%9F%8D%82-ssgubbpamtmc</link>
                <description>نیمی از پاییز گذشته و این روزها تأثیرش روی من به اوج رسیده است.پاییز گرامی برای من شبیه آدمی‌ست که چندان دوستش ندارم، اما ناچارم هر سال مدتی با او زندگی کنم.بسیاری از خلقیاتش اعصابم را خط خطی میکند؛ مثلاً همین روزهایی که مثل برق و باد شب میشوند… انگار از خورشید فراری است.تا می‌آیم به خودم بیایم، می‌بینم هوا تاریک شده.چند سالی‌ست در پاییز بیشتر سراغ جناب چاوشی می‌روم؛انگار آهنگ‌هایش درجه‌ی مزخرف بودنِ پاییز بانو را کمتر می‌کنند.و تسکین‌دهنده‌ی دیگر من چای است؛عطر چای بلوط که ماگ قشنگم را پر کرده، ریه‌هایم را تسکین می‌دهد و گرمایش، سرمای انگشتانم را آرام می‌کند.پاییز تنها در صورتی کمی برایم جذاب‌تر می‌شود که خدا دلش برایمان بسوزد و کمی باران ببارد.اما در شهر گرم و خشک من، حالا حالاها از باران خبری نیست؛و ما از پاییز فقط سوز و سرمای هوا را می‌فهمیم.الان تنها چیزی که دلم می‌خواهد، این است که دست نازنین را بگیرمو دو تایی مثل چند سال پیش، دمِ غروب، بزنیم به دل خیابان؛پیاده‌روی کنیم و حرف بزنیم،بعد او هنذفری‌اش را دربیاورد، یکی را در گوش من بگذارد و دیگری را در گوش خودش،و در سکوت، به صدای گوش نواز جناب چاوشی گوش دهیم...ولی فعلاً از هیچ‌کدام این‌ها خبری نیست.من گوشه‌ی سالنِ کانون زبانم نشسته‌ام و به دو پسر بچه ای نگاه می‌کنم که با شیطنت جلوی آینه‌ی بزرگ سالن دلقک‌بازی درمی‌آورند.هوای سرد از لای در، دزدکی خودش را به داخل رسانده و دست‌هایم سردِ سرد شده‌اند.کلافه و بی‌حوصله نگاهم را از پسرها می‌گیرم و می‌دوزم به دفتر دو خط قرمز رنگم و نوشته‌های لاتینی که باید حفظ کنم،اما ذهنم اصلاً اینجا نیست.ذهنم در حوالی سال‌های کودکی قدم می‌زند...همان وقت‌ها که پاییز هم حتی رنگ و بوی بهتری داشت.با سر و صدای بچه ها حواسم جمع می‌شود؛ کلاس تمام شده و یک ربع دیگر کلاسم شروع می‌شود.برمی‌خیزم و خودم را به صندلی کنار پنجره، ردیف اول می‌رسانم و دست‌هایم گرمای رادیاتور را در آغوش می‌کشند.و همانطور که منتظرم بقیه بچه ها و بعد از آن استاد بیاید به سیاهی آسمان چشم میدوزم.و به این میاندیشم که اگر پاییز جان هم می‌توانست حرف بزند شروع به گلایه کردن میکرد .می‌گفت او هم خسته است از آدم های دلشکسته ای که سال هاست فراموش کرده اند می‌توانند روی برگ های خشک شده قدم بزنند، در کنار هم انار و خرمالو بخورند و گرمای لباس های بافت را در آغوش بکشند.آدم هایی که فراموش کرده اند حتی در پاییز هم میشود شاد بود ،شبیه عطر نارنگی..انار عزیزم :)و پس از پایان کلاس با خود میگویم که بلاخره روزی این دلخوری ما دو غریبه آشنا تمام می‌شود و آن روز رو به روی هم خواهیم نشست ،چای خواهیم نوشید و رقص قطرات باران روی پنجره را تماشا .آبان ۱۴۰۴🍁ب‌تر باشه؟</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 00:07:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده ها را بلد بودی، زندگی را؟نه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-owkplbxv8cvm</link>
                <description>شبیه ترین عکسی که تونستم پیدا کنم :)یادمه وقتی هفت ،هشت ساله بودم گفتی می‌خواهی از این ماشین بزرگا بخَری . احتمالا اون ماشین بزرگ کامیون بود هر چند الان درست یادم نیست.من آن موقع اصلا ذوق نکردم ،چرا؟چون واقعا فکر میکردم اون ماشین های خیلی بیشتر از ماشین ها معمولی در معرض تصادف و چپ کردن قرار می‌گیرند.به خاطر همین هم ترجیح میدادم یه پراید مثل همون ماشین قبلیمون داشته باشیم.ولی ماشین رو خریدی. اون شب یه جعبه شیرینی خریده بودی و به عمه اینا شیرینیِ اون ماشین رو دادی. من حتی یه ذره‌ام خوشحال نبودم.آخر شب گفتی: «بریم تا یه دور بزنیم با اون ماشین.» من می‌ترسیدم. همیشه تصورم این بود که اگه این ماشین چپ کنه چی؟ اگه ماشین‌های دیگه رو زیر بگیره؟ اگه وقتی داریم دور می‌زنیم کج بشه؟ می‌دونم شاید خنده ات بگیره، ولی این ها تصورات یه بچه‌ی هفت، هشت ساله بود، نه من الان.خلاصه مخالفت کردم، ولی از ان‌جایی که معتقد بودی آدم باید بره تو دل ترس‌هاش، اهمیتی ندادی و دست در دست هم رفتیم کنار ماشین. بغلم کردی و نشاندی ام روی صندلیِ کمک‌راننده و در رو بستی و خودت هم سوار شدی.من با کنجکاوی ماشین رو نگاه می‌کردم. همه‌چیزش برام عجیب بود؛ اون صندلی‌های بزرگ، فرمون سنگین، بوی خاصِ صندلی‌ها.با استرس به خیابون خلوت نگاه می‌کردم و تمام ذهنیتم این بود که: «چقدر از زمین فاصله داریم؟» البته یه ترسی که از بچگی با منه، ترس از تصادفه؛ یعنی جوری که توی خیابون هر لحظه دارم اطرافم رو دید می‌زنم که مبادا یهو یه ماشین، موتوری یا دوچرخه‌ای از یه جا سر دربیاره.خلاصه، ماشین رو راه انداختی و رفتیم توی یکی از خیابون‌های خلوت شهر. منم که کم‌کم ترسم ریخته بود، فرمون رو دست گرفتم. قشنگ لرزش دست‌هام اون موقع و ضربان قلبی که از هیجان بالا رفته بود رو یادمه. دست‌هات که روی دست‌های کوچکم نشست تمام استرسم ریخت و من غرق در لذتِ اولین رانندگیِ زندگیم شدم.ما؟!اون شب، حین رانندگی، برام آهنگ مورد علاقه‌ی جفتمون رو می‌خوندی؛ همون آهنگ معروف «دختری دارم شاه نداره» که همه‌ی دخترا باهاش غرق ذوق و لذت می‌شن.و در آخر، با خریدن دو تا پیتزا و نوشابه‌های زرد و مشکی، رفتیم خونه‌ی خودمون. پیتزاها رو خوردیم و تو کلی منو خنداندی... و بعد، در حالی که داشتی بهم غر می‌زدی چرا اجازه دادم مادرت موهامو کوتاه کنه، خوابم برد.از اون به بعدگاهی به آن ماشین حسادت میکردم و حتی به عموکه می‌توانست با تو همراه شود و من ناچار مجبور بودم چند روز را تنها بمانم .صبح ها به تنهایی و با سرویس راهی مدرسه شوم و شب ها تنها کیمیا ببینم و همانجا جلوی تلویزیون خوابم ببرد.تا برگردی. و وقتی برمیگشتی منی که تازه یاد گرفته بودم چای بریزم با فنجانی چای و خود شیرینی های دخترانه ام به استقبالت بیایم.از آن روز ها ده سال گذشته است و من حالا یه دختر هجده ساله ام که هر بار چشمم به کامیون های سفید میخورد یا به آن جاده ای که اولین بار در آن رانندگی کردیم خاطرات در ذهنم به هول و ولا میافتند که مبادا اشکی در چشم های جمع شده و از گونه ها جاری شود.حالا دیگر نه ان ماشین هست ،و نه آن دختر بچه؛ طناب نامرئی عشقی که سال ها پیش قلب هامان را به هم وصل کرده بود دیر زمانی است پاره شده .و من ماندم شبیه همان ماشین قراضه ای که قلبش روز به روز بیشتر زنگار میزند و تلخی خاطرات نفسش را هر لحظه تنگ تر می‌کنند.حالا همه حداقل یک ماشین دارند که مسیر پر پیچ و خم زندگی را با آن طی می‌کنند فقط من مانده ام در میانه راه ،جایی که تو را در پیچ و خم مسیر گم کردم .نه اینکه نداشته باشمت ،نه ،تو هستی اما دیگر برای من نیستی .درست شبیه آن کامیون سفید که فروختی اش به دیگری.نمیدانم در این مسیر کدام یک از ما دیگری را فروخت ؟من تو را به اجبار زندگی ؟یا تو مرا به اولویت هایت؟بگذریم احتمالا این تنها یک تصادف بود ،تصادفی که ناگهانی و خیلی هم غیرمنتظره نبود وقتی بدون آگاهی رانندگی کنی و در حین آن مدام درگیر بحث و جدل باشی معلوم است آخر همین میشود.تو مقصر نبودی فقط اصول را یاد نگرفته بودی اما در این تصادف من بیشترین آسیب را دیدم و خود را قوی جلوه دادم.در پیچ ها و دست انداز ها مسیر دستم را رها کردی و یادم ندادی چطور یک تنه رانندگی کنم .اما بابا من یادگرفته ام زندگی همین است،ادم گاهی وقت ها از کسی به دل میگیرد که قشنگترین خاطرات را با او ساخته است.حالا میخواهم بگویم درست است هنوز هم خیلی وقت ها از تنها بودن در این جاده ترس برم میدارد ولی بدان برای خودم راننده قهاری شده ام .</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 18:39:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب پدر عشق و پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-a7mtw6rkfiqq</link>
                <description>قضیه از این قراره که من این کتاب رو فکر کنم یکی دو سال پیش خواندم و دیشب که داشتم توی پیش نویس های ویرگولم می‌گشتم دیدم یه معرفی نصفه نیمه براش نوشتم و منتشر هم نکردم کلا فراموش کرده بودم .به خاطر همین تصمیم گرفتم یکبار دیگه کتاب رو گوش بدم و بیام اینجا این متن رو از اول بنویسم و منتشر کنم .همه ما از بین شخصیت های کربلا با یک یا چند نفر بیشتر انس میگیریم و برای من حضرت علی اکبر جز همون شخصیت ها هستند . به خاطر همین خیلی دلم میخواست بیشتر باهاشون آشنا بشم پس رفتم سراغ کتابی که به صورت جداگانه از کل داستان عاشورا درباره ایشون باشه و با کتاب پدر، عشق و پسر مواجه شدم .داستان این کتاب روایت حضرت علی اکبر در واقعه عاشورا هست که از زبان اسب ایشون برای مادر حضرت که به علت بیماری در کربلا حضور نداشتند بازگو میشه.این اولین کتابی بود که من از آقای سید مهدی شجاعی خواندم و حقیقتا شیفته قلمشون شدم .کتاب پر از استعاره و تشبیهه و آنقدر قشنگ نوشته شده که انگار خودم توی اون لحظه ها حضور داشتم .یک نکته دیگه ای که باعث شد خیلی از این کتاب لذت ببرم نسخه صوتیش بود که من از ایران صدا گوش دادم . راوی آقای بهروز رضوی بودند اگر اشتباه نکنم و صدای خاصی که داشتند باعث شد کل کتاب رو یک شبه گوش بدم .اصلا یک جوری می‌گفت لیلا آدم گریه اش می‌گرفت ...خلاصه که بهتون پیشنهاد میکنم اگر این کتاب رو نخوندین که حتما بخونید و اگر هم خواندید شنیدن نسخه صوتیش ارزشش رو داره .تکه هایی از کتاب :۱۴۰۴/۷/۴  جمعه</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 14:27:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهر ماه ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D9%85%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-an09cvz1isa3</link>
                <description>پاییز ۱۴۰۳ توی مدرسه :)))مهر ماه از راه رسید و حالا نیمی از سال ۱۴۰۴ رو پشت سر گذاشتیم. راستش، اول سال حتی تصورش رو هم نمی‌کردم که این همه اتفاق متفاوت و تجربه‌های عجیب توی یک سال رقم بخوره.تابستون برای من عجیب‌ترین بخش سال بود. کنکور دادیم، جنگ رو تجربه کردیم، نتیجه‌ی کنکورم اون چیزی نشد که می‌خواستم، و خانواده مدام اصرار داشتن که هر رشته‌ای شده برم دانشگاه و پشت کنکور نمونم.من اما بعد از دو هفته‌ی پر از فکر و دودلی، تصمیم گرفتم بمونم برای سال بعد.منی که همیشه می‌گفتم «هیچ وقت پشت کنکور نمی‌مونم»، اما وقتی همه‌ی جوانب رو سنجیدم، دیدم ارزش نداره چندین سال از عمرم رو صرف رشته‌ای کنم که نه علاقه‌ای بهش دارم و نه شناختی. ترجیح دادم یک سال دیگه تلاش کنم و راه درست خودم رو برم.و واقعا آنقدر ها هم ترس نذاشت.راستش خیلی استرس داشتم. به هر کسی که می‌دیدم پشت کنکور مونده، چه موفق شده باشه چه نه، کلی سوال می‌پرسیدم. ولی در نهایت، با دیدن و حرف های یکی از فامیل های دورمون تصمیم قطعیم رو گرفتم ایشون یه پسر ۲۱ ساله بودند که چهار سال پشت کنکور مونده بود و امسال پزشکی قبول می‌شد . اون قدری انگیزه گرفتم که همه‌ی ترس‌هام کمتر شد.یه چیزی هم بگم برای کسایی که تصمیم گرفتن بمونن برای سال بعد : بچه ها حتما از همین اول ذهنتون رو درست کنید. اگه تردید داشته باشید یا مدام فکر کنید شاید نشه، احتمال شکستتون خیلی بیشتر میشه ها. باید همون ذهنیتی رو داشته باشید که اول سال دوازدهم یا حتی موقع ورود به سال دهم داشتید.سه هفته‌ست که شروع کردم به خوندن و دارم اشتباهات سال قبل رو یکی‌یکی جبران می‌کنم. فعلا از خودم راضیم.فقط یه توصیه‌ی دیگه: تا جایی که می‌تونید از اخبار دانشگاه رفتن همکلاسی‌هاتون دور بمونید. چون واقعا روی روحیه‌تون تاثیر می‌ذاره. مثلا بیشتر بچه‌های کلاس ما دارن با رشته‌های بدون کنکور وارد دانشگاه آزاد می‌شن. وقتی دیدم کسایی که خیلی ضعیف‌تر از من بودن دارن وارد مرحله‌ی بعدی زندگی می‌شن، حسابی حالم گرفته شد. دو روز طول کشید تا دوباره یادم بیاد که هدف من «رفتن به هر قیمتی به دانشگاه» نیست. یک هفته‌ست سردرد دارم و نمی‌دونم علتش چیه. احتمالا باید به دکتر یه سر برم دکتر چون دیچه داره غیر عادی میشه.خلاصه اینکه... پاییز هم رسید. این فصل قشنگ رو به همه‌ی عاشقای پاییز تبریک می‌گم 😁. راستش هواش رو خیلی دوست دارم، فقط اینکه زود هوا تاریک میشه یه کم غم‌انگیزه.همین دیگه ،فعلا :)))۳/۷/۱۴۰۴ دانستم </description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 20:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هانی جانم 🤍</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-%F0%9F%A4%8D-me2579pqrgbi</link>
                <description>:)هانی کوچولو سلام :)امروز، درست در سالروزِ تولدِ سه‌سالگیت، برایت می‌نویسم شاید روزی که بزرگ شدی دوباره این نامه را بخوانم و یادم بیاید چطور دستت را گرفتم و قدم‌به‌قدم به دنیای کودکی ات پا گذاشتم.در این چند ماهی که کنارم بودی، مرا از دنیای آدم‌بزرگ‌ها بیرون کشیدی و به دنیای پاک و بی‌ریای خودت بردی.یادآوری‌ات این بود که خندیدن به دلایل بزرگ نیاز ندارد: کافیست یک تفنگِ اسباب‌بازی بدهم به دستت و با خنده التماس کنم که مبادا به رویم شلیک کنی و تو برای اینکه من خودم را روی زمین پهن کنم با هیجان به رویم شلیک کنی و من درحالی که سعی میکنم برایت غش و ضعف نکنم خودم را به مردن بزنم تا با خنده هایت کیف کنم.آخرِ بازی هم تو را در آغوش می‌کشم، آن‌قدر لپ هایت را می‌بوسم که از دستم قرار میکردی..گاهی هم اصرار دخترانه من غالب می‌شود: یک شانه می‌دهم دستت و تو موهایم را بی‌نظم شانه می‌زنی؛ در آخر هم موهایم از اول بدتر می‌شود و من می‌خندم. یک‌بار موهایت را بستم فکر نکنم یادت مانده باشد با هزار زحمت موهای کوتاهت را جمع کردم و با کش بستم، تو اما بلافاصله با دست تلاشم را نابود کردی. اول از دستت کلافه شدم، بعد دیدم که انگار باید پسر بودنِ خودت را یکطوری ثابت کنی، پس بخشیدمت :)))کنار تو یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهای زندگی‌ام را برای بار دوم تجربه کردم: غذا دادن به بچه‌ها. وقتی توی بدغذا یک لقمه می‌خوری، انگار به بزرگ‌ترین موفقیت جهان دست یافته‌ام.با تو بخشی از وجودم را که مدت‌ها فراموش شده بود، به یاد آوردم همان که می‌گفت گاهی مهم نیست همه‌چیز مرتب باشد؛ کافی است اسباب‌بازی‌ها را وسط اتاق بریزی و خودت را در دلِ بچگی رها کنی.قهرها نباید طولانی شوند؛ مثلاً وقتی سر یک دوچرخه با امیر علی خون به پا کردید نیسم ساعت بعد دوباره کنار هم توپ بازی میکردی . به نظرم حافظهٔ کودکان اتفاقات خوب را همیشه نگه می‌دارد و لحظات تلخ را چند ساعت بعد مثل یک تکه کاغذ در سطل زباله می‌اندازد چه شگفت‌انگیز است این سرشت پاک ...عزیزم، امیدوارم وقتی شمع های روی کیک تولدت بیشتر شد ، هانی کوچولویی درونت را دور نیندازی!من کنار تو برای اولین بار اندکی از حس مادری را تجربه کردم و چقدر شگفت انگیز بود...مراقب قلب مهربانت باش عزیزکمحنانه _ ۱۴۰۴/۶/۲۵</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 15:22:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تَوَلُدَم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D8%AA%D9%8E%D9%88%D9%8E%D9%84%D9%8F%D8%AF%D9%8E%D9%85-aazhzw8nducj</link>
                <description>خب بلاخره هجده ساله شدم ..رفتم و پست تولدم های فیلم رو خواندم و این سومین سالیه که اینجا می‌نویسم و حس حال آن موقع ها برام جالب بود . یکم از خودم عکس گرفتم و بعد یه ویدیو که میخوام از این به بعد هر سال روز تولدم بگیرم سال ها بعد احتمالا خیلی جذاب میشه و امروز نتوانستم انجامش بدم چون اصلا توی خانه تنها نشدم و روم نمیشد جلوی مامانم بگیرم پس گذاشتم برای فردا 😂رفتم آلبوم عکس های بچگیم رو دیدم و هر چی فکر میکنم باورم نمیشه چطور آنقدر زود هجده سال گذشته و یه چیز دیگه اینکه باورم نمیشه چطور چند روز پس نداشتم به خودکشی فکر میکردم درحالی که هنوز یه عالمه کار دارم برای انجام دادن .آهنگ گوش کردم و فکر کردم و فکر کردم و نوشتم .آرزوهام رو مرور کردم ،هدف هام رو ،علایقم رو و امید رو .امید همان چیزی که خیلی ازش دور شده بودم خیلی زیاد و بزرگترین چیزی هم که باعث ناامیدی من شده بود اینستاگرام بود که با وجود علاقه خیلی زیادی که بهش دارم حذفش کردم امیدوارم دیگه وسوسه نشم برای برگشت به آن فضای مسموم.و مهم ترین کاری که کردم و هنوز هم ادامه داره پاکسازی بود از پاکسازی موبایلم شروع کردم و فردا هم قراره اتاقم رو پاکسازی کنم یه عالمه وسایل اضافه دارم که باید بریزم دور یا حتی بدم به کسانی که بهش نیاز دارند.(احتمالا درباره اش جدا بنویسم.)دیگه چی ؟ همین ! یه چیزی که واقعا من رو شگفت زده کرد این بود که مامانم به نتیجه کنکورم واکنش منفی نشون نداد. دیشب ساعت دو بود فکر کنم که آمد کنار تختم نشست و با هم حرف زدیم گفت اگه نشد عیب نداره یه بار دیگه تلاش کن اما اینبار صد خودت رو بزار . و من مونده بودم که واقعا این مامان منه؟ نمی‌دونم چیکار کنم اما حداقل یه ذره خیالم راحت شد که اگه میخوام پشت کنکور بمونم اون پشتمه ..میدونید دارم به چه نتیجه ای میرسم ؟ اینکه هیچکس ،هیچکس توی این دنیا مثل خانواده تون شما رو دوست نداره حتی صمیمی ترین رفیق هاتون ،حتی اون کسی که در ظاهر قربون صدقه تون میره. شاید مامانتون مثل مامان من تولدتون رو یادش بره اما وقتی از شدت ناامیدی نمی‌تونید از تخت خواب تون تکون بخورید اون هست ،حواسش هست .اون لحظه ای که خودتون حالتون از خودتون به هم میخوره اون هست و دوستتون داره .اون لحظه هایی که میخواهید همه چیز رو تموم کنید میگه مامان پاشو چایی تو بخور خدا بزرگه !آره خلاصه همین دیگه ..چقدر پرت و پلا نوشتم اما خب همین که نوشتم خوبه .خیلی دوستتون دارم :))۲۷/۵/۱۴۰۴ دوشنبه </description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 00:45:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-rohgaewwiixu</link>
                <description>سلامنتایج اولیه کنکور تیر آمد و اصلا مطابق انتظار نیست هر چند با ترازی که نهایی ها بهم میده یه امیدی هست اما در نهایت من الان یه شکست خورده بازنده ام.متاسفم که دارم این اعتراف رو به خودم میکنم اما در این لحظه از این آدمی که گوشه تخت توی خودش مچاله شده و از شدت دل درد و افکار منفی حالت تهوع گرفته متنفرم.پس فردا تولد هجده سالگیمه و دارم فکر میکنم اگه روز تولد و مرگم یکی باشه چقدر خاص میشه . ولی احتمالا از پس اینم بر نیام چون خیلی ترسو تر از اینم که بتونم اون تیغ رو بکشم رو مچ دست چپم .الان بینهایت به اون مغازه خودکشی که چند وقت پیش کتابش رو خواندم احتیاج دارم که بهم یه روش بدون درد برای خودکشی معرفی کنند و بعد درست روز تولدم همه چیز رو تمام کنم .اگه این کار رو بکنم فقط مامانم ناراحت میشه اما خب اونم یه مدت بعد یادش میره و سرش رو با برادر هام گرم می‌کنهداداشم احتمالا اتاقم رو تصاحب می‌کنه و پوستر های مزخرف دخترونه روی دیوار رو می‌کنه .دوستام ؟ اونا هم شاید یکم گریه کنند ولی بعدش چی ؟ بعدش می‌روند پی زندگی هاشون ،جز این هم نباید باشه ولی حیف میشه که من هیچوقت نازنین رو تو لباس عروس نبینم ...بعدش دیگه چی ؟ احتمالا پشت سرم میگن چقدر بزدل بود که خودش رو کشت .یا مثلاً میگن چه گناه بزرگی مرتکب شد .چقدر امروز دارم به ملیکا حق میدم .چقدر دلم برای مظلومیتش توی اون لحظات میسوزه .چقدر دارم میفهمم چه حس وحشتناکی داشت که تصمیم گرفت توی پانزده سالگی خودش رو دار بزنه .بگذریم چرت و پرت زیاد نوشتم متاسفم. به احتمال زیاد هیچ بلایی سر خودم نمیارم نه اینکه نخوام فقط به خاطر اینکه جراتش رو ندارم .من از کشیدن اون تیغ روی دستم میترسم.شنبه ۱۴۰۴/۵/۲۵</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 15:44:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میانه تابستان ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-bbcwkzrptthp</link>
                <description>:))سلام دوستای ویرگولی من :))خوبین؟ تابستون شما چطور میگذره؟ من که مهم ترین و لذت بخش ترین کار این روزهام بازگشت به کلاس نقاشیه .قبلاً هم کلاس نقاشی میرفتم یعنی فکر کنم وقتی کلاس هشتم یا نهم بودم ولی بعد به خاطر سنگینی درس های دبیرستان ناچارا ولش کردم و امسال بعد از کنکور بیشتر از هر چیزی دلم میخواست باز هم اون حس بی نهایت لذت بخش رو تجربه کنم و همین هم شد که به استادم پیام دادم و روز و ساعتش رو هماهنگ کردیم و پنجشنبه ها عصر میرم کلاس سیاه قلم ...دو جلسه بیشتر نرفتم هنوز ولی خب خداروشکر چیز هایی که قبلاً یاد گرفته بودم هنوز یادمه و اکثر این چهره جدید رو خودم کشیدم و به زودی هم انشالله تمومش میکنم.وضعیت من امشب :))خب از نقاشی بگذریم دیگه اینکه از اول تابستون تا الان فقط دو تا کتاب خواندم ( یکی سووشون که درباره اش نوشتم و یکی هم کتاب چگونه یک نماز خوب بخوانیم استاد پناهیان که نگین عزیز بهم معرفی کرد ) و این اصلا خوب نیست و کتابها توی تاقچه اتاقم اعصابم رو خورد می‌کنند پس امشب یکی دیگه رو شروع کردم .کتاب جدیدم جنایت و مکافاته هنوز پنج شش تا صفحه بیشتر نخواندم بعد که انشالله تمام شد راجع بهش می‌نویسم.دیگه اینکه دارم سعی میکنم دختر خوبی بشم برای مامانم ولی خب هر چی بیشتر پیش میرم میفهمم که تا امروز اصلا دختر خوبی نبودم🤦🏻‍♀️دیگه اینکه داشتم یه فیلم ترکی می‌دیدم ولی دیگه حالم داشت ازش بهم میخورد از بس که چرا و پرت بود پس ولش کردم و حس و حال فیلم و سریال جدید ندارم . اگه سریال خوبی در نظر داریم بهم معرفی کنید لطفاً 🙏🏻دیگه چی بگم؟ آها میخوام برم کلاس نسخه خوانی ولی هیچ جا پیدا نمیکنم جایی که آموزش بدهند و دیگه دارم ازش نام امید میشم.راستی تولد هجده سالگیم نزدیکه :))))هفت ،هشت روز دیگه بیشتر نمونده و بعد از اون وقت خداحافظی از نوجوانیه ... بگذریم این چیزا رو میخوام توی پست تولدم بنویسم پس ادامه اش ندم بهتره!دیگه چیزی برای گفتن ندارم این پست هم همینجور یکدفعه ای تصمیم به نوشتنش گرفتم ...دوستتون دارم ،از تابستون و مخصوصا مرداد ماه قشنگم لذت ببرید و آنقدر از ماه تولد ما بد نگین 😅تابستون واقعا قشنگترین و دوست داشتنی ترین فصله البته اگه قطعی برق رو درنظر نگیریم.۱۴۰۴/۵/۲۰</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 00:14:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سووشون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D8%B3%D9%88%D9%88%D8%B4%D9%88%D9%86-njwehjmwoat9</link>
                <description>فکر میکنم حرف زدن من درباره این اثر یه کار بیهوده است ،چون کمتر کسی هست خصوصا توی این فضا که باهاش آشنا نباشه و تعریفش رو نشنیده باشه .اما خب خواستم یه یادگاری ازش اینجا داشته باشم پس می‌نویسم .این کتاب رو اولین بار دبیر ادبیاتمون بهم معرفی کرد . فکر میکنم سال دهم بودیم اما خب من ان موقع اصلا توی حس و حال رمان های قدیمی نبودم و هر چند وقت یکبار میرفتم سراغ کتاب صوتیش اما یکی دو تا اپیزود گوش میکردم و باز رهاش میکردم .تا چند روز پیش که توی قفسه های کتابخانه دیدمش و تصمیم گرفتم اینبار جدی بشینم و بخونمش.یکبار برای همیشه :))خلاصه، کتاب را پس از مدت زمان نسبتا زیادی به پایان رساندم و واقعا پشیمان شدم که دفعات قبل رهاش کرده بودم، من این چند روزه لحظه به لحظه همراه زری خودم را در آن خانه دوست داشتنی و رویایی شأن تصور کردم پا به پای او نگران شدم، عشق ورزیدم و غصه خوردم.یک جای کتاب یوسف و خسرو بیرحمانه زری را متهم کردند به ترسو بودن .اما به نظرم زری ترسو نبود فقط عاشق بود .عشق زیادی که به یوسف و بچه هایش داشت او را وادار میکرد که برای حفظ زندگی اش در برابر بعضی کار های یوسف بایستد . مثل هر زن دیگری میخواست در آرامش بچه هایش را بزرگ کند و آن اتفاقی که نباید بیافتد نیافتد،که افتاد!اما یوسف ، شخصیت مورد علاقه ام که گاهی از کارهایش اعصابم خورد میشد اما خب بعد می‌دیدم همین غیرت و وطن پرستی و کبک نبودنش اینقدر مرا جذب شخصیتش کرده است . و از همان اول کتاب می‌دانستم که آخرش یک بلایی سرش می‌آید و متاسفانه آمد.قصه مرگ و خاکسپاری مظلومانه یوسف خیلی غم انگیز بود و الحق که چقدر اسم کتاب درست و بجا بود و چقدر سرنوشت یوسف شبیه سیاووش مظلوم شاهنامه است .انگار اسم کتاب خود مرثیه ای است . من داستان مرگ سیاوش را نمی‌دانستم و بعد از اتمام این کتاب از سر کنجکاوی آن را هم خواندم و حالا نه تنها برای یوسف برای سیاوش هم ناراحت شده بودم...ولی خب اگه تا به حال این رمان رو نخواندین باید بگم که ارزش یکبار خواندن رو داره(شاید هم بیشتر).قسمت های جذابی از متن کتاب :قشنگ ترین بخش رمان از نظرم ⁦◉⁠‿⁠◉⁩پایانمُرداد ماهِ چهارصَدُ چهارپ.ن: باورتون نمیشه من برای اینکه این عکس ها رو بذارم پنج، شش روزه هی میومدم امتحان میکردم ولی عکسه حذف میشد دیگه کم کم داشتم قید این پست رو میزدم.</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 02:29:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با تو وطَن معنا شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17180728/%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%88%D8%B7%D9%8E%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D8%AF-khflhhzcvrxc</link>
                <description>نیما جان سلاماصطلاح نامه ای به خط گریه را نمیدانم کجا شنیده ام اما من این نامه را با اشک برایت می‌نویسم .چند وقت پیش که برای یکی از بچه های فامیل دنبال اسم می‌گشتیم نام تو هم به چشمم خورد .نیما یعنی نامدار و با اصالت و الحق که چقدر هم شبیه اسمت بودی !اصلا قرار نبود به تشعیع ات بیایم اما وقتی عکست را دیدم یک دفعه چیزی در دلم تکان خورد . پیام دادم به دوستم و قرار شد با هم بیاییم.بوی اسفند و گلاب همه جا پیچیده بود .جمعیت هم از هر طرف به چشم می‌خورد اما هنوز نیامده بودی !در دلم گفتم چقدر اینجا بوی کربلا میدهد ،و این حس فقط برای من نبود از خیلی ها شنیدم.در گلزار شهدا گوشه ای ایستادم مداحی ای که پخش میشدبه گریه ام انداخت اما پدرت را که دیدم دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و صدای گریه ام بلند شد دیگر نمی‌توانستم روی پاهایم بایستم دوستم کمکم کرد و همانجا نشستم درست کنار خانه ابدیت.وای از صدای گریه های پدرت ،بمیرم برایش ...من تا به حال پدر شهید ندیده بودم ولی پدرت را که دیدم ناخودآگاه روضه جوان امام حسین جلوی چشمهایم مجسم شد .هر چند پدر تو کسی را داشت که زیر بازوهایش را بگیرد و شانه هایش را بمالد و کمی آب به خوردش بدهد ....اما قلبم آتش گرفت برای مظلومیت امام حسین که تکه های پیکر اربا اربای علی اکبرش را خودش با دلی داغدار جمع کرد ....مادرت ...قصه مادر که گفتن ندارد ،ندیده و نشنیده هم میشود فهمید جگرش آتش گرفته ...ندیده و نشنیده ام میشود فهمید چقدر درد دارد پسری که با هزار زحمت بزرگش کرده ای و به این سن رسانده ایش و روز به روز لحظه شماری کرده ای که برگردد دامادش کنی و قربان صدقه قد و بالای رعنایش بروی .الهی بمیرم برای قلب مادرت که تا همیشه باید به جای دیدن چهره ات باید عکس های بی جان را ببیند ..باز خوب است مرخصی هایت را جمع کرده بودی و ده روز محرم را آمده بودی و اگر نه تا ابد حسرت دیدنت روی دلشان میماند..به جای گرفتن دست هایت باید سنگ قبری سرد را لمس کند..‌مراسم تمام شد .اما حالا پدر و مادرت دیگر تو را ندارند.دیگر اسم سربازی که می آید تن و بدنشان می‌لرزد. برادرت هم همینطور . او هنوز خیلی زود بود که مفهوم از دست دادن را درک کند .مفهوم داغ برادر دیدن را . احتمالا همه جا پشت و پناهش بوده ای ...مهر برادری همین است دیگر ...شاید بارها صدای شیطنت هایتان خانه را پر کرده اما حالا دیگر او مانده و قاب عکس تو و یک دنیا خاطره....دیشب این نوشته را شروع کردم اما از شدت گریه نتوانستم ادامه دهم . میدانم که جایت خوب است ولی برای پدر و مادرت و آرزوهایی که همراه با تو به دست خاک سپردند دلم میسوزد...دیشب هر بار که یادم افتاد برایشان طلب صبر کردم هر چند مادرم میگوید خدا قبل از اینکه عزیزی را بگیرد به انسان صبر میدهد .برای ما هم دعا کن نیمای عزیز🖤🥺برای رفتن خیلی جوان بودی نیما جان..‌</description>
                <category>Hananeh</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 15:20:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>