<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نجوا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17212506</link>
        <description>Students for always</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 20:42:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/349305/avatar/UhOpQX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نجوا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17212506</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برشی از کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ouev9zvbpzlo</link>
                <description>#سلام_بر_ابراهیمجلوگیری از وسوسه شیطانی🚫یکی از مسئولین برنامه از لاک جیغ تا خدا میگفت: بسیاری از کسانی که با این برنامه تماس می گیرند و ماجرای هدایت خود را تعریف می‌کنند، از کتاب سلام بر ابراهیم و خاطرات شهید هادی به عنوان علت هدایت خود یاد می‌کنند، گوی این شهید به تنهایی یک مجموعه فرهنگی بزرگ برای هدایت نسل جوان ایجاد کرده است.ده ها دختر جوان با عنایت این شهید بزرگوار مسیر درست زندگی را آموختند و به سوی خدا حرکت کردند، اما یکی از ماجراهای این برنامه مربوط به پسر جوانی است که بهتر است از زبان خود او بشنویم:من افشین میکائیلی هستم که تقریباً شش سال است نام خود را به علی اصغر تغییر داده ام. در خانواده ای معمولی در جنوب شرق تهران زندگی می کردم.در سال های اول دبیرستان تحت تاثیر دوستان، لباس و مدل موی من تغییر کرد. بیشترین پولی که آن زمان هزینه می کردم، برای آرایشگاه بود. شب نشینی های مختلف با دوستان و تغییر دادن تیپ ظاهری، کار هر روزه ام بود.رفقایی داشتم که شبیه خودم بودند. مادرم می گفت دیگر نمی خواهم در کوچه و خیابان تو را ببینم، اینقدر چهره ام تغییر کرده بود.مسیر زندگی ام همان گونه ای بود که دوستانم میخواستند. در این میان تنها کار مثبتی که انجام می دادم این بود که هیئت هفتگی من ترک نمی‌شد، با همان تیپ ظاهری!یادم هست یک بار ناظم مدرسه مرا دید وگفت: کلاهت را بردار و زمانی که مدل موی مرا دید گفت: میروی و از ته موهایت را کوتاه می زنی...زندگی من در آن شرایط ادامه داشت و هر روز بدتر می شد. تا اینکه یک سال به عنوان خادم به برنامه راهیان نور دعوت شدم، حضور در دوکوهه و مناطق جنگی، خیلی در روحیه من تاثیر داشت. پس از آن کمی در افکار و عقاید خودم فکر کردم. یک روز که به بهشت زهرا رفته بودم، شخصی تصویر یک شهید گمنام به نام ابراهیم هادی را به من هدیه داد. چهره بسیار زیبا و جذابی داشت. علاقه مند به شخصیت او شدم. کتاب سلام بر ابراهیم را تهیه کردم و خواندم. چقدر برایم جذاب بود. او هم مثل من می‌توانست مدل مو و تیپ ظاهری آنچنانی درست کند، اما به خاطر خدا و جلوگیری از وسوسه شیطانی، موهایش را همیشه از ته می زد، حتی عکس روی جلد کتاب مشخص است که موهایش کوتاه است.شخصیت او بسیار در من تاثیر گذاشت. آنقدر که تلاش کردم مانند ابراهیم باشم.  دیگر مدل مو برایم املاک نبود، ارزشها برایم تغییر کرد، تا آنجا که بعد از دبیرستان، اسم خودم را عوض کردم. راهی حوزه علمیه شدم و اکنون شش سال است که مشغول به تحصیل هستم. خدا را شکر که شهید ابراهیم هادی در مسیر زندگی من قرار گرفت...📙برگرفته از کتاب یاران ابراهیم. اثر گروه شهید هادی ادامه👇🏻👇🏻👇🏻</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 00:38:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برشی از کتاب خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8-wmo9chrvuby1</link>
                <description>ببین، مخاطب رو ببر روی درک زمان بگو وقتی میشنوید یک سال شما یه «یک» می شنوید اما این یک سال یعنی ۳۶۵ روز اگر هر یک روز رو درست درک کنیم یعنی ۳۶۵ در ۲۴ ساعت میشه ۸۷۶۰ ساعت دقت کن ۸۰۰۰ و ۷۰۰ و ۶۰ ساعت که باز هم اگر هر یک ساعت رو در ۶۰ دقیقه ضرب کنی ۵۲۵۰۰۰ دقیقه میشه روی درک لحظه ها هر چی معطل بشی ضرر نکردی ما نداریم این مهمه خیلی هم مهمه عمرمون رو چرا هیچ حساب میکنیم؟ چون اصلا درکی از لحظات و زمان نداریم،این مهمه،خیلی هم مهمه!#بگذارید_خودم_باشم حالا چه اتفاقی می افته؟ ما تمام این ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روزها رو می سوزونیم دقیقه هایی که گاهی سرنوشت ما رو تغییر میده، یعنی به خودمون رحم نمیکنیم حتی کارهایی که مورد علاقه و رغبت ماست رو هم ندید میگیریم و کنار میذاریمصدای دایی که قطع میشود یعنی سوده دارد حرف می زند و من دوست ندارم این راه هیچ که نمی شنوم، همه چیز به ذهنم فشار می آورد... تمام علاقه هایی که می شد بکر و تازه بماند و من حالا دیگر نه دارمشان و نه تاب مانده است برای آینده ای که به آن امید داشته باشم.ببین سوده جان همه به چنین حفره هایی توی مسیر زندگیشون دارند، یکی زمانش رو میسوزونه با فیلم دیدن یکی بازی میکنه، یکی دائم الجته، یکی ول گرد مجازیه، یکی خوابه.... هست دیگه مهم اینه که پیدا کنه خودش رو و درک کنه اول و آخر زمانش رو تلاش کنه جبران کنه و بیره جلو و الا بازیگرا و بازیکن ها و سلبریتی ها با تبلیغ و تلقین دارند دقیقا همین زمان سوزی رو برای مردم انجام میدن ولی خب همین مردم اختیار دارند میتونن مدیریت زندگی و زمانشون دست خودشون باشه تا نسوزه بعد هم مشکل بزرگ همه اینه که وقتی اشتباه می کنند، به جای این که بپذیرند و زود خودشون رو نجات بدن شروع میکنند به توجیه کردن یه جوری هم توجیه میکنن و توضیح میدن که انگار همه مقصر هستند و خودشون در سوزوندن عمرشون کمترین تقصیر رو دارند، این خیلی مهمه باید به طوری سرکلاس صحبت کنی که قانع بشن لحظات عمرشون دست خودشونه،دست خودشونه اگر هم هر کسی دست رو این لحظات میذاره باز هم خود فرد اجازه داده اونها مدیریت کنند حالا نمونه برعکس چی میشه؟ کسی که خودش زمانش رو مدیریت کرده مثلا پرفسور حسابی در بیار چه قدر موفقیت داشته ببین چه کودکی سختی داشته پس چی میشه؟ درک زمان داشته و مدیریت درست برداشت درست یا شیخ بهایی که سلبریتی هم نیست متاسفانه..... دیگه اینها رو زحمتش رو خودت بکش بلند شو برو توی کتاب خونه کتاب استاد عشق و کتاب تو را خانه ای هست رو بردار بخون مثل یه دختر خوب این دو تا نخبه رو معرفی کن از طبقه سوم کتاب خونه هم کتاب «حرمان هور» رو بردار برای رتبه یک کنکور پزشکیه فقط جان من و جان کتابها!</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 23:30:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برشی از کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-glqiis4x2cwo</link>
                <description>موفقیت به دست میارن نامتعادل میشن به پول و شهرت می رسند، عوض می شن، یه عده هم آرامش رو خدا تقدیمشون می کند. عوض میشن، خدا این آرامش رو از ما نگیرهمن الان که ازدواج کردیم حس میکنم فقط با داشتن شریک زندگی آدم انگیزه پیدا می کنه تا حرکت کنه و خودش و نعمت هاش رو حفظ کنه و بالاتر بره ودر جا نزنه تعهد میاره‌ظاهرا سخته مثل زحمت زنبور که فراوان میگرده و ذره ذره شهد گل جمعکردن میکنه که تلخ مزه است.بعد زحمت بال زدن و صلوات فرستادن رو دارهتا شهد تلخ میشه عسل شیریناما محبت محمد و آل محمد شیرینه واقعازندگی رو هم شیرین میکنهتوسل ثمره عسل گونه دارهمهم این است که وجودت و وجودم خالی از شیرینی محبت 📖✨️سلام بر کسانی که گمان نمیکنند دنیا به آخر رسیده و دیگر راهی برای آنها باقی نمانده و میدانند که خدا بعد از هر سختی راه راحتی برای آنها باز می کند، پس قوی بمان زیرا قصه ات هنوز به پایان نرسیده.نباشه عزیز دلم</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 13:35:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برشی ازکتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-diqvyr6wkvc8</link>
                <description>#برشی_از_کتاب 📚زندگی فصل فصل است برای بعضی چهل فصل است، برای بعضی چهار فصل توی آشپزخانه مادر بزرگ یک دمی دایره ای آویز بود که با صد رنگ پارچه های ریز ریز درست شده بود صد رنگ بود اما میگفتند دمی چهل تکه، خانه آن یکی مادر بزرگ هم یک لحاف بود که آن هم از ده ها پارچه کوچک و یک اندازه اما در رنگهای مختلف دوخته شده بود و معروف شده بود به لحاف چهل تکه یک بار که با گریه و زاری شب را خانه مادر بزرگ ماندم موقع خواب بهانه ام ادامه پیدا کرد و طلب لحاف چهل تکه کردم مادر بزرگم آن لحاف سنگین را آورد پهن کرد نصفش را زیرم انداخت و وقتی دراز کشیدم نصف دیگر را رویم کشید موقعی که خواست برود دوباره بهانه گرفتم که یک قصه هم تعریف کند بنده خدا نشست و پاهایش را دراز کرد زیر لحاف و من هم از فرصت استفاده کردم و سرم را از روی بالش سر دادم تا روی پاهایش که کمی هم درد می کرد کم کم هم با دستانم زانوهایش را نوازش کردم به خیال خودم که با دستان کوچکم کمی از دردهایش را کم کنم مادر بزرگ همراه با نوازش موهایم قصه گاوبنی اسرائیل را گفت:- امشب که خانم شدی و بزرگی کردی من رو مجبور کردی که برات لحافبزرگ بکشم از کمد بیرون من هم برات به قصه بچه گونه نمیگم یکی بود فقط هم همون یکی بود یعنی یکی دیگه نبود؛ به قومی رو خلق کرد زمان های خیلی دور، قبل از پیامبر ما دیگه ببین چه قدر دور بوده، به روز مردم این قوم و قبیله از خواب که بیدار شدند دیدن ای داد بیداد جنازه یکی از جوان هاشون افتادهگوشه ایوای... یعنی چی؟یعنی این که یکی اون بنده خدا رو کشته بود و فرار کرده بود. خلاصه داغدار شدند و پیگیر که قاتل رو پیدا کنند دیدند عقل خودشون به جایی نمی رسه رفتند سراغ پیامبرشون و کمک خواستند پیامبرشون هم از طرف خدا دستور داد که یک گاو بکشید و قسمتی از گاو رو بزنید به اون بنده خدا زنده می شه و ازش بپرسید قاتل کیه؟ رفتند دور هم مشورت کردند که گاو رو چه کار کنند هم دلشون میخواست قاتل رو پیدا کنند هم دنبال این بودند که به خورده از زیر هزینه خرید گاو فرار کنند برگشتند سراغ پیامبر و پرسیدن؛ این گاوی که گفتید ذبح کنیم چه رنگی باشه؟ پیامبر گفت یعنی چی خب یه گاو بکشید گوشتش رو تقسیم کنید گفتن نه رنگش رو بگو خلاصه پیامبر از خدا پرسید و گفت بهشون دوباره رفتند و برگشتند که حالا بگو چه شکلی باشه؟ پیامبر خدا گفت. رفتند و برگشتند که فلان و بهمان باشه یا نباشه؟ دوباره پیامبر خدا گفت یک دفعه دقت کردند دیدند ای دل غافل این گاو با این خصوصیات که سخت گیر می آد حالا از کجا پیداش کنند، افتادند توی دردسرابا تمام وجودم گوش می دادم که پرسیدمافتادند یا خودشون رو انداختندمادر بزرگ خندید و گفت:من همینو میخواستم میخواستم ببینم تو هنوز همون نوه ی باهوش منییا نه؟و بعد سرش را بالا گرفت و گفت:خدایا این هوش و این فهم رو خودت دادی، خودت هم یاریش کن که خرج راه خودت بشه.من این حرف مادر بزرگ را قبول داشتم البته قسمت اولش را، ده بار شنیده بودم از ده نفر که فرشته هوش بالایی دارد تیز است و ... اما اولین بار بود که مادربزرگ هشدار گونه دعایم کرد. آن شب متوجه نشدم و سوالم را دوباره تکرار کردم منتهی جواب گونه:به نظرم همون اول که خدا خیلی ساده گفته بود به گاو بکشید، یعنی هر گاوی چرا خودشون کار رو سخت کردند؟مادر بزرگ سرم را نوازش کرد و گفت:کار دنیا سخت نیست ما سختش میکنیم. دستورات و قوانین خدا هم همش رحم و محبته شیطون سخت نشون میده که دورمون کنه از خدا زندگیمون رو سخت کنه دور خودشو شلوغ کنه، شیطون عقده داره از ما تا خرابمون نکته دست برنمی دارهمثل دوختن این لحاف چهل تکه؟کمی جا خورد از حرفم و ادامه دادم خب یک ملافه بخرید و بدوزید این همه تکه تکه پارچه دوختید تا بشه یک ملافه‌ مادر بزرگ سری تکان داد به رک گویی من و گفت:نه مادرجون قصه این ملافه های چهل تکه قصه سختی ها و درد و بلاها و رنج های زندگیه که هم میشه انداخت دور و هم میشه به هم وصل کرد و قابل‌ استفاده اش کردحالا من همان چهل تکه بودم که اگر وصل میکردم؛ درس می گرفتم، نا امید نمی شدم حرکت می کردم قابل استفاده میشد زندگیم و الا که ... این و الا را باید از ذهنم پاک می کردم چهل فصل زندگیم را باید کنار هم می گذاشتم و می دوختم تا قابل بشود!</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 12:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۰۲۶ سال نو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B6-aufqmbmvbglc</link>
                <description>خیلی زود با نزدیک شدن آخرین روزای سال ۲۰۲۵ همه شروع میکنن از سالی که گذشت و دست آورداشون میگن اونجاست که من و تو برمیگردیم به خودمون میگیم فلانی این همه کار کرده خاک بر سر من که به هیچ کدوم از هدف هام نرسیدم......اما قبل از اینکه از این فکرا کنیم خوبه بریم به گالری گوشیمون سر بزنیم. به اولین ماه سال اگه مثل من کسی هستی که مدام عکس میگیری یا حتی دفتر ژورنال داری برو بخون یا عکسای تو گالریت رو ببین تا یادت بیاد امسال از چه مسیری عبور کردی....پس بیا به قدم های کوچیکی که امسال برداشتیم نگاه کنیم.... قدم هایی که تو زندگی خودمون با توجه به شرایط زندگیمون خودش یه پا موفقیت بوده..... مثلا برای من همین ورزش کردن و رفتن به باشگاه منظم بوده. یا مثلا وقتی که همکاری که خیلی برام عزیز بود رو از دست دادم و روزهای بعد اون روزهای سختی بود خیلی سخت و تلخ. دنیا بعد اون برام بی رنگ بو شده بود دوباره شروع کردم از نو... که به زندگی برگردم به خنده‌ای ته قلبی به آرامش...از تو چه پنهون که دوست داشتم مثل بقیه برات ليست کنم از مهارتهایی که تو سال جدید یاد گرفتم یا موفقیت های بزرگ پیش در پیشم))اما واقعا کی تعیین میکنه موفقیت چیه؟ والا همین که یه روزهایی بلند میشیم از تو تختمون برای خیلی هامون یه جور موفقيته من تمام تلاشم اینه که با خودم در صلح‌باشم و مهربون و در مسیر هدفهایی که دارم قدم بردارم آهسته و پیوسته...پ.ن: نمیدونم چرا چند وقتیه نمیتونم اینجا عکس آپلود کنم.</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 23:49:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف‌های خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-uz2pwy6nsxjd</link>
                <description>‏از آدمای کوچیک انتظار رفتار بزرگ منشانه نداشته باشید، این کوچیک بودن به معنای سن و موقعیت مالی و اجتماعی و… نیست، ممکنه یک نفر ۸۰ سالش باشه، پولدار و موفق و شناس هم باشه‏اما آدم کوچیکی باشه!‏بزرگ منشی ویژگی انسان‌های بزرگه(از نظر شخصیتی)‏که در هرکسی نمیشه پیداش کرد‏لازم نیست همه کس و همه چیز رو تجربه کنی‏تا احساس کنی مفید زندگی کردی و موفق بودی‏زندگی، لذت بردن از تجربیات موجود الآنته‏و با کیفیت زیستن لحظاتی که هر روز در گذرن‏و حس خوبی که از جزییات لحظه اکنون میگیری‏لطفاً سرعت زندگیتو کمتر کن تا مسیرتو بهتر ببینی</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 13:32:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-odikrvmofetl</link>
                <description>الان که عکس های یلدای دیگران رو میبینم که تک به تک استوری کردن و چه عکس های تجملاتی و خالی از صفا و صمیمیت و حس خوب، عکس های فقط برای دیده شدن گرفته شده ای مردم منو ببینید تو گروه خانوادگی که یکی از عمه ها میزبان بوده شونصد تا عکس از میز یلدایی که درست کرده فرستاده بعد اون یه فیلم از کل میز گرفته آهنگ هم گذاشته و برای بار هزارم فرستاده گروهی خانوادگی! عمه های دیگه و عمو ها ازش تشکر کردن که بهترین پذیرایی رو داشته! نمیدونن همه اونا که پشت سرشون چی میگن اینکه چند برابر داخل پلاستیک کردن و بردن! میدونم که عمه عاشق این تعریف های هست که داخل گروه ازش کردن کلا فامیلی عاشق خوردن هستن و جالب اینه میگن دورهمی مهمه و اصلا خوردن مهم نیست!بنظرم که خنده دار ترین حرفو زدن! برای خانواده‌ی که هر کس پذیرایی بیشتری داره بیشتر تشکر میشه! خوشهالم که به این بلوغ رسیدم که هیچی صفا وجود آدم ها نمیشه، امسال بر خلاف هر سال هیچ کسی آپلود نکردم داخل اینستاگرام منی که همیشه گوشی به دست بودم و هر چیزو استوری میکردم هر سال استرس چیدن سفره رو داشتم اما به یکباره به خودم گفتم بایست داری چکار میکنی؟ عمرت همین لحظه هاست که تو داری با استرس داشتن برای یک عکس خوب تلاش میکنی، و تمام.تمام میشوی بدون آنکه زندگی کرده باشی بخندی و اونطوری که راحتی زندگی کنی نه برای عکس نه برای استوری نه برای پست.آدم از یک جایی به بعد میبره،بنظرم بهتره بعضی دورهمی ها نباشه ادم خونه خودش باشه تا بره به دورهمی که همش شواف و کلاس گذاشتن برای همدیگر هست</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 21:22:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%AD-lsgnojyanpeb</link>
                <description>طی نوشته قبلیم بودن که کج فهمیدن و باعث سوتفاهم شد و یا شاید این منم که نمیتونم منظورمو برسونم چه با کلمه های که اینجا مینویسم و چه با کلمه های که به زبون میارم.در مورد  حجاب گفتم در جای غیر از ویرگول منتشر کردم که بعضی فشاری شده و شروع به حرف های زشتی به من کردن.مثلا یکی گفت چرا همش فکرتون پایین تنه هست!؟  که البته همرا با کلی فحش های بدمن یا ماها!؟ من فکرم اینه؟ ولی شما که شلوار جذب یا بعضا ساپورت میپوشی با لباس کوتاه که همان پایین تنه را به نمایش بگذاری فکرت ساخت داروهای با کمترین عوارض هست برای بیماران!؟ چطور فکرتون نیست و به نمایش میگذارید؟ بعدش به من یا به قول خودتون ماها تهمت می‌زنید که اینجوریم! غیر از اینه که ما میخوایم بعد انسانی هر کسی رو نه بعد .....یا بعضی میگفتن دیدم آدم های خوبی که روسری سرشون نبوده مگه من گفتم ادم بدین؟ دقیقا اینجاست که دلم میسوزه که دلهای پاکی دارن و مسیری اشتباه رو دارن میرن، در طی سفری که به مشهد داشتم در مهر‌ماه دختری که سپیده بود همراه مادرش هم کوپه‌ای ما بودن تعجب کردم اولش که چطور با روسری و شال افتاده دور گردنشون راهی مشهدن ولی بعد که صحبت کردیم و آشنا شدیم دیدم که چقدر مهربون و قلب رئوفی دارن. همینا که خوبن جاده خالی و مسیر بی انتها بی حجابی برن از افتادن روسری شروع بشه به کجا ختم میشه!؟ اینهایی که گفتم از جنبه کاملا دینی نبود یه دیدگاه بسیار جزئی گفتم و سربسته.</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 19:11:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ت.تباهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%AA%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-wnnxgkyxamuf</link>
                <description>تو شرکت دو تا خواهر بودن که یکیشون باحجاب و دیگری موهاشو بیرون میذاشت بعد یه مدت روسری‌اش افتاد و الآن کلا روسری نمیپوشه یادمه خواهرش بهش تذکر میداد که روسریت رو بیار جلو فلان کن و.... امروز با کمال تعجب دیدم دختره همون خواهره که باحجاب تر از خواهره دیگریش بود شالش افتاده و با پسرهای تیم در حال گفتگوست!کات بریم چند تا استوری از بلاگر ببینیمچی بگم؟ چی بنویسم!!! چه چیز های داره ارزش میشه؟؟؟ چقدر داریم به بی ارزش شدن و پوچی نزدیک میشیم؟و شما تمامی شما نسل های آینده شاهدان و تایید کنندگان حرف من هستید که آخر این مسیر تباهیست بدبختی است.بیچاره نسلی که فکر کنه این راه درسته و اینقدر سوشال مدیا پر شده که به بن بست میرسه قبل از اینکه اصلا راه درست رو پیدا کنه، یه جا شنیدم که می‌گفت ۵۰ سال دیگه طرف نمیدونه پدرش کیه!؟ خداروشکر کردم که ان‌شالله اون روز نیستم و نمی‌بینم این سیاهی رو.تو دوره زمونه‌ای که امکانات رو ول کنی بری با یه نفر غریبه هم خونه بشی! برای چی؟ اونوقت افتخارت باشه!!!! بعضی ها می‌گویند خیلی به این نسل امیدوارند؟😂 امید؟! نسلی که پزش بی حیایی و بی عفتی باشد معلوم است که چه میشود!!! به قول شاعر وقتی ارزش ها عوض میشوند بی ارزش ها با ارزش میشن.....ناراحت میشم وقتی دختران ناآگاه و حقیری رو میبینم که به بی حجابی و بی روسری هستن و حتی افتخار هم میکنند! چشم هر ناپاکی بهشون میخورد! وقتی آینده را میشود حدس زد که همانند دستمال کاغذی استفاده میشوند! آیفون گرفتن پز است برایشان! و به سیاهی مسیر نمی‌اندیشند!</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 00:11:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برشی از کتابی که خوندم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-kgom844xtnbc</link>
                <description>اما همان طور که گفتم رسانه ها به شما دروغ می گویندو میخواهند افکارتان را شکل بدهند میخواهند قدم به قدم چیزهایی را بپذیرید که عادی و طبیعی نیستند📖تا حالا کدام شیعه برای ما مشکل درست کرده است؟شیعیان هم چون فعالیتهای دینی شان را در چهارچوب قانون انجام می دهند، کمتر بهشان گیر می دهند. محرم ها با هماهنگی پلیس بتر می زدند برای امام حسین محمدی بعد جوان های شیعه می ایستادند دم در دانشگاه و آب معدنی پخش می کردند که رویش اسم امام حسین بود: ?Who is Hussein مینشستند با مردم عادی صحبت سالة می کردند و درباره امام حسین شده و عاشورا بهشان اطلاعات می دادند.روز عاشورا یک دسته توی لندن راه می افتد که خیلی عظیم و با شکوه است. کمی شبیه همین مراسم پیاده روی اربعین است. از منطقه ای که جزء شلوغ ترین خیابان های شهر است شروع میکنند و میروند تا وسط هاید پارک بعد آنجا نذری می دهند: آب، غذا و حلوا یک به یک اروپایی ها می ایستند و سؤال میکنند آقا چه خبر است؟ حسین کیست؟ داستان چیست؟ بچه های هیئت هم به زبان انگلیسی برایشان توضیحمی دهند که امام حسین خادم چنین عزیزی اند و چنین ماجرایی برایشان رخ داده معمولاً می گویند ما نمیدانستیم با چرا ما نمیدانیم این اتفاقات را ما فقط از اسلام یک حضرت محمد صل اله علمیات . می شناسیم و بعد از حضرت محمد سرانه شما فقط موشک و جنگ و تروریست می شناسیم این چه اتفاق قشنگی است و چه مباحث اخلاقیخاصی دارد. برای همه شان جالب است؛ ولی باز هم اخبار همین اتفاق یا اخبار اربعین در یک فضای شانتاژ سیاسی و یک سانسور خبری مدیریت می شود؛ انگار خودشان هم می دانند اگر این ماجرا باز شود همه دنیا را تکان میدهد.جالب اینجاست که جوانهای اروپایی خیلی آمادگی پذیرش این داستان را دارند. و جذب میشوند؛ ولی متأسفانه رسانه ها در آنجا خیلی قوی عمل میکنند. البته ما هم بیکار ننشسته ایم همه داریم تلاشمان را میکنیم. امسال در لندن چهارصد هیئت برگزار شده؛ آن هم فقط در ایام محرم از پاکستانی ها، افغانستانی ها، هندی ها عراقی ها و ایرانی ها .... پول هم خرج میکنند. جالب اینجاست که ساعت هایش هم مختلف است و هم زمان نیست. مثلاً پاکستانیها به روضه صبح عادت ندارند و تازه ساعت دوازده شب شروع میکنند و تا خود صبح عزاداری میکنند. هندی ها سر صبح روضه میگیرند افغانستانی ها که اصلاً غوغا میکنند: همه ساعتی هستند و عزاداری هایشان هم خیلی عجیب و تکان دهنده است. عده کمی هم قمه زنی میکنند اما رسانه ها می روند فقط سراغ همان قمه زن ها.حالا دیگر توی غرب یک مناسبت جدید به تقویم جوانها و شیعیان اضافه شده. از مدت ها قبل پول جمع میکنند و برنامه ریزی میکنند تا آن مناسبت را خوب برگزار کنند تا خودشان را از همه جای اروپا برسانند به لشکر بیست میلیونی سربازان امام زمان عجل المتعالی فرجه اربعینخلاصه اینکه همه اینها را گفتم فقط برای اینکه یک جمله بگویم زندگی من از همان یک شب شب نهم محرم لندن تغییر کرد؛ جایی که یک قدم برای امام برداشتم و به اندازه یک قدم رفتم توی مسیر اهل بیت علیهم السلام، بقیه اش را دیگر خودشان بردند. ما هم قدم به قدم و روز به روز امتحان پس میدهیم؛ اما ان شاء الله که از مسیر نمی اندازندمان بیرون.#برشی_از_کتابکتابی که خوندم و میتونم بگم جز بهترین کتاب ها بود داخل پیاده روی اربعین از مردمی مصاحبه گرفته بود که خارج از ایران و از کشور های اروپایی به این راهپیمایی عظیم پیوسته بودنن از این صحبت می‌کنند که چطور اونجاها روضه و مراسم مذهبی میگیرن از اینکه تو دریار غربت چطور ائمه کمکشون کردن. از اینکه برای دینشون و چیزی که بهش معتقد هستن اینقدر تلاش میکنن و فعال هستند لذت بردم. همچنین از نذری های فرهنگی که دارن از نمایشگاه عکس های اربعین که داخل اروپا برگزار کرده بودن نظرات اروپایی ها در این مورد از اینکه از دادن خوراکی های رایگان تعجب میکنن و از هزار تا چیز دیگه.... که داخل این کتاب خوندم و لذت بردم.کتاب های دیگه‌ای هم باز این نویسنده بهزاد دانشگر خوندم و باید بگم با این کتاب رفت تو لیست بهترین نویسنده ها اسمش رفت کنار نویسنده خانم نرگس شکوریان فرد.#موکب_آمستردام</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 19:54:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%B3%D9%81%D8%B1-qvefe9vkw75g</link>
                <description>موضوع مسابقه منو برد به خاطرات دورِ سفرهایی که وقتی بچه بودم با خانواده و فامیلامون می‌رفتیم. راستش یه چیزیه که هنوز هم وقتی بهش فکر می‌کنم، به نظرم برای آیندگان تعجب‌آور خواهد بود. حداقل می‌دونم روزی می‌تونم برای نوه‌هام کلی داستان بگم و اون‌ها هم با هیجان گوش بدن و شاید فکر کنن چطور ما این‌طوری سفر می‌کردیم!یکی از چیزایی که همیشه یادمه، مینی‌بوس دایی پدریم بود. من شیش تا عمو دارم و این شیش نفر، همراه ما، ظرفیت مینی‌بوسو کامل می‌کردن. وقتی همه سوار می‌شدیم، یه حس عجیب و جالب داشت؛ همه با هم، با همون هیجان بچگی، راهی امام‌زاده‌ی شهر مجاور می‌شدیم. یادمه همیشه شب حرکت می‌کردیم چون هوا خنک بود و همه‌مون منتظر مینی‌بوس می‌شدیم. مادرم وسایلو جمع می‌کرد، بعد می‌رفتیم خونه‌ی یکی دیگه از عموم تا اونا رو هم سوار کنیم و این‌طوری آخرین خونه هم رسیدیم و سفر واقعی شروع می‌شد.حرکت توی جاده، وقتی شب از نیمه گذشته بود، یه حس خاص داشت. چراغ‌های زرد جاده، صدای موتور مینی‌بوس، خستگی شیرین بچه‌ها... همه با هم یه ترکیب عجیب درست می‌کرد که هنوز تو ذهنم زنده است. یه چیزی که همیشه برام جالب بود، مسیر خاکی نزدیک روستا بود؛ چند موتورسوار می‌دیدم که با دستمال، صورتشونو تا پایین پوشونده بودن. اون موقع بچه بودم و فکر می‌کردم دزد یا راهزن هستند! وقتی از پدرم پرسیدم، گفت: «نه بابا، فقط نمی‌خوان گرد و خاک بره تو حلقشون!» اون موقع هم ترسم ریخت و هم کلی خندیدم.از اون سفر، هنوز جاده‌ی باریکی که یه طرفش دره بود یادمه، یا سربالایی که مینی‌بوس به زور بالا می‌رفت و همه‌مون با هم یه صدا می‌گفتیم: «یا علی!» هنوز هم صدای اون «یا علی»ها تو گوشمه، یه چیزیه که هر وقت یادم میاد، هم خنده‌م می‌گیره و هم حس می‌کنم دوباره اون بچه‌ی هیجان‌زده هستم.اما مسافرت فقط جاده و حرکت نبود؛ کنار هم بودن، خنده‌های بی‌اختیار، داستان‌های شبانه و حس کوچک بودن توی دنیای بزرگ، همه چیزو خاص می‌کرد. وقتی به امام‌زاده می‌رسیدیم، نه تنها خوشحال بودیم، بلکه از مسیر پرهیجان هم لذت می‌بردیم. هر پیچ و خم جاده، هر دستمال روی صورت موتورسوارها، هر صدای باد توی شب، خاطره‌ای بود که هنوز هم زنده است.حالا که بزرگ شدم، می‌فهمم ارزش واقعی سفرها، نه مکان‌هایی که دیدیم، بلکه لحظاتیه که با عزیزانمون ساختیم. سفرهای بچگی من با شیش تا عمو، درس بزرگی بهم داد: زندگی یه مسیر پر از پیچ و خم و بالا و پایینه و هر لحظه‌ش ارزشمنده. این خاطرات باعث می‌شه وقتی نوه‌هام بشنون، باورنکردنی باشه که ما با چه ساده‌گی و هیجان‌هایی، اینقدر خوشحال بودیم. اما همین سادگی، پر از شادی و تجربه‌های ناب بود.بعد از امام‌زاده، سفرمون ادامه پیدا کرد و رفتیم کرمانشاه. اونجا برای اولین بار رفتم عملیات مرصاد و یه چیز خیلی خاص دیدم. یه دفتر بود که برای دل‌نوشته‌های شهدا گذاشته بودن، و وقتی نوشتم، نوشتم: «در بهار آزادی جای شهدا خالی». همون لحظه حس کردم اون سفر فقط تفریح نبود، بلکه یه تجربه‌ی واقعی از تاریخ و زندگی هم بهم داده بود. یاد گرفتم که سفر می‌تونه هم سرگرمی باشه، هم یادآوری ارزش‌های زندگی و شجاعت آدم‌ها.سفرهای منو یاد میندازه که گاهی فقط حرکت کردن و کنار هم بودن، بهترین بخش ماجراست. هر بار که به اون خاطرات فکر می‌کنم، حس می‌کنم دوباره توی همون مینی‌بوس نشستم، شب سردو پشت سر گذاشتم و با صدای «یا علی» مسیر رو پیمودم، بی‌آنکه زمان بتونه اون لحظه‌ها رو از من بگیره. و این چیزیست که مطمئنم حتی آیندگان هم وقتی بشنون، تعجب خواهند کرد و لبخند خواهند زد.همیشه یه چیز خاص تو ذهنم مونده: رنگ سبز. هر مینی‌بوس سبزی که می‌بینم، بدون اینکه بخوام، یاد اون خاطراتم می‌افتم؛ خنده‌ها، نجواها، شب‌های پرهیجان و همه‌ی عموهایم کنارم. سبز برای من فقط یه رنگ نیست، یه پرواز خاطره است، یه پرو بال که خاطرات رو دوباره زنده می‌کنه و بهشون جان می‌ده. حتی آیندگان هم وقتی بشنون، مطمئنم با تعجب و لبخند، در دنیای ما غرق خواهند شد.آرام باش قلب منآرام باشفکر کن که نم نم باران است بر پنجره‌ام می‌بارد.شمس لنگرودی</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 00:26:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«دنده عقب با اتو ابزار»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-idt3w2un8ysz</link>
                <description>موضوع مسابقه منو برد به خاطرات دورِ سفرهایی که وقتی بچه بودم با خانواده و فامیلامون می‌رفتیم. راستش یه چیزیه که هنوز هم وقتی بهش فکر می‌کنم، به نظرم برای آیندگان تعجب‌آور خواهد بود. حداقل می‌دونم روزی می‌تونم برای نوه‌هام کلی داستان بگم و اون‌ها هم با هیجان گوش بدن و شاید فکر کنن چطور ما این‌طوری سفر می‌کردیم!یکی از چیزایی که همیشه یادمه، مینی‌بوس دایی پدریم بود. من شیش تا عمو دارم و این شیش نفر، همراه ما، ظرفیت مینی‌بوسو کامل می‌کردن. وقتی همه سوار می‌شدیم، یه حس عجیب و جالب داشت؛ همه با هم، با همون هیجان بچگی، راهی امام‌زاده‌ی شهر مجاور می‌شدیم. یادمه همیشه شب حرکت می‌کردیم چون هوا خنک بود و همه‌مون منتظر مینی‌بوس می‌شدیم. مادرم وسایلو جمع می‌کرد، بعد می‌رفتیم خونه‌ی یکی دیگه از عموم تا اونا رو هم سوار کنیم و این‌طوری آخرین خونه هم رسیدیم و سفر واقعی شروع می‌شد.حرکت توی جاده، وقتی شب از نیمه گذشته بود، یه حس خاص داشت. چراغ‌های زرد جاده، صدای موتور مینی‌بوس، خستگی شیرین بچه‌ها... همه با هم یه ترکیب عجیب درست می‌کرد که هنوز تو ذهنم زنده است. یه چیزی که همیشه برام جالب بود، مسیر خاکی نزدیک روستا بود؛ چند موتورسوار می‌دیدم که با دستمال، صورتشونو تا پایین پوشونده بودن. اون موقع بچه بودم و فکر می‌کردم دزد یا راهزن هستند! وقتی از پدرم پرسیدم، گفت: «نه بابا، فقط نمی‌خوان گرد و خاک بره تو حلقشون!» اون موقع هم ترسم ریخت و هم کلی خندیدم.از اون سفر، هنوز جاده‌ی باریکی که یه طرفش دره بود یادمه، یا سربالایی که مینی‌بوس به زور بالا می‌رفت و همه‌مون با هم یه صدا می‌گفتیم: «یا علی!» هنوز هم صدای اون «یا علی»ها تو گوشمه، یه چیزیه که هر وقت یادم میاد، هم خنده‌م می‌گیره و هم حس می‌کنم دوباره اون بچه‌ی هیجان‌زده هستم.اما مسافرت فقط جاده و حرکت نبود؛ کنار هم بودن، خنده‌های بی‌اختیار، داستان‌های شبانه و حس کوچک بودن توی دنیای بزرگ، همه چیزو خاص می‌کرد. وقتی به امام‌زاده می‌رسیدیم، نه تنها خوشحال بودیم، بلکه از مسیر پرهیجان هم لذت می‌بردیم. هر پیچ و خم جاده، هر دستمال روی صورت موتورسوارها، هر صدای باد توی شب، خاطره‌ای بود که هنوز هم زنده است.حالا که بزرگ شدم، می‌فهمم ارزش واقعی سفرها، نه مکان‌هایی که دیدیم، بلکه لحظاتیه که با عزیزانمون ساختیم. سفرهای بچگی من با شیش تا عمو، درس بزرگی بهم داد: زندگی یه مسیر پر از پیچ و خم و بالا و پایینه و هر لحظه‌ش ارزشمنده. این خاطرات باعث می‌شه وقتی نوه‌هام بشنون، باورنکردنی باشه که ما با چه ساده‌گی و هیجان‌هایی، اینقدر خوشحال بودیم. اما همین سادگی، پر از شادی و تجربه‌های ناب بود.بعد از امام‌زاده، سفرمون ادامه پیدا کرد و رفتیم کرمانشاه. اونجا برای اولین بار رفتم عملیات مرصاد و یه چیز خیلی خاص دیدم. یه دفتر بود که برای دل‌نوشته‌های شهدا گذاشته بودن، و وقتی نوشتم، نوشتم: «در بهار آزادی جای شهدا خالی». همون لحظه حس کردم اون سفر فقط تفریح نبود، بلکه یه تجربه‌ی واقعی از تاریخ و زندگی هم بهم داده بود. یاد گرفتم که سفر می‌تونه هم سرگرمی باشه، هم یادآوری ارزش‌های زندگی و شجاعت آدم‌ها.سفرهای منو یاد میندازه که گاهی فقط حرکت کردن و کنار هم بودن، بهترین بخش ماجراست. هر بار که به اون خاطرات فکر می‌کنم، حس می‌کنم دوباره توی همون مینی‌بوس نشستم، شب سردو پشت سر گذاشتم و با صدای «یا علی» مسیر رو پیمودم، بی‌آنکه زمان بتونه اون لحظه‌ها رو از من بگیره. و این چیزیست که مطمئنم حتی آیندگان هم وقتی بشنون، تعجب خواهند کرد و لبخند خواهند زد.همیشه یه چیز خاص تو ذهنم مونده: رنگ سبز. هر مینی‌بوس سبزی که می‌بینم، بدون اینکه بخوام، یاد اون خاطراتم می‌افتم؛ خنده‌ها، نجواها، شب‌های پرهیجان و همه‌ی عموهایم کنارم. سبز برای من فقط یه رنگ نیست، یه پرواز خاطره است، یه پرو بال که خاطرات رو دوباره زنده می‌کنه و بهشون جان می‌ده. حتی آیندگان هم وقتی بشنون، مطمئنم با تعجب و لبخند، در دنیای ما غرق خواهند شد.آرام باش قلب من آرام باشفکر کن که نم نم باران است بر پنجره‌ام می‌بارد.شمس لنگرودی</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 00:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-zko7sgmyab6v</link>
                <description>بهت اعتماد دارم خدا جونراضیم به رضای تو... همان حرفی که مرداد ماه گفتمش،امروز جای خالی همکار رو حس کردم روم نمیشد باهاش صحبت کنم🥺 ولی میگم که آقای همکار دلم براتون تنگ شده جات خالیه جای حرف های خوبی که میزدی دلگرم کننده بود چقدررررر مهربون بودی  تنها کسی که به فکر بچه های شرکت بودی، نبودنت چقدر سخته برامون، یاد چای دم کردنت هات شیرینی خریدنت هات ....خدایا  هر کی به من بدی یا ظلمی کرد من یاد تو افتادم تو که قدرتت بی انتهاست نامحدوده، گفتی بخوانید مرا تا کفایت کنم شما راخدایا صدات میکنم نه فقط به جهت حاجت دنیوی ... بلکه بخاطر چیز بهتر و برتر یاد این جمله شهید چمران افتادم🕊🕊🕊🕊🔸شهید چمران: «خدایا، آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند، آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند، آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند و آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا آموختند. پس خدایا، به همه اینان که باعث تعالی دنیا و آخرت من شدند، خیر و نیکی برسان.»خوش به حالش چه روح بزرگی داشته🥲 و البته که دارهتصور من اینه که آدمها در کوره مشکلاتساخته تر و آبدیده تر میشنبرگرفته شده از کتاب مرد‌ رویاها</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 00:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد رویاها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-crsgcvvcmmum</link>
                <description>واقعا زیباستخدایا، آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند، آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند، آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند، آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا آموختند.پس خدایا، به همه اینان که باعث تعالی دنیا و آخرت من شدند، خیر و نیکی برسان.شهید دکتر مصطفی چمرانکتابی که اینروزا میخونم چه نخبه های داشتیم، عجب زندگی کرده ایشون چه داستان زندگی جذابی دارهتا اینجا خوندم یه دختره کارخونه دار و پولدار عاشقش میشه و چه امکاناتی و زندگی داشته تو آمریکا چقدرررر باهوش بوده و در عین حال آزاده آزاد نه بنده پول و آهن.......جالب اینجاست وقتی چند روز پیش خواستگار اومد این کتاب رو داخل قفسه کتابخونه دیدبا خودم گفتم الان با دیدن عنوان کتاب چه فکرا که نمیکنه😅ولی واقعا درسته شهید چمران واقعااااااااا مرد رویاهاستhttps://sangarehvelayat.kowsarblog.ir/</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 00:39:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>يعني چی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D9%8A%D8%B9%D9%86%D9%8A-%DA%86%DB%8C-spctkhy2bsuy</link>
                <description>آقا چرا ویرگول ایجوری شده؟ عکسام به زور میزارم و آپلود میکنم بعدش وقتی متن پست میشه نیستش...‌.یعنی چی خوادم رغبت نمیکنه بیاد بنویسه همون بلاگفا خودمون بهتر بود اونجا مینویسم که تا اینجا بهتر بشه بلکم، اینروزا بیزیم ولی خب میچسبه وقتی هدف پشتشه و به مهارت می‌انجامه آدم احساس فرسودگی نمیکنه.</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 12:32:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-k0mmblszg9qs</link>
                <description>یکی از هزارن ریلز داخل اینساست دیدن فرزندی که حتی به اندازه پیاده شدن پدر از اتوبوس صبر نمی‌کند و پدری که از پنجره خودش را خم کرده و فرزندش را بغل می‌کند و نفر سومی که پسربچه را بالای سر می‌برد که به آغوش پدر برسد و چه آغوشی بعضی از از کلیپ ها را در اینستا و بعضی در اخبار دیدم، یاد خودم افتادم که سالها قبل زمانی که فقط شش سالم بود و پدرم سفر زیارتی کربلا رفته بود وقتی بعد از مدت‌ها دیدمش از بغل مادر دستان کوچکم را در پشت گردن پدرم قفل کردم و هرچه مادرم می‌کوشید که مرا جدا کند نمیشد، یادم هست آن موقع که پدر می‌فت گمانم این بود که سرکار می‌رود و مثل همیشه ظهر برمی‌گردد نه اینکه مدت ‌ها برنگردد، یادم است آن روزها نقل قول مجالس بودیم که اقوام می‌گفتند دخترک چقدر دلتنگ پدرش بوده است.....حالا که دختری جوان هستم با دیدن آزاد شدن اسرا و دیدار با خانواده‌هایشان، یاد آن ایام خود افتادم ولی چه مقایسه‌ای!؟ پدری که حکم حبس ابد گرفته‌است و دیدار با فرزندش را به چه می‌توان مثال زد؟  از قطره گفتم از حسی که در قطره مقابل دریاست، هیچکسی نمی‌تواند درک کند اگر بخواهم با کلمات بیان کنم انگاری که روحت از جسم خارج می‌شود با چشم خود روحت را می‌بینی،حتی با دیدن فیلم ها آن احساسات بر من دوباره زنده شد، واقعا جزو حس های وصف نشدنی هست...به قول شاعر که می‌گوید&quot; با خود دیدم جانم می‌رود&quot; دلتنگی مثل اینکه هر روز چیزی در قلبت می‌سوزد و تو توان دفاع نداری وقت وصال چنان می‌بویی و بغل میکنی که یکی شوی،</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 01:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/-ee4dcpn3j4io</link>
                <description>فقط كسانى كه جرات مىكنند تا حد  زيادى شكست بخورند، ﻤﻰتوانند تا حد زيادى به موفقيت دست يابند.اگر عرشیان از تو در عرش الهی تعریف و تمجید کنند با ارزش هستی نباید تعریف و تمجید فرشیان برایت مهم باشد. کاروان حسین در راه است؛ بیاییم از قافله عقب نمانیم و به ندای امام زمان عج که می فرماید: «هل من ناصِرِ يَنْصُرُني ؟! لبیک بگوییم و زینب وار ندای حسین زمان را به گوش جهانیان برسانیم.حسینا! آمدم که قبولم کنیخاک ره آل رسولم کنیرفتیم مراسم که آقای جلوی خیلی شبیه استاد آسمانی من بود نمیدونم حکمت اینهمه تشابه چی بود انگاری که خودش بود ولی هی خودش زیر خروارها خاک هست،بغضی شدم و اشک تو چشمام جمع شد و براش دعا خوندم، دلم براش تنگ شده جای خالی اون تو جلسات اونهمه هوای منو داشت اونهمه نگران اومدن من بود، هعی اگه بود نمیذاشت کسی ناحقی کنه در حق، یه حس حالی رو تجربه کردم که تا اون شب تجربه نکرده بودم، یک نفرو ببینی که چقدر شبیه عزیز از دست رفته‌ات هست، اینروزها جای خالیش را بیشتر از هر زمان دیگری احساس میکنم.یاد عزیز از دست رفته ها میفتم که در هر مراسم یا موقعیت های خوب و خوشی زندگیشون یهو یه غم ناخونده میاد و میشنه کنج قلبشون، یاد بچش افتادم که اول مهر دیگه پدری نداره که ببرش مدرسه و..... هزارن مناسبت های دیگر که دیگر نیست و جایش بیشتر از هر زمان دیگری خالیست،می خواهم خاک ره حسین شوم.....</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 11:49:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برشی از کتاب ستاره ها چیدنی نیستند✨️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%E2%9C%A8%EF%B8%8F-ucviqq8qys6o</link>
                <description>خدمت سرمایه داری اروپا و آمریکاست. آزادی به نام زنان و به کام سرمایه داران شما یه وسیله ی خونگی یا حتی غیر خونگی نام ببرین که به وسیله زن تبلیغ نشه از برس توالت شویی و صابون سگ گرفته تا سطل زباله و چسب زخم و دستگاه نظافت بدن و هر وسیله ی ریز و درشتی با تصویر یه زن به دنبال فروش بیشتره زن ابزار شده به شئ جذاب که فروش بیشتر رو به دنبال داره متأسفانه تا عمق فاجعه ای که اتفاق افتاده خیلی فاصله داریم ای کاش همین بود که فقط از عکس زن سوء استفاده میشد ای کاش همین بود که پیشخدمت هتلها و یا منشی سرمایه داران دختران و زنان زیبارو بودن البته برای دق کردن به انسان همینها کافیه سیاه بختی این جاست که میگن در جهان سه کالا در جایگاه بزرگترین منبع درآمد سرمایه داران شناخته میشود اسلحه دارو زن و مشروبات الکی و رایانه با وجود این گسترش و فراگیری در رتبه های چهارم و پنجم قرار دارن آقای نیکسون رئیس جمهور آمریکا در سال ۱۹۷۲ میلادی گفت: «درآمد ما از راه تجارت به وسیله زنان بیش از یک میلیون دلار در این سال بوده.</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 12:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشست های درباره زن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%86-bvy5ey6gqycd</link>
                <description>نظرات برخی از فیلسوف و دانشمندان خارجی در مورد زن!:ارسطو فیلسوف بزرگ یونانی در حدود چهارصد سال قبل از مسیح هم نقل شده &quot;زن چیزی نیست مگر مرد ناکام خطای طبیعت و حاصل نقصی در آفرینش&quot;.نیچه فیلسوف بزرگ آلمانی قرن نوزدهم میلادی میگه زن قادر به دوستی نیست زنان به شکل گربه پرنده و در بهترین حالت گاو باقی می مانند وقتی نزد زن میروی شلاق را فراموش نکنفیثاغورث دانشمند یونانی شش قرن قبل از مسیح هم میگه در هستی یک اصل خوبی وجود داشته که نظم نور و مرد را آفریده و یک اصل بدی وجود داشته که آشوب تیرگی و زن را آفریده است.افلاطون جمله دیگه ای هم داره که از میان امور نیکی که به سبب آن باید سپاس خدایان را به جای آورد نخست این که مرا آزاد آفریده اند نه برده دوم این که مرا مرد خلق کرده اند نه زن.طراحی خودم</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 21:03:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریب آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-qwea8ttndtgx</link>
                <description>۲۸ صفر مصادف با ۳۱ مرداد بهم زنگ زدن که برم شرکت دوباره راه‌اندازی شده دقیقا روزی که میخواستم نماز جعفر طیار رو بخونم وقتی داستانی رو داخل یکی از کانال ها خوندم که یکی از صاحب کارخونه های بزرگ تعریف می‌کرد که روزی که ورشکست شده و بدهی بالا آورده بوده دم خانه آیت‌الله بهجت میره که ایشون بدون اینکه چیزی بگه خود آیت‌الله میاد و بهش میگه نماز جعفر طیار رو بخون که مشکلت برطرف بشه. منم نیت کردم که بخونمش روز جمعه که مستحب هم هست اما وقتی دیدم پدر و مادرم کمک میخوان برای چیدن محصول رفت کمک، که این بهتره تا نماز مستحبی تا عمل واجب، که شبش اون خبر رو شنیدم. دقیقا در اوج ناامیدی بودم فرداش که رفتم شرکت یه نخبه هم اومده بود و از دستاوردهاش صحبت می‌کرد باورم نمیشد در نیم قدمی و کنار یک نخبه نشستم!بچه های تیم هم باورشان نمیشد نخبه!؟ اونم اینجا؟ چقدر با تواضع بود و خوب صحبت می‌کرد از دستاوردش در حوزه هوش مصنوعی علاقه مند شدم که بیشتر بدونم ازش، کسی که با استفاده از اختراعاتش در حوزه پزشکی جون انسان ها رو نجات میداد، یه وسیله‌ای درست کرده بود که سرطان سینه رو ۵ سال زود‌تر از ماموگرافی تشخیص میداد اینقدر زود که دکتر گفته بود اینقدر زوده که ما نمیتونیم کاری کنیم، نخبه ما هم گفته بود با اصلاح تغدیه و ورزش درست میشه!یکشنبه هم میزبان هیئت هفتگی هم من بودم اونم چه اتفاقاتی افتاد!هر هفته به نیت هر امام بود که بانی این هفته من بودم و به نیت امام زمان عج بود.سخنرانی رو از کتاب &quot;نماز مهم‌تر است یا امام زمان عج&quot; برداشتم و دادم به یکی از بچه ها که وظیفه سخنرانی به عهدش بود. ایده رو داخل گروه گفتم که ۱۲ نفر از بچه ها یک حدیث از امام زمان عج بیارن و یک نفر هم مقوا بیارد که داخلش متن و دلنوشته برای امام زمان عج بنویسیم.از جمله چیزهای که بچه ها یاد گرفتن این بود که امام زمانشان از امام حسین عج غریب‌تر هستو باید به یاری امام حاضر خودمان برویم، اینکه آخر مراسم ها قرار شد همیشه دعای فرج بخوانیم، رفتم و ۱۲ اللهم عجل لولیک الفرج رو برای بچه ها چاپ کردم که بدم بهشون وقتی بعد سخنرانی جواب سوال ها رو دادنبرای مراسم هم با کمک بچه ها شیر کاکائو درست کردیم عجب چیزی شد👌البته نمیخوام بگم که ریا بشه ولی خب مجبورم این نفس نمیگذارد🤨شکلات 🍫 تخته‌ای ترفندای بود که من انجام دادم برای شیر کاکائو که بهتر و خوشمزه تر بشه، وقتی با یکی از بچه ها رفتیم برای خرید شیر من پیشنهاد خرید کاکائو رو دادم خودمم درستش کردم که مثلا با تفاله گیر چای اول پودر کاکائو رو ریختم داخل اون و بعد الکش کردم که گوله نشه داخل شیر، و ایده کاکائو هم از من بود، خلاصه آماده شد و قرار شد سینی ها رو ببرن که خواستم خودم ببرم دیدم بچه های دیگه مشتاقن و منم دیگه اصرار نکردم.حقیقتا ادامه ماجرا رو با شرم و خجالت مینویسم!آخر مراسم بود که دیدم تعدادی از اون دختره که همرای من اومده بود خرید تشکر میکردن! تعجب کردم و یکم خشم به‌اضافه ناراحتی از اینکه من کارا رو کردم من میزبان بودم حالا هر چند بعضی از بچه ها شیر آوردن و شیر های دیگه که هم خریدیم هزینه‌اش نصف نصف با همون دختره که همراهم اومده بود پرداخت کردیم! ولی خب من میزبان و بانی بودم! ولی از اون تشکر میکردن که شیر کاکائو چقدر خوشمزه شده!که به خودم نهیب زدم خاک تو سرت کنن که کارهایی که کردی اگه برای رضای خدا و امام زمان عج بود الان ناراحت نبودی😒😏 هر چند با لبخند بودم و از اینم ناراحت بودم که اونا فکر نکنن من بی‌عرضه بودم نتونستم مدیریت کنم! از اینکه از تشکر نکردن ها یکم دلخور بودم و هم ناراحت اینکه چرا ناراحتم!؟ مگر برای خدا کار انجام ندادی؟! یاد حرف شهید هادی: اگر کار برای خداست پس گفتنش برای چیه!؟ در این افکار بودم که دستی به شانه‌ام خورد و دختری که میخواست بره از من تشکر کرد و رفت و حالا بازم با خودم درگیر که چرا تو نیتت مخلص نبوده!؟حالا نمیدونم واقعا چند درصد قبول شه یا نه ولی امیدوارم به فضل و بخشش،ولی خداییش چه شیر‌کاکائویی شده بود👌😅بعد از خوندن این داستان خواندن دعای فرج بعد نماز جزو روتین زندگیم شد.</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 22:51:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>