<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نجوا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17212506</link>
        <description>Students for always</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:38:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/349305/avatar/UhOpQX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نجوا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17212506</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیگه نیست،به همین راحتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C-ex18uh5qg2yt</link>
                <description>همه هیچ و اهل دنیا همه هیچدنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچای هیچ برای (ز بهر) هیچ بر هیچ مپیچ دانی که پس از مرگ چه ماند باقیعشق است و محبت است و باقی همه هیچیه شب خوابید فرداش صدای خر خر میومد از اتاقش رفتن بالاسر دخترشون دیدن که بیدار نمیشه و فقط یک صدا خر خر میده و .... اعضای بدنش رو اهدا کردن فردا راهی خونه ابدی و همیشگیش میشه به یک هفته نرسید.... سه‌شنبه حالش بد شده بود.....به شنبه هفته قبل فکر میکنم یه درصد یک ثانیه فکر میکرد که شنبه هفته بعد رو نبینه؟! یهویی رفتن آدمها خیلی سخته آدمی که تا دیشب کنار هم شام خوردید حالا صبح اینجوری بشه به قول آقا امیرالمؤمنین علی ع: چقدر فاصله ما آدما های زنده به مرده ها نزدیک و چقدر فاصله مرده ها به زنده ها دور هست.چقدر مطمئن هستیم که طلوع فردا رو میبینیم! دنیا چقدر بازی داره آدمی که تا دیروز روی تخت بیمارستان بود و از درد میکشید منتظر مرگ الان با گرفتن اعضا برگشت به زندگی ولی دختر جوانی که با خیال راحت رفت ژل لب تزریق کرد افتاد رو تخت مرده‌شور خونه.....برای تازه درگذشته صلوات </description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 00:10:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی با آیه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-kufh47xldsxi</link>
                <description>با همین ایستادگیها و پایمردیها به این عزت و اقتدار رسیدند.عکاس:خودم جانخداوند در قرآن می فرماید: (وَأَلَّوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْفَيْنَهُم مَّاءُ غَدَقًا اگر در راه درست پایداری کنند، حتماً آنان را با آبی گوارا و فراوان سیراب میکنیم. ماء غدق یعنی سیراب کردن از آب فروان و آب زلال که مفسرین میگویند کنایه از حل همه ی مشکلات زندگی است. یعنی استقامت هم دنیا را آباد میکند و هم آخرت را یعنی این است مسیر پیشرفتامیرالمؤمنین هشدار میدهند هیچ ملتی درون خانه خود مورد هجوم قرار نمی گیرد مگر اینکه ذلیل شود. امروز حمایت از جبهه مقاومت در غزه و لبنان نه تنها وظیفه ای انسانی و دینی است بلکه از منافع ملی و امنیت ما نیز محافظت میکند.دشمن ما همان دشمن غزه و لبنان است؛ اگر در این جبهه کوتاهبیاییم فردا مرزهای ما را هدف میگیرد.سختی های مسیر حق عرصه ای است برای جدا شدن مجاهدان -از مدعیان جایی که استقامت رمز سربلندی در آزمون الهی و تنها راه رسیدن به یاری خداوند و فتح قله های پیشرفت و سعادت دنیا و آخرت است. إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ ) *اگر به دین خدا کمک کنید،خداهم کمکتان میکند. سوره محمدقرآن کریم در آیه وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لمَزَةٍ (سوره همزه آیه یک وای بر هر که کارش عیب جویی بدگویی و زخم زبان است) با یک لحن بسیار تند و بیدار کننده ما را از عیب جویی تمسخر و زخم زبان بر حذر می دارد. این جور رفتارها مانند خنجری است که روابط خانوادگی و پیوندهای اجتماعی را میبرد.چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید. خوشا به حال آنان که در میان نقصها زیباییها را میبینند و بر زخم ها مرهم میگذارند بیایید کلماتمان را مانند دانههایی گرانبها در زمین دلها بکاریم دانه هایی که فردا درختی از محبت میشوند سایه ای از احترام میگسترانند و گلستانی از عشق و امید میسازند. آیه۷</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 20:13:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چکیده کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%DA%86%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-s5h14q8jfpep</link>
                <description>سوره آل عمران، آیه ۹۲📖📗فقط وقتی به مقام خوبان می رسید که‌ ازچیزهای‌ دوست داشتنی تان در راه خدا هزینه کنید.دیدی بچه های کوچک حاضر نیستند اسباب بازی خودشان را به بچه های دیگر بدهند؟ برخی افراد و حتی جوامع در همین عالم کودکی باقی می مانند زندگی غربی آدمها را کوچک تربیت میکند چون همه دعوت میشوند به فردیت و حفظ آنچه که دوست دارند.اما چگونه میتوان از دوست داشتنیها گذشت؟ وقتی بزرگ شویم و به علاقه ای بزرگتر برسیم بچه هیچوقت از عروسک خودش دست نمی کشد اما اگر یک ماشین که به آن علاقه دارد به او بدهی حاضرست از این علاقه کوچک تر بگذرد برای رسیدن به مقام نیکان و ابرار باید از علاقه های کوچک گذشت و به عشقی بزرگتر دل بست؛ عشق به خدا و خلق او. لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ)؛بچه های پاکار🌱خوشا مرام بچه محلهای پاکار همانها که وقت چراغانی نیمه شعبان و ایستگاه صلواتی محرم و هم زدن دیگ سمنوی نذری پای کارند همان جوانهای شوخ و شنگی که امروز شانه به شانه هم برای فقرای محله عرق میریزند و فردا چراغ موکب های اربعین را روشن نگه میدارند و روز دیگر برای دفاع از این آب و خاک سینه سپر میکنند همان سربازهای بی نام و نشانی که بی ردیف بودجه و آیین نامه و بخشنامه هزار سازمان و نهاد و وزارتخانه را انگشت به دهان گذاشته اند که غیرت و همت و همدلی شان میتواند کوه ها را هم جابجا کندبرشی از کتاب زندگی با آیه ها✨📚#کتاب</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 08:57:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدتر از مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-is12diiyo4ck</link>
                <description>یکسال از رفتنت گذشت به همین زودی ولی نه به سادگی از خرداد پارسال آدم سابق نشدم.رنجور تر با قلبی ترک برداشته بارها و بارها دلم برات تنگ شده رفتنت ضربه سنگینی بهم زد هیچکس هم درکم نمیتونه کنه جز مریم همکارم که باهم سر تشیع گریه میکردیم باورم نمیشد اون آدمی که هفته پیش کنارمون چای میخورد الان کفن پوش داره میره زیر خاک. یادمه توی ماشین در مسیر بهشت بودم که رشه به بدنم اومد از شدت این واقعه که متوسل شدم به امام زمان عج و امام حسین ع که آروم شدم، سرخاکت معنی ابر بهار گریه کردن رو فهمیدم غروب که شد معنی تاسیان رو فهمیدم. معنی نشدن نرسیدن اینقدری غصه خوردم که توی دو روز لاغر شدم. وقتی میدون شهر رو میدم  قلبم مچاله میشد چقدررررر بی تاب بودم. یهویی رفتن خیلی سخته،بیشترین چیزی که دلمو میسوزه اینه که چقدر ذوق زندگی داشتی چقدر خوب بلد بودی زندگی کنی و از همهههه مهمتر چقدرر مهربون بودی و هوای تیم رو داشتی با بچه های تیم رویا بافتیم حتی یادمه عکس انداختی گفتی سالها بعد وقتی بزرگ شد کسب کارمون این حکم زیر خاکی پیدا میکنه اه که چه میدونستیم به یکسال که هیچ به چند ماه دیگه هم نمیرسی.اینکه به جای درک ممکنه قضاوت بشی ترسناکه و مجبورت میکنه که غمت رو نگهداری برای خودت، میدونی چیه؟ بعضی غم ها مال خودته هیچ کسی جز تو اونو متوجه نمیشه.نگفتم تو نوشته هام ولی من این متن ها رو برای آقای نوشتم که خیلی از من بزرگتره و حس دوست داشتن من بهش مثل پدر دختریه، ولی خب نمیشه اینو برای هر کسی توضیح داد.شبی که بیمارستان بود دلشوره مرگش رو داشتم که همونطور هم شد.زدم هوش مصنوعی گفت احتمالا تو دنیای ذر همو دیدد.ولی خب نگفتم چونکه میترسیدم از قضاوت ها. البته چند تا از دوستام میدونن، و یکیشون برام اعلامیه سالگردش رو فرستاد.مرحله اول انکار چقدر سخته باورش هفته پیش که رفتم سرخاکش نگاه به عکس سنگ قبر کردم و گفتم باور شد که دیگه نیستی و رفتی.تابستون سختی گذروندم با خوندن کتاب که به سختی منو برگردونه به زندگی با پادکست رختکن بازنده ها باز حالمو بهتر میکردولییییییی اما اگه بخوام یک چیز رو بگم بهت اینه فکر میکردم مرگ بدترین اتفاق هست ولی الان که یکسال گذشته میفهمم که چیزهای هست که حتی از مرگ هم بدتر هست.</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 01:27:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چکیده یک کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%DA%86%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ok37tohpoiwb</link>
                <description>تولد در سرزمین مارادونا  بیشتر از همه شخصیت سید حسن نصر الله برایم جذاب بود او نه تنها معاشرت شخصی اش متفاوت بود ارتباطش با مردم هم با همه رهبرانی که تا آن موقع دیده بودم فرق داشت. وقتی پاپ اعظم توی کلیسا حرف میزند همه خسته میشوند و خیلی ها چرت می زنند. موقع حرف زدن سید اما همه هشیارند و منتظر تأیید حرف های او با لبیک هستند.در کلیسا هیچ کس حرف تازه ای نمیشنود اما با یک خطبه سید حسن نصرالله شور و هیجان عجیبی در دل مجاهدان درست میشود.در کشور ما فقط فوتبال یا دیسکو میتوانست جوان ها را جمع کند و متحد. این جا اما شخص و عقیده محرک ملت بود با این که قبلا توی مسجد التوحید بوینس آیرس از آقای ربانی درباره انقلاب ایران شنیده بودم، اما آن جا مفهوم انقلاب به رهبری یک نفر و یک شخص برایم ملموس شد.#کتاب #برشی_از_کتاب</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 16:16:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرعه ای از کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%AC%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-vaullnvftiem</link>
                <description>تولد در سرزمین مارادوناآرام شدم چون فهمیدم الان در جایی هستم که خیلی از مردم دنیا ماندن در اینجا را از کل دنیا بهتر میدانند برایم یادآوری شد یک ماورایی وجود دارد که لذتش بیشتر از همه مادیات است زندگی و حیاتی بهتر از حیات های حیوانی من تجربه کرده بودم که خدا و معنویت در آرژانتین فقط نظریه پردازی است و حتی شنیدن اذان را توی فیلمها دیده بودم اما آن لحظه که اذان مغرب را گفتند خودم را وسط فیلم دیدم من الان بازیگر همان فیلمی بودم که داشت نام خدا را بی ترس و خجالت از هیچ کسی پخش میکردآن قدر شور و هیجان پیدا کردم که انگار همین حالا با عرشیان ملاقات کرده ام. توی خودم نمیگنجیدم رفتم سمت حیاط مسجد حاج احمد پا تند کرد سمتم. پرسید میخوای بری خونه؟ گفتم نه میخوام یه بار دیگه وضو بگیرم نشستم سر حوض اولین مشت آب را که به صورتم زدم سرم را بالا کردم و گفتم: خدایا من تا حالا خیلی چیزها از تو و دین اسلام شنیده بودم اما امشب احساس کردم خودت اومدی به استقبالم امشب بابت همه کارهای زشتی که کردم و همه واجباتی که انجام ندادم توبه میکنموضویم را کامل کردم و رفتم توی مسجد شانه به شانه بقیه ایستادم نماز.</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 22:45:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی به نام وطن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%B7%D9%86-rxslgzapyimm</link>
                <description>یه حرف های می‌شنوم که کم مانده شاخ و دم رو همزمان دربیارم از تعجب یکی میگه شبی یک تومن میدن به اونایی که میرن یکی میگه پنج تومن یکی میگه برای خوراکی میرن! آخه کدوم عقل سلیمی قبول میکنه بخاطر یه استکان دمنوش بری تا میدون شهر!؟ هزینه تا اونجا رفتن چی!؟ یا یه دروغ های دیگه اسم خوراکی های جورواجور میارن که میدن و... ما که ندیدم💁‍♀ این آخری هم میگفت هرکیییی هر آدمی که اونجاست دزده! حالا میگفت تو رو میشناسم بقیه رو میگم دزدن! این فرد نماز هم میخونه! چجور میتونه تهمت بزنه؟ اونم به آدم هایی که ندیدشون؟بچه های پایه‌پای کار مقر کتاب که یک جهاد فرهنگی هست و هر شب کتاب های خوب همراه با پرچم و سربند رو به فروش میذارن واقعا کار سختی دارن یک شب خانومه اومده پرچم بگیره برای پسرش به مبلغ بیست هزار تومن که با لحن بدی گفته هی شعار میدین پرچم مجانی موکب ها با انواع خوراکی جذاب اینه؟؟؟؟😒که طرف هم برگشته گفته کی ما همچنین چیزهای گفتیم؟ شما شبکه های معاند نگاه کردید که گفتن! حالا جالبه که غر غر رو آورده برای اون بندگان خدا! به جای اینکه متوجه شه چه تبلیغات بدی برای این تجمعات انجام میدن اون ور آبی ها.گفت حیف که سرباز امام زمانم وگرنه طوری جواب بعضی ها رو میدادم.بندگان خدا جهادی کار میکنن برای پیشرفت و بالابردن سطح مطالعه. خودش و دخترش رو هر وقت میبینم یاد اون جمله میفتم که میگن: بروید دنبال کارهای نشدنی تا بشود. واقعا مادر دختر کار نشدنی رو شدنی کردن.افسوس که ازشون سراغ کتاب های روانشناسی میگیرند! ما را با کتاب های زرد غربی چه کار؟ ما وقتی قرآن داریم نهج‌البلاغه داریم صحفیه سجادیه داریمراستی نگاهی به آنها انداخته ای؟ احادیث را خواندی؟ حرف های بابا علی ع که تازه روانشناس های کنونی به حقیقت آن حرف رسیده اند؟ مثل حدیث از هر چه چیزی میترسی خودت را در ان بیافکند. و حالا نظر روانشناس ها......یا شق قمر که حتی ناسا آن را تایید کرد!بهتون پیشنهاد میکنم کتاب های تولد در ... رو بخونید یک کتاب تولد در آرژانتین یک کتاب دیگر تولد در توکیو یک کتاب دیگر تولد در کالیفرنیا و....دبیر مجموعه بهزاد دانشگر هست. واقعا قلم خوبی داره و این کتاب ها راوی داستان آدم های هست با یک لنز دیگه با زاویه دیگه به دریچه اسلام نگاه کردن و مسلمون شدنکه اسمش رو گذاشتن تولدی دیگربه تازگی کتاب تولد در آرژانتین رو تموم کردم برشی های ازش رو براتون میزارم در پست های بعدی.کمترین چیزی که یاد گرفته باشم اینه که از اعتقاداتم دفاع کنم و بخونم و مطالعه کنم و برم دنبال سوالاتم. البته برای این تحربه هم کم هزینه ندادم! از دوستی چندین ساله که بلاک کرد و رفت ...حقیقتش دروغ چرا گریه کردم و ناراحت شدم ولی یاد اون حرف افتادم که پشت حق بایستید حتی اگه یک نفر باشید دقیقا این نبود جمله ولی خب مفهوم اینو داشت.ولی اشکمو پاک کردم و محکم تر از قبل ادامه دادم. جرعت جسارت بیان کردن حقایق رو بدست آوردم هر چند که از خیلیا حرف بشنوم فحش بشنوم تهمت بزنن که فلان قدر میگیرید و فلان ....به قول شهید همت هر کی که برای خدا کار کنه بیشتر حرف میشنوه.وقتی خبر شهادت ایشون رو به همسرشون میدن میگن الان دیگه میدونم استراحت میکنه چونکه همیشه چشماش از بی خوابی و کار زیاد قرمز بود.کاش از شهید یاد بگیریم و خودمون رو با خدمت کردن خسته کنیم.</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 01:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D9%88%D9%87%D9%85-iuycs5ehmdcy</link>
                <description>و حالا از اون اتفاق برق گرفتگی بخوام بگم بهمن ماه روز تولدم هم دقیقا بود که داخل یک کیف فروشی بودیم خواستم کیف داخل ویترین رو بردارم که اون پسره فروشنده بلند داد زد خانوووووم برق گرفتتتت ببین بلند نه ها بلنددددد داد زد که من بیشتر از صدای اون ترسیدم و در اون لحظه همراه شد و احساس درد در انگشتم و یک لحظه گفتم تمام شد. از اون لحظه فقط صدای اون برق گرفتتتت خانووم رو یادمه که خیلی ترسیدم و بخوام درد برق گرفتی رو توضیح بدم مثل این میمونه که دوتا میخ رو فشار بدن داخل انگشتت یهو شوک بهت وارد میشه.همون روز هم پیام اومد میری مصاحبه فلان کار دولتی که گفتم چرا که نه؟ نیکی و پرسش؟! چند نفر بدون آزمون انتخاب شدیم رفتیم برای مصاحبه که باحال بود با آدم های خوبی آشنا شدم سوالاتی که پرسیده میشد و...شوک بعدی پنجشنبه همون هفته اتفاق افتاد وقتی که از مهمونی برگشتیم هر چی کلید انداختیم در باز نمیشد که از همسایه نردبون خواستیم در این فاصله یک ماشین پژو اومد گفت چی شد؟ که مثل گربه بالا پرید و در رو باز کرد و رفت. من داخل ماشین بودم و منتظر که همراه ماشین برم داخل که هر چی گذشت پدر و مادرم نیومدن! یه حسی بهم میگفت دزد نجوا! که به فکرم اومد به وای‌فای خونه وصل شم دیدم که وای‌فای روشنه با خودم گفت خب اگه دزد اومده باشه خب اینم قطع میکنه میبره دیگه! که دیدم طولانی شد و نیومدن با خودم گفتم فکر کنم خونه خراب شدین نجوا! رفتم داخل صحنه‌ای که دیدم واقعا برام شوک آور و باورنکردنی بود همچی پخش پلا شده بود هر چی که فکرشو کنی وسط بود از کیسه برنج کفش های داداشم لوازم تعمیر چکش و... و امااااا رسیدم اینکه دلم آدم هم می‌خورد از این شلوغی شوک آور و استرسی بد میفتاد وجودت. به دری که از راهرو وارد خونه میشی که اونو کنده بود و رسیده بود به قفلش که خواسته بود در رو باز کنه ما رسیده بودیممادرم داد میزد با صدای بلند و اسم بابامو میگفت که چکار کنیم و فلان و بهمان همزمان هم میزد تو سرش با شنیدن صدای مادرم و دیدن حرکاتش شوک بدی بهم وارد شد و از شدت ترس میلرزیدم که زنگ زدم پلیس با صدای لرزون و نفسی که به سختی بالا میومد صحبت کردم و آدرس دادم.گذشت تا اینکه رفتیم مرحله دوم مصاحبه که شهر دیگری بود منم با ماشین دوستم رفتیم سه نفر بودیم که عقب نشستیم و مادر دوستم جلو پدرش هم راننده. که سوالاتی هم ازمون می‌پرسید مثل فرمانده فلان کیه؟ فرمانده فلان جای دیگه؟ که ما جواب میدادیم اون روز هم تموم شد و اومدیم شهرمون.گذشت تا ماه‌رمضون شد و سریال متهم گریخت شروع شد حال هوای ماه رمضون همیشه خوب بوده برام تااااا روز دهم ماه رمضان. سحر بود و من  با سروصدا بلند شدم تلویزیون روشن بابام خیره بهش با چشمای بیرون زده و دوباره صدای وحشتناک بلند مادرم که داد میزد میخواد چیییییی بشههههه حالا من با چشمای خواب آلود اینها رو میدیم و البته صدای عبدالباسط زمینه این جیغ‌ها.واقعا نمیدونم چی بگم اینقدررر ترسیده بودم که نمیتونستم حرفی بزنم و‌ دل درد  بدی هم از استرس گرفته بودم صدای جیغ همراه با صدای عبدالباسط که برای فاتحه خونی و مرگ هست اونم توی گرگ میش هوا که هنوز روشن نشده بود شوک باور نکردن همه و همه باعث شد بود استرس شدید که نتیجه‌اش شد دل دردی وهم آور.حالا مگه خوابم میبرد؟ به روز خوابیدم که تماس ها شروع شد. و حالا تمام اون سوالاتی که خونده بودیم جوابش همه شهید شده بودن! برام غم‌انگیز بود.یادمه توی داد زدن های مادرم گفتم تورو خدا فقط تو داد نزن کل خونه هم جارو کرده باشن فقط تو داد نزن</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 00:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مسیری جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-k7g5i2wcc15z</link>
                <description>راهی رو انتخاب کردم که ریسک هست البته اینو یکی از دوستام گفت که اگه هزینه کنی و نشه چی؟ تو ذهنم گفتم اگه بشه چی؟ کلا هر چی به این موجود بگی فکرش منفیه وجودش منفیه دوتا خواهرن که هر کدوم هم منفی فکر میکنن یعنی به هر اتفاقی جنبه منفی اون رو میبینن، منم طی اتفاقاتی که افتاد تصمیم بر یک تصمیمی گرفتم که دوست ندارم کسی بدونه چونکه میگم اگه احتمال یک درصد نشد طعنه نشنوم یا هر حرف دیگه‌ای مثلا فلانی دلش می‌خواست فلان بشه نشد. بنا بر تصمیمی که گرفتم باید مطالعه داشته باشم که به خودم اعتماد دارم واقعا میگم میدونم که میتونم حالا مگر اتفاقی بیفته که خارج از کنترل من باشه ولی خب میخوام تلاشمو بگم که حسرت نخورم.داخل کتاب &quot;کتابخانه نیمه شب&quot; یه چیزی وجود داشت که دختره میتونست بره و حسرت های که تو زندگیش داشته رو زندگی کنه، حالا چه جوری؟ اینجوری که وقتی وارد کما میشه میره داخل یک کتابخونه که داخل اون کتابخونه یک کتاب وجود داشته به نام کتاب حسرت ها، وقتی چند خط اول رو میخونه میره داخل اون زندگی اون انتخابی که توی زندگیش نداشته و شده حسرت براش و رفته تو کتاب حسرت ها، و میره اونو زندگی میکنه و اون زندگی ناامیدش میکنه و باز برمیگرده به کتابخونهاز کتابدار میپرسه چه فایده؟ و جوابی که کتابدار بهش میده واقعا تامل‌برانگیزه اون میگه نگاه کن کتاب حسرت ها داره سبک میشه. یعنی چی؟ یعنی از حسرت هات کم شده حسرتی که سالهاست میخوری حالا میبینی اونطور که فکر میکردی نبوده!اون تیکه کتاب واقعا روی من اثر گذاشتحالا این تصمیمی که میخوام بگیرم هزینه مالی و زمانی داشته باشه اگه شد که به ارزوم رسیدم اگه نشد که من تمام تلاشمو کردم و شرمنده خودم نمیشم و حسرتش نمیمونه برام که با خودم سالها بگم اگه انجام می‌دادم چی؟ اگه میشد چی؟مثل اون کبوتره که دید خونه در آتیش میسوزه با نوکش آب میورد. و روی خونه در حال سوختن می ریخت که بهش گفتن این چه کاری که انجام میدی؟ فایده نداره کهگفت اما این تمام تلاش منه....بگم من تمام تلاشمو کردم نه اینکه تماشاگر بودم.پشت وانتاینجا پشت وانت هوای بهاری که حس خوبی داشتم، که دختر عمه میگفت واییی اگه کسی پشت وانت ببینه مارو و اون رفت جلو نشست. هیییی انگاری نخست وزیری چیزی هستم که عار باشه پشت وانت نشستن برام و اگه شخصیت برجسته‌ای باشم بده که خاکیم؟ اون نسیم خنکی که میزنه به صورت رو ول کنم برای چی آخه؟ خداوکیلی چرا وانت بی‌کلاسی حساب میشه در صورتی که اینقدر حال آدم خوب میشه با پشت وانت نشستن، من یک عدد آدم خاکیم در میان آدم های ادایی و فیس چوبی وقتی یه آدم مثل خودم ساده بی غش میبینم به صورت نورتر بهش جذب میشم شاید به خاطر اینه غریبه ها رو بیشتر از فامیل دوست دارم😂 مخصوصا بچه های مقر مخصوصا خانم نادی که تماما برای  کارهای فرهنگی تلاش میکنه حرف میشنوه. و با قدرت ادامه میده.از تمام افرادی که میدونن مادرم دوستم و برادرم و پسر‌عموم این پسرعمومه که بهم امید داد که تو میتونی واقعا انگیزه گرفتم از حرفش، کاش اینجور ادم‌آدم ها اطرافم زیاد بشن. ولی از وقتی این تصمیم رو گرفتم قلبم آرومه حال روحیم بهتره امید به آینده‌ام افزایش پیدا کرده.از این روزا بخوام بگم از روزهای قبل که چه اتفاقاتی برام افتاد چندین شوک بهم وارد شده در چند ماه اخیر از اومدن دزد به خونمون و زنگ زدنم به پلیس از برق گرفتنم از شهادت از شغلی که یهو بهم گفتن برو مصاحبه اتفاقات یهویی و شوک آور برام زیاد افتاد که حوصلم بگیره بیام بنویسم،</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 01:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برشی از کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ouev9zvbpzlo</link>
                <description>#سلام_بر_ابراهیمجلوگیری از وسوسه شیطانی🚫یکی از مسئولین برنامه از لاک جیغ تا خدا میگفت: بسیاری از کسانی که با این برنامه تماس می گیرند و ماجرای هدایت خود را تعریف می‌کنند، از کتاب سلام بر ابراهیم و خاطرات شهید هادی به عنوان علت هدایت خود یاد می‌کنند، گوی این شهید به تنهایی یک مجموعه فرهنگی بزرگ برای هدایت نسل جوان ایجاد کرده است.ده ها دختر جوان با عنایت این شهید بزرگوار مسیر درست زندگی را آموختند و به سوی خدا حرکت کردند، اما یکی از ماجراهای این برنامه مربوط به پسر جوانی است که بهتر است از زبان خود او بشنویم:من افشین میکائیلی هستم که تقریباً شش سال است نام خود را به علی اصغر تغییر داده ام. در خانواده ای معمولی در جنوب شرق تهران زندگی می کردم.در سال های اول دبیرستان تحت تاثیر دوستان، لباس و مدل موی من تغییر کرد. بیشترین پولی که آن زمان هزینه می کردم، برای آرایشگاه بود. شب نشینی های مختلف با دوستان و تغییر دادن تیپ ظاهری، کار هر روزه ام بود.رفقایی داشتم که شبیه خودم بودند. مادرم می گفت دیگر نمی خواهم در کوچه و خیابان تو را ببینم، اینقدر چهره ام تغییر کرده بود.مسیر زندگی ام همان گونه ای بود که دوستانم میخواستند. در این میان تنها کار مثبتی که انجام می دادم این بود که هیئت هفتگی من ترک نمی‌شد، با همان تیپ ظاهری!یادم هست یک بار ناظم مدرسه مرا دید وگفت: کلاهت را بردار و زمانی که مدل موی مرا دید گفت: میروی و از ته موهایت را کوتاه می زنی...زندگی من در آن شرایط ادامه داشت و هر روز بدتر می شد. تا اینکه یک سال به عنوان خادم به برنامه راهیان نور دعوت شدم، حضور در دوکوهه و مناطق جنگی، خیلی در روحیه من تاثیر داشت. پس از آن کمی در افکار و عقاید خودم فکر کردم. یک روز که به بهشت زهرا رفته بودم، شخصی تصویر یک شهید گمنام به نام ابراهیم هادی را به من هدیه داد. چهره بسیار زیبا و جذابی داشت. علاقه مند به شخصیت او شدم. کتاب سلام بر ابراهیم را تهیه کردم و خواندم. چقدر برایم جذاب بود. او هم مثل من می‌توانست مدل مو و تیپ ظاهری آنچنانی درست کند، اما به خاطر خدا و جلوگیری از وسوسه شیطانی، موهایش را همیشه از ته می زد، حتی عکس روی جلد کتاب مشخص است که موهایش کوتاه است.شخصیت او بسیار در من تاثیر گذاشت. آنقدر که تلاش کردم مانند ابراهیم باشم.  دیگر مدل مو برایم املاک نبود، ارزشها برایم تغییر کرد، تا آنجا که بعد از دبیرستان، اسم خودم را عوض کردم. راهی حوزه علمیه شدم و اکنون شش سال است که مشغول به تحصیل هستم. خدا را شکر که شهید ابراهیم هادی در مسیر زندگی من قرار گرفت...📙برگرفته از کتاب یاران ابراهیم. اثر گروه شهید هادی ادامه👇🏻👇🏻👇🏻</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 00:38:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برشی از کتاب خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8-wmo9chrvuby1</link>
                <description>ببین، مخاطب رو ببر روی درک زمان بگو وقتی میشنوید یک سال شما یه «یک» می شنوید اما این یک سال یعنی ۳۶۵ روز اگر هر یک روز رو درست درک کنیم یعنی ۳۶۵ در ۲۴ ساعت میشه ۸۷۶۰ ساعت دقت کن ۸۰۰۰ و ۷۰۰ و ۶۰ ساعت که باز هم اگر هر یک ساعت رو در ۶۰ دقیقه ضرب کنی ۵۲۵۰۰۰ دقیقه میشه روی درک لحظه ها هر چی معطل بشی ضرر نکردی ما نداریم این مهمه خیلی هم مهمه عمرمون رو چرا هیچ حساب میکنیم؟ چون اصلا درکی از لحظات و زمان نداریم،این مهمه،خیلی هم مهمه!#بگذارید_خودم_باشم حالا چه اتفاقی می افته؟ ما تمام این ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روزها رو می سوزونیم دقیقه هایی که گاهی سرنوشت ما رو تغییر میده، یعنی به خودمون رحم نمیکنیم حتی کارهایی که مورد علاقه و رغبت ماست رو هم ندید میگیریم و کنار میذاریمصدای دایی که قطع میشود یعنی سوده دارد حرف می زند و من دوست ندارم این راه هیچ که نمی شنوم، همه چیز به ذهنم فشار می آورد... تمام علاقه هایی که می شد بکر و تازه بماند و من حالا دیگر نه دارمشان و نه تاب مانده است برای آینده ای که به آن امید داشته باشم.ببین سوده جان همه به چنین حفره هایی توی مسیر زندگیشون دارند، یکی زمانش رو میسوزونه با فیلم دیدن یکی بازی میکنه، یکی دائم الجته، یکی ول گرد مجازیه، یکی خوابه.... هست دیگه مهم اینه که پیدا کنه خودش رو و درک کنه اول و آخر زمانش رو تلاش کنه جبران کنه و بیره جلو و الا بازیگرا و بازیکن ها و سلبریتی ها با تبلیغ و تلقین دارند دقیقا همین زمان سوزی رو برای مردم انجام میدن ولی خب همین مردم اختیار دارند میتونن مدیریت زندگی و زمانشون دست خودشون باشه تا نسوزه بعد هم مشکل بزرگ همه اینه که وقتی اشتباه می کنند، به جای این که بپذیرند و زود خودشون رو نجات بدن شروع میکنند به توجیه کردن یه جوری هم توجیه میکنن و توضیح میدن که انگار همه مقصر هستند و خودشون در سوزوندن عمرشون کمترین تقصیر رو دارند، این خیلی مهمه باید به طوری سرکلاس صحبت کنی که قانع بشن لحظات عمرشون دست خودشونه،دست خودشونه اگر هم هر کسی دست رو این لحظات میذاره باز هم خود فرد اجازه داده اونها مدیریت کنند حالا نمونه برعکس چی میشه؟ کسی که خودش زمانش رو مدیریت کرده مثلا پرفسور حسابی در بیار چه قدر موفقیت داشته ببین چه کودکی سختی داشته پس چی میشه؟ درک زمان داشته و مدیریت درست برداشت درست یا شیخ بهایی که سلبریتی هم نیست متاسفانه..... دیگه اینها رو زحمتش رو خودت بکش بلند شو برو توی کتاب خونه کتاب استاد عشق و کتاب تو را خانه ای هست رو بردار بخون مثل یه دختر خوب این دو تا نخبه رو معرفی کن از طبقه سوم کتاب خونه هم کتاب «حرمان هور» رو بردار برای رتبه یک کنکور پزشکیه فقط جان من و جان کتابها!</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 23:30:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برشی از کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-glqiis4x2cwo</link>
                <description>موفقیت به دست میارن نامتعادل میشن به پول و شهرت می رسند، عوض می شن، یه عده هم آرامش رو خدا تقدیمشون می کند. عوض میشن، خدا این آرامش رو از ما نگیرهمن الان که ازدواج کردیم حس میکنم فقط با داشتن شریک زندگی آدم انگیزه پیدا می کنه تا حرکت کنه و خودش و نعمت هاش رو حفظ کنه و بالاتر بره ودر جا نزنه تعهد میاره‌ظاهرا سخته مثل زحمت زنبور که فراوان میگرده و ذره ذره شهد گل جمعکردن میکنه که تلخ مزه است.بعد زحمت بال زدن و صلوات فرستادن رو دارهتا شهد تلخ میشه عسل شیریناما محبت محمد و آل محمد شیرینه واقعازندگی رو هم شیرین میکنهتوسل ثمره عسل گونه دارهمهم این است که وجودت و وجودم خالی از شیرینی محبت 📖✨️سلام بر کسانی که گمان نمیکنند دنیا به آخر رسیده و دیگر راهی برای آنها باقی نمانده و میدانند که خدا بعد از هر سختی راه راحتی برای آنها باز می کند، پس قوی بمان زیرا قصه ات هنوز به پایان نرسیده.نباشه عزیز دلم</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 13:35:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برشی ازکتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-diqvyr6wkvc8</link>
                <description>#برشی_از_کتاب 📚زندگی فصل فصل است برای بعضی چهل فصل است، برای بعضی چهار فصل توی آشپزخانه مادر بزرگ یک دمی دایره ای آویز بود که با صد رنگ پارچه های ریز ریز درست شده بود صد رنگ بود اما میگفتند دمی چهل تکه، خانه آن یکی مادر بزرگ هم یک لحاف بود که آن هم از ده ها پارچه کوچک و یک اندازه اما در رنگهای مختلف دوخته شده بود و معروف شده بود به لحاف چهل تکه یک بار که با گریه و زاری شب را خانه مادر بزرگ ماندم موقع خواب بهانه ام ادامه پیدا کرد و طلب لحاف چهل تکه کردم مادر بزرگم آن لحاف سنگین را آورد پهن کرد نصفش را زیرم انداخت و وقتی دراز کشیدم نصف دیگر را رویم کشید موقعی که خواست برود دوباره بهانه گرفتم که یک قصه هم تعریف کند بنده خدا نشست و پاهایش را دراز کرد زیر لحاف و من هم از فرصت استفاده کردم و سرم را از روی بالش سر دادم تا روی پاهایش که کمی هم درد می کرد کم کم هم با دستانم زانوهایش را نوازش کردم به خیال خودم که با دستان کوچکم کمی از دردهایش را کم کنم مادر بزرگ همراه با نوازش موهایم قصه گاوبنی اسرائیل را گفت:- امشب که خانم شدی و بزرگی کردی من رو مجبور کردی که برات لحافبزرگ بکشم از کمد بیرون من هم برات به قصه بچه گونه نمیگم یکی بود فقط هم همون یکی بود یعنی یکی دیگه نبود؛ به قومی رو خلق کرد زمان های خیلی دور، قبل از پیامبر ما دیگه ببین چه قدر دور بوده، به روز مردم این قوم و قبیله از خواب که بیدار شدند دیدن ای داد بیداد جنازه یکی از جوان هاشون افتادهگوشه ایوای... یعنی چی؟یعنی این که یکی اون بنده خدا رو کشته بود و فرار کرده بود. خلاصه داغدار شدند و پیگیر که قاتل رو پیدا کنند دیدند عقل خودشون به جایی نمی رسه رفتند سراغ پیامبرشون و کمک خواستند پیامبرشون هم از طرف خدا دستور داد که یک گاو بکشید و قسمتی از گاو رو بزنید به اون بنده خدا زنده می شه و ازش بپرسید قاتل کیه؟ رفتند دور هم مشورت کردند که گاو رو چه کار کنند هم دلشون میخواست قاتل رو پیدا کنند هم دنبال این بودند که به خورده از زیر هزینه خرید گاو فرار کنند برگشتند سراغ پیامبر و پرسیدن؛ این گاوی که گفتید ذبح کنیم چه رنگی باشه؟ پیامبر گفت یعنی چی خب یه گاو بکشید گوشتش رو تقسیم کنید گفتن نه رنگش رو بگو خلاصه پیامبر از خدا پرسید و گفت بهشون دوباره رفتند و برگشتند که حالا بگو چه شکلی باشه؟ پیامبر خدا گفت. رفتند و برگشتند که فلان و بهمان باشه یا نباشه؟ دوباره پیامبر خدا گفت یک دفعه دقت کردند دیدند ای دل غافل این گاو با این خصوصیات که سخت گیر می آد حالا از کجا پیداش کنند، افتادند توی دردسرابا تمام وجودم گوش می دادم که پرسیدمافتادند یا خودشون رو انداختندمادر بزرگ خندید و گفت:من همینو میخواستم میخواستم ببینم تو هنوز همون نوه ی باهوش منییا نه؟و بعد سرش را بالا گرفت و گفت:خدایا این هوش و این فهم رو خودت دادی، خودت هم یاریش کن که خرج راه خودت بشه.من این حرف مادر بزرگ را قبول داشتم البته قسمت اولش را، ده بار شنیده بودم از ده نفر که فرشته هوش بالایی دارد تیز است و ... اما اولین بار بود که مادربزرگ هشدار گونه دعایم کرد. آن شب متوجه نشدم و سوالم را دوباره تکرار کردم منتهی جواب گونه:به نظرم همون اول که خدا خیلی ساده گفته بود به گاو بکشید، یعنی هر گاوی چرا خودشون کار رو سخت کردند؟مادر بزرگ سرم را نوازش کرد و گفت:کار دنیا سخت نیست ما سختش میکنیم. دستورات و قوانین خدا هم همش رحم و محبته شیطون سخت نشون میده که دورمون کنه از خدا زندگیمون رو سخت کنه دور خودشو شلوغ کنه، شیطون عقده داره از ما تا خرابمون نکته دست برنمی دارهمثل دوختن این لحاف چهل تکه؟کمی جا خورد از حرفم و ادامه دادم خب یک ملافه بخرید و بدوزید این همه تکه تکه پارچه دوختید تا بشه یک ملافه‌ مادر بزرگ سری تکان داد به رک گویی من و گفت:نه مادرجون قصه این ملافه های چهل تکه قصه سختی ها و درد و بلاها و رنج های زندگیه که هم میشه انداخت دور و هم میشه به هم وصل کرد و قابل‌ استفاده اش کردحالا من همان چهل تکه بودم که اگر وصل میکردم؛ درس می گرفتم، نا امید نمی شدم حرکت می کردم قابل استفاده میشد زندگیم و الا که ... این و الا را باید از ذهنم پاک می کردم چهل فصل زندگیم را باید کنار هم می گذاشتم و می دوختم تا قابل بشود!</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 12:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۰۲۶ سال نو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B6-aufqmbmvbglc</link>
                <description>خیلی زود با نزدیک شدن آخرین روزای سال ۲۰۲۵ همه شروع میکنن از سالی که گذشت و دست آورداشون میگن اونجاست که من و تو برمیگردیم به خودمون میگیم فلانی این همه کار کرده خاک بر سر من که به هیچ کدوم از هدف هام نرسیدم......اما قبل از اینکه از این فکرا کنیم خوبه بریم به گالری گوشیمون سر بزنیم. به اولین ماه سال اگه مثل من کسی هستی که مدام عکس میگیری یا حتی دفتر ژورنال داری برو بخون یا عکسای تو گالریت رو ببین تا یادت بیاد امسال از چه مسیری عبور کردی....پس بیا به قدم های کوچیکی که امسال برداشتیم نگاه کنیم.... قدم هایی که تو زندگی خودمون با توجه به شرایط زندگیمون خودش یه پا موفقیت بوده..... مثلا برای من همین ورزش کردن و رفتن به باشگاه منظم بوده. یا مثلا وقتی که همکاری که خیلی برام عزیز بود رو از دست دادم و روزهای بعد اون روزهای سختی بود خیلی سخت و تلخ. دنیا بعد اون برام بی رنگ بو شده بود دوباره شروع کردم از نو... که به زندگی برگردم به خنده‌ای ته قلبی به آرامش...از تو چه پنهون که دوست داشتم مثل بقیه برات ليست کنم از مهارتهایی که تو سال جدید یاد گرفتم یا موفقیت های بزرگ پیش در پیشم))اما واقعا کی تعیین میکنه موفقیت چیه؟ والا همین که یه روزهایی بلند میشیم از تو تختمون برای خیلی هامون یه جور موفقيته من تمام تلاشم اینه که با خودم در صلح‌باشم و مهربون و در مسیر هدفهایی که دارم قدم بردارم آهسته و پیوسته...پ.ن: نمیدونم چرا چند وقتیه نمیتونم اینجا عکس آپلود کنم.</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 23:49:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف‌های خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-uz2pwy6nsxjd</link>
                <description>‏از آدمای کوچیک انتظار رفتار بزرگ منشانه نداشته باشید، این کوچیک بودن به معنای سن و موقعیت مالی و اجتماعی و… نیست، ممکنه یک نفر ۸۰ سالش باشه، پولدار و موفق و شناس هم باشه‏اما آدم کوچیکی باشه!‏بزرگ منشی ویژگی انسان‌های بزرگه(از نظر شخصیتی)‏که در هرکسی نمیشه پیداش کرد‏لازم نیست همه کس و همه چیز رو تجربه کنی‏تا احساس کنی مفید زندگی کردی و موفق بودی‏زندگی، لذت بردن از تجربیات موجود الآنته‏و با کیفیت زیستن لحظاتی که هر روز در گذرن‏و حس خوبی که از جزییات لحظه اکنون میگیری‏لطفاً سرعت زندگیتو کمتر کن تا مسیرتو بهتر ببینی</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 13:32:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-odikrvmofetl</link>
                <description>الان که عکس های یلدای دیگران رو میبینم که تک به تک استوری کردن و چه عکس های تجملاتی و خالی از صفا و صمیمیت و حس خوب، عکس های فقط برای دیده شدن گرفته شده ای مردم منو ببینید تو گروه خانوادگی که یکی از عمه ها میزبان بوده شونصد تا عکس از میز یلدایی که درست کرده فرستاده بعد اون یه فیلم از کل میز گرفته آهنگ هم گذاشته و برای بار هزارم فرستاده گروهی خانوادگی! عمه های دیگه و عمو ها ازش تشکر کردن که بهترین پذیرایی رو داشته! نمیدونن همه اونا که پشت سرشون چی میگن اینکه چند برابر داخل پلاستیک کردن و بردن! میدونم که عمه عاشق این تعریف های هست که داخل گروه ازش کردن کلا فامیلی عاشق خوردن هستن و جالب اینه میگن دورهمی مهمه و اصلا خوردن مهم نیست!بنظرم که خنده دار ترین حرفو زدن! برای خانواده‌ی که هر کس پذیرایی بیشتری داره بیشتر تشکر میشه! خوشهالم که به این بلوغ رسیدم که هیچی صفا وجود آدم ها نمیشه، امسال بر خلاف هر سال هیچ کسی آپلود نکردم داخل اینستاگرام منی که همیشه گوشی به دست بودم و هر چیزو استوری میکردم هر سال استرس چیدن سفره رو داشتم اما به یکباره به خودم گفتم بایست داری چکار میکنی؟ عمرت همین لحظه هاست که تو داری با استرس داشتن برای یک عکس خوب تلاش میکنی، و تمام.تمام میشوی بدون آنکه زندگی کرده باشی بخندی و اونطوری که راحتی زندگی کنی نه برای عکس نه برای استوری نه برای پست.آدم از یک جایی به بعد میبره،بنظرم بهتره بعضی دورهمی ها نباشه ادم خونه خودش باشه تا بره به دورهمی که همش شواف و کلاس گذاشتن برای همدیگر هست</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 21:22:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%AD-lsgnojyanpeb</link>
                <description>طی نوشته قبلیم بودن که کج فهمیدن و باعث سوتفاهم شد و یا شاید این منم که نمیتونم منظورمو برسونم چه با کلمه های که اینجا مینویسم و چه با کلمه های که به زبون میارم.در مورد  حجاب گفتم در جای غیر از ویرگول منتشر کردم که بعضی فشاری شده و شروع به حرف های زشتی به من کردن.مثلا یکی گفت چرا همش فکرتون پایین تنه هست!؟  که البته همرا با کلی فحش های بدمن یا ماها!؟ من فکرم اینه؟ ولی شما که شلوار جذب یا بعضا ساپورت میپوشی با لباس کوتاه که همان پایین تنه را به نمایش بگذاری فکرت ساخت داروهای با کمترین عوارض هست برای بیماران!؟ چطور فکرتون نیست و به نمایش میگذارید؟ بعدش به من یا به قول خودتون ماها تهمت می‌زنید که اینجوریم! غیر از اینه که ما میخوایم بعد انسانی هر کسی رو نه بعد .....یا بعضی میگفتن دیدم آدم های خوبی که روسری سرشون نبوده مگه من گفتم ادم بدین؟ دقیقا اینجاست که دلم میسوزه که دلهای پاکی دارن و مسیری اشتباه رو دارن میرن، در طی سفری که به مشهد داشتم در مهر‌ماه دختری که سپیده بود همراه مادرش هم کوپه‌ای ما بودن تعجب کردم اولش که چطور با روسری و شال افتاده دور گردنشون راهی مشهدن ولی بعد که صحبت کردیم و آشنا شدیم دیدم که چقدر مهربون و قلب رئوفی دارن. همینا که خوبن جاده خالی و مسیر بی انتها بی حجابی برن از افتادن روسری شروع بشه به کجا ختم میشه!؟ اینهایی که گفتم از جنبه کاملا دینی نبود یه دیدگاه بسیار جزئی گفتم و سربسته.</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 19:11:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ت.تباهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%AA%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-wnnxgkyxamuf</link>
                <description>تو شرکت دو تا خواهر بودن که یکیشون باحجاب و دیگری موهاشو بیرون میذاشت بعد یه مدت روسری‌اش افتاد و الآن کلا روسری نمیپوشه یادمه خواهرش بهش تذکر میداد که روسریت رو بیار جلو فلان کن و.... امروز با کمال تعجب دیدم دختره همون خواهره که باحجاب تر از خواهره دیگریش بود شالش افتاده و با پسرهای تیم در حال گفتگوست!کات بریم چند تا استوری از بلاگر ببینیمچی بگم؟ چی بنویسم!!! چه چیز های داره ارزش میشه؟؟؟ چقدر داریم به بی ارزش شدن و پوچی نزدیک میشیم؟و شما تمامی شما نسل های آینده شاهدان و تایید کنندگان حرف من هستید که آخر این مسیر تباهیست بدبختی است.بیچاره نسلی که فکر کنه این راه درسته و اینقدر سوشال مدیا پر شده که به بن بست میرسه قبل از اینکه اصلا راه درست رو پیدا کنه، یه جا شنیدم که می‌گفت ۵۰ سال دیگه طرف نمیدونه پدرش کیه!؟ خداروشکر کردم که ان‌شالله اون روز نیستم و نمی‌بینم این سیاهی رو.تو دوره زمونه‌ای که امکانات رو ول کنی بری با یه نفر غریبه هم خونه بشی! برای چی؟ اونوقت افتخارت باشه!!!! بعضی ها می‌گویند خیلی به این نسل امیدوارند؟😂 امید؟! نسلی که پزش بی حیایی و بی عفتی باشد معلوم است که چه میشود!!! به قول شاعر وقتی ارزش ها عوض میشوند بی ارزش ها با ارزش میشن.....ناراحت میشم وقتی دختران ناآگاه و حقیری رو میبینم که به بی حجابی و بی روسری هستن و حتی افتخار هم میکنند! چشم هر ناپاکی بهشون میخورد! وقتی آینده را میشود حدس زد که همانند دستمال کاغذی استفاده میشوند! آیفون گرفتن پز است برایشان! و به سیاهی مسیر نمی‌اندیشند!</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 00:11:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برشی از کتابی که خوندم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-kgom844xtnbc</link>
                <description>اما همان طور که گفتم رسانه ها به شما دروغ می گویندو میخواهند افکارتان را شکل بدهند میخواهند قدم به قدم چیزهایی را بپذیرید که عادی و طبیعی نیستند📖تا حالا کدام شیعه برای ما مشکل درست کرده است؟شیعیان هم چون فعالیتهای دینی شان را در چهارچوب قانون انجام می دهند، کمتر بهشان گیر می دهند. محرم ها با هماهنگی پلیس بتر می زدند برای امام حسین محمدی بعد جوان های شیعه می ایستادند دم در دانشگاه و آب معدنی پخش می کردند که رویش اسم امام حسین بود: ?Who is Hussein مینشستند با مردم عادی صحبت سالة می کردند و درباره امام حسین شده و عاشورا بهشان اطلاعات می دادند.روز عاشورا یک دسته توی لندن راه می افتد که خیلی عظیم و با شکوه است. کمی شبیه همین مراسم پیاده روی اربعین است. از منطقه ای که جزء شلوغ ترین خیابان های شهر است شروع میکنند و میروند تا وسط هاید پارک بعد آنجا نذری می دهند: آب، غذا و حلوا یک به یک اروپایی ها می ایستند و سؤال میکنند آقا چه خبر است؟ حسین کیست؟ داستان چیست؟ بچه های هیئت هم به زبان انگلیسی برایشان توضیحمی دهند که امام حسین خادم چنین عزیزی اند و چنین ماجرایی برایشان رخ داده معمولاً می گویند ما نمیدانستیم با چرا ما نمیدانیم این اتفاقات را ما فقط از اسلام یک حضرت محمد صل اله علمیات . می شناسیم و بعد از حضرت محمد سرانه شما فقط موشک و جنگ و تروریست می شناسیم این چه اتفاق قشنگی است و چه مباحث اخلاقیخاصی دارد. برای همه شان جالب است؛ ولی باز هم اخبار همین اتفاق یا اخبار اربعین در یک فضای شانتاژ سیاسی و یک سانسور خبری مدیریت می شود؛ انگار خودشان هم می دانند اگر این ماجرا باز شود همه دنیا را تکان میدهد.جالب اینجاست که جوانهای اروپایی خیلی آمادگی پذیرش این داستان را دارند. و جذب میشوند؛ ولی متأسفانه رسانه ها در آنجا خیلی قوی عمل میکنند. البته ما هم بیکار ننشسته ایم همه داریم تلاشمان را میکنیم. امسال در لندن چهارصد هیئت برگزار شده؛ آن هم فقط در ایام محرم از پاکستانی ها، افغانستانی ها، هندی ها عراقی ها و ایرانی ها .... پول هم خرج میکنند. جالب اینجاست که ساعت هایش هم مختلف است و هم زمان نیست. مثلاً پاکستانیها به روضه صبح عادت ندارند و تازه ساعت دوازده شب شروع میکنند و تا خود صبح عزاداری میکنند. هندی ها سر صبح روضه میگیرند افغانستانی ها که اصلاً غوغا میکنند: همه ساعتی هستند و عزاداری هایشان هم خیلی عجیب و تکان دهنده است. عده کمی هم قمه زنی میکنند اما رسانه ها می روند فقط سراغ همان قمه زن ها.حالا دیگر توی غرب یک مناسبت جدید به تقویم جوانها و شیعیان اضافه شده. از مدت ها قبل پول جمع میکنند و برنامه ریزی میکنند تا آن مناسبت را خوب برگزار کنند تا خودشان را از همه جای اروپا برسانند به لشکر بیست میلیونی سربازان امام زمان عجل المتعالی فرجه اربعینخلاصه اینکه همه اینها را گفتم فقط برای اینکه یک جمله بگویم زندگی من از همان یک شب شب نهم محرم لندن تغییر کرد؛ جایی که یک قدم برای امام برداشتم و به اندازه یک قدم رفتم توی مسیر اهل بیت علیهم السلام، بقیه اش را دیگر خودشان بردند. ما هم قدم به قدم و روز به روز امتحان پس میدهیم؛ اما ان شاء الله که از مسیر نمی اندازندمان بیرون.#برشی_از_کتابکتابی که خوندم و میتونم بگم جز بهترین کتاب ها بود داخل پیاده روی اربعین از مردمی مصاحبه گرفته بود که خارج از ایران و از کشور های اروپایی به این راهپیمایی عظیم پیوسته بودنن از این صحبت می‌کنند که چطور اونجاها روضه و مراسم مذهبی میگیرن از اینکه تو دریار غربت چطور ائمه کمکشون کردن. از اینکه برای دینشون و چیزی که بهش معتقد هستن اینقدر تلاش میکنن و فعال هستند لذت بردم. همچنین از نذری های فرهنگی که دارن از نمایشگاه عکس های اربعین که داخل اروپا برگزار کرده بودن نظرات اروپایی ها در این مورد از اینکه از دادن خوراکی های رایگان تعجب میکنن و از هزار تا چیز دیگه.... که داخل این کتاب خوندم و لذت بردم.کتاب های دیگه‌ای هم باز این نویسنده بهزاد دانشگر خوندم و باید بگم با این کتاب رفت تو لیست بهترین نویسنده ها اسمش رفت کنار نویسنده خانم نرگس شکوریان فرد.#موکب_آمستردام</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 19:54:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17212506/%D8%B3%D9%81%D8%B1-qvefe9vkw75g</link>
                <description>موضوع مسابقه منو برد به خاطرات دورِ سفرهایی که وقتی بچه بودم با خانواده و فامیلامون می‌رفتیم. راستش یه چیزیه که هنوز هم وقتی بهش فکر می‌کنم، به نظرم برای آیندگان تعجب‌آور خواهد بود. حداقل می‌دونم روزی می‌تونم برای نوه‌هام کلی داستان بگم و اون‌ها هم با هیجان گوش بدن و شاید فکر کنن چطور ما این‌طوری سفر می‌کردیم!یکی از چیزایی که همیشه یادمه، مینی‌بوس دایی پدریم بود. من شیش تا عمو دارم و این شیش نفر، همراه ما، ظرفیت مینی‌بوسو کامل می‌کردن. وقتی همه سوار می‌شدیم، یه حس عجیب و جالب داشت؛ همه با هم، با همون هیجان بچگی، راهی امام‌زاده‌ی شهر مجاور می‌شدیم. یادمه همیشه شب حرکت می‌کردیم چون هوا خنک بود و همه‌مون منتظر مینی‌بوس می‌شدیم. مادرم وسایلو جمع می‌کرد، بعد می‌رفتیم خونه‌ی یکی دیگه از عموم تا اونا رو هم سوار کنیم و این‌طوری آخرین خونه هم رسیدیم و سفر واقعی شروع می‌شد.حرکت توی جاده، وقتی شب از نیمه گذشته بود، یه حس خاص داشت. چراغ‌های زرد جاده، صدای موتور مینی‌بوس، خستگی شیرین بچه‌ها... همه با هم یه ترکیب عجیب درست می‌کرد که هنوز تو ذهنم زنده است. یه چیزی که همیشه برام جالب بود، مسیر خاکی نزدیک روستا بود؛ چند موتورسوار می‌دیدم که با دستمال، صورتشونو تا پایین پوشونده بودن. اون موقع بچه بودم و فکر می‌کردم دزد یا راهزن هستند! وقتی از پدرم پرسیدم، گفت: «نه بابا، فقط نمی‌خوان گرد و خاک بره تو حلقشون!» اون موقع هم ترسم ریخت و هم کلی خندیدم.از اون سفر، هنوز جاده‌ی باریکی که یه طرفش دره بود یادمه، یا سربالایی که مینی‌بوس به زور بالا می‌رفت و همه‌مون با هم یه صدا می‌گفتیم: «یا علی!» هنوز هم صدای اون «یا علی»ها تو گوشمه، یه چیزیه که هر وقت یادم میاد، هم خنده‌م می‌گیره و هم حس می‌کنم دوباره اون بچه‌ی هیجان‌زده هستم.اما مسافرت فقط جاده و حرکت نبود؛ کنار هم بودن، خنده‌های بی‌اختیار، داستان‌های شبانه و حس کوچک بودن توی دنیای بزرگ، همه چیزو خاص می‌کرد. وقتی به امام‌زاده می‌رسیدیم، نه تنها خوشحال بودیم، بلکه از مسیر پرهیجان هم لذت می‌بردیم. هر پیچ و خم جاده، هر دستمال روی صورت موتورسوارها، هر صدای باد توی شب، خاطره‌ای بود که هنوز هم زنده است.حالا که بزرگ شدم، می‌فهمم ارزش واقعی سفرها، نه مکان‌هایی که دیدیم، بلکه لحظاتیه که با عزیزانمون ساختیم. سفرهای بچگی من با شیش تا عمو، درس بزرگی بهم داد: زندگی یه مسیر پر از پیچ و خم و بالا و پایینه و هر لحظه‌ش ارزشمنده. این خاطرات باعث می‌شه وقتی نوه‌هام بشنون، باورنکردنی باشه که ما با چه ساده‌گی و هیجان‌هایی، اینقدر خوشحال بودیم. اما همین سادگی، پر از شادی و تجربه‌های ناب بود.بعد از امام‌زاده، سفرمون ادامه پیدا کرد و رفتیم کرمانشاه. اونجا برای اولین بار رفتم عملیات مرصاد و یه چیز خیلی خاص دیدم. یه دفتر بود که برای دل‌نوشته‌های شهدا گذاشته بودن، و وقتی نوشتم، نوشتم: «در بهار آزادی جای شهدا خالی». همون لحظه حس کردم اون سفر فقط تفریح نبود، بلکه یه تجربه‌ی واقعی از تاریخ و زندگی هم بهم داده بود. یاد گرفتم که سفر می‌تونه هم سرگرمی باشه، هم یادآوری ارزش‌های زندگی و شجاعت آدم‌ها.سفرهای منو یاد میندازه که گاهی فقط حرکت کردن و کنار هم بودن، بهترین بخش ماجراست. هر بار که به اون خاطرات فکر می‌کنم، حس می‌کنم دوباره توی همون مینی‌بوس نشستم، شب سردو پشت سر گذاشتم و با صدای «یا علی» مسیر رو پیمودم، بی‌آنکه زمان بتونه اون لحظه‌ها رو از من بگیره. و این چیزیست که مطمئنم حتی آیندگان هم وقتی بشنون، تعجب خواهند کرد و لبخند خواهند زد.همیشه یه چیز خاص تو ذهنم مونده: رنگ سبز. هر مینی‌بوس سبزی که می‌بینم، بدون اینکه بخوام، یاد اون خاطراتم می‌افتم؛ خنده‌ها، نجواها، شب‌های پرهیجان و همه‌ی عموهایم کنارم. سبز برای من فقط یه رنگ نیست، یه پرواز خاطره است، یه پرو بال که خاطرات رو دوباره زنده می‌کنه و بهشون جان می‌ده. حتی آیندگان هم وقتی بشنون، مطمئنم با تعجب و لبخند، در دنیای ما غرق خواهند شد.آرام باش قلب منآرام باشفکر کن که نم نم باران است بر پنجره‌ام می‌بارد.شمس لنگرودی</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 00:26:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>