<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الف نوشته</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17360996</link>
        <description>دانشجوی زبان انگلیسیم
اما
دستی در نوشتن دارم؛
داستان های کوتاه و متن های تک صفحه‌ای:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:18:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3937150/avatar/LaoFrX.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الف نوشته</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17360996</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک خط تافته، جدای بافته (ناشناخته)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%B7-%D8%AA%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-lt2szoqunoko</link>
                <description>نامه‌ای به ناشناخته افکارم؛به یکی که نخواهد خواند...به تو که هیچوقت نخواهی خواند...افکارم متزلزند؛جهان، دیگر آنطور که باید، نمی‌گردد.مثل یک کشتیِ روی آب، شناورم اما نه به جلو، نه به عقب.دور دست ها نوری میبینم!دستش را به سمتم دراز میکند که نجاتم دهداما من، اینبار نجات نمیخواهم...هر بار به ساحل رسیدم، در میان ماسه‌ها، مرده‌امو آدم ها روی جسدم، راه رفتنه‌اند؛اما اینبار، میخواهم به قعر دریا بنشینمو در کنار کوسه‌ها، به مهمانی مردگان بپیوندم.صداهایی میشنوم، درست اینجا؛این بالا! توی سرم!ناشناخته‌ای صدا می‌کند ولی، این هم توهمات یک ذهن مرده است.موجود زشتی شده‌ام؛یک انسان (که البته اگر بشود به من انسان گفت) پریشان و بیمار،غرق در سیل گل آلود خاطراتی که سو سو می‌زنند.من نمیتوانم حتی به کبوتری که هر روز از دستم غذا میخورد،قول بدهم که خوب میشوم، زنده میمانم و شاد میشوم.این چند وقت، خودم را بیشتر به دست سرنوشت،همانی که از قبل نوشته شده و من مانند یک نوزاد نقشی در آن نداشتم، سپرده‌ام؛حالا که آتش بی وقفه همه چیزم را می‌سوزاند،قوی تر می‌شود و وجودم را میبلعد،من هم در برابرش مقاومت نمیکنم...ای ناشناخته افکارم، آینده‌ای در این نزدیکی نیست؛اگر فریادی شنیدی که صدایت می‌کرد،لطفا به سمتش نیا! این، فریاد یک باتلاق است.جهان من دیگر رو به زوال نیست!یک سیاهچاله کُشنده است و می‌بلعد تا به خط آخر برسد.درمانده‌ام برای یک مرگ در سکوت و شاید هم،به وقتش ترسو بشوم ونردبان آسمان را بگیرم و فرار کنم تا دست مرگ به من نرسد.واقعا نمی‌دانم! به معنای واقعی ندانستنو شاید هم یک احمقم و همین هم بس استکه یک کشتی را، به آخرین نفسش برساند.هر صبح، به وقت بیداری آفتاب،میدانم که دلم دوباره با امید پر می‌شود،اما شعله خورشید که خاموش می‌شود،تیره می‌شود و سیاه، امیدم دوباره تنها می‌ماند.اینک ای ناشناخته؛شب ها را راحت‌تر بخواب!حالا خودم رنج را بر خودم تحمیل میکنم؛نبودنت دیگر زخمی نمی‌زند،رنج را زیباتر می‌کند؛خودم را پای شناختنت، جا گذاشتم...پ.ن: این هم احوالاتی ناشناخته بعد از ۴۰ روزِ طاقت‌فرسابرسد به دست کسی که ناشناخته را زیباتر می‌کند.</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2026 13:17:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر وقت بازگشتم، خداحافظی کن...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%D9%87%D8%B1-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%DA%A9%D9%86-czcdgaelnjwz</link>
                <description>بازمیگردم؛ قول میدم!+: من باز می‌گردم،قول میدهم!فقط چند روزی را باید به نبودن هم عادت کنیم...راه برگشت را پیدا خواهم کرد!--: باز میگردیم ولی به چه قیمت؟ما همه چیز را از دست داده‌ایم!فقط میتوانیم وانمود کنیم و بخندیم به چراغیکه پشت در سوسو می‌زند و بگوییم:همه چیز خوب است...+: قول میدهم؛ درست می‌شود!به من اعتماد کن...--: قول می‌دهی همان صبحی که برگردی،نفس هایم دست نسیم صبح نباشد؟قول می‌دهی چشمهایم با شبنم صبح باز بشوند؟و قول می‌دهی مثل همیشه حالم را بپرسی و من،بتوانم بگویم دوستت دارم؟+:  من... با دست خالی، میسازمش؛ تو فقط آرام بمان!اگر تمام کاشی های این دنیا هم خاکستر بشود،آسمان دود شود و ابر، سنگ شود،باز هم از بوی چای هر صبح،راه برگشت را پیدا می‌کنم؛من هنوز خیلی چیزها دارم که باید نجاتشان بدهم!--: من از خداحافظی می‌ترسم؛...+: پس مثل روزهایی که می‌نوشتم دوستت دارم و تو،از شدت خستگی با لبخند خوابت می‌برد،و صبح، دوباره سبز می‌شدی و میخندیدی،برایم لبخند بزن!با هر سلام خورشید، آن بالا را نگاه کن و دستی تکان بده؛میبینمت و در آغوشت میگیرم.صدای سلامم بلند خواهد بود و تو،هر وقت بازگشتم، خداحافظی کن...</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 13:15:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدایم کن؛ به هر چه تو میخواهی...</title>
                <link>https://virgool.io/Hosnamahmoudizadeh/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-ol3iri5rupkk</link>
                <description>به -جهان‌ی- که «ه» ندارد؛ ما دوباره سبز میشویم🌱نگرانی به دلت راه نده؛روزی راه برگشت به خانه را پیدا خواهم کرد.رد صدایت را که بر تن طبیعت مانده خواهم گرفت وبه سویت پرواز خواهم کرد.به پرنده یادآوری کرده‌ام که هر خروس خوان صبح،من را از فکر به تو بیدار کند؛شاید ردی پیدا کنم و برگردم.به درخت یادآوری کردم،نورش را از صدای تو بگیرد و دست هایش را،گره بزند به -جهان‌ی- که «ه» ندارد.روزی خواهم رسید،به شکل خودم نگاهت میکنم و اگر صدایم نکنی،دل گیر نمیشوم؛به بودنی که نبودنش آرام‌بخش‌تر است عادت کردم.از جهانی که در آن گم شده‌ام،تنها تو را میشناسم؛ای -جهان‌ی- که «ه» ندارد.گوشه‌ای زیر آن کاج بلند،کسی صدایم می‌زند؛جان من از ابتدایش تا انتهایش،وابسته‌ست به -جهان‌ی- که «ه» ندارد.اگر میخواهی دمم را روی کولم میگذارم ودر میان شلوغی این جهان گم میشوم؛یادگار درد همیشه با من خواهد بود وشاید روزی به دنبال من بگردی!اگر گشتی و چشمت به نبودنم افتاد،یک قطره اشک به نبودنی که تمام خواسته‌اش بودنت بود هدیه کن؛من همه چیز را، حتی بودنم را،برای دیدن یکبار خندیدنت هدیه کرده بودم.روزی بازمیگردم به -جهان‌م- که «ه» ندارد...پ.ن: به هر چیز خواستید تعمیم بدهید! محدودیت خلاقیت شماست؛...جهان‌ی انسان هایش خون گریه می‌کنند!بچه ها میدونم حال هیچکدوممون خوب نیست و این دلیلیه که این متنو نوشتم؛ شاید یکی با خوندنش حال خوبی پیدا کنه💔به امید روزای خوب واسه هممون♥️🌱</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 20:50:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خط تافته جدای بافته (شُریان)</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%B7-%D8%AA%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D9%8F%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-d8sxycwyrrdg</link>
                <description>به پایان آمده‌ام؛...از مبدا یک خط تافته، جدای بافته؛خب سلامفکر میکنم به پایان قصه رسیدم.پایان قصه، نویسنده یک صفحه سیاه خالی گذاشته بود؛زیرش سفید نوشته بود: با عشق پر شود!یادم آمد مداد سفیدم را، آن روز برای کشیدن نقاشی،گرفتی که ببری و یک روزی سالم پس بیاوری؛مهم نیست که مداد دستم سیاه بود،فقط برایم سوال شد که مدادم را،کجا انداختی، که مداد سفید رقیبان را گرفته‌ای؟بگذریم!امیدوارم که برای یک بار، بدون آنکه به اسمم،طعنه بزنی یا آنرا دور بیاندازی، نگاهی سرد به نامه بکنی...خلاصه بخواهم برایت بگویم،راهم را گم کرده‌ام!کسی رنگ های دنیایم را گرفته و برده و در سیاهی، آدم فقط گم می‌شود.شب هایم ماه ندارد، ستاره ندارد، رنگ سفید ندارد!و از روزها فقط برایم آبی بی شیله پیله آسمانو پیله کرم ابریشم باقی مانده.امیدوارم کرم ابریشم به زودی پروانه بشود..حالا که دیگر قرار نیست زنده باشم،بهتر است اعتراف کنم:از وقتی رفتی، زندگی خاکستری شده!پروانه آخرین امیدم است؛اگر کرم ابریشمم پروانه نشود، من میمیرم...لب هایت قند شب های تلخ من بود.و قبل از اینکه آخرین نامه‌ام را تمام کنم،یک درخواست کوچک دارم:مداد سفیدم را روی طاقچه بگذار ووجودش را نادیده بگیر.میخواهم قند شب های تلخم را ببینم.روزی دوباره به ملاقاتت می‌آیم و تا آن زمان،بگذار نبودنم به چشمهایت زل بزند.اگر پروانه‌ای به سمتت آمد،بوسه‌ای رهسپارش کن.شاید آن پروانه، آخرین خواسته‌اش،دیدن قند شب های تلخش بود.جهان به چه کار آید؟گر تو را در کنار خود نداشته باشم؛و کلمات چه بیهوده خواهند بود،اگر نتوانم رو به رویت بایستم و فریاد بزنم:دوستت دارم.بچه ها میدونم حال هیچکدوممون خوب نیست و این دلیلیه که این متنو نوشتم؛ شاید یکی با خوندنش حال خوبی پیدا کنه💔و اینکه لطفا نظر بدید♥️هیچ نوشته‌ای بدون ایراد نیست و نظر و انتقاد شماست که باعث میشه واستون بهتر بنویسم🙂🙏🏻پس لطفا نظرتونو برام بنویسید؛...به امید روزای خوب واسه هممون♥️یک خط تافته، جدای بافته ۱پ.ن: هر دو نامه به مقصدی در آینده‌ای احتمالا خیلی دور تعلق داره.</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 21:16:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف بزنید؛ حرف زدن کلید زنده موندنه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86%D9%87-ufuvett5nldj</link>
                <description>دوباره سبز خواهیم شد!بچه ها لطفاً حرف بزنید! هر چی تو دلتونه و تو این وضعیت نمی‌تونید با کسی صحبت کنید میتونید اینجا بنویسید. حرف زدن و خالی شدن کلید زنده موندنه! همه ماها یه آدم امنی داریم؛ یا رفیقمونه یا خانوادمون یا پارتنرمون که این روزا اگه دم دستمون نباشن که از صمیم قلب باهاشون حرف بزنیم احساس مچاله شدن میگیریم. حسی که این روزا تجربه کردیم. ولی میدونین یه خوبیش چیه؟ تازه یادمون میوفته اون آدم امن، که حالا ازش دوریم و نمیتونیم باهاش حرف بزنیم، چقدر توی حال خوب ما تاثیر داشته! حالا شاید بیشتر مراقب حرف زدنامون باهاش باشیم؛ شایدم یه شاخه گل بابت همیشه بودنش بهش بدیم...خلاصه که الان قلبم از اون مچاله بودن نجات پیدا کرد؛ حداقل یکم و برای من همین بس بود!حالا شما بگید؛ مهم نیست از چی، مهم نیست چند خط و قرار نیست مخاطب معلومی داشته باشه. بعضی وقتا حال خوب ممکنه فقط یه لبخند باشه :)پس تو کامنتا، هر چه دل تنگت میخواهد بگو ؛)</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 09:35:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما خوبیم و این یک نفرین است...</title>
                <link>https://virgool.io/Varoon/%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wklufbaks37u</link>
                <description>نفرین شده‌ایم و این نتیجه خوب بودن بودهی آقا من از شما درخواستی کوچک دارم.حالا که تا اینجا آمده‌اید، میتوانید به من بگوییدراه قبرستان قدیمی از کدام طرف است؟اوه مرسی؛ پس باید همین خیابان را،دست راست بپیچم و راه مستقیم راادامه بدهم و کارهای خوب انجام دهم تا بتوانم قبرستان را ببینم.اوه شما هم که اینجا هستید!خوشحال میشوم من را در این مسیر کوتاه همراهی کنید.مدت هاست که به جز سگ همسایه،که در حیاط من گل کاری میکند، با کسی صحبت نکرده‌ام.هممم؛ هوای عجیبی‌ست، نه؟!هوای همیشه شرجی این شهر ساحلی،حالا تبدیل به هوایی خشک شده؛به یکباره نفرین خدایان ما را گرفته ودریا عقب نشینی کرده است.پدرم در همینجا ۴۰ سال پیش،یک لنج بزرگ داشت و همیشه،از اینجا به شهر ها و حتی کشورهای دیگر هم بار می‌برد.اما به یکباره دریا تصمیم گرفت لنجش را،و هر چه داشت را در سیل ببلعد.رویاهاش را زیر خاک دفن کردو عملاً او را هم کشت ولی،قلبش هنوز می‌تپید.پدرم همیشه اعتقاد داشت که باید،به هر قیمتی هم باشد، باید به دیگران خوبی کرد!حتی اگر آن فرد، یک قاتل زنجیره‌ای بود.و دست آخر هم چیزی که او را کشت،همان قاتلی بود که پدرم،رضایت خانواده مقتول را گرفته بود.البته که ما دستمان به قاتل نرسید؛فقط یک تکه سنگ یادگاری از پدرمان باقی ماند.خلاصه که بله؛باید راه راست و مستقیم بروید،و همیشه به دیگران خوبی کنید،تا در نهایت به قبرستان برسید.خیلی لطف کنند روی قبرتان بنویسند:انسانی که انسانیت را میان حیوانات انسان نما اجرا می‌کرد.خب، این هم قبرستان.خلاصه که میگفتم،من هم رویاهایم را هر جا میروم،در این کیف دستی با خودم حمل می‌کنم؛کلاهم را هم بر سرم می‌گذارمکه یادم بماند آدمها تا کجا حق دارندسرم کلاهی گشاد فرو کنند.بعدش هم خودم را زیر سایه چتری جمع می‌کنم،که آرزوها و ذهن ساده بینم خیس نشوند.اوه شما میخواهید از خیابان رد بشوید!ایرادی ندارد،خیابان کمی شلوغ است ولی،شما به راحتی میتوانید به آن سوی خیابان برسید.بگذارید به سمت خط عبور هدایتتان کنمو از آنجا هم بروید که به سلامت به آنسوی شهر برسید.از معاشرت با شما بسیار خوشحال شدم.امیدوارم در راه، زیر آن تریلی که دارد می‌آید نمیرد؛البته برای او که کور بودو صدا ها را هم نمیشنید،شاید این کار من که او را فرستادم برود،یک کار خوب تلقی شود.شاید آرزوهایش را بتواند در زندگی بعدی پیدا کند.به هر حال، من که رسیدم و هم صحبتم را هم داشتم؛بقیه آن، مسئولیت خدایانی‌ست که نمیدانم کجا نشسته اند؛ولی از همینجا به احترام سکوتشان،در اینهمه مدت که اینکار را میکردم،سپاسگزارم.</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 16:27:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به هنگام فریاد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-ksgmdbsiyeep</link>
                <description>فریادی که افسوس را؛ افسوس...لرزش باد میان ستاره‌ها،طنین انداز خاطرات پرواز بود.به سوی جایی که نهایت معنی نداشت؛و شاید به سوی رهایی...آسمان دروغ نمی‌گفت!جهان داشت به حال من گریه می‌کرد...اشک هایش از آسمان می‌بارید وغمش به دست های آفتاب می‌چکید...به زلالی رود، ابر مثل ماهی در آن می‌خزید؛جهانی می‌تابید از آن سوی شفق ودر زیبایی‌اش می‌سوخت؛نامه را به دست پای باد بی‌نشان،سپردم و گفتم برساند به دست گلدان خشک گوشه حیاط؛شروعش کرده بودم با:کسی آنجا هست؟که صدایم به صدایش برسد؟چمدانی دارم؛در دلش، ریز جهانی دارم،که پر از زمزمه‌هاست؛دست آلوده نباید برسد یا که تمام می‌شود، زمزمه‌ها...یادی از عشق قدیمی دارم،که صدایم به صدایش نرسید!دور شدم،نرسیدم به رسیدن این آدم‌ها؛صد من هیچ تر هیچان بود!برسانید به نهال پشت آن پنجره زیبارو،میخرم هر چه غم است اما او، بخندد!زنده‌ام می‌کند آخر خبر خنده او...ابر برگشت؛ دست و دلش دردی داشت وحرفش سکوت بود!اولش سکوت، آخرش سکوت ومیانه‌اش چشم هایی که به هنگام فریاد،داشتند زیر لب زمزمهِ زمزمه‌ها می‌کردند...ابر زبان باز کرد ودر دلم هوس پرواز افتاد؛ابر می‌گفت:کسی زنده نبود؛همه چیز بوی جهنم می‌داد؛پشت آن پنجره زیبارو،گل ترسیده بود!خنده‌اش می‌ترساند...زبانش گره خورد؛و؟ابر؟زنده نبود!او که من می‌دیدم،خنده‌اش مزه خون جگر و جان جهنم می‌داد...او زنده نبود!</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 11:47:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهانی که در هم می‌لولید...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%84%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-gsapeoqzwcgh</link>
                <description>می‌لولید و من تنها تماشاگر بودم...دلم نمی‌خواست ولی مجبور بودمبه تحمل کردن جهانی که در هم می‌لولید؛از کوچه پرسیدمکه چرا غمگین است؟خنده‌اش تلخ ولی شیرین بود!به انگشت اشاره، جوی را نشانش دادم؛گفتم: زندگی! از آنجا جاریست!باز هم می‌خندید و لبی کج می‌کرد،و به سوی چشم های آسمان می‌گریید؛اشک هایش به زمین نقش میزد،می‌رفت و جوی را پر می‌کرد؛با صدایی گیرا، زیر لب دادی زد:زندگی! از اینجا جاریست!نخ و سوزنی برداشتم و دوختم زبانم را به سقف کلمات،تا که شاید لال شود و زندگی! از اینجا جاریست...سوار پر پرواز پرنده،با خجالت با شرم،مهمان قصه شهر شدم؛نفسم را حبس کردم و بعد،راهی دیدن لولیدن این باغ شدم.باغ ما دود می‌کرد،زیر آواز جهان خم می‌شد؛آتش شعله عشق، باغ ما را جهنم می‌کرد.به زمین افتادم؛به جهانی که در هم می‌لولید...پر پرواز پرنده؟ رفت دستی برساند به نجات لانه!مثل یک زنجیری، می‌دویدم به نجات لانه.‌..من از پنجره باز، جهانی دیدمکه به من گفت کمک!چه صدایی داشت آن جهان بی جان؛و منم داد زدم:وای کمک!پنجره دل‌زده شد؛شیشه ها را به نشانی بشکست!نور را خفه کرد و دست تکان داد:زندگی! از درونت جاریست...صدایم خفه بود؛داد میزدم ولی، هیچ، فایده‌ای نبود...از نفس افتاده بودم، ولی از پا نه!از دست رفته بود جانم، ولی حالا نه!زیر پایم علف سبز شده بود؛خیابان داد زد:زندگی! از آنجا جاریست!از جهانی که در هم می‌لولید...</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 10:53:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتاهناک...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%DA%A9-mieyehsuwg2l</link>
                <description>زیبایی میسوزد...هرگز دقت کرده‌اید که از خوشی های روزمره،یا دلزده شدیم یا می‌ترسیم و می‌لرزیمکه نکند اینکار را بکنیم وآدمها چگونه قرار است به ما نگاه کنند؟مثلاً دوست داریم مثل قدیم ها،توی کوچه با بچه ها لی‌لی بازی کنیم؛یا شاید یک دستبند درست کنیمبا همین جینگیل فینگیل خوشگل ها!می‌ترسیم نکند غریبه‌ای که دارداز آسمان روزگار ماهی میگیردبرگردد و بگوید:ای خرس گنده؛ این چیه دستت کردی؟یا نکند بگوید:مگه بچه‌ای لی‌لی بازی می‌کنی؟ما نمی‌دانیم حتی آن غریبه،شاید خودش هم بخواهد دست ما را بگیردو بدویم توی یک باغ بزرگ وقایم باشک بازی کنیم...بعدش هم با دست های پفکی،جلوی تلویزیون به یک خواب خیال انگیز برویم...یادمان رفته دلخوشی های کوچک را؛دلخوشی های کوچک آدمها،هر چقدر کوچک و ساده،باز هم دل را زنده نگه می‌دارد...ما نیاز نداریم به دلخوشی های کوچک،وقتی که زیر یک خروار خاک،داریم خوراک شام شب مورچه ها می‌شویم؛یا وقتی یک گوشه نشسته‌ایمو پایمان حال ندارد حتی قدم از قدم برداردو می‌نشیند با یک عصا!دلخوشی من،یک فنجان چای بودو زمزمه کردن آوای زندگی،روبه‌روی نگاه خورشید و کنار میزبان تنهایی؛دلخوشی‌ام کوچک بود،ولی هنوز زنده بود!قبل از اینکه به دست عشق،جام زهر نشان شیرین رایکسره بالا بکشد...و ما از پس آن دلخوشی کوچک،ما خواهیم شد...به نام پیدایش نور که پایان هر چیز زیباییست؛زیبایی میسوزد در روشنایی خودش...</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 16:33:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نامِ گمنام | قسمت دوم: جشن جیغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%90-%DA%AF%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%AC%DB%8C%D8%BA-byd9uajzfemt</link>
                <description>نور، جیغ، جشن!•: داستان زیر به شکل داستان «درون یک دلقک» نوشته شده است. چنانچه به موضوعات درون من‍ِـــ ما علاقه‌ ندارید، لطفاً خودتان را به یک فنجان چای ۵ دقیقه‌ای دعوت کنید! :)‌...و ما از پسِ پیدایش نور، پیدا خواهیم شد!آه، چقدر چقر و بد بدن بود.تسلیم هم نمیشد!ولی بالاخره باید یادمیگرفت که،درد قطع شدن شاخک زمین،از درد قطع شدن سرش بیشتر بود.مردک روانی!نمیدانم نجار بود یا الکی الکی،داشت تنه درخت ها را به زمین می‌کوبید.وقتی درخت افتاد، صدایش را شنیدم؛خیلی بلند بود!خاک میلرزید ولی مردک می‌خندید!صدای شکستن لانه پرنده را شنیدم؛جوجه‌اش زیر درخت مانده بود وجیغ می‌کشید...درست است ارتشی بودم ولیاحساساتم زنده بود!نه برای این بیگناهان ریاکار؛بلکه برای بی صدایی پرنده دلم میسوخت...ببینید، من سعی کردم با او حرف بزنم!اما گوش نمی‌داد...قدم نحسش را مثل یک خوک کثیف،از پای یک سبز زنده، به پای دیگری می‌کشید؛البته من از دور صدایش میکردم!و شایدم صدایم را نشنید...برایم مهم نبوده و نیست؛این آدمها، باید تاوان همه‌چیز را بدهند...گردنش را هدف گرفتم ویک دارت خواب‌آور به سمتش شلیک کردم؛قسم میخورم فقط میخواستم توجیهش کنم!پس او را پشت ماشین انداختمو تا کلبه چوبی‌ام در اواسط جنگل،از آنجا دور شدم...هوای خوب اینجا مرا به وجد می‌آوردو اینکه آدمها می‌خواهند آنرابا یک مشت تپه خاکستراز گناهانشان آلوده‌اش کنند،دلم را آزرده می‌کند...یک قوری پر از چای سبز آماده داشتم؛برای یک مهمان ویژه!البته نه این مردک...روی صندلی چوبی گذاشتمشو صبر کردم تا تصمیم بگیرد بیدار شود.هاج و واج بود و چشمهایش،دور کلبه میدوید و نگاه میکرد.فکر می‌کنید نپرسید اینجا کجاستو از این سوالات بی معنی؟چرا! پرسید.ولی مگر همیشه باید جواب آدمها را داد؟پایش را به زمین بسته بودم!صندلی هم زنجیر شده بود به زمین...برایش یک لیوان چای ریختمولی این ناسپاس، آنرا روی زمین ریخت!حتی از دستم لیوان را نگرفت!خیلی ناراحت شده بودم وواقعا از هر چه امید بود ناامید شدم...سرم را به نشانه تاسف تکانی دادمو گفتم: هعی... چای دوست نداری؟جوابی نمیداد...یک لیوان دیگر ریختم؛باز روی زمین ریخت!لیوانی پر از چای سبز؛ داغ و لب سوز!لیوان بعدی را ریختمولی نه برای او؛آنرا توی صورتش پاشیدم...صورتش قرمز شده بود؛داشت تول های قرمز و بزرگی میزد...با دهان بسته شده داشت التماس می‌کرد!گفتم: ببخشید، صدات رو نمی‌شنوم؛بازم چایی میخوای؟اشتیاقش انقدر زیاد بود که ایندفعه،کل قوری را توی صورتش خالی کردم...هنوز صدای گوش نواز تشکرش،توی ذهنم مرور می‌شود.یادم رفت بگویم که دست هایشرا به سقف زنجیر کرده بودم!ببخشید، آدم فراموشکاری هستم...قرص های ضدفراموشی دکتر هم،درست حسابی کار نمی‌کند...چشمهایش را بسته بود و منم بدم می‌آیدبا کسی حرف بزنم و به من نگاه نکند؛مجبور شدم با گیره لباس چشمهایش را،باز نگهدارم و احمق باز هم من را نمی‌دید!فکر میکنم کور شده بود...یادش بخیر، آن زمان های قدیم،مادرم همیشه میخواست جراح چشم بشوم؛ولی چه کنم فرصتش را نداشتم...اما الان یک نمونه زنده داشتم!ولی بی حوصلگی سبب شدبا یک چاقو چشمهایش را درجااز کاسه خارج کنم...حالا که فکر می‌کنم، جراح چشم همعجب کار جالبی انجام می‌دهد!داشت دوباره می‌خوابید کهمحکم زیر گوش های بادکرده‌اش گذاشتم.التماس هایش رنگ تمایل به بخشش را داشتند...ولی می‌شنیدم که پرنده می‌گفت:بخشش لازم نیستو خودم ادامه جمله را باتا سر حد مرگ با او بازی کن کامل کردم!پرشی به ردپای اول: پیدایش نور</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 18:04:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نامِ گمنام | قسمت اول: پیدایش نور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%90-%DA%AF%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B1-omzouckkzvmi</link>
                <description>نامِ گمنام | پیدایش نورمیتوانم تصور کنم زندگی چقدر قشنگ میشداگر سلام را کسی علیک می‌گرفت؛خیلی تلاش کردم تا با این گونه دوپا،مثل یک انسان سلام کنم ولی،آنها حتی از خودشان هم متنفرند...من به خودم قول داده بودم،مثل اینها منفور نباشم!ولی بیهوده بود...من پیروی میکردم از کسی که،زندگی انسان های خوب برایش محترم بود؛ولی بعضی ها او را دلقک خطاب می‌کردند...کسی درونش را نمیدید!او را دیوانه خطاب می‌کردند!آن هم کسانی که روی زمین می‌چرند آنرا آلوده می‌کنندرویش تف می‌کنندو در آخر هم بی گناهان را، با اسم عدالت،به سرنوشت نهایی دوپاها می‌رسانند؛ولی خیلی دردناک!آخرین جمله‌اش این بود:من برمی‌گردم! ولی از مرگ، راه فراری نبود...دلقک تنها نبود؛ روحش هم خبر نداشتزیر پوسته توخالی این شهر،چقدرها داشتند راهش را با عشق ادامه می‌دادند...و من یکی از آنها بودم!خوشبختم که جایی پنهانی،دور از هر کسی که منتظرم باشد،دارم با شما حرف میزنم؛البته خیلی ها منتظرم نيستند!درست مثل بابانوئل، از دودکش میخزم و با یک دست نوازش گرم،آنها را شگفت‌زده میکنم!برخلاف آن پیرمرد ریشو، من از شماتوقع گذاشتن یک لقمه کوکی شکلاتیبا یک لیوان شیر تازه گاو ندارم!خودتان که باشید و قول بدهید بدون جیغ و داد و ترس با هم صحبت کنیم،برای من کافی‌ست...اوه ببخشید، ادبم کجا رفته؟!من جیمز هستم؛ جیمز اسمیت...اخراجی ارتش!آن هم به دلیل باور به باورهای خودم!بگذارید کمی باورهایم را برایتان شفاف کنم؛مثلأ... آخرین جنگی که شرکت کردم؛وظیفه ما بود که با گروه های تروریستی،مبارزه کنیم و از مردم به اصطلاح بیگناهدفاع کنیم...هه عجب مزخرفاتی!آن مردم به اصطلاح بیگناه،گریه زمین را درآورده بودند!به صدای فریاد زمین گوش کن!و به صدای مردن امید زندگی زمین!چطور می‌توانستم این انسان ها را،زنده بگذارم و از زندگی پوچشان محافظت کنم؟پس دستورم را به نیروهای تحت کنترلم دادم؛دستور به عقب نشینی!نیروها حق اعتراض نداشتند؛فرمانده بودم!قدرت داشتم!و در مخالفت با دستورم، حق تیر داشتم!مثل یک خدای به یغما رفته؛همانقدر بیخیال و همان اندازه پرقدرتگوشه‌ای نشستم با زیر دستانم وبه مردن ها نگاه کردیم...می‌توانستم صدای تشکر زمین را بشنوم...صدای تشکر آب، درخت و پرندگان!قلبم آرام می‌گرفت؛حدس می‌زنید کی آرام میشدم؟وقتی تشکر میشنیدم؟نه! وقتی میدیدم که بیگناهان ریاکاربا یک چاقوی تیز، گلویشان بریده میشد وخونشان زمین را رنگین میکرد،وجودم آرامش می‌گرفت...یا وقتی صدای یک بنگ، ناله و فغان یک احمق گناهکار را تمام میکردو مغزش زمین را در آغوش می‌گرفت،آرامشم تکمیل میشد...اما خب بالادستی ها، از من راضی نبودند!می‌گفتند دیوانه شدم و صلاحیت ندارمکه این جنگ را خاتمه بدهم...پس اخراجم کردند!آن هم بعد از ۲۰ سال تلاش برای نجات زندگی‌ها!ماشه را روی سر بالادستی بی‌عرضه کشیدم و همین سبب شد که چندسالی راپیش دلقک، شب را صبح کنمو صبح دیگران را تاریک مثل شب!شبی که دلقک اعدام شد را کامل به یاد دارم؛یک وکیل اینجا بودتا رفته رفته از زیر زبانش بکشد که قضیه از چه قرار استو چقدر اطلاعات می‌تواند قبل از اعدامشبه رزومه کاری‌اش اضافه کند...دلقک بدجور ترس را در تنآن وکیل انداخته بود...صورتش عین گچ سفید شده بود!اگر دلقک را برای اعدام نمی‌بردند که،وکیل همان موقع سکته کرده بود!من از دور میدیدم که وجود دلقک چقدر آرام بود...خدابیامرز به من برای کندن تونلیبه بیرون از این زندان کمک کرده بود!و فردایش، درست موقعی که چندتا زندانی احمق را به جان هم انداختم،بند و بساطم را جمع کردم و مثل اسب فرار کردم...من اشتباه دلقک را نخواهم کرد!میدانم کجا و چطوری کار را بکنم...آدم نباید تجربه را تجربه کند؛مگه نه؟ای بابا یادم نبود نمی‌توانید صحبت کنید...پارچه دور دهانتان سفت است؛و چشمهایتان متعجب‌اند که دلقک کیستو این داستان اصلا از کجا سردرآورده؟مهم نیست!کسی که باید می‌فهمید، فهمید!شما نترسید!به نور نگاه کنید؛ تازه سر و کله‌اش پیدا شد!ما باید در پیدایش نور، بمیریم...</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 12:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنسویِ استوا...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%D8%A2%D9%86%D8%B3%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7-gmeudqeim96o</link>
                <description>جهانی‌ست، آنسوی استوا!شب‌ها، بهانه خوبی برای فکر کردن می‌دهند؛اینکه ماه به سمت خانه که می‌تابد؟یا پروانه در لبخند کدام چهره آرام می‌گیرد؟اما اینها بیهوده ترین افکار آدم‌هاست!شب، نقطه اوج زندگی‌ست...همانجا که یا می‌خوابی و تسلیم هرچه بشود میشوی،یا مثل یک شمع می‌نشینی تاآب شدن، خاموشت کند...به بهانه رسیدن ماه و ماهی،چگونه بمیرد، آدم عشق پرست؟شب ها، زیر این آسمان مهتابی،پوسته توخالی شهر، هیچ صدایی ندارد؛آب آینه می‌شود برای ماه و ماه،می‌شود امید برگشتن خورشید فردا...کنار حوضچه بزرگ آرزو،همانکه وسط این پارک نشسته، ميگفتندعاشق و معشوقی غرق شده بودند؛مردم می‌آمدند و سکه می‌انداختندتا به عشقشان برسند!ولی خودم میبینم که نگهبان پارک،هر شب قبل از اینکه برود،می‌آید و سکه ها را جمع می‌کند، می‌برد...خودم دیدم!امشب هم آمد، جمع کرد، رفت...وقتی نگهبان می‌رود،ماه یکی دو قطره بالای آب می‌گرید؛رویش را آنطرفی میکند به سمت گورستان،و چنان با حسرت نگاه میکندکه انگار از زنده ها ناامید شده...من هم همینطور، ماه!هر بامداد، خودم را می‌رسانم به جایی که ماه، منتظر می‌ایستد؛توی این شهر کوچک، سریع معروف شدم!به یک آدم دردمند، خسته، مستاصل و...کلی از این لقب هایی که آدمها،سعی می‌کنند دیگران را به روانپریشی متهم کنند...می‌گویند هر شب که به پارک می‌آیم،صدای کسی را نمی‌شنوم و فقط نگاهم را به یک نقطه دور،درست جلوی پایم میدوزم؛من عاشق صدای فواره ها هستم!وقتی آب از آنها، رقص کنان به پرواز درمی‌آید،آرامشی ست که به من هدیه داده می‌شود...هر شب، راهم را طولانی‌تر می‌کنم تا ببینم پاهایم تا کجا می‌توانند مرا ببرند...سوار شال خیال میشوم وبه امید ردپایی که در برف گم شده،به دنبال نور شفق قطبی، رقص کنان تا جهانِ آنسویِ استوا می‌روم...کسی آن عقب ها منتظرم نیست!ماهی هم به زودی می‌میرد و دیگر نیازی به بودنم ندارد...میخواهم دور این آسمان آبی و زمین خاکی،بگردم تا شاید بتوانمرد ستاره را که روی زمین افتادهو دارد می‌میرد از سرمای جهنمی راپیدا کنم و آنرا روی دل آسمان بچسبانم...سفری بی پایان،به عمق ناشناخته،جهانم را به دنبال نور خواهم دوید...این خانه چه زیباست ولی، خانه من نیست!خانه‌من، دورافتاده!در اعماق جنگل های خاکیِ دریا...شب‌ همه ما یکی بود ولی،تاریکی‌های ما فرق داشت...من همه چیزم را که یک ژاکت بود،با خودم توی این چمدان به این بزرگی،که پر از نبودن های سنگین است،چپاندم و می‌روم تا جایی کهچشهمایم نتوانند ببیند و قلبم،سرد شود و اميدم که همیشه مرده بود، بخواهد بدنم را ترک کند...از رفتن به درد می‌آیم ولی،ماندن در گذشته زنده، جز مردن آینده،سودی برای جهان خیالی من، ندارد...بعد از چند وقتی نبودن، بود شدم تا نیست نشوم!در حسرت جهانِ آنسویِ استوا...</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 19:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم یک بار مصرف...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-e6fkf3qzkscl</link>
                <description>...باز هم با خودم تنها شدم؛مثل همیشه یادم آمد ساعت چقدربلند تیک و تاک می‌کند.ماه چه آرام می‌رود تا محو شود،و شب، سالها طول می‌کشد...دیگر قصه ها، خوابم نمی‌کنند!حتی آن دنیای خیالیِ اکلیلی،که توی ذهنم شکل گرفته بود،دیگر قصه نمی‌گوید...صداها ساکت شدند...دورم را نگاه کن!خالی شده از هر چه بود؛بالاخره وقتش رسیده بود که بروند...آن طرف پل، یک چیز ایستاده بود!لباسی سفید داشتو صورتی که می‌خندید و اینور پل، شکسته ترین ساخته دست بشر!اما این شکسته ترین،یادگرفته بود بقیه را بگیرد و تکه‌هایشان را،حتی از وجود خودش،دوباره بسازد...آدم ها، محبت را بدون منت نمی‌خواهند!باید یک پتک پر از منت،روی سرشان بکوبی تا یادشان بیوفتدوظیفه‌مان نبود که سرهمشان کنیم...اگر کردیم، لطف کردیم!می‌توانستیم در تنهاییِ جذاب و دلربا،بنشینیم و بخندیم!دنیا دستش کج است!به خوبی ها نمره نمی‌دهد، سنگ میدهد!به موقع بدی ها، ما را سر راهشان می‌گذارد...دستم را بگیر تا بلند بشوممال قبلا ها بود!الان لذتش در چشیدن طعم شکستشان، خوابیده است!آنها فکر میکنند شیطان، توی جهنم مانده؛ولی اگر روزی بفهمند چه در سرم می‌گذشت،که با مشت جلویشان ایستادمو به خورد مغزم دروغ دادم ــــــــــاشک ها را نخواهم بخشیدکه بیهوده از چشمهایم گریختند؛گریختند به فضای آزاد از اسارت تنهایی!من به ذهنم دروغ میگفتم که یادش نرود و شیطان را آزاد کند!میگفتم نه از قصد نبود!آنها نمی‌خواستند به ما بدی کنند!فقط نیاز دارند به خوبی،به چسب زخمبه یک آدم یک بار مصرف!زیر این پوسته‌ی کاغذی،انسانی بود که شکست...دورش چسب زدم، زیاد زدمتا دیگر، دست بَشَر به من نرسد...القاب آدم ها زود تغییر می‌کنند!القابی که خودمان به آنها چسباندیم...آسمان، ستاره هایت کو؟ماه، دردانه‌هایت کو؟شب قدرش را ندانست؟حق داری...بعد از گذشتن طوفان نیمه شب،دیگر رفیق نیمه راه نیاز نداری!</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 18:42:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلِ ماهیـــی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%D8%AF%D9%84%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%80%DB%8C-xje5cczt3mao</link>
                <description>دلـِ ماه‌یـــیبا دیوار از میخ صحبت کردم؛دردش گرفت...دستش را روی جای میخ گذاشتدر مشتش چنگ زدچشمش خیس شد...با زبانی که نداشت به من اشاره میکردو به تابلو های افتخارم!که چگونه قلبش را حفره حفره کرده بودند...دیوار حالا میترسید نزدیکش بشوم؛حتی اگر میخواستم دستی به سر و رویش بکشم...دیوار در خلوتش با ماهی های توی آبقصه روز و شب می‌گفت...ماهی هم جواب میدادولی من نمی‌فهمیدم...دیوار به ساعت نگاه میکرد؛گاه گداری لبخند میزد!گاهی دستش را به سمت لامپ دراز میکردو پیچش را شل میکردتا بتواند بخوابد...ماهی وقتی تاریک میشدتوی آب، مثل یک الماس کهنهمی‌درخشید و شنا می‌کرد...دیوار، عاشق ماهی شده بود...سیاهی پشت چشمهایش شنای ماهی را نگاه می‌کرد،باله‌اش را دنبال میکردو نگاهش را صدا می‌کرد؛دیوار، ماهی را زندگی میکردحتی شاید بهتر از ماهی!دیوار یادگرفته بود توی آب غرق نشود،آب به خودش نگیردتا بتواند ماهی را توی آب ببیند...ولی احمقانه بود!مثل اینکه از ماهی بخواهیمثل پرنده، پرواز کند و کنار گلروی شاخه بلند درخت بنشیند به دیدن خورشید!ماهی مرد؛روزی که دیوار، یادگرفته بود شنا کند...ندرخشید تا شنای دیوار را ببیندکه چگونه میجهد تا نجاتش دهد...دیوار شکست؛زمانی که آخر شب، ماهی یادش رفت بدرخشد...و من مردم؛زمانی که دیوار را، شکستم و روی سرم ریخت...دل ماهی، عشق دیوارهمه را با یک مشت، شکستم...</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 19:32:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درون یک دلقک (۲/پایان)</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9-%DB%B2%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-pkqpkbqvgqq3</link>
                <description>...دوباره که شما را میبینم...از آن آپارتمان رو به اسکله،برای ملاقاتم به زندان پا پیش گذاشتید...چشمهایتان متعجب‌اند قربان...نکند منتظر بودید، الان با یک صورت ترکیدهیا دست و پای زخم خورده از رد شکنجه رو به رو باشید؟!نه!بیخیال... یعنی فکر کردید بعد از اینهمه سال یکی دو نفری رفیق جینگتوی این خراب شده ندارم؟!بله حق دارید اینطور فکر کنید...آب توی پارچ اینجا امن است؛خیالتان تخت تخت!یک لیوان بنوشید!لب هایتان از بُهت خشک شده...بگذارید کمی قضیه را شفاف کنم...چشمهایتان را کمی آنطرفی هل بدهید؛به طرف آن مرد عینکی که دارد باآن زن صحبت میکند...آفرین بله همان مرد؛پول داده بود تا زنش را بکشمتا بتواند به معشوقه‌اش برسد...چقدر داده بود؟!یادم نیست ولی دخترش را به جای پول کشتم!اعضای بدنش که خیلی به کار آمدند!چندین برابر بیشتر ازچندرغازی که قرار بود این دلقک به من بدهد...نه... نه بدنش را نخوردمقسم می‌خورم!آخر وسایل پخت و پزم راخانه جا گذاشته بودم و خب نمیشدکه جلوی این مردک که شاهدکوبیده شدن سر زنش به دیوار بوده واعضای بدن دخترکش رابه چشمش دیده و حتی مجبورش کردملمس کند، بنشینم و استیک درست کنم!کاری بسیار خارج از اخلاق است عزیز من!اینجا دیگر سمتم نمی‌آید و تازشم خبرچینم شده...مثل یک کلاغ سیاه کثیف، برایم اخبار می‌آوردو در ازایش پنیر میگیرد!حالا سمت راست را نگاه کنید...مثل یک جغد کامل سرتان را بچرخانید و آن دو قلچماق را ببینید...به آنها مواد ناب می‌رساندم تا سوت پرواز بزنند و توی آسمان چرخی بزنند!البته بعداً ها که چند تا ام الفساد را اجیر کردم آنها مواد میدادند و اینها بزن و برقص...هنوز هم قضیه همین استو کسی حتی پایش را نزدیکمچپ نمی‌گذارد...یکی از این لاشخور ها نیروی ارتش بود!ولی معتاد شد و اخراج شد...همیشه که قرار نیست وظیفه‌ام را با ریختن خون یک مشتانسان گناهکار بپردازم...نه! من اینقدرها هم آدم بدی نیستم!فقط گاهی یادم میرود چقدر از انسان هامتنفرم و دوست دارم اعضایلختشان را خونی در بغل بگیرم...به به بو بکشید...بوی آزادی را می‌شنوید؟!البته که آزادی یعنی بترسیدچون شاید بعدش بیایم دنبال شما تا با هم برای شام به یک رستوران مجلل برویم...سرتان را بالا بگیرید قربان!فکر نمی‌کردم اینقدر نازک نارنجی باشیدکه حالتان بد شود...تازه کجا را دیده‌اید؟!دیشب یک درازپایی قصد کرده بودوقتی خوابیده بودم و قلچماق هاداشتند توی دستشوییزیر نور زیبای ماه شب آخر که معمولا گرد وقرص استمواد می‌زدند،مرا بکشد! آن هم با یک چاقوی میوه خوری!عجب غلط ها!یک لگد زیر جفت پایش حواله دادم ومثل سگ دم بریده پرتش کردم بیرون...ولی آخر کارش راوقتی توی تخت خوابش با پارچه آغشته به بنزیناو را خفه کردم در حالی که داشت مثل یک خوک کثیف ناله میکردو التماس میکرد که نمی‌تواند نفس بکشدو تصور کنید زیر آب دهانتان را باز کنید نمیتوانید نفس بکشید و دارید میمیرید اما اینبار سریع تر است؛و جسدش رادر یکی از توالت ها رها کردیم...دارید میپرسید مگر بالا و کنارشیکسری آدم های به خواب الکیرفته نبود که...از ترس عرق کردید...سرتان را بالا بیاورید و بپرسید!میخواهم توی چشمهایتان نگاه کنم...شما فقط داستانش را شنیدید و ترسیدید!آنها که صدای ناله و التماس این خوک راشنیده بودند و خب، خودتان دو دوتایی کنید میفهمید که چرا هیچکسبرای کمک پا پیش نگذاشت!هممم... شما در نقش یک وکیلکه فکر میکند وجدانش بی تقصیر و آرام است و شب را با فشار قرص خواب آور می‌خوابد جلوی من نشسته‌اید؛یا در نقش یک قاضی که فکر میکند دارد عدالت راتوی جامعه جاری می‌کند؟!اوه فهمیدم...برای شام آخرم؟!هممم احتمالا یک تکه از کبدتانتازه و داغ توی روغن غلطیده و کنارش یک مشت سیب زمینی سرخ کردهبا اسانس خون خوک...شوخی میکنم قربان...نترسید!فقط یک تکه نان تست با فنجانی قهوه سیاه...میخواهم سبک و بی‌گناه، مثل آن دخترکاز دنیا بروم...البته که دینم را به جامعه پرداخته‌ام!هزاران هزار نفر حتی بدتر از مندارند توی کیف شما هر روز اینور و آنور میروندو حتی نمی‌فهمید!من هم برمی‌گردم...اوه..‌. قرار است با صندلی الکتریکی اعدام شوم؟!همه هم قرار است تماشا کنند؟!ای بابا، آرزو میکردم کاش خودمم می‌توانستم شاهد مردنم باشم!ببین چقدر باشکوه استکه خانواده یک مشت مردهقرار است بیایند و ببینند که قاتل،البته اسمی‌ست که جامعه به مناعطا کرده و الا اسم پاپ را انتخاب میکردم،قرار است اعدام شود!با شکوه!حتی به من غذا هم نمیدهید؟!الان میخواهید اعدامم کنید؟!چقدر شما سنگدلید!حرف آخرم؟!من از کارم لذت می‌بردم زمانی که نفس های یک نفر رامثل یک بسته آدامس توی دهنم میریختمو در نهایت تف میکردم روی زمینتا بقیه آنرا جمع کنند!حالا هم از این مرگ با شکوه لذت ببرید!بخندید مثل یک فیلم سینمایی!آرزو میکردم آنور اینشیشه کدر باشم تا مرگم را ببینم!مثل یک بچه، بی گناه...من یک شاه ماهی ام...</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 12:52:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درون یک دلقک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9-rxst3khrzxvm</link>
                <description>...هوا ساکت و آفتابی‌ستشرجی و می‌توانید تصور کنید چقدر گرم است؛من هم که پنجره اتاقمصاف به یک تکه از دریای بعد از اسکلهختم می‌شود وحسودی میکنم به همسایه پشتی؛هوایش بهتر است اما این تنها واحدارزان و بی سر و صدای اینجا بود...جو، رفیق گرمابه گلستانم همدرست واحد بغلی را کرایه کرده بود...جو، آدم جالبی بود؛همیشه توی خودش، گرفتهشاید مغرور و حتما هم احمق؛اما هر چه که بود بود، به منم ربطی نداشت!بیشتر اوقات صدای یک موزیکبی کلام و غمگین از اتاقش سر بیرون می‌آوردو بیرون سرکی می‌کشید...بوی تند سیگارش و شیشه هایرنگی سیاه سفید نوشیدنی هایشخانه‌اش را زینت می‌داد...این اواخر خیلی توی خودش میلولیدو یک کلمه هم حرف نمی‌زد...دائم خاطره می‌گفتو یکوقتایی هم حتی می‌خندید!آخرین خنده‌‌اش زمانی بود کهبا چاقو بالای سر پدر خیانتکارش ایستاده بودو بارانی احتمالا قرمز از سرچاقو می‌چکید...امروز میخواستم با او حرف بزنماما من را ببخشیدکمی تب دارم و ترجیح میدهمبه موعظه کردن از زیر پتو ادامه بدهم...البته که باید به او سر بزنم؛کلارینتم پیشش جامانده...~تق تق~جو درو باز کن یکم مارتینی واست آوردم!دروغ میگفتم چون یک دائم الخمررا فقط با اینها میشد گول زد!در را باز کرد و مثل بهت زده هادو دست خالی‌ام را نگاه می‌کرد...آدم دورو و دروغگویی بودم و او هممن را میشناخت وهمینجوری در را چارتاق باز گذاشت،برگشت و لب پنجره دود کرد...حرفی نمی‌زد و به اسکله خیره شده بود...روی شانه‌اش زدمیکی دو تا جوک گفتم و بالاخره مجبور شدبخندد تا از درد خنده تکه پاره نشود...کلا دلقک بودم!سیگارش تمام شد ولی اوهنوز داشت می‌خندید اما مندلقک بازی را تمام کرده بودم...جو به ته سیگار نگاه میکردانگار که اثر هنری دیده، می‌خندید!احمق به جای ته مانده سیگارخودش را پرت کرد!هممم... ای بابا، جو!پیدا کردن یک دوست دیگربرایم سخت است جو!همه چیز خوب بود و قرار نبود تغییر کنمچونکه خوشبختی که لایقش بودم راپیدا کرده بودم!به جای اینکه دورویی و دروغگوییغمگینم کند آنرا پذیرفته بودم!اما جو گند زد به همه اینها!ولی نگاه کن چه با آرامش کف زمین خوابیده!از کف زمین دارد آسمان آبی رانگاه میکند و هنوز هم می‌خندد!مردم را نگاه کن...احتمالا آمدند که از جوامضا بگیرند!ای بابا کاش میشد من هم برومو از جو بپرسمرمز موفقیتت چه بود؟!اما دریغ از اینکه پلیس هاریخته‌اند توی ساختمان و هویتم لو رفته!احتمالا آن فروشنده اسید من را لو داده...ای کثافت حرامزاده!یک لحظه من را ببخشید...در را قفل کنم به جمع شما اضافه میشوم!باید کمی کار را برایشان سخت کنم!پلیس عین مور و ملخ همه جا ریخته!خودتان نگاه کنید...جو، پلک بزن!چشمهایت خسته می‌شوند!اه گوش نمی‌کند...طول میکشد تا بریزند و مرا ببرندپس بیایید و یک فنجان چای بخوریم...قول میدهم اینها تویشان خواب آور ندارند...هممم این خانه جدید همبوی خانه پدریم را می‌دهد...مادرم آن گوشه بافتنی می‌بافد،پدرم اینور پیپش را چاق می‌کند و روزنامه میخواند،من هم دور تا دور اتاق را با آن قطاراسباب بازی‌ام طی میکنم...عجب خاطرات نابی...اما همیشه جسد یک سوسککه مثل جو کف زمین افتاده بود،زیر مبل میدیدم که سم رانوش جان فرموده بود و داشت استراحت میکرد...آها بگذارید یک خاطره دیگر را تعریف کنم؛از بقیه این یکی بیشتر به دلم نشسته!یک بعد از ظهر شنبه بودیک روز تعطیل و زیبای تابستانی...جک برای بازی آمده بودقطار بازی کنیم و کمی همبا توپ بزنیم به گل هم و بخندیم...داشتیم قطار ها را بازی می‌دادیممن هم کرم درونم فعال شد...یک مقداری سم راتوی یک قاشق ریختم و گفتمجک! بیا یه قاشق از این بخور...خیلی ترش و خوشمزست!میخواستم ببینم جک هم شکل سوسک زیر مبلمیوفتد یا می‌خندد و میرویم بازی میکنیم؟بله! جک مرد...خیلی هم جالب مرده بود!دروغ چرا... لذت خاصی برایم داشت...البته که من بخاطرش محاکمه نشدم!کی یک بچه ۱۰ ساله رامحاکمه می‌کند؟عوضش پدرم اعدام شد و مادرم زندانی...من هم پیش عمه‌ام زندگی کردمتا وقتی که به پول احتیاج پیدا کردمو ناچار شدم سم را با عمه‌ام هم به اشتراک بگذارم...پلیس ها چه تقلایی می‌کنند...فکر میکنم وقتش شده دیگر خودم راتسلیم کنم!نمیخواهم با سوزش گلوله هاکه دارند توی تنم میلولند بمیرم...اما کاش میشد یک ساعت طولش بدهم...بوی پیتزای همسایه ایتالیاییمتازه بلند شده بود...خمیرش را از من گرفته بودند؛البته من عاشق پیتزا هستم!و بله چنان که درست حدس زدیدخمیر هم مسموم بود؛من پیتزا دوست دارم ولینگاه کردن به بدن ها مرده یا گوشت شام شبآن هم یک استیک لذیذلذت بخش تر نیست؟حیف شد...کاش میشد پلیس ها بیایندو بنشینند تا یکی دو فنجان چای بخوریمو صحبت کنیم؛آخرش هم مسئله را با وان اسید حل کنیم...دارم ترک های روی در را می‌بینماما قبل از آن میخواهم بگویممن هم داشتم زندگی می‌کردم،اما متفاوت تر از دیگران!عدالت را به جهان می‌آوردم،با قدرتم!قدرتی که اجازه میدهد هر کاری راانجام دهم و من هم باز به خودم اجازه می‌دهم به شرط حیات،باز هم عدالت را اجرا کنماما اینبار بدون صدای خنده...</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 12:18:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سمفونی؛ یک ندا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%AF%D8%A7-diyoiqnp6coe</link>
                <description>آخرین سمفونی؛ آخرین ندا!خب، بالاخره از روزی که می‌ترسیدینکند برسد نکند فلان شود و بهمان شودبالاخره شد،بالاخره رسید...ما برای این روز آماده نبودیمو حتی نمی‌خواستیم شاید روزیدستش به ما برسد؛ولی آدم اگر آدم باشدنمی‌تواند ببیند چه می‌شود،نه روز های دیگربلکه حتی یک ثانیه آنور تر را...من هم آدم بودمنه به اندازه دیگرانبلکه به اندازه خودم...سلام تاریکش سایه‌ای بزرگ روی زندگی‌مان انداخت و بدجورترسیدیم!دیگر فرار کردن از احساساتمانجواب نمی‌دادو چپرچلاق عمل میکرد...ما دلمان را انگار که طلا بودپشت یک صندوق رمزدار حبس کرده بودیمولی احساسات هم خب،دل دارند!ندارند؟چشم هایش را دیده بودی؟نه! ولی منِ من دیده بود!او که در من می‌زیست و مدتها بوددو دستی خفه‌اش کرده بودمداشت در چشم‌هایش زندگی میکرد...منِ من، همان من بود،همانی که سالها از بیرون آوردنش و دیدنش توی آینه هراس داشتم،حالا هوس کرده بود مثل دیگران زندگی کند؛احساسات داشته باشد،زنده باشد و حس کند!من داشتم شکست می‌خوردم...من، سالها احساساتم رامثل یک جعبه جواهر،در عمق اقیانوس وجودمکنار تاریکی های ترسناک خیالمنگه می‌داشتم...حالا روی موج ها سوار شده بود و داشت روی آب می‌آمد...تلاشم داشت کوه خاکستر می‌شد...من اینهمه مدت سعی کرده بودمعشق را بیرون از زندگی نگه دارمتا بتوانم ندای دلم را خفه کنم!حالا من را نگاه کن...در دنیای یک نفر غرق شدمو انگار که چشم‌هایم کور شده...توصیف چشم ها دیگر کافی نیست؛آنها خودشان دو کهکشانند!جملات دیگران صدایی ندارند...گوش هایم به شنیدن سمفونی یک نفرعادت کرده، حتی اگرآن سمفونیفقط یک سلام ساده باشد!وقتی که بالاخره وجودم را جایی جا دادم،خودم را آرامش دادم،دلم مثل یک بچه کوچککه انگار میخواهد برود و با آن یک نفر بازی کنددر دستم می‌جنبد...دیگران می‌گویند آرام باشم و همه چیز خوب خواهد شد!من آرامم، حالم خوب استولی چیزی خوب نشده!بیا و وجودم را برای او آرام کن!حتی هنوز از گفتن کلمه‌اش هم می‌ترسم!همان کلمه که از چشمهایم میگذردو به لبهایش می‌رسد...شرط می‌بندم توی ذهنتان کلمه‌اش نشستهو دارید با یک ذهن مشت کردهفکر میکنید چرا اینقدر کشش میدهم...جوابش ساده است؛نمی‌دانم!...دلم کار دست استخودم بافتمش…تارش را از سکوتپودش را از تنهاییهمین است که خریدار ندارد…یک بنده خداییو نگاه من فقط همین را می‌بیند...خلاصه که می‌ترسم روزی بفهمم نه فقط من بلکه او هممیخواست و من نتوانستم قوی‌تر او را بخواهم...نه با نگاه و نه با کلام!مثل دیگران فقط بگویم، ترسیدم!شاید هنوز میترسم، فقط از یک نه!</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 00:07:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط از یک، نه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%87-fcrnhvs5ua9w</link>
                <description>در تمامش، تمام شدم...قصه درد داشت...تن و بدنش درد می‌کرد؛سرش را از شدت درد به دیوار می‌کوبید...او می‌خواست یادش بروددلش برای ماه تنگ شده،اما دلش یادش نمی‌رفت...او درد را هر شب توی یک جعبه جا می‌دادو آن را جایی میان چادر سیاه آسمانپرتاب می‌کرد...آن، هر شب که می‌آمد،دلش قیلی‌ویلی می‌رفت و یکهوصورتش می‌خندید؛از همان خنده‌ها که حس ابدی داشتند...یادش می‌رفت شکسته،عینکش را برمی‌داشت و می‌نشستبه تماشای یک چرخش کوتاه...عاشقانه، قرار بود بیاید و نرود؛به هیچ زبانی نه تصویر شود و نه کلام!او دستش نمی‌رسیدبه تماشای یک لمس کوتاه،به چشیدن یک بوسه؛ترس، دستش را بریده بود... از بیخ!ترس، جرأتش را مکیده بود...اما چشم‌ها! آنها درک نمی‌کردند...ترس برایشان قمری لب بوم بود!چشم‌ها فقط می‌گریستند وقتی اشکی نبود،می‌خندیدند وقتی دلیلشان آن‌قدر بزرگ نبود!اما دلیلی از یک لبخند بزرگ‌تر؟شیرین‌تر از یک نگاه؟یا ساده‌تر از یک سلام؟چشم‌ها غرق بودند،در زیباییِ زیبا...ترس این‌جا باخته بود؛صد به هیچ باخته بود.ترس یادش نبود که عاشق،چیزی ندارد که بدهد و برود!یادش رفته بود: تنها سلاحِ عاشق،چشم‌های درخشان بود!ترس یادش رفته بود!ترس، می‌ترسید نکند حالا بگوید «نه»!و سلاحش را پیدا کرد...مجهز کرد به ترسیدن از سنگینیِ «نه»!برخلاف بقیه قصه‌ها،دیر نشده بود!چشم‌ها را کشته بود...او حالا، جهانش درد می‌کرد؛جهانش تنها شده بود!و می‌ترسید... از یک «نه»!ترس، ترسیده بود!بله! فقط از ترس یک، نه!چنان دل بسته‌ام کردیکه با چشم خودم دیدمخودم میرفتم اماسایه ام با من نمی‌آمد...بنیامین دیلمترس، ترسیده بود!</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 17:03:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خط تافته، جدای بافته...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%B7-%D8%AA%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-wbmr0nwjdrjq</link>
                <description>تافته‌ی جدا افتادهقلبم خواست نامه‌ای بنویسمدلم گفت به کی؟قلبم پافشاری کرد برای هیچکی...به نام مقصدی نامشخصاز مبدأ یک خط تافته، جدای بافته...خب بگذار بپرسم حالت چطور است؟!زنده‌ای؟!خب خوش به حالتنبودنت به درد من نمی‌خوردزنده بودنت هم همین! :)چطور است رد پای ماه صدایت کنم؟پس... سلام!این دور دور ها که فعلا بدون توهمه چیز آرام و بی صدا می‌گذرد؛حتی صدای وانتی که داد میزندو هندوانه می‌فروشد...آرامش همه جا برپاستو پرندگان سر شیفتشان می‌آیندو سلامی به صبح میگویند،آخرش هم زیر سایه خورشید می‌خوابند...انسان ها کفششان را می‌پوشندو گوشی به دست روانهزندگی سر صبحشان می‌شوند...خورشید آرام استمی‌تابد، میخواند، می‌باردالبته در خلوتش با ماه...من هم استثنا نیستم از این همه چیز زنده!من هم هستمخوبم، میخندم و میبارمدر خلوتم با کتاب...دلم بیخودی برای انسانی که حتینمیدانم وجود خارجی داردبیخودی تنگ میشود ولی،تو نگران نباش!فعلا که کلمه می‌آید و روی شانه‌ام میزندو می‌نشیند و دو فنجان چای میخوریم؛گفت میکنیم، گو میکنیمو خنده‌ای کش دار سر می‌دهیم...ولی خب ساعت کاری‌اشتمام که میشود،وقتی می‌رود،اتاق تاریک می‌شود؛سرد می‌شودو مثل یک غار صدا تویش می‌پیچد...حسش می‌کنی؟!ترس یک غار تاریککه انگار ته دلت را خالی می‌کند!...هیس!صدای زندگی از بیرون می‌آید...صدا ردپا!میان جنگل گم شده...از آسمان افتادهو روی زمین غش و ضعف کرده؛...بله!خلاصه که دیدی همه چیز آرام است!فعلا نیا...زندگی هنوز در جریان است...من از آن بوسه ها دلم نمی‌خواهد!!سنگینی قلبمکه تنهایی را تنها به دوش میکشدخودش کمرم را خم می‌کند...تو بار اضافه نباش!من یک خطم اما تافته؛جدای بافته!..حرف که تمام نمیشودتازه شروع کردم!وقتی بیایی ساکت می‌شوم!هیچ میشوم!هیچ، حرف نمیزند...</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jul 2025 16:48:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از بوسه تا هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17360996/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-aefatma7mk91</link>
                <description>از بوسه تا هیچ...من شب ها را به امید زنده ماندنو چشیدن دوباره طعم تنهاییسپری کردم و به صبح رساندم...آدم ها ولی دلایل منطقی تری داشتند...آنها می‌خواستند رنگ صبح را ببینندو شاید هم بوی نان تازه؛اما هیچوقت ذهن‌شان خطور نمی‌کردکه جایی با طلوع آفتاب جهانشان،درد روی قلب کهنه‌ کسی چمبره میزند...من از ترس نچشیدن دردقرص های خوابم را نمی‌خوردم و می‌گذاشتمدرد در وجودم رخنه کندو بگذارد بیشتر آفتاب شب را ببینم،به جای نور کشنده صبح...و چشمهایم را میدوختم به باریدن ستاره ها...شب ها، صندلی را پشت پنجره می‌گذاشتمو می‌نشستم به نگاه کردن معشوقه تیله درخشان صبح...گاهی هم اگر شانس با من یار بودمی‌توانستم پروازی دنباله دار به افق پارچه آسمان شب داشته باشم...پلک هایم را با زور نگاهبیدار نگه میداشتم و حتی اگر فکر یک لحظهچشیدن طعم دنیای خواب به سرم میزد،یک سطل آب یخمیریختم روی سرم و از تماشای باریدن لذت می‌بردم...صدای جیرجیرک های توی بوته،پشت پنجره کوچک گوشهایم،عاشقانه تر از زیستن باران شبانگاهی بود...و از وصف کردن طبیعت آخر شبهرگز خسته نخواهم شد...من آنقدر عاشق هیچم که چیزی نمی‌تواند عاشق ترم کند...</description>
                <category>الف نوشته</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 18:47:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>