<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سامر سلیمانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17385188</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:31:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/386104/avatar/QrwJaI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سامر سلیمانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17385188</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نذری رباتیک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17385188/%D9%86%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA%DB%8C%DA%A9-hm9jgnz30ytx</link>
                <description>من زاده روز چهل ‌ هشتم هستم. برای شمایی که نمی‌دانید چهل و هشتم چه روزی‌ست، در فرهنگ مادری من به هشت روز بعد از چهلم امام حسین(ع) روز چهل و هشتم می ‌گویند که می‌شود اواخر ماه صفر و چون مصادف با ایام رحلت حضرت رسول هم هست به نوعی، در فرهنگ مادری من هر کودکی که در ایام چهل هشتم به دنیا بیاید برای دفع بلا و صدقه‌ی کودک مادرش چیزی را نذر وی می‌کند. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و مادرم برای من نذرت شربت آب‌لیمو کرد. نه هر شربتی. شربت آبلیمویی که ظهر عاشورا به زنجیرزن امام حسین برسد.هرسال ایام عاشورا که نزدیک می‌شد در تدارک شکر و آبلیمو و گلاب مرغوب بودیم، و از چند روز قبل‌تر از واقعه مادرم چند ردیف از فریزر را خالی می‌کرد و پیاله های بزرگ یخ می‌گذاشت تا برای روز نذری آماده باشند. قدیم‌تر ها رسم لیوان یک‌بار مصرف هم نبود و مادرم دو دست لیوان دسته دار فرانسه- که حالا در خانه‌ی هر مادر ایرانی زاده دهه ۴٠ یافت می شود- تهیه کرده بود با دو سینی مخصوص شربت نذری.صبح روز عاشورا بیدار می‌شد اول صدقه‌ی سلامتی امام‌زمان را کنار می‌گذاشت، بعد وضو می‌گرفت، قابلمه بزرگ با لعاب طوسی را می‌آورد آب و شکر را توی آن ‌می ریخت و هم می‌زد، شکر که به قدر عافیت حل می‌شد، آب‌لیموی تازه و خوش عطر را نم نم اضافه که می‌کرد که شربت به ترشی نزند و گلوی زنجیرزنان اذیت نشود. دست آخر کمی لرد لیمو- که امروزه به آن پالپ می‌گویند- و گلاب برای عطر بهتر اضافه می کرد و یخ ‌ها را در آن می‌انداخت. وقتی شربت خوب خنک می‌شد صدای نوحه عزای دسته هم بالا می‌گرفت. و ما چون برادر نداشتیم چادر مشکی به سر می‌کردیم و با سینی که هر کدام چند لیوان پر از شربت خنک که مادرم با آن پارچ قرمز رنک پلاستیکی جهیزیه اش پر کرده بود، به استقبال دسته می رفتیم و گوشه‌ای می‌ایستادیم بدون صحبت، و زنجیر زن ها آرام بدون آن‌که به ما نگاهی اندازند از صف جدا می‌شدند و می آمدند گلویشان را تازه می‌کردند و دوباره در جای خودشان در صف بازمی‌گشتند. عصر عاشورا خوشحال و خسته از ادای نذر خودمان هم شربت خنک می نوشیدیم و بر لب تشنه ی حسین سلام می‌فرستادیم.بعدها که ایام محرم به سرمای زمستان رسیده بود مادرم نذر را به چای و قند تغییر داد. و این ایام که خودش در جهان نیست من هنوز نذر را به جا می‌آورم.در اثنای ادای این نذر مادرم درس مهمی به من داد. مهم نذری، مقدار یا نوعش نیست. مهم آن اندیشه‌ایست که به هنگام آماده کردن نذر باید در ذهن بیاید. اندیشیدن به چرایی و چگ‌ونگی وجود.وجود خود، واقعه‌ی منظور برای نذر و جهان هستی.یادش بخیر ایامی که نذورات هم معنای دگر  داشت.</description>
                <category>سامر سلیمانی</category>
                <author>سامر سلیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 03:46:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زئوس به روایت یک دادائیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17385188/%D8%B2%D8%A6%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ult76rbbxzcs</link>
                <description>بچه که بودم، حتی برای ستون های خاکستر شده ی تخت جمشید هم بغضم می گرفت.لبخندِ هِرا، و آن چشمانش که همیشه برق شیطنت داشت را دیده بود. تمام خواستنش شده بود، هِرا و بیزار بود از آن همه &quot;من&quot; که در آن تکه ی خرد شده ی چوب بود که قرعه به دستش داد و حالا او بود و یک جهان برای خدایی. اما دیرعاشق شده بود؛ آن لبخندِ هِرا. و وقتی تمام عشقش را کرد یک پرنده ی کوچک، با تمام دلش خواست که هِرا پنجره را تا ابد باز نکند؛ و او، آنجا بنشیند برای یک عمر و به آن لبخند ِ دل نشین و آن ذوقِ بی پروای چشمانِ هِرا بنگرد.اما نشد آن چه دلِ کوچک خدای خدایان می خواست.. و هِرا پنجره را گشود و دیگر نمی شد صاحب قدرت نباشد. پشت کرد به همه و شد زئوس. شبانگاه که هِرا خسته به خواب می رفت، زئوس تا طلوع اولین اشعه ی نور به لبخندِ انتقام هِرا می نگریست و به این می اندیشید که به چه راه این لبخند را فردا شب نیز به تماشا بنشیند...امروز در میان خنده هایمان سر کلاس برای لحظه ای دلم برای زئوس &quot;خدای ِ خدایان&quot; سوخت.</description>
                <category>سامر سلیمانی</category>
                <author>سامر سلیمانی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Apr 2023 01:08:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر 80 سال پیش به دنیا می آمدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17385188/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-80-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-wcuaw888zwpb</link>
                <description>این روزها خیلی خیلی درگیر تنهایی خویش شده ام. نه که آدم ها نباشند، نه! خانواده هست.دوستان هستند. دشمنان و سر و کله زدن با آنها هست. لکن خویشتن خویشم در من گم شده! شاید اگر 80 سال پیش به دنیا می آمدم همه چی سر جای خودش برایم قرار می‌گرفت. نمی دانم. شاید دختر پر از سودای مدرنیته در سر می شدم به دنبال راه انداختن روزنامه شخصی ام! شاید هم زنی مهمان نواز می شدم گوشه ی خانه ای که هشت دری بود و ایوان آجری و حیاط حوض دارش صفای روح.این روزها بیش از پیش نمی دانم چه می خواهم. ذهنم در گذار بین جوانی و پیری است و بدنم در کشاکش بیماری های نو رسیده در این جهان. کاش نوشتن بتواند راهی باشد بر رهاییمان از این دعواها دلشوره ها و ندانم چه کنم ها. </description>
                <category>سامر سلیمانی</category>
                <author>سامر سلیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 16:15:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرآغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17385188/%D8%B3%D8%B1%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-akkovhr02bop</link>
                <description>تا به حال نشده که بخواهم کاری را انجام دهم و به سرانجامش، عاقبت بدش- از حق نگذریم گاهی هم نیکی در ذهنم می‌آید- نیاندیشم. گذر روزها بر من سخت شده‌اند با وجود کرونا. آمده‌ام بنویسم اندکی از بار امانتی که نتوانم کشید رها شوم. </description>
                <category>سامر سلیمانی</category>
                <author>سامر سلیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Nov 2020 11:56:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>