<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساجده حسینی(نویسنده)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17386497</link>
        <description>مرا در اعماق نوشته‌هایم بخوان نویسنده. اثار چاپ چاپ شده: جایی که واژه‌ها نفس می‌کشند - شیار نهان.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:47:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2437706/avatar/gtyJcb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساجده حسینی(نویسنده)</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17386497</link>
        </image>

                    <item>
                <title>او یا تو...؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17386497/%D8%A7%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88-wbthvmezwl6d</link>
                <description>فشار درد را فقط آن قلبی حس می‌کند، که نداند در اوج احساسات او به تو فکر می‌کند یا به او؟!در اوج دلتنگی، برای تو بی‌قرار است یا برای او؟!مادامی که چشم‌هایش را می‌بندند، چشم‌های تو به خاطرش می‌آید، یا چشم‌های او؟!آیا انتظار تو را می‌کشد، یا انتظار او؟!بین تو و او، کدام را برمی‌گزیند؟!احساساتش به تو واقعی‌تر است، یا به او؟!و تو همیشه در این اندیشه هستی که به راستی در قلب او، مهر تو ریشه کرده یا هنوز مهر او را در دل دارد.بین تو و او، تنها یک مهر او فاصله‌ست!که این مهر در حقیقت متعلق به کیست؟تو یا او...؟!یادداشتی از رد روزگار من،حوالی ساعت 1:14. تاریخ 28 اردیبهشت 1405</description>
                <category>ساجده حسینی(نویسنده)</category>
                <author>ساجده حسینی(نویسنده)</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 02:31:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلا میخوای؟ یا بدل!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17386497/%D8%B7%D9%84%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%84-i6vosaaokfmk</link>
                <description>تحمل کردن همیشه هم بد نیستآدمااتفاقاحرفاحتی اگه مثل زهر باشن، تحمل کننه به خاطر اونابه خاطر خودتبه خاطر اون چیزی که پس ذهنتهبه دست آوردن‌هاعجیب دردناکنهیچ طلایی، راحت به دست نمیاد.البته اگه بدونی که واقعا طلا میخوای، نه بدل...ˢᵃʲᵉᵈᵉ ⁿᵉᵛᵉˢʰᵗ</description>
                <category>ساجده حسینی(نویسنده)</category>
                <author>ساجده حسینی(نویسنده)</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 04:14:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17386497/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-oo5945qbzsmd</link>
                <description>شاید این عکس بارها و بارها از من گرفته شده... ستاره‌هایی که توی آسمون می‌بینیممیلیون‌ها سال پیش نابود شدند و الان داره نورشون به ما می‌رسه.چون ستاره‌هایی که نابود شدن چندین سال نوری از ما فاصله داشتند.همیشه معقوله‌ی زمان برام عجیب بوده،اینکه زمان یه چیز نسبیهاینکه ممکنه در واقع همه‌ی ما مرده باشیم و این زندگی مثل تکرار یه سریال باشه.میشه گفت، ما مثل همون نور ستاره‌ها که هنوز دارند به ما می‌رسند، هستیم.و اینکه میگن تقدیر وجود دارهیعنی یه کتابی از زندگی ماست که نوشته شدهو ما داریم اونو زندگی می‌کنیم.شاید بارها و بارها.یا شاید کتاب‌ها از زندگی‌هایی که داشتیم نوشته شده باشهاز این دیدگاه میگم که توی کتابخونه نیمه شب هم گفتهکه هر تصمیم کوچیک و بزرگی توی زندگی می‌گیریم، مسیر زندگی‌مونو تغییر میده.اگه تا حالا برات دژاوو پیش اومده باشه، شاید متوجه بشی که دارم چی میگه.البته این فقط یه نظریه‌ شخصیهدرست و غلطش رو نمی‌دونمچون من خودم توی این عالم با عظمت سردرگمم...!</description>
                <category>ساجده حسینی(نویسنده)</category>
                <author>ساجده حسینی(نویسنده)</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2023 01:58:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17386497/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-bhr57nizlw06</link>
                <description>ملکه‌ی دریای آزادیدخترملکه‌ی دریا شوبر روی ساحلِ آزادیِ دریایِ زندگی‌ات بخواببگذار موج‌های آرزوهایت، لباس زیبای زندگی را به تن‌ات بدوزدموهایت را در پیچ و تاپ باد رها کندر اعماق دریا معنای زندگانی را خواهی یافتبه شرط آنکه بی‌باک باشی از طوفانایمان داشته باش، روزی در همین حوالی،خورشید از پشت ابرهای سیاه به ما سلام خواهد کردسلامی به گرمای آرامشو به روشنایی آزادیآفتاب بعد از روزهای بارانی، رنگین کمان را به ما هدیه خواهد دادپس به نام خدای رنگین کمانبه نام دختربه نام آزادیبه قلم: ساجده حسینینظرات‌تون رو برام کامنت کنید❤</description>
                <category>ساجده حسینی(نویسنده)</category>
                <author>ساجده حسینی(نویسنده)</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 17:57:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناکام...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17386497/%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85-uxnghhiecfqi</link>
                <description>نگاه‌‌ها به هم دوخته شدمهر به دلش افتاده شددیوانه‌وار عاشقش شدعشق و محبت ورزیده شداماجواب بی‌پاسخ شداو دست بردار نشداز قلبش فراری شدخیانت شدبازیچه‌ی معشوقه‌اش شددل شکسته شدخسته شداشک ها ریخته شدحال داغون شدنفرت آغاز شدشیشه‌های ودکا یکی پس از دیگری خالی شدچشم‌هایش همانند دل، خون شدمست شدتعادل در بدن گم شدحرفای صندوقچه‌ی دلش، یکی ‌یکی بر سر زبانش جاری شدپله‌های اهنی، تلو تلو طی شدهوا بارانی شدنگاهش به پایین ساختمان انداخته شدپرت شدخون از سرش پاشیده شدلبخند بر لبانش دیده شدچون از چیزی به نام &#x27;زندگی&#x27; راحت شدبدن کم کم سرد شدبه مهمانی خدا دعوت شدبه قول معروف آسمانی شدمعشوقه‌اش پشیمان شدچون تازه فهمید که تنها شدآخر این رسمش بود، که شد...؟! &quot;زندگی بی‌رحم‌تر از اونیه که مجالی دوباره بهت بده.&quot;به قلم ساجده حسینی</description>
                <category>ساجده حسینی(نویسنده)</category>
                <author>ساجده حسینی(نویسنده)</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 01:48:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالوگ/دربند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17386497/%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%AF-mqz2idd5thrc</link>
                <description>_ تو چرا هیچ‌وقت عاشق نشدی؟_ چون دوست داشتم همیشه یه انسان آزاده باشم!_ منظورت رو نمی‌فهمم!؟_ ساده بگم؛ از دربَند بودن، متنفرم! و بهتره در جواب سوال‌ت بگم که، وقتی عاشق میشی، در واقع دربند میشی؛ دربند یه آدم دیگه!_ تو اخه الان هم دربندی! دربند زندگی._ زندگی یه اجباره. یه مسئله‌ایه که به همه آدم‌هایی که می‌بینی، تحمیل شده. اما عشق، عشق یه انتخابه. _ مزخرفه! اصلا تعریف تو از آزادی چیه؟_ خیلی سادست. آزادی یعنی دربند و گرفتار کسی یا چیزی نشی! حالا می‌تونه عشق باشه با هر چیز دیگه‌ای._ اره خب؛ عشق یعنی گرفتار کسی باشی که عاشقشی. و این خیلی قشنگه!_ می‌تونه وحشتناک هم باشه! _ از چه نظر؟_ تصور کن توی یه آسانسور کوچیک گیر افتادی؛ تو نیازمند اکسیژنی، یا به عبارتی، دربند زندگی هستی. اونوقت بعد از مدت کوتاهی، دست کم تو خفه میشی! عشق هم درست مثل همینه. اگه اون آدم توی زندگی‌ت نباشه. تو به پوچی می‌رسی._ اما این خیلی وحشتناکه که عشق رو تجربه نکنی. اصلا مگه میشه!؟_ دوست‌شون دارم. من آدم‌ها و محیط اطرافم‌ رو دوست دارم. اما عشق نه. عشق مثل قماره؛ شاید به باخت‌ش نمی‌ارزه، جدا از دربند بودن‌ش!_ پس بهتره در جواب اون سوال‌ت بگم که شاید عشق هم یه اجباره! چون این خودت نیستی که انتخاب می‌کنی، کِی عاشق بشی و عاشق کی باشی! عشق یه موهبته، یا شاید یه امتحان. هرچی که هست، یه حس خیلی عجیبیه. یه حسی که انگار متعلق به این دنیا نیست. یه حس والاتر از این جهان. یه حس عظیم!به قلم ساجده حسینی|sajede hosseini</description>
                <category>ساجده حسینی(نویسنده)</category>
                <author>ساجده حسینی(نویسنده)</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 15:22:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرستار منو دوست داشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17386497/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-mfjyrwz2bw58</link>
                <description>آدمای سیگاریرابطه‌های دوزاریدخترای فراریمی‌کشن ازم بیگاریقلبم واسشون حکم جاسیگاریخاکستر آتیشِ سیگارِ مغز مریضشون رو توی جاسیگاری قلبم خفه می‌کنن.اونا نمی‌دونن که یه روزی قید همشون رو می‌زنم.یه روزی که به آخر نرسیده باشم.تو چشمام نگاه می‌کنن و میگن بدون اونا نمی‌تونم.دخترای پلنگیبا چشم و موهای رنگیجفت پاهای شلنگیاخلاق گنگی منگیبا حرکات فنگی لنگیو مغز‌های هنگی زنگیسیگارو روشن می‌کنه و میزاره روی لبمسیگار خوبه!ذره ذره می‌‌کشتتدرد دارهاره مردنم درد دارهپرستار میگه قلبت ناراحتهپرستار چقدر باهام راحتهدکتر هی بهم میگه مردک سیگاریهی دکتر! آخه تو چقدر بیکاریپرستار در گوشم میگه یواشکیدیگه سیگار نکشی تو قایمکیپرستار بهم نخ میدهگمونم دوستم دارهپرستار آمپول عشقتو ترزیق کنقلبمو از کثیفی‌ها شیک و پیک کنپرستار میشی صاحب قلبم!؟که هرشب بزنی آمپول به قلبم!پرستار منو خوب می‌کنهاز آدمای هرزه منو دور می‌کنهدکتر تو چشماش به من نفرت داشتچون می‌دونست... اره، پرستار منو دوست داشت&quot;پرستار منو دوست داشت&quot;[به قلم ساجده حسینی]دوستان! خوشحال میشم نظراتتون رو در رابطه با پستم بخونم?</description>
                <category>ساجده حسینی(نویسنده)</category>
                <author>ساجده حسینی(نویسنده)</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 13:04:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17386497/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-yjqap4ow5je8</link>
                <description>در لا‌به لای زمان‌هایت‌ می‌جنبم که وقتی را برای حرف زدن با تو صید کنمزمان‌هایی که به دنبال مشغله‌هایت هستی.من دقیقا در همان زمان‌ها، منتظر پیغامی از طرف تو هستمیا دست کم منتظرم؛ تا شعرهایی که  برایت سرودم را بخوانی.هر شعری را که می‌نویسم نهایتا ده بار می‌خوانم، تا از دیدگاه تو شعر را سبک سنگین کنمهرچند می‌دانم تو تنها با چشم‌هایت شعر‌ها را می‌خوانی و تمام! حتی آنقدرها هم برایت حائز اهمیت نیست که فردایش آن شعر را به یاد داشته باشی.می‌بینی!؟ عشق در همین چیز‌های ساده و پیش پا افتاده پنهان شده است در همین شعر‌های عاشقانه، انتظارهای بی‌وقفه و گوشه چشمی توجه‌.</description>
                <category>ساجده حسینی(نویسنده)</category>
                <author>ساجده حسینی(نویسنده)</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 19:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>