<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nedeleine</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17444231</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:25:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1889415/avatar/U83Kvq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nedeleine</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17444231</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ما همه محکومیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17444231/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%85-g80nidq4kjhm</link>
                <description>الان که دارم اولین خط این نوشته رو تایپ میکنم و تصمیم میگیرم بعد از چندین باز نوشتن و پاک کردن بدون در نظر گرفتن قشنگی این متن فقط بنویسم.خسته تر چیزی هستم که حتی بخوام به شیوایی این نوشته فکر کنم.اونقدر خسته و کلافه که احتمال داره همه ی وسایل الکتریکی رو خاموش کنم و برم تو غارم.چیزی که متوجه شدم اینه که تو مواقع خستگی و بی حوصلگی فقط باید یه چیزی یادم باشه اینکهما محکومیمما محکومیم به ادامه دادن و کم نیوردن محکومیم به دویدن برای جا نموندن از جریان زندگی خیلی حس میکنم خودمو لوس بار آوردم انقدر لوس که با کوچکترین حس منفی ای میخوام همه چی رو بذارم کنار نه البته صبر کنید یه لحظه شاید از یه طرف بتونم حق بدم به خودم من خودمو غرق کردم تو &quot;یک&quot; موضوع همین &quot;یک&quot; موضوع که از اول زندگیم بوده باعث یکنواختی شده نمیدونم فقط حوصله ندارم عمیقا حوصله ندارم عمیقا دلم میخواد بعدشو ببینم (حس میکنم یکم اسم متنم حماسی بود و برای این حجم از ناله این اسم مناسب نیس ولی خب حالا میذارم باشه?‍♀)میخوام از این روزا بگم چقدر دچار دوگانگی شدم و چقدر پر از تجربه ی احساسات مختلفم یه روز عمیقا احساس خوشبختی میکنم و یه روز عمیقا ناراحت و تنهام این چند روز عمیقا تنها بودم این چند روز حتی حوصله ی خودمم نداشتم حس میکنم از نظر جسمانی هم ضعیف شدم و تنم نمی‌کشه واقعا وای یعنی واقعا وااااایو خب من معمولا تو صحبت کردن درمورد احساساتم خوب نیستم یعنی وقتی میخوام بگم خسته شدم حتی نمیدونم از کجا شروع کنم وای کاش حداقل تو بودی اگه تو بودی زنگ میزدم و میگفتم دیگه از همه چی بدم میاد حتی نمیدونم چی قرار بود بگی بهم اما به هر حال صداتو می‌شنیدم همین کافی بود به نظرم.هعی همین خیلی مضحک نوشتم I know ولی فقط اینجوری خالی میشدم دیگه واقعا همین خدافظ </description>
                <category>Nedeleine</category>
                <author>Nedeleine</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 19:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو!خود تو!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17444231/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%88-xz9zpcoc3yxc</link>
                <description>همیشه وقتایی که خودم از چیزی ناراحتم یا چیزی ذهنم رو مشغول کرده بیشتر از همیشه خود منطقی درونم باهام صحبت میکنه و سعی میکنه متقاعدم کنه و بهم دلداری بده. پیش اومده بعد از موضوعی انقدر وجه منطقی درونم دلداریم داده که دیگه از دستش سردرد گرفتم.انگار اون وایمیسه و نصیحت میکنه و من برای بروز دادنش بلند بلند با خودم حرف میزنم.مامانم میگه از بچگی همین بودم و اون موقع این همه رو میترسونده.منطقی هم هست دیگه..شما فکر کن یه بچه ی کوچیک به جای گریه و دعوا با بقیه یا حتی بازی کردن با دوستاش وقتایی که حوصلش سر رفته بلند بلند با در و دیوار حرف بزنه!اما من نه با در و دیوارم و نه با دوست خیالی بچگیم!من با توام!تو؟؟آره من با توام! تویی که انعکاس منی و کسی نمیبینتت!تویی که حس تنهایی کردی تویی که تا صبح گریه کردی تویی که شکست خوردی و دو دل بودی برای ادامه دادن یا جا زدن یا حتی شاید تویی که انتخاب دیگه ای جز ادامه دادن نداشتی تویی که بلند داد زدی و کسی نشنید تویی که احساس کافی نبودن کردی و کسی ندید تویی که ساختی و ساختی و خراب شد تویی که حس کردی عشقت رو نثار کسی کردی و اون لهش کرد تویی که...آره من با تو حرف میزنم همیشه و دقیقا همین رو از نوشتن دوست دارم که من حرفام رو به تو میزنم!تویی که انعکاس منی!</description>
                <category>Nedeleine</category>
                <author>Nedeleine</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jun 2023 16:36:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17444231/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-ffgl4lrgvqnj</link>
                <description>ساعت ۲ و ۴ دقیقه ی بعد از ظهره و از امروز هنوز تقریبا ۱۰ ساعت دیگه مونده.منطقی بود صبر میکردم تا شب و بعد بنویسم ولی صرفا خواستم همین الان بنویسم چون ذوق داشتم که تا یادمه همه چی رو ثبت کنم.برگردیم یکم عقب تر مثلا به دیشب..شیمی میخوندم و کنارش با خودم کلنجار میرفتم که چرا ذهنم ساکت نمیشه تا بتونم یکم تمرکز کنم میخواستم برم پایین تا قهوه درست کنم که گوشیم زنگ خوردبا هم فوتبال دیدیم و بطری پرت کردیم ساعت ۱۱ شب زدیم بیرون و بستنی خوردیم و درمورد بازی و کیفیت بستنی و شیمی و بلبل حرف زدیم.با عسل حرف زدم حرف زدم حرف زدم چقدر خوشحالم که هست چقدر خوشحالم..صبح بعد امتحان یه ایستگاه مترو جلو تر پیاده شدیمغرق شدم تو رنگا و دفترا آخه من عاشق دفترم دفتر چیزیه که منو همیشه خوشحال میکنه وسط بلوار نشستیم و ساندویچ و پاستیل و شانی خوردیم امروز تا اینجا برای من پر از زندگی بود پر از اضطراب و بی خوابی و خوشحالی و هیجان و قشنگی و حس خوشبختی در حالی که وسط بلوار داشتیم ساندویچ گاز میزدیم:)کی قراره متوجه بشم زندگی همینقدر ساده و عادیه اما میتونم ازش لذت ببرم؟ کی قراره عمیقا بفهمم که من با تک تک احساساتی که تجربه میکنم زنده هستم و همیشه قرار نیست اتفاق خاص و عجیبی بیفته تا آدم اون موقع تازه به فکر خوشحالی بیفته؟زندگی همین روزاست همین روزای پر از احساس..و ماییم که باید هنرمند باشیم و متوجه هر لحظه.</description>
                <category>Nedeleine</category>
                <author>Nedeleine</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 14:23:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بار از زبون آدم بده بشنوید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17444231/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AF-ztvusb5l8fho</link>
                <description>من آدم بدیم! همیشه نوشته ها رو اونی که رها شده می‌نوشت این بار من مینویسم که رها کردم من آدم بدیم اما نمیدونم چرا سپر دفاعیم جلوی تو کار نمیکنه نمیدونم چرا هر چقدر هم سعی کنم بد باشم اما تو ، تو عمیق ترین لایه های وجودم ریشه داری من همونیم که همیشه خوشحال رها کرد چون معتقد بود هیچ آدمی ارزش اصرار برای موندن نداره اما الان همون آدم نمیتونه خوشحال رها کنه! الان همون آدم نمیتونه راحت از کنار جریانات بگذره..میدونی چرا؟ به خاطر تو! نه به خاطر نقشی که برای من داشتی بلکه به خاطر شخصیتت، شخصیتی که یاد گرفته هر کس رو چجوری بازی بده من آدم بدیم اما نمیتونم برای تو همون آدم باشم!یادته درس نگارش راهنمایی یه چیزی میخوندیم با عنوان &quot;معنای دور و معنای نزدیک&quot; ؟دور شدن هرروز من و تو از هم یه معنای دور داره اون معنای دور فقط برای من تعریف میشه و اون جاذبه ی بیشتر خاطره هامونه که منو بهت نزدیک میکنه و این دور شدن فقط ظاهریه! نویسنده ی داستان من و تو داستان رو خوب تموم نکرد اون تصمیم گرفت هر دو کلافه باشیم شاید از یه دید دیگه بخوام بگم اینجوری بگم که نویسنده ی داستان من و تو اصلا داستان رو تموم نکرد و پایان رو باز گذاشت کی میدونه قراره این داستان جلد دیگه ای داشته باشه یا نه؟ </description>
                <category>Nedeleine</category>
                <author>Nedeleine</author>
                <pubDate>Mon, 29 May 2023 14:19:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میگذرد...</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-f1yu3qtacnqf</link>
                <description>خب دیگه نمیپرسم خوبی چون میدونم اگه بگی آره هم راست نیست و صرفا داری از سر باز میکنی اگرم بگی نه پشت بندش میدونی میپرسم چرا و با هر کلمه ای که میگی من بیشتر میرم تو خودم چون ایده ای ندارم چجوری میتونم حالتو بهتر کنم و مجبورم از ترفند دلقک بازی برای چند دقیقه هم که شده حواستو پرت کنم هر چند ته دلم عذاب وجدان دارم که نکنه دارم حالشو بدتر میکنم و یه کاری میکنم کلافه تر شه..انی وی الان اینا رو نمینویسم که بخوام حرفای همیشه رو بزنم و شروع کنم صرفا از موضوع ناراحتی تو حرف زدن و فلان و اینا..میخوام از حس امروز بگم برات که حس کردم شاید یه نشونه ی بارز باشه برای اینکه هیچی موندنی نیست و همونجوری که روزای خوب و افتابی گذشت روزای تیره و مه آلود هم میگذره..امروز(در واقع دیروز چون الان از ۱۲ گذشته ساعت..) ۱۱ آبان بود امروز ساعت ۵ و ۵ دقیقه در حالی که صدای آلارم مثل صدای کشیده شدن ۱۰ تا ناخن همزمان روی یه تخته سیاه بود از خواب بیدارم کرد اول فکر کردم ۱۲ شبه اما از دیشب نفهمیدم چجوری خوابم برده بود و الان صبح بود نه ۱۲ شب!از اون طرف طرفای ساعت ۶ صدای سشوار کشیدن سینا داشت باعث می‌شد بخوام تک تک لحظاتی رو که داشت باعث می‌شد از فرط اعصاب خوردی تحمل میکردم به بدترین حالت ممکن بروز بدم..یهو خیلی ناخودآگاه حواسم به تاریخ دوباره جلب شد ۱۱ آبان!سال ۹۹ ۱۱ آبان..دقیقا ساعت ۵ بیدار شدم هوا سرد تر بود چون یادمه اون بافت کرمیه رو پوشیده بودم‌..با آلارم بیدار نشدم اون روز با صدای داد و جیغ بیدار شدم اعصابم از صدای سشوار و اینکه چرا بد خوابیدم خورد نبود غمگین ترین آدم دنیا بودم انگار هر چی عمیق تر میشدم تو ماجرا بدتر داشت ناراحتی و حس خشکیده ی اون روزا رو بهم یادآوری می‌کرد دو سال گذشت از اون روز روزی که نمیدونستم بهش بگم چی بگم پایان تلخ یه قصه ی یک سال و سه ماهه؟ یا بگم شروع جدیدی که یه گذشته ی عجیب و یک شبه بزرگ شدن پشتش بوده؟ اینا مهم نیست..مهم اینه که اون روزی که سیاه بود گذشت در لحظه هر ثانیش یه قرن بود ولی الان میگم چه زود گذشت چه زود و عجیب و شاید حتی یکم از بعضی جهات تلخ!نهایت غمگینی اون روزا رو یادمه ولی تک تک جزئیاتش رو نه میگذره میگذره میگذره من مطمئنم حتی من و تویی که حافظمون زیادی قویه که رنگ لباس اون روزا رو یادمونه خیلی چیزا رو بعد از گذشت زمان دیگه یادمون نمیمونه میدونستی خاصیت زمان و طبیعت مغز همینه؟ اصلا دلیل فیزیولوژیک داره..بپذیر هر لحظتو هر لحظه ناراحت بودنت رو بپذیر اما بدون که زودتر از چیزی که فکر کنی میگذره اگه تو اینو باور کنی این فشار اینکه هر لحظه تو ذهنم اینه که تو خوب نیستی و من کاری از دستم ساخته نیست هم ازم برداشته میشه اینجوری هم تو آروم تری هم من..</description>
                <category>Nedeleine</category>
                <author>Nedeleine</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 15:14:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>