<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Aida radvar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17532372</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:41:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Aida radvar</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17532372</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چهارمین سه شنبه مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-clwes0dra7bj</link>
                <description>امروز هم گذشت اما واقعا روز افتضاحی بود وقتی آدم عادت به یه چیز می‌کنه دیگه نمی تونی بزاریدش کنار.اوایل که کار تولید محتوا شروع کرده بودم چون تازه کار بودم تایم زیاد باید می گذاشتم یادمه ماه اول باید روزی ۱۰ محصول تحویل می دادم از ۹ صبح می نشستم پای  لپ تاپ تا ۲ شب بود فکر کنم بدون اینکه فعالیتی داشته باشم یا آموزشی ببینم برم بیرون و واقعا برام سخت بود اون هم بدون هزینه و حقوق کار کنی.اما الان واقعا می تونم به راحتی محتوا  بنویسم آموزش ببینم برم بیرون کلاس برم.اما روزی که بدون اینا می گذاره به نظرم افتضاح ترین روز.این اواخر واقعا خونمون جای کار کردن و آموزش دیدن نیست موندم چیکار کنم.صبح نهار شام مهمون .مهمون حیب خدا ست اما واقعا هر روز هر دقیقه و ساعت نه و من همیشه یه چیزی و میگم مهمون میاد انتظار داره بهترین پذیرایی ازش بکنی و به عنوان دختر خونه بشینی پیشش به اصطلاح تو جمع ما همیشه میگن خونه بدون دختر سوت و کوره اما در آخر سر هم بهت میگن شانزده سال خوندی هیچی نشدی حالا که چی می خوای خودت عذاب بدی که بتونی چی بشی.همین حرف های این مهمون ها و فک و فامیل هستند که من و دو تا امسال من موندن تو خونه و بیکار و بی هدف نشستند واقعا این حرف های منفی و باید جمع کنیم بره.همه رو به سوی پیشرفت و موفقیت دعوت کنیم.</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 00:47:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارمین دوشنبه مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-p01vcfcutfr5</link>
                <description>مثل همه صبح ها ب موقع و پر انرژی از خواب بیدار شدم اما تفاوتی که امروز صبح داشتم هیجانی بود که برای کلاس ساعت 9 بود.واقعا مثل این بچه های که تازه میرند مدرسه و هیجان دارند روز اول و از خواب بیدار می شند.نمی دونم طبیعی یا نه اما واقعا هر روز هیجانم برای کلاس طراحی سایت بیشتر میشه چقدر خوبه اینکه یه خوابی و به عنوان رویا ببینی و الان رویا به واقعیت تبدیل بشه من که میگم حس خیلی خوبی.من این صحنه های که تو کلاس شاهدشون هستم و چندین بار تو خواب دیدم .خدا می دونه که چقدر آرزو دارم و خواهم داشت همیشه میگم خدا جون اگه آرزوهام به مصلحت من هستند برآورده بشن اگر هم نه من تلاش می کنم اما از یه جای به بعد خودت برام خوب بخواه.امروز کلاس کلی نکات جدید داشت که یاد گرفتیم فکر کنم ساعت 11 تمام شدیم.خواستم برم خونه زود به کارام رسیدگی کنم اما متاسفانه یا شاید بگم خوشبختانه طبق معمول مهمون داشتیم هر جوری شد کمی زبان تمرین کردم بعد نهار هم چند محصول وارد کردم اما خدا شاهده خونه مثل مسجد شیخ می مونه یه محصول که با 10 دقیقه می تونستم وارد کنم می تونم بگم 2 ساعت طول کشید 6 بار پاشدم در و بازم دو بار هم چای ریختم و میوه گذاشتم چرا زن بودن آنقدر سخته این همه درگیری داره.چند محصولی وارد کردم هر جوری شده بود تصمیم گرفتم برم رو سایت خودم از اول همه کارا انجام بدم که یادم افتاد اینترنت الان خیلی ضعیف و اوایل صبحی خیلی خوب میشه .خلاصه سرتون به درد نیارم برای شام هم مهمون داشتیم .🤗</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 23:51:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سومین یکشنبه مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-apidkewfbshz</link>
                <description>امروز هم طبق معمول زود از خواب بیدار شدم که بتونم به کارام رسیدگی کنم تا عصر.واقعا اینکه قول بدی و به قولت هم عمل نکنی خیلی بد.امروز تصمیم گرفتم تا عصر کل کارام و انجام بدم و عصری داداش کوچکم و ببرم پارک یا شهربازی این شیرینی قبولی گواهینامه بود فکر کنم درسته خیلی وقت قول دادم اما واقعا تو خونه ما آنقدر اتفاقات یهویی میان که آدم کل برنامه خراب میشه.مشغول لپ تاپ بودم و داشتم برای سایت خودم آموزش می‌دیدم نمی دونم از نت ضعیف یا از بدشانسی من که سرعت آنقدر بده کلا هیچی آپلود نشد و نتونستم کار بکنم هیچ پدر بزرگم هم خیلی نارحت بود و باید می بردیمش دکتر فکر کنم نارحتی از حمله قلبی بود که گرفت خلاصه کارام هیچی که نتونستم انجام بدم طبق معمول دوباره بد قول شدم و نتونستم برادرم و ببرم اما واقعا قسمت نیست من چیکار کنم که انقد اتفاقات پیش میاد یا از بدشانسی برادرم و خوش شانسی منه که نمی‌ریم چون واقعا هم خودشه اذیت می کنه هم من.</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 00:09:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سومین جمعه مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-lwsevojxmfyp</link>
                <description>جمعه و شنبه این روزا برای من فرق ندارد نهایت می تونم تو رخت خواب باشم اما حتما 6 بیدارم حالا نمی‌دونم عادت بدی یا عادت خوبی قضاوت می سپارم به شما.خیلی وقت یه عادت بد دارم این که زود خسته و کسل میشم اما با تمام دل و جرات تلاش می کنم که این عادت گند و بزارم کنار و با خستگی و بی حوصلگی زیاد بازم کار و تمرین می کنم که بتونم شکست کنم و از بین ببرم که همیشه برای هر چیزی که بخواهم انجامش بدم میگم خواستن توانستن است.صبح بی حوصله بودم اما تصمیم گرفتم تا جمعه کارای جدید تحویل بدم کم کم داشت خوب پیش می رفت که خونه شیخ بازم مهمون اومد.خونه ما از بس که مهمون داره بهش میگم خونه شیخ.مهمون دوست دارم خیلی هم اما واقعا بعضی وقت ها آدم نیاز به استراحت داره.مجبور شدم لپ تاپ و ببندم و به مهمون ها برسم که بعد از نهار تصمیم گرفتن برن باغ باز هم به خاطره بابم رفتم و گر نه من اصلا باغ و دوست ندارم اون هم با خستگی و مهمون های زیاد چون واقعا بیشتر خسته میشی تا به قول زن عموم جمعه به در کنی و خستگی هفته رو بشوری.خلاصه خسته و کوفته برگشتم و برای شروع شنبه جدید و شلوغ آماده شدم بریم که صبح پر انرژی شروع کنیم.</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 23:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سومین چهارشنبه مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-cmwvcrznfl7v</link>
                <description>خیلی وقت ها به این فکر می کنم چرا بعد از 3 سال درجا زدن و آزمون و خطا تونستم با آقای پور کریمی آشنا بشم چرا زودتر از این مدت آشنا نشدم.لحظه به لحظه تایمی که با این استاد بزرگوار میگذره احساس می کنم تجربیات و دانش من زیادتر میشه.اینکه روزت با استرس و عصبانیت شروع کنی و شب و با لبخند به پایان برسانی خیلی عجیب.امروز از اون روزایی بود که حال پاشدن نداشتم و کسل بودم احساس می کردم امواج منفی دیروز مونده بود.کلا با عصبانیت از خواب بیدار شدم اما چندتا از کارای دیروز باید انجام میدادم و عصری کلاس داشتم.استاد خواست که تنها نباشم و با یکی از دوستان برم که کار گروهی انجام بدم از آن جایی که به خودم قول دادم کارای خودم و به تنهایی انجام بدم تصمیم گرفتم خودم برم چون واقعا اگه قرار باشه برای هر کاری یه نفر پیشم باشه تا آخر عمر باید منت بکشم تا کارامون انجام بدم و البته مطمئنم موفق هم نخواهم شد.کلاس از این قرار بود که باید می رفتی مغازه ها و ترس خودت از بین می بردی برای برقراری ارتباط.سخت بود اما تونستم البته الان مثل چند سال قبل نیستم که نتونم یه آب معدنی هم برای خودم بگیرم.قرار بود هرکی کار بگیر برنده است و شاهکار کرده. از یه مغازه اکسسوری شروع کردم که خوب جواب داد شمارم و گذاشتم.رسیدم به کتاب فروشی مهرگان که واقعا با حرف هاش نتونستم چیزی بگم و تجربه خیلی جدیدی برام شد.مغازه لوازم آرایشی و بهداشتی رفتم اما فکر کردم بد موقع رفتم و چند دقیقه پیش احساس کردم دعوا کرده با مشتری اما بازم خوب رفتار کرد کلاس از این قرار بود که باید می رفتی مغازه ها و ترس خودت از بین می بردی برای برقراری ارتباط.سخت بود اما تونستم البته الان مثل چند سال قبل نیستم که نتونم یه آب معدنی هم برای خودم بگیرم.باید خودت و معرفیمی کردید که من در زمینه وب سایت کار می کنم شرایط می گفتی و از تکنیک بازاریابی استفاده می کردی.از یه مغازه اکسسوری شروع کردم که شمارم و گرفت.کتاب فروشی که با حرف هایش جوری قانعم کرد که نتونستم چیزی بگم و تجربه جدیدی کسب کردم.لوازم بهداشتی و آرایشی اما فکر کنم چند دقیقه قبل با مشتری بحث کرده بوده اما در کل خوب جواب داد و وقت کار کردن رو سایت نداشت و از اونا بود که مفتی می خواست.اما یادم اومد یه نفر چند ماه پیش پیام داده بود و می خواست سایت بساز براش پیام فرستادم و صحبت کردم خواست تو مغازه پسر عموم قرار بزاریم که نمی دونم درست میشه یا نه احساس کردم مشتری نیست.روزمون با یه تجربه جدید گذشت اما در کل احساس نمی کردم همچین ارتباطی برقرار کنم به اصطلاح خودم و دست کم گرفتم اما ایول داره و باید به خودم یه کادو هدید بدم.نظرتون چی چه چیزی برای خودم کادو بگیرم .</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2024 23:51:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سومین سه شنبه مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-kdmvw3v3qs9d</link>
                <description>نمی دونم واقعا چرا ما دست از قضاوت کردن دیگران بر نمی داریم چرا برای زندگی خودمون تلاش نمی کنیم برای این تلاش می کنیم تا بفهمیم در زندگی دیگران چه چیزی اتفاق افتاد.یکی از بدترین و خسته کننده ترین روزهای هفته بود صبح زود که از خواب بیدار شدم لپ تاپ روشن کردم تصمیم گرفتم بدنم بدون قهوه و نسکافه عادت کنه.شب قبل برام فایل فرستاد بودن که باید وارد می کردم از آنجایی که استاد ان تایم و من هم باید همین جوری باشم تصمیم گرفتن تا امشب انجامش بدم برای همین صبح شروع کردن به وارد کردن محصولات.خوب پیش می رفت سریع می نوشتم کارام طبق برنامه انجام دادم اما بعد از نهار چند تا مهمون داشتیم از اون مهمونا بودن که تو تمام نقاط خونه سرک می‌کشند و دنبال یه سوژه هستند اعصابم و حرف و کارهاشون خراب کردند و رفتند و من خسته نارحت منتظر رفتنش بودم.خواستم لپ تاپ خاموش کنم و اعصابم آرام کنم اما یادم اومد که تسلیم شدن وجود ندارد باید کار و تلاش کنم.برای همین آبمیوه یخ در بهشت من همیشه آماده است وقتی مغز مانند ماشین گرم میشه با این یخ در بهشت یه شوکی بهش وارد میشه همه چیز ریستارت میشه عالی.ریستارت کردم و دوباره شروع کردم اما نرسیدم فایل تموم کنم فک کنم چند تا مونده بود چون کلاس زبان داشتم و باید می رفتم سر جلسه بعد از شام هم طبق معمول خانواده بزرگی هستیم مهمون داشتیم.ف</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2024 00:49:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سومین دوشنبه مرداد ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-qmss3p9pinur</link>
                <description>جا زدن و تسلیم شدن آسونه اما تلاش کردن و رسیدن به موفقیت سخته.دوشنبه هم یکی از روزهای شلوغ های هفته بود صبح زود از خواب بیدار شدم چند روزی مادرم خونه نیست باید قبل از کلاس خونه رو تمیز می کردم.شروع کردم به تمیز کردن میشه گفت روز تمیز کاری بود چون قرار بود مادرم برگرد و باید خونه عین دست گل باشه.ساعت 11:15 کلاس داشتیم و هر روز خوشحال تر و پر ذوق تر می شدم برای یادگیری درسته خیلی نتونستم رو کلاس تمرکز کنم اما به خودم قول دادم که باید موفق بشم جوری موفق بشم که همه آدم های که به من می گفتن دیگه از تو گذشته دیگه فایده ندارد و هزاران چیز دیگه به من اشاره کنند و تنها چیزی که بخواهند در مورد حرف بزنن از من موفقیتم باشه.اما قبل از کلاس باید برای بچه یکی از همسایه هامون کادو می گرفتم آخه جشن دندونی براش گرفته بودن.از اون جایی که منم عاشق خریدن باربی بودم و باهاش خیلی خاطره دارم باربی خریدم خودش کوچک بود نمی فهمید اما خواهرش خیلی ذوق کرد.اما باید حتما بعد از کلاس فعالیت زبان انجام میدادم و تمرین می کردم نمی دونم این ترم چرا آنقدر دیر تمرین و انجام میدم. ترم قبل شاگرد ممتاز بودم به خاطر فعال بودن کلاس و انجام دادن به موقع تمرینات اما به خودم قول دادم که این ترم هم اینجوری باشه.امبو</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 23:29:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دومین یکشنبه مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-owjrawuf49yj</link>
                <description>فکر نمی کردم قوی بودن بزرگ شدن مستقل شدن این قدر سخت باشه. آرزوی زمان دبیرستانی این بود که تولد 18 سالگی بگیرم و از اون دبیرستان بیام بیرون وارد دانشگاه بشم بی خبر از اینکه بابا بهترین دوران تو دبیرستان است بعد از 18 سالگی باید بزرگ بشی میدونید منظورم از بزرگ شدن چی.از هر لحاظ باید بزرگ شی مسولیت هات بیشتر میشن شد و بود و اگر و اما نداریم مجبوریم برای آیندت تلاش کنی فکر و درگیریات بیشتر میشن تسلیم شدن نداری.دانشگاه من سخت گذشت درسته قبول دارم اما خیلی وقته که بزرگ شدم و چندین سال داره درجا میزنم اما دارم تلاش میکنم و تسلیم نشدم.امروز یکی از اون روزا بود که باید می نشستم و تسلیم میشدم اما نشدم و ادامه دادم و میدم با اینکه مغزم داشت سوت می کشید.ساعت 7 بیدار شدم و تا 10 اینا نشستم پای لپ تاپ اما از اون جای که دختر بزرگ خونه هستم باید تو کارای خونه نیز شرکت کنم.نمی تونم نازنازی باشم و یه گوشه بشینم منتظر بمونم کارای خونه تموم بشه و از اتاقم بیام بیرون. دوروبر ساعت 3 بود نشستم پای سایت خودم که بیام نوشته بنویسم و لوگو طراحی کردم دیدم لوگوم آپلود نمیشه چندین بار لوگو رو طراحی کردم و ساختم اما درست نشد خیلی تلاش کردم که مشکل و پیدا کنم به استاد خبر ندم اما نشد این دفعه بعد هم منتشر نشدن نوشته که تا حدودی موفق شدم منتشر کنم اما باید خوب تر انجام میدادم خلاصه بعد از کلی فرستادن تیکت و پیام بازی با پارس پک مجبور شدم هاستم و ارتقا بدم که نمی‌دونم بعد از این چی میشه چون واقعا مغزم داشت سوت میکشید و می رفت تو کما.البته باید مغزم و درمان کنم که تسلیم نشه.البته مغزم فقط با یه چیز ریستارت میشه که نسکافه است اما باید تو شرایط بحرانی بدون نسکافه نیز طاقت بیاره و من و وسط میدان ول نکنه. </description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 23:23:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه مرداد ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-xzockfaz0khv</link>
                <description>خدای مهربانم روزم را با حضور و نام تو شروع می کنم.وقتی روزت و با نام و یاد خدا شروع می کنی انگار همه  کارا و برنامه هات مثل برق جلو میرن.امروز صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم البته امروز و به لطف پدرم بیدار شدم صدام کرد.قبل از این که چشام و باز کنم یادی از خدا کردم و کارام و شروع کردم خوش گذرانی آخر هفته برای من معنی نداره تا زمانی که به خواسته و هدفام نرسم.نشستم شروع کردن به کار کردن.البته آموزش های زیادی و هم شروع کردم که جای تحسین داره و باید به خودم هدیه بدم.کارام پیش رفت برنامه ها انجام دادم اما عصری باید آزمون انگلیسی میدادم که پیشرفت عجیب در این مسیر دیدم یعنی منی که دوست داره انگلیسی نبودم الان فقط با یه ترم تونستم یه امتحان 40 سوالی فقط با 4 غلط اونم بی توجهی خودم بود جواب دادم .روزم به پایان رسید و باید در انتهای این روزی که کل خانواده پای خوشگذرانی و تفریح بودن و من پای کار و درس و آزمون نشستم یه تشکر ویژه از خودم بکنم که این توانایی دارم از خوشی های حال بگذرم به خاطر آینده درخشان فردا.</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 00:03:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجشنبه مرداد ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-naz1qdveppfe</link>
                <description>نمی‌دونم چرا آخر هفته ها هیچ چیز طبق برنامه و خواسته من نمیره جلو.امروز تصمیم گرفتم به جای استراحت کردن بیام کار کنم آموزش ببینم اما نشد.جواب نشد خیلی ساده است چون طبق معمول مهمون داشتیم. نمی‌دونم چرا آخر هفته ها هیچ چیز طبق برنامه و خواسته من نمیره جلو.امروز تصمیم گرفتم به جای استراحت کردن بیام کار کنم آموزش ببینم اما نشد.جواب نشد خیلی ساده است چون طبق معمول مهمون داشتیم. نه اینکه ظاما من تصمیم گرفتم هیچ جور تسلیم نشم و فردا به جای استراحت آخر هفته و خوش گذرانی بشینم کار کنم به جبران امروز.راستی امروز یه حرف قشنگ از خانم فرشته ایران نژاد شنیدم که می گفت باید مثل یه بذر جوانه بزنی و با تمام وجودت اون سختی و تاریک و تحمل کنی و باید برای جوانه زدن بجنگی.خیلی قشنگ این قسمت زندگی و توصیف کرد.</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2024 00:42:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه مرداد ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-nu5vf8046cwv</link>
                <description>همانطور که کتاب جادوی فکر بزرگ می گوید به موفقیت خودت ایمان داشته باش.من هم به موفقیت و آینده خودم ایمان دارم که به خواسته ام می رسم برایش تلاش می کنم و باید برسم .جمله باید با سعی خودم می کنم خیلی فرق داره امروز این و از استاد متوجه شدم.گفته بودم کلاس سپیکینگم به امروز موکول شد می خواستم کل امروز با خواندن 8 تا درس تموم کنم انگار به توانایی های خودم ایمان ندارم.استاد پیام داد گفت باید هاست و سایت بررسی کنی حتما انجامش می دادم اما گفتم سعی می کنم تا شب انجامش میدم اما استاد یه چیزی خوب به من یاد آوری کرد که فرق بین حتما و باید و سعی می کنم خیلی زیاد گفت باید حتما انجامش بدی که جدا از امتحان کلاس جدا از بررسی کردن سایت جدا از کار کردن سایت های دیگه تونستم و انجامش دادم پس همیشه برنامه روزت و با باید شروع کن نه با کلمه اگر وقت داشته باشم حتما این کار و انجام میدم.</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2024 00:25:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه شنبه مرداد ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-dyqofjwbgmgg</link>
                <description>خیلی حس خوبی وقتی بتونی هر روز ساعت 6 از خواب بیدار بشی.امروز کارای زیادی داشتم باید انجام می دادم اما نرسیدم به اتمام برنامه که شب قبل چیده بودم.سه شنبه و شنبه ها کلاس زبان دارم البته اینجاست که باید بگم این ترقی رفتن به کلاس زبان و هم مدیون استاد پور کریمی هستم.نمی دونم قبلاً بحث کرده بودم در موردش یا نه.من زمان راهنمایی تا دبیرستان، تو یکی از بهترین زبانسراهای شهرمون آکسفورد زبان خوندم هرچند اون زمان به اسرار خانواده می رفتم و علاقه نداشتم درس هام هر روز سنگین تر و سخت تر میشدن و یه دختر پشت کنکوری استرسی هم بودم ، سطح زبانم هم بالا می رفت و احساس میکردم هر روز دارم زیادتر تو این باتلاق گیر می کنم هر جوری شد زبان و با هزار بهانه ول کردم و نشستم کنکور خوندم.اما جالب اینجا است می تونم بگم بعد از 4 یا 5 سال به زبان علاقه پیدا کردم و شروع کردم و امروز هم قرار بود یکی از جلسات هیجان انگیز کلاسمون باشه و بعد از 8 جلسه به انگلیسی صحبت کنیم به قول استاد زبانمون جلسه سپکینگ بود اما برای استاد کاری پیش اومد و جلسه به فردا یعنی چهارشنبه موکول شد اما تمرین کردم و چندین بار مرور کردم خیلی حس عجیب انگلیسی بلد باشی.اینجا است که می خواستم کارای تولید محتوا و کارکردن تو سایت خودم و از همه مهم تر استارت یه آموزش جدید و امروز بزنم اما باید می رفتم باغ و به پدرم کمک می کردم.یه جورای میتونم بگم چون دختر بزرگ خونه هستم باید مثل یه آچار فرانسه خیلی از کارا و انجام بدم و دنبال خواسته های خودمم هم برم.اما مطمئنم که آخر هفته شلوغ و پر فعالیتی خواهم داشت.</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 23:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوشنبه مرداد ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-zv5bc0ekj1uz</link>
                <description>بعد از چندین روز یعنی 8 روز تصمیم گرفتم دوباره فعالیتم و شروع کنم نه اینکه نخوام فعالیت کنم می خواهم روزهای پر ماجراجو و جالب و براتون منتشر کنم و گرنه روزهای عادی که برای همه پیش میاد.تقریبا این روزا ساعت 6 بیدارم اما امروز کمی کسل بودم و نتونستم از رخت و خوابم بیام بیرون تقریبا تا 8 بود،بعد از خوردن صبحانه چون دختر بزرگ خونه هستم باید مسولیت و کارهای خودم و انجام بدم از ساده ترین آنها تمیز و مرتب کردن خونه کاری هم به این ندارم که کار و درس دارم جز وظایف و مسولیت های من و باید انجام بدم.اما موضوع جالب اینجاست که سومین روز سرنوشت ساز من داشت شروع می شد.اگر نوشته های قبلی من و خونده باشید می دانید روز سرنوشت ساز یعنی چه روزی که کلاس طراحی سایت داشته باشم روز سرنوشت ساز من است.اما مشکل اینجاست من یادم نبود فعالیت کلاس و بنویسم و با عجله و سرچ تو سایت های زیاد فعالیت و انجام دادم.اما در ورد سایت خودم با مشکل مواجه شدم و باید حتما حلش می کردم که با یک سرچ ساده و کمی گشت و گذار در گوگل مشکل و حل کردم.کم کم خودم و برای کلاس آماده کردم من ذوق بیش از حدی برای رفتن به کلاس استاد پور کریمی دارم هر دقیقه و لحظه از زمانی که با استاد می گذرد به مهارت و دانش من اضافه میشه.امروز باید ساعت 4:30 درست نیم ساعت قبل از جلسه های قبل به کلاس می رفتیم.ساعت 4 راه افتادم که کمی با پیاده برم و تا رسیدم به کلاسه 4:20 بود،باید می رفتیم طبقه 5 چون من از آسانسور می ترسم و تصمیم دارم این ترس و بشکنم با پله ها طبق معمول 5 طبقه رو بالا رفتم اما زودتر از استاد و همکلاسی‌هام رسیدم .موضوع هیجان انگیز و سرنوشت ساز امروز تاریخ 8 مرداد شروع کلاس بود که با موضوعات ویرگول شروع شد.ما باید هر روز محتوا بنویسیم و یکی از تکالیف هر روز ما است اما من به عنوان تکالیف به ویرگول نگاه نمی کنم بلکه برای من یک دفتر خاطرات یا روزمره است که خاطرات کل روز برام یاد آوری می کنه.چون 8 روز بود محتوا ننوشته بودم فکر کنم استاد تنبیه بزرگی برام تعیین کنه البته تنبیه های استاد برام درس هستند و از همه این تنبیه و نکته اینها چیزهای جدید یاد می گیرم تقریبا 2 یا 2:30 از کلاس و با کلی نکته و موضاعت جدید تموم کردیم و هر روز خوشحال تر و مطمئن تر از این هستم که تو این کلاس شرکت کردم امیدوارم بهترین باشم و بتونم یکی از هنرجوهای موفق استاد باشم.کک</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 22:11:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواسته های بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-d9ihzv7ckg2m</link>
                <description>وقتی خواسته و هدف های بزرگ داشته باشی صبح ها زود از خواب بیدار میشی یا از سفر و تفریح خبری نیست وقتی آینده زو ترجیح می دید.یکشنبه ها بابم تعطیل خیلی از سفرهای خانوادگی ما یکشنبه ها است.شب وقتی من کلاس داشتم برنامه سفر چیده بودند بی خبر از اینکه من کار دارم و باید تا عصر کارام و انجام بدم نمی خواستم سفر رو کنسل کنم چون همه آماده بودند و نمی خواستم هم کارام و بزارم برای بعد.سفر و کنسل کردم و به خودم گفتم سفرهای بزرگترین در راه داری تو باید به خواسته و آرزوهات برسی و کشورهای زیادی و سفر کنی.موندم خونه و تمرینات که استاد دیروز گفته بود و تا ساعت 5 فکر کنم تحویل دادم اما واقعا حالم خوب نبود و مشکلات زیادی در نصب وردپرس و اینا داشتم نخواستم از استاد کمک بگیرم اما بعد از کلی تیکت و سرچ باید با استاد مشورت می کردم استاد هم راه حلی و گفت که خودم پیدا کردم .این یعنی دارم به خودم یاد میدم گلیم خودم و خودم از آب بکشم بیرون.</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 23:34:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز خسته کننده و کسل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%DA%A9%D8%B3%D9%84-tmkso8myovv0</link>
                <description> نمی خواستم دیروز که چهارشنبه 1403/04/27 بود بنویسم چون کسل کننده ترین روز هفته بود اما امروز صبح تصمیم گرفت اینجا فقط جای اتفاقات خوب نیست باید روزا و اتفاقات تلخ و هم بنویسم.صبح زود باید ساعت 7:30 برادر کوچکم و می بردم فوتبال برای همین زود از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم تو پارکی که کنار سالن ورزشی اونا بود کلاس زبان مرور کنم و نکته های لازم بنویسم.که این کار و کردم اما واقعا پارک برای من جای خوبی است اما نمی تونم تمرکز کنم و درس بخونم هرجوری بودم فیلم کلاس نگاه کردم آخه کلاس زبان من آنلاین و هر جلسه کلاس ها ضبط میشه.راستی پادکست های جویس مایر خیلی خوب هستند و دوتا از پادکست تو پارک گوش دادم اما پارک واقعا جای پادکست گوش دادنه البته اگر سگ های اطراف بزارند تمرکز کنی.کلاسش تموم شد و رفتم براش یه جفت کفش خریدم خواستم انرژی و هیجانی که به فوتبال داره بیشتر بشه و آینده خوبی از مهارت و علاقه داشته باشه. اما اینجاست که کل روز بخاطره خوردن یه شیر کاکائو خسته و نارحت گوشه اتاق افتادم و کل روز بیهوده گذروندم.عادت بدی که دارم اگر نارحت باشم نمی تونم مسکن بخورم نه دکتر برم و البته نمی تونم کارای روزمره و هم انجام بدم اما سعی می کنم این عادت کنار بزارم و در بدترین شرایط برای رسیدن به خواسته هام تلاش کنم بجنگم و موفق بشم.</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2024 11:28:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز هیجان انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-lvrxn5xbmri4</link>
                <description>این که صبح روز سه شنبه یعنی یه روز بعد از کلاس رو از ساعت 5:30 شروع کنی یعنی داری برای خواسته هات تلاش می کنی.دیر شده بود برای نماز خواندن اما خواستم اول روزم را با خدا شروع کنم تا به موفقیت های بیشتری برسم. دفتر برنامه ریزی برداشتم و تصمیم گرفتم هر روز برنامه بنویسم که بتونم بیشتر برای رسیدن به خواسته هام تلاش کنم کل کارای که می خواستم انجام بدم و نوشتم.فکر کن آنقدر هیجان داشته باشی برای آینده که ساعت 6:30 دامنه بخری و البته دامنه هم با مشکل مواجه بشه و ثبت نشده باشه تصمیم گرفتم ولش کنم بعد درستش کنم اما نه یه لحظه یاد حرف های آقای پور کریمی افتادم و با سرچ کردن چندین صفحه و فرستادن تیکت به سایت بلاخره ثبت شد.کلی فعالیت های که استاد گفته بود تا ساعت 9:56 دقیقه تحویل دادم.کل برنامه که تو دفترم نوشتم تا ساعت 4 عصر انجام دادم.شاید برای تمامی کسانی که دارند این متن و می خوانند بی اهمیت باشه اما برای من که برنامه به خوبی و قبل از تایمی که گفته بودم انجام دادم خیلی هیجان انگیز و امید بخش بود.یعنی به قانون پارکین سون عمل کردم و این یکی از مباحث کلاس استاد پور کریمی بود،پس یه جایزه به خودم بدهکارم بودم تصمیم گرفتم بعد از یه روز چالشی و خوب برم باغ و خودم و مهمون یه چای و آش دوغ آتیشی کنم و روزم و تموم کنم.</description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 20:28:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین روز سرنوشت ساز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17532372/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-cwityhptafji</link>
                <description>تاریخ 1403/04/25 اولین و هیجان انگیزترین روز بود که بعد از سه سال انتظار کشیدن بلاخره رسید.نمی دونم این بار موفق میشم یا نه اما این و می دونم که در کنار آدم های با تجربه و کار بلدی همچون آقای پور کریمی یا لقب بزرگ استاد پور کریمی هستم.من یه هفته است که برای امروز برنامه ریزی کردم. صبح که از خواب بیدار شدم یه حس عجیبی بود احساس می کردم کم کم دارم به آرزوها و هدف هام نزدیک میشم کارای که داشتم و انجام می دادم و خودم و مشغول کردم اما نمی دونم چرا نمی تونستم رو تولید محتوا سایت تمرکز کنم شاید به خاطره هیجان بود.چیزی نمونده بود به ساعت 1 ظهر تصمیم گرفتم که قسمت های اولیه ساختن سایت و مرور کنم.اما بازم هیجان و از شدت هیجان زیاد حتی نتونستم نهار هم بخورم کم کم داشتم خودم و حاضر می کردم و لپ تاپم و جمع می کردم .ساعت شد 4:40 دقیقه راه افتادم به سمت کلاس تصمیم گرفتم کمی از کلاس پیاده برم.وارد کلاس شدم و احوالپرسی اول تعجب کردم چون اولین بارم بود به دفتر جدید می رفتم از هیجان زیاد پاک یادم رفته بود شیرینی شکلاتی یا گلی ببرم چند وقت بود تصمیم گرفته بودم اما آدم وقتی هیجان زده میشه پاک قاطی می کنه با محض وارد شدن تبریک گفتم که آقای پور کریمی گفت نیاز به شیرینی نبود خانم رادور اما شیرینی تو پایین هست بازش کن خلاصه هم من هم بچه ها یه دونه از شکلات ها برداشتیم و مباحثی که همیشه آقای پور کریمی دانشجوها و همکاراش و پر ذوق تر می کنه برای هدف ها شروع شد اما جالب اینجا ست که همیشه باید مرتب و on time باشی پیش استاد و گرنه از نظر ایشون به موفقیت نخواهید رسید.کلاس ما با کلی مباحث سایت،تجربیات استاد پور کریمی،نحوه پس انداز و درآمد به پایان رسید .اما لحظه به لحظه که تو کلاس نشستی یا مشغول کار با استاد هستید به تجربیات و دانش های تو اضافه شده و هیجان تو برای رسیدن به هدف های که داری بیشتر میشه.برای مثال من بعد از پنج سال رفتن به بهترین زبان سرای شهرستان مهاباد همان آکسفورد زبان و ول کردم اما با مکالمه و اهمیتی که استاد به زبان می داد تصمیم گرفتم دوباره از نو شروع کنم و متوجه شدم یه طراح سایت یا دیجیتال مارکتینگ موفق باید به زبان انگلیسی مسلط باشه البته استاد خودشون هم معلم زبان هستند. </description>
                <category>Aida radvar</category>
                <author>Aida radvar</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 19:59:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>