<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طاهره قزوین نژاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17558733</link>
        <description>دل شکستن هنر نمیباشد،تا توانی دلی به دست از❤️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:05:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1708018/avatar/jI9h3a.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>طاهره قزوین نژاد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17558733</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق پدری۳</title>
                <link>https://virgool.io/Mypubli/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DB%B3-poliq08isttp</link>
                <description>از روی صندلی بلند شدم و با خدا حافظی دور شدم همین طورکه داشتم قدم میزدم و خیره به عکس شده بودم خودم رو جلو در اتاق پدر دیدم در زدم پدر:بیا تووارد شدم و سلام دادمپدر :بشین من :چشمنشستم و عکس را گذاشتم روی میز و گفتم: پدر این کیه؟پدرعکس رو از رو میز برداشت و  با تعجب گفت : خوب خودتی دیگه این پرسیدن داره؟من با لبخند گفتم :آخه بابا جون من ریش سبیل دارم؟پدر عینکش رو روی بینی اش جا به جا کرد و با دقت بیشتر به عکس نگاه کرد و گفت : فتوشاپ کردی؟ من: آخه برای یه ریش و سبیل چرا باید فتوشاپ کنم؟پدر: راست میگی ها خوب جریان چیه؟ میشه توضیح بدی!من : چشم پدر حتما و شروع کردم به گفتن ماجرای شباهت خودم با بیمار و وقتی رسیدم به جایی که بهش گفتم حتی اسم ها ی ما هم شبیه هم ، پدر از جاش پرید و گفت : زود باش باید بریم بالا سر بیمار و از پشت میز به طرف در اتاق رفت دستگیره را فشار داد و گفت: چرا نشستی؟! پاشو زودتر بریم من که از رفتار پدر تعجب کرده بودم بدون حرفی پشت سرش راه افتادم پدر پله ها را دو تا یکی میکرد و با سرعت داشت بالا می‌رفت و من هم پشت سر اون </description>
                <category>طاهره قزوین نژاد</category>
                <author>طاهره قزوین نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 00:25:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق پدری۲</title>
                <link>https://virgool.io/Mypubli/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C-i9qzgy11phd8</link>
                <description>روپوشم رو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون یک راست رفتم سراغ بیمار تو سی سی یو بود اما حالش خوب بود سر و صورتش کلا باند پیچی بود ، داشتم علایم بیمار رو چک میکردم که پرستار اومد و یه نگاه صفیح اندر عاقلی بهم انداخت و گفت:آقای دکتر حالتون خوب؟من:بله مگه چی شده ؟ پرونده رو گرفت از من یه نگاه انداخت و بعد گفت :اسم بیمار را دیدید؟من:بله چطور مگه؟پرستار : مطمئن هستین ؟من : من شوخی دارم باهاتون!پرستار: ببخشید گفت و رفتمن که به شک افتادم برگشتم به صفحه اول پرونده وقتی اسم بیمار رو دیدم با خودم گفتم :من چطور متوجه نشدم؟!رامین برومند?یعنی اشتباه شده بود یا شباهت اسمی؟رفتم بیرون که چشمم به مادر بیمار افتاد رفتم طرفش و سلام دادم مادر سرش رو بالا آورد و گفت:سلام پسرم کنارش روی صندلی نشستم و گفتم:مادر خوبی ؟مادر : الهی شکرمن: مادر خونه شما کجاست؟مادر : ما تهران زندگی میکنیممن: پس مسافر هستینمادر:بله با پسرم اومده بودیم برا چند روز که این اتفاق افتادمن: خودتون را ناراحت نکنید خدا رو شکر بخیر گذشتمادر :خدا را شکر،به لطف شمامن:من که کاره ای نیستم، هرچی بوده لطف خدا بودهراستی مادر اسم پسرتون چیه؟مادر:رامین اسمش من: رامین برومند؟مادر:آره جوان ، تازه خیلی هم شبیه تو هست ، من وقتی از اتاق عمل اومدی بیرون یک آن میخواستم بغلت کنم چون تو شک بودم و باورم نمیشد این اتفاق برای پسرم افتاده که یه آن به خودم اومدم بعد یه عکس از کیف پولش بهم نشون داد که از تعجب شاخ در آوردم، تنها تفاوت اش با من ریش و سیبیل بود درست مثل سیبی که از وسط نصف کرده بودندمن که تعجب از چشم هام موج میزد تو صورت اش دقیق شدم بلکه آشنایی ببینم اما هیچیمادر:پسرم تعجب نکن پیش میاد من زیاد دیدم که بعضی ها بدون هیچ نسبتی شبیه هم میشن من: با زمزمه گفتم:حتی اسم ها شون؟دوباره نگاهی به عکس کردم و از مادر خواهش کردم عکس رو برای امروز بده بهم و اون هم قبول کرد </description>
                <category>طاهره قزوین نژاد</category>
                <author>طاهره قزوین نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 00:21:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق پدری۱</title>
                <link>https://virgool.io/Mypubli/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C-sacccdm2fpsg</link>
                <description>تا رسیدم حیاط بیمارستان پله ها رو دوتا یکی کردم و به طرف سالن دویدم پرستار بخش به طرفم اومد گفت : آقای دکتر حال بیمار وخیم من هم در جواب گفتم :دکتر صالحی کجاست؟پرستار:ایشون امروز نیومدهمن: به پدرم زنگ میزنم در دسترس نیستتا رسیدم بالای سر بیمار یه معاینه کردم و سریع از پرونده اش تمام آزمایش ها رو چک کردم باید عمل میشد تو فکر بودم که با صدای پرستار به خودم اومدمپرستار:الان باید چیکار کنیم من: اتاق عمل را حاضر کنید، میرم آماده بشمپرستار: آخه ...اجازه ندادم به حرفاش ادامه بده فقط با صدای بلند گفتم سریع تر و رفتم تا آماده بشم عمل سختی بود بیشتر از سه ساعت طول کشید شانسی که داشتم کمک های حرفه ای کنارم بودن و این کمک بزرگی بود وقتی از در اتاق عمل بیرون اومدم دیدم یه زن تقریبا نیمه مسن به طرفم اومد چادر مشکی به سر داشت اول یه نگاهی از سر تا پا بهم انداخت که من دلیلش رو ندونستم و بعد ؛گفت:دکتر خیر از جوانیت ببینی حال پسرم چطور؟گفتم :مادر من هر کاری از دستم بر اومد انجام دادم بقیش دست خداست براش دعا کنید هیچ دعایی مثل دعای مادر نمیشه?رفتم تو اتاقم خسته بودم روی تخت دراز کشیدم نمیدونم کی خوابم برد با صدای پدرم از خواب پریدم داشت در می زد و صدام میکرد ؛ رامین جان بابا سریع از رو تخت پریدم پایین و به طرف در رفتم و بازش کردم گفتم:بفرمایید، شرمنده خواب بودمکشیدم کنار پدر اومد تو بعد من هم در رو بستم تا برگشتم بغلم کرد و گفت : آفرین دیشب گل کاشتی گفتم: ممنونم ولی با هیأت امنا چیکار کنم؟پدر: نهایت یه چند روز دور کاری داری اشکال ندارد بالاخره باید از یه جایی شروع میشدمن از بغلش اومدم بیرون و سرم رو انداختم پایین و گفتم: ببخشید همیشه تو دردسر می‌اندازم شما رو دستش رو گذاشت زیر چونه من و گفت : سرت پیش خدا پایین نباشه این چه حرفیه تو درد سر نیستی تو رحمتی بعد با یه لبخند از اتاق رفت بیرونمن هم رفتم تا آبی به صورتم بزنم و بعد یه سر برم پیش بیمارم</description>
                <category>طاهره قزوین نژاد</category>
                <author>طاهره قزوین نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 00:14:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسمه تعالی</title>
                <link>https://virgool.io/Mypubli/%D8%A8%D8%B3%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-bxdxxvix18zc</link>
                <description>مقدمهو خداوند قلم را آفرید...و من می‌نویسم برای پدر هایی که مهرشان افزون و قلبشان بزرگ است و بهشت زیر پای مادران استو بهشت از آن پدرانی است که مادر وار پدر هستند و می‌نویسم به نام خدا،پدر،عشق،مادر،❤️</description>
                <category>طاهره قزوین نژاد</category>
                <author>طاهره قزوین نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 00:08:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>