<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های M.goodarzi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17730111</link>
        <description>شاید یک نویسنده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:06:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3132800/avatar/Vt472w.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>M.goodarzi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17730111</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه سوم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17730111/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-wjlin3jdccgo</link>
                <description>سلام آقای صاحب پروازps120نامه، نامه‌ی سوم است.ابرهای امشب حسودتر از همیشه دور و بر ماه را گرفته اند. انگار هرچیزی نورانی تر باشد نورش رابا چیزی می‌کشند پایین و از نورش تغذیه می‌کنند.وولدِمورت همین گونه بود. وولدمورت همان کسی بود که میخواست هری‌پاتر را بکشد. و برای احیای دوباره تاریکی خودش نیاز به سنگ جواهر داشت که از نورش تغذیه کند. شکست نهایی ولدومورت ،شکست غرور او دربرابر عشق، فداکاری و دوستی هری پاتر و هرمیون و رون نشأت می‌گرفت.این همواره نشان می‌دهد که نور هرچند کم باشد ولی نور است.صحبت از وولدمورت شد‌. راستی تولد۴۵سالگی هری پاتر همین دو سه روز پیش بود.هری پاتر همیشه جنگجو.از این ها بگذریم دلم میخواست بگویداگر نوری که در قلب من و تو است نور واقعی باشد بر این فاصله و تاریکی غلبه خواهد داشت. و کاش غلبه داشته باشد.[این نامه دیشب ۱۰مرداد۰۴ نصفه و نیمه نگاشته شد. و امروز ۱۱خرداد۰۴ تکمیل شد.]تصویر آسمان پر ابر دیشب ۱۰ مرداد۰۴جمعه</description>
                <category>M.goodarzi</category>
                <author>M.goodarzi</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 10:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه دوم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17730111/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-oo29kfwwv6b7</link>
                <description>سلام آقای صاحب پروازps ۱۲۰.راستش فکر نمیکردم این روزها انقدر سنگین بگذرد که خودم را در عین انتخاب، مجبور و تسلیم بر قضا ببینم. حضورت در این لحظه‌ها را عجیب میخواستم و میخواهم. برای روزهای بعد از آن تاریخ باید ابر شفاف همدلی‌ات را برای این روزها که گلویم دارد جویده میشود میداشتم. اما یادت در خاطرم سبز است و خنده‌هایت مثل یک رشته صدای نو از خاطرم میگذرد.دستهای ظریف تورا، شانه‌‌هایت را، آن استخوان‌های ظریف مردانه را آن آغوش که سلول به سلولش بوی امنیت می‌دهد را برای الان کم‌داشتم. برای الان که دنیا پایش را گذاشته روی گلویم.روز سختی تا الان داشته‌ام.امیدوارم به موقع برسی.کسی منتظر توست.ساعت ۱۷‌ روز نهم مرداد۰۴ پنج شنبهخط خطی های گاه و بیگاه.روز ۹مرداد۰۴.پنج شنبه.</description>
                <category>M.goodarzi</category>
                <author>M.goodarzi</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 17:13:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه یکم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17730111/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9%D9%85-anfd89hlfdqo</link>
                <description>سلام آقای صاحب پرواز ps120راستش را بخواهی کلی در ذهنم بالا و پایین کردم که چه بگویم و چه رشته کنم که به این کلمات رسیدم. حالتی در شطرنج وجود دارد به اسم زوگزووانگ که یعنی در آن حالت هر حرکتی بکنی به ضرر خودت تمام میشود. اگر بخواهم وضعیت خودم را شرح بدهم این حالت، وضعیت الان من است. حالا نمیدانم برای فرار از زوگزووانگ در ساختار هواپیما چه چیزی وجود دارد البته شاید با یک سرچ ساده دربیاید. هم اکنون در صفحه اول ویکی پدیا خواندم که صندلی پرانی یا ایجکت نام پرتاب خروج اضطراری خلبان از این ساختار است.کاش برای لحظات سخت آدمیزادگی، هم صندلی پرانی و یک چتر نجات وجود داشت. به هرحال امیدوارم هیچوقت صندلی‌ات دو دو نزند و یالغوزانه به هوا پرتاب نشوی. حالا اگر هم آن موقع مثل سگرمه‌های توی عصبانیتت عنان از کف دادی و در هم پیچیدی و صندلی‌ات دو دو زد یاد من بیفت.این روزها ذکر خیرت را با قاصدکها نزد آسمان‌ها می‌فرستم چرا که آسمان تنها آفریده مشترک بین من و تو است و شاید برای لحظاتی به آسمانی که من چشم دوخته‌ام چشم دوخته باشی.حالا چرا اصطلاح صندلی پرانی را پیش کشیدم؟ یکی از راه‌های فرار از زوگزوانگ در این زندگی وجود انسانی ست که در لحظه‌های زندگی ات تر دستی کند که تردستی‌اش مرهم باشد روی باقی دردها. چسب زخم باشد روی بخیه‌ها. صندلی پرانی این خلبان، یک مرهم است برای وضعیت زوگزوانگ‌ دیگری. شاید بگویی چه ربطی داشت اما‌ منظور خروج اضطراری خلبانی ست که شما باشی و حرکت شما به سمت سرمنزل مقصود.‌ مقصودی که من باشم.از اینها بگذریم برق رفته و هوا گرم است. امروز کتابخانه نرفتم اما کتاب خواندم پادکست گوش دادم و طراحی و نوشتم. تقریبا بعد از آن ماجرا چون در سرم جنگهای بسیار است تمرکز برایم تنگ شده اما چاشنی تمام اینها گریه است.امیدوارم به موقع برسی.کسی منتظر توست.هشت مرداد۰۴خط خطی های گاه و بیگاه.۸مرداد۰۴</description>
                <category>M.goodarzi</category>
                <author>M.goodarzi</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 19:36:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگشت و شروع نامه نویسی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17730111/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-ihm5em3kgovg</link>
                <description>سلام!از سنگر سن بینابینی دارم سلام میکنم. از اولین پستی که اینجا گذاشته بودم خیلی میگذره . چقدر از این شاخه به اون شاخه پریدم. اما جالبه اصلی‌اش هنوز نشدن و هنوز تلاش دارم تلاش میکنم. این نشدنااز اولش تا ۲۰۰ سال آخرش بوده و هست.اما خب چون دلم میخواد کلا محتوای ویرگولم رو عوض کنم میرم سمت نامه نویسی. نامه نویسی.شاید بامزه شاید غمگین. دلم میخواد برای شخص نامه بنویسم.ام.حالا ببینیم چی میشه.</description>
                <category>M.goodarzi</category>
                <author>M.goodarzi</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 15:30:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشدن</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86-ighqqfeujs52</link>
                <description>طراحی‌های گاه و بیگاه میخواهم اولین نوشته ام را توی ویرگول با جمله‌ی فیلیپ لارکین شروع کنم،که :[داستان یعنی] آغاز، آشفتگی و پایان.ایشان در تعریف داستان با کلمه‌ی middleکه توی انگلیسی به معنای میانه هست بازی کرده و به جای آن کلمه‌ی muddleکه معنای آشفتگی داره رانشانده.امروز در آشفته‌ترین مسیر زندگی‌ام قرار دارم. ٢٣ سالگی روبه پایان است و جهان ِ پوچ و پر اضطرابی در ذهنم قرار دارد و امروز یک نشدن ِ دیگر را تجربه کردم. شاید در این عدم قطعیت به آشفتگی در این نشدن‌ها فضیلتی نهفته باشد برای پذیرفتن شجاعانه‌ی زندگی، چرا که این عدم قطعیت یا تو را به پوچی می‌رساند یا انگیزه‌‌ی تو را برای فهمیدن آنچه عدم قطعیت است بیشتر می‌کند که دومی برای انتخاب و زندگی سخت تر است.حال باید دید که آیا روزی این نشدن به شدنی ترین موضوع تبدیل خواهد شد یا خیر،این صفحه مسیر شدن نشدن‌ها شاید به سمت شدن ‌های ریز باشد. ٧اسفند 1402،دوشنبه، ساعت ١۶:٣٠ تا ١٧</description>
                <category>M.goodarzi</category>
                <author>M.goodarzi</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 16:57:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>