<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حریم دل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17730269</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:14:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>حریم دل</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17730269</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;در آغوش نبودنت&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17730269/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-l1ucgg3kpuvn</link>
                <description>هزینه‌ی ۱۰ تا شاخه گل رز رو حساب کردم و زدم بیرون.گل مورد علاقه‌ش بود و مطمئن بودم که خیلی خوشحال می‌شه...هیچ‌وقت خاطره‌ی اولین باری رو که با اون دسته‌گل قرمز به استقبالش رفتم، نمی‌تونم فراموش کنم.چون اون روز برای اولین بار بغلم کرد، و چه حسی می‌تونه بهتر از بودن اون حجم کوچولوی تو بغلم باشه...نفس، دختر کوچولوی قشنگم که با اومدنش نور رو به دنیای تاریک و سیاهم آورد...شاید تا قبل از اومدنش به معجزه اعتقاد نداشتم،ولی وجود اون، بزرگ‌ترین معجزه‌ی زندگیم بود.دخترک شیطونم با شور و نشاطش تونست بُعد جدیدی از زندگی رو بهم نشون بده...زندگی‌ای که با وجود اون و حس قشنگی که یادم داده بود، رنگ و روی جدیدی گرفته بود...عشق، واژه‌ی عجیبیه که با اون تونستم تجربش کنم...تا قبل از اون نمی‌دونستم یکی رو بیشتر از خودت دوست داشتن یعنی چی، و تازه فهمیدم...می‌دونی... وقتی عاشق می‌شی حتی حاضری خودت خاک بشی تا معشوقت تنها لحظه‌ای لباش به خنده باز بشه...آروم‌جونی که با اومدنش آرامش و نشاط آورد...و چه زود آرامشم رو گرفت :)دقیقا یک سال و ۷ ماه و ۲۳ روز پیش به هم قول یکی شدن رو دادیم...چه آرزوهایی که تو سر نداشتیم...چه روزهایی که با خوشحالی توی مزون‌های لباس عروس چرخ نزدیم و درباره‌ی آیندمون حرف نزدیم...ولی... تنهام گذاشت.تنهام گذاشت و با رفتنش قلب آرومم رو ناآروم کرد...نفسم برای اولین بار بدقولی کرد...رفت و نفسم رو گرفت...بالاخره رسیدم به قطعه‌ی مربوطه...آروم کنارش نشستم اروم بوسه ای بر روی سنگ زدمخیره شده به سنگ قبری که خیلی وقته اجازه‌ی دیدن چشمای درشت و آبی‌رنگش رو ازم گرفته.. :) و لعنت فرستادم به تقدیر شومی که گریبانمون رو گرفته بود،  سنگی با بی رحمی هر چه تمام تر روش نوشته بود:جوان ناکام، مرحوم نفس فرهمند:)</description>
                <category>حریم دل</category>
                <author>حریم دل</author>
                <pubDate>Sat, 17 May 2025 18:34:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نهال زندگیم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17730269/%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-f6zbmrpkokjy</link>
                <description>پیراهن کوتاه لیمویی رنگ را به تن دخترک نازش میکند و موهایش را به زیبایی در بالای سرش می بافد. به چشمان مظلوم دخترکش نگاه می‌کند. او را از همه دنیا بیشتر دوست می داشت. او نهال زندگی اش بود. بوسه ای به روی گونه تپلی و سفیدش میزند و او را به اغوش میکشد. آنقدر ان روز زیبا شده بود که نتوانست عکسی از هم اغوشیشان درون اینه نگیرد. خودش هم شومیز لیمویی رنگ زیبایی بر تن کرده بود تا به قول خودشان یک ست مادر دختری جانانه زده باشند. عروسی دخترخاله عزیزش بود و قرار بود با نهال دنبال لباسی مناسب برای عروسی بروند. سوار ماشین میشوند و به سمت مرکز خرید حرکت می‌کند. اولش قرار نبود به عروسی بروند و تنها با اصرار های ساره دختر خاله اش راضی به رفتن شده بود. هیچ تحمل نگاه های سنگین بقیه را نداشت که بعد از این همه سال باز هم دست از خاله زنک بازی هایشان بر نمی داشتند. هنوز که هنوز است از او سراغ پدر نهال را می‌گیرند و با ترحمی مصنوعی ابراز ناراحتی میکنند بابت این مسئولیت سخت. هیچ وقت نگاه های ترحم بر انگیزشان را درک نکردم. آری درست است پدرام همسر به ظاهر عاشق پیشه ام وقتی متوجه بیماری نهال شد خواهان از بین بردنش شد.. آری درست است وقتی اصرار هایم را دید به جای پیشتیبانی ترکم کرد و نامه ی طلاق برایم فرستاد.. ولی هیچ وقت بعد از این 5سال پشیمان نشدم از انتخابی که کردم. آری گاهی سخت و کمرشکان بود ولی حق دخترک مظلومم هیچ وقت مرگ نبود.. ان هم به دلیلی که خودش هیچ نقشی در ان نداشت. تنها فرق دخترک مهربانم مهربانی بیش از حدش و چهره دوست داشتنی اش بود.. شاید هیچ وقت روزی که پیش دکتر رفتیم و گفت نهال زندگیم سندرم داون دارد را فراموش نکنم.. اولش خیلی ناراحت بودم و نالان از خدا که چرا فرزندم سالم نیست ولی خیلی زود متوجه شدم که هر کار خدای بی همتایم حکمتی دارد... شاید آن روز ها بود که متوجه ذات پدرام شدم... مردی که راضی به مرگ فرزند کوچکش بود... ترکم کرد در سخت ترین روز های زندگیم وقتی که نهال زندگیم را در بطن خود می‌پروراندم.. شکر میکنم خدا را بخاطر روز هایی که فقط خودم بودم و او که هیچ وقت بنده کوچکش را ترک نکرد... با رسیدن به مرکز خرید از افکارم بیرون می آیم..  ماشین را گوشه ای پارک میکنم، نهال را به آغوش میکشم و به سمت لباس های رنگی می‌رویم..  با ذوق به ذوق کودک نازم که با دیدن ان لباس های رنگی و پف پفی خیره شده نگاه میکنم و میخاهم انتخاب را به خودش بسپرم..  دختر نازم دست میزارد روی لباس عروسکی یاسی رنگی که وقتی او را در آن لباس تصور میکنم همه وجودم به شعف می آید.  وقتی لباس را تنش میبینم بیشتر از تصوراتم عاشق او میشوم و جوری او را در اغوش میکشم که جیغش در می آید..  لباس را حساب میکنم و دست در دست نهال زندگیم به دیدن بقیه مغازه‌ها میرویم.  آن قدر ان روز خرید میکنیم و خوش میگذرونیم که اخر شب از خستگی حتی روی پای خودمون بند نبودیم.. نیمه شب است ولی من هنوز خیره به چهره فرشته زمینی در اغوشم برای بار هزارم خدا را شکر میگویم بابت دادن این فرشته کوچولو و بوسه ارومی روی سرش می نشانم.  آری در تمام آن مدت ها من فهمیدم که هر کار خدای مهربانم حکمتی دارد که تا وقتی از ان خبر نداریم عجولانه از او گله میکنیم و کفر میگوییم و چه دیر یادمان می آید که او دانای کل است و می‌بیند هر آنچه ما نمی‌بینیم و می‌شنوند هر آنچه نمی‌شنویم و میداند هر آنچه نمیدانیم:)</description>
                <category>حریم دل</category>
                <author>حریم دل</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 15:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دچار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17730269/%D8%AF%DA%86%D8%A7%D8%B1-nvlmlfdkbren</link>
                <description>شاید اگر از هر کسی بپرسی &quot;بدترین حسی که تا حالا تجربه کردی چی بوده؟&quot; هرکسی جوابی متفاوت بدهد؛یکی از لحظه‌ای بگوید که از عزیزترین آدم زندگیش متنفر شده،دیگری از بی‌حسی مطلق در مواجهه با یک اتفاق...اما من؟می‌خواهم از حسی بگویم که بعد از سال‌ها زندگی، برای اولین بار در وجودم جا خوش کرده:سردرگمی.آری... در این برهه از زندگی‌ام، سردرگمی بدترین احساسی‌ست که با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنم.گاهی آرزو می‌کنم کاش هیچ‌وقت آن روز، پا به آن محل نمی‌گذاشتم...کاش چشمانم هرگز با نگاهش تلاقی نمی‌کرد،شاید آن وقت این حس عجیب، این تلاطم بی‌رحم درونم شکل نمی‌گرفت.حسی دوگانه، پر از شادی و اندوه؛حسی که شادترین لحظه‌ها را می‌بلعد و به غم‌انگیزترین صحنه‌ی زندگی تبدیل می‌کند،آن‌هم در حالی که حتی نمی‌دانی اسم این حس چیست...عشق؟ دلبستگی؟ دوست داشتن؟نمی‌دانم.و این ندانستن، مثل سیلی، همه‌ی تمرکزم را از بین برده؛نمی‌دانم با خودم چند چندم...گاهی با شوق برای دوباره دیدنش برنامه می‌چینم،و لحظه‌ای بعد، نقشه‌ی فرار از هر چیزی که به او مربوط می‌شود را می‌کشم.این روزها گیج‌تر و سردرگم‌تر از همیشه‌ام،و این سردرگمی دیگر در چهره‌ام هم پنهان نمی‌ماند.بی‌حوصله‌ام...تنها خواسته‌ام؟تنهایی در کنج اتاق،و غرق شدن در افکار تمام‌نشدنی درباره‌ی &quot;او&quot;.گاهی آن‌قدر غرق در خیالش می‌شوم و در ذهنم سناریوهای با هم بودنمان را می‌سازم،که از دیوانه شدن می‌ترسم...و درست همان لحظه‌ای که ذهنم پر از او می‌شود،حقیقت، مثل پتک، بر سرم کوبیده می‌شود:او حتی نامم را نمی‌داند.و اینجاست که دوباره از خودم می‌پرسم: چه حسی می‌تواند بدتر از این سردرگمی باشد؟</description>
                <category>حریم دل</category>
                <author>حریم دل</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 22:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;ردِ اشک&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17730269/%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-aczffqlvmckj</link>
                <description>دهمین قهوه‌ی تلخ را جلوی دخترک می‌گذارد و با کنجکاوی‌ای که خواه‌ناخواه به جانش افتاده بود، به او خیره می‌شود.نمی‌دانست باید حال او را بپرسد یا خیر.دخترک حوالی ساعت ۳ با حالی پریشان به کافه‌اش آمده بود و تا به الان، با سکوت فقط به نقطه‌ای خیره شده بود؛و تنها زمانی صحبت می‌کرد که درخواست قهوه‌ی تلخ دیگری می‌داد.بعد از کمی صبر، بالاخره تردید را کنار گذاشته و حال دخترک را می‌پرسد.تنها چیزی که آن لحظه توجهش را جلب می‌کرد، چشمان درشت مشکی‌رنگش بود که حالا تبدیل به دو کاسه‌ی خون شده بود؛و مژه‌های خیس و بلندش که آن‌ها را احاطه کرده بودند.منتظر می‌ماند تا پاسخی دریافت کند، ولی چندی بعد، دخترک با سرعت از جایش بلند می‌شود،هزینه‌ی ۱۰ قهوه را حساب می‌کند و جوری از آن کافه دور می‌شود که گویی هیچ‌وقت پایش را به آن کافه نگذاشته است.رفت و نفهمید که پسرک در همان تایم محدود، گوشه‌ای از دلش را با دیدن چشمان درشت او، پیش دخترک جا گذاشت.باران می‌بارید و همه دنبال سرپناهی بودند تا بتوانند از بارانی که با بی‌رحمی بر تنشان شلاق‌های سفت و سختی می‌زد، فرار کنند.همه به جز دخترک سیاه‌پوشی که گویی در این دنیا نبود.می‌رفتند و تنه می‌زدند به دختر مظلومی که شاید آن لحظه تنها یک شانه‌ی امن می‌خواست تا بتواند به آن تکیه کند.ولی خب، چه کسی می‌دانست او چه دیده و چه بر سرش آمده بود که بیاید و آرام دل خسته‌اش باشد؟اصلاً دیگر او می‌توانست به چه کسی اعتماد کند، وقتی که آرامِ دل خسته‌اش مسبب حال خرابش بود؟آرام جانی که برای خوشحالیش هر کاری می‌کرد...و چه مظلومانه، عاشقانه‌هایش را خرج او می‌کرد.او بلد نبود کارهای بزرگی بکند،ولی برایش غذاهای مورد علاقه‌اش را می‌پخت و برای سورپرایز کردنش می‌برد.مثل امروز که فقط قصد خوشحال کردنش را داشت...و چه به راحتی آن بلدوزر دیوصفت، کاخ آرزوهایش را خراب کرد.کاش می‌توانست حرف‌هایش را فراموش کند...و چه دردناک بودند صداهای ذهن خسته‌اش :)یادش می‌آید که هر وقت او را در آغوش می‌گرفت، به او می‌گفت:«تنها وقتی که نباید از هیچی بترسی، وقتی‌ست که در آغوش منی.»و چه راحت، همخانه‌ای را به خانه‌ی امنش راه داده بود.به یاد آورد بوسه‌هایی را که عشق را به او تزریق می‌کردند،و علامت سوال بزرگی در سرش به وجود می‌آمد:آیا آن بوسه‌ها عشق را به آن دخترک موی‌بلوند با چشمان آبی اغواکننده‌اش هم تزریق می‌کند؟تک‌تک خاطراتش را به یاد می‌آورد و هر بار، بیشتر از بار دیگر،طغیان می‌کرد دریای آشوب دلش.کی می‌دانست چه اتفاقی برای دخترک مظلومم می‌افتد؟یا کی می‌دانست قرار است چه موقع دست بر زانوهای دردناکش بگذارد و از جا بلند شود؟ولی این را می‌دانم که زمان می‌گذرد:چند هفته،چند ماه،شاید هم چند سال...ولی می‌گذرد و می‌رسد به نقطه‌ای که تاوان دل کوچک و شکسته‌ی دختر نازم را می‌گیرد.آری، من معتقدم به حرف بزرگانم که می‌گفتند:«زمین گرد است و هر چه کنی، همان بر سرت می‌آید.»پس بیاییم مهربان باشیم و مهربانی کردن را یاد بگیریم، تا مهربانی کنیم و مهربانی ببینیم. :)ممون میشم نظراتتون رو باهام به اشتراک بگذارید ☘️</description>
                <category>حریم دل</category>
                <author>حریم دل</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 19:34:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;سرخی خاموش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17730269/%D8%B3%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-riqjh4batdhg</link>
                <description>کالج‌های قرمز رنگم را به پا می‌کنم.امروز لوکیشین جدیدی برای عکاسی پیدا کرده بودم.وقتی که از محیط آنجا برایم گفته بودند جوری به وجد آمده بودم که می‌خواستم همه را خبر کنم.ولی خب...لوکیشین را به عمو محمد، راننده مادرم می‌دهم.گفته بودند مسیری سختی برای رانندگی‌ست، برای همین ترجیح داده بودم با عمو بروم.این خانواده فقط یک حُسن داشت، آن هم دست و دلبازی‌شان در پول دادن و دیگر هیچ.روزی را به یاد می‌آورم که حتی دیگر حقی از آن محبت نصفه نیمه هم نداشتم.روزی که تصمیم گرفتم خودم باشم.نمی‌دانم چرا ولی در خانواده ما قوانین سخت و بی‌جایی حاکم بود و کار من تابوشکنی بسیار بزرگی تلقی می‌شد.۱۸ سال عروسک دستشان بودم و آن‌ها عروسک‌گردان‌هایم.در خانواده ما رنگی به جز مشکی و خاکستری جایی نداشت.و روزی شدم مایه ننگ خانواده که در مهمانی برگشت آقابزرگ که کل خاندان دعوت بودند، با آن پیراهن قرمز رنگ رفتم.روزی دیگر رنگی از محبت ندیدم که برخلاف تمامی فرزندان این خاندان که یا دکتر بودند یا مهندس، من شدم عکاس خوش‌ذوقی که دنبال علاقه‌اش بود.تا به آن روز فکر می‌کردم تنها من هستم که از این وضعیت رنج می‌برم ولی متوجه شدم که بسیاری از جوانان هم از دست بزرگان عاصی شده‌اند.بعد از من هم تغییراتی بود ولی گاو پیشانی سفید مجلس‌ها من بودم.که تمامی بزرگان معتقد بودند آفت این خاندان کسی نیست جز من و با دیدن من زبان بقیه جوانان دراز شده است.نمی‌دانم شاید برای هر کس از قوانین این خاندان تعریف کنی تنها واکنشش خنده باشد و شوخی.اما بودو چه بد که واقعی بود.نمی‌دانم چرا ولی بود.و این بودن چه آسیب‌هایی که نزد.طرد شدم فقط بخاطر این که خودم بودم.و تنها لطفی که شامل حالم شد این بود که جای خوابم را از من نگرفتند.ولی در حالت فیزیکی حتی اگر جلویشان می‌مردم هم شاید اهمیتی نمی‌دادند. با صدای عمو محمد که رسیدنمان را خبر می‌دهد از افکارم بیرون می‌آیم.سریع از ماشین پیاده می‌شوم و به بهشت رو‌به‌رویم خیره می‌شوم.باورم نمی‌شود ولی تمامی تعریف‌هایی که از این مکان شنیده بودم واقعی بود و حتی می‌خواستم بگویم کم لطفی در حقش شده بود.از بکر بودنش معلوم بود که انسان‌های خرابکار از محل این بهشت زمینی خبر ندارند و خب شاید این هم می‌توانست دلیلی برای زیبایی‌اش باشد.درخت‌های زیبایی دو طرف رودخانه نه چندان عریض را گرفته بودند.رودخانه‌ای که در انتهایش آبشاری زلال دیده می‌شد.کمی که جلوتر رفتم با دیدن چشمه زیبایی که رویش با گل‌های بنفش رنگ پر شده بود، دهانم از حیرت باز ماند.باورش برایم سخت بود بتوانم این حجم از زیبایی‌های بکر را آن هم روی زمین مشاهده کنم.چندین عکس از آنجا گرفتم.جوری غرق عکاسی شده بودم که حتی متوجه تاریک شدن هوا نبودم.عمو محمد صدام می‌زند.نگران است برای برگشت.حق هم دارد، هم جاده خراب است هم هوا تاریک.به سختی دل از آن محیط زیبا می‌کنم و سوار ماشین می‌شوم.یکی یکی عکس‌هایی که گرفتم را می‌بینم.با خود فکر می‌کنم اگر فردی دیگر این عکس‌ها را نشانم می‌داد، شاید باور نمی‌کردم و فکر می‌کردم فتوشاپ شده‌اند.عکس‌های زیبایی بود.شاید چون تمامی آن‌ها را با عشق می‌گرفتم.عکاسی را چنان عاشقانه دوست داشتم که مجنون لیلی را دوست می‌داشت.و بخاطر علاقه وافرم به آن توانسته بودم پیشرفت زیادی کنم.۶ سال از زمانی که سفت و سخت پای علاقه‌ام ایستادم می‌گذرد. آنقدر در حرفه‌ام پیشرفت کرده بودم که جزو برترین عکاسان کشور شناخته شده بودم.شاید بهای سنگینی را برای رسیدن به اهدافم پرداخت کردم.ولی هیچگاه پشیمان نیستم. بعد از من، افراد زیادی دل و جرئت تغییر پیدا کردند. بعضی من را قهرمان زندگی‌شان می‌دانستند. تغییراتی هرچند کوچک، اما بزرگ در نگاه جوانان این خاندان. حتی کسانی که فکر می‌کردند دیگر برای تغییر دیر شده، از حسرت‌های جوانی‌شان حرف می‌زدند.شاید چند ماه یا چند سال دیگر محبت را به خانه بیاورم، اما مطمئنم اگر ۶ سال پیش تمرین خود بودن را نکرده بودم و مثل یک ربات همه چیز را تقلید می‌کردم، هرگز عکاس شادی نمی‌شدم.شاید بگویند عکاسی و رنگ لباس‌هایت بهانه است.شاید هم باشد، نمی‌دانم، ولی این را می‌دانم که با این بهانه‌ها خوشحالم :)با این بهانه من خودم هستممنِ عکاس با لباس‌های رنگی، منِ واقعینه خانم مهندسی با کت و شلوار مشکی که در پیری به حسرت‌های دلش فکر می‌کند نه خاطرات خوش جوانی...آری، منِ ۶۷ ساله امروز به خود افتخار می‌کنم که شهامت به خرج دادم.به خود افتخار می‌کنم چون در این سن خاطرات خوشی دارم که می‌توانم برای نوه‌های عزیزم تعریف کنم.بعد از آن اتفاقات دقیقاً یک سال بعد از ازدواجم، روابطم با خانواده‌ام درست شد.گویی آن‌ها با از دست دادن دخترشان تازه به خودشان آمده بودند.چه می‌شود کرد.سخت بود ولی شدنی...اگر مشکلات ریز و درشت زندگی‌ام را فاکتور بگیریم، تنها بخش غم‌انگیزش گریه‌های مادرم بود وقتی که از حسرت‌هایش تعریف می‌کرد؛ خواسته‌هایی که هیچ وقت نتوانسته بود به آن برسد.و چه اشتباه شناخته بودم زنی را که از پوست و خونم بودم و او را به بی‌احساسی متهم می‌کردم.امروز روزی‌ست که باید برای همیشه همسر و فرزندانم را ترک کنم.و چه خوشحال سر بر روی بالین می‌گذارم و چشمانم را چه آسوده خاطر می‌بندم.چون دیگر نه دینی به دنیا دارم نه به خودم.و اگر می‌خواهی بدانی چطور؟ جوابش در دو کلمه خلاصه شده است!خودت باش :) همین و بس!ممنون میشم نظرتون رو باهام به اشتراک بگذارید)) </description>
                <category>حریم دل</category>
                <author>حریم دل</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 00:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ در ازدحام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17730269/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%AD%D8%A7%D9%85-k247xs05jtdr</link>
                <description>تنهایی بد دردی‌ست، ولی تاکنون در بین دوستانت احساس تنهایی کرده‌ای تا بفهمی درد واقعی چیست؟گاهی آرزو می‌کنم کاش هیچ‌کس را نداشتم تا با معنای واقعی تنها بودن آشنا می‌شدم؛ نه این‌گونه که گویی هزاران موریانه بر تنم حمله کرده‌اند و قصد عذاب دادنم را دارند.آن‌ها مرا نمی‌کشند تا از این درد، سرم را راحت بر زمین گذارم؛ آن‌ها ذره‌ذره جانم را می‌گیرند تا روزی هزار بار آرزوی مرگ کنم.گاهی اوقات به خود تشری می‌زنم و از خود گله می‌کنم بخاطر حساسیت‌های بی‌جا، ولی دقیقاً همان لحظه عقلی که سالیان طولانی به نزاع با قلب سپری کرده است، حقیقت را همچون فیلم در پسِ چشمانم روانه می‌کند.مانند یک وکیل خشمگین که تمام تلاشش را برای موکلش می‌کند، بر سرم فریاد می‌زند.آری، شاید هم او راست می‌گوید؛ من مانند کبکی احمق سرم را زیر برف قایم کرده‌ام تا از حقیقت فرار کنم.(می‌گوید و می‌گوید...)از نارفیقی‌هایشان، شاید هم کمی نامرد بودنشان.آن وسط هم لعنتی بر خود می‌گویم که حتی توان ناسزا گفتن به آن‌ها را ندارم.می‌خواهم نامرد باشم، ولی توانش را در خود نمی‌بینم؛ چرا که سر دیگر این دوئل، آن‌ها را دوست می‌دارد.دل، دلی که هزاران بار او را با حرف‌ها و رفتارهایشان شکستند، باز هم با خاطره‌های خوش اندکی که از آن‌ها دارد، سعی می‌کند زخم‌هایش را ببندد و پیروز این دوئل باشد.بگو مگویی بین خودشان رخ می‌دهد و هیچ‌کدام اجازه دخالت به من نمی‌دهند.عقل با عصبانیت فریاد می‌زند و روزهایی را به یاد می‌آورد که حتی نمی‌دانستند او هنوز نفس می‌کشد یا خیر؛ روزهایی که همه از موضوعی مطلع بودند جز او.همه با هم تصمیم می‌گرفتند، ولی او حتی نمی‌دانست موضوع چیست.و چه دردناک بود حقیقت‌هایی که آن‌ها را با فریاد می‌گفت.و اما در کناری، قلب مظلومم با اشک‌هایی که سعی در کنترلشان داشت، روزهایی را به یاد آورد که در کنار هم می‌خندیدیم.شاید عمر این روزها بسیار قدیمی‌تر از نزاع‌های بینمان بود؛ اما چه دلچسب بود یادآوری تمامی خنده‌هایمان.خنده‌هایی که از ته دل بود و قلبی که با محبتی واقعی آن‌ها را دوست می‌داشت.چه شد، چه گذشت و چه بر سرمان آمد که این تغییر سهمگین را حق من دانستند؛ یا شاید هم حتی حق ما.نمی‌دانم، ولی از جایی به بعد دیگر نتوانستم حرف‌های قلبم را بشنوم؛ گویی فریادهای عقل کار خودش را کرده بود.و اما بالاخره قاضی حکم را داد.چه بد، ولی حق را به عقل داد.باری دیگر قلب آرام و مظلومم ترک برداشت.حکم صادر شد...(جنایت آن‌ها نابخشودنی بود...)تحمیل تنهایی در جمع.حکم: اعدام تمامی آن افرادمحل اعدام: قلب :)خوشحال میشم نظراتتون رو باهام به اشتراک بگذارید:) </description>
                <category>حریم دل</category>
                <author>حریم دل</author>
                <pubDate>Mon, 28 Apr 2025 15:17:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناهِ بی پناه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17730269/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-aav2uxxetjb1</link>
                <description>بساط کفاشی‌اش را در گوشه‌ی خیابان پهن می‌کند. ترازویش را هم کنار آن می‌گذارد و به این فکر می‌کند که چند درصد احتمال دارد یکی از افراد خوش‌پوش مسیرش به او بخورد و بخواهد خودش را وزن کند.اما خیلی به این افکار توجهی نمی‌کند و سریع آن‌ها را پس می‌زند. ننه گلاب از بچگی در گوشش خوانده بود که ناامیدی، کفران نعمت است و همیشه می‌گفت: «کفر خداوند رو نگو.»ننه گلاب، مادربزرگش بود؛ یا بهتر بگویم، تمام خانواده‌اش.مادر و پدرش را وقتی نوزادی بیش نبود، از دست داده بود.چند روزی بود که حال ننه گلاب خراب شده بود و هزینه‌ی دوا و درمان هم زیاد. نیت کرده بود این چند روز تمام تلاشش را بکند تا پول بیشتری به دست بیاورد.برای ننه گلاب هر کاری می‌کرد. او همه‌ی زندگی‌اش بود.ننه گلاب با تمام کم‌جانی‌اش، او را در کودکی تر و خشک کرده بود و حقی همچون مادر بر گردنش داشت.پس کمی تا دیروقت بیدار ماندن برایش سخت نبود؛ حتی وجدانش را کمی آسوده می‌کرد.ولی هرچقدر هم کار می‌کرد، باز هم درآمدش به قدری نبود که بتواند حتی هزینه‌ی یک ویزیت ساده را بدهد.خورشید داشت غروب می‌کرد.از ۸ صبح آنجا نشسته بود؛ اما انگار امروز شانس با او یار نبود.حتی کمتر از روزهای قبل کاسبی کرده بود.خسته و ناامید، سرش را روی پاهایش گذاشت.تمام تلاشش را می‌کرد اشک‌هایش جاری نشود.نه... ناامیدی دشمن او بود.نمی‌خواست حتی ذره‌ای بدبینی به دلش راه بدهد.این همه سال، حمایت خدا را در زندگی‌اش دیده بود.باز هم می‌توانست... باز هم امید داشت.و شاید درست همان لحظه بود که خداوند با غرور، برای فرشتگانش شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌نازد به ته‌تغاری خلقتش که در هر حال، به یاد خالقش است.امیدوار به او...از رهگذری که خواسته بود کفش‌های گران‌قیمتش را واکس بزند، ساعت را می‌پرسد.دیر وقت بود؛ و تنها گذاشتن ننه گلاب صلاح نبود.بساطش را با عجله جمع می‌کند و بعد از چند ساعت، به خانه‌ی کاه‌گلی ولی باصفایشان می‌رسد.اما گویی واقعاً امروز، روز شانسش نبود.با آن خبر شومی که همسایه‌ی دیواربه‌دیوارشان -که رفیق گرمابه و گلستان ننه گلاب بود- به او داد:«ننه گلاب رو بردن بیمارستان!»با ته‌مانده‌ی پولش، خودش را به بیمارستان می‌رساند و سراغ مادر پیرش را می‌گیرد.و همان‌جا دومین شوک روزش به او وارد می‌شود.حرف‌های پرستار، بارها و بارها در گوشش تکرار می‌شود:«یه مردی اومد و همه‌ی هزینه‌های درمان مادربزرگت رو پرداخت کرد. گفته بود نوه‌ش چند ساعت دیگه میاد. پیغامی هم برات گذاشت:هیچ وقت از رحمت خداوند ناامید نشو... خدا از رگ گردن بهت نزدیک‌تره. امید داشته باش؛ ناامیدی بزرگ‌ترین شکسته!»همانجا بود که نگاه خدا را روی خودش حس کرد.حس کرد دستی نامرئی شانه‌هایش را نوازش می‌کند.خدایی که هیچ‌گاه، در هیچ لحظه‌ای، او را تنها نگذاشته بود.آری... این بود نگاه خداوند بر زندگی‌اش.</description>
                <category>حریم دل</category>
                <author>حریم دل</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 20:04:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویران اما قوی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17730269/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%82%D9%88%DB%8C-nie61a44nnqd</link>
                <description>همیشه می‌گفتند هرکس که بیشتر از همه می‌خندد، در دلش غمی به اندازه خنده‌های بلندش دارد.باورش برایم سخت بود تا وقتی که او را دیدم.جوری می‌خندید که همیشه در دلم حسرت خنده‌های از ته دلش را داشتم و می‌گفتم:چه می‌شد اگر زندگی من هم بر وفق مرادم بود، تا همانقدر زیبا بخندم؟کاملاً نقطه مخالفم بود؛ دو خط موازی بودیم که هیچ وقت به هم نمی‌رسیدیم.او اکثر اوقات در حال شیطنت، و من در گوشه‌ای بی‌حال و بی‌حوصله، غوطه‌ور در افکارم و منفی‌بافی‌هایم.هرچقدر او دوست‌داشتنی بود، از من فراری بودند.ولی خب، چیز تعجب‌برانگیزی برایم نبود؛ حتی من هم جذب او شده بودم.انرژی مثبت خالص بود و با مهربانی ذاتی‌اش، خود را در دل همه جا کرده بود.نمیدانم چه شد آن روزی که برای اولین بار شانه‌های افتاده‌اش را دیدم.اشک در چشمانش از بارش برف قرمز رنگ هم برایم تعجب‌برانگیزتر بود.هر لحظه منتظر بودم بگوید «سوپرایزززز!» و شوخی کردنش را از سر بگیرد، ولی انگار این سری فرق می‌کرد...نمیدانم چه حسی بود، ولی حاضر بودم هر کاری کنم تا دوباره خنده به صورت زیبایش برگردد.وقتی در آغوشش کشیدم و هق‌هقش به هوا رفت، گویی جانی دیگر در بدنم نبود.آه که اولین بارها چه سخت بود...اولین گریه‌اش در آغوشم...حتی عرش خدا هم دلش برای هق‌هق مظلومانه دخترک خوش‌خنده در آغوشم به درد آمد،وقتی که قطرات بارونش را بر سرمان فرود آورد و او را در گریه‌هایش همراهی کرد...چقدر دلم به درد آمد وقتی که از غم‌هایش گفت،و چقدر از خود بدم آمده بود که او را بعد این همه مدت نشناخته بودم.گفت و گفت و گفت...گفت و گریه کرد و با هر یک از گفته‌هایش، بازوهایم را محکم‌تر به دورش حلقه کردم.دخترکم خسته بود از سختی‌های زندگی‌اش که با رحمی روی شانه‌های کوچکش سنگینی می‌کردند.و چقدر خود را منفور می‌دیدم وقتی که فهمیدم برایش تکیه‌گاهی نبودم که حداقل پیش من دست از نقابش بردارد.نقاب... نقابی که روی تمامی دردهایش گذاشته بود و با خنده همه آن‌ها را پنهان کرده بود...تلنگری که آن روز به من خورد، شاید به اندازه‌ی ویرانی کوهی مرتفع بود.گویی چشمانم را به روی زندگی حقیقی باز کرده بود...از آن روز به بعد، دیگر نه او آن دختر همیشه خوش بود،نه من آن پسرک خام و افسرده.از آن روز، شانه‌های هر دومان سبک‌تر از گذشته بود؛غم‌های او، غم‌های من...شادی‌های او، شادی‌های من...شده بود غم و شادی ما.و چه زیبا بود تمامی این اشتراک‌ها،و چه گرمایی بخشیده بود به زندگی سرد و یکنواختمان.چه ساعت‌های طولانی که صرف صحبت‌های تمام‌نشدنیمان می‌شد،و در آخر توشه‌مان از این هم‌صحبتی‌های طولانی، دل‌های سبکمان بود...دل‌های سبکی که از ویرانه‌های زندگیمان سر زده بود.آری، ما یاد گرفته بودیم که از ویرانه‌هایمان قوی‌تر شویم.ویرانیم اما قوی...</description>
                <category>حریم دل</category>
                <author>حریم دل</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 19:32:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>