<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک کاربر قدیمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17761388</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:45:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4431540/avatar/vDeojr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک کاربر قدیمی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17761388</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نهنگ‌ها محکوم به سقوطند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17761388/%D9%86%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7%D9%86%D8%AF-ahw2mnidpkcj</link>
                <description>همه می‌گویند آدم‌ باید برای خودش خط قرمزهایی تعیین کند و همه تلاشش را به کار بگیرد که روی آن‌ها جفتک نیندازد تا به راه‌های بد کشیده نشود. می‌گویند مشروب نخور، سیگار نکش، با سرعت بالا رانندگی نکن، و از هر چیز خطرناک و مضری که بد است و به تو آسیب می‌رساند بپرهیز.اما هیچ‌کس نمی‌گوید؛ شعر نخوان، کتاب نخوان، موسیقی گوش نکن، ننویس، رفاقت نکن، عاشق نشو، عکس نگیر، خاطره نساز.چرا؟ چون هیچ‌کدام از این‌ها به انسان ضرر نمی‌زند. اما تو چه می‌دانی که ضرر چیست و متضرر کیست؟!به عقیده‌ی من، هرچیزی که به جسم و روح انسان لذت بدهد می‌تواند برای بقای او یک تهدید بالقوه باشد.نشئگانِ موسیقی ،دیوانگانِ خواندن، معتادانِ نوشتن، مجنونانِ لیلی‌ها،من و همه این ابله‌ها به خیال خودمان می‌خواستیم آرام بگیریم، چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون؟ ماهی کوچکی بودم که در عمقِ کم لیز می‌خوردم و از دیدن پیچ و تاب باله‌ها و دمم لذت می‌بردم، بعد هوس کردم عمق را کشف کنم، جدا شدم، دور شدم، اقیانوس تسخیرم کرد، نور رنگ باخت، صدا خاموش شد، و من نهنگ شدم، بزرگ شدم، شش‌هایم اکسیژن کم آوردند، خیز برداشتم برای برگشت، خلسه خفه‌ام کرد‌،و نهنگی به خاک افتاد.در آغوشِ لنگر‌های پوسیده، کشتی‌های به گل نشسته، و اسکلتِ مسافرانی که رفته‌اند.این سرنوشتِ محتوم تمام نهنگ‌هاست.</description>
                <category>یک کاربر قدیمی</category>
                <author>یک کاربر قدیمی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 20:08:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهنگ‌ها محکوم به سقوطند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17761388/%D9%86%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7%D9%86%D8%AF-i7l5hxgoubya</link>
                <description>همه می‌گویند آدم‌ باید برای خودش خط قرمزهایی تعیین کند و همه تلاشش را به کار بگیرد که روی آن‌ها جفتک نیندازد تا به راه‌های بد کشیده نشود. می‌گویند مشروب نخور، سیگار نکش، با سرعت بالا رانندگی نکن، و از هر چیز خطرناک و مضری که بد است و به تو آسیب می‌رساند بپرهیز.اما هیچ‌کس نمی‌گوید؛ شعر نخوان، کتاب نخوان، موسیقی گوش نکن، ننویس، رفاقت نکن، عاشق نشو، عکس نگیر، خاطره نساز.چرا؟ چون هیچ‌کدام از این‌ها به انسان ضرر نمی‌زند. اما تو چه می‌دانی که ضرر چیست و متضرر کیست؟! به عقیده‌ی من، هرچیزی که به جسم و روح انسان لذت بدهد می‌تواند برای بقای او یک تهدید بالقوه باشد.نشئگانِ موسیقیدیوانگانِ خواندنمعتادانِ نوشتنمجنونانِ لیلی‌ها !همه‌ی ما ابله‌ها به خیال خودمان می‌خواستیم آرام بگیریم، چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون؟ ماهی کوچکی بودم که در عمقِ کم لیز می‌خوردم و از دیدن پیچ و تاب باله‌ها و دمم لذت می‌بردم، بعد هوس کردم عمق را کشف کنم، جدا شدم، دور شدم، اقیانوس تسخیرم کرد، نور رنگ باخت، صدا خاموش شد، و من نهنگ شدم، بزرگ شدم، شش‌هایم اکسیژن کم آوردند، خیز برداشتم برای برگشت، خلسه خفه‌ام کرد‌،و نهنگی به خاک افتاد.در آغوشِ لنگر‌های پوسیده، کشتی‌های به گل نشسته، و اسکلتِ مسافرانی که رفته‌اند.این سرنوشتِ محتوم تمام نهنگ‌هاست.</description>
                <category>یک کاربر قدیمی</category>
                <author>یک کاربر قدیمی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 01:29:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک شترِ غمگینم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17761388/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D9%90-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%85-y4przhwwqr58</link>
                <description>سرد نیست اما تا نوک دماغ رفته‌ام زیر پتو و در حالت چهارزانو! دراز کشیده‌ام و چشمهایم روی نور زردی که از راهرو به در اتاق می‌تابد قفل شده‌اند.با گردن کج فکر می‌کنم به کتابی که ماه قبل خوانده‌ام و جمله‌ی شاهکاری که هنوز فراموشش نکرده‌ام.&quot; من از زندگی چيز زيادی نمی‌خواستم، در واقع من سال‌ها بود به اين نتيجه رسيده بودم که اگر از زندگی چيز زيادی بخواهم زندگی هم از من چيزهایی خواهد خواست که خيلی خوب می‌دانستم نمی‌توانم از عهده‌شان بربیایم&quot;در روابط بده بستانیِ ما و زندگی، کمترین بهایی که برای &quot;داشتنِ چیزی&quot; پرداخت می‌کنیم عمرمان است. بعد سلامتی جسم، بعد روح و روان، ثروت، خانواده، همسر، دوست، احساسات، عقل، منطق و.. اما در ازای به دست آوردن چه چیزی؟ در گذشته عقیده داشتم انسان قبل از تصمیم‌گیری برای شروع هرکاری، باید یک ترازو بگذارد رو به رویش و یک چرتکه هم بغل دستش و حساب‌کتاب کند که آیا، قدم گذاشتن در این مسیر و از دست دادن‌ یک سری چیزها، ارزشش را دارد؟ کدام کفه ترازو به کدام کفه می‌چربد و چرتکه چه عددی را نشان می‌دهد و عقل چه می‌گوید و منطق کجا را نشانه می‌گیرد.بازیِ عادلانه‌ای به نظر می‌رسد. اما تا جایی، که یک هو هوس نکنی بالاخانه را اجاره بدهی و دفتردستک‌های حسابداری‌ات را بیندازی در دهلیز چپِ یک جسم کوچکِ پرخون و ملتهب، تا آئورتِ کت و کلفتش را دور نایَت بپیچد و عینهو یک ساربان وحشی، شترش را دربیابان‌ها سرگردان کند و شتر از گرسنگی مجبور باشد خار بخورد و دهانش پرخون شود و باز خار بخورد و خونش را همراه خارش قورت دهد.من شتر غمگینی هستم، که سالهاست در ناکجاآباد سرگردانم، خوراکم جز خار و خون نیست و شب‌ها که ساربانم می‌خوابد، به آسمان نگاه می‌کنم و با ستاره‌ها حرف می‌زنم. می‌گویم که چقدر دلم می‌خواهد مثل آن‌ها، دور، زیبا و با وقار باشم. دیگر خارم را با خونم‌ تر نکنم و در خلأ میان کهکشان‌ها، جایی که دست هیچ بنی بشری بهم نرسد، جایی که هیچ‌ صدایی نشنوم، جایی که دیگر &quot;نرسیدن&quot; و &quot;نداشتن&quot; و &quot;نتوانستن&quot; کلماتی تهی از معنا باشند، در این تاریکی مقدس آرام بگیرم. آنقدر با ستاره‌ها حرف می‌زنم،که ستاره‌ کوچک و گرمی از گوشه چشمم سر می‌خورد و روی دانه‌های شن می‌افتد.بعد خوابم می‌برد.</description>
                <category>یک کاربر قدیمی</category>
                <author>یک کاربر قدیمی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 13:07:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مست و لایعقل!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17761388/%D9%85%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B9%D9%82%D9%84-p9ejkpvuicjs</link>
                <description>ذهن، جسم، زمان و مکان! چهارچیز که هیچ‌وقت برای من در یک ظرف قرار نگرفتند. چهارچیز، که هیچ‌کدام با یک‌دیگر &quot;برای ادامه‌ی زندگیِ من&quot; کنار نیامدند. نه این قفسِ استخوانیِ مزین به بافت‌های گوناگون تغییر می‌کند، نه زمان به عقب یا جلو حرکت می‌کند، نه من می‌توانم طی‌الارض! کنم و همه این‌ها یعنی محدودیت. یعنی انسان. یعنی درد. یعنی ذهنِ نافهمت ظاهری را بخواهد که بدنت نتواند. جایی را بخواهد که به اندازه پشت کوه دور باشد. زمانی را بخواهد که هرگز نمی‌آید. کارهایی را طلب کند که از گُرده‌ی تو برنمی‌آید و احساساتی را گدایی کند که برای تو نیست. ذهن می‌رود. فرار می‌کند. نمی‌توان آن را به بند کشید. نمی‌توان آن را با کمربند سیاه و کبود کرد، چموش است و مثل آب از لای انگشت‌ها سُر می‌خورد و می‌ریزد و توی زمین فرو می‌رود. نه مثل کودک با شکلات و پیتزا رام می‌شود، نه مثل بزرگسال با وعده خواب و موزیک و کافه‌گردی و فیلم. سریع و زرنگ است. در دوئل با زمان و مکان و جسم، رقبا را از میدان به در می‌کند. هار است و قلب را می‌دَرَد، ذره ذره توی دهانش می‌گذارد، می‌جود، و تفاله‌هایش را تف می‌کند توی صورتم و به ریش نداشته‌ی عقل و منطقم می‌خندد. شبیه مادری مذهبی شده‌ام که هرشب فرزند لااُبالی و معتاد و مستِ لایعقلش  را به آغوش می‌فشرد و اشک می‌ریزد و برای ۱۲۴هزار پیغمبر نذر می‌کند که به راه راست هدایت شود! اما مادر! تو چه می‌دانی؟!چه می‌دانی مادر..</description>
                <category>یک کاربر قدیمی</category>
                <author>یک کاربر قدیمی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 22:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانه ۲۲ سالگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17761388/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%B2%DB%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-dvndy1col8bo</link>
                <description>● چه کردی با خودت چاووش‌خونِ خاک بی‌زائر¹؟وزنه‌های هزارکیلویی نامرئی‌ام را دنبال خود به حمام می‌کشم. باریکه‌ی آب داغ را در تشت باز می‌کنم تا حمام بخار کند. در این فاصله دستی به موهایم می‌کشم تا گره آن‌ها را باز کنم. موهای بلندِ کم‌پشتم را به حالت دم اسبی  نگه می‌دارم، و فکر می‌کنم چه فایده که آدم چیزی را نصفه‌نیمه داشته باشد؟ وقتی نداری می‌گویی ندارم. وقتی نمی‌توانی می‌گویی نمی‌توانم. وقتی نیست، می‌گویی نیست. ولی من لجبازم و حالی‌ام نمی‌شود. ندارم، می‌گویم چه می‌شد اگر می‌داشتم؟ نمی‌توانم، می‌گویم چه می‌شد اگر می‌توانستم؟ و نیست، می‌گویم چه می‌شد اگر باشد؟ دریغا که غیرممکن فقط یک واژه‌‌ی مرکب نیست و دور فقط یک مقیاس نیست و محال، فقط یک مفهوم فلسفی نیست و حسرت، خوردنی‌ست و جگر هم سوختنی‌ست.در لغت‌نامه‌ی من رو به روی غیرممکن نوشته شده غم و رو به روی دور، اشک و برای محال، مرگ و حسرت هم یعنی زهر.پوست سرم ذُق ذُق می‌کند. گره‌ موهایم باز نمی‌شود و باز فکر می‌کنم به کودکی، که یک بار مادرم به همین دلیل بخشی از موهایم را قیچی کرده بود و با ذکر &quot;عمه پَتو خانم&quot; مرا به حمام برده بود و آنقدر سر و تنم را سابیده بود که تا ماه‌ها بوی شامپو گلرنگ می‌دادم. همان شامپویی که یک ماهی قرمز کوچک از تویش درآوردم و دادمش به دختر همسایه. حالا چه؟ دیگر روی سرم تاج خروس نمی‌سازم با کف برای خودم ریش و سبیل نمی‌گذارم و کف حمام را دریاچه نمی‌کنم و شامپوها را با هم وصلت نمی‌دهم و شامپو‌هایم تیله و ماهی ندارند و زود به زود چرک می‌شوم.فقط خودم را در آینه بخارگرفته می‌بینم و لعنتی به این قیافه می‌فرستم و دوچکه اشک زیر دوش و در آخر هم تکیه دادن پیشانی به شانه‌ی کاشی‌های سرد. بعد از آن نشستن طولانی مدت روی کاناپه و فکر کردن زیاد و آرزوی اینکه کاش قلب یک بُز در سینه‌ام می‌تپید و کاش هر خر دیگری در این جهان بودم جز کسی که هستم و فکر می‌کنم چه خوب می‌شد اگر ترس از سابقه و آبروی خانواده و هزاران علت و معلول و کوفت و زهرمار نبود و می‌توانستم خودم را به سان یک مجرم سابقه‌دار به ابن‌سینا یا حجازی تحویل دهم، مخصوصا حالا که تصمیم دارم کچل کنم و قیافه‌ام با این عینک زمختم دست کمی از دیوانگان ندارد. البته یک بار در گذشته این را به دکتری گفتم و با خنده گفت تو را قبول نمی‌کنند.می‌بینی؟ حتی آنجا هم مرا نمی‌خواهند. می‌خواهم بگویم به خدا من دیوانه خوبی هستم. بی‌آزارم‌. اهل شعر و کتابم. موسیقی‌های خوب گوش می‌دهم و به سمت دکترها حمله نمی‌کنم( البته شاید فحش بدهم اما قول می‌دهم توی دلم باشد) به همه احترام می‌گذارم و سرم به کار خودم گرم است و اگر قرص خوابی به من بدهید از شما تشکر می‌کنم و اگر هم می‌بینید آدمی مثل من کارش به اینجا کشیده بدانید همه‌اش زیر سر آن آمیگدال مادرخراب است و الّا منم روزی مثل شما بودم! فقط اجازه دهید گاهی مادرم را ببینم( البته اگر آن موقع او هم دلش بخواهد مرا ببیند) و در محوطه‌ پیاده‌روی کنم و اگر هم دلم تنگ شد، با برگه‌ی مرخصی دوساعته‌ام گشتی در شهر بزنم و زیر لب زمزمه کنم &quot;حلالم کن تو ای پای جنون سر به دار من/ که دیدار تو ممکن نیست حتی بر مزار من²&quot; بلکه دل شکسته‌ای برایم بسوزد و آهِ نفسِ حقی تا عرش خدا برود و موذن‌زاده‌ای روی مزارم نوحه بخواند³ و روحم آرام شود. شاید.¹²³ چنگیز _ چاوشی</description>
                <category>یک کاربر قدیمی</category>
                <author>یک کاربر قدیمی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 21:46:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>