<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Madyar Azvar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17782214</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-05 09:32:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Madyar Azvar</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17782214</link>
        </image>

                    <item>
                <title>1405/4/13من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17782214/1405413%D9%85%D9%86-jqntxepbzuuw</link>
                <description>امروز من وقتی از خواب بلد شدم زود نهارم را خوردم و به بیرون رفتم تا با رفیقم بازی کنم. وقتی بازی ام تمام شد من رفتم خانه نهارم را خوردم و رفتم با گوشیم یوتوب نگاه کردم خلاصه تا شب کار خاصی نکردم همین که شب شد و من به خانه برگشتم خیلی خوشحال بودم چون در بازی که بازی میکردم یک چیز خیلی خیلی کم یاب به دست آورده بودم.خب رفتم و آن را امتحان کردم که خیلی خوب بود .بعد رفتم سراغ کامپیوترم و رفتم تا سه مقاله روزانه را بخوانم یکی از مقاله ها که خیلی دوست داشتم درباره سیستم عامل ویندوز 12 بود.همین که مقاله ها تمام شد من رفتم و برای کلاس زبانم یک مقاله درباره تاریخچه گوشی نوشتم وهمین الان هم دارم این مقاله را می نویسم لطفا هر کس که این مقاله را می خواند دعا کند یک چیز که خیلی تو بازی آرزوش را دارم را به دست بیارم.پایان</description>
                <category>Madyar Azvar</category>
                <author>Madyar Azvar</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 22:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1405/4/12 من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17782214/1405412-%D9%85%D9%86-qmsx6dzprc8e</link>
                <description>امروز من بیدار شدم دیدم مادر و پدرم خونه نیستن. خلاصه که من تنهایی صبحانه خوردم ولی خواهرم خونه بود ولی اون صبحانه نمی خورد.خلاصه که بعد از صبحانه من رفتم کالاف بازی کردم دیدم کالاف 10 کا سی پی آورده اول فکر کردم رایگانه بعد فهمیدم که نه برای دریافت سی پی باید 30 کا خرج کنی منم گفتم برو بابا کی این ماموریت را انجام میده.خلاصه که بعد از فهمیدن اینکه سی پی رایگان نیست ناراحت شدم. بعد از اینکه اومدم خونه بعد غذا خوردم و بعد رفتم دوباره بازی کردم امروز من سه مقاله را نخواند شاید بگید چرا اما جواب در ادامه متن هستش. خب همین که داشتم بازی میکردم ساعت 6 شد و ما رفتیم پارک و انجا زمین بسکتبال آنقدر سلوغ بود که نتونستم بازی کنم تا وقتی که شب شد. من تا آن وقت وقتم را هدر ندادم و رفتم برای تفنگ بادی تا چندتا را شلیک کنم خلاصه که انقدر گلوله ها را میزدم که اون اقا دیگه بهم گلوله نمیداد🤣. خلاصه تا شب شد من منتظر مودم و آخر هم بسکتبال را کردم. الان که اومدم بلافاصله رفتم سراغ نوشتن و اینکه داشتید دنبال جواب بالا که چرا آن سه مقاله را نخواندم چون  اون اقا تنبیهم میکرد میگشتید این بود که من دیروز به جای 3 مقاله روزانه 6 مقاله خوانده بودم تا امروز با خیال آسوده به پارک برم.پایان</description>
                <category>Madyar Azvar</category>
                <author>Madyar Azvar</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 23:13:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1405/4/11 من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17782214/1405411-%D9%85%D9%86-sramatxd8ozr</link>
                <description>امروز من که بیدار شدم رفتم به کلاس بسکتبالم انجا یکی از مهارت ها را که خیلی خوب بلد نبودم تمرین کردم و آن را بهتر یاد گرفتم.بعد که به خانه برگشتم خیلی خسته بودم و آنجا بود که دیدم نهار تخم مرغ داریم;آنجا وقتی دیدم تخم مرغ دارم یه چیزی از شکست عشقی یزرگ تر دیدم🤣.خلاصه که من خسته امدم خونه که شکست عشقی بخورم.بعد از نهار یادم بود که خواهرم یکی از رفیق هایش را دعوت کرده است.همانجا بود که فرا شکست عشقی من تمام شد چون میدونستم قراره چیز های زیادی درست کند.بعد از آن به بیرون رفتم تا با رفیق هایم بازی کنم .بعد که برگشتم دیدم رفیق خواهرم اومده. بعد فهمیدم وقت چیز های خوشمزه فرا رسیده است;خوشحال شدم و منتظر ماندم تا آن ها را بیارد وقتی اورد من خوردم .الان هم داشتم بازی میکردم که یادم اومد باید برم مقاله بخونم و یک متن توی ویرگول یهو از بازی خارج شدم و آمدم متن را بنویسم که نوشتم.تمام</description>
                <category>Madyar Azvar</category>
                <author>Madyar Azvar</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 23:19:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1405/4/10 من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17782214/140547-mqfzcd6gywxw</link>
                <description>امروز من خیلی دیر از خواب بیدار شدم چون هیچ کاری نبود که انجام بدم ولی من خیلی ناراحتم چون قراره توسط اون اقا که در پست های قبلی بهش اشاره کردم تنبیه بشم چون کار های دیروز را انجام ندادم😭😭. البته که برای من تنبیه مثل آب خوردنه.خب بزارید از بحث خارج نشم. امروز کار خاصی انجام ندادم .بیرون رفتم موبایلم را چک کردم ولی همین الان اول میرم سه مقاله را بخوانم سپس میرم روی پروژه هوش مصنوعیم که قراره اون را رسمی هم کنم اگر مایلید به گروه من بپیوندید برید rubika من و پیام دهید @anonymous_hacker_pro این ایدی روبیکا من است.</description>
                <category>Madyar Azvar</category>
                <author>Madyar Azvar</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 23:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1405/4/7 من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17782214/140547-ycvtcfjg0jyw</link>
                <description>امروز من زود بیدار شدم چون خیلی کار داشتم باید کتاب اون اقا که دیروز دربارش صحبت کردخ بودم را دوره میکردم دوره کوچیکی کردم و رفتم برای صبحانه بعد از آن به کلاس انگلیسی رفتم.در کلاس انگلیسی این طرف معلم را تغییر داده بودند بعد چون تمام دانش آموزن ناموافق آن معلم بودند معلم به معلم قبلی تغییر کرد .حالا بعضی از دانش آموزان که حوصله درس خواندن با معلم جدید را نداشتند اشتیاقشان برگشته بود . بعد از آن به خانه برگشتم و طبق معمول می خواشتم سمت لبتابم برم که دیدم برق ها رفته و از آن بدتر اینترنت هم قطعه .بعد از وصل شدن برق، من با لبتابم رفتم سراغ مقاله که مقاله های جالبی خواندم کلا مقاله خودند کم کم داره برام میشه عادت خیلی حس عجیبیه چون من هیچ وقت به خواندن کتاب و مقاله علاقه نداشتم .بعد عصر به بیرون رفتم و با رفیق هایم بازی کردم .بعد یکی از رفیق هایم که نقل مکان کرده بود را دیدم که آمده بود برای دیدن ما و باز هم بازی کردیم.بعد که کم کم شب شد من به خونه برگشتم .بعد ساعت 10 شب شام خوردم چون یادم رفته بود باید شام بخورم حالا هم میرم کمی بازی کنم.</description>
                <category>Madyar Azvar</category>
                <author>Madyar Azvar</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 23:24:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1405/4/6من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17782214/140546%D9%85%D9%86-rm9ls3io5dml</link>
                <description>امروز من دیر از خواب بلند شدم ولی باز هم صبحانه خورد امروز یکی از حوصله سر بر ترین روز های زندگیم بود برای نهار مادربزرگم ما را دعوت کرده بود پسر خاله من هم اونجا بود و من کمی با آن بازی کردم و امدیم خانه سپس من کتاب بیندیشید و ثروت مند شوید را کامل خواندم چون یه اقایی به من گفته بود که آن را بخوانم اگر کتاب زیاد میخوانید حتما این کتاب گزینه خیلی خوبی خواهد بود .بعد از آن وقتی شب شد من رفتمو سه مقاله از زومیت خواندم.شاید بپرسید چرا باید بگم همون اقا گفته بود باید سه مقاله بخوانی برای همین من باید هر روز سه مقاله بخوانم.بعد از آن کمی روی پروژه پایتونم کار کردم.تمام</description>
                <category>Madyar Azvar</category>
                <author>Madyar Azvar</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 13:34:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1405/4/4 من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17782214/140544-r47xcu1ppvdf</link>
                <description>امروز صبح که بیدار شد خیلی خواب آلود بودم.مادرم گفت بیا صبحانه بخور منم رفتم دیدم سنگک داریم خیلی خوشحال شدم .بعد تمام شدن نهار رفتم سراغ گوشیم و کلی تو آپارات و یوتوب گشتم و وقت خودم را گذراندم.بعد از آن رفتم و کمی توی لب تابم گشتم و فایل و ... را مرتب سازی کردم.حالا زمان نهار اومد نهارم را خوردم و رفتم دوباره با گوشیم آپارات و یوتوب را گشتم.بعد رفیقم گفت بیا بیرون من رفت و کمی بازی کردیم بعد زمان شام اومد مادرم گفت برو کلانه بخر. من کلانه را خریدم و شام را خوردم. الان هم که دارم این متن را مینویسم و همین الان که این متن را نوشتم میرم مقاله و کتاب بخوانم.</description>
                <category>Madyar Azvar</category>
                <author>Madyar Azvar</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:40:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1404/11/28</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17782214/14041128-pksl84d8lxig</link>
                <description>امروز من صبح زود ساعت 6:30 بیدار شدم تا به مدرسه بروم ابتدا صبحانه ام را خوردم.سپس خودم را آماده کردم و به پدرم گفتم:بیا من رو به مدرسه ببر. او گفت : باشه.کرکره ها را بالا دادیم و پدرم ماشین را روشن کرد و چند دقیقه صبر کرد که موتور ماشین سرد شود و آن را از کارگاه بیرون آورد من در های کارگاه را قفل کردم و سوار ماشین شدم.پدر راه افتاد و من را تا مدرسه برد.من به کلاس رفتم دیدم رامان شنگی برای سرحال کردن ما برنامه روزانه ورزشی راه انداخته و می گفت که هر کس این ورزش ها را انجام ندهد او را می زنم.البته او یک چیز داشت که با آن ما را میزد.بعد از ورزش صبحگاهی آقای صالحی که معلم قرآن است وارد شد و از کمی از کلاس پرسید از من هم پرسید و من بیست گرفتم.بعد از زنگ اول در زنگ دوم معلم ریاضی ما آمد و بدون آنکه حضور غیاب کند درس را توضیح داد.زنگ سوم آقای عربی ما آمد و از من و چند نفر دیگر پرسید و من بیست گرفتم.زنگ خانه به صدا در آمد و کلاس جوری به بیرون رفتند که انگار آنها زندانی شده اند.من به خانه رفتم و غذایم را خوردم و رفتم درسم را خواندم سپس کمی خوابیدم و هنگامی که از خواب بیدار شدم به کلاس زبانم رفتم.وقتی از کلاس زبانم برگشتم لبتابم را روشن کردم و رفتم سراق نوشتن این پست.                                                پایان</description>
                <category>Madyar Azvar</category>
                <author>Madyar Azvar</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 21:04:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>