<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های منیره سادات حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17880847</link>
        <description>فلسفه‌ی بودنِ من، نوشتن برای توست...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:30:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2880780/avatar/pV9rGg.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>منیره سادات حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17880847</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسب‌هایِ فرار...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17880847/%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-vhawnqkjbtph</link>
                <description>✍ من فوبیای از دست دادنِ تو رو دارم. من می‌ترسم تشویش‌های این دنیا، منو به کسی که نیستم تبدیل کنه ؛ من آدمِ بدونِ تو نفس کشیدن نیستم. نکنه از تو، راهِ برگشتی داشته باشم...!نکنه اسب‌هایی برای فرارم، یه گوشه قایم کرده باشم؛ بهانه‌هایی که پای رفتنم می‌شَن رو، از هر مدلی که هستن، خودت ازم بگیر...? پ‌ن: عبدالله ضحاک مشرقی تاظهرعاشورا در رکاب امام حسین(ع) جنگید، اما وقتی کار سخت شد، گفت: من میخواهم بروم. امام پرسید: چطور میخواهی ازین مهلکه فرار کنی؟ گفت: یک اسب تندرو در یک خیمه پنهان کرده‌ام.</description>
                <category>منیره سادات حسینی</category>
                <author>منیره سادات حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 23:23:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بااااارها تو را دیده‌ام...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17880847/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-jb8qecruns6r</link>
                <description>✍ من بارها تـو را دیده‌ام، بله، بارها.‌ بارها و بارها و بارها...اینجا و آنجا و همه جا...امروز و دیروز و هر روز... من اِبایی ندارم از اینکه این را فریاد بزنمو به همه‌ی دنیا بگویم که من تـو را دیده‌ام. و اصلا هم نمی‌خواهم کهاین اتفاق را تا پس از مُردنم پنهان کنم؛بگذارید همه بدانند.من تـو را به قدر و‌ اندازه‌ی تک تک روزهایی که اسمت را زمزمه‌کرده‌ام، دیده‌ام. من تـو را پشت تمام اندوه‌هایِ تمام نشدنی‌ام، من تـو را بالای سرِ تمام خنده‌ها و شادی‌هایِ کوچک‌ و‌ بزرگم دیده‌ام. من تـو را کنار تمام زمین خوردن‌های تلخ،و من تـو را در لحظه‌ی از زمین برخاستن‌های شیرینم دیده‌ام.من تـو را در لحظه‌های لجوج و آشفته‌ام، من تـو را در اوج کلافگی‌ها و دلشکستگی‌هایم دیده‌ام. من همیشه تـو را در لحظه‌های آرام و متینِ قلبم دیده‌ام.من تـو را در لحظه‌ی به ثمر نشستنِ دعاهایم دیده‌اماتفاقا من همین امروز هم تـو را دیدم،که گوشه‌ای نشسته‌ بودی و به من لبخند می‌زدی.من همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه تـو را دیده‌ام.تـو از چشم‌هایم دوری، اما از دلم نه. دستهایم از تـو دور است، اما دلم نه.نگاهت از من غایب است، اما خودت نه.من تـو را از پسِ تمام دلواپسی‌هایم دیده‌ام، حتی پررنگ‌تر از نورِ خیره‌‌ی صلات ظهر،حتی واضح‌تر از تصویر خودم در آینه‌ی روبه‌رویم،و حتی شفاف‌تر از واژه‌هایی که همین حالا دارند از جلوی چشمم رژه می‌روند.تـو اسمت غایب است، اما رَسمَت نه و من به همین رسمِ دیرینه، همیشه دو زانو نشسته ام در برابرت و واژه ریخته‌ام به پایت؛واژه‌هایی که خودِ خودت آن‌ها را در جیبم گذاشته‌ای.تـــو ای باطنی‌ترین نعمتِ ظاهر،و ای ظاهری‌ترین نعمتِ پنهان، دوستت دارم.❤️</description>
                <category>منیره سادات حسینی</category>
                <author>منیره سادات حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 21:49:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشهدت، امام رضا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17880847/%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-qt8kzbacakvn</link>
                <description>✍ باشه عزیزدلم، من که گلایه‌ای ندارم؛اصلا هرررررررچی شما بگید. ۱۱ سال که سهله، ۱۱۱ سال هم که بگذره، میگم: فدای سرتون. میگم : چشم. میگم: هرجور شما بخواهید.دلِ من راضیِ به خواستنِ شماست؛هرچی که باشه، هر جور که باشه.همین‌ که منو سپردین دست اون کسی که ابجدِ اسمش همیشه و هرجا، سرِ بزنگاه، مثل چترِنجات میاد و دستپاچگی‌ها و دلشوره‌هامونو می‌شوره و می‌بره، مگه کم چیزیه؟مگه کم چیزیه که اینجا کسی شبیه‌‌تون،سایه‌اش درست افتاده روی پنجره‌ی اتاقم و هر بار که دلم هوای شما رو میکنه،فقط کافیه پنجره رو باز کنم ودلم رو بسپرم به چندتا کوچه بالاتر و رد آسمون رو بگیرم تا چشمم از همونجا دوخته بشه به طلای گنبدش؛ همینقدرررررر نزدیک، همینقدررررر همسایه.انگار که دیوار به دیوارِ هم باشیم و از تمام خوشبختیِ دنیا همین برام بس. اما خودت خووووب میدونی کههمه‌ی این‌ها و حتی بیشتر از اینها،دلیل نمیشه که من برعکسِ عدد ۷ مقدسِ خیلیا،عدد ۸ رو عدد طلایی زندگیم ندونمو دلداده‌ی اون نباشم.محاله که هر بار عدد ۸ رو می‌شنوم،دلم هُرّی نریزه پایین و...روزی دوبار رأس ساعت ۸ هر کجا که باشم،توی دلم غوغای هزااااار سال قیامت برپا نشهو همون کفتر چاهیِ سرگردونِ وجودم،پَر نَکشه سمت آسمونِ خوشرنگِ شهر شماو با دستپاچگی سلام ندم به محضرتون.و از اینها مهمتر محاله یادم بره کهتوی اون روزهایی که از همه چیز و همه کس وحشت‌زده و فراری بودم،این خودِخودِخودت بودی که دستمو گرفتی و منو فرستادی زیر سایه‌‌ی امنِ کهفِ امانِ زندگیم و گفتی: از اینجا تکون نخوریا،  همینجا بشین و هیییییچ جا نرو.راستی آقا!میگن توی این سالها، مشهدت خیلی عوض شده...دلم هواییِ دیدارِ توست از نزدیک...اگرچه لطف‌ِ تو بوده‌ست مستدام از دور!?</description>
                <category>منیره سادات حسینی</category>
                <author>منیره سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Sep 2023 23:54:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفترچاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17880847/%DA%A9%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-uvftnzuatbfv</link>
                <description>✍ من همانم که گاهی، هرازگاهیشبیه یک کفترچاهیِ سرگردان می‌آیمو آن‌طرف‌ها که پر از عطرِ خوش‌آهنگِ وجودِ توست، پرسه می‌زنم؛ دلم می‌خواهد شمع و چراغی دست و پا کنم، نه که برای آنجا، نه؛بلکه برای این دلِ ویرانه و تاریکِ خودم؛ بعد گوشه‌ای بنشینم، چادر به سر بکشم،مفاتیحِ کوچکِ جیبیِ پرماجرایم را دربیاورمو چند خط جامعه‌ی کبیره بخوانم. امان از خواسته‌های این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان.از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهانکه این مخلوقِ بینوایِ تکیه داده به قلب و قلم، هر جا که کم آورده، پریده روی سجاده‌یِ گدایی و قامت بسته به نماز استغاثه...و باقی ماجرایی که خودتان خوووب می‌دانیدو مثلا همین امروز، روز شهادت شما...باز قامت بسته باشم به نماز استغاثه‌ی آشنایم و بعد وقتی مشغول دعای بعد از نماز استغاثه‌ هستم، برسم به عبارت : &quot; اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یٰا مُعِزَّالْمُومِنین &quot; و در کسری از ثانیه، ضربان قلبم چندین برابر شود و‌اشک بِدَوَد توی چشمانم و زانوانم سست شود وآن‌وقت زمین آنها را در آغوش بگیرد.تمام عالم فدای عزت‌ات که نمی‌گذاری هیچ‌کس ذلیل شود..! و همین یک سلامِ مشترک بین خودت و امام زمانم(عج) برایم کافیستکه درست در همین بزنگاهی که واژه‌هایم حقیرند برای گفتن بعضی چیزها، بیایم در محضرت زانو بزنمتا کریمانه پادرمیانی کنی و من پُر از نوشتن شوم برایتان.من شیرینیِ قدم زدن در حوالیِ هوایِ شما را با هیچ خوشبختی‌ای در دنیا عوض نمی‌کنم.❣???</description>
                <category>منیره سادات حسینی</category>
                <author>منیره سادات حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 14:58:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدهی‌هایم به تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17880847/%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-ncokd95xjmzw</link>
                <description>✍کسی تا به‌حال چرتکه انداخته که ما چقدر به تو بدهکاریم؟ چقدرررررر؟مایی که روزی هزار بار از تمام غصه‌هایمان به تو پناه می‌آوریم...مایی که روزی صدهزاربار از تمام ترس‌هایمان، پشت تو پنهان می‌شویم...مایی که همه‌ی چیزهای مهم زندگی‌مان به داشتن تو برمی‌گردد...مای پرمدعای فراموشکاری که هرروز از دنیا و آدم‌هایش به سمت تو فرار کرده‌ایم....مایی که حرف‌زدن بی‌وقفه با تو، پرتکرارترین ماجرای هرروزمان است...مایی که زندگی‌های پلاسیده و زهوار دررفته‌مان، با تو رنگ و روی زندگی گرفته است...مایی که از نفس کشیدن بی تو ، می‌ترسیم...مایی که همیشه طلبکارانه روبرویت ایستاده‌ایم و وقیحانه هرچیزی خواسته‌ایم...ما چقدر به تو بدهکاریم، چقدررررررر؟#حضرت_صاحب_دلم</description>
                <category>منیره سادات حسینی</category>
                <author>منیره سادات حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Sep 2023 20:29:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستونِ حنّانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17880847/%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AD%D9%86%D9%91%D8%A7%D9%86%D9%87-gpjpcevwbkws</link>
                <description>✍ چند روزی‌ست حال و هوایِ ستونِ حنانهبدجوری می‌پیچد به پر و پای دلم؛می‌پیچد لابه‌لای انگشتانم،لابه‌لای ثانیه‌هایم، لابه‌لای دهلیزهای صنوبری قلبم،لابه‌لای مردمک‌هایم و.... جوری که حس میکنم تمام وجودم دارد برای یک ثانیه‌ی زندگانیِ او،خودش را به در و دیوار می‌کوبد.هِی با دستپاچگی، زیارت‌نامه می‌خوانم،هِی استغاثه می‌کنم،هِی برایت می‌نویسم و هِی پاک می‌کنم، هِی هرجایی هرطوری که هست، سربحث را باز می‌کنم تا اسم تو را بچسبانم به حرفهایم، اول و وسط و آخر هم ندارد، هرجا که بشود، غنیمت است، هِی دردِدل می‌کنم، فقط با خودت،هِی دلم بهانه می‌کند که داغِ تو را شبیه اثر انگشتبا خودم همه جا ببرم و...هِی ذکر برمی‌دارم و هِی از تمام کارهای کرده و نکرده‌ام،استغفار می‌کنم؛هِی چرتکه می‌اندازم وهِی بیشتر شرمنده می‌شوم و...هِی می‌خواهم با این‌کارها مثلا ادای دلتنگ‌ها و ناله‌دارها را در بیاورم... گذشته از تمام اینها هِی می‌آیم و از سرِ عمد و کاملا خودآگاهسعی می‌کنم حسرت بخورم به حال آن چوبِ خشکِ زنده‌تر از هزار زندهو دلم می‌خواهد آن را بردارم وبرای همیشه بگذارمش جلوی چشمانم ... و بعد در مقابل چشمانِ پرسش‌گرِ دیگرانقیافه‌ی حق به جانبی به خودم بگیرم و بگویم: &quot; الگوی آدم که همیشه نباید آدمیزاده باشد.&quot; من روزهاست دارم در هوای حسرت برانگیزِ این ستونِ خشکِ چوبی نفس می‌کشم...دارم نفس‌هایش را مشق می‌کنم، دارم به این در و آن در می‌زنم،که عاقبت بخیری‌اش را مثل هوادر ریه‌هایم حبس کنم، تمام حواس پنجگانه،شاید هم ششگانه‌ام رابه کار انداخته‌امتا شبیه شاگرد ممتازهای دبستانی،یاد بگیرم در مقیاس خیلی خوب برایت بیقراری کنم،که حتما این خیلی خوب، جایزه‌اش آغوشِ توست.من دارم دست و پا می‌زنم که درسهایم را خووووب بفهمم،اللهم اخرجنا من ظلمات الوهم...درسهایم عجیب سخت و سنگین است،اما عجیب شیرین و شیرین و شیرین.این‌روزها من با ستون حنانه حال و هوای عجیییبی دارم این روزها او معلم است و من شاگرد مکتب با اصالت او؛این‌روزها دلم می‌خواهد در عمق حسرت برانگیزِ ناله‌های آن چوبِ زنده‌ی هزار ساله زندگی کنماین‌روزها که در حال و هوای ستون حنانه‌امبیا و شبیهِ پیامبر(ص)، این چوبِ خشکِ بیقرار و بی‌تاب،این منِ دلتنگ را در آغوش بگیر ? ┄┅═✧❁••❁✧═┅┄۱۹ شهریور ۱۴۰۲ </description>
                <category>منیره سادات حسینی</category>
                <author>منیره سادات حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Sep 2023 11:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>