<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احساسات بر روی کاغذ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17900013</link>
        <description>حرف هایی که نیاز داشتن شنیده شوند و خوانده 
دوست دارم بنویسم از زیبایی های جهان و انسان هایش . از رویاها و خیال پردازی هایم .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 08:30:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4306783/avatar/sGG5nb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احساسات بر روی کاغذ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17900013</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خودم اینجا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-ymuhlrcxepbo</link>
                <description>چشمانم در گردش بودن. تمام کسانی که قبلاً دیده بودم از کنارم عبور می‌کردند. مغزم در حال جستجوی نگاه های اولم بود. قدم میگذارم و به مقصد پیش می‌روم. احساساتم میگوید من را به روز اول بازگردانید منطقم می‌گوید هرچه زودتر گذر کن. ولی چه کسی میتواند در قانون زمان و زندگی دخالت کند؟ بیخیال ، بیخیال همون که معین میگه:« خودم اینجا و دلم اونجا»</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 10:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شانس غرغر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%BA%D8%B1%D8%BA%D8%B1-hsxls11uszvp</link>
                <description>خدا دقیقا شانس رو گذاشته وسط زندگی مننننامروز از خواب بیدار شدم و با سرماخوردگی روبرو شدم🤧به شدت افتضاحم به خصوص اعصاب گرامی.۲ روز دیگه هم باید مسافرت رفت درحالی که در مریضی به سر میبرم هعب...   از طرفی باید سامری زبان حفظ کنم برای کلاس فردا ولی کی مغزش تو این حال درک می‌کنه میس مینچین به خاطر پولدار بودن پدر سارا اونو دوست دارههه ؟ اولین چیزی که مغزم به جای حفظ کردن متن بهش خطور می‌کنه اینه اگه میس مینچین با من روبرو بشه درجا اخراجم میکنه...بازم بگم؟فردا اولین جلسه کلاس مدادرنگیم هست باید به جعبه دستمال کاغذی دنبالم بردارم آبروم نره هنوز شروع نشده...حالا که زبونم باز شد بزار بازم بگمانرژی لباس جمع کردن برای مسافرت ندارم. اصلا من کی انرژی دارم برای کارهام؟ بیخیاللللللراستی اگه گزینه حذف کردن برادر از زندگی خود وجود داره یکی به من برسونه لطفااا وقتی از سر بی حوصلگی میشنی دوتا ویدیو ببینی و به این برمیخوری که میگن: زندگی را سخت نگیرید. خب آقا من نخوام زندگی رو سخت بگیرم به این حال میوفتممم سرتاسر وجودم میشه از غر زدن و اعصابی که فقط میخواد پاچه بگیره و بقیه بگن زیادی شلوغش کردی.حالا من موندم به کدوم ور برم: سخت= آسان و بزار حس و حال همیشگیم از یاد نره: انسان ها باعث می‌شن خود واقعیم از یاد برده و تبدیل بشم به موشی که توی سوراخش قایم شده و می‌ترسه بیرون بیاد و طعمه بشه. من بسی خسته ام از جهان و آدماش و در عین مسخرگی میام همین رو به خودشون میگم. نیازمند به دوست فیک اما واقعی🫴زندگی عالیه نه؟😍از اونجایی که داشتم به این فکر میکردم اسم چی بنویسم و مغزم با نوشتن شانس غرغر بسی هنگ کرد به همین بسنده کردم...</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 23:43:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-wdcdtnq0clrv</link>
                <description>....🎬🎬از چی بگم پر شدم:) هیچ ایده ای برای نوشتن ندارم و حتی نمی‌دونم داستانم رو چجوری قراره پیش ببرم. و همین طور برای کارهای دیگه هم اینطوری شدم. فقط باید طوری رفتار کنم که موقع روبرو شدن باهاش بدونم چجوری خودمو از چاله بیرون بکشم و بی‌کفایت نباشم. یه مدتی که از بقیه دور شده بودم به جای کمتر فکر کردن بیشتر ذهنم درگیر شد. گاهی میگم فکر کردن تهش به چی میرسه؟ اصلا چیزی رو پیش می‌بره؟ بیخیال بیخیالبیخیال بیخیال همه چی!</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 21:49:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مزخرف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81-chcaeiffv2tz</link>
                <description>..........................................................................................فکر نکنم هیچوقت توی احتمالات شغلیم مددکار اجتماعی یا مشاور و روان پزشک شدن باشه.گاهی مغزم از جا کنده میشه با رفتار انسان ها. همشون بی پروا هستن. بی پروا بودن خوبه ولی نه وقتی اوضاع به قدری خیط شده که قادرند با داد و رفتار غیر منطقیشون زندگیشون رو در عرض یه ثانیه از هم بپاشند. و هیچوقت هم نمی‌خوام نظاره گر این باشم‌. وقتی تصمیم می‌گیرید به کسی از هر نظر کمک کنید به سنجیده های منطقی خودتون اعتماد نکنید لطفاً. به این فکر کنید که قرار نیست همیشه ته کمک کردن تون خوش و بلبل بشه بلکه به احتمال بیشتر قراره به خاطر فرد آسیب دیده اوضاع بدتر از چیز ممکن بشه.مزخرفه همه چی مزخرفه. انسانها مزخرفن.نه فقط به خاطر این بلکه برای همه چیز.ترجیح میدادم یه قناری باشم تا یه انسان!هوففففففففففففففففففف</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 13:19:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-c9zkkajdxhlh</link>
                <description>شاید تا چند ماه پیش سردرگم بودم ولی الان نه. شاید تا ماه قبل به این فکر میکردم فقط روان پزشک می‌تونه درکم کنه و بهم راهکار بده.شاید تا چند وقت پیش به این فکر میکردم آدم های مورد علاقه همیشگی هستن.شاید به این فکر میکردم وارد شدن به جمع آدما با تلاش بهم کمک می‌کنه باهاشون کنار بیام.و خیلی شاید های دیگه......دیگه سردرگم نیستم. دارم راهم رو پیدا می‌کنم. با شاید هم فقط توقف کردم تا مغزم استراحت کنه و بتونه همه چیز رو تشخیص بده. پیش روان پزشک رفتن رو تموم کردم و عقیده دارم هیچ درکی از من نداشتن و به جاش به خودم روی آوردم و اهمیت دادن به خودم بلکه بتونم برای بار دوم خودمو دوست داشته باشم. فکر کنم بیشتر یه جور محافظت از ترسه. و حالا دارم تلاش میکنم شخصیتی از خودم رو در کتاب ها و فیلم ها پیدا کنم. نمی‌خوام هیچوقت تنها بمونم وسط یه عالمه انسان.تنها جایی که جرئت دارم از خودم حرف بزنم اینجاست. اینجا مثل یه آغوش گرم میمونه که داری بهش پناه میاری. هر چند وقت وقتی پست هامو میخونم احساس میکنم زمان نوشتن پر از غم بودن اما الان از دید دیگران یه متن ساده یا بچگانه هست. تصمیم دارم قبل شروع کردن به نوشتن داستان های بزرگ داستان کوتاه بنویسم اما هر ایده ای دارم بزرگتر از یه داستان کوتاه میشه. شما پیشنهادی دارید؟ حتی اگه ژانر باشه.پی نوشت: معلومه وقتی قرار نیست امتحان بدم حتی در افسرده ترین حالت ممکن باشم شبیه بچه غم هامو کنار میزارم و تا مدتی حالم خوبه.پی‌نوشت: اگه کسی نظری راجب سوال پست قبل داره بنویسه می‌خوام نظرات را جمع آوری کنم و ببینم تهش به چی میرسیم. ممنونم</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 14:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسات ماندگارن یا نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-nveyxyxkaj8m</link>
                <description>چند روز پیش دنبال موضوع برای نوشتن بودم که یکی این رو بهم معرفی کرد. چند بار نوشتم و چند بار فکر کردم. سریال که میبینم همش توی داستان و شخصیت ها دنبال اینم که آیا احساسات موندگاره یا نه. کلا ذهنم درگیرشه. به موقعیت های مختلفی توی ذهنم فکر کردم. و هر کدام مخالف هم بودن. یکی موندگاره یکی نه. یکی هم مساوی. شما نظرتون چیه؟ آیا هست یا نیست؟ ممنون میشم لطفاً جواب بدید.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 19:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفی برای گفتن دارید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-qqrqa0az9ti3</link>
                <description>به خاطر خسته شدن از نوشته هام و بد بودنشون فعلاً بیخیال نوشتن شدم.شما چیکار میکنید این روزا؟ حالتون خوبه؟کتاب یا فیلم جدید چی خوندید و دیدید؟این روزا مزخرفه. نه می‌دونی باید چیکار کنی نه می‌دونی چجوری از زیر کار ها زنده بیرون بیای.کاش میشد یه مدتی توی هر کتابی که دوست داشتی واردش می‌شدی و زندگی مبکردی. برای سرگرمی یا فرار از دور و بر.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 23:40:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیخیال قابل خواندن نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%A8%DB%8C%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-cyic6w8gkhg0</link>
                <description>تصمیم گرفتم. این دفعه جدی! نمیخوام دیگه کسی رو به دوست داشته هام اضافه کنم. حتی کسایی هم که داخلش وجود دارند و می‌خوام بیرون کنم. همیشه جذب آدم های بد شدم. آدم هایی که وقتی باهاشون آشنا شدم در ظاهر محبوب اما نامحبوب بودند. وقتی وابسته ی کسی میشم همون موقع رهام میکنن. همشون بهم ضربه میزنن اما به نظر خودشون اتفاقی نیفتاده. و طبق معمول تأثیر زیادی در وجودم می‌زارن. می‌خوام رفتارم باهاشون مثل خودشون باشه. اما وقتی همون رفتار رو دارم ازم طلبکار میشن. جالبه نه؟ متنفرم از اینکه بهشون نگاه کنم. نمی‌دونم چرا نمیشه از کنارم حذف بشن. نمی‌تونم چیزی بنویسم. نمی‌تونم الان کلمات درستی بنویسم.من نمی‌خوام کسی رو دوست داشته باشم فقط می‌خوام رفتاری که یک انسان باید از خودش در برابر دیگران نشون بده رو بدم.راستی. چرا اینقدر معلما بی رحمن؟ از درس دارم نابود میشم.........</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 22:10:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب بیگانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-bpifzennp9jk</link>
                <description>این روز ها که درگیر امتحان شدم وقتی زمان گیر میارم کتاب میخونم و این هفته 3 تا کتاب تموم کردم. فقط برای اینکه به کسایی فکر نکنم که براشون مهم نیستم یا فکر هایی در ذهنم جمع بشه که من رو از موفقیت در شخصیت جدیدم باز دارد. آخرین کتابی که امروز صبح تموم کردم بیگانه بود. اسمش رو شنیده بودم ولی وقتی نوشته ی یکی از ویرگولی هارو دیدم بیشتر متمایل شدن به خواندنش.اعتراف میکنم انتظار چنین چیزی رو نداشتم. این کتاب برخلاف بقیه ی کتاب های فلسفی بود که خوانده بودم. چیزی نبود برای تحلیل کردن جمله و فکر کردن روش. باید زمان خواندن هر جمله مانند ذره بینی میخواندی که جستجو می‌کنه در تکه های ریز پنهانش چه داستانی وجود داره و اگر این چنین نکنی مانند داستانی بی معنی پیش می‌ره و یا مانند دیگران تنها به پوچی شخصیت توجه میکردی. خنثی و پوچ بودن مرسو شاید بد اما آزادی به همراه داشت. شاید مورد انتقاد در نظر گرفته بشه این جمله.همیشه قدردان آلبر کامو می‌مانم. من را وادار می‌کرد به تفکر درباره ی هر دیدگاه متفاوت که در نظر ممکنه نادیده و غیر ممکن گرفته بشه. مرسو پوچی را درون هسته ی زندگی یافت چرا که زندگی پوچی ای بیش‌ نیست. و در آخر همه خواهیم مرد چه در جوانی چه در پیری؛ تا جایی که می‌تونستم سعی کردم خوب بنویسم. ولی مطمئنا مورد انتقاد قرار میگیره.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 19:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدمتکار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D8%B1-nihxhi2vxjra</link>
                <description>کتاب: خدمتکارتشبیه:کتاب خدمتکار مانند ساعتی قدیمی بود که در گذر زمان حال و گذشته، محو میشوی!توضیح:این کتاب پر از معما هایی بود که در روند داستان خیال میکردی به شخص درستی اعتماد کرده و آن فرد حتما آدم خوبی است یا مظنون!اما یکدفعه روایتی آغاز می‌شود که باید ساعتی قدیمی به دست بگیری و عقربه هایش را به گذشته باز گردانی و مانند کارآگاه جستجو کنی اما نتیجه ای ندارد چرا که شخصیت در آن زمان آشکار می‌شود و مغز و ذهنش کالبد شکافی می‌شود و مانند باتری ساعت میشوی که از کار می افتد و انرژی برای چرخاندن عقربه های ساعت نداری زیرا ممکن بود اصلا به آن شخصیت فکر نکرده باشی و به آن اطمینان کامل داشتی. این کتاب قدرتی در خود نهفته که به ظاهر ساده اما بزرگ است که باید درون آن همیشه به دنبال جستجو باشی</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 15:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%DA%86%D8%B1%D8%A7-njyaiwo22zov</link>
                <description>اوه. خوابم نمیبرهههههه.خسته شدم از همه چی. امروز یکیو دیدم که هر بیماری که فکرشو کنی داشت. در کنارش هم فلج بود و نابینا. وقتی داشت از دستاورد هاش می‌گفت و امیدی که به زندگی داشت با خودم فکر کردم برای چی باید اینقدر برای زندگی کردن تلاش کنه؟ در آخر چه زندگی ای میشه؟ اصلا این امید به زندگیش از کجا میاد؟ پس منی که اصلا همه چیزو کنار گذاشتم تا هرچی میخواد بشه و تموم بشه چرا اینجوریم؟ اصلا این چه قاعده ایه؟ چرا اصلا قابل درک نیست؟ حتی الآنم توجه ندارم دارم چی می‌نویسم. به مدت دوماه فقط باید از هرچیزی که اتفاق میوفته برای روان پزشکم بنویسم. چیزی که توش واردم ولی نمی‌دونم از بین این همه اتفاق چجوری بنویسم. چرا حالا که باید. براش بنویسم انگار دیگه مثل قبل نمیتونم حرفام و بیارم روی کاغذ؟ چرا جدیدا احساساتم کار نمیکنن؟ چرا منطق و مغزم منو به عهده گرفتن؟ چرا دیگه نمیتونم جلوشو بگیرم و با احساساتم غریبگی میکنم؟چرا اینقدر سوال به دفعه پیش اومد؟ چرا مهربونی کردنشون باهام فقط لحضه ای و مودیه؟ چرا یسریشون فقط زمانی که ناراحتم باهام مهربونن؟ چرا همشون مزاحمن؟ کاش یه ستاره توی آسمون می‌بودم. یه ستاره ی تماشا گر . یه ستاره ی امید. یه ستاره ی نورانی. دلم میخواد یه دوست واقعی داشته باشم. می‌خوام الکی تحت تأثیرش قرار نگرفته باشم و لحضه ای باشه.چرا کتاب باید اینقدر گرون بشه؟ من کتاب میخواممممم. </description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 23:54:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول. شما چطور؟چه‌سرگرمی ای دارید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-vb1l4wiqhsfg</link>
                <description>هنوز منتظرم ویرگول مرور دی ماه رو بزاره که چطور گذشت با این وضعیت.این مدت چه کاری میکنید ؟ چه فیلمی میبینید؟ چه کتابی می‌خونید؟ چه سرگرمی ای دارید؟ فقط از سر بی حوصلگی دارم میپرسم. گفتم شماهم حرف بزنید.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 23:11:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش می شد نباشم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-w2nb8jf81ssd</link>
                <description>کاش می شد نباشم در این دنیای خونین. در این دنیایی که حرفی از عدالت، منطق و احساسات نیست.در این دنیایی که جایی برای من وجود ندارد. در این دنیایی که احساساتم برایش اضافی هستند. در این دنیایی که با خنجر های بی رحمانه اش من را تکه تکه کرده است. زندگی ای تاریک برایم رقم زده است. ذهنیت تاریکی درست کرده است. اطرافیانم را مانند دیو و هیولا کرده. زیبایی هایش را بر دیدگان و ذهنم نامرئی کرده. من را از خود می‌راند. هیچوقت در قلبش جایم نداده. از وقتی پا به درونش گذاشتم جدالی خونین بینمان گذشته. اینک من دارم میبازم. من دارم قدرت خود را از دست می‌دهم. مانند پادشاهی که قلمرو اش تصرف شده. من جانم را رها کرده ام اما همان گونه ازش هراس دارم. تلخی سنگینی بر من نفوذ کرده و کسی حاضر به تجریه و درک کردنش نیست. شوالیه هایم جان باخته اند و ندارم که به کمکم بیایند. دنیا شاد از کنار کشیدن من شده. شاد از اینکه من نیستم که سمج برای مقابله باهایش باشم. شاد از اینکه من نیستم تا قانون هایش را بر هم بزنم. شاد از اینکه من نیستم برای برهم زدن نظم و آسیب رساندن به چهره ی دروغینش. خسته ام. آه میکشم از روزگارتنهایم. انگار دیگر تسلیم تسلیم شدم‌. کسی امیدی به من ندارد. کسی همراهیم نمیکند. شاید آخرین جنگ بین من و دنیا هست. شاید دیگر درحال حذف شدن از این بازی نا برابر هستم. کنار می کشم تا فراموش شوم. کنار میکشم تا تماشا گر شوم. شاید تنها امیدی که دارم این باشد: دنیا باری دیگر در برابر فردی دیگر بازنده شود......</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 22:55:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بحث همیشگی ذهنم و قلبم»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%88-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-lgezht37gkzc</link>
                <description>مدتی میشه دیگه قرص تاثیر گذار نیست. انگار این مدت مغزم داره انتقام اون زمانی که نتونست فکر کنه رو ازم میگیره. جدالی وصف ناپذیر درست شده که وقتی به جای فرار می‌خوام باهاش روبرو بشم قلبم شکنجه میشه. از بابام پرسیدم: چجوری با آدمای عذاب آور کنار بیام؟ جوابش مثل همیشه بی اعتنایی کردن بهشون بود. نمی‌دونم این اتفاقاتی که در حال رخ داده تقصیر کنه یا خودشون؟ اونا منو مقصر می‌دونن ولی خودم مطمئن نیستم. داره صدای آدمای اطرافم، کلماتم و حرف هام عذابم میده ولی هنوزم به نوشتن روی میارم. من از خودم متنفرم! ولی هیچوقت نمیتونم تنفر بقیه که نسبت به من دارم در حالی که مقصر خودشونن و تحمل کنم. خستم. دلم میخواد تمام آدمای اطرافم و که خودم به دست آوردم حذف کنم و تنها باشم.می‌خوام به چشم هایی که دورم می چرخه خنجر بزنم. می‌خوام ناپدید بشم. قاطعانه میگم اگه تنها هستید جاه طلبی بزرگی مثل داشتن آدمای زیادی در کنارتون نداشته. یه روزی ارزوم بود ولی حالا؟ اونا دارن منو با رفتار هایی که دارن شکنجه میکنن. هیچوقت آدمی مثل من نمیتونه با چنین موضوعی کنار بیاد. این مدت نوشته هایی که می‌نویسم حس ایریس بودن بهم دست میده. با نامه های که برای کیت می‌نوشت. فرق من مخاطب ناشناسمه. ۸:۴۰.  ۱۴۰۴/۱۱/۸</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 12:55:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صمیمی، خواهر، دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-oe8rabqmujyy</link>
                <description>دوستم؟ اولین کسی که خودم پیش قدم شدم برای دوست شدن باهاش محدثه بود. نمی‌دونم چرا ولی نظرم و به خودش جلب کرد. شخصیتش شبیهم ولی رفتارمون تضاد هم. باهاش احساس نزدیکی میکنم و در عین حال دوری. یسری از کارهاش برام به طور کامل غیر منطقیه و اون هم در نظرش منم اینطورم. همیشه شنوندش بودم و با پیام‌های زیاد و پشت سرهم یا حرف زدن های زیاد باعث مزاحمت و خستگیش شدم در حالی که اون نه حرف زیادی داشت نه پیام زیادی. منی که ساکت بودم و کم حرف تازه فهمیده بودم اولین دوست صمیمیم را پیدا کرده بودم که اینجوری حرف میزدم. مدرسه همیشه روزه ی سکوت و آرامی داشتم تا با اون دوست شدم و هیجان درونم و به مدرسه آورد. من ببیزار از ارتباط با آدما بودم و به خصوص افراد مدرسه ولی اون انگار یکسری از موانع را برام برداشت. دلداریم میداد. همیشه کمکم میکرد. درباره ی علاقه مندی هامون حرف می‌زدیم. کشته و مرده ی کتاب هری پاتر بود و همیشه ازش حرف میزد. بهم خوش می‌گذشت. گاهی خودمو کوچکتر از اون می‌دیدم. الآنم که همواره احساس میکنم دوستیمون واقعیت نداره‌. انگار در حد دوستی با یکدیگر نبودیم. نمی‌دونم. من هیچوقت آگاهی ندارم از این چیز. محدثه خوشگله. استعداد های زیادی داره. و یه ذره کم اعصابه. یسری چیزا که در موردش حرصیم می‌کنه اینه که حس می‌کنه تا حالا هیچکی درکش نکرده و چیزی ازش نمیدونه. اما من می‌دونم. من درکش کردم. من از جز به کل رسیدم. یه چیز دیگه اینکه شنونده ی خوبی برای آدمی مثل من نیست. و همچنین گاهی براش عجیب و غریب میشم و این کاملا عادیه. محدثه به عنوان دوست صمیمیم نه! در مقام اجیم و خواهرم دوست دارم! امیدوارم خواهریمون زمانی بهم نخوره مثل تمام دوستی های دیگه و خواهری های دیگه! اجی یه معذرت خواهی بهت بدهکارم:) معذرت می‌خوام از اینکه همیشه باعث مزاحمتت میشم و اذیتت میکنم با لوس بازی هام و توقعی که دارم. معذرت می‌خوام از تمام کارهایی که موجب ناراحتیت شده....!جمله ی معروفش اینه:  میگه: توی دعوا طرفت رو تحریک کن که بهت بزنه و بعد هرچقدر میخوای بهش بزن خب اینم خودش یه راه حله😁😁  (بیشتر اوقات توی دعواهاش برندس)به نظرم دوستیمون مثل آنه شرلی و دیانا هست.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 14:58:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انرژی.....</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-xxklohiyebj5</link>
                <description>سلام!فکر کنم بعد از مدتها از انزوا بیرون اومدم و کمی هیجان سراغم اومده. هنوز درک کردنم و به دست نیاوردم و ذهنم پردازش فلسفی نداره. بالاخره قرص خواب تاثیرش و گذاشت و بی خوابیم بهتر شد. خب فکر کنم بالاخره قرص ها دارن تاثیر خودشون و میذارن. بعد از مدتی باز سردرگمی بهم هجوم آورد با سوال های شاید مسخره. همیشه خنده هام ظاهر سازیه. ولی این مدت درکی ندارم و حواسم نیست کدوم واقعیه و کدوم ظاهری‌. حتی در شادی خودم هم سردرگم شدم. خب واقعا این چند وقت خیلی سراغ درس نرفتم و تازه کم کم به فکر مدیریت کردنشون افتادم. حتی دیگه امیدی به درس خواندن و رسیدن به موفقیت های بزرگ ندارم. و تنها چیزی که اجبار به خواندنم می‌کنه خانواده هست و کسانی که همیشه خودشون و بهتر از من میبینن که جدیدا خیلی اعصابم و بهم ریخته. گاهی فکر میکنم چرا خدا باید این کوله پشتی سنگین رو روی دوش من مینداخت. چرا به آدم ناتوانی سپرد که راهی برای نجات خودش و جاه طلبی ناموفقی داره؟ خسته شدم از وقت تلف کردن و ادامه ندادن ولی قدرت زیادی از انرژی تازه ای که درست شده ندارم.فکر کنم وقتی از انزوا و گوشه گیری بیرون میام ، فقط مزاحم بقیه میشم. عدالت و نا عدالتی ؟ دیگه معنی ای برام ندارن. اعتماد دیگه به وجود نمیاد درونم. انگار یه چیز نادر شده. کلا زندگی هم تبدیل شده به یه چیز گمشده و نادر.  چرا یه جوجه مرغ نشدم ؟ جوجه مرغ ها خیلی گوگولی هستن. و همچنین جاه طلب. پ ن ۱: اینا به شما چه ربطی داشت؟ نمی‌دونم🤷پ ن ۲: هر چیزی به ذهنم رسید نوشتم فقط چون میخواستم بنویسم اینجا. پی نوشت: حالتون خوبه؟</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 19:46:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.......خوشبختم با  کاربرای ویرگول آشنا شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%85-vzoquqzwlhoy</link>
                <description>پیشنهادی:)همیشه عاشق زمان عصر به بعد بودم به خصوص بازه ی زمانی عصر تا وقتی که کامل شب و تاریک میشه. ساعت ۱۷:۱۸ زل زدم به پنجره ای که روبروش جز دیوار و خونه بقلی و اسمون چیز دیگه ای دیده نمیشه. مثل همیشه در این بازه ی زمانی یا گذشته هستم یا آینده. دارم به زمان بچگیم فکر میکنم. زمانی که با بابام وقت می‌گذراندم و پارک میرفتم. کلاس سوم وقتی که باید اقامه و اذان حفظ میکردم. جشن تکلیف. وقتی که کتابخانه مامانم شیفت بود و دنبالش میرفتم. تولد پارسال و دیدارم با خواهر بزرگه ی قلابی. به این فکر میکنم چرا خجالت می‌کشیدم؟ چرا از همون اول با آدمای جدید و جمعیت زیاد احساس گم شدگی و استرس میکردم؟ساعت۱۷:۳۰ گوشی را برمیدارم و میرم ویرگول. دوباره آخرین پستی که گذاشتم و باز میکنم و برای بار دیگر کامنت های زیرش و میخونم. به این فکر میکنم که شاید خوشبختم که با ویرگول و کاربرانش آشنا شدم. صمیمیتی بهم میدن که کمتر کسی بهم داده. احساس میکنم همه هم و درک می‌کنیم و همدردیم.انگار آیه ی درونم بعد از مدتها پیداش شده و اومده جسم خسته و افسردش و ترمیم کنه. دلم براش تنگ شده بود. می‌دونم این بار قرار نیست مدت طولانی درونم باقی بمونه ولی ازش به خوبی استقبال میکنم.  پی نوشت: دیگه عادتم شده داخل ویرگول پست بنویسم و پست های بقیه رو بخونم.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 18:00:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌دونم.....   لطفاً.....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-etmzjlmoy1za</link>
                <description>همین طوریکشور پر شده از هرج و مرج. همه حالشون بده و نگرانن. اطرافیانم، کاربرای ویرگول ، جمعیت کشور، خانوادم و.......و من؟ نمی‌دونم گیر افتادم یا آزاد شدم؟ حالم خوب نیست و از یه طرف دیگه نگرانم زیاد حرف بزنم یا رفتار بدی نشون بدم که دیگران هم ناراحت کنم با حال خودم. نمی‌دونم در مقابل این اتفاقات و رفتار های بقیه باید چه واکنشی نشون بدم و چه احساسی داشته باشم. فکر کنم زمان خوبی بود برای به پایان رسیدن امیدم ، آرزو ها و رویاهام. دیگه احساس میکنم بود و نبودم هیچ فرقی نداره. دیگه ارزشی ندارم. دیگه کاری ازم بر نمیاد شدم یه بی عرضه. انگار یه لکه اسید اضافه شدم.همیشه دوست داشتم توجه بهم باشه ولی نه زیاد مثل خانواده. ولی وقتی الان توجهشان و میبینم و می‌دونم دلیلش چیه دیگه ....... امیدوارم همگی حالتون خوب باشه. امیدوارم به زودی تمام این هرج و مرج تموم بشه. امیدوارم تمام این استرس ها تموم بشه. امیدوارم این کشور باقی بمونه. امیدوارم به جوانان و بچه ها آسیب نرسه.ازتون خواهشمندم لطفاً مراقب خودتون باشید.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 22:27:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای اولین بار ....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-nymfmmwq6geo</link>
                <description>دیروز برای اولین بار رفتم پیش روانپزشک‌.اونجا به قدری استرس داشتم که وقتی می‌گفت شروع کن بگو انگار تازه داشتم از خودم می‌پرسیدم چی بگم؟ چی شده؟ من چه مشکلی دارم؟ مغزم خالی شده بود و نمی‌تونستم به چیزی فکر کنم. مقدار کمی از حرفام و همراهم برای روانپزشک گفت و اونم تایید افسردگی کرد.حالا پشیمونم چرا نتونستم شروع به حرف زدن کنم.خب حالا که تایید شده و باید دارو مصرف کنم دیگه انگار نمی‌دونم قراره چی بشه یا چه کاری کنم؟انگار یه آرامش قبل از طوفان منو فرا گرفته و هشدار هایی از طوفان میده. الان درکی ندارم از اطرافم یا ذهنم یا خودم! فکر کنم قراره یه فرد دیگه و شخصیت دیگه ای به شخصیت های قبلیم بپیونده.حالا سکوتم تمام روح و بدنم را فرا گرفته و انگار نظاره گر اتفاقات شده.بی تفاوتی دو دوستی که دارم برای حرفام و کارام برام به وضوح شده. نمیدونم باز هم اشتباه از من یا برداشت منه یا واقعیت داره؟سوژه داستان جدیدی برای نوشتن پیدا کردم که بدجوری منو درگیر کرده با موضوع روان‌شناختی چیزیه که من بهش میگم. فقط منتظر تموم شدن امتحاناتم هستم تا وقت بیشتری براش بگذارم. فقط می‌دونم پروژه ی خیلی سختی رو شروع کردم با کلی تحقیقی که درباره ی تکنیک های روان و کلی ایده دیگه که الآنم مقدار کمی از اون نوشته شده.از نیمه ی ماه دی هم گذشتیم. همیشه با اه از گذشت ماه ها یاد میکردم ولی الان میگم : بگذار بگذره. زمان گذشتش دست من نیست و هرچه هم بیشتر بگذره من هم زودتر میتونم از زندان یسری از مزاحمت ها نجات پیدا کنم.امیدوارم آخر هفته ی خوبی داشته باشید🩷</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 17:13:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم شدن خود اصلیم و تنفر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-dsok2buumysn</link>
                <description>می‌دونی بدترین احساس چیه؟ خود خوری و خود سرزنش گری.خیلی چیزا بی ارزشه. خیلی چیزا به من مربوط نیست. خیلی چیزا اصلا چنین چیزی نیاز نداره.میگن اول باید خودت و دوست داشته باشی بعد دیگران.من خودمو خیلی دوست داشتم. خیلی برای خودم مهم بودم. انسان ها هم همین طور. اطرافیانم ، دوستام و خانوادم.کم کم انسان های دورم و کم کردم. توجیه کردم. روشون فکر کردم. و دیگه مرز کنار گذاشته شدن شون بودن که به خودم برخورد کردم.خودم؟ خودم پر شده بود از افکار های جور وا جور. همه غیر منطقی شده بودن. همه مهم شده بودن. دیگه داشتن کنترل اصلیمو به اختیار میگرفتن.خود سرزنش گریم از بچگی باهام بوده. همه بهم میگن به مشکل برمیخوری ولی نمی‌دونن خیلی وقتی روبرو شدم باهاش. سر خیلی چیزای کوچیک. مثل حل یه مسئله. دعوا هایی که به من مربوط نبود ولی یکدفعه از خودم نشانه ای تشکیل میشد. حرف هایی که شاید اشتباه نبودن ولی زیاد فکر کردنم روش باعث مقصر شدنم میشد. معذرت خواهی های بی دلیلی که نباید میشد. کم کم ضربه ی نهایی بهم برخورد کرد: دوست نداشتن خودم. راضی نبودن از خودم. بی ارزش بودن خودم. بی ارزش شدن آرزو ها و رویاهام. یه دفعه دچار چند شخصیتی شدم یه موقع ها سردرگم در پی آیه ی اصلی و همیشگی می‌گشتم ولی گم شده بود و اثری ازش باقی نمونده بود.در این بین برای اولین بار تنفر موندگار و تجربه کردم: تنفر از خودم و تنفر از انسان ها. مغزم با افکار پودر شد. سنگی سنگین بر روی قلبم گذاشته شد. دیگه کنترل افکارم، مغزم، قلبم ، حرفام و رفتارم و از دست دادم.نمی‌دونم کی قراره خود اصلیم برگرده به زندگی. نمی‌دونم چقدر قراره آسیب ببینم و چقدر قراره تنفرم زیاد بشه. فقط احساس میکنم خودمو در یک زندان زندانی کردم. زندانی از دیواره های سرزنش ، افکار، انسان ها و تنفر......</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 18:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>