<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احساسات بر روی کاغذ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17900013</link>
        <description>حرف هایی که نیاز داشتن شنیده شوند و خوانده 
دوست دارم بنویسم از زیبایی های جهان و انسان هایش . از رویاها و خیال پردازی هایم .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:26:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4306783/avatar/SfkOgv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احساسات بر روی کاغذ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17900013</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%DA%86%D8%B1%D8%A7-njyaiwo22zov</link>
                <description>اوه. خوابم نمیبرهههههه.خسته شدم از همه چی. امروز یکیو دیدم که هر بیماری که فکرشو کنی داشت. در کنارش هم فلج بود و نابینا. وقتی داشت از دستاورد هاش می‌گفت و امیدی که به زندگی داشت با خودم فکر کردم برای چی باید اینقدر برای زندگی کردن تلاش کنه؟ در آخر چه زندگی ای میشه؟ اصلا این امید به زندگیش از کجا میاد؟ پس منی که اصلا همه چیزو کنار گذاشتم تا هرچی میخواد بشه و تموم بشه چرا اینجوریم؟ اصلا این چه قاعده ایه؟ چرا اصلا قابل درک نیست؟ حتی الآنم توجه ندارم دارم چی می‌نویسم. به مدت دوماه فقط باید از هرچیزی که اتفاق میوفته برای روان پزشکم بنویسم. چیزی که توش واردم ولی نمی‌دونم از بین این همه اتفاق چجوری بنویسم. چرا حالا که باید. براش بنویسم انگار دیگه مثل قبل نمیتونم حرفام و بیارم روی کاغذ؟ چرا جدیدا احساساتم کار نمیکنن؟ چرا منطق و مغزم منو به عهده گرفتن؟ چرا دیگه نمیتونم جلوشو بگیرم و با احساساتم غریبگی میکنم؟چرا اینقدر سوال به دفعه پیش اومد؟ چرا مهربونی کردنشون باهام فقط لحضه ای و مودیه؟ چرا یسریشون فقط زمانی که ناراحتم باهام مهربونن؟ چرا همشون مزاحمن؟ کاش یه ستاره توی آسمون می‌بودم. یه ستاره ی تماشا گر . یه ستاره ی امید. یه ستاره ی نورانی. دلم میخواد یه دوست واقعی داشته باشم. می‌خوام الکی تحت تأثیرش قرار نگرفته باشم و لحضه ای باشه.چرا کتاب باید اینقدر گرون بشه؟ من کتاب میخواممممم. </description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 23:54:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول. شما چطور؟چه‌سرگرمی ای دارید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-vb1l4wiqhsfg</link>
                <description>هنوز منتظرم ویرگول مرور دی ماه رو بزاره که چطور گذشت با این وضعیت.این مدت چه کاری میکنید ؟ چه فیلمی میبینید؟ چه کتابی می‌خونید؟ چه سرگرمی ای دارید؟ فقط از سر بی حوصلگی دارم میپرسم. گفتم شماهم حرف بزنید.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 23:11:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش می شد نباشم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-w2nb8jf81ssd</link>
                <description>کاش می شد نباشم در این دنیای خونین. در این دنیایی که حرفی از عدالت، منطق و احساسات نیست.در این دنیایی که جایی برای من وجود ندارد. در این دنیایی که احساساتم برایش اضافی هستند. در این دنیایی که با خنجر های بی رحمانه اش من را تکه تکه کرده است. زندگی ای تاریک برایم رقم زده است. ذهنیت تاریکی درست کرده است. اطرافیانم را مانند دیو و هیولا کرده. زیبایی هایش را بر دیدگان و ذهنم نامرئی کرده. من را از خود می‌راند. هیچوقت در قلبش جایم نداده. از وقتی پا به درونش گذاشتم جدالی خونین بینمان گذشته. اینک من دارم میبازم. من دارم قدرت خود را از دست می‌دهم. مانند پادشاهی که قلمرو اش تصرف شده. من جانم را رها کرده ام اما همان گونه ازش هراس دارم. تلخی سنگینی بر من نفوذ کرده و کسی حاضر به تجریه و درک کردنش نیست. شوالیه هایم جان باخته اند و ندارم که به کمکم بیایند. دنیا شاد از کنار کشیدن من شده. شاد از اینکه من نیستم که سمج برای مقابله باهایش باشم. شاد از اینکه من نیستم تا قانون هایش را بر هم بزنم. شاد از اینکه من نیستم برای برهم زدن نظم و آسیب رساندن به چهره ی دروغینش. خسته ام. آه میکشم از روزگارتنهایم. انگار دیگر تسلیم تسلیم شدم‌. کسی امیدی به من ندارد. کسی همراهیم نمیکند. شاید آخرین جنگ بین من و دنیا هست. شاید دیگر درحال حذف شدن از این بازی نا برابر هستم. کنار می کشم تا فراموش شوم. کنار میکشم تا تماشا گر شوم. شاید تنها امیدی که دارم این باشد: دنیا باری دیگر در برابر فردی دیگر بازنده شود......</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 22:55:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بحث همیشگی ذهنم و قلبم»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%88-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-lgezht37gkzc</link>
                <description>مدتی میشه دیگه قرص تاثیر گذار نیست. انگار این مدت مغزم داره انتقام اون زمانی که نتونست فکر کنه رو ازم میگیره. جدالی وصف ناپذیر درست شده که وقتی به جای فرار می‌خوام باهاش روبرو بشم قلبم شکنجه میشه. از بابام پرسیدم: چجوری با آدمای عذاب آور کنار بیام؟ جوابش مثل همیشه بی اعتنایی کردن بهشون بود. نمی‌دونم این اتفاقاتی که در حال رخ داده تقصیر کنه یا خودشون؟ اونا منو مقصر می‌دونن ولی خودم مطمئن نیستم. داره صدای آدمای اطرافم، کلماتم و حرف هام عذابم میده ولی هنوزم به نوشتن روی میارم. من از خودم متنفرم! ولی هیچوقت نمیتونم تنفر بقیه که نسبت به من دارم در حالی که مقصر خودشونن و تحمل کنم. خستم. دلم میخواد تمام آدمای اطرافم و که خودم به دست آوردم حذف کنم و تنها باشم.می‌خوام به چشم هایی که دورم می چرخه خنجر بزنم. می‌خوام ناپدید بشم. قاطعانه میگم اگه تنها هستید جاه طلبی بزرگی مثل داشتن آدمای زیادی در کنارتون نداشته. یه روزی ارزوم بود ولی حالا؟ اونا دارن منو با رفتار هایی که دارن شکنجه میکنن. هیچوقت آدمی مثل من نمیتونه با چنین موضوعی کنار بیاد. این مدت نوشته هایی که می‌نویسم حس ایریس بودن بهم دست میده. با نامه های که برای کیت می‌نوشت. فرق من مخاطب ناشناسمه. ۸:۴۰.  ۱۴۰۴/۱۱/۸</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 12:55:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صمیمی، خواهر، دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-oe8rabqmujyy</link>
                <description>دوستم؟ اولین کسی که خودم پیش قدم شدم برای دوست شدن باهاش محدثه بود. نمی‌دونم چرا ولی نظرم و به خودش جلب کرد. شخصیتش شبیهم ولی رفتارمون تضاد هم. باهاش احساس نزدیکی میکنم و در عین حال دوری. یسری از کارهاش برام به طور کامل غیر منطقیه و اون هم در نظرش منم اینطورم. همیشه شنوندش بودم و با پیام‌های زیاد و پشت سرهم یا حرف زدن های زیاد باعث مزاحمت و خستگیش شدم در حالی که اون نه حرف زیادی داشت نه پیام زیادی. منی که ساکت بودم و کم حرف تازه فهمیده بودم اولین دوست صمیمیم را پیدا کرده بودم که اینجوری حرف میزدم. مدرسه همیشه روزه ی سکوت و آرامی داشتم تا با اون دوست شدم و هیجان درونم و به مدرسه آورد. من ببیزار از ارتباط با آدما بودم و به خصوص افراد مدرسه ولی اون انگار یکسری از موانع را برام برداشت. دلداریم میداد. همیشه کمکم میکرد. درباره ی علاقه مندی هامون حرف می‌زدیم. کشته و مرده ی کتاب هری پاتر بود و همیشه ازش حرف میزد. بهم خوش می‌گذشت. گاهی خودمو کوچکتر از اون می‌دیدم. الآنم که همواره احساس میکنم دوستیمون واقعیت نداره‌. انگار در حد دوستی با یکدیگر نبودیم. نمی‌دونم. من هیچوقت آگاهی ندارم از این چیز. محدثه خوشگله. استعداد های زیادی داره. و یه ذره کم اعصابه. یسری چیزا که در موردش حرصیم می‌کنه اینه که حس می‌کنه تا حالا هیچکی درکش نکرده و چیزی ازش نمیدونه. اما من می‌دونم. من درکش کردم. من از جز به کل رسیدم. یه چیز دیگه اینکه شنونده ی خوبی برای آدمی مثل من نیست. و همچنین گاهی براش عجیب و غریب میشم و این کاملا عادیه. محدثه به عنوان دوست صمیمیم نه! در مقام اجیم و خواهرم دوست دارم! امیدوارم خواهریمون زمانی بهم نخوره مثل تمام دوستی های دیگه و خواهری های دیگه! اجی یه معذرت خواهی بهت بدهکارم:) معذرت می‌خوام از اینکه همیشه باعث مزاحمتت میشم و اذیتت میکنم با لوس بازی هام و توقعی که دارم. معذرت می‌خوام از تمام کارهایی که موجب ناراحتیت شده....!جمله ی معروفش اینه:  میگه: توی دعوا طرفت رو تحریک کن که بهت بزنه و بعد هرچقدر میخوای بهش بزن خب اینم خودش یه راه حله😁😁  (بیشتر اوقات توی دعواهاش برندس)به نظرم دوستیمون مثل آنه شرلی و دیانا هست.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 14:58:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انرژی.....</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-xxklohiyebj5</link>
                <description>سلام!فکر کنم بعد از مدتها از انزوا بیرون اومدم و کمی هیجان سراغم اومده. هنوز درک کردنم و به دست نیاوردم و ذهنم پردازش فلسفی نداره. بالاخره قرص خواب تاثیرش و گذاشت و بی خوابیم بهتر شد. خب فکر کنم بالاخره قرص ها دارن تاثیر خودشون و میذارن. بعد از مدتی باز سردرگمی بهم هجوم آورد با سوال های شاید مسخره. همیشه خنده هام ظاهر سازیه. ولی این مدت درکی ندارم و حواسم نیست کدوم واقعیه و کدوم ظاهری‌. حتی در شادی خودم هم سردرگم شدم. خب واقعا این چند وقت خیلی سراغ درس نرفتم و تازه کم کم به فکر مدیریت کردنشون افتادم. حتی دیگه امیدی به درس خواندن و رسیدن به موفقیت های بزرگ ندارم. و تنها چیزی که اجبار به خواندنم می‌کنه خانواده هست و کسانی که همیشه خودشون و بهتر از من میبینن که جدیدا خیلی اعصابم و بهم ریخته. گاهی فکر میکنم چرا خدا باید این کوله پشتی سنگین رو روی دوش من مینداخت. چرا به آدم ناتوانی سپرد که راهی برای نجات خودش و جاه طلبی ناموفقی داره؟ خسته شدم از وقت تلف کردن و ادامه ندادن ولی قدرت زیادی از انرژی تازه ای که درست شده ندارم.فکر کنم وقتی از انزوا و گوشه گیری بیرون میام ، فقط مزاحم بقیه میشم. عدالت و نا عدالتی ؟ دیگه معنی ای برام ندارن. اعتماد دیگه به وجود نمیاد درونم. انگار یه چیز نادر شده. کلا زندگی هم تبدیل شده به یه چیز گمشده و نادر.  چرا یه جوجه مرغ نشدم ؟ جوجه مرغ ها خیلی گوگولی هستن. و همچنین جاه طلب. پ ن ۱: اینا به شما چه ربطی داشت؟ نمی‌دونم🤷پ ن ۲: هر چیزی به ذهنم رسید نوشتم فقط چون میخواستم بنویسم اینجا. پی نوشت: حالتون خوبه؟</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 19:46:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.......خوشبختم با  کاربرای ویرگول آشنا شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%85-vzoquqzwlhoy</link>
                <description>پیشنهادی:)همیشه عاشق زمان عصر به بعد بودم به خصوص بازه ی زمانی عصر تا وقتی که کامل شب و تاریک میشه. ساعت ۱۷:۱۸ زل زدم به پنجره ای که روبروش جز دیوار و خونه بقلی و اسمون چیز دیگه ای دیده نمیشه. مثل همیشه در این بازه ی زمانی یا گذشته هستم یا آینده. دارم به زمان بچگیم فکر میکنم. زمانی که با بابام وقت می‌گذراندم و پارک میرفتم. کلاس سوم وقتی که باید اقامه و اذان حفظ میکردم. جشن تکلیف. وقتی که کتابخانه مامانم شیفت بود و دنبالش میرفتم. تولد پارسال و دیدارم با خواهر بزرگه ی قلابی. به این فکر میکنم چرا خجالت می‌کشیدم؟ چرا از همون اول با آدمای جدید و جمعیت زیاد احساس گم شدگی و استرس میکردم؟ساعت۱۷:۳۰ گوشی را برمیدارم و میرم ویرگول. دوباره آخرین پستی که گذاشتم و باز میکنم و برای بار دیگر کامنت های زیرش و میخونم. به این فکر میکنم که شاید خوشبختم که با ویرگول و کاربرانش آشنا شدم. صمیمیتی بهم میدن که کمتر کسی بهم داده. احساس میکنم همه هم و درک می‌کنیم و همدردیم.انگار آیه ی درونم بعد از مدتها پیداش شده و اومده جسم خسته و افسردش و ترمیم کنه. دلم براش تنگ شده بود. می‌دونم این بار قرار نیست مدت طولانی درونم باقی بمونه ولی ازش به خوبی استقبال میکنم.  پی نوشت: دیگه عادتم شده داخل ویرگول پست بنویسم و پست های بقیه رو بخونم.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 18:00:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌دونم.....   لطفاً.....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-etmzjlmoy1za</link>
                <description>همین طوریکشور پر شده از هرج و مرج. همه حالشون بده و نگرانن. اطرافیانم، کاربرای ویرگول ، جمعیت کشور، خانوادم و.......و من؟ نمی‌دونم گیر افتادم یا آزاد شدم؟ حالم خوب نیست و از یه طرف دیگه نگرانم زیاد حرف بزنم یا رفتار بدی نشون بدم که دیگران هم ناراحت کنم با حال خودم. نمی‌دونم در مقابل این اتفاقات و رفتار های بقیه باید چه واکنشی نشون بدم و چه احساسی داشته باشم. فکر کنم زمان خوبی بود برای به پایان رسیدن امیدم ، آرزو ها و رویاهام. دیگه احساس میکنم بود و نبودم هیچ فرقی نداره. دیگه ارزشی ندارم. دیگه کاری ازم بر نمیاد شدم یه بی عرضه. انگار یه لکه اسید اضافه شدم.همیشه دوست داشتم توجه بهم باشه ولی نه زیاد مثل خانواده. ولی وقتی الان توجهشان و میبینم و می‌دونم دلیلش چیه دیگه ....... امیدوارم همگی حالتون خوب باشه. امیدوارم به زودی تمام این هرج و مرج تموم بشه. امیدوارم تمام این استرس ها تموم بشه. امیدوارم این کشور باقی بمونه. امیدوارم به جوانان و بچه ها آسیب نرسه.ازتون خواهشمندم لطفاً مراقب خودتون باشید.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 22:27:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای اولین بار ....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-nymfmmwq6geo</link>
                <description>دیروز برای اولین بار رفتم پیش روانپزشک‌.اونجا به قدری استرس داشتم که وقتی می‌گفت شروع کن بگو انگار تازه داشتم از خودم می‌پرسیدم چی بگم؟ چی شده؟ من چه مشکلی دارم؟ مغزم خالی شده بود و نمی‌تونستم به چیزی فکر کنم. مقدار کمی از حرفام و همراهم برای روانپزشک گفت و اونم تایید افسردگی کرد.حالا پشیمونم چرا نتونستم شروع به حرف زدن کنم.خب حالا که تایید شده و باید دارو مصرف کنم دیگه انگار نمی‌دونم قراره چی بشه یا چه کاری کنم؟انگار یه آرامش قبل از طوفان منو فرا گرفته و هشدار هایی از طوفان میده. الان درکی ندارم از اطرافم یا ذهنم یا خودم! فکر کنم قراره یه فرد دیگه و شخصیت دیگه ای به شخصیت های قبلیم بپیونده.حالا سکوتم تمام روح و بدنم را فرا گرفته و انگار نظاره گر اتفاقات شده.بی تفاوتی دو دوستی که دارم برای حرفام و کارام برام به وضوح شده. نمیدونم باز هم اشتباه از من یا برداشت منه یا واقعیت داره؟سوژه داستان جدیدی برای نوشتن پیدا کردم که بدجوری منو درگیر کرده با موضوع روان‌شناختی چیزیه که من بهش میگم. فقط منتظر تموم شدن امتحاناتم هستم تا وقت بیشتری براش بگذارم. فقط می‌دونم پروژه ی خیلی سختی رو شروع کردم با کلی تحقیقی که درباره ی تکنیک های روان و کلی ایده دیگه که الآنم مقدار کمی از اون نوشته شده.از نیمه ی ماه دی هم گذشتیم. همیشه با اه از گذشت ماه ها یاد میکردم ولی الان میگم : بگذار بگذره. زمان گذشتش دست من نیست و هرچه هم بیشتر بگذره من هم زودتر میتونم از زندان یسری از مزاحمت ها نجات پیدا کنم.امیدوارم آخر هفته ی خوبی داشته باشید🩷</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 17:13:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم شدن خود اصلیم و تنفر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-dsok2buumysn</link>
                <description>می‌دونی بدترین احساس چیه؟ خود خوری و خود سرزنش گری.خیلی چیزا بی ارزشه. خیلی چیزا به من مربوط نیست. خیلی چیزا اصلا چنین چیزی نیاز نداره.میگن اول باید خودت و دوست داشته باشی بعد دیگران.من خودمو خیلی دوست داشتم. خیلی برای خودم مهم بودم. انسان ها هم همین طور. اطرافیانم ، دوستام و خانوادم.کم کم انسان های دورم و کم کردم. توجیه کردم. روشون فکر کردم. و دیگه مرز کنار گذاشته شدن شون بودن که به خودم برخورد کردم.خودم؟ خودم پر شده بود از افکار های جور وا جور. همه غیر منطقی شده بودن. همه مهم شده بودن. دیگه داشتن کنترل اصلیمو به اختیار میگرفتن.خود سرزنش گریم از بچگی باهام بوده. همه بهم میگن به مشکل برمیخوری ولی نمی‌دونن خیلی وقتی روبرو شدم باهاش. سر خیلی چیزای کوچیک. مثل حل یه مسئله. دعوا هایی که به من مربوط نبود ولی یکدفعه از خودم نشانه ای تشکیل میشد. حرف هایی که شاید اشتباه نبودن ولی زیاد فکر کردنم روش باعث مقصر شدنم میشد. معذرت خواهی های بی دلیلی که نباید میشد. کم کم ضربه ی نهایی بهم برخورد کرد: دوست نداشتن خودم. راضی نبودن از خودم. بی ارزش بودن خودم. بی ارزش شدن آرزو ها و رویاهام. یه دفعه دچار چند شخصیتی شدم یه موقع ها سردرگم در پی آیه ی اصلی و همیشگی می‌گشتم ولی گم شده بود و اثری ازش باقی نمونده بود.در این بین برای اولین بار تنفر موندگار و تجربه کردم: تنفر از خودم و تنفر از انسان ها. مغزم با افکار پودر شد. سنگی سنگین بر روی قلبم گذاشته شد. دیگه کنترل افکارم، مغزم، قلبم ، حرفام و رفتارم و از دست دادم.نمی‌دونم کی قراره خود اصلیم برگرده به زندگی. نمی‌دونم چقدر قراره آسیب ببینم و چقدر قراره تنفرم زیاد بشه. فقط احساس میکنم خودمو در یک زندان زندانی کردم. زندانی از دیواره های سرزنش ، افکار، انسان ها و تنفر......</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 18:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیشتر قدر بدونیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-yby1oie6kdq9</link>
                <description>هدفم از گذاشتنش نمی‌دونم چی بود.دنیا قانون های عجیبی داره.یکی از قانون هاش گرفتن چیزهایی که دوستش داری حتی اگه برات ضرری نداشته باشه. گاهی گرفتنش برات چیز خوبی به ارمغان میاره گاهی هم پوچ میشه. ولی چیزی که به همراهت میمونه غم از دست دادنش و افسوس خوردن هست. جراح دستش مشکل پیدا می‌کنه و نمیتونه دیگه جراحی کنه.راننده ی اتومبیل رانی پاش رو از دست میده دیگه نمیتونه مسابقه بده.خواننده حنجره مشکل پیدا می‌کنه و یا سرطان میگیره و نمیتونه دیگه خوب بخونه.نقاش چشمش و از دست میده و نمیتونه دیگه چیزی بکشه.نویسنده هم ایده هاش و از دست میده و دیگه نمیتونه حرفه ای که داره ادامه بده. یه عاشق هم قلبی که داره تقدیم می‌کنه به یه نفر دیگه و دیگه ازش چیزی باقی نمی‌مونه .نمی‌دونم خدا ، زندگی ، این دنیا چه هدفی دارن که این کارو انجام میدن ولی کاش یکم قدر بدونیم داشته هایی که داریم تا زمانی که از دستش میدیم.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 13:22:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگردم به زمانی که.....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-ulp7uwdikrdw</link>
                <description>دلم میخواد برگردم به دوران کودکیم. نه زمانی که ۷ ساله شدم. زمانی که زیر ۷ سال سن داشتم‌. وقتی بهم میگن بالاخره یه زمانی آرزو میکنی برگردی به کودکی و مخالفت میکنم منظورم اون بازه ی کودکیم نیتس بلکه منظورم از وقتی هست که پا به سن ۷ گذاشتم.وقتی میگم برگردم به کودکیم یعنی برگردم به زمانی که:به زمانی که بیش از حد ساکت بودم و هر چه قدر هم بهم به خواطرش چیزی میگفتن باز هم ساکت می‌بودم.به زمانی که به جای بقیه با شخصیت های خیالیم بازی می‌کردم و از پشتی ای که بچم بود نگهداری میکردم.زمانی که از بابابزرگم خونمون پذیرایی میکردم و باهاش خونشون می‌رفتم. همیشه بهم می‌گفت :« آیه بالاخره آیت الکرسی حفظ کردی؟ من تو رو بیشتر از بقیه دوست دارم» تنها کسی که همیشه منم از ته قلبم دوستش دارم.زمانی که میخواستن بفهمن چپ دستم یا راست دست.زمانی که دوست داشته میشدم.زمانی که رویاهای بزرگی نداشتم.زمانی که خیال پردازی هایی داشتم که باورش سخت ولی سرگرم کننده برای خواب و ادامه دار.زمانی که چشم به انتظار خواندن کتاب های کلفت و قطور بودم.زمانی که آرزو میکردم منم سواد یاد بگیرم و بتونم بنویسم.اون موقع مثل الان با خیلی از هم سن و سال هام متفاوت بودم. از سه سالگی به زور حرف زدم. دوستی نداشتم. طرز فکرم متفاوت بود. گریه کردن و نکردنم و بحث های جدایی داشت. عاشق حرف زدن با صدای ذهنم بودم. ولی هرچی هم بود نمی‌دونم در ظاهر چه چیزی بروز میدادم که برچسب عجیب و غریب بهم زدن که تا به حال هم همراهمه. باهاش کنار اومدم ولی فقط دلیلش رو می‌خوام که چرا؟به هر حال ۷ سالگی زمانی بود که بمبی قوی در زندگی و خودم منفجر شد.روبرو شدن با اون همه آدم دور و برم شک بزرگی بود. دیگه نمی‌تونستم ساکت بمونم. دیگه نمی‌تونستم پنهان از زندگی لذت ببرم. دیگه تصمیم گیری سخت شد.تنهایی خوبه یا اجتماعی؟ کسی رو دوست بدارم یا نه؟ چجوری با عدالت روبرو بشم به جای ناحقی؟ من چجوری زنده پیروز بشم؟ راهی هست برای برگشت ؟ رقابت؟ بین کی؟ به چه کسی پناه ببرم؟ منطقی یا غیر منطقی؟هنوزم که هنوزه نه نجات دهنده ای اومده نه تونستم خودمو نجات بدم و نه ماشین زمانی پیدا شده. نمی‌دونم خوبه یا بده. فقط می‌خوام بدونم به قدری قوی هستم، به قدری توانایی دارم، به قدری زره ای که به تن دارم محکم هست که بتونم در پایان زنده بمونم؟#𝐓𝐡𝐞 𝐰𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠𝐬 𝐨𝐟 𝐦𝐲 𝐦𝐢𝐧𝐝 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭 𝐟𝐥𝐨𝐰𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐧𝐭𝐨 𝐩𝐚𝐩𝐞𝐫.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 11:53:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده؟ گذشته؟ حال؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-glunnhj25rcu</link>
                <description>همیشه در آینده زندگی کردم. همیشه خیال بافی میکنم و رویا های بزرگ پیدا میکنم. همیشه به فکر آینده هستم و قراره چه کسی بشم و چه کنم و چه زندگی ای داشته باشم.هم خودم میدونستم و هم دیگران بهم میگفتن قرار نیست هرچی می‌خوایم بشه و یا حال رو زندگی نکنیم و اگه بخوایم آینده باشیم پس چگونه زندگی کنیم ؟ ولی گوش من شنوا نبود و نیست چون تنها دلیلی که برای زندگی دارم همین رویا ها، اهداف و خیال پردازی ها بوده. ولی یکی بالاخره تیر خلاص رو بهم زد: اینقدر به فکر آینده نباش! هر لحظه ای که میاد آینده هست پس زندگی چی میشه؟حالا ذهن من سرگردان شده در بین حال، گذشته، آینده.حال: به فکر استرس و آدما هستم با تلاش هایی که برای آینده میکنم.گذشته: در بین خاطرات و آدمایی که بودند و رفتند، رفتار ها و کینه ها، شادی ها و غم ها.آینده: دیگه از دنیاش بیرون اومدم و اوضاعش خوب شده و فقط همون هدف مونده. ولی هنوزم باور دارم که تا وقتی بخوام به دست میاد هیچوقت باور نمیکنم من زمانی به چیزی که بخوام نرسم حتی اگر نرسم راه های دیگه ای برای اون زندگی و افتخار وجود داره.حالا که دقیق گرفتار این سه زمان شدم گذشته برام خیلی خود نمایی می‌کنه! خاطرات ممکنه خوب باشن حتی اگه گریه یا لبخند بر لب بیارن ولی در عوض دردناکه چون هیچ راه بازگشتی به اون زمان نیست و یا پشیمونی قدیمی به وجود میاره یا به وجود آورنده ی خود سرزنش گریم میشه. نمیشه گفت خوبه یا بده!همیشه میگم قانون های زندگی برام معنی نداره. مسخرس. زیباست ولی زشت. آدمای مهربون ولی هیولا! بخشش یا کینه! دیدار یا خداحافظی؟ کاش همیشه یه گزینه ی لف دادن وجود داشت......</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 17:22:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیت؟خیالات؟امتحانات!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-yvbmx3skczyc</link>
                <description>سلام!این مدت امتحانات تمام سرگرمی هامو ازم گرفته و نمی زاره کاری کنم و چقدر دردناکه که نه میتونم تمرینات کلاس نویسندگی انجام بدم، سیاه قلم بکشم، کتابم و تموم کنم و یه لیست پراز کتاب دارم بخونم ، فیلم ببینم و....... حتی قدرت نوشتن هم از دست دادم پس حالا فقط هرچیزی که به ذهنم میاد باید بنویسم. این مدت که امتحانات شروع شده خود سرزنش گریم به شدت زیاد شده و راهی ندارم برای از بین بردنش به جز یاد آوری کردن به خودم که باز هم تاثیر چندانی نداره. تنها پیشرفتی که داشتم این بوده ناراحتی و استرس داشتنم  برای مشکلات دیگران و فاجعه هایی که با مغزم و افکار مزاحمش پیش بینی میکنم تا حدودی رفع کنم و باعث آروم شدنم شده‌.امروز به نتیجه ی نصف و نیمه ای که رسیدم برای فلسفه این بود : فلسفه ممکنه من رو با خود واقعیم و درونم آشنا کنه یاجواب بسیاری از سوالاتی رو بده ولی همیشه خوب نیست! اگه زیادی غرقش بشی مثل اینه که زندگی نمیکنی کنی و فقط جسمت وجود داره و روحت سرگردان در بین احساسات و منطق و یا قانون زندگیه.     البته که فقط نیمی از نتیجه ای هست که گرفتم و درست و غلطی ازش اطلاع ندارم. و میرسیم به آدما! مثل همیشه! نمی‌دونم دارم چیکار میکنم فقط می‌دونم که از واقعیت درون کسایی که دور و برم هستن اطلاع دارم ولی رفتار و افکارم وقتی در موقعیت های مختلفی باهاشون قرار میگیرم ،هی درحال تغییره! و خب، این خیلی خسته کنندس چون رفتار همیشگی که میکنم برام مثل نقش بازی کردن شده و حس ناخوشایندی داره چون مانند این هست که خود واقعیت پیششون نباشی و تو هم تبدیل بشی به هیولاهای نقاب داری که پوست کلفت شدن.......این روزا آیه سردرگم نیست ولی قدرت انتخاب کردن بین واقعیت یا خیال و منطق یا احساس رو از دست داده ، پس شاید قبلاً سردرگم نبود و فقط ادعای دروغین بود برای اینکه نمی‌خواست با خودش روبرو بشه.......</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 00:06:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طولانی ترین قسمت کتاب جز از کل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84-e2fwktsht6c1</link>
                <description>«مردم همیشه شکایت میکنن که چرا کفش ندارن تا اینکه یه روز آدمی رو می‌بینن که پا ندارها و بعد غر می‌زنن که چرا ویلچر اتوماتیک ندارن.چرا؟ چی باعث میشه که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یه سیستم ملال آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده فقط معطوفه به جزئیات و نه به کلیات؟ چرا به جای کجا باید کار کنم؟ نمی‌گیم چرا باید کار کنم؟ چرا به جای:چرا باید تشکیل خانواده بدم؟ میگیم کی باید تشکیل خانواده بدم؟ چرا ناگهان تغییر کشور نمیدیم؟ چرا همه ی فرانسوی ها نمیرم اتیوپی و بعد اتیوپیایی ها برن انگلستان و همه ی انگلیسی ها برن کارائیب و به همین ترتیب، تا بالاخره زمین رو به همون شکلی که باید باهم قسمت کنیم و از شر وفاداری شرم آور و خودخواهانه و سامانه و متعصبانه نسبت به خاک خلاص بشیم ؟ چرا اراده محروم موجودی میشه که انتخاب های بی شماری داره ولی تظاهر به داشتن فقط یک یا دو انتخاب می‌کنه؟گوش کن، آدم شبیه زانویی میمونم که به چکش کوچولوی لاستیکی بهشون میخوره. نیچه یه چکش بود. شوپنهاور یه چکش بود. داروین یه چکش بود.من نمیخوام چکش باشم چون می دونن زانو چه واکنشی نشون میده. دونستنش هم ملال اوره.این رو می‌دونم چون می‌دونم که مردم اعتقاد دارن. مردم به اعتقادات شون افتخار میکنن. این غرور لوشون میده. این غرور، غرور مالکیته. من شهود داشتم و متوجه شدم تمام بینش ها چیزی جز سر و صدا نیستن. من تصویر دیدم، صدا شنیدم، بو حس کردم ولی نادیده شون گرفتم همون‌طور که از این به بعد هم نادیده شونمیگیرم. من این راز و رمز ها رو نادیده میگیرم چون دیدمشون. من بیشتر از خیلی آدم ها دیده ام ولی اون ها باور دارن و من نه. اون وقت چرا من باور ندارم؟ به خواطر اینکه من میتونم فرایند موجود رو ببینم.این اتفاق زمانی می افته که مردم مرگ رو میبینن، یعنی همیشه. اون ها مرگ رو میبینن ولی فکر می کنم روشنایی دیده‌ن. این برای من هم اتفاق می افته. وقتی ته دلم حس میکنم دنیا معنایی داره، می‌دونم که این معنا در حقیقت مرگه ولی چون دوست ندارم مرگ رو توی روز روشن ببینم ذهنم توطئه می کنه و میگه: گوش کن، نگران نباش، تو موجود ویژه ای هستی، تو معنا داری ، دنیا معنا داره، حسش نمیکنی؟ ولی من هنوز مرگ رو میبینم و حس میکنم. باز ذهنم میگه: به مرگ فکر نکن، لالالا، تو همیشه زیبا و ویژه باقی میمونی و هیچوقت نمی میری، هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت، مگه راجع به روح جاودانه نشنیده‌ای؟ خب تو یه خوبش رو داری. و من میگم شاید و ذهنم می‌گه: به این طلوع لعنتی نگاه کن، به این کوه های لعنتی نگاه کن، به این درخت های لامصب نگاه کن، از کجا میتونی اومده باشی به جز دست های خدا که تو رو تا ابد توی آغوشش تکون میده؟ و من کمکم شروع میکنم ایمان آوردن به حوضچه های متعالی. همه همین طورن‌. همین جوری شروع میشه. ولی شک دارم. ذهنم میگه : نگران نباش. تو نمی میری. دست کم تا مدت ها نمی میری. جوهر تو نابود نمی‌شه، این چیز ها حیفه از بین برن. یه بار تمام دنیا رو از رو تختم دیدم ولی ردش کردم. یه بار دیگه آتشی دیدم که از داخلش یکی به من گفت تو بخشوده میشی. اون رو هم رد کردم چون می‌دونم تمام صداها از درون میان. انرژی اتمی وقتی تلف کردنه‌. باید نیروی ناخودآگاه رو وقتی داره مرگ رو انکار می کنه تحت کنترل در بیارن. طی این فرایند اتشینه که اعتقاد به وجود می اید و اگه آتش به اندازه ی کافی داغ باشه یقین هم تولید میشه. این به اصطلاح اهل معنویت ها که سنت غربی مصرف گرایی قاتل روح رو نقد می کنم و میگن آسایش در مرگه، فکر میکنم این حرفشون فقط درباره ی دارایی های مادی مصداق داره. ولی اگه آسایش در مرگ باشه پس باید راجع به مادر تمام آسایش ها هم مصداق داشته باشه: یقین باور. راحت تر از کاناپه ی چرمی یه جکوزی اختصاصی که مسلما سریع تر از در باز کن برقی پارکینگ روح فعال رو خفه می‌کنه. ولی در برابر طعمه ی یقین سخت میشه مقاومت کرد، برای همین باید مثل من یه چشمت به کل فرایند باشه. با اینکه تمام تصاویر جهان رو دیده ام و صداهای زمزمه وار رو شنیده‌م میتونم تمام‌شون رو انکار کنم و در مقابل وسوسه یک احساس خاص بودن و اعتماد به جاودانگی از خودم مقاومت نشون بدم، چون می دونن تمام این ها کار مرگه. میبینی؟ مرگ و انسان پرکارترین نویسندگان روز زمین هستن. خروجیشون حیرت اوره. نا خود آگاه انسان و مرگ گریز ناپذیر به همراهی هم بودا و امثالش رو نوشتن. تازه این ها فقط شخصیت ها هستن. دیگه چی؟ شاید همه چی. این همکاری موفق همه چیز رو در این دنیا خلق کرده به جز خود دنیا، هر چیز موجود به جز چیزهایی که از اول همین جا بودن و ما پیداشون کردیم. میفهمی چی میگم؟ فرآیند رو متوجه میشی؟ بکر بخون! رنک بخون! فروم بخون! همه شون همین رو میگن! انسان ها چنان خود آگاه پیشرفته ای پیدا کردن که باعث شده از تمام حیوانات دیگه متمایز بشن، ولی این خود آگاه یه فرآورده ی جنبی هم داشته: ما تنها موجودی هستیم که با فانی بودن مون آگاهی داریم. این حقیقت به قدری ترسناکه که آدم ها از همون سال های ابتدایی زندگی اون رو توی اعماق ناخودآگاه شون دفن میکنند و همین ما رو به ماشین هایی پر زور تبدیل کرده، کارخونه های گوشتی تولید معنا. معناهایی رو که به وجود می ارن تزریق می کنن به پروژه های نامیرا شدن شون مثلاً بچه هامون یا آثار هنری شون یا کسب و کارشون یا کشورشون چیز هایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر میکنن. و مشکل اینجاست: مردم حس میکنم برای زندگی به این باور ها احتیاج دارم ولی به طور ناخودآگاه بابت همین باور ها متمایل به نابود کردن خودشون هستن. برای همینه که آدمی خودش رو برای هدفی دینی قربانی می کنه، اون برای خدا نیست که میمیره، به خواطر ترس کهن ناخودآگاهه‌. بنابر این همین ترسه که باعث میشه به خواطر همون چیزی که ازش وحشت داره بمیره. میبینی ؟ طنز پروژه های ابدی اینه: با این که ناخودآگاه به این قصد طراحی شون کرده که آدم رو گول بزنن تا فکر کنه خاصه و هرگز نمی‌میره، ولی حرص و جوش خوردن بابت همین پروژه هاست که باعث مرگ انسان می‌شه‌. این جاست که باید حواست جمع باشه. هشدار من به تو همینه. هشدار جاده. انگار مرگ باعث مرگ زودرس میشه و اگه حواست جمع نباشه تو هم سرنوشتی جز این نداری.»</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 20:08:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم به فرشته ی نگهبانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%85-xrgvryygl7hy</link>
                <description>میخواستم به بزرگترین پناه گاه دردهایم، شیرینی زندگیم و خورشید تابان زندگیم، مادرم تبریک بگم. نمی‌دونم قراره الگوی زندگیم قرارت بدم یا نه اما میخواستم بگم ممنونم بابت اینکه به من نشون دادی چگونه با آدمای بی ارزش برخورد کنم، ممنون از اینکه نشونم دادی چگونه از زیر بار سختی ها بگذرم و همیشه آغوشت برایم باز بود ، مانند پناه گاهی برای فرار از سختی ها و فوران کردن احساسات عمیقی که در درون خود داشتم بود و هست. باید اعتراف کنم گاهی اوقات، ازت بسیار ناراحت میشدم ولی طاقت دیدن ناراحتی خودت رو نداشتم انگار که زخمی با دیدن ناراحتی که داشتی بر قلبم کاشته میشد. مامان می‌خوام بهت بگم همیشه استوار بمون! همیشه به خودت سخت نگیر! همیشه خودت رو وقف ما بچه هات نکن! نگزار تلخی زندگی همیشه برات بمونه و شیرینی زندگی رو تجربه نکنی! به خودت و به زندگیت اهمیت بده بدون اینکه برات حرف یسری آدمایی که خودشون به جایی نرسیدن و فقط می‌خوان برای بقیه حرف بزنن بهت قلبه کنه. مامان فکر کنم قلب مهربونم و از تو به ارث بردم. همیشه نگاره گر مهربونی و دلسوزی که با آدما داشتی بودم. مامان لطفاً نزار این قلب مهربونت روزی تبدیل به سنگی سخت و سرد بشه که دیگه راه ورودی از گرما و مهربانی نباشه! مامان تمام سعی و تلاشم رو برای عهدی که باهات بستم میکنم. مامان نمیزارم باعث سرافکندگی و بی ارزش بودن برات باشم. برات تمام سختی هایی که کشیدی، تمام غصه هایی که خوردی و گریه کردی رو جبران میکنم! فقط می‌خوام جبران کنم. جبران، جبران، جبران .  روزت مبارک مامان خوشگلم. روزت مبارک فرشته ی نگهبانم.❤️❤️</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 15:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The Color Blue Part One: Describing Blue</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/the-color-blue-part-one-describing-blue-d1pzieyva3uj</link>
                <description>آبی ، زیباترین توصیفی است که خوانده و شنیده ام. توصیفاتی درمورد چشم آبی، آسمان آبی ، عروس دریایی آبی ، موهای آبی، رویای آبی، دریای آبی، متن آبی، شعر آبی، روح آبی  و ........ به نظرم زندگی زمانی قشنگ شد که رنگ آبی با روح خاصش به زندگی بخشیده شد. رنگ آبی برام مثل الهام بخشی است که من را به درون خود، آرامش و موفقیت سوق میدهد. چشمان آبی! میتونم بگم عاشق چشم های رنگی شخصیت های کتاب هایم هستم چرا که به زیباترین نحو توصیف شده اند . مانند:«همچون غرق شدن در اقیانوس است.                                  چشمانش به رنگ عمیق ترین گوشه دریای کم عمق است، به رنگ آسمانی صاف که کم کم شب آن را فرا می‌گیرد، به رنگی که انگار می‌گوید من را فراموش نکن. چشمانش درست مثل داغ ترین شعله، آبی و سرشار از آتش هستند.»(تکه کتاب)                                                                              توصیف، کلمه ی بسیار شایسته ای است که در تار و پود تمام چیز هایی که در این دنیا قرار دارد می گنجد. و حال چه زیباتر اگر توصیفی مرتبط با رنگی همچون آبی باشد...... آسمان آبی. آسمانی آبی تنها هر زمان از روز باشد فقط میخواهم به آسمان بالای سرم نگاه کنم ،چشمانم را غرق در آرامش و حرکت ابر های پنبه ای کنم، انگار که آرامشی بی پایان مانند پهناوری خود درونش دارد. چه زیبا میگه :« آبی رنگ آسمان استحد تصور تو آغاز رویا های من»درست این چنین! رویاهایی با آغاز و بدون پایانی که با نگاه کردن به اسمان در ذهنم شکل می‌گیرد. می‌خواهم بدون وقفه باشد و واقعی! و آخرین توصیف آبی « دریای ابی» دریای آبی با صدای موج هایش آهنگی زمزمه می‌کند بی پایان که در انسانی امیدی را روشن می‌سازد و در دیگری خاموش می‌کند. دریا با رنگی که آن را فرا گرفته به وجود آورنده ی خوابی است که باید انتخاب کنی همیشگی باشد یا کوتاه؟ کوتاه انتخاب من است با زمزمه و آرامشش تنها برای زمانی کوتاه از این زندگی فاصله بگیرم. می‌گویند :«ارزو کنید که با دریای آبی باشید یا آسمان آبی»       آسمان آبی! بی انتها است و محفظه ای دارد از امید و آرامش. نه انتخابی است نه بی پایان!هرچه هم درمورد توصیفات آبی بگوییم ،بی انتها است. ولی دقت کرده‌اید آبی همیشه به همراه خود آرامش دارد؟ یا که همیشه امید؟ آبی کلمه ای سه حرفی ولی این چنین بی انتها! سه حرفی که باعث شد با حضورش در این دنیا، زیباترین و آرامش بخش ترین چیز هارا رقم بزند. امیدوارم رنگ‌ آبی این چنین برای شما لذت بخش و احساسی باشد.🩵پی نوشت: در ادامه بخش های دیگری در مورد رنگ ابی منتشر می‌شود </description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 21:18:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغ وحش خانه ی ما و نشونه ای از بودن خداوند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D9%88%D8%AD%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-jljazt74z3x2</link>
                <description>این عکس قرار نبود باشه ولی چون بلد نبودم چجوری پاک کنم مجبور به گذاشتن شدم ولی خب به همین ماجرا مربوطه( هیچوقت نمیتونم از ماه شب عکس بگیرم پولدار شدم یه دوربین میخرم) قراره ماجرای ترس امشبم و بگم و به احتمال زیاد برای شما بسیار خنده داره.  یادمه همین شبا قبل از خواب به خدا میگفتم:« نمیشه به منم مثل بقیه یه معجزه یا نشونه ای که منو به وجد بیاره از حضورت نشون بدی؟» و جواب این سوال مصادف شد با یه ماجرای خنده دار ترسناک غیر منتظره و پیدا کردن یه سوژه برای نوشتن. کی خونشون نصفه شب موش پیدا میشه؟ خب،بله خونه‌ی ما! خونمون با باغ وحش یکی شده ،هر هفته یه حیوون توی خونمون کشف میشه!😁😁    دیشب موش پیدا شد و ماهم به بهونه ی اینکه با سیمان جلوی راهش و توی چهارچوب در اتاق گرفتیم و بعد چند روز میمیره خیالمون و کمی راحت کردیم و خوابیدیم. صداهایی که صبح و ظهر میومد هم نادیده گرفتیم تا اینکه من طبق همیشه که توی خونه میمونم ،حتی آخر هفته ها ( علاقه ای ندارم توی جمع خانوادگی باشم چون قبلش شوق خوش گذرانی دارم ولی بعدش مثل بادکنک بادم خالی میشه که هیچوقت توی جمع شلوغ و پر صدای خانواده، خوش نمی‌گذره فقط کسل کنندس چون تنهایی ولی توی جمع شلوغ!)  بگم براتون که وقتی صدای پشت دریچه ی کانال کولر زیاد شد ترس درم رخنه کرد....  زنگ زدم که صدای زیادی میاد و قطع کردم. داشتم توی گوشی چرخ میزدم که یه دفعه صدای افتادن دریچه ی کولر اومد...... با نگاه من به اون سمت و دیدن دست موش همانا و انداختن گوشی از دستم همانا و جیغ زدنم همانا و فرارم به اتاقم هم همانا.... 😅😁😁  پشت در هرچی سناریو بود و هرچی پیش بینی بود هم کردم به اضافه ی جیغ و گریه به خدا که خدایا خواهش میکنم کمکم کن میترسم و مامانم یه ساعت دیگه میاد من نمیتونم تحمل کنم و خدا یا به مامانم بگو فقط بیاد الان. همین طور با جیغ و گریه التماس میکردم، احساس میکردم اگه ساکت بشم ،ترس بیشتری پیدا میکنم 😅😅 تا اینکه بعد یه ربع صدای زنگ اومد. و خدا فکر همه جاشو کرده بود که کلید دنبالشون داشته باشند ( از اونجایی که من عمرا در اتاقم و باز میکردم برم در خونه رو باز کنم) بعدش یه دسته آدم توی خونه پرشد فقط برای گرفتن یه موش کوچیک 😂😂 همه اونایی که مسخرم میکردن و میگفتن توهم زدن و فقط میخواستم بهشون بخندم که دیدی راست گفتم؟ اون لحضه با یه فیلم طنز یکی شده بود جوری که میخواستن موش بگیرن.  دوستام مسخرم کردن چطوری از یه موش کوچیک ترسیدی . خانواده هم که بهم میگفتن ما اگه نیومده بودیم سکته زده بودی..... خب راست میگفتن آدم بسیار ترسویی هستم. 😅😅😅 الان دیگه نزدیک دو ساعت گذشته و منو توی ماشین کردن که باید بیای بیرون منم از خدام بود و اومدم بیرون . و در تنهایی خود صدای جمع و تحمل میکنم. فعکککک نکنم دیگه بزارن تنها خونه بمونم از اونجایی که برام خط و نشون کشیدن! هعیییییی....... خب ولی واقعا در این مدت داشتم به خدا فکر میکردم که اگه این اتفاق نیفتاده بود، شاید به طور واضح بودنش و حس نمی‌کردم و شیطان کار خودشو میکرد و در گوشم کلی حرف ناجور میزد. خدا اگه بخواد خودشو نشون بده یه موقعی میاد که از قدرتش و بودنش شکه میشی و ذهنت و درگیر خودش می‌کنه. باید بگممم:خدایاااا عاشقتمممممممممم❤️❤️❤️ هوف شروع شد گیر گرفتنشون که چرا ساکتم ؟ کی این حرفا تموم میشه؟😮‍💨😤😩تا دیداری دیگر و سوژه ی جدید دیگر خدا نگهدار ( می‌دونم این پست نه به محتوای پستهای قبلی میخوره نه به هیچ چیز دیگه ای فقط این یه مود دیگه ی من بود 😁😅)توی</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 21:14:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله بار سنگین من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-c1spliwgybkd</link>
                <description>گاهی اوقات، بحث جدی نگرفتن فرد است. نمی‌دونم. شاید بابت این است که چون آن شخصیتی که بیشتر دیده ایم را می‌خواهیم باور کنیم و به جزئیات کوچک تری، نمی‌پردازیم.امشب شخصیت جدیدی کشف کردم. شخصیتی که کمتر دیده می‌شود و به این دلیل است که عادت به رفتار عادی و جایگاه اصلی او کرده ام. دلشکسته بود، حسرت داشت، دل‌آزرده بود و بیشتر از همه خسته از رفتار هایش و رفتار هایی که دیده بود. تجربه داشت ولی هرچه میکرد نمی‌توانست استفاده کند. کمتر کسی به عمق وجود و دل و قلب او نفوذ می‌کرد. به طوری که کسی متوجه احساسات عمیق او نمیشد.شاید حالا زیاد متوجه شدم چرا از من انتظار بیشتر دارد و بر من حساب باز کرده است. و حالا باز بار دوش من سنگین تر شده است. پس از هر بحثی ،سنگی بر کوله بار من اضافه میشود. در کودکی موقع دیدن اشک ریختنش ،به او قول دادم، من جبران میکنم و برایش موفقیت هایی به دست می آورم. بعد از دیدن هر آزردگی که بر اثر کسی دیگر پیش می آمد، میگفتم من باید جبران کنم. وقتی در گیر و گرفتار پول و حرص خوردن برای آینده دیگری بودند ،گفتم من نباید به وجود آورنده ی چنین چیز هایی باشم، بر عکس جبرانش باشم. هر روزه مصمم تر از روز قبل. اما چه کنم. بالاخره انسانم و انسان هم‌کارش‌گاهی ناامیدی و فکر های اما و اگر که مبادا جلوی کارش را بگیرند. شاید برای همین من را آیه گذاشتن تا نشانه ی موفقیت و خوشبختی و افتخارات برایشان باشم. شاید خداوند برای این من را با گل خلق کرد که در این دنیا بیایم و کار سنگینی که بر دوشم میگذارند به پایان برسانم. امیدوارم روزی فرا برسد که من هم کوله بارم را پایین گذاشته باشم نه به دلیل باختن و خستگی بلکه به دلیل موفقیت و رسیدن به آرزوهایم و خواسته ی چشم به انتظار هایی که سالیان منتظرم بودن. فقط میخواهم دیگر چشمان اشکینش را نبینم . میخواهم جای حسرت هایی که دارد را بگیرم. میخواهم چین بر پیشانی اش نیوفتد. و روزی با خیالی راحت را زندگی کنند. و هیچوقت از بودن من سر به زیر نیندازند.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 23:22:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط برای اندکی نوشتن. کتاب معرفی میکنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17900013/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-loxyp64jvgsi</link>
                <description>نیاز دارم به کتاب خواندن. به کتابی که من و تسخیر دنیای خودش بکنه و از این جهان پاک کنه. کتاب‌ ها ؟‌راه نجاتی برای دور شدن از سوال های گوناگون. کلاس نویسندگی ثبت نام کردم تا بلکه بتوانم به نوشته هایم جانی ببخشم و داستان های داخل ذهنم را به کلمات در بیاورم. 🌸📜      نمیدونم موفقیتی در کار هست یا نه تنها امیدوارم بتونم با قلمم نوشته هایی را بر روی کاغذ سیاه کنم که بی ارزش نباشند. میشه بهم کتاب کلاسیک و یا فانتزی معرفی کنید؟🫠🩷پی نوشت: فقط برای سوال پرسیدن و نوشتن.</description>
                <category>احساسات بر روی کاغذ</category>
                <author>احساسات بر روی کاغذ</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 22:38:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>