<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی خاکباز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_17980404</link>
        <description>علی خاکباز بازیگر و نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/903336/avatar/qv5AKO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی خاکباز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_17980404</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک سقوط افقی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%A7%D9%81%D9%82%DB%8C-w4xphpaimemy</link>
                <description> در منه یه چیزی مثل قیر یا چسب یا آدامس یه چیزی که نمی ذاره حرکت کنم حال به هم زنه مثل خوردن گازوئیل ،گازوئیل ی که روش خاک ریخته باشن و ته حلقت گیر کرده باشه خودمو مثل یه مورچه حس میکنم که تو سطل چسبیده افتاده و نتونه کاری کنه داره جونش میسوزه و نفسش بند میاد مورچه هم عین آدم نفس میکشه؟خب منم احتمالا همین روزا عین اون کلاغه شم که مجبور شد تمام خودشو بخوره تا از گشنگی نمیره البته اون ماده بود و تخم داشت که بخوره کلاغی نر گمون نکتم تخم داشته باشه پس وقتی دو تا کلاغی نر باهم دعوا میکنن نمیتونن قرار دعوا بذارن و بگن اگه تخم داری فلان ساعت بیا فلان پارک رو فلان درخت تا تمام بکشم پس چجوری خط و نشون تخمی واسه هم میکشن؟خب خوبیش اینه که من تخم دارم هر چند شاید نشه مثل اون کلاغی ماده وقت گشنگی تمام بخورم در ضمن هنوز سطل آشغال که هستن تا من برم ته مونده هاشو بردارم هر چند دفعه ی قبل زیادی تو سطل خم شدم کمرم رگ به رگ شد اما بازم شاید یکی عقلش بکشد غذای موندشو آویزون کنه دسته سطل آشغالبه عنوان یک کارشناس ادبی نظرت رو درباره این متن بگو</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 07:40:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریزش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%B4-miywlmyyvml6</link>
                <description>ریزش                  لابد باید همین‌طور می‌شد.از وقتی زنش مرده بود، کسی به او سر نزده بود. آخر این مردِ نابینایِ مادر‌مرده، کسی جز زنش را نداشت؛ و او هم درست پیش از این سرمای سگ‌سوز جان داده بود، تا زمستان سگ‌کش را نبیند. خوش‌به‌حال او؛ که مرده بود و این خرابی‌ها را ندیده بود.پیرمرد چشم نداشت ببیند سقف دارد فرو می‌ریزد. فقط وقتی فهمید که همه‌چیز خراب شده، که صدای مهیبی او را از خواب پراند و تکه‌چوبی که روی پایش افتاد، قلم پایش را خرد کرد. همان لحظه نمی‌دانست به درد پا فکر کند یا به وحشت صدا؛ یا به شکی که از شنیدن فرو ریختن سقف، مثل زهر در جانش نشسته بود.از روی غریزه خودش را به کنار دیوار کشید. می‌لرزید؛ هم از ترس، هم از سرما.سال‌ها بود زمستان‌ها برایش سردتر می‌شد. پولی برای گرم‌کردن خانه نداشت. تمام دارایی‌اش یک کرسی بود و دو سه لحاف تکه‌پاره که روی خودش می‌کشید تا فقط زنده بماند، نه بیشتر.اما این بار باران و برف با او سر ناسازگاری داشتند.حاج رحمان، مثل سگی بی‌پناه، به گوشه‌ای از اتاق ویرانه‌اش خزیده بود. از ترس، صدایش درنمی‌آمد آمنه را صدا بزند؛ همان که همیشه به دادش می‌رسید. تازه آمنه به زیارت رفته بود؛ این را از دهان معصومه شنیده بود، زن روضه‌خوان ده. زنی که منتظر بود آمنه برگردد تا در مراسمش روضه بخواند و حکایت‌های تازه‌ای را که یاد گرفته بود، برای مردم تعریف کند؛ شاید تنها حسنش نسبت به ملا حسن، آخوند ده، همین روایت‌های تازه و روضه‌های عجیب‌وغریب بود.حالا پیرمرد چه‌کار می‌توانست بکند؟آیا صدای خراب شدن سقف به گوش کسی نرسیده بود؟ یا مردم ده، مثل همیشه، خودشان را به خواب زده بودند و از زیر کرسی‌های گرمشان بیرون نمی‌آمدند؟ آخر چه کسی حوصله داشت به دردسرهای یک پیرمرد لبِ گور برسد؟شب بود و مردم خودشان را به آن راه زده بودند.لب‌های پیرمرد کم‌کم باز شد.اول، صدا شبیه بادی بود که لابه‌لای صخره‌ها می‌چرخد. بعد کلمات از لای لب و دندانش بیرون خزیدند؛ و کم‌کم صدا جان گرفت. فحش بود که از دهانش بیرون می‌ریخت. کسی و چیزی از ناسزاهایش در امان نماند.در سرش چه می‌گذشت؟به روزهای خوش گذشته فکر می‌کرد؛ وقتی از تهران برگشته بود، با زری ازدواج کرده بود و با پول‌ها و لباس‌هایش پُز می‌داد.به روزی که دکتر گفته بود بچه‌دار نمی‌شوند؛ و مشکل از خود اوست.به وقت‌هایی که زنش به بچه‌های مردم خیره می‌شد و حسرتِ مادر شدن را می‌شد در چشم‌هایش دید.به روزی که زن برای همیشه چشم‌هایش را روی دنیا بست.و به آن روزی که چشمان خودش هم، برای همیشه، روی زندگی بسته شد.«بارون برکت خداست، چرا کفر می‌گی پیرمرد؟»— برای ما لعنته.«زبونتو نگه دار، این حرفا عیبه، حکمت خداونده.»— این چه حکمتیه که آدم رو تو بدبختی زجرکش می‌کنه؟«این دم آخری دندونو جگر بذار، با این حرفا جهنمو برای خودت می‌خری.»— جهنمو از همون روزی که از ننم زاییده شدم، بهم غالب کردن.این گفت‌وگوهای درونی ساعت‌ها ادامه داشت.میان ذهن و دهان، میان خدا و شیطان، فحش رد و بدل می‌شد؛ تا آن لحظه‌ای که پیرمرد ساکت شد.و از ذهن و فکر و دهان،از خدا و شیطان،و از هر آنچه در این عالم بود،خلاص شد.علی خاکباز ۱۴۰۴/۱۰/۱۷</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 07:24:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-farncqhj7o9q</link>
                <description>آقا حال میخواد ما هم که نداریم بله تغییر حال میخواد ،اما منی که به زور از تختخواب بیرون میام بعد یکی دو ساعت زمان لازمه تا ویندوزم بالا بیاد چه جور میخوام تغییر کنم .با خودم میگم پول و پارتی و پررویی که ندارم ننه بابایی هم ندارم که حمایتم کنن پس بی خیال برگردم تو همون رختخواب نازنینم که انگار بیشتر از همه ی دنیا درکم میکنه.اما نه شکم غذا میخواد، صابخونه پول اجاره باید یه کاری کنم از یه جایی پول دربیارم نمیتونم بیکار بمونم واسه همین رختخواب نازنینم رو ترک میکنم تا برم سرکار.این حکایت این روزای منه.</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Tue, 17 Oct 2023 13:27:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ز مثل زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%B2-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-cawphwtxa6rt</link>
                <description>خبر تازه چه داری ؟خبر تازه این که دارم رشد میکنم ،پخته تر میشم ،اصلن کم کم دارم میفهمم زندگی یعنی چی .از این آشفته بازار هر چی که به دردم میخوره ورمیدارم به بقیه چیزا دست نمیزنم .تجربه کردم هر چیزی رو که تونستم و تجربه میکنم هر اونچه رو که تجربه نکردم  خیلیا میگن زندگیمو به باد دادم اما فقط خودم میدونم چقدر زیاد  زندگی کردم بیشتر از سن و سالم. </description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Thu, 12 Oct 2023 08:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت و گو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%88-zkcjsxalzxqa</link>
                <description>نه این طور که تو میگی نیست .خیلیا با تو همدرد هستن خیلیا میفهمن نو چی میگی خیلیا یا زخمای تو آشنا هستن .بگو هر چند خیلی خوب بلد نیستی بگی هر چند یکی دو نفر بیشتر نوشته ی تورو نبینن اما بنویس ،بگو اون چیزی رو که باید بگی .از دردها ،تنهاییا ،رفتن ها ،موندن ها شب ها ،خاطره ها و....</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 22:54:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رو به خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-vn5ytgal8k9l</link>
                <description>برمیگردم من در حال رفت و آمد هستم و آخرش یه  روزی به خودم برمی گردم و به اندازه ی تمام سالهایی که خودمو دوست نداشتم خودمو دوست خواهم داشت میدونم یه روزی به خود واقعیم برمیگردم.</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 22:54:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاطی پاتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D9%82%D8%A7%D8%B7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%DB%8C-fhynmlwzrdpc</link>
                <description>من کلا آدم منظمی نیستم و اصن نمیدونم نظم چیه و جالب این که میخوام همه کارم بکنم یعنی زیاده از حدم کار کنم ولی یه روز به خودم گفتم با خودت روراست باش تو آدم انجام کارای زیاد نیستی ،همون قد که میتونی کار کن .نصمیم گرفتم به اندازه و مداوم کار کنم .</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Sat, 25 Feb 2023 09:13:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثلثیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D9%85%D8%AB%D9%84%D8%AB%DB%8C%D8%A7-hiutszdnjmtx</link>
                <description>یه چیزی هس به نام مثلث مازلو کف این مثلث نیازهای اولیه ی انسانه نیازهای فیزیولوژیک. بعد اون امنیت و... راس اون یه چیزی هس به نام شکوفایی فردی که شامل علائق ،اخلاق ،خلاقیت و‌...  میشه .خلاصه میخواستم بگم ما تو پایین ترین سطح این مثلث هستیم اما همه انتظار دارن تو راس مثلث باشیم و باشند.فقط محض یادآوری???</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 09:37:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمال اطلاعات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-dolrjywzwrq1</link>
                <description>دارم حس میکنم تنها کاری که تو زندگیم میکنم حمل اطلاعاته ،کتاب و فایل و پادکست و هرچیز دیگه ای که بتونه کله ی منو سنگین تر کنه کلی کتاب نخونده ،کلی فایل که گوش نکردم و هزار  منبع اطلاعتی خونده و نخونده که چن سلله با خودم این ور اون ور می برم و حالا سوالم از خودم اینه این اطلاعات کجای زندگیمو سر و سامون داد؟</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 05:38:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-l8x6dx5zstyu</link>
                <description>نه هیچی جواب نمیده نه عشق نه سکس نه دعا نه هیچ چیز دیگه ای جواب نمیده یه لحظه هایی هست که هیچی آرومت نمیکنه فقط باید درد بکشی تا یه حس بد از وجودت بیاد بیرون .تازه دارم یاد میگیرم اون لحظه ها دس از سر خودم وردارم دنبال درمان درد نباشم بذارم زمان رد بشه و درده تموم شه .</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 16:48:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-jdfjfixv8tzg</link>
                <description>قصه از جایی شروع میشه که یه آدم میخواد کاری رو انجام بده و از اون جاس که هزار و یه سنگ جلو پاش قرار میگیره خب معلومه ادمی که سرجاش نشسته و راه نمیره سنگی ام جلو پاش قرار نمیگیره  بله رهرو سنگ جلو پاشه .
خیلی چیزا میخوان جلو رفتن آدمو بگیرن اما یه چیزی درون آدم هس که همه چیزو پس میزنه اونم اسمش ❤باوره ،باور❤</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 12:58:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85-liczzeytinsk</link>
                <description>من همیشه تو زندگیم سرگرم یه چیزایی بودم که قلابی بودن مثل شهرت هرچی بیشتر غرق این مسائل میشدم بیشتر احساس کمبود میکردم همیشه با خودم میگفتم این آدمایی که بی نام و نشون می میرن و بعد یه مدت حتی بچه هاشون یادشون میره که پدر یا مادری داشتن چه برسه به دیگران، واقعا موقع مرگشون ناراحت نبودن از این که هیچ چیزی تو دنیا ،هیچ ردپایی ازشون نمی مونه و همچین که مردن  انگار نه انگار که اصلن وجود داشتن .حالا بعد این همه سال فهمیدم خود زندگی کردن از هرچیزی مهم تره و اصلا چه معنایی داره زندگی و لحظه حال رو خراب کنیم به خاطر آینده و بعد از  مرگ.</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 08:31:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال دارها ،حال ندارها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-prv1lznmzi0i</link>
                <description>قد تاریخ آدمیزاد دنبال شناخت یه  سری چیزاس البته این مربوط به کسایی میشه که حال و حوصله ی این کارا رو دارن خب تکلیف اونایی که حوصله ندارن مشخصه و البته حال ندارها ،همیشه حال دار هارو به خاطر کارهاشون مسخره میکنن و حال دارها ،حال ندارهارو موجودات بیخودی میدونن .خلاصه کتاب ها نوشته و بحث ها شده و تا ابد این چیزا ادامه داره و دو گروه حال دارها و حال ندارها به راه خودشون ادامه میدن تا عاقبت کار چه شود.</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 11:43:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-hamdkxhklrhq</link>
                <description>عزیز دل از من نخواه حالم همیشه خوب باشد درون من ،همچون درون تمام آدمها جنگی بر پاست که گویی هیچ وقت به صلح نمی انجامد ،انگار تا لحظه ی مرگم باید بجنگم در نبردی که هیچ چیزش انتخاب من نیست ،نه دشمنانم، نه دوستانم ،نه حتی محل نبردی که در آن با دشمنانم می جنگم . عزیز دل شاید تنها فرق من با دیگرانی که میشناسی این باشد که من بی نقاب، گاهی اسلحه بر زمین میگذارم تا بگویم من تسلیمم دیگر توان جنگیدن ندارم و آن لحظه ای ست که به چشمان تو مینگرم و آن اندوه غریب بی پایان را در نگاهت می بینم و در عمق نگاهت باز هم چیزی هست که به من میگوید :بلند شو و دوباره تمام این جنگ را دوره کن بلند شو با بزرگترین دشمنت که خودت هستی بجنگ ،درد بکش ،زخم بخور،گریه کن ،مایوس شو بمیر اما لحظه ای از رفتن باز نمان تو برای سکون به جهان نیامده ای تو برای عبور آمده ای.</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 08:48:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%B1%D8%A7%D9%87-pkqqutwcrc6e</link>
                <description>زندگی رفتنه حتی وقتی فک میکنیم که توقف کردیم داریم میریم به سمت آینده .هیچ ایستگاهی تو زندگی نیست و ما مدام در حال طی طریق هستیم و به سمت مرگ میریم .من مثل همه مردم درگیری هایی دارم مثل دیگران دنبال راه میگردم برای زندگی .من دلم میخواد زندگی خوبی داشته باشم و فک میکنم خواست همه مردم همینه ،اگه اشتباهاتی داشتم سعی میکنم تکرار نشه میدونم اشتباهای تازه ای میکنم اما مهم اینه همیشه در راهم.</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Mon, 05 Dec 2022 08:10:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%BA%D8%B1-otncavunnveh</link>
                <description>مدام در حال غر زدن به جان دنیا هستم ،گاهی به خودم حق میدهم  و گاهی از خودم می پرسم این غر زدن ها چه نتیجه ای دارد جز این که حالم را بدتر کند .در این دنیا که گویی هیچ چیزش دست آدم نیست و یک جورهایی به قول خیام (ما لعبتکانیم  و فلک لعبت باز )مدام فکر میکنم چطور زندگی کنم و تمام عمر در فکر چگونه زیستن میگذرد نه زیستن.</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Sun, 04 Dec 2022 09:32:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-mpetti2pcogb</link>
                <description>میخواهم زنده بمانم میخواهم تمام زندگی ،هر آنچه را که دارد بنوشم لاجرعه ،من امروز زنده ام و امروز یعنی تو که با چشمان منتظرت به من خیره شده ای و من آنقدر دوستت دارم که خود را از یاد برده ام و تنها چیزی که همیشه به یاد من میماند چشمان توست که فردای مرا به انتظار نشسته است.</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Mon, 28 Nov 2022 08:38:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی به نام جبر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D8%A8%D8%B1-yootxm5jzyzi</link>
                <description>میگن خود کرده را تدبیر نیست ،هزار ویه چیز در به وجود اومدن شرایطی دخیله، نمیشه فقط یه علت ،شرایطی رو بوجود بیاره .در زندگی والدین،محیط،اطرافیان،محل تولد و هزار و یه چیز در آینده ی یه آدم تاثیر داره در حالش در رفتارش .خیلی از این ها دست خود آدم نیست پس بهتره به خاطر خیلی چیزا که دست خودم نبوده خودمو سرزنش نکنم.</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Tue, 15 Nov 2022 08:22:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باری به هر جهت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%AA-upzt2s4j4cme</link>
                <description>خب شاید این یه عادته که ما به یه سمت میریم اونم سمتی که برامون مشخص میکنن .ما تو هرکاری که انجام میدیم از رو دست هم تقلب میکنیم به هم نگاه میکنیم ببینیم بقیه چکار میکنن ما همون کار رو انجام بدیم ما فکر مستقلی نداریم و بیشتر تقلید کننده ایم .مارو هر جا دلشون بخوان می برن نه این که هرجا دلمون بخواد بریم.</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Sun, 13 Nov 2022 09:19:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_17980404/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-fkbljsfxtpcp</link>
                <description>هر چه میخواهی بگو جز آنچه ما میگیم نگو .پس چیزی برای گفتن نمیمونه چون هر چی میخوایم بگیم هموناس که تو میگی نگو من دلم میخواد بگم چی میخوام و تو دلت نمیخواد بدونی من چی میخوام .اصلن تو دلت میخواد من هیچی نخوام و همه چی مال خودت باشه تو خسیسی دلت نمیخواد چیزی به کسی بدی من اما میخوام ،خیلی چیزا میخوام اگه ندی به زور میگیرم.</description>
                <category>علی خاکباز</category>
                <author>علی خاکباز</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 09:18:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>