<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Goli</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_18106273</link>
        <description>هرروز در تکاپو به سر می برم، تا شاید روزی زیر آسمان نیلی پیدایش کنم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2014413/avatar/O7B7xx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Goli</title>
            <link>https://virgool.io/@m_18106273</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک آسمان، برای او</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88-cxcscae2rwle</link>
                <description>دیگر دلم نمیکشد از خودم بگویم، تنها باید اضافه میکردم هیچوقت انسان سکوت نبوده ام و نخواهم بود، تنها دلم چرکین شد و پست قبلی پاک. آن شعر از وجودم آمده بود، گوشه ی دفترم نگهش داشتم چونکه نمیخواستم با مغز های زشت آن راهم چرکین کنند.https://musicdel.ir/single-tracks/452528/سه سال شد، از بالا و پایین رفتن هایم در این صفحه که روزی رنگ و بوی خانه میداد چون میتوانستم خودم باشم، بنویسم و بنویسم و بنویسم تا جانی در تن و فکری در سرم نماند.سایه اش را میبینی؟ آری میدانم سال هاست از آن بیزاری ولی بگذار بیاید، کنارت بنشیند شاید باید حرف هایش را شنید تا برود. من هم حرف هایش را شنیدم، روزها و ماه ها و حتی سال ها؛ سال ها از بوی تلخ سیاهی برایم گفت، گفت گفت تا آن را بوییدم؛ آه بیچاره مغزم که محکوم به توصیفش بود. کارش همین است، از بو و مزه ی درد برایت میگوید تا در حقیقت هم دردمند شوی و نه تنها با زبان، بلکه با روح، زهرماری در وجودت حس کنی. از دور که به خود نگاهی بیاندازی خواهی دید هیچ چیز آنگونه که آن زمان در ذهنت دگرگون بود، آشفته نبود و مدام به دنبال راه گریزی به سوی گذشته میگردی و ما یادمان میرود حالی هم در دستان ماست. آینده میشود و حسرت حال را میخوری و این چرخه را ادامه میدهی، ادامه میدهی، ادامه میدهی تا ناگهان از دست خودت دیوانه شوی. آن روز است که سایه ی سیاه در گوشی ، آرام به تو خواهد گفت: دیدی؟ من تنها ز بوی سیاهی گفتم و تو خود را درون آن غرق کردی. آنقدر به زلالی روح سفید درونت اعتماد نداشتی که آن را باختی...از آن پس هرکس داستانت را بشنود تورا مقصر شوربختی میداند و میشوی همانی در کتاب هایم که فرصت هایشان را کور کردند. چشمانی بی نقص داشتند و چون زشتی راهم به آنها نشان میداد از کاسه در اوردند تا نبینند، گوش هایشان را بریدند تا سخنان زشت را نشنوند، لب هارا دوختند تا سخن بیجا نگویند، بینی هارا کندند تا بوی سیاهی به مشامشان نرسد، دست هارا قطع کردند تا ناگهان دستشان به گناه آلوده نشود، اگر بنا بر نبودن بود، پس چرا از آغاز آفریده شد؟ با همان چشم ها میشد نور را دید، با آن گوش ها میشد صدای خدارا شنید، با آن دست ها میشد بال فرشتگان را لمس کرد، با آن بینی گل هارا بویید و با آن لب ها کلمات شایسته گفت. دست هایش را به روی آسمان برده، او که کنار ماست، باشد اگر حال خوب به او میدهد بگذار انجامش دهد، همان لحظه ستاره ای از آسمان هفت رنگ به پایین می آید، دست در دستش میگذارد و اشک گونه هایش را پاک میکند، به او میگوید همانطور که در تاریکی مشخص نیست چه چیزها پنهان شده، در نور زیاد هم نمیتواند ببیند. نیاز به سایه روشن دارد، تا که معنا پیدا کند. شاخه ای سینه اش را میشکافد و درون آینه قلب سرخ تپنده ای را میبیند که برای ثانیه ای جان میکند. ستاره آرام آرام خود را در میان رگ ها جا میدهد، دردش میگیرد چرا که وجودش دارد بزرگتر میشود؛ تا استخوان هایش به وجود ستاره عادت کنند طول میکشد و قلب غر میزند اما ته دل آن میداند وجود ستاره برای او روشن است اما نه تن جای آن را دارد و نه جای ستاره آنجاست، پس آن را به روحش میسپارد. گاهی باید به روح سپرد، قلب و تن، گنجایش ندارند. به جای نالیدن از وجود ستاره و بد گفتن از او ، بجای حرف های ستاره و دم زدن از کوچکی وجود او؛ بهتر نیست پافشاری را تمام و آن را رها کرد تا به جای درست خود برود؟! مگر غیر این است که آسمان هم جزوی از وجود و روح اوست؟و خطای او همینجاست، او جهان را از وجود خود جدا دیده بود...به امید روزهای خوبگلی در آستانه ی سن مورد علاقه اشاسفند ۱۴۰۴پاینده باد سرزمین قصه هایم، ایران*متاسفانه انتشارات صاحبان قلب های صورتی به علت اشتباهی از سوی بنده حذف شد</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 02:36:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین نجیب زادگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-lraevmv3jzjf</link>
                <description>از جمله ی کسی شروع شد:اخه تاریخ مهمه؟ گذشته گذشته دیگه به چه دردی میخوره؟؟؟فروهر، پندار نیک گفتار نیک کردار نیک و در مقابل: پندار بد گفتار بد کردار بد، این یعنی فرهنگ کشور من به یکی از بزرگترین رازهای بشریت رسیده بوده: اعتدال، نادیده نگرفتن زشتی ها اما بها دادن به زیبایی ها شکرگزار اونها بودنخون درون رگ هایم نمیگذاشت ننویسم، وجود آریایی ام در تار و پودم نهفته. تاریخ را نمیدانم، اما خوانده ام و میدانم ایرانمان از تاریک ترین روزها بیرون آمده، از ۲۰۰ سال سکوت، از حمله چنگیز و دار و دسته اش، از اسکندر بی قانون، از فقر فرهنگی قاجار، نمیگذارم کسی درمورد تاریخ چنین بگوید. تاریخ نمیگذارد اشتباهاتی را دوباره تجربه کنیم، نمیگذارد فراموش کنیم که بوده ایم، چه کرده ایم و چه ها با ما کرده اند.اصفهان، شهر زیبایم که با آلودگی اش قلبم میگیرد. در میان کوچه هایش بزرگ شدم، جوی های پر از آب، کوچه های تنگ، درختان چهارباغ، آسمان هفت رنگ، نقش جهان و رنگ هایش، خانه های کاهگلی، جلفا و حس و حال وصف نشدنی، نمیدانم چطور دل کندن را باور کنم.ما فرزندان کوروشیم، مردی که ظلم در وجودش نبود، کینه را نمیشناخت و روحش از آزار میرنجید. شاهزاده ای که پسر دهقان بود، یادگاری که برایمان گذاشت مهم تر از تاریخ و تمدن و فرهنگ، خونمان بود.به امید گذشته زنده ام، با یادآوری بزرگانی که بودند و درد کشیدند تا دگر ما درد چون آنان را نکشیم، من هم برای آینده ادامه میدهم، تا آنهایی وجود داشته باشند و طعم تلخ و شیرین انسان بودن را بچشند.هرکجا که سفر کرده ام، پاره ای از شعور را دیده ام و تکه ای از قلبم را گذاشته ام، نمیدانم چرا این گونه است، دلم برای ذرات هوا تنگ میشود.بارها فکر کرده ام، چقدر خوشبخت بوده ام که زبان مادری ام فارسیست، با اشعار سعدی و خیام بزرگ شده ام، یوشیج را تحسین کردم که چگونه تابوی شعر کلاسیک را شکست، مولانارا درک کردم، حافظ را کنارم حس کردم، فردوسی و حرف هایش چونان معجزه اند.زنده ایم چون روح های مقدس میخواهند مایی باشیم و ایرانی باشد، سرزمینی که جان دارد.رنگ هایمان را ببین؟! زندگی در آن هاهم جریان دارد...به پایت میمانم نه با جسم، با روح و جانم، چون تو به پای ما ایستادیبرایت جان میدهم، چون برایمان داری جان میدهی، و چه مقدس تر از بودن زیر خاک تو برای من، خاکی که تمام نیاکان و بستگانم و امثال کوروش و داریوش و فردوسی و... در آغوش کشیدهچه مقدس تر از پا گذاشتن بر روی خاکت، که تاریخ روی آن راه رفته است.وجودم برایت دگرگون و قلبم درد هایت را به دوش میکشد.به امید و به یاد پروردگاری که در هر شرایطی کنارمان بود</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 19:39:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن دلیل میخواهد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-jpqgaignngm5</link>
                <description>موضوع همیشگی من و مغزم این بوده که : اصلا این نوشتن، دلیلی هم میخواهد؟و این خودش علتی شد برای نوشتن امروز.بی چرایی خودش جواب یک چرای بزرگ است، دلیل نوشتنم چیست؟ چون دلیلی ندارم(!)۱_ چیزی دیدیم و میخواهیم درموردش بنویسیم.من این تصویر/منظره  را دیده ام و میخواهم درموردش بنویسم:غروب یا طلوع صورتی خورشید میتواند جان دوباره ای ببخشد. چگونه است که تاریکی قبل طلوع با شب اینقدر متفاوت است، انگار آسمان هم میداند تا ساعتی دیگر خورشیدش را از دست میدهد. آسمان هرروز مراسم خونینی برای رفتن خورشید و جشنی طلایی برای دوباره بازگشتنش میگیرد. آنقدر مراسم بدرود خورشیدی دلگیر است که گاهی باعث میشود غم به دل درودی تکراری دهد. همگان درباره ی دریا و طلوع و غروب هایش گفته اند، اما در دشتی بی نظیر، غروب هم یادآور شادی های کودکیست یا باغ بابابزرگ و هوای پاکش و تصور رنج گذشته ی روستا...۲_ چیزی شنیده ایم و می خواهیم درموردش بنویسیم.حال حرف، خاطره، موسیقی، نوا یا صدایی باشد. من موسیقی را انتخاب کردم:https://upsong.ir/ludovico-einaudi-experience.htmlاین موسیقی روایت زندگی من است، یا میرود پایین یا می آید در اوج. از گذشته از یاد رفته و آینده ی ندانسته ای می آید. در اوجی تکاپو هایم را به رخ میکشد، نوت ها جایی باهم میجنگند، بالا در کنار پایین می آید و آرام در کنار تند، در اواسط با هر بالا رفتن میتوان خاطره ای را دید و از جلوی چشم رد میشوند که هیچ، دوباره حسشان میکنم. دلم میخواهد زندگی ام این قطعه شود... خود خود زندگیست، صدای تپش های قلبم را لا به لای پیانو اش میشنوی؟!۳_ فردی را شناخته ایم و می خواهیم درموردش بنویسیم.همیشگی دست و قلب و ذهن هنرمندی دارد. هنر نه تنها به معنی نواختن یا کشیدن، هنر زندگی کردن دارد؛ هنر شعور ؛ هنر اختلاف نظر و ارائه دادن دیدگاه. روزهایی که همیشگی را هرروز در زندگی میدیدم گذشتند و باید دوباره بیایند، نبودنش باعث میشود وجودم تکه ای از او بسازد و گه گاهی با او حرف بزند، دوست من به اندازه شاتوت ترش، کیک های چاق کننده شیرین، شکلات ۱۰۰ درصد تلخ و خیارشور شور است(یا آب دریا) ، به اندازه ی مکس ارنست کله شق و به اندازه ی کاسندرا عاقل. مغزش قابلیت تحمل ساعت ها حرف چرت و پرت و غر را دارد. دلم براش تنگ؟ چه میگویی! از دلتنگی صدایش را میشنوم...۴_ چیزی خورده ایم و میخواهیم درموردش بنویسیم.تابستان ۱۴۰۳، زمانی که آخر های شهریور بالاخره خانواده ام تصمیم گرفتند یک سفر کوتاه یکی دو روزه برویم. لوازم تحریرم را خریدم و بعدش در پارک ناهار خوردیم و به سمت ابیانه راهی شدیم. نزدیک های ساعت ۶ و ۷ به ابیانه رسیدیم، آن روز از جاهای دیگر هم امده بودند و از این جهت روستا شلوغ و جاری از زندگی بود. کوچه هایش را بالا پایین کردیم و رفتیم و آمدیم، یک سوپری کافه رستوران قهوه خانه موزه ای دیدیم(واقعا نمیدونم اسمشو چی بزارم سوپری بود بعد توش پر عتیقه بعد غذا و قهوه و املت میفروخت🙂😭😂🤣🤣🤣🤣) بیرونش نشستیم و منِ عاشق کشک و بادمجون، کشک و بادمجون سفارش دادم. با یک من روغن رویش ولی نمیدانم چرا اینقدر چسبید، به اندازه کشک و بادمجون هایی که با درخت چنار در سرویس میخوردیم یا دستپخت مامان خوب نبود ولی آن شب، مزه ی رویا میداد.۵_ چیزی را لمس کرده ایم و میخواهیم درموردش بنویسیم.اوایل مهر، با مامان به کافه ی محلی رفته بودیم که همیشه باهم میرویم. گربه ای اگور پگور مارا تماشا میکرد. چشمانش سبز و براق و بدنش نارنجی قهوه ای رنگ بود. من عاشق حیواناتم اما خب تا آن موقع به گربه ای دست نزده بودم، داشت از کنار پاهایم رد میشد و من با همان حالت جیغ کشانی که پاهایم را جمع میکردم دستم را نزدیک سرش گرفتم، سرش را به دستم مالید و فهمیدم چقدررررر نرم و گرم است... دیگر بعد از آن به گربه ای(یا گربه ای به من) دست نزده ام ولی همان ثانیه کافی بود تا پاکی اش را درک کنم.۶_ چیزی را بوییده ایم و میخواهیم درموردش بنویسیم.هروقت قهوه را بو میکنم؛ روحم به من میگوید دوباره به زندگی ادامه بده، خاطراتت پا برجا اند و آینده به تلخی من نخواهد شد و اگر شد، تلخی اش مانند من دلپذیر است. قهوه بوی تلخی هم دارد، از بویش میتوان به مزه اش پی برد، بوی ترشی یا تلخی یا کف رویش راهم حس میکنم. اگر تفاله قهوه دم کرده باشند کهنه است و اگر تازه باشد بوی جنگل میدهد. آه و امان از قهوه که زندگی دیگری در خود گنجانده.۷_ جایی رفته ایم و میخواهیم درموردش بنویسیم.حرف ها و مکان های بسیاری در این مورد در سرم بودند اما خواستم از جایی بنویسم که از کودکی و وقتی آب پریا را میدیدم دلم میخواست حداقل یکبار از نزدیک ببینمش.موزه ی ایران باستان؛ بازهم برای منِ دیوانه ی موزه و تاریخ چونان خانه بود. خانه ای سرشار از عشق و امید از آنکه روزهای سرسخت میگذرند اما چگونه گذشتنشان مهم است. ایران باستان یک مکان نیست، یک کشور است ، یک قاره است یک جهان است برای چیزهایی که فراموش نشده اند. و تهران، تنها با سفری دور و دراز به آن دیار میتوان فهمید چرا دلکندن از آن برای اهالی اش جان کندن است....و اما شما چه دیده اید، شنیده اید، چه کسی شناخته اید، چه خورده و لمس کرده، بوییده و رفته اید که ارزش نوای بی صدای قلمتان را دارد؟گلی در میان میانآذر ۱۴۰۴</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 16:53:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک جمله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-lsfvzgayvsz6</link>
                <description>ما در جهان زندگی نمیکنیم؛ ما خودمان جهانیم که خودمان را تجربه میکنیم...همین یک جمله ی کوتاه و فکر کردن به آن، برایم تبدیل به یکی از آن دلایلی که میپرسند چرا صبح ها از خواب بیدار میشویم شده. از ابتدای مهر تا کنون، هرروز یک جرقه در مغزم خورده است، بی اغراق در طول زندگی ام یکی از دوست داشتنی ترین ماه هایم شد.و حالا چرا؟ آسمان مگر به زمین آمد؟ چگونه یک ماه میتواند هرروزش دارای یک لحظه ی خاص باشد؟ خانه خریدیم یا چیزی به مادیاتمان اضافه شد؟ نمراتم بیست شد؟ همه ی آدم ها با من خوب برخورد کردند؟ همه چیز فوق العاده بود؟ در جواب اینها باید بگویم، خیرپس چگونه این مهر، اینقدر برایم لذت بخش بود؟!!وجود کلیمن دیوانه ی فهمیدنم؛ آموختن، اینکه اگر چیزی را نمیدانم و دانستنش به ارتقای مغزی کمک میکند و در راستای آن به خیلی از آرزوهایم خواهم رسید، دوست دارم تلاشم را بکنم تا به بهترین نحو یادبگیرم. دوست دارم جرقه هایی در مغزم حتی در کوچک ترین لحظات بخورند و بگویند: زندگی جریان دارد.چه کار کردم؟تا کنون تنها ماهی بود که به طور جدی منفی نگری را کنار گذاشتم، نه هر دقیقه و هر ساعت اما هرروز این اتفاق می افتاد. اما خب هنوز خیلی دغدغه هایی که پدر و مادرم دارند را ندارم اما به مراتب علم و تجربه ی آنها از من بیشتر است. صبح ها با ذوق بیدار میشدم، انگار زندگی ام با آن جرقه ها هدف پیدا کرده بود؛ اتم های وجودم بالا و پایین میپریدند.از ترسیدن نترسیدمدر میان ترس هایمان، تنفر هایمان بخشی از خودمان نهفته است و تا زمانی که نپذیریم ماهم از چیزهایی میترسیم یا که تنفر داریم؛ تکه ای از وجود خود را نپذیرفته ایم. از ابتدای دبیرستان عربی همچون رختی بر تن مغزم زار میزد و زمانی که دبیر عربی ام برای اولین بار اسمم را صدا زد تا به سوالات جواب دهم، کل وجودم ریخت. هفته ی پیش خیلی خوانده بودم اما آنشب نه. به گمانم داشتم فیزیک یا همچین چیزی میخواندم و دلم نمیخواست گند زدن هایم در عربی بیشتر شود. آنقدر حالم بد شد که برایم صندلی اوردند و سوییشرتم را پوشیدم تا بدن یخ زده ام آرام بگیرد. نمیدانم چه شد که گفتم نه میخواهم جواب دهم. ولی فهمیدم آنقدر هاهم ترسناک نبود.آناتومی بدنم وقتی یه سوال فیزیکو با وجودم میفهمم و جواب سوال بچگیامو باهاش میدم:من اکنون در ترسم زندگی میکنم/دست کشیدن ریاضی برایم وحشتناک بود؛ آزار دهنده و موجب تپش قلبم میشد. بیشتر ازاردهنده بودنش این بود که گمان میکردم خیلی نفهم ام و زمانی که این احساس به من دست میداد از حل کردن دست میکشیدم و تمام نفهمی هایم روهم تلمبار میشد. از آزمون های ۲ ساعته ای که با لب های خشک و اول صبح ها برگزار می‌شدند و اغلب زجر میکشیدم و نهایتا ۱۸ میشدم خاطره ی خوبی در ذهنم حک نشده بود. تا پارسال که اولین بیست ریاضی ام را گرفتم و برایم انگار زندگی بود.هرکس میگفت چه رشته ای میخواهی بروی در اولین قدم مغزم خطی قرمز روی ریاضی فیزیک میکشید و میگفت: نه بابا تو که نمیتونی کم میاری آخهبه خود آمده دیدم اصلا تلاشی برای درک کردن نه صرفا یادگرفتن ریاضی نکرده ام، هرگاه مسئله ای برایم چالشی بود به جای فکر به آن اگر راه فراری نبود حفظش میکردم.فکر میکردم زیاد منطقی میشوم و زندگی را از یاد میبرمشاید بهتر بگویم دلیل مغزم بود که به سمت ترسش نرود.و من، جفت پا پریدم وسطش؛ یک ساکت باش(خفه شو) بسیار بلندی به مغزم گفتم و او مجبور شد بپذیرد بین این راه های پیش رو بیشترین چیزیست که میخواهد.حال دگر یک جمله ی حقیقی و کوبنده برای خستگی ها و نا امیدی هایم دارد: یادت نره با وجود تمام سختی ها و حرفا خودت انتخابش کردی .در کنار قلب، میتوان مغز هم داشتدیگر دنبال همیشه خوب بودن همه چیز نخواهم گشت، با بوی نارنگی و سوغاتی های بابا، دستپخت مامان و فیزیک راضی راضی ام، اما بسنده نخواهم کرد. کتاب ها و مطالب یا چیزهایی که حالم را خوب کردند:کتاب روایت بودا را در یک کانال روبیکایی دیده بودم و سیوش کرده بودم اما هیچوقت تا مهر نخواندمش، تا اول روزهایی که به مدرسه میرسیم و یک نیم ساعتی بیکاری در دست داشتم، نشستم و این کتاب را تا جایی خواندم. اگر پی دی افش را پیدا کردید؛ آن زمانی که فکر میکنید سراغش بروید.پادکست فلسفه سقراط شب ها قبل از خواب.پادکستی که راننده سرویسمان صبح ها میگذارد، اقاییست که از قدرت حقیقی انسان میگوید.پیاده روی ۲۰ ثانیه ای از سر کوچه به مدرسهبچه های کلاسمانمامان و باباهم که همیشه در صدر قرار دارند.آهنگ🍊</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 22:29:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرآغاز نکوست، در همه حال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%D8%B3%D8%B1%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-zadidx7rtxoh</link>
                <description>یکسری روزها برایم حرمت دارند، همچون یک مهر و هرسال شبش به خودم قول داده ام چیزهایی بنویسم. در اینجا چیزی که گذشت، احساساتی که دارم و چیزی که گمان میکنم برایم اتفاق بیوفتد را مینویسم تا روزهای بعد گلی دبیرستانی دلش گرم شود.آنچه گذشتحال و هوای آخرین اردوی نهم، در حالی که خورشید و قلب صورتی اون پایین کنار اب سرد کن اتوبوس وایساده بودن و همیشگی گریه میکرد و درخت چنارم نبود...سالی که گذشت خیلی تجربه هایی برای اولین بار داشتم اما همه ی آنها به بهترین شکل رقم نخوردند. همیشگی کمرش را عمل کرد، یکی از همکلاسی ها و دوستانمان فوت کرد و بچه ها تا آخر سال اشک میریختند و در میان شادی هایمان هم غم کنارمان بود، برف بازی کردیم، اولین بار با قطار سفر کردم آن هم دومین سفر با مدرسه و اولین بار با تقریبا کل کلاسمان، با درخت چنار همسرویسی شدیم و بهترین ساعت های روزم میگذشت و هرروز یا یکروز درمیان یکی خوراکی میخرید، با درخت چنار آقای پاکزاد گوش دادیم و خندیدیم، حرف زدیم، از ناحیه امنم خارج شدم، دوست داشتم، آرام گرفتم، حقیقت را گفتم، با مامان خیلی بیشتر حرف زدم، معلم های دوست داشتنی را در آغوش گرفتم، مسیری را رفتم که دوست داشتم و با علاقه برگزیدم، عضو انجمن ادبی شهرمان شدم، شنارا کامل یاد گرفتم، با درخت چنار رفتیم کنسرت و با همیشگی شهربازی. رفتم تولد قلب صورتی و شب زیبایی بود، در چهارباغ قدم زدم، با همیشگی در خوارزمی شرکت کردیم و فهمیدم باهم بودنمان است که می ارزد. با خورشید در یک گروه فناوری بودیم و کیک پختیم و فهمیدم چقدر همگروهی خوبیست، یک نیمچه پتو بافتم، رنگ روغنی که برای مامان میکشیدم را بالاخره تمام کردم.و...آنچه که هستاین تابستان واقعا همچون سال های پیش یک پله روحم بزرگتر شد و این را با تمام وجود حس کردم. دندانم به طرز عجیبی عفونت کرد، منکه آنقدر مراقبشان بودم... اما خب مشکل دندان هایم دست خودم نیست، میگویند بچه که بودم وقتی هنوز در نیامده بودند ضربه خورده و کنون به این وضع دچار شدم. خلاصه آنقدر عصب کشی اش با وجود اینکه ۳ بی حسی تازه با بی حسی پمادی بر لثه ام زد و دو بی حسی در خود دندانم فرو کرد باز هم مردم و زنده شدم. بدترین دردی بود که وجودم به خودش دیده بود و امیدوارم در اینده بدترش را تجربه نکنم.اثاث کشی را که گفته ام، شرح حال بیشتر در پست قبلیشت اینجا میخواهم اینده را ببینم.آنچه خواهم دید(شاید)احساس میکنم بچه های کلاسمان از بقیه ی مدرسه خاص ترند و به طور کلی مدرسه ای دور از حاشیه داریم. حس و حالی جدید را قطعا تجربه خواهم کرد.درسم را میخواهم از الان جدی تر بخوانم ولی میدانم شاید جایی هم بدجور کم بیاورم امیدوارم امسال ان دوران افت را تجربه نکنم. برنامه ی کلاسیمان را دیدم و به نسبت خوب بود، به طور کل احساسات خوبی دارم.میخواهم با تمام دوستان سال های قبل دوست بمانم  و از ملنگوی سبز خنگم مراقبت کنم.احتمالا به سفر هم برویم و اگر برویم از ذوق دیوانه میشوم اما دلم حسابی برای سال های قبل تنگ خواهد شد. آن ها چیزهایی را میداند و تجربه هایی مشترک داریم که همکلاسی های جدیدم شاید درکشان نکنند... میدانید با کلاس سال های قبل یک خانواده بودیم، قهر میکردیم دعوا میکردیم اما هیچوقت همدیگر را تنها نگذاشتیم.اولین اردویمان کجا خواهد بود،؟ کاش برویم باغ پرندگان و صدای طاووس هارا بشنوم یا شاید پارک سر کوچه.سر کوچه ی مدرسیمان مغازه ندیده ام اما چند معطب دکتر و داروخانه هست. راننده سرویسمان زن شادی به نظر میرسد، از ان نوع  مهربان ها و بد فرمان های حرفه ای. کاش غزل که همکلاسی جدیدم بود همسرویسیم هم باشد.فکر نمیکنم کلاسمان از انهایی شود که دلشان برای هم خیلییی تنگ شود، شاید حتی چند نفر با یکدیگر دعوا هم بکنند😂🌚🪄دهم برایم رازیست، فردا فاش میشود و میدانم همچین چیز خاصی نیست، شایدم خیلییییییی خاص باشد.اما فردا رنگ و بوی کنجکاوی و دلتنگی دارد، نآشنایی که میدانی تا سه سال آینده همانجا خواهی ماند و بیشتر وقت روزت انجا میگذردیک مهر از این جهت خاص است که میدانی در آن مکان و با آن آدم ها خاطراتی رقم میخورد که هنوز نمیدانی چیستند و باور اینکه اینجای غریب و نآشنا قرار است خاته ی دومت باشد، جالب است.به امید بهترین ها برای همه ی ماگلی در میان امید۳۱ شهریور ۱۴۰۴</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 23:36:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفی برای گفتن، جانی برای ماندن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-csfyqjar0uvg</link>
                <description>از زمانی که یادم میاد، آدمارو خیلی بیشتر از خودم دوست داشتم. مامان بابا بحثشون جدا؛ اونا تیکه هایی از وجودمن که هیچوقت دلم نمیخواد کمرنگ بشن.ولی زندگی گذشت، با سرکوب گلی، با تغییر اسمش، با اخلاق بدش، با تغییر دست پخت به یه آشپزی افتضاح، گند زدن توی متنای بزرگ و کوچیک، کتاب نخوندن، طراحی نکردن، منتظر نموندن.اون روزی که میفهمی همه ی آدم ها لیاقت ندارن، به طور حقیقی یه گوشه ای از قلبت میمیره، ولی خب نه تضمینی به برگشتنشه، نه به همیشه رفتنش. میمونه سردرد، خواب و هزارتا بهونه ی الکی، الکی تر از هرچیزی که قبلا وجود داشته، در حدی که نه خودت بلکه اطرافیانت میفهمن داغونی.توی این مدت ترسناکی که گذشت؛ فقط سعی کردم به طور عجیب غریبی درسمو به یه جایی برسونم که نابود نشم، درس درس درس...از یه جایی به بعد من موندم و قلب لعنتیم و مغزم، نه اینکه از مغزم استفاده ی خیلی درستی کرده باشما نه، ولی نمیخوام زیاد راجبش حرف بزنم چون ظرفیت قلبه خیلی بیشتره. تجربه ثابت کرده آدمایی که به صورت حتی ۵۰ ۴۰ و ۱۰ درصد عوامل جانبی مقصرن، یروز برمیگردن، یه موقع هایی به وقتش، یه وقتایی خیلی خیلی دیر... اینقدر دیر که اون قسمت نور قلبت مقداری میسوزه، کم کم اتیش میگیره و جزغاله میشه. خیلی به این فکر کردم که چرا ادمای مورد علاقه ی زندگیمون تغییر ناگهانی وحشتناک میدن؛ به یه نتیجه رسیدم، همونطوری که من تغییر میکنم قاعدتا اوناهم عوض میشن ولی یه سری حرمتهارو نباید شکست یا حداقل توی خانواده ای بزرگ شدم که احترام براشون مهمه، واقعا هم مهمه.تابستون این چند سال یه جورایی زهرمار میشه به بدنم؛ فقط منتظرم شنبه بیاد و بیینم توی مدرسه ی جدید چه خبره. اعتراف میکنم فصل قبلیو با وجود تمام خوبیاش دوست نداشتم، از خودم راضی نبودم و باید به چیزای جدیدی فکر کنم... اما فکر نمیکنم سر کلاس انشا بخونم تا زمانی که مجبور شم، فکر نمیکنم دیگه انشای بچه هارو بنویسم، شاید دیگه هیچوقت زنگ هنر(اگه وجود داشته باشه دقیقا نمیدونم) براشون نقاشی نمیکشم، سر جغرافی تقلب نمیدم، چشمامو واسه کسی تر نمیکنم، خیلی برام مهم نیست چی خنده داره چی نیست، اردوها ارزش خودشونو واسه ی من از دست دادن. به هرحال زندگیو نباید به آدما گره زد؛ گاها ناامید میشیم و به اجبارهم که شده یه جایی از این نخ امید و اعتماد تیکه پاره میشه.سردرد دیوانه کننده ای از گوشه ی سمت چپ بدنم داره همراهیم میکنه، نمیدونم کی قراره بره، کاش زودتر تموم میشد. انتظار یه شکنجه است؛ جدی میگم اینو، از انتظار چیزی بدتر پیدا کردید بگید، حتی از ناامیدی و شکستم بدتره، اونجایی که نمیدونی میشه یا نه ولی ته دلت میخواد بشه یا نشه بوی خون میده. یه سری حرفایی که میخوام بزنم خیلی طبق جامعه و حتی دنیا نیست، نه اینکه بترسم ولی هنوز وقتش نرسیده.روزایی اولی که گُلی رو آفریدم، احساس کردم چیزی در درونم زنده شد؛ یه گُلی خیلی خیلی خیلی واقعی. با درداش، امیدش، خنده ها، گریه ها، داستانای مختلف و شکست و موفقیتای کوچیک، سردرد، دغدغه ها و فکر به فرداهاش. گُلی حتی از منم واقعی تره، بی دغدغه تر و آروم مینویسه؛ انگار نه انگار وجودش داره پر پر میشه. واسه ی یک مهر به خاطر رسم ۴ سالم یه چیزایی مینویسم، احتمالا خیلی با عشق و ذوق نیست؛ بودنشون مهمه. گُلی که به دنیا اومد تازه فهمیدم چقدر احساسات دارم، تونستم واقعیتو به زبون بیارم، تونستم کلماتی که توی ذهنم گُنگ بودن رو به یه شکل حقیقی برسونم. تا همینچند ماه پیش حتی مطمئن نبودم چی برام مهمه، ولی فهمیدم مامان بابا و همیشگی مهمن، اِدی و کتابا و بابابزرگ مهمن، خونه مهمه، نوشتن مهمه، جهان و کائنات مهمن. چیزایی بودن که هیچوقت منو به جنون نرسوندن، حال بد چرا تا دلتون بخواد، ولی در حدی که بخوام زندگیمو تموم کنم نبوده.در وصف روزای آخر شهریور بیش از این نمیشد نوشت، من عاشق شبم پس با زودتر تاریک شدن هوا مشکلی ندارم؛ اما اینقدر دغدغه هام توی پاییز و زمستون زیاد میشن که نمیتونم ازشون لذت ببرم! و این چند سالی که دبیرستاتی شدم از بهارمم لذت نمیبرم. مدرسه یه کاری میکنه که قدر زندگیمونو بدونیم، قدر به موقع شام و ناهار خوردن و تفریح کردن و خوابیدنمون رو، معتقدم اگر محدودیت و سختی هاش نباشن، قانون نباشه از اون نبودشون کمتر لذت میبریم.از الان دلم واسه ی لباسای گشاد نخی و استخر تنگ میشه، این متن مال امروز نبود؛ ولی خب حس کردم جاش یه جایی خالیه!به امید روزهای بهتر:)*گلی زیر بار سنگین اثاث کشی درحال له شدن✨️💀این اهنگه توی سرمه: آخر قصمه اماااا قصههههه ی آخرم این نیستتتتتتتت+این متن یه داستانی داره، با همین عنوان پیش نویس نو تری داشتم که با دوباره خواندنش متوجه شدم شاید کمی مرتبط تره!یجورایی از اینجا به بعد رو یه جای دیگه ولی با همین عنوان متصور بشید🫂دلم بهار میخواهد، به یاد شکوفه های نوظهور صورتی سفید و سرشار از حس تازگی. بدنم در تابستان است، گرم و سوزان و بدون فکر به فرداها. روحم در ستایش پاییز، پلیور طوسی رنگ و یک لیوان چای وانیلی، کنار پنجره و تماشای برگ ریزان، بوی نارنگی و باران خنک چهار عصر. ذهنم اما چند سالیست زمستان مانده، آسمانش سفید و برف میبارد، به سوز دیوانگی دچار شده و هرازچندگاهی آخر اسفند که میشود، شکوفه هایی درونش قابل لمس اند.من در وجودم چهار فصل را دارم، در تابستان دلم که برایشان تنگ میشود سر به دیگری میزنم، اما وقتی جسمم هم دگر تابستانی ندارد؛ تعادل وجودی ام بهم میریزد و دلتنگش میشوم، آنجاست هرتلاشی میکنم تا شاید کمی مغزم گرم شود و مرا یا او بیندازد.نگاهم به پنچره قفل میشود، میدانم چند روز آینده دیگر این زیبایی وسیع را نخواهم دید و تا ده کیلومتری خانه ی جدیدمان درختانی به طول نصف این چنارهاهم پیدا نمیشوند و باید حسرت برگ های بزرگ و زیبایشان را بخورم. حتی آنجا چنار ندارد، آخر بدون چنار چگونه دوام بیاورم؟ چگونه شعر هایم را به او تقدیم کنم؟ آه و افسوس که همیشه زندگی به زیبایی اشعار حافظ نیست و گاهی رنگ و بوی اخوان ثالث میگیرد.به احتمال بسیار وسایلم در اتاق جدید جا نشوند، هنگام اثاث کشی آنهارا به در و دیوار بکوبند، میدانم دگر راهمان تا خیابان مورد علاقه ام قرار است یک ساعت با وجود ترافیک طاقت فرسا طول بکشد، میدانم دوباره باید سه سال از مدرسه تا خانه و بلعکس نیم ساعت بروم و بیایم.مجبورم برای اینکه به مدرسه ی جدید برسم هرروز صبح از جلوی زیخت نحس مدرسه ی قبلی ام رد شوم، بقالی سر کوچه ای نخواهیم داشت که به آسودگی برای آشپزی کردن از آن مواد مورد نیازم را بخرم. خانه ی همیشگی و چنار و قلب صورتی هم فرسنگ ها ز من دور میشود... اما خب زندگیست...یه پیشی جلوی در خونمون بچه دار شده به ذوق اون الان یه ماهه خفه خون گرفتممممممممم </description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 17:54:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۲:۰۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1-hmin57wgdc2q</link>
                <description>۲۲:۰۲چشمانش بسته و آرام پس از روزی طولانی و پر تلاطم میخواهد کمی آسایش داشته باشد. تمام درس ها و فرمول هارا در ذهنش مرور میکند و همزمان به اینکه رویای تحصیلاتش را به گور نخواهد برد. دقیقا زمانی که لانا دل ری در گوشش میگوید: Love not always enough، صدای نوتیفیکیشن تلگرام تمرکزش را برهم میزند.https://www.tarafdari.com/node/1924575مبایل را بر میدارد و بر صفحه ی آن نگاهی می اندازد، بیخیال... انتظار داشت نتیجه ی زحماتش باشد ولی نیست...تنها حواس پرتی عمیقی از خوشگذرانی بود، چیزی که او حتی میترسید بگوید گاهی هم دلش میخواهد بعد از یک هفته تلاش بی وقفه بی خون دل بیرون برود، صبح های جمعه کسی مریض نباشد و به جای پیاده روی تا بیمارستان، تا کوه برود.گاهی باید چشمانش کاسه ی خون میشد تا بفهمند به طور حقیقی حالش خوب نیست، به آنکه آن دختر شاداب و پر هیاهو کنون کجای وجود او خفته است فکر نمیکردند. اما تسلیم نشد، پروانه های دلش ذره ای نلغزیدند، هنوز بر نور آبی و ستایشش ایمان داشت...جایی دگر داشت، جسم را بیرون نمیبرد، با دوستانش شب ها جایی شام نمیخورد، چندماهی بود مسافرت را ندیده بود، عید هم در خانه ماند، پروانه اش عقرب در آمد، دوستانش دشمن شدند، مادرش داشت ذره ذره آب میشد، پدرش مریض، پدر بزرگش ناامید، آن یکی را نمیدانست در چه حال است، از رفت و آمد و ها و بیشتر مهمانی های فامیلی محروم بود، رازی بزرگ داشت، کتاب های نخوانده در کتابخانه میگفتند بی سواد است، نمره اش همیشه بیست نبود، درد فکش داشت زجرکشش میکرد، خواهرش در دیاری دیگر، همکلاسی هایش بی خیال در جشن تولد.هیچکدام اینها دلیل بر مرگش نبود؛ هرمشکلی را میدید میگفت امتحان است، بزرگتر که شد دگر امتحان نبود. زندگی حقیقی اش مشکلی بزرگ بود و اولین چالش او ساختن از نوی آن بود البته پایه و ریشه های اساسی آن را داشت.کلبه ای در ذهن داشت، خانه ای در قلب. حوصله اش که سر میرفت با تک شاخ درونش حرف میزد، هنگام گریه هایش روی زمین نبود؛ دست در دست دو مادر بزرگ آسمانی ستاره هارا میشمرد.در سه سالی که گذشت جامعه ی دبیرستان آنقدر نادیده اش گرفت که گمان میکرد تنها استعدادش چیزهاییست که آنها میگویند؛ کمی که فاصله گرفت تازه انگار خود حقیقی اش درحال پیدایش بود، شاید گنجایشش صد برابر چیزی بود که آنها میدیدند.اگر بگوید نیازی به درک ندارد مزخرف میگوید، مگر میشود نداشته باشد؟ بالاخره انسان است.. گوشت و پوست و استخوان و روح. حتی فکر میکرد خداهم با او قهر است، نفهمید او جواب میداد، تنها دخترک با دست جهالت چشم و گوش خویش را میبست.یادش نمیرود جمله ی دردناک دبیر ریاضی اش را، هیچی نمیشی، گاهی عجب حرف های کوچک تاثیراتی بزرگ دارند.من با هیچی شدن، مشکلی ندارم، ولی از هیچی نشدن میترسم. میدانی رفیق، گاهی آنقدر افکارش بزرگ بودند که از پیرامون خارج میشدند، سرش درد میگرفت و فقط میخوابید. اما خب میدانست کم نخواهد آورد، آنقدر ادامه می‌دهد تا نهایت آنچه که باید را انجام دهد.و فهمید چگونه از یک پیام ساده، به یاد دغدغه هایش می افتدبه تنهایی بسر شد، ذره ذره درد راکشیدیم و چشیدیم و جویدیم</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 22:59:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سراشیبی تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-bj0jpct5cy0d</link>
                <description>شاید امشب، یا که فردا دلتنگ دلواپسی هایش شوی و مغزت را خاموش نگه داری تا تنها قلبت بر جسمت حاکمیت کند، آنجاست که تاج مغز را میشکنی، قلب آرام تر یا تندتر از همیشه میتپد و احساساتی خواهی داشت که با مغز و منطق درک نخواهند شد، ابتدا روحت انهارا میجود و اگر مایل بود به قلبت تحویل میدهد؛ به خود میایی و میبینی مغزت هم تسلیم این تلاطم بی نظیر شده و دیگر پافشاری نمی‌کند، تا جایی که به خود میگویی نکند از همان اول هم اشتباه میکردم؟ نکند حقیقت همین چیز تازه ایست که‌در زندگی ام جریان پیدا کرده و به اندازه ی نسیم آرام و همچون طوفان پر شور است؟من اسم این را میگذارم فصل جدید کتاب زندگیمان، همان جایی که متوجه میشویم چیزهایی درونمان تغییر کردند و به خود می آییم میفهمیم این تغییرات حاصل یک شب و یک روز نیستند، در تمام چند ماه یا یک سال اخیر در پی تغییر دادن انها بودیم بدون اینکه خودمان متوجهش باشیم.همان که...همان روزی که شکر قهوه ات را یک قاشق کمتر میزنی، شب ها دقیقه ای زودتر چشمانت بسته میشوند، اتاق بهم ریخته ی شلوغ پلوغت را نظمی میدهی، چاشنی قرمه سبزی را تنوع میدهی، موهایت را بالا میبندی یا به نحوی دیگر شانه میزنی، نقاشی هایت طرح و رنگی دیگر میگیرند، نوشته هایت متفاوت میشوند، میفهمی خودت را بیشتر دوست داری، رنگ لاک همیشگی ات را کمی براق تر میکنی، کتاب هایی که میخواندی با کنونی ها تفاوت دارند، از صدای ناگهان نصفه شب نمیترسی و واقعا نمیترسی... چیزی اینجا مثل قبل نیست.از چیزهایی میترسیدم اما...وانمود کردم که نمیترسم. شیوه ی دفاعی من در برابر تبدیل شدن به ان که میخواستم بود، اگر دستم به شکل عجیب غریبی زخم شد، از آن میترسیدم و درد میکشیدم اما سعی میکردم ارام ارام خون رویش را پاک کنم و با دستمالی ببندم. همان شد که اگر این اتفاق برای دیگران هم میوفتاد سعی میکردم آرام باشم هرچقدر هم که نشدنی بود باز وانمود به آرام بودن میکردم، پس از چندی که گذشت دیدم دیگر وانمود نیست... آرامش جزوی از وجودم بود، بهتر بگویم:چیزهایی از قبل درون ما وجود دارند، تنها باید آنهارا صدا کنیم... و زمانی که باور قلبی به وجودشان پیدا کنیم سر و کلیشان حقیقی تر از قبل پیدا میشود...برکت، عشق ، نور، جادو، معرفت و علم از قبل در جهان وجود دارند تنها باید پی آن بگردیم، تنها باید درخواست کنیم تا پیدایشان که نه، بلکه دوباره به آنها جان ببخشیم چون آنها هیچ وقت نرفته اند که بخواهند پیدا شوند.شرح حالنمیدونم توی مدرسه ی جدیدی که نمیدونم کجاست و اسمش چیه باز فرصت میشه متنامو بخونم؟ کسی هست که بهشون گوش بده؟ چرا که نه معلومه که برام مهمه، دوست دارم به آدما بگم خیلی چیزای رنگارنگی توی دنیا هست و نوشته بهترین پناهگاهه ، مثل اون طنز لا به لای متنای فلسفی ساده که هرکی نخواست ساده ازشون بگذره و یه نیش خنده بزنه، اما اونی که باید منظورو درک کنه.من و همیشگی پریروز😂🥹🦄🫂تابستون، به دل نشستهدوسش دارم با اینکه مثل سالای پیش خیلی پر ماجرا نبوده؛ البته درگیری ازمون ورودیای کوفتی و... ام بی تاثیر نبودنا. چند دقیقه پیش داشتم فکر میکردم توی این چند سال اخیر یعنی بعد از کلاس پنجم مدرسه باعث شده از بهار نازنینم لذت نبرم... تصمیم گرفتم اگه بهار سال بعد زنده بودم یجوری برنامه ریزی کنم تا ازش لذت ببرم... دلم براش تنگ میشه..</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 21:56:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادو، حقیقی یا یک افسانه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-cv0vhj51bosq</link>
                <description>هشدار: تو این متن بیش از حد میگم جادو پس باهاش کنار بیاین👍🪽🧚‍♀️نه موی بلند دارم و نه قامت چون سرو و نه هل پوکی از ادبیات میدانم، اما مینویسم؛ مینویسم چون نوشتن تنها صدای سکوت من بود.به گمانم زندگی جادویی تر از تمام کتاب های فانتزی، سورئال و تخیلیست.جادو، این واژه ی محبوب برای من که هیچگاه درموردش خیلی حرف نزدم. ابتدا بگذارید برویم سراغ معنای لغوی( جمله ای برگرفته از کتاب آمادگی دفاعی)جادو:(این تیکه فرمالیتست وقت خودتونو هدر ندین گل منگولیا بگذرین ازش😂🥹)1. the power to make impossible things happen by saying special words or doing special actions: Do you believe in magic? ⇒ black magic, white magic2. a special, attractive, or exciting quality: Paris has lost some of its magic for me over the years.magic of the magic of Christmas3. the skill of doing tricks that look like magic in order to entertain people, or the tricks that are done Synonym : conjuringrelax.و در زبان مادریمون:جادو. ( ص ، اِ ) جادوی. آنکه جادو کند. افسونگر. جادوگر. عامل سحر. ساحر. صاحب آنندراج چنین آرد: جادو ساحر باشد و جادوی ساحری و سحر کردن و عوام سحر را جادوی دانند و ساحر را جادوگر خوانندو این غلط است ، چیزهای غریب را که خلاف عادت طبع است جادوئی و سحر گویند و آن را سحر حلال خوانده اند. صاحب غیاث گوید که فی الواقع در کلام قدما جادو بمعنی ساحر است و در کلام شعرای معتبر هند مثل امیرخسرو و فیضی و شاعران متأخرین ایران جادو بمعنی سحر و جادوگر بمعنی ساحر بیش از آن است که تعداد توان کرد، پس تغلیط این هردو لفظ بر سبیل اطلاق درست نباشد و از اینجاست که در برهان جادو بمعنی سحر و ساحر هردو آمده. ( آنندراج ). حابِل. مُعَقّد. طَب . طِب . جِب. ( منتهی الارب ) : گفتم این کار جرجیس جادوی نیست که اگر جادوستی مرده زنده نتوانستی کرد. ( تاریخ بلعمی ).(متنای عمومی تموم میشن)ولی... آیا توضیح کاملی برای جادو وجود داره؟از نظر من جادو مثل عشقه، میتونه برای هرکس یه معنای خاص داشته باشه، بر حسب باور آدما ممکنه تجربش کرده باشن یا کلا بهش اعتقاد نداشته باشن، ممکنه چیزی که از دیدگاه من اسمش جادوعه با چیزی که از دیدگاه تو جادوعه متفاوت باشه، ممکنه رنگ تیره و تار یا سفید و امید بخش بگیره، راستشو بخواین همه چیز به خودتون بستگی داره.حالا بیاین بریم تاریخچه ی اعتقاد برخی از گروهی مردم به جادو رو بررسی کنیم:یه سرچ ساده و..:سِحر یا جادو یکی از اعتقادات، آیین‌ها یا اعمالی است که گفته می‌شود نیروهای طبیعی یا ماورا الطبیعه را دستکاری می‌کند. به‌طور معمول، جادو به دلیل عقاید و اعمال مختلف، جدا از هر دو، مذهب و علم دسته‌بندی می‌شود.راستش متن دقیقی از اینکه مردم کجا شروع کردن به باور جادو یا پذیرشش پیدا نکردم، چیزی که توی مقاله ها پیدا میشه بیشتر در رابطه با : طلسم و دعا نویسیه، که خب جاداره بگم من توی این متن درمورد جادوی سیاه یا چیزای مربوط به این مورد نمیخوام حرف بزنم و معتقدم چیزای به شدت مخربی هستن، جادوی مدنظر من همین لحظه است، چیزی که واقعا داره اتفاق میوفته و نفسی که میاد و میره.وقتی درمورد جادو با ادمای غیر اشنا حرف میزنم فکر میکنن منظورم چیزای تاریکه، دارک تئوریایی که هستو و احتمالا با گفتن این اسم از زبون من فکر میکنن یه همچین چیزیم:کتابایی که بهم یاد دادن جادو حقیقت داره:حال نداشتم مثل ادم درشون بیارم عکس بگیرم🥹🤣بعله.. این شما و این دفاتری که باهاشون جن احضار میکنم اونم با یه همچین حالی:بعد شما به من بگید چجوری میشه به آدما فهموند بابا من دعانویس دوست ندارم بشم آقااااا نمیخوام به زمین گرمت بزنم عجبااا😂🌚اونم نوعی از جادوعه ولی طوری که تحقیق کردم و باور دارم از نوع سیاهش.جدا از این حرفا جادو فروش فقط یه سه سری کتاب نیست، یه سبک زندگی و باوره و بهتون پیشنهاد میکنم با هر سنی بخونیدش. اوایل از اون کتابای کلیشه ای حال بهم زن به نظر میرسه که از زور اینکه مجبوری میخونیش ولی بعدش... نمیدونم چرا در حق همچین شاهکارایی اجحاف میکنن!خلاصشو نمیگم ، برید بخونید فقط یه تیکشو میزارم:رین، اسطوره ای در میان خیالات من..خب خب خب... حالا وقت اینکه یکم بریم توی زندگیِ گلی، من کجاها جادورو دیدم؟1...............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................😂🌚جادو کردم نگاه کنینببخشید این قسمت راز بود🐟2.تمام مسائل شیمیتا حالا به غذا پختن و آشپزی دقت کردین؟ از یه سری مواد اولیه ی شاید خام و نپخته و بیریخت میشه چیکارا کرد! رنگ و لعاب به وجود میاد، همه ی مزه ها در هم تنیده میشن و این خودش یه شیمیه...یه فرم دیگه از چیزی که فکر میکنن هستم با توضیح تصوراتم😂🐟🌚3.مامانو آدمایی شبیه به مامان. آدم که نه، مامان یه جادو فروشه، یه رین حقیقی وسط زندگیم. شجاعتشو جایی ندیدم، بعضی وقتا کاملا میشه فهمید دختر اونم... شاید زیاده روی باشه ولی اینقدر برام جادوییه که حتی نمیتونم درموردش کامل صحبت کنم... میدونید انگار یه هدیه ی خیلی بزرگه که هر از چندگاهی وقتی امیدم از همه جا برید، با یه نگاه بهش و یه کلمه شنیدن از حرفاش، دیدن لبخندش و خوردن غذاهاش بهم یاد آوری بشه عشق و جادو حقیقی ان...اگه من اون گربهه باشم، بال هامو مامانم با مقوا و تلق(درست نوشتم؟!) برام درست کردههههه4.نصفه شب و پس از آناره اره واسه ی آدم واقعا خوب نیست یه شب تا صبحو کامل بیدار بمونه ولی به دیدن و حس کردن جادو می ارزه!(لطفا دلیل علمی واسه ی حرفام پیدا نکنین میدونم خیلی چیزا رو میشه به علم ربط داد ولی من دلم میخواد توی دنیای پشمکیم بهشون بگم جادووو!)خب، همینطورین نیست که جناب جادو منتظر باشن صداش کنی و بیاد بگه جانممممم.مراحل دارهاهم اهم۱_ بهترین لباس خونگیتو بپوش۲_یه لیوان آب پر از یخ(با ارفاق نوشیدنی مورد علاقت)۳_ آزادی تا ۳ صبح هرکاری بکنی ولی بیدار بمونی۴_ یه هندزفیری و وسیله ای که بشه باهاش اهنگ گوش داد بدون آزار رسوندن به گربه های محل(البته که اونا روانیمون کردن ۳ شب هی میو میو😐🐟🥹🌚😂)۵_ برو تو اینه زل بزن و فکر کن و تصور کن خفننننن ترین و خوش قیافه ترین آدم دنیایی😂🧘‍♀️۶_اون لیوان اب یخو سر بکش سعی کن تا اخرشو تموم کنیحالا ساعت نزدیکای ۴ و ۴ و نیمه و بدنت بیشتر از هر وقت دیگه دوست داره بخوابه ولی تو با چشمای خشک شدت کم نیار چونننن۷_ ۲ دقیقه به ساعت ۵ صبح اهنگ خیلیییییی شاد بزار مهمم نیست چی باشه ترجیحا چیزی که خاطره دارین باهاش نهههو در نهایت سر ساعت ۵ شما داخل بدنتون یه انرژیی رو حس میکنید که تاحالا نکردین انگار سه لیتر گازوئیل زدین😂🎂 البته ناگفته نماند این جادو دائمی نیست و یه ربعه سرتونو میزارید و به خواب زمستانی میرید🌚👍یادم رفت بگم با اهنگ برقصید*فقط کافیه یکی از اعضای خانوادتون اون لحظه بیدار بشه یا بیاد نگاتون کنه خلاصه که جادو بهم میریزههه۵_آسمانبی انتها، بی نهایت همچون تو همچون من و همچون مایی که جهان باشیم و همچون او... من و تو نیز برای ساکنان آسمان، ساکنان آسمانی دگریم. رنگین کمان بلافاصله ی باران، رعد و برق بنفش نئونی دیوانه کننده، برف و سفیدی اسمان، رنگ نیلی رو به شب، غروب و....جادوییست... بی انکار۶_ خواب دیدنشمارو نمیدونم ولی من کلا توی خوابم یه زندگی دیگه دارم، کل فلسفه ی خواب واقعا جادو و رویاییه!۷_ محبتمیگویند مهربان نباشید اما خب اگر این راه انتخاب کنید از جادویی بی نظیر گوشه گیری کردید. نمیدانید نگاه های پس از هر کمک و یا حتی محبت های کوچک چقدر میتوانند عمیق و جادویی باشند(شاید هم بدانید قطعا بیشتر از من:)۸_اشعار، نوشته ها، شعرا و نویسنده هادستم خورد و به لطف باگ ویرگول این غزل به شدت دوست داشتنی از حافظ نمایان شد:حوصله نداشتم کات کنم چون دستمم خورده بود لطفا اون تبلیغای کنارشو نبینید😂😭آری نوشتن و هرچیز مربوط به آن آنقدر کافیست که نیازی به توضیح نداشته باشد که چرا جادوییست...خیلی دلم میخواست آخرش را از همان هایی تمام کنم( چه جمله بندی ایم کردم😂) که غیر منتظره و جالب به نظر میرسند اما نشد از مورد آخر گذشت..۹_جسمبا نگاهی ساده به بدن خود و تفکر به آنچه در درون رخ میدهد، خواهیم دانست جادو نه تنها در جهان پیرامون بلکه درون ماست و ما جهان را درون خود داریم..۱۰_اگر شما قرار بود مورد دهم را بنویسید چه مینوشتید؟ کجای زندگیتان جادوی حقیقی را لمس کردید؟ یا شاید خود جادوگری ماهر باشید.. !شبیه اون بچه ی فامیلم که یه کاری یاد میگیره تا گندشو در نیاره ولکن نیست..🧚‍♀️عکسا اینقدر قشنگ بودن دلم نیمد نذارم ببینینشون..نه.. من این جادورو نمیگم من اینو میگم:veو جادوی حقیقی در اصل همان درست استفاده کردن از نوریست که درون ماست نه در هیچ جای دگر...گلی در میان شبنمنیمه شب تابستان ۱۴۰۴</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 01:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف به آنچه که هست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-pjqtpaarz9m3</link>
                <description>بلاتکلیفم. نمیخوام از حال و اوضاعم بنویسم، هنوز اونقدر قوی نشدم که شکستمو جار بزنم یا حال بدمو توصیف کنم. میخوام بمونه.. بمونه برای روزی که باز ناشکری کردم و چشمم هیچیو ندید و قلبم رفت به درک.حال و اوضاعم خوب نیست، سرگیجه دارم و دائم خسته ام. اینقدر بعضی وقتا الکی گریه ام میگیره که مامانمم دیگه توجهی نمیکنه و فقط میذاره بگذرن... اینقدر این حال طولانی مدت و مزخرف بوده برام که حتی نمیتونم درموردش شاعرانه حرف بزنم و تشبیهش کنم تا شاید خوندنش کمتر عذاب وار باشه.دلم میخواد مثل قبلنا از نور بنویسم، از عشق و حال خوب و زاویه دید جدید. ولی اعتراف میکنم دقیقا ۸ ماهه که دارم این وضعیتو تحمل میکنم و تمام راه هایی که قبل حالمو بهتر میکردن به شکل وحشتناکی شکست خوردن. من.. من دیگه خودمو دوست ندارم لااقل چیزی که الان هستم یا چیزی که توی اون هشت ماه بودم؛ خیلی بده که همه چیز با دوست داشتن خودت شروع میشه و توی همچین وضعی باشی... عادیه.. سنم کمه خامم. زهی خیال باطل که همین هشت ماه با همین چیزا خودمو گول زدم و الان کم کم دارم شک میکنم نکنه بیماری روانی دارم؟! و اینبار دیگه شوخی نمیکنم شاید جدی یه مشکل بزرگی مغزم پیدا کرده که من احمق حالیم نیست یا به ظاهر برای بقیه خیلی آدم مفرح و زود گذریم... هرچند وقتی یادم میاد میفهمم این همونی بوده که میخواستم و چقدر احمق بودم... یه آدم که کلی حرف برای زدن داره ولی بلد نیست، یه آدم با کلی راه رفته و سینه ی پر از درد اما بالا پایین میپره و شاده.من بدم نمیاد که دیوونه و غیرنرمال باشم یا بهتر بگم جز اغلیت اغلیتا باشم یا حتی انکارشم نمیکنم که هستم ولی میدونید چیه؟ یه دکتر دو سه ماه پیش برای اینکه بیشتر به انتخاب رشتمون کمک کنه از همون دکترایی که هر ویزیتش خدا تومنه اوردن ۲۰ ثانیه برای هرکودوممون تحلیل میکرد و حرف میزدمیدونید اولین حرفی که به من زد چی بود؟ گفت شعر مینویسی؟ گفتم بله و بدون حرف اضافه همچین چیزی رو روی برگه نوشت: تجربی_ انسانی_ ریاضیاولویاتام بود، بعد که ازش خواستم بیشتر توضیح بده گفت بالا پایین درس میخونی نه؟ اولین نفری بود که درس خوندن منو کاملا درست گفت... یه موقع هایی خودمو شهید میکنم و یه روزایی بیخیال بیخیالم.بعدش گفت تو زیادی هستی، به خاطر خلاقیت بالا توی هر شغلی بری توی هر مسیری بری تا تهشو میبینی ولی بازم راضی نمیشی، دیوونه ای..اره بهم گفت دیوونه ای، منظور بدی نداشت و منم اون لحظه حتی خوشحال شدم ولی باعث شد خیلی بهش فکر کنم... تهشم گفت آیندت نه اینکه عالی بگم ولی توی تجربی روشن تره... شعر بنویس.. بنویس..خب، شعر مینوشتم، مینویسم و خواهمم نوشت ولی فکر نمیکنم تنها راه چاره باشه و:اگر از تو بگذشت حق و سخاوت، بگذراگر بر فرض نهادند تاج، سر هلاکت، بگذرچو دگر نیست در حال زمانه و نفهمد عقلپسِ آن، چشم و هوش خاموش ز قضاوت بگذرتو چه دانی کجایم و به کجایم در  عالم سنگیهمانا ندانی، برو ز خانه بیرون، از این قافله بگذرنه تو آنی که بدانی و نه من نور شفابخش ساعیدست خود گیر راه خویش رو، کوچه هارا بگذربی وفایی ها دیده ای از چشم قاصدک پیغامبر آرزویت را کج برد به سمت گور، ناله هارا بگذرجای امید به چه کند و چه کنند های دور در بی کسی نور شو، سور شو، ز خط پایان بگذرمغزم خستست. دیگه نمیتونم آزمون تیرهوشانو بدم حالم بهم میخوره، امروز سر یکی از ازمون ورودیا از سردرد داشت به سرم میزد سرمو بزارم رو برگه و فقط بخوابم، ولی من مجبور نیستم، دوست دارم ادامه بدم تهش میبازم دوباره و دوباره... به جهنم! تهش اصل بازیو بردم... حداقل واسه این یه عمری که داشتم کم نذاشتم و جونمو در اوردم تا ازش استفاده کنم.دلم میخواد زمینو گاز بزنم؛ ده روز بخوابم و یه غار پیدا کنم برم توش شیرینی بپزم بدون هیچ فکری، بدون هیچ آدمیزادی و آروم آروم طبیعت منو توی دامن خودش بکشه.تمام فرمولای لعنتی که حفظ کرده بودم از سرم پریدن چون امتحان پایانیای کوفتی یه درسن و ورودیا جدا و تیزهوشانم جدا و من کل اردیبهشت و خرداد در سطح کتاب درس خوندم تا خرداد خاک بر سر تموم شه... چقدر فوش دادم بسه دیگه عه!میدونید جالب ترش چیه؟ مثلا میدونم قرار نیست دیگه مدارس تموم شه و بتونم بیشتر خودم باشم. هرچند همین الانشم خیلی سعی میکنم از روند و کارایی که باید جدا از مدرسه بکنم خارج نشم ولی خب یه حس پایان شیرینی داره. سه سال اینده رو ازش برام یه دیو ساختن، نه تنها چیزایی که بچه ها میگن و میخونم بلکه اطرافیانمم همینطورن و مغزمم مدام به خودش میگه اگه اونا درست بگن چی؟؟ اگه مغزم مثل این چند ماه معیوب باشه و اون روزی که باید تلاش کنه نکنه چی؟  شانس اوردم تمام امید هامو به تحصیلات گره نزدم، شایدم زدم ولی بازم چیزهایی هست که اگه هزار بار توی این زمین شکست بخورم و در به در بشم شاید نه مثل قبل ولی یه تلو تلویی میخورم.مثل یه سنگم ته رودخونه... همونقدر سنگین و زیر آب و خفه.</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jun 2025 17:38:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستانم به خون خلاقیت آلوده اند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-bezv1qyxdv0i</link>
                <description>اگر در جهان خود زندگی نمیکردم یقین دارم تا کنون مرده بودم. از همان منفعت طلب های بیخیال؛ همان هایی که خودشان خودشان راهم گردن نمیگیرند.در این روزها از درد ، جنگ و خون نوشتن آسان است؛ هرچیزی که مردمم را آزار دهد مرا روانی میکند و دلم خون میشود. دعا میکنم چشمانمان روزی را خالی از ظلم ببیند... امیدوارم!امیداور بودن زیبا تر از ناامیدیست اگر حقیقی باشد. به راستی به دنبال چه میگردیم؟ چه میخواهیم بکنیم؟ راه ها گر زیاد باشند، انتخاب تو چیست؟ من کدام راه را می روم؟! نمیدانم پاسخ درستی نیست برای جوابی که در طول عمر پی آن بودم، به طور واضح بگویم میروم جایی که اگر یک شاخه گل به دنیا اضافه نکردم، حداقل گلی از آنجا نکنم..در نبرد هایی که تن به تن نیستند ، آرام کردن درون خودمان بهترین گزینه است؛ اگر خودمان آرام باشیم، همه چیز آرام آرام جلو میرود. میدانم سخت است، دشوار و یا شاید ناممکن به نظر برسد اما بهترین راه است و به یک بار امتحانش می ارزد.پس از ساعت ها دیویدن، قطره ای باران روی پوستش میچکد؛ ابتدا گمان میکند پاره ای از آتش است، آب خنک وجودش را میسوزاند...در آخر(خطاب به خودم)شاید چندی دیگر مجبور شوی خانه ات را بگذاری و بروی، تمام لباس هایی که با وسواس و پرنسس بازی برای خود انتخاب کرده ای را بگذاری و بروی، تخت خوابت که سر رنگ پارچه ی بالایش خودت را کشتی بگذاری و بروی، عروسک هایت را بگذاری و بروی، طلاهایی که برای روز موادا گذاشته بودی را بگذاری و بروی، اتاق سبز رنگت را که رنگش را با تار وجودت ساختی بگذاری و بروی، دفترچه ها و کتاب هایی که به جانت بسته اند را بگذاری و بروی، فرش قرمز نرمت را بگذاری و بروی، پنجره ات را بگذاری و بروی، ماشینتان را بگذاری و بروی، لاک های کشوی اول که به نظم چیده ای و گمان میکردی در شادی ها به کارت می ایند را بگذاری و بروی، کارت های تاروتت را، سنگ کوارتزی که زن دایی بهت داد، فرم مدرسه ات، عطر هایت، گردنبند سبزی که از ابیانه خریدی، کتاب های کلاس زبانی که از وقتی به یاد داری داشتیشان، کیف هایت، جزوه هایی که سرشان خون دل خوردی، قهوه هایت، هدیه های تولدی که ارزشمند بودند... چه چیز را با خود میبری؟ خودت را... خاطرات و یاد هارا، ارزش هارا، مهر خانواده ات را، عشق را...و در همین لحظات است که ارزش حقیقی تمام تجربه ها، گوش دادن ها،خانواده و نزدیکان، تلخی ها، درد ها ، شیرینی ها و کتاب هایت را با پوست و استخوان درک خواهی کرد...به امید نه تنها ایران، بلکه جهانی جاری از صلح و فاقد جنگ...اگر جان سالم از این روزگار به سر بردیم بیایید با خود پیمانی ببندیم، از اینجا به بعد بیشتر درون خود را کشف کنیم و به ارتقای روح خود بها دهیم...</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 14:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان، اینبار آبی تر از همیشه</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-tjrdkpd7sfuv</link>
                <description>در جایی میان آسمان و زمین، نور معرفتی طلایی و گرم به قلبت میتابد. هربار که سخن میگویی فرشتگان ویولن مینوازند؛ با هر اشک، یک قطره باران در جهان درون میبارد و با هر لبخندت، رنگین کمان در آسمان وجودت نقش میبندد.سفیدی ناخالص بودم و تو قرمزی ملایم، برخلاف تمام قرمز هایی که در زندگی ام دیده بودم؛ صورتی رفاقتمان را جایی ندیدم..آخرین اردو هرچند چیزی دلنشین برایمان نداشت؛ اما در راه برگشت که به تو تکیه دادم و هرچه در دلم مانده بود دیگر در دلم نماند، با آن منظره ی بی نظیر پایین اتوبوس که دره ای سرسبز بود و هوای خاص اردیبهشت رو به تاریکی میرفت، با تمام اندوه بینمان اما زیبا بود و آرام گرفتم.سه سال گذشت، سه سال هم نفس و همراه بی همتایی در این مسیر دور و دراز عدالت بودی؛ تویی که اگر در کنار روح شکننده ام نبودی مشخص نمیشد اکنون جسم بی جانم درون کدام دره افتاده است.شب هایی میگذشت و خداوند را برای وجود پاکت شکر میکردم؛ روزهایی که کمی سرد تر میشدم پیامی از سوی تو جانم را رنگ میبخشید.پا به پایم آمده ای، در سراشیبی ها بطری آبی دستم دادی و هروقت از جاده دور ماندیم دستم را کشیدی تا زودتر برسیم. هنوز هم اول راهیم، میدانم مسیری که آغازش چنین باشد پایانی باور نکردنی و شیرین دارد.هر ثانیه ای که در کنارت به من گذشت، من به طور حقیقی زندگی کردم، زندگی کردم و یاد گرفتم زندکی همیشه خنده و قهقه های از ته دل نیست، ناراحتی دارد، دلخوری دارد، بی حوصلگی و سردرد و بیماری دارد؛ تو به من یاد دادی چگونه به درد ها لبخند بزنم، تو به من یاد دادی ارزش رفاقت بیشتر از خیلی چیزهاست، تو به من یاد دادی آسمان هم که گرفت، دریای درونم خشک نشود و به خالق بی همتای آن باور داشته باشم.کسی همچون من با دلی پر از حرف، گوش های شنوای تورا میطلبید که برایت بگوید و بگوید و بگوید و در نهایت با یک لبخند همه چیز را رو به راه کنی. چایی ات را هم بزنی و به شیرینی نبات درونش با من حرف بزنی. تو همان رنگ سرخ میان پالت خاکستری دنیایشان بودی؛ تفاوت زیبایت زشت هارا آزار میداد چون با وجود تو دگر جایی برای وجود آنها نبود.همین گونه بمان فرشته ی زیبای من، نگذار جایی برای گستاخان و بی لیاقت های زمانه بماند؛ نشانشان بده اگر بخواهی میتوانی وجودشان را از بین ببری( تیکه پارشوننننن کننننن) آنها لیاقت قطره ای از اشک تورا ندارد، اگر سعی کردند تورا پس بزنند در چهریشان نگاه کن و مچ دستانشان را محکم بگیر و بگو که جایی برای عوضی ها نیست.دوستت دارم به اندازه ی مهر قلب پاکتبه امید سال های دگر، روزهای دیگر و ثانیه هایی که نه تنها لبت، بلکه قلب دارای محبتت نیز بخندد و در آرامش بمانی.تولدت مبارک، رفیق کل راه!همون تو رگی ای که شایع میگه...🥲در جهان دیگر، تولدت را کنار عزیزترینانمان در نقطه ای دور در این دنیا جشن میگیریم..تولدت مبارک، رفیق کل</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 20:20:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبک بال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D9%84-atngtcylatnp</link>
                <description>آدما دردا، غم ها و احساساتشون رو به روش های مختلفی ابراز میکنن؛ وقتی عصبانی ان یجور، ناراحتن یجور و خوشحالن یه جور دیگه.قصه ی من، یکمی بیشتر متفاوت بود. خوشحال بودم، نوشتم. غم داشتم، نوشتم. عصبانی بودم، نوشتم. درد کشیدم، نوشتم. دلتنگ بودم، نوشتم. بیچاره بودم، نوشتم. بی انگیزه بودم، نوشتم. شب نوشتم، روز نوشتم. بهترین روز، نوشتم. بدترین روز، نوشتم. وسط قهقه، نوشتم. میون اشکام، نوشتم. با بغز ، نوشتم و با لبخندی به پهنای آسمون، نوشتم.از یه جایی به بعد نوشتن زبونم شد، وجودم شد، سلاح و همدمم شد، از یه جا به بعد نوشتن جزوی از من بود، صدای من بود، فریادم شده بود میون اون سکوت دلشکسته. نشست کنارم به حرفام گوش داد، اشکامو پاک کرد و پا به پام تمام جاده خاکیا رو یه تنه اومد.نوشتن، برای من مقدسه...و هرچیزی مربوط به نوشتن. کتابا، نامه ها، نوشته ها، فیلمنامه ها، نویسنده ها، سناریو ها، و هرچیزی که وجود اون رو جاودانه و پر رونق تر کنه؛ مثل ویرگول، همینجایی که باعث شد  نوشتن امروز گلی موجب بشه حرف دلشو بزنه، جسارت داشته باشه، بخونه و بنویسه و یاد بگیره؛ گلی دیگه از خدا چی میخواد؟ نعمتی بیشتر از یادگرفتن؟تولدت مبارک ویرگول گوگولی🌸🥲😂◇اصلا هم خام اون کلاه تولد خیلییییییی ناز  و خوشگب و دوست داشتنی کنار پروفایل نشدمااا! اصلاااااا😂🥹(جدی زیادی دوست داشتنی بود)ویرگول، برای من فقط یه پلتفرم و یا سایت نبود، اون به من یه خانواده هدیه داد... خانواده ای هم نفس، هم مسیر، کلی نویسنده ی مهربون و با استعداد، کلی تجربه های رنگارنگ.هیچوقت یادم نمیره توی چه دورانی وارد این خانواده شدم؛ روز و ساعتشو خیلی خوب یادمه. از تنهاییم و دل پر حرفم جایی برای نوشتن رو سرچ کردم و اولین سایت ویرگول بالا اومد، شروع کردم نوشتن، از غم و چرکا و سیاهیای وجودم نوشتم... نوشتم، نزدیک سه سال نوشتم و با هربار نوشتن بیشتر و بیشتر کشف کردم.ای کاش در جامعه ی ما بیشتر و بیشتر به نوشتن اهمیت داده بشه، از تمام افرادی که برای نوشتن و نویسنده ها میجنگند و تلاش میکنند سپاسگزارم، وجودتون برای این زمین نیازه... سپاسگزارم مهرتون روز افزون🌸🥲</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 20:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه غول صورتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%DB%8C%D9%87-%D8%BA%D9%88%D9%84-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-rh9y6fertxrp</link>
                <description>عاميانه نوشتن یجورایی دل و جرعت میخواد؛ مخصوصا ۸ شبی که فرداش امتحان ریاضی داری.ریاضی شبیه خود دبیر ریاضیمونه. یه غول با سه تا شاخ و صورتی نسبتا کم رنگ با خال خالی هایی که سفید و قلبی شکلن.حالا یه چیزی تو همین مایه ها.یه حقیقتیو بخوام بگم هیچوقت درست از مغزی که داشتم واسه ی درس خوندن استفاده نکردم. از اون ادمام که اگه ۲ ۳ ماه قبلش بخونن گند میزنن(از نظر خودشون) و وقتی شب امتحان میخونه گل میکاره. هرچند این همیشه صدق نمیکنه مخصوصا واسه ی امتحانای مستمر که سخت ترن.زندگی غیر قابل پیش بینیه، مثلا خودم هیچوقت فکرشو نمیکردم از دیشبی که میخواستم فلسفی ترین کتاب جهانو بنویسم برسم به غول صورتی خال مخالی قلبی سفید.🪽به عنوان کسی که دو شب پیش نویسنده ای که کشته مردشه و یه روز نشده ازش یاد نکنه، از اون سر دنیا جواب ایمیلاشو داده و تو پوست خودش نمیگنجه میگم یبارم شده شانستونو امتحان کنید و به یه یارویی که خیلی دوسش دارین ایمیل بزنین(تاکید میکنم ایمیل ) شاید دوسال بعدشم جوابتونو نده، ولی خب تاثیر اینکه تو دوساله داری بهش ایمیل میزنی و همچنان پایبندی(آویزون) خیلی تحت تاثیر قرار میگیره. مخصوصا من که پاشدم رفتم خیلی رسمی خودمو دعوت کردم خونش...*کمبود عکس*تصورم از ۱۵ سالگی اونم شب امتحان نهایی ریاضی یه همچین موجودی نبود راستش.... ولی خب بازم قابل تحمل و ستایشه. نمیدونم شبایی که باید تو حال زندگی کنم چرا مغزم یه جست و خیز عجیبی میزنه به آینده، مثلا الان روحم توی یک مهر ۱۴۱۴ عه نمیدونمم چرا... ده سال دیگه، یه ادم ۲۵ ساله ی خسته شایدم خوشحال نمیدونمممداشتم میگفتم، ریاضی غوله ها، ولی نازه و همچنان اگه علاقه داشته باشی دوست داشتنی. وجود معلم خوب خیلی تاثیر میزاره وگرنه خودم الان حالم از ریاضی بهم میخورد. قاعدتا هر کلاس نهمی که باهاش سوالای دوازدهمو کار کنن یه همچین بلایی سرش میاد ولی خب.* دومین بار مترو، دوتا بی مغز وقتی برای اولین بار از خیابون تنهایی رد شدندیگه نمیخوام فردا حتی محوطه ی مدرسمونم ببینم. نه اینکه خیلیییی بهم بد و سخت گذشته باشه ها نه ولی دیگه داره اوقم میگیره از اون نرده ها. یکم استراحت واسه مغزی که سه سال حتی تابستونام اونجارو دیده واجبه. هر امتحانو که میدم انگار یه زنجیر دارن از روحم باز میکنن.فعلا برم ببینم چجوری میشه این غولو خوابوند...از همون پستاییه که بعدش مثل چی پشیمون میشم پابلیک شده و نمیتونم ببینم اینقدر زیادی خودمم🧚‍♀️🤏</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 20:54:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی میان این و آن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D9%86-sbjqdxso6fyy-sbjqdxso6fyy</link>
                <description> نیمه شب نیست، انگار پاره ای ز روز استهمانقدر داغ، همانقدر پر هیاهواما چه شد؟ چه شد که آرامش در میان صدا گم شد؟چه شد که آسمان پر ستاره ی شب، خاموش شد؟من میدانم، توهم میدانیغریب نیست، عجیب و بیگانه نیستنهاین دل های ماست که از هم دور شداین روح ما بود که به جای آسمان هفت رنگرفت در زیر زمین ، در عمق سنگو من، و تو به انتخابمان پایبندبا لجبازی و فکر های بی درنگپا به جهانی دیگر گذاشتیم، با ذهن شلوغدر ابتدای راه نه تو پیشرو بودی و نه منزمانه مرا به ساعت نخستین پرت کردکه کنون بنویسماز رنجِ بلبلِ اسیرِ بغضِ شبو سرنوشت ، تورا عجیب نوشتپر ز امید و خالی از عشقخالی از مهر پاکقابل مقایسه نیست جهانمانمن در جنگل راز ها و بوی چوبتو در قله ی قاف، محو غروببرایم غریب است نجوای صدایتو برایت دردناک همچون خون های پایمالدر نهایت دست در دست خواهیم مردنه اینجا و، نه آنجاجایی میان این و آناما نه این، اما نه آنشاید بهشت، شاید بهارشاید جهنم، یا که باغخوب میدانم کجاستجایی میان من و تودر عمق آب، سقف جهاندگر برایمان درد معنایی نخواهد داشتدر زمانی نا کجا، امروز یا که فرداشایدم دیروز، ذره ای از گرد دلهره های بادو من میدانم کجاستبا من بیاهمانجایی که پایان ستاره هاستخورشید و ماهسفید در کنار سیاهپایان راه...به نیت شعر نو ننوشتمش، شاید بهش بگیم سجع بهتره ولی موقع نوشتنش احساس راحتی میکردم، بهتر بگم موقع نوشتنش جایی میان این و آن بود روحم!.پ.ن: یکبار از پایین به بالا بخونید✨️!</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Fri, 23 May 2025 01:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالای سر دیگ وجود من چه خبر بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-e4vwzszpbypy</link>
                <description>《اممممم یه ذره از دیابت بریزم؟》《یه ذره کمشه، خیلی بریز، خیلی خیلی زیاد》《بزار حداقل در عوض این دیابت یکم از پودر استحکام استخوان بریزیم》《بزار شیشه ی بی اعصابی رو هم باز کنم...》و بووووومم....《مگه هزار بار بهت نگفتم از یه چیزی زیاد میریزی از نقطه ی مقابلشم حداقل یکم باید استفاده کنی؟ برو اونور بزار ها کنم توی دیگ تا یکم صبور بشه》《ولش کن بابا بزار این یکی مدام از کوره در بره》《فقط حواست باشه وقتی داری گلپر مهربونی اضافه میکنی یکم نور اعتماد بنفسم بهش بدی》《نورمون تموم شده وای خدای من! فکر کنم هیچوقت قرار نیست خودشو دوست داشته باشه》وایسین وایسین ببینمم! دارین اکسیر ژن من رو میپزین؟؟!《ای وای...》《تو از کجا پیدات شد؟؟》اهم اهم... اینجا قصه ی منه و هرکاری که دلم بخواد توش میکنم، نمیذارمم شماها اینجوری منو به زمین بسپارین!سه قدم بر میدارم و بوی مهر رو حواله ی دیگ میکنم، سی قطره شادی و پنج قطره غم و هزاران قطره فکرای رنگارنگ، از خون توی شیشه ی اجدادم میریزم که منو خلاق تر میکنه، از تار موهای مامان و اشک چشم بابا، لبخندای باباجون و فرم لبای مامان بزرگ و چونه ی خالم. موهامم یه ترکیب عجیب غریب میزنم و فر فری میشن، عینک مامانو توی دیگ نمیندازم.برای خنثی کردن عصبانیت پری رو زور میکنم تا ها کنه توی دیگ و صبر به محلول اضافه بشه، شاید یکم استقامت و عزت نفس، یکم بیخیالی و خیلی خیلی زیاد سلامتی.《بسه بسه کافیه چه خبرته اگه همه ی آدما میخواستن ژن خودشونو درست کنن که الان یا دنیا گلستون بود یا قبرستون!》یادت رفت اینجا قصه ی منه پری خانم؟؟با تلنگری پری سبز رنگوهم میندازم تو دیگ...هرچند نمیخوام همچین موجود سرکشی درونم باشه ولی خب بدم نمیاد عنصر سبز درونم بدرخشه.《خب قصه ی خودته که باشه حتما باید خواهر منو بخوری؟》خواهرش زیادی دیوونست و اونم زیادی عاقل پس با یه تلنگر دیگه پری آبی ام به اکسیر اضافه میشه..یه مشت خاک زمین و سه مشت خاک مریخی اضافه میکنم و هم میزنم، در نهایت اکسیر رو سر میکشم و میشم....گلی...</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 20:09:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی رویا</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-h3rbfflvzbkv</link>
                <description>جعبه اش را در می آورد و با ذوق به شیشه های رنگی اشاره میکند: 《کدوم یکیشو میخوای؟》چشمانم از شادی برق میزنند و قلبم پرواز میکند. دلم میخواهد فریاد بکشم تمامشان را، اما همچون همیشه کمی از آتش تند وجودم کم میکنم و می گویم:《هرکودوم که خودت بگی》:《خب ببین، فسفریه عنصر شادیه که خودت داری، یه کم از زرشکیه بردار شاید به کارت اومد》نمیگوید شیشه ی زرشکی چه چیزی برایم به ارمغان می آورد، اما احمقانه به او باور دارم و شیشه را سر میکشم.دوباره اورا میبینم، اینبار درمورد آنها بیشتر توضیح میدهد :شیشه آبی، سر دردو بدتر میکنه ولی غمتو میبره.شیشه سبز، خشمگین میشی و آرامش تبدیل به یه رویا میشه.شیشه ی زرد، بد بینت میکنه، به زمین و زمون شک میکنی.شیشه ی سفید، بهت معنا میبخشه.شیشه ی سیاه، وجودتو مثبت میکنه.و...کمی باور حرف هایش برایم سخت است، آخر هرکدام از شیشه ها برخلاف رنگشان عمل میکردند.فریاد میزند:《 یکم نمیتونی مغزتو از کلیشه ها دور کنی؟! همیشه همونطوری که همه جا درموردش حرف میزنن نیست کی میخوای بفهمی؟》از واکنش تهاجمی اش میرنجم. شاید میتوانست کمی آرامتر با من رفتار کند. کار همیشگی اش بود و این داد و بیداد ها موجب میشد حتی اگر حرف هایش درست ترین بود، اورا شخصی عصبانی و بی فکر نشان دهد.دگر صبرم مرا تحمل نمیکند و پا به فرار میگذارد؛ دستم گستاخانه به جعبه ی سرخ رنگ میخورد و همه چیز را میشکند، از برخورد آن به سرامیک حتی تکه ای از آن جدا میشود و خون سرازیر از دستم بر روی آن میریزد. در لحظه پشیمانم:《تو لیاقت نداری!》شاید راست میگفت، من لیاقت وجود نداشتم، اما او چه؟ او لیاقت آگاهی هایش را داشت؟! چه فایده وقتی میدانست و بلد نبود آن را در زندگی به عمل تبدیل کند، چه فایده که میدانست و با دانستنش نه تنها کمک نمیکرد بلکه سوهان روح خودش و من میشد؟در مقابل او ترجیح میدادم یک احمق نادان باشم تا یک دانای بی مصرف.شیشه ی زرشکی کار خودش را کرده بود، او هم منِ مهربان آرام را نمیخواست، منِ سرکش سرد را ترجیح میداد...</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 19:38:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردمانم نه، خانواده هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-qzkwc4dueq8h</link>
                <description>بیش از ۱۰ سرنوشت تمام شده، صدها جسم نیمه جان که مشخص است دگر نمیتوانند پس از این عادی زندگی کنند.مگر چه چیزشان از ما کمتر بود، انسان بودند، آرزو و رویا و خاطره داشتند و مغز و قلبشان کار میکرد. یعنی طبیعی ترین حق انسان که زیستن است، باید با اختلافی، اشکالی، حواس پرتی یا بی برنامگی یا که هزاران چیز غیرطبیعی دگر زیر سوال برود؟ یعنی آنها حق نداشتند بر خاک سرزمین خودشان، میهن و وطنشان پا بگذارند؟ حال یک عده میگویند هر چیزی میتواند اتفاق بیوفتد، درست اما مگر بلایی طبیعی بوده که چیزی عادی و قابل پیش بینی باشد؟ مگر جان انسان ها بازیچه فکر و عقل و راستی آزمایی و اشتباهات است؟ یا که جان هایشان و زندگی و روح و روانشان باید قربانی جان دیگران میشد؟!وجودم پر پر است؛ نمیتوانم فریاد بزنم، جیغ بکشم یا مدام گریه کنم چون دردی دوا نمیکند. در این یک روز گذشته صدای درونی ام به من میگفت چه کاری برای کمک به جهان و مردمانت میتوانی انجام بدهی؟در حال حاضر به عنوان یک نوجوان، راهی که جلوی پایم است ماندن و دوام اوردن است، نمردن و کنترل خشم... و تبدیل خشم به فکر های به کار آمدحال اینهارا نوشتم تا جایی ثبت شود، قسم میخورم تا آخر عمر، تا آخرین قطره ی خون و توان بر پی کمک و بستن زخم ها باشم، به اندازه ی خودم انسان باشم و رسالتم را اجرا کنم.یک ایران نه، بلکه یک جهان باید عزادار باشد، برای انسانیت، برای وجودتسلیت به تو، به من، به انسانیت🖤این چند وقت براشون  خواهش میکنم اگه تونستید حتی یه سوره ی کوچیک قرآن بخونین یا هرکار دیگه ای که اعتقاد دارین میتونه به روحشون کمک کنه انجام بدین:) جسم های تیکه تیکشون که آروم نگرفت، حداقل روحشون متوجه حضور ما باشن..</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 20:42:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناآشنا ترین آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-w7k0hykomptd</link>
                <description>این نوشته، از هرچیزی واقعی تره و ریشه درون سرگذشت یه فرد داره، تنها خواهشی که دارم اینکه بدون صبر و حوصله نخونیدش و ساده ازش نگذرید :)حتی روزی هم کنار هم نگذراندیم. آفتاب و مهتابی ندیدیم و همانطور که دیگران بودند، نبودیم.تنها شباهت من و تو، خون جاری در رگ هایمان و قلب تپنده ی اوست. او پیوند دهنده ی دو جهان ماست. گوی صورتی را که مینگرم یاد تو میوفتم، تویی که با جسم من از یک جنسی و حتی کنون نمیدانم کجایی. کجایی؟دلم برایت تنگ میشود، انگار همچون یک زندگی عادی هرروز هم را دیده باشیم، انگار روزی به سربازی بروی و آش پشته پایت را با اشک چشمانم هم بزنم، انگار از سفری دور و دراز برگشته باشی و برایت از قصه های جدید بگویم. ببخشید که نتوانستم برایت.. برایت یک حداقل دوست باشم؛ تقصیر من نیست، تقصیر او هم نیست؛ خودت ندانی منکه میدانم چقدر برای ماندنت جنگید، چقدر خون جگر خورد تا تورا از آغوشش نبرند.زندگیمان همچون قصه ها نیست، خود یک قصه و کتابی پرماجراست. نمیدانم تا چه اندازه به ادبیات علاقه داری، یا که اصلا من در گوشه ی ذهنت هستم؟ از همان هشت سالگی که به وجودت پی بردم هرروز را متفاوت تصور میکنم، خاطرات حقیقی و خاطراتی با تو. شاید باورت نشود ولی، من نگران توعم، هیچی برایت نداشته باشم حداقل دلواپسی های..... ام وجودم را از بین میبرد. فقط میتوانم برایت آرزوی بهترین هارا کنم تا زمانی که بدانم باید چه کرد، قول میدهم روزی تمام نبودن هایمان را جبران کنیم، آن روزی که دیگر سرنوشت حق قضاوت نداشته باشد.یعنی کجایی؟ شام چه خوردی و با که حرف زدی؟ کسی را برای دوست داشتن داری؟ اگر داری دوستت دارد و برای خوشحالی وجودت میجنگد؟ صادقانه بگویم منی که لای پر قو بزرگ شده ام را نمیتوان با تو که زجر های فراوان کشیدی مقایسه کرد، بعد از مامان و بابا، تو برایم یک قهرمانی، یک قهرمان خاص.  میتوانم با پوست و استخوانم سرمای بدن از سر ترست را حس کنم، گاهی که حالم خوب نیست به من الهام میشود آن سوی خاک ها تو نیز شاداب نیستی، قوی بمان؛ قوی بمان من به تو ایمان دارم ، میدانم میتوانی چون از خون آنی، حتی اگر قطره ای از وجود او در سنگ هم چکیده میشد ؛ تبدیل به قلبی پهناور و شجاع و مملو از عشق میشد، تو که جای خود داری.کاش کمی بیشتر با او وقت میگذراندی، واقعا خیلی ناراحتم که نتوانستی کنارش بودن را تجربه کنی. نتوانستی باشی و  از غذاهایش که با عشق میپزد بچشی، حتی اولین روز کلاس اول نتوانست تورا از زیر قرآن رد کند، کنارش فیلم و سریال ندیدی که بفهمی چقدر بهت خوش میگذرد، پس از یک روز سخت سرد در آغوشش نبودی که بدانی چقدر مهربان است، کاش میشد تا صبح برایت بگویم، اما اگر حتی یک روز با او زندگی میکردی میفهمیدی چقدر دوستت دارد و فوق العادست، ...همچون جهان بی انتهایی در ماندنی ترین سرزمینی، میدانم من هم برایت شاخه گلی درون شیشه ی مات سبزم. اگر صاحب کارت سرت فریاد کشید، پدرت امانت را برید یا کسی قلبت را شکست؛ میتوانی با روحم حرف بزنی، او همیشه در کنار توست و با دل و جان گوش میدهد. بدان اگر همیشگی ات رهایت کرد، من اینجا منتظرم تا زخم های خونینت را ببندم، کمی برایت ..... باشم و روزی بالاخره بتوانم بگویم. سرنوشت ، عجیب تر از آنیست که بخواهم درموردش نظری بدهم، پس خواهم گفت شاید روزی شیشه ی اتاق آسایشگاه سالمندان بخار گرفت، آن روز مردی را میبینم که با شور و سر استین هایش پنجره را پاک میکند، ده سالی از من پیر تر است و چشمانش به آبی آسمان، لبخند بیجانی میزنم و ناگهان خاطره ی تکه پاره ای در گوشه ی ذهنم میدرخشد، چشمانم از گردش فلک برق میزند و به او میگویم بالاخره میتوانم برایت.....باشم:)</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 03:54:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز یک پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18106273/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-ldqo56ak7r4w</link>
                <description>طوفانی آشوبگر در جنگل وجودم؛ مرا به آنکه نباید تبدیل کرد.در آستانه ی شکوفه زدن درخت های سیب، همان جایی که لبخند بر لب هرکدام از ساکنان جنگل مهمان شده و غم در دل جایی ندارد، همانجایی که آسمان؛ آبی آبیست و خورشید با قلب طلایی اش میتابد....کسی با تیشه به جان ریشه ی درختان نوپا افتاد؛ نه او غریبه نبود، آشنا ترین آشنا بود و منِ دیوانه ی او. تافته ای جدا بافته، بوی سنبل و گل های رز. نتوانستم جلویش را بگیرم، حتی نتوانستم باور کنم و او به کار خود ادامه میداد؛ چندی بعد با گستاخی بلند بلند حقیقتش را آشکار میکرد.تو همانی بودی که خودت میگفتی؛ نه آن چیزی که من فکر میکردم. تو از من هم بی معرفت تر بودی؛ من حداقل ترک کردن را به آزار روح و روانت ترجیح دادم. تورا میبخشم؛ به یاد تمام لبخند هایم، نگاه هایت، اشک روی گونه هایت، به یاد بوی نارنگی، درخت های نم و نا گرفته، به یاد آخرین کلمات، به یاد آخرین اشک، آخرین لبخند از ته دل، آخرین ثانیه ای که هنوز برایم یک فرشته بودی...بودی...مقصر منم؛ بی جهت و بی درنگ از آدم ها شاهکار میسازم. به گمانم اگر میدانستی در وجودم چه رنگی داشته ای، اگر حقیقت مرا میشناختی لحظه ای هم این افکار به سرت نمیزد. ذات سنگ ، سنگ است هرچند هم من مجسمه ساز ماهری باشم و از وجود تو پروانه بسازم. من غمگینم، به معنای واقعی در حال فروپاشی روانی ام. از همه بیشتر دروغ وجودم را سوزاند، مرا کشت و زنده کرد. از تظاهر کردن نفرت دارم، از نگاه های ترحم آمیز، از اجبار های از سر لطفاگر در زندگی ام بودی، نقشی در داستان پر از فراز و نشیبم داشتی؛ چون من میخواستم، چون دوستت داشتم، چون گمان میکردم این دفعه فرق دارد، تو فرق داری، غافل از آنکه چه ها خواهم دید...در حقیقت، خودخواه بودی، در  ژرفای مهربانی هایت نیز خود طلبی خاصی نهفته بود؛ و من در کوچکترین خودخواهی ممکن خود، مهربانی را جای داده بودم و در همان ثانیه ها نیز وانمود به خوددوستی کرده ام...میخواهی راستش را بدانی؟ حتی به قیمت نابودی و زخم بزرگی روی قلب یک نفر دیگر. بگذار راستش را بگویم؛ قلبم را شکستی؛ اگر دیگران بی صدا آن را شکستند تو با هیاهو های خود آن را پایمال کردی. تمام احساسات تلخی که تجربه کردی را به من منتقل کردی؛ اگر ادم ها آنهارا چند ماهه به تو تلقین کردند، تو آنقدر ماهر بودی که در شصت دقیقه مرا زیر و رو کنی. و حالا، سرشار از یک کوله بار حرف نگفته و تجربه ام. میخواهم همه چیزت را فراموش کنم و کمی خودم را به یاد بیاورم. برخلاف چیزی که گمان کنی قلبم را از جای در نمی آورم، برایم درس عبرتی شدی که هیچگاه نقش تورا همانگونه که در زندگی من بازی کردی در زندگی دیگران بازی نکنم، باعث شدی هزار برابر بیشتر قدر خودم را بدانم و بفهمم، قصه ها حقیقی اند...</description>
                <category>Goli</category>
                <author>Goli</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 11:54:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>