<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Negar ghorbani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_18111963</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:29:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1200360/avatar/YYhV95.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Negar ghorbani</title>
            <link>https://virgool.io/@m_18111963</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با من آشنا شو !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18111963/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-z0pvgttdvqak</link>
                <description>من نگارم۳۳سالمهفارغ التحصیل دو رشته ی گرافیک و طراحی پارچه از دانشگاه سراسری شریعتیهنرستان گرافیک خوندم و بعد از اون کنار تحصیل  کار کردم و مستقل زندگی کردمبیشتر کارهایی که انجام دادم در زمینه ی طراحی تبلیغات ،طراحی پارچه و لباس و زيورالات بودكه اكثرا در شوي خانگي و ارت شاپ ها ارائه ميشدتا سال ۹۳۱۶ اردیبهشت دفاع پایان نامم بودو ۱۹ اردیبهشت دچار حادثه شدمهميشه از ارتفاع ميترسيدممیگن برای از بین رفتن ترس باید باهاش مواجه بشیمنم براي مقابله با اين ترس ترن هوايي رو انتخاب كردمواگن كنده شد ،از ٨ متر پرت شديم و نخاع من اسيب ديداز گردن به پایین تمام و حس و حرکتم ازبین رفتبرای نجات ریه های از کار افتاده ام مجبور شدن گلو رو سوراخ کنن و لوله بزارنتا ۳-۴ ماه صدام هم از بین رفت بخاطر لوله ای که در گلو بودرنج بی حرکتیه شبانه روز به کناراینکه حتی نتونی به ادمها درخواستت رو بگی شرایط رو صد چندان سخت تر کرده بودو تا ۶ ماه بیمارستان بستری بودملحظات غريب ، دردناك  و تازه اي شروع شدخودم روبروي خودم قرار گرفته بودمتازه فهميده بودم چقددددر بايد جسم ،روح و شخصيتم رو تربيت كنمتقریبا از زمان مواجهه تا پذیرش یک هفته طول کشیدچون متوجه شدم که تنها کسی که میتونه شرایطم رو تغییر بده خوده منمنه دکتره نه دارومواجهه /پذیرش/رهاییسه اصل اصلی موفقیت من توی این ماجراانقدر اتفاقا سريع تر از خودم پيش ميرفت كه هر چي تلاش ميكردم باز عقب بودماز اون روز به بعد نه دستام دستاي قبلي بود نه پاهام نه سبك زندگيمولي نقطه ي عطف زندگيم شدچون ياد گرفتمياد گرفتم كه تو هر شرايطي بايد بود و زندگي كردياد گرفتم اگه نميشه راه رفت تا مقصد بايد سينه خيز رفتاگه نميشه كار هاي قبل رو كرد حتما كارهاي جديدي براي انجام دادن هستهدف براي همه يكي هستفقط راه هاي رسيدن بهش متفاوتهمن از اون روز به بعد روي ويلچر بودم ولي نقاشي كردم ، ورزش كردم ، دوست شدم ، دوست داشته شدم ، بزرگ شدمبعد از یک سال قلم رو میبستم به دستم و سعی میکردم فقط خط خطی کنمتا چندین وقت بعد که با تمرکز و تمرین به دست اوردم که هدفمند نقاشی کنمتا ۵ سال هر روز برای فیزیوتراپی و تمرین به مراکز متخصص میرفتمتوی این ۵ سالنمایشگاه اولم رو در گالری کویین کانادا برگزار کردمنمایشگاه دوم و خیلی پربازخوردی در داربست گالری محسن داشتم که بهترین تجربه ی زیستی م بعد از اتفاق بود و انگار با حضوردوباره در جایگاه و جمع مرتبط خودمو پیدا کردماز بعد از اون همه چیز شروع شدپیشنهادات  و نمایشگاه هابعد از اون مشغول به همکاری با مردم استودیو شدم در زمینه ی سرامیک و نقاشی زیر لعابیو بعد از ۸ ماه نمایشگاهی گروهی در همین زمینه در گالری چهار گذاشتیمبعد از اون چندین نمایشگاه گروهی در کرج و تهران داشتمپیشنهاد تاتری از طرف سجاد افشاریان داشتم که از تیر تا شهریور تمرین کردیم و از شهریور تا بهمن روی صحنه بود و دوباره جاییبی نظیررررر برای مواجهه ، لذت ، و تجربه ی زندگیو اگر هزار شب دیگه هم روی صحنه باشم برام تکراری نمیشهدقیقا اکتبر همون سال (۹۹) که من سر اجرا بودم دوتا نمایشگاه توی پاریس داشتم که متاسفانه حضور در اونها رو از دست دادماجرا ۲ ورژن داشت با استراحت ۲۰ روزه با سناریو جدید شروع به کار کردیمهر شب سالن ۳۰۰ نفری پر میشد و بلیط خارج از ظرفیت فروخته میشدحتی بعضی از اجراها میزانسن بهم میریخت چون چند ردیف اضافه ادم نشسته بودبا پایان اجرا همه ی سالنها تعطیل شد و وارد قرنطینه شدیمتوی قرنطینه من نقاشی و سرامیک رو دوباره شروع کردمتوي خونه ورزش ميكردم و نقاشيتمام روزام اينجوري گذشتتوي اين دو سه سالنقاشي زير لعابي و كاري روي سراميك رو هر ماه انجام دادمكه در ارت شاپ ها به فروش ميرسنددو پروژه ي طراحي لباس انجام دادمكه به صورت مجازي ران شدكه در حال حاضر  يك پروژه با الهام و حمايت از تالاب هورالعظيم در دست دارمچندين نمايشگاه با موضوع كرونا در فلوريدا ، تركيه ، بلاروس ، كرج و تهران داشتمو اخرين كاري كه انجام دادم تصوير سازي يك كتاب بود نوشته ی ایمان سرور پور كه در حال حاضر به چاپ ششم رسيدهاین کتاب ۱۴ تصویر داشت که با ابرنگ اجرا شداز فعاليت هاي شخصي تر هم بخوام بگم در اين روزهاورزش روتين جدانشدنيطراحي و نقاشيهمكاري با دوست عزيزم در پروژه ي اپليكيشن يك تكانو گذروندن دوره ي فريلنسري مولتي مديا دانشگاه علمي كاربرديهر از گاهي تجربه ي ورزش هاي مختلف مثل تنيس بدنسازي و ...رقص ..عكاسي ..و توليد محتواخیلی تلاش کردم فیلمی بسازم با مضمون اتفاق و اسیب بعد از اتفاق متاسفانه هنوز موفق نشدممن عاشق سینما تاتر و بازیگری امتوی این دو سال پیشنهاد تاتر داشتم ولی به دلایل شخصی و کرونا کار رو قبول نکردمسال ۹۳ یک فیلم کوتاه ساخته شد از روز اخر تا لحظه ی اتفاق با بازی ندا جبرائیلی ، کاوه سجادی حسینی و .. به کارگردانی اصلانشاه ابراهیمیسال ۹۳ تا ۹۵ اگر نگار قربانی رو گوگل میکردیدنتایج فقط :حادثه ی ارمسقوط ترنسه دختره اسیب دیده ی پارک ارمویلچر نشین شدن دختر حادثه ی ارمرو نشون میدادولی اگر الان این اسم رو گوگل کنید نتایجی مثل : نگار قربانی نقاشنگار قربانی تاترنگار قربانی بازیگرمیارهدقیقا دنیای ما همینهاین ما هستیم که دنیامون رو میسازیمو این خیلی ربطی به شرایط فیزیکی ندارهخیلی در تلاش بودم و هستم که بتونم از انسانهای این چنینی که دچار شدندچار یک حادثهیک جبراستفاده کنم و به جامعه بقبولونم که اینها والا هستندو باید انقدر در تبلیغات ،فشن ،تصویر ، رسانه و فیلم ها استفاده بشه ازشون که چشم ها دیگه تفاوت های فیزیکی  رو نبینهیا مثلا اینکه چرا توی اکثر فیلمها ادمهای بد هنوز روی ویلچر نشون داده میشن رو نمیفهممالان ديگه از هیچ چیز نمیترسماز ادمهااز تاريكياز حیواناتاز اتفاقاتاز هیچ چیزچون یاد گرفتم باهاش مواجه بشم بپذیرمش و ازش عبور کنمهمه چیز از روزی شروع شد که رفتم تا روبرو بشم با ترسمترس از ارتفاعاتفاق افتادهمه چیز عوض شدمن دوباره متولد شدموقتی به فاصله‌ی چند ثانیه رو هوا معلق مونده بودم تا برسم به پایین انگار داشتم یك‌بار دیگه دنیا می‌اومدم. انگار داشتم مثل یه موشکناسا پرتاب میشدم به فضااینبار سوار یه دوچرخه بودممن دیگه از هیچ چیز نمیترسمدرستهواقعا ترس زمانی تموم میشه که باهاش روبرو بشیمن نگارمنقشی که بهم داده شد توی زندگی رول سختی بودولی فکر میکنم خوب از اب در اومددرسته كه نقاشي ميكنممیرقصمطرح میزنمیا همون كارايي كه قبل از اين اتفاق ميكردم رو دوباره دارم ميكنم حتي خيلي خیلی بيشترولي الان در اصل بازيگرمبازيگر نقش نگار(نوشته ی یکی از فالورهام که به نظرم جالب اومد )???????نگار را پيدا كردم .يك ظهر جمعه داغ تابستان 99  بالاخره نگار را در اينستاگرام پيدا كردم .راستش خيلي غير منتظره و بدون جستجو ناگهان پيش رويم ظاهر شد.  و فهميدم بي جهت نبود كه تمام 5-6 سال گذشته اين دختر درگوشه اي از ذهن من زندگي مي كرده. بي جهت نبود كه هر روز صبح، حوالي ساعت 7، درست وقتي كه در مسيررفتن به محل كار، درسر بالايي پل باكري ستيغ آفتاب توي چشمم مي افتاد، همان وقت كه نگاهم به چرخ و فلك بلند پارك ارم مي افتاد ، اول خاطرات ارمرفتن هاي خوش كودكي با عموي مهرباني كه دست روزگار دنيايم را خالي از وجود نازنينش كرده بود مي افتادم و قلبم غرق شادي ميشدو ناگهان نگار، دختري كه ترن هوايي ارم سلامتي اش را ربوده بود ، در سرم شروع به جيغ زدن ميكرد و قلبم ناگهان يخ مي زد.هر روز صبح همينقدر متناقض بر من مي گذشت تا نگار بالاخره پيدا شد.بارها از خودم پرسيده بودم چرا فقط نگار؟چرا دختري كه جز نام كوچكش چيزي از او نميدانم ؟هر روز هزاران نفر دچار سوانحي ميشوند كه مسير زندگيشان را بسيار سخت ميكند، اما چرا فقط نگار ؟ شايد چون آن روز ها و درآغازين سالهاي دهه چهارم زندگي، كم كم ، چشمم داشت به ماهيت بي رحم زندگي باز ميشد. .  شايد هم چون پيشتر ها بسيار بهداشتن دختري كه نامش را نگار بگذارم مي انديشيدم، و چون آن روزها هورمون هاي مادري در من بتاخت ميراندند، دائما به مادر نگارمي انديشيدم. چرا اسمش را نگار گذاشته ؟ آيا او هم چون من شيفته شعر فارسي بوده و براي نگارش بسيار حافظ ميخوانده؟ بسياردر خيالم آن مادر را ديده بودم ، ما دوتايي بار غم بسياري را بدوش كشيده بوديم .اما با پيدا شدن نگار ناگهان همه چيز فرق كرد. نگار بيرون از ذهن من با دختري كه در سر من بود بسيار تفاوت داشت. زندگياش همانقدر شادي داشت كه غم ، همانقدر خستگي داشت كه آرامش ، همان قدر توانايي داشت كه ناتواني . درست مثل من ، درست مثل همه مانگار قرباني شايد در انتخاب نام خانوادگيش هيچ نقشي نداشت ولي آگاهانه و توانمندانه انتخاب كرده بود كه نقش قرباني را فقط رويصحنه تئاتر بازي كند و بس  .با ديو ناتواني جنگيده بود و رنگ خودش را بر بوم زندگي پاشيده بود. نگار يك جنجگوي تمام عيار بود  .حالا مادر نگار يك زن غمگين دل آزرده نيست، زن بلند بالايي است كه از تماشاي شجاعت دست پرورده نگارش، در جنگ نا برابر با ديو نااميدي لذت ميبرد، حالا من هستم و چراغي كه در ذهنم روشن شده است.حالا ديگر هفت صبح در مسير رفتن به محل كار، روي پل باكري ، هيچ دختري در سرم جيغ نمي زند.</description>
                <category>Negar ghorbani</category>
                <author>Negar ghorbani</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 10:16:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>