<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m_18195953</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_18195953</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 19:46:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>m_18195953</title>
            <link>https://virgool.io/@m_18195953</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Shiny Hunters in the Dark Multiverse شکارچیان شاینی در ملتیورس تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18195953/shiny-hunters-in-the-dark-multiverse-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%84%D8%AA%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B3-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-ypu1z8lxpwfq</link>
                <description>فصل ۴:دیدی جدید به دنیای شاینی دوری روی صندلی قدیمی اوتوبوس نشست، پارچه‌ی کهنه‌ی روکش‌ها بوی باران کهنه می‌داد. پنجره‌ها پر از بخار بود و بیرون فقط سایه‌های تیره‌ی درختانی دیده می‌شد که با باد خم می‌شدند. دستش هنوز حس گرمای دستان جیسون را داشت، اما انگار این گرما از میان انگشتانش لغزیده و گم شده باشد.هر بار که پلک می‌زد، تصویر آن لحظه جلوی چشمانش می‌آمد؛ نگاه جیسون قبل از اینکه بفهمد عاشق کسی شده است که هزار راز داشت.. آن صدای آرام اما سنگین، مثل زنجیری که دور قلبش پیچیده شده باش سعی کرد ذهنش را به جای دیگری ببرد، اما مثل کسی که در برف گیر کرده باشد، افکارش از جایش تکان نمی‌خوردند.فقط جیسون.و آن راز هاراننده‌ی اوتوبوس مردی بود با کلاه کهنه و کت ضخیم. صورتش را در سایه نگه داشته بود. هر چند لحظه یک‌بار از آینه عقب نگاه می‌کرد؛ نگاهش عجیب طولانی بود.دوری اینقدر در فکر فروع رفته بود که نفهمید اوتوبوس هیچ صدایی ندارد، نه صدای موتور، نه صدای جاده... فقط صدای دور و مبهم چیزی شبیه به وزش باد در اعماق و بعد... همان غرش.نه به بلندی دفعه قبل، اما کافی بود تا تمام بدنش یخ بزند.بیرون از پنجره، آسمان در دوردست باز شده بود؛ شکافی باریک اما روشن، انگار که چیزی پشت آن نفس می‌کشد و منتظر باشد.دوری زیر لب زمزمه کرد:– جیسون... تو کجایی؟و درست در همان لحظه، از بلندگوی زنگ‌زده‌ی بالای سرش صدای خش‌خش آمد... و بعد صدای او.صدای جیسون.دوری دوری..........صدای جیسون از اون بلند گوی خراب اومد با خش خش و نفس نفس زدنی که انگار داشت می‌دوید.از جایش بلند شد دستانش را روی صندلی جلویش گذاشت و بلند صدایش زد.:«جیسون،جیسون کجایی؟از صدایش معلوم نبود اما انگار که نفس راحتی کشید.جیسون:آه......خوبه کار می کنه،حالت خوبه پانچینی کوچولوی من.«این لقبی بود که جیسون برای دوری انتخاب کرده بود،یه لقب بی نقس و عالی برای او بود،ترکیب کلمه ی shiny که یعنی درخشنده و اون حیوانی که همه دوستش دارن یعنی پاندا بسیار درخشنده و ناز»صدای جیسون دوباره از میان خش‌خش‌ها گذشت، اما این بار لرزشش عجیب‌تر بود، انگار هم ترس داشت، هم عجله.جیسون: «پانچینی کوچولو...حالت خوبه؟ دوری با چشمانی گشاد شده به پنجره نگاه کرد. باران شدیدتر شده بود و قطره‌ها با شتاب می‌دویدنددوری جواب داده،اره حالم خوبه جیسون بگو ببینم چه اتفاقی داره میوفته؟.جیسون:قول میدم که همه چی رو برات تعریف کنم...اما الان نمیشه....وسط حرف هایش صدای  خشخش بی‌سیم جو را بهم زد و بعد از چند ثانیه ای ارطبات وصل شد.جیسون:دوری....دوری جواب بده!دوری با سرعت اعلام حضور کرد.-چرا بی سیم خب داره قطع و وصل میشه-به دلیل اینکه فاصله داره....زیاد میشهدوری با ترس جواب داد-فاصله ی چی؟-فا.....فکی.....اسم..اندوری همچنان که داشت با استرس و ترس مکالمه میکرد آرام به سمت پنجره ها رفت و همان ثانیه فریادی بلند زددوری:من....من روی هوا هستم.جیسون:چی؟؟؟؟؟؟؟روی هوا یعنی چی دوری،ببینم داری شوخی میکنی.......کمی صبر کرد انگار که جیسون فهمید چه اتفاقی افتاده».....اون لعنتی زیر قولش زد»در واقع اون چیزی که جیسون سعی داشت که بگوید این بود که فاصله ی آن ها بسیار کم است نه اینکه دوری در حال حاضر روی آسمان هست چون این موضوع هم برای جیسون عجیب بودو بعد با سه دقیقه صدای خش خش آن تماس قطع شد.صدای خش‌خش بی‌سیم خاموش شد. تنها صدایی که می‌شنید، ضربان قلب خودش بود که انگار از گوش‌هایش بیرون می‌زد.دوری چند لحظه بی‌حرکت ماند. دست‌هایش هنوز روی لبه‌ی صندلی بود، اما انگشتانش بی‌اختیار می‌لرزیدند یک نسیم سرد از شیشه ترک‌خورده‌ی کنار پنجره به داخل وزید و پوستش را مورمور کرد. با ترس سرش را نزدیک‌تر برد.زیر پای او، چیزی نبود... نه خیابان، نه ساختمان، نه حتی ابرهای معمولی. فقط یک دریای مه‌آلود، چرخان و تاریک که گه‌گاه نورهایی مثل شهاب از درونش رد می‌شدند.سینه‌اش تنگ شد. گوش‌هایش می‌سوختند؛ فشار ارتفاع انگار می‌خواست جمجمه‌اش را خرد کند. اوتوبوس کمی تکان خورد، صندلی‌ها جیر جیر کردند و دستگیره‌ی بالای سرش سرد و مرطوب بود.ترس مثل مایع یخ‌زده در رگ‌هایش جاری شد. هنوز به شیشه چسبیده بود که اوتوبوس دوباره تکان خورد... این بار شدیدتر.درون خود انکار میکرد که از قم دوری جیسون ناراحت است اما چهره اش که ناراحت و افسرده بود،چشمان بنفشش که کهکشان دریا درونش موج میزد شکسته شده بود و آرام آرام قطر های دریا ازش می‌چکید،حتی چند علاعم ناراحتی او هم فعال شده بود،مانند بدن درد وحشتناکی که همیشه مواقع ناراحتی فعال می شد. و جیسون با بغل کردن محکم دوری را خوب می کرد،سر درد وحشتناکی که همیشه با لالایی های جیسون خوب می شد و بیهوشی خطر ناکی  که موقعه ترس استرس و دیدن فوبیای او.از درد شدید از جایش بلند شد دستانش را روی سر گذاشت و با تام قواع داد زد،چنان فریاد بلندی زد که اتوبوس از آن حالت آهسته رفتن تبدیل شد به سقوط هواپیما،انگار که سوار ترن هوایی شده باشی که بعد آرام رفتن روی یه ریل صاف به سر پایینی بلند و خطرناکی برخورد کنی،کشش فریاد او باعث سردرد زیاد شد و سر درد زیاد هم باعث شد که او کم کم بیهوش شود.به روی کف اتوبوسی افتاد که با سرعت وحشتناک به سمت زمین سقوط میکند،آهسته پلک هایش بسته می شد موهایش تمام شلخته روی زمین پخش شده بودند و اشک های که می ریخت آن زمین کدر دار و خشک را کمی خیس کرده بود.در آخرین نگاهش قبل از خاموشی مطلق به جلویش شاید روی به روی او دیوار جلویی اتوبوس قرار می داشت اما با کج شدن آن وسیله نگاهش به آسمان بی کران دوخته شده بود،جوری داشت با نفرت به زندگی چشم می بست که دلش میخواستم همان جا کلک خودش را بکند اما تنها این خستگی ثانیه ای و درد فراموش نشدنی مانع این کار بودند و.خاموش.................................................قلم را از روی برگه دور کرد آرام در دفتر را بست و روی صندلی چوبی اش تکیه داد،سرش را چرخاند و نگاه کرد،هوای روشن ولی بی احساس آن روز جیسون را کاملا افسرده کرد بود،اما این افسردگی با آن سه سال افسردگی فرقی مهم داشت،ان هم این بود که اینبار جیسون  بیشتر از قبل به فکر دوری بود.شاید این نوشت ها برای ما در حد یه چند خط،چنت برگه یا حتی یه کتاب گذشت اما برای او تنها شیش ساعت نوشتن پی در پی بود.غررررر.صدای غار و غور شکمش فریاد گشنگی می کشید اما بی میلی شدید آن به همه چیز فریاد را خاموش می کرد ، ساعت روی دیوار، با تیک‌تاک یکنواختش، بیشتر از هر صدایی جیسون را آزار می‌داد.نگاهش را به تلفن دوخت…شماره‌ای که سال‌ها پیش سوگند خورده بود هرگز نگیرد، حالا تنها راه ادامه دادن داستان بود.مری…اسمش مثل یک زمزمه‌ی قدیمی در ذهنش چرخید.انگار با گرفتن آن شماره باید قفل سه سال خاطره، دلخوری، و سکوت را بشکند.انگشتش روی دکمه‌ی تماس مکث کرد… یک مکثی که می‌توانست ساعت‌ها طول بکشد.اما بالاخره صدای بوق آزاد در اتاق پیچید…هر بار صدای بوق چیزی در آن قسمت کوچک مخصوص به دروی ،خاطره، یا زندگی صدا می داد.و هر بار آن را بیشتر منصرف میکرد تا تماس را قطع کند اما زمانی که انگشتش به سمت آن دایره ی قرمز رنگ رفت دیگر بوقی به صدا در نیامد،فقط«آن کلمه ی درحال تماس» جایش را با«سه نقطه عوض کرد»سه نقطه…سه قطره‌ی نامرئی که انگار از گوشی به قلب جیسون چکیدند.انگار هر ثانیه‌ای که آن سه نقطه روی صفحه می‌رقصیدند منصرف شدن جیسون بیشتر می شد اما باید سعی خود را میکرد پس.....📞 صدای بوق… بعد کلیک آرام — الو.— مری… منم، جیسون.— (مکث کوتاه) سه سال سکوت، حالا چی شده که صدات دراومده؟— باید باهات حرف بزنم… حضوری.— نه، همین‌جا دلم نمی خواد قیافه ی نحس تو را ببینم.— نه… نمی‌شه… این موضوع مهمه.— تو هیچ‌وقت با من &quot;مهم&quot; حرف نمی‌زدی، جیسون. مگه نه اینکه همیشه فکر می‌کردی من مزاحم شما دوتام؟— مری… من اشتباه کردم، ولی الان—— اشتباه کردی، اشتباه کردی… اینو همه می‌گن وقتی چیزی از دستشون میره.— خواهش می‌کنم، فقط یه بار گوش بده.— (با خنده‌ی تلخ) گوش بدم که چی؟ که دوباره بگی &quot;بهت ربطی نداره&quot;؟— این فرق داره…— آره، مثل همه‌ی دفعات قبل فرق داره.— مری… موضوع… موضوع دوریه.(سکوت کوتاه، صدای نفس مری آرام‌تر اما همچنان سرد)— حق نداری اسمش رو بگی،دوری بخاطر......(مکث کرد چون دلش نمی خواست درباره ی گذشته حرف بزنه)— باید بزنم. چون این تنها چیزی هست که برام مونده.— جیسون…— می‌خوام کتابی درباره‌ش بنویسم. ولی تنها کسی که می‌تونه کمکم کنه… تویی دلت نمی خواد همه بفهمند ارزش دوری را»(سکوت طولانی‌تر. بعد صدای آه سنگین مری)— فردا… ساعت پنج. همون کافه‌ی کنار ایستگاه.بوق‌های پایان تماسگوشی را پرت کرد روی میز،خلع واقعا یا وضعیت الان جیسون اینکه باید چه میکرد چه کند یا چه کاری انجام دهد کاملا متفاوت تر از تمام روز هایش بود،از درون قلب خوشحال از اینکه مری باهاش موافقت و از بیرون باز هم احساس پوچی درش موج میزد،نگاه کرد ساعت 6:1 دقیقه ی صبح همان عدد رندمی که دروی آن را ساعت شانس خود می نامید البته بعد از رقم مورد علاقه ی خود که«696»بود.بلند شد و خودش را پرت کرد روی تخت دو نفره ی آبی خود دراز کشید و نیمچه لبخندی زد یاد آن روز هایی افتاد که دوری از اینکه رنگ تخت آبی هست گله می کرد اینکه خیلی افراطی و عجیب عاشق رنگ سبز بود و از آبی رنگ آبی تنفر داشت برای جیسون جالب و کمی خنده دار بود،همیشه کار هایش عجیب و در لحظه بود مثلاً روزی که آنها برای خوش گذرانی به ویلایی دو طبقه رفتند و دوری خودش را از طبقه ی دوم آن ویلا به داخل آب پرتاب کرد،یا شبی که داشت قایمکی برای حشرات و حیوانات درون باغچه با گیتار سبز و سیاه بزرگ لالایی می خواند و در آخر شب جیسون باید او  را بغل می کرد و روی تخت می‌گذاشت چون آخر همه‌ی آن لالایی ها خودش خوابش می گرفت.جیسون همان‌طور که روی تخت دراز کشیده بود، با انگشت روی ملحفه‌ی آبی خط‌هایی بی‌معنی می‌کشید. هر خطی که می‌کشید، انگار راهی به گذشته باز می‌شد و تصویر دوری با آن لبخند بی‌دلیلش از میان مهِ خاطرات بیرون می‌آمد.اما هر بار که می‌خواست بیشتر غرق شود، ذهنش برمی‌گشت به فردا… به آن قرار.مری.اسمش مثل بوی باران روی آسفالت خیس بود؛ زیبا ولی سرد، لمس‌نشدنی.سه سال پیش اگر کسی می‌گفت روزی برای دیدنش التماس می‌کنی، جیسون همان‌جا می‌خندید. ولی حالا… او تنها دروازه‌ای بود که می‌توانست کتاب دوری را کامل کند.صدای آرام باران از پشت پنجره می‌آمد. باران همیشه دو حالت داشت: یا تسکین می‌داد، یا می‌کشت. این یکی، از همان دومین دسته بود. جیسون غلت زد، پتو را روی صورتش کشید و به خودش گفت:«فردا، هرچی که شد باید متقاعدش کنی چون این فقط داستان دوری نیست‌….این وصیتشه.»باران شبانه آرام‌آرام جای خود را به مه صبحگاهی داده بود. پنجره بخار گرفته بود و نور خاکستری کم‌رمق، روی فرش افتاده بود.جیسون بی‌آنکه بخواهد، در دل همان رویاهای نیمه‌تمام غرق شده بود؛ رویاهایی که گاهی دوری را نشان می‌داد، گاهی یک صفحه خالی از کتاب.صدای تیک… تاک ساعت دیواری، ناگهان تندتر شد.چشم‌هایش نیمه‌باز شد، کمی مات، کمی گیج. دستش بی‌اراده به سمت میز کنار تخت رفت و گوشی را برداشت. صفحه روشن شد…۶:۴۸ یک لحظه مغزش خالی شد.قرارشان ۶:۳۰ بود.قلبش مثل همان وقت‌هایی که بی‌خبر از پشت پرده، دوری می‌پرید وسط اتاق و او را می‌ترساند، تند کوبید.پتو را کنار زد، پاهایش با سرما تماس گرفتند، ولی وقت فکر کردن به جوراب نبود. به سمت کمد رفت با عجله شلوار مشکی همیشگی‌اش را بالا کشید و بلوز بافت سورمه‌ای را که شب قبل روی صندلی انداخته بود، پوشید. تار و پود بافت هنوز بوی صابون ملایمی می‌داد که یادآور روزهایی بود که همه‌چیز آرام‌تر می‌گذشت.ساعت مربعی نقره‌ای را محکم دور مچ بست، موبایلش را برداشت و در حالی که موهایش بی‌نظم روی پیشانی افتاده بودند، نگاه کوتاهی به آینه انداخت.چهره‌ای بود بین خستگی و اضطراب، اما پشتش تصمیمی محکم پنهان بوددر حالی که کلید را از روی جاکلیدی می‌قاپید، زیر لب گفت:«لعنتی… الان دیگه مطمئن میشه که من هنوز همون جیسون بی‌نظم سه سال پیشم.»</description>
                <category>m_18195953</category>
                <author>m_18195953</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 15:21:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The last shiny in the Endless World  اخرین شاینی در جهان های بی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18195953/the-last-shiny-in-the-endless-world-%D8%A7%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-mslsl9fcumol</link>
                <description>فصل ۳:شروع آفرینشلبخند لبخندی که همه چیز را شیرین می‌کنه،این روز ها بسیار کمیاب هست اما با خود فکر کنید که این نیمچه لبخندی از فردی که هزاران درد را تجربه کرده چقدر قشنگ می‌تونه باشه،لبخند کم رنگی که برای چشمان خسته ی جیسون یک دنیا بود،او فهمید که دوری هم لبخند زیبایی دار  پس تصمیم گرفت با کمی شوخی فضا را بهتر کند،اولش که چشمان جیسون نیمه باز بود.و درست نمی دانست که باید دستان خود را کجا قرار بدهد پس دوری برگشت و با دستان خویش چیزی را روی برگه نوشت «من لباس پوشیدم پس اشکالی ندارد که ببینی» با اینکار درون دلش میخواست کمی از معضبی جیسون را کم کند اما.....جیسون با خواندن جمله، نیم‌نگاهی به او کرد و گوشه لبش را بالا داد.ـ آهان... پس، رسماً مجوز نگاه کردن صادر شد، امضا هم داره... ولی بذار بهت بگم، هنوزم ترجیح میدم به سقف خیره شم، چون نمی‌خوام فردا تو گزارش روزانه‌م بنویسم &quot;امروز یاد گرفتم که چه شامپویی برای موهای صورتی مناسبه&quot;!دوری، با همان لبخند کم‌رنگ، کمی سرش را تکان داد و انگار برای چند ثانیه همه‌ی خستگی و دردش را فراموش کرده باشد.جیسون دست‌ها را کمی تکان داد و با صدایی که بین جدی و شوخی گیر کرده بود گفت:ـ خب، آماده‌ای دوری  موصورتی؟ قول میدم اینجا هم مثل خیابون رود آیلند قوانین ایمنی رعایت بشه... البته بدون جریمه! این بار  دوری بی‌صدا خندید، و برای لحظه‌ای فضای تاریک حمام با یک حس کوچک امنیت پر شد.بعد از چند دقیقه ای شست و شو جیسون با لباس های کمی خیس از جایش بلند شد لبانش را روی هم قرار داد کمی لپ هایش را به وسیله ی دهان باد کرد و به دوری که آب کاش شده بود نگاه کرد دستانش را روی کمر گذاشت و با خنده ای زیر لب گفت:«حتی وقتی خیس هستی هم زیبا هستی»کمی بدنش را چرخاند و حوله ی سفید روی میله های چسبیده به دیوار بود را برداشت  و داد به دوری.جیسون:خب دوری،من میرم تا لباسم رو عوض کنم و..........»هین حرف زدنش دوری دوباره مداد را برداشت چیزی را با دستان خیسش نوشت و به جیسون نشان داد و جیسون هم با صدای بلند آن را خواند.جیسون:اوه،تو هنوز هم نمی تونی راه،بری درسته.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ«نوشته ی جیسون برای رفع سوء تفاهم و اون آدم های حسود»«شاید با خود بگویید که آخه چه طور یک فرد میتونه هم زبانش بریده بشه هم راه نره،یا با خنده به خود می‌گوید حتما دوری میخواست خودش را لوس کند اما جیسون هیچکدام از حرف های شما را باور نمی کند چرا که وقتی دوری داشت پاهای خودش را می شست و جیسون داشت زیر چشمی  نگاه میکرد دیده که زخم عمیقی و بدی روی هر دو پای دروی وجود دارد که طبق یکی از گفت های پزشک این زخم های عمیق که کبودی های عجیب هم به همراه دارند باعث شکستگی های موقتی چهار یا حتی پنج روز می شوند.»ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجیسون نفس عمیقی کشید و با لحنی که می‌خواست جدی باشد، اما تهش یک خنده‌ی محو داشت گفت:ـ خب، مو صورتی، انگار مجبورم خدمات ویژه‌ی VIP ارائه بدم.او دوباره حوله را از دست دوری گرفت برداشت و آرام روی شانه‌های دوری گذاشت و کمک کرد تا لبه‌هایش را دور بدنش بپیچد.ـ ولی بدون... اگه فردا یکی پرسید چرا افسر جیسون ساعت یک نصفه شب داشت یک فرشته‌ی زبان‌بریده و پای شکسته رو خشک می‌کرد، من میگم این بخشی از عملیات فوق‌سری «نجات از وان» بوده.حال دوری کاملا خجالت زده از تعریف های بود که جیسون بین شوخی هایش از دوری میکرد و فکر میکرد که دوری متوجه آنان نمی شود،دوری سعی کرد بخندد، اما لبخندش بیشتر شبیه لرزش کوتاه گوشه‌ی لب بود. جیسون خم شد، تا دوری را بتواند بلند کند و وقتی دید که دوری دست هایش را روی لبه ی وان گذاشت و به زور دار خودش را بلند می‌کنه گفت:تا وقتی من اینجام، تو حتی برای برداشتن یک قدم هم لازم نیست زور بزنی،باشه.سپس با احتیاط او را بلند کرد، وزن سبک اما لرزانش را روی بازوهای خودش گرفت و به سمت بیرون اتاق برد ، درحالی که هنوز رد بوی شامپوی ملایم موهای صورتی دوری، توی هوای نیمه‌گرم حمام شناور بود.جیسون آرام آرام دوری را حمل کرد و به سمت کاناپه برد،نه از اینکه او سنگین بود و داشت با احتیاط او را می برد بلکه از اینکه دلش می خواست واسه ی  هزاران بار او را بغل کند و تا ابد کنار دوری باشد،حتی اگر او یک اهریمن باشد.در بین راه آرام نفس می‌کشید که متوجه شد:دم و باز دم هی اون کار را انجام می داد اما طی یکی از همین دم ها که با آرامش انجام میشد متوجه ان بوی خوشی که انگار از درون هزاران شیرینی و گل در اومده را از بدن دروی حس کرد اینقدر این عطر دلنشین بود برایش که دیگر نمی خواست باز دمی انجام دهدجیسون بی‌اختیار مکث کرد، صورتش کمی نزدیک‌تر به موهای پشمکی و نیمه‌خیس دوری شد.لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست و با لحنی که انگار می‌خواست خودش را جدی نشان دهد اما تهش پر از شوخی بود، گفت:ـ می‌دونی، اگه این بو رو توی شیشه بریزی و بفروشی، دیگه لازم نیست تا آخر عمر کار کنی......قول من اولین مشتریت می‌شم.دوری با همان چشمان خسته اما براقش به او نگاه کرد و گوشه‌ی لبش تکانی خورد،لبخندی که سرشار از استرس بود را می توانستی از بیان دوری ببینی جیسون او را آرام روی کاناپه گذاشت، یک پتو روی بدن او کشید جوری که پاهایش و دستانش بیرون بود و همین جور که داشت جعبه یک پانسمان را باز میکرد،با شوخی اضافه کرد:ـ ولی خب، اگه هر روز اینقدر خوب بو بدی... ممکنه منم دیگه نخوام از کنارت تکونی بخورم.نور ملایم چراغ کنار کاناپه روی صورت هر دو افتاده بود، و برای چند لحظه، حتی زخمش هم در نگاه جیسون مثل یک نشانه‌ی زیبایی به نظر رسید، نه درد.دوری روی کاناپه ی نرم و کرمی خودش را راها کرد،ارام دستانش را روی آن اشیاء نرم و پشمی تکان داد پاهایش را روی کف خانه ی جیسون که انگار از پشم درست شده بود گذاشت و در لحظه ای که جیسون داشت زخم های او را پانسمان میکرد بلخره طعم راحتی را حس کرد.و همین حس راحتی باعث شد که پلک‌هایش آرام سنگین شوند.جیسون که مشغول بستن آخرین لایه‌ی باند روی پای او بود، با دیدن لبخند نصفه‌ونیمه‌ای که روی صورت دوری نشسته بود، لحظه‌ای دست از کار کشید.ـ ببینم راحتی؟...دوری فقط با پلک‌های نیمه‌بسته‌اش جواب داد، انگار که اگر دهانش سالم بود هم، باز همین سکوت را انتخاب می‌کرد.جیسون در دلش گفت: «این کوچولو... حتی وقتی خوابش می‌بره، انگار کل خونه رو پر از آرامش می‌کنه.»پتو را کمی بیشتر روی بدنش کشید، و برای لحظه‌ای فراموش کرد که ساعتی پیش هنوز با اسلحه داشت دنبال او می‌گشت.در ان خانه، فعلاً فقط صدای نفس‌های آرام دوری بود... و جیسون که حس می‌کرد شاید بعد از مدت‌ها، یک دلیل واقعی برای خوشی و حس خوب پیدا کرده است.مثل یه گربه کوچیک که با گوشهای نازش خر خر میکرد و خیلی راحت گوشه ای از مبل خوابیده بود.محو زیبایی های دوری بود که یادش آمد چند دقیقه ای هست که وایساده و زل زده به تیکه ای از بهشت که کوچه ای از کاناپه خوابیده ،سرش را تکان داد تا از آن خلع رویایی بیرون آید،خودش را نگاه  کرد لباسش کاملا خشک شده بود و انگا کاملا مثل اولش بود،ان پلیور زرشکی یقه دار کالا خشک بود؟ و شلوارش کالا تمیز بود؟ حتی کمربندش که بین شلوار پارچی اسلیم فیتش و پلیورش بود جوری که کالا شلوار را زیبا و لباس را موج دار و پایین لباس را کلفت کرده بود؟.....یعنی چی؟ این لباس که خیس بود حتی،حتی خونی بود پس چرا الان تمیز و خشک است با این حال او از دورن لباسش را قابل تحمل نمی دانست و داشت بر می گشت که او را عوض کند. ......ل.لطفا.....نرو»برگشت و نگاه کرد.دوری سعی کرده بود خودش را بالا بکشد دست چپش را به سمت مچ دست جیسون برده بود و با نگرانی ازش می خواست که کنارش بماند.جیسون:می...می‌خوام کنارت بمونم.سرش را به نشان تایید بالا پایین برد.جیسون آرام نشست، درست همان‌جا کنار کاناپه، و به آرامی پاهایش را جمع کرد تا رو‌به‌روی دوری باشد. نگاهش میان چشمان نیمه‌بسته‌ی او و زخم‌های پانسمان‌شده‌اش در رفت‌وآمد بود.با لبخند کمرنگی درون ذهنش گفت:ـ خب، حالا که دستور مستقیم از فرمانده‌ی کوچولوی زخمی‌مون گرفتم، حتی یک قدم هم ازت دور نمی‌شم.دوری به آرامی سرش را روی دسته‌ی کاناپه گذاشت، اما نگاهش هنوز جیسون را دنبال می‌کرد، انگار مطمئن نبود که حتی پلک زدنِ جیسون هم بی‌خبر از او باشد.سکوتی کوتاه بینشان افتاد؛ سکوتی که پر بود از صدای نفس‌های آرام و گاه‌به‌گاه خرخر گربه‌مانندی که دوباره برگشته بود.جیسون که کاملا مظطرب و کمی  خسته بود،نمی دانست باید چه کار کند.چشمانش را بست و هی در مغزش فکر میکرد،انگار که مغز او جاده ی بسیار شلوغی از سوال های تکراری و بدون دلیل بود،لحظه ای از سردرگمی می خواست دستانش را روی سرش بگیرد و از شدت فشار داد بزند که ناگهان روی بدنش وزنی را احساس کرد،وزنی که کاملا آشنا بود،بویی که یک بار شنیده بود هزار بار بهش فکر کرده بود با لمسی دستان ظریفی که دور بدن هیکلی اش داشت شکل می‌گرفت،چشمانش را باز کرد و دید دوری است،دوری مثل ترکیب یه گربه ی دوست داشتی و یه پاندای خسته روی بدنش دراز کشیده و دستانش را روی بدن جیسون حلقه کرده،امتحان کرد سر کوچک و زیبای دوری که روی سینه ی قوی او تکیه داده بود را بو کرد و باز هم آن عطر را استشمام کرد،بدن جیسون با اون لباس ها شده بود تخت دوری برای آن شب و دوری هم با آن پلیور آستین بلند نرم و سردش که دوری همیشه عادت داشت آستین هایش را تا بالای انگشتانش ببرد،بالشتی خوش بو برای آن شب جیسون بود.جیسون اول کمی خشکش زد؛ نه از این‌که این تماس را نمی‌خواست، بلکه از این‌که نمی‌دانست با قلبی که یک‌هو شروع کرده بود به کوبیدن چه کند. آرام دستش را بالا آورد، تردید کرد، بعد با ملایمت انگشتانش را لای موهای پشمکی و به‌هم‌ریخته‌ی دوری فرو برد.صدای نفس‌های آرامش، گرمای ملایمش، و وزن سبکش که روی سینه‌اش حس می‌شد، کم‌کم مثل پتوی ضخیمی روی اضطراب‌هایش پهن شد.زیر لب، با لحنی که حتی خودش هم نفهمید زمزمه کرد:ـ قول میدم امشب، حتی اگه دنیا بخواد، ازت جدا نشم.دوری کمی جابه‌جا شد، بدون این‌که چشمانش را باز کند، و همان خرخر گربه‌ای کوتاه دوباره شنیده شد. جیسون لبخند زد... لبخندی که می‌دانست سال‌هاست از ته دلش نزده.سرش را آرام روی سر دوری گذاشت لبخندی زد،در دلش فقط یک چیز می خواست،اینم ان بود که آن شب هیچ وقت تمام نشود اینک تا ابد دوری در بغلش باشد،تنها همین باشددر آن لحظه، زمان برای جیسون از حرکت ایستاده بود؛ نه تیک تاک ساعتی شنیده می‌شد، نه صدای باد از پنجره. فقط ضربان دو قلب که بی‌هیچ هماهنگی قبلی، ریتمی مشترک پیدا کرده بودند.انگشتانش را کمی محکم‌تر دور شانه‌های ظریف دوری حلقه کرد، مثل کسی که می‌ترسد نسیمی بیاید و این معجزه را با خودش ببرد.پلک‌هایش نیمه‌افتاده بود که حس کرد فشار انگشتان دوری روی پیراهنش بیشتر شد، انگار در خواب چیزی دیده باشد که نمی‌خواست از دست بدهد.ـ هی نترس....من اینجام.زمزمه‌اش در تاریکی گم شد، اما جیسون می‌دانست حتی اگر دوری آن را نشنود، قلبش شنیده است.به هر حال گذشت،ان روز ها هم گذشت ،رویا ها گذشت و زندگی هم مثل همیشه آنها را نا امید کرد،زندگی مثل بادی بود که شکوفه ها را از شاخه ها میکند و بعد پرتشان میکرد به سمت جایی که شکوفه ها درش بپوسند،باید خنده ای زد،خنده ای زد به این باور غلط شکوفه ها که هر بار منتظر آن باد هستن و هیچ وقت نمی دانند که باد با انها خوب نیست جیسون گاهی با خودش فکر می‌کرد که شاید او و دوری هم مثل همان شکوفه‌ها باشند؛ منتظر باد، بی‌آنکه بدانند سرنوشت باد کجاست.اما وقتی نگاهش به چشمان او می‌افتاد، تمام این فلسفه‌ها رنگ می‌باخت.چطور ممکن بود به آینده‌ای که شاید پوسیدن بود فکر کند، وقتی همین حالا نفس‌های آرامی روی سینه‌اش می‌نشست و گرمایی شبیه خانه، در دلش جریان داشت؟او نمی‌خواست شکوفه‌ای باشد که به انتظار باد بماند؛ می‌خواست شاخه‌ای باشد که تا ابد، همان شکوفه را محکم نگه دارد.حال که از گذشته گفتم وقتشه که برگردم به زمان حال زمانی که ارزو میکنم هیچ وقت وجود نداشت اما چه حیف که نیست دیگر راه برگشت،بزارید آدامه ی این داستان را مثل وسط همه ی داستان ها به اوج برسونم:همه چیز عالی بود آنها بعد از آن شب به هم نزدیکتر شدند،باهم شوخی  میکردند فیلم می‌دیدند و شبه ها در بغل هم می‌خوابیدند و هر شب جیسون با حال جدید و ذوقی تمام نشدنی از اینکه فردا چه طور هست یا قرار است چه طوری با دوری بگذرد میخوابید و هر روز هم با روی خوش و عالی از خواب بیدار میشد،او در عرض یکسال جوری  در کارش موفق شد که درجه شغلی اش از یک پلیس عادی تبدیل شد به یکی از همون معمور های ویژه ی FBI. همچین زندگی برای دوری هم کاملا عالی گذشت،او بعد از چند روز کاملا پاهایش خوب شد،بعد شش روز بدنش به بهترین شکل از سلامت بدن رسید و بعد از ده روز توانست مثل قبل دوباره  حرف بزند همچنین دوری با اینکه هنوز هم  به مدرسه می‌رفت توانست کمی جای  باز کند در شغل رویایی خود یعنی نویسندگی.گفتم که همه چیز کالا خوب بود زندگی هر روز به آنها هدیه های زیبا میداد و هر شب برای ان ها لالایی میخواند،اما چه بسا که زندگی هم گاهی حسود میشد،جوری که دلت میخواهد دور گردنت طناب بدبختی را بکشی و به صلیب کشیده شده از خون سجده کنی تا مسجد سرنوشت کمی به تو توجه کند،باید بگم که زندگی بسیار به دوری و جیسون حسودی کرده و قراره یکی از همان باد های تندش را بر دل آنها بندازه.پنج ماه بعد::می دونی... از وقتی تو رو دیدم همه چی یه جور دیگه شده.قبلاً فقط نظم و قانون برام مهم بود ولی حالا... یه نفر هست که ازش بیشتر محافظت میکنم.                                                                                                                        -خیلی ممنون کمی  خجالت می کشم وقتی اینجوری ازم تعریف میکنی«لبخند آرومی روی لبش میشینه یه کم نزدیک تر میاد».می دونی خجالتی بودنت یکی از همون چیزایی که باعث میشه بیشتر دلم بخواد باهات حرف بزنم... تو واقعی ای بی نقاب و این روزا خیلی کمه.«آروم دستش رو روی میز گذاشت نه خیلی نزدیک ولی به اندازه ای که حس امنیت بده» .فقط میخوام بدونی... هیچ وقت مجبور نیستی جلوی من نقش بازی کنی همین که هستی... برام کافیه «غرررررررررررررررررر»یه صدا،به وحشتناکی صد تا بمب هست ای که باعث شد دوری جیسون گوشش هایشان را سفت بگیرند. با صدایی وحشتناک مثل غرش چیزی بزرگ طوفانی وحشتناک یا همه ی آنها خراب شد بود که ناگهان از آسمون صدای عجیبی پیچید.نه صدای معمولی هواپیما بود نه صدای آشنا یه غرش سنگین و بی پیدار یه موجود عظیم یا یه شکافت بزرگ در آسمون.....آره چند شکاف بزرگ در آسمان ایجاد شد»زمین کمی لرزید پرنده ها از درخت ها پریدن.جیسون سریع از جایش بلند شد گوشیشو بیرون کشید یه چیز زمزمه کرد که به زحمت شنیده شد......نه نه لعنتی پیرامون کردن...».دوری کاملا مات زده و با ترس نگاهش کرد -چی برنگرد؟ تو از چی حرف میزنی؟.نگاه جیسون جدی شد اون نرمی و مهربونی توی صورتش جاشو داد به چیزی عمیق تر از  ترس؟ یا چیزی که فکر میکرد خیلی وقته خاک شده لبه ی گوشی را آرام به صورتش می زد و هی با خود تکرار می‌کرد «فکر میکردم از بین رفته...همه چیز عادی شده اونا تو رو فراموش کردن اما...اما مثل اینکه بدتر از قبل شده»جیسون انگار داشت چیزی را از دوری  مخفی می کرد چیزی که بنظر می‌رسید ربطی به اون شکافهای درون آسون داشته باشه. امام انگار حتی برای او هم عجیب بودن آن شکاف ها «هم می‌دانست و هم نمی دانست»دوری که هنوز تو شوک بود با دقت به چشمهای جیسون نگاه کرد. دیگه اون نگاه گرم و صادق رو نمیدید چیزی پنهان شده بود پشت اون چشم ها چیزی سنگین... مثل بار گذشته ای که هیچ وقت گفته نشده بود چیزی بیشتر از یه راز،یه بدبختی.-تو یه چیزی می‌دونی درسته؟ -چرا چیزی نمیگی چرا حرفی نمی زنم جیسون؟یا صدا زدن اسمش به دوری نگاه کرد و جواب داد:«نه....نه دوری نمی دونم واقعا چی شده،اما....اما باید ازت مراقبت کنم» نگاهش به کوششی افتاد شماره یک فردی را گرفت و بعد از جواب دادن اون شخص جیسون کلمه ای را زیر لب تکرار کرد:«اتفاقی افتاده.......«کمی مکث کرد».....نه فقط لطفاً به اوتوبوس به اینجا بفرست،خیلی سریع»کوشی را توی جیب شلوار گذاشت برگشت با دستانش دو شانه ی دوری را گرفت.:«ببین دوری...یه اوتوبوس داره میاد اینجا،به محض اومده می خوام سوار ش بشی و فقط هر چه دور تر از اینجا بری،به اون راننده بگو تو رو ببره به یه جای دور و وقتی فهمیدی که همه چی آمنه یه جا توی یه هتل قایم بشی تا بیام دنبالت»-نه محکم تر از هرچیزی  جواب داد-می خوام بمونم کنارت«دیگه نباید از هم جدا شدیم» مگه خودت همیشه این رو بهم نمی گفتی.جیسون کمی خودش را خم کرد.-معلوم که از هم جدا نمی شوم فقط یک یا دو هفته کنارت نیستم ولی بهت قول میدم،قول میدم که حتما به دنبالت بیام.-نه...نه نمی شه نمی تونم از پس خودم بر بیام....جیسون.-معلوم که میتونی دوری.......تو شاینی هستی فرزند خورشید هیولای ملتیورس  ها و فرزند آفرینش «این کلمه برای دوری و جیسون معنی ش می شد کسی که مواظب همه ی جهان ها هست»کشمکش احساسی به بالا تمرین حد خودش رسیده بوداز آن ور جیسون که عاشق دوری بود سعی می‌کرد به فرستادن آن به اتوبوس ازش مراقبت کند دربرابر چیزی که رخ می‌دهد اما از آن ور دوری شکننده با بعضی در گلو التماس می کرد که جیسون از پیشش نرود.«تاههههههههههه»صدا حتی بیشتر از قبل صدا میداد چنان که زمین داشت به لرزه در می آورد هر آن ممکن بود تیکه تیکه شود.جیسون عصبانی و گیج بود هی گوشی خود را نگاه می کرد و منتظر چیزی بود و دوری هم روی صندلی با بغض نشسته و فقط به زمین نگاه می کرد تا اینکه. جیسون با اشاره ای به ان ور دشت اعلام کرد که همان اتوبوس ای که داشت بخاطرش با استرس دور ور را نگاه میکرد بلاخره از راه رسید اتوبوس آرام آرام به سمت آنها می آمد،یه اتوبوس دو طبقه ی قرمز که انگار از دورن فیلم های عاشقانه ی لندن بیرون آمده،یه رنگ قرمز آلبالویی که دور تا دورش را گرفته بود و خط و خش هایی که رنگ فلزی را نمایان میکردند،کمی کهنه با تایر هایی پوسیده و راننده ی مرد با کلاه و یه بارونی بلند قهوه ای که کاملا عجیب به نظر می‌رسید.«خنده داره اینکه ببینی کسی که زندگی رو باهاش توی تخیلات ساختی در واقعیت واقعا کنارت نیست پس ای کاش دعا میکردی که مسیح تو را به صلیب رویا بزند و درون خود بپوسی»دوری زیر لب این جام هارا تکرار کرد،و آرام بی هیچ خداحافظی وقتی که جیسون داشت آو را با ناراحتی و بدون هیچ احساسی ترک میکرد دوری هم بدون هیچ خداحافظی نگاهش نکرد.آرام آرام به سمت اوتوبوس رفت پاهایش بین چمن زار های سبز جاذبه جا می شد و مسیر دشت را عوض میکرد حس میکرد چه قدر خوب می شد که برگردد و ببنید که جیسون پشت سر او به همراهش بیاد اما وقتی که دو پله ی اتوبوس را پشت سر گذاشت جیسون هم پشت سر گذاشت.داستان های عاشقانه همیشه یه جورن یا به هم نمی رسند یا بهم می رسند.چقدر حیف که این عشق هیچکدام از این دو مورد نیست</description>
                <category>m_18195953</category>
                <author>m_18195953</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 23:42:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shiny Hunters in the Dark Multiverse شکارچیان شاینی در ملتیورس تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18195953/shiny-hunters-in-the-dark-multiverse-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%84%D8%AA%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B3-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-t0az5128bztw</link>
                <description>Chapter 2: Devil or Angelوضعیت کاملا عجیب و مسخره شده بود،رین حرف نمی زد جیسون هم که خسته بود نمی دونست رین چرا حرف نمی زنه‌.این جا نوشته که....نوشته که...جیسون:چی نوشته؟رین: شاینی می‌تونه در یک دقیقه، هزاران قهرمان رو محو کنه… نه شکست بده، نه متوقفشون کنه… محو کنه، انگار که هرگز وجود نداشتند. قدرتش شبیه آتش نیست که بسوزونه، یا طوفان که بکوبه. شبیه خلأ مطلقه… جایی که حتی نور هم جرأت عبور نداره. و بدتر از همه اینه که… برای خودش هیچ اهمیتی نداره. انگار که این کار برایش مثل نفس کشیدنه.»فکر میکنید این شوکه کننده بود یا جیسون فکر میکنی دیگه چیزی تعجب زدت نمی کنه باید بگم که حتی چیزی بدتر از این خبر هم وجود داره،کلمه ای که رین همکار جیسون گفت هزاران بار در مغزش تکرار میشه مثل حرفی که پایان دوباره تکرار خودش بودرین:اسم اون مورد،شاینی هست،شانی تایم هیولای ملتیورسجیسون انگار که نفسش بند آمده باشد، گوشی را آهسته از گوشش دور کرد. صدای رین هنوز در پس‌زمینه شنیده می‌شد اما دیگر مثل یک زمزمه‌ی دور بود. چشمانش ناخودآگاه به سمت کاناپه برگشت. زیر آن همه پتو، همان موجودی خوابیده بود که حالا نامش را می‌دانست… یا بهتر بگویم، لقبی که دنیا به او داده بود. دستش لرزید. «هیولای ملتیورس»… و این هیولا، درست همین‌جا، در خانه‌ی او، آرام مثل یک کودک نفس می‌کشید.جیسون خشک و بی‌حرکت به او خیره شده بود. نفس‌های آرام دوری با هر دم و بازدم مثل پتکی روی ذهنش می‌کوبید. تصویرهایی که رین توی تلفن ساخته بود—هیولایی که می‌تواند هزار قهرمان را در یک ثانیه نابود کند—با چهره‌ی معصوم و لرزان این پسر کوچک نمی‌خواند.«نه… این نمی‌تونه همون باشه.» در دلش تکرار کرد ، اما حتی صدای ذهنش هم پر از شک بود. نگاهش بی‌اختیار روی زخم‌های بدن دوری لغزید. بعضی‌هاشان عمیق، بعضی دیگر مثل رد سوختگی یا بریدگی‌های عجیب و نامنظم. یاد حرف رین افتاد: ساخته شده، نه متولد شده.حس کرد هوا درون خانه سنگین شده.تلفن هنوز در دستش بود و رین آن سوی خط می‌گفت:-جیسون،جیسون اونجایی،چرا جواب نمی دی «تاپ»صدای بسته شدن تلفن با ضربان تند قلبش هماهنگ شد گوشی را روی میز پرت کرد و آرام نشست. نگاهش را دوباره به پتوهای انباشته دوخت. حتی یک تار موی دوری هم از زیر آن‌ها پیدا نبود، اما حس می‌کرد که او بیدار است… یا شاید از همان اول هم خواب نبوده.هرچی که بود یا نبود،صدای خمیازه کشیدن دوری باعث شکی شد که کمی جیسون را آرام کرد، دست هایش را مشت کرد و از هم فاصله داد و با صدای خمیازه اش هماهنگ کرد بعد آرام بلند شد و به صورت جیسون نگاه کرد، آن صورت مرد سی ساله با موهای سیاه و سفید،و هیکل ورزشکارانه و قیافه ای مردانه که به نظر می آمد ترسیده دوری چند ثانیه فقط نگاهش کرد، نه با لبخند، نه با اخم… فقط یک نگاه خالی که جیسون را بیشتر از هر حرفی معذب کرد پتو رو کمی کشید پایین و بعد ناخودآگاه چشمان جیسون به سمت بدن آن رفت اما چیزی که این دفعه عجیب بود دیدن دست های پر از زخمه و تیکه های خونی بدنش که معلوم بود رد شلاق هست بود که پلیور سیاه آستین کوتاه او نپوشانده بود.چشمانش به زخم ها و گوشش به حرف او بود که هی سعی می‌کرد بیرون می آیددوری آرام ملافه را پایین آورد،به پنجره ای که مانع نور خورشید بود نگاه کرد و آرام گفت:«را....راستی،من اسم تو را نمی دانم»جیسون احساس ترسی عجیب کرد کمی به عقب رفت و آرام جواب داد.-جیسون،استری جیسون،و از طرفی دیگری گوشی اش را روی حالت شماره گری به fdi گذاشت تا اگر خطایی دید سریع گزارش دهد.دوری هنوز هم نگاهی به پشت خود نکرد،و دوباره گفت.-دیشبی....مشتاق بودی...ب....بفهمی چه اتفاقی برایم افتادهجیسون باز هم کمی به عقب.- و هنوز هم مشتاق هستم دوری دلش میخواست که بگوید چی درون دل تنگش میگذرد اما وقتی زیر چشمی دید گوشی جیسون رو  تصمیم گرفت که حرفش را کاملا تغییر بدهد به سمت حمام کردن.دوری:راستش خجالت می‌کشیدم که بگم لباسی ندارمجیسون کمی مکث کرد، انگار که تازه متوجه شده باشد تمام آن سکوت‌ها و نگاه‌های کوتاه، تنها برای گفتن همین یک جمله بوده. گوشی را خاموش کرد و آرام به روی میز گذاشت جیسون: «این که چیزی نیست… لباس من برایت خیلی بزرگ میشه، ولی می‌تونم چندتا از لباس‌های راحتیم رو بیارم تا حداقل سردت نشه.»با قدم‌هایی آرام به سمت کمد رفت، اما در ذهنش هزار سوال بی‌پاسخ در حال چرخیدن بود؛ سوال‌ هایی که هر کدام می‌توانست سرنخی از زخم های روی دست‌های آن فرد باشد.دوری از روی مبل بلند شد و با ترس به سمت مرد رفت.پیش خود هر دو فکر می کردند رازی دارند اما نمی دانستند که این راز ها چه که باشد سقف خانه را  با دودی ترس آور یا دلهره ای خفه کننده نابود می کند. جیسون لباس را از کمد برداشت، یه پلیور پشمی سفید و یه شلوار جین پاچه بلند که از دوران دبیرستان همراهش بود. وقتی برگشت، دید دوری درست جلویش ایستاده، آنقدر نزدیک که فقط یک نفس فاصله داشتند. نگاهشان برای چند ثانیه قفل شد؛ در چشمانش چیزی بود… ترکیبی از ترس و التماس، انگار که می‌خواست بگوید «کمکم کن» اما زبانش یخ زده باشد.دوری آن پلیور سفید آستین بلند رو به همراه آن شلوار جین پاچه بلند از دست جیسون گرفت و بدون هیچ حرف اضافه گفت:«خب،حمام کجاست» و جوینی هم بی هیچ تردیدی به طبقه ی بالا اشاره کرد.هر دوری آنان بسیار سریع به سمت کار هایشان رفتند دوری با سرعت به سمت بالا رفت وجیسون هم بودن هیچ حرفی به سمت اتاقش رفت لباس پلیسی اش را درون لباس شویی انداخت و به سمت کمد لباسش رفت لباس هارا برداشت و آرام آنها را جلوی آینه قدی یه گوشه ی اتاقش پوشید پلیور یقه‌دار زرشکی که روی اندام ورزشکاریش کاملاً فیت شده بود و در زیر نور ملایم آشپزخانه کمی براق به نظر می‌رسید، با شلوار اسلیم‌فیت مشکی که دوختش صاف و تمیز بود. کمربند چرمی مشکی با سگک نقره‌ای دور کمرش بسته شده بود، چیزی که نه‌تنها برای ظاهر بلکه برای عادت همیشگی‌اش به نظم بود.بوت چرمی سیاه پایش، کمی خط و خش داشت؛ رد مأموریت‌های گذشته رویشان باقی مانده بود. موهای مشکی و کمی جوگندمی فر فری اش  به‌هم‌ریخته اما با یه بار شونه کشیدن درست و مرتب، ریش پر پشت و خطی که صورتش را جدی‌تر نشان می‌داد. روی مچش ساعت فلزی سنگینی بسته بود که با هر حرکت دستش برق می‌زد، همان ساعتی که فقط خودش می‌دانست چه داستانی پشتش هست. حتی از فاصله‌ی چند قدمی، بوی تلخ و چوبی عطرش در هوا پخش می‌شد، عطری که انگار برایش امضا بود. دست هایش را توی روشویی شست و همین جور که داشت با آب صورتش را می‌شست به چیزی فکر میکرد که هر لحظه از این به بعد قراره چه اتفاقی بی افتدآب سرد روی پوستش مثل هزار سوزن کوچک می‌نشست، اما حتی آن هم نتوانست افکارش را منجمد کند. صدای خفیف آب از طبقه بالا می‌آمد، جایی که دوری زیر دوش بود. جیسون نگاهش را به آینه دوخت؛ قطرات آب از موهای نیمه‌خاکستری‌اش روی صورتش می‌لغزیدند و چشم‌هایش، کمی سرخ از بی‌خوابی،او نمی‌دانست که ترسناک‌تر چیست… رازی که پسر با خودش حمل می‌کرد یا احساسی که بی‌اختیار نسبت به او پیدا کرده بود.یک دفعه صدای خفیفی از بالا آمد—نه صدای آب، بلکه چیزی شبیه برخورد فلز با کف سرامیک.از توی دست شویی بیورن آمد و سرش را کمی کج کرد،صدایش را کمی صاف و با خنده کرد و گفت:« هی دوری حالت خوبه؟»اما جوابی نشنید.پس دوباره حرفش را تکرار کرد و اینبار کمی جلوتر رفت.جیسون:هی دوری اتفاقی افتاده.اما وقتی اینبار جوابی نشنید به سمت راه پله رفت و پشت در حموم وایساده.سه بار درد زد و گفت:«هی دوری اتفاقی افتاده؟،میتونم بیام تو.جوابی نشنید،جوابی نشنید و کمی ترسید می دونست که یه جای کار میلنگه پس برای آخرین بار حرفش را زد.:«خیلی خب دوری می خوام بیام تو».و وارد حمام شد.بزارید خیلی رک بگویم جوری که دیگر شما را با حرف های قلمبه و بزرگ گیج نکنم،دوری فهمید که جیسون هم دیگر برایش امن نیست پس.فرار کرد«دروی درون حمام نبود و با کمی چرخاندن سر میشد فهمید که در پنجره بازه»جیسون برای چند ثانیه فقط ماتش برده بود، نگاهش روی پنجره باز مانده و پرده‌ای که با نسیم صبحگاهی آرام تکان می‌خورد، قفل شده بود. قلبش تند می‌زد و هزار فکر مثل قطاری بی‌وقفه از ذهنش رد می‌شد.با قدم‌های سریع به سمت پنجره رفت، سرش را بیرون برد. کوچه خلوت بود، اما رد پای گلی روی دیوار سیمانیِ کناری، مثل امضای بی‌هوا، حضور دوری را لو می‌داد.جیسون زیر لب گفت:«اخه چرا فرار کردی…؟»جیسون با سرعت از طبقه ی بالا آمد پایین به سمت گوشی رفت و شماره ای را گرفت.«fbi،چه طور میتونم کمکتون کنم؟.»جیسون:معمور شهر رود آیلند استری جیسون هستم و چند ساعت پیش.......»خودش را درون آینه دید و با خود در ثانیه ای کل کل می کرد.صدا ها پخش میشد و هی قضاوت می کرد.«واقعا میخوای دورمورد دوری بگی،می خوای دروی رو لو بدی، از اونور فرشته ی سمت چپ سرش حرف میزد و می گفت:«جون مرد مهم تره،اگه الان اقدامی نکنی باید جواب پس بدی و از اون ور شیطان حرف رو قطع میکرد و می گفت:« فکر می کردم گفتی که فرد قابل اعتمادی هستی،اینه اعتماد تو، و بعد شیطان سمت چشم شونه اش خنده ای میزد»اون نمی دانست که باید حرف کدام رو باور کند برای اولین بار بود که بین خوب و بد گیر کرده بودصدای معمور fbi این محاکمه را قطع کرد. معمور استری اتفاقی افتاده،لطفا جواب بدید.تیر آخر رو بر اعتماد دوری زد و گفت:«اون مورد آزمایشی......از توی پنجره ی خونم دیدمش اون اینجاست»صدای مأمور FBI لحظه‌ای سکوت کرد، بعد با لحنی جدی گفت:«موقعیتت رو بگو، تیم رو اعزام می‌کنیم.»جیسون لحظه‌ای مکث کرد… وقتی آدرس را گفت و تماس قطع شد، گوشی را روی میز پرت کرد. حس می‌کرد هر صدای کوچکی در خانه، طعنه‌ای از وجدانش است. به سمت پنجره برگشت، رد پاها هنوز آنجا بودند… اما چیزی در دلش می‌گفت دوری فقط یک فراری ساده نیست.پنج دقیقه بعد، صدای آژیر ماشین‌های سیاه رنگ کوچه را پر کرد. چند مأمور با لباس‌های ضدگلوله و اسلحه‌های آماده، به سمت در خانه دویدند. هواپیما ها دور تا دور منطقه می‌رفتند و می آمدند حتی جیسون صدای یک مفرد رو شنید که می گفت:«تانک ها رو آماده کنید،هر وقت علامت کردم»یکی از مأموران بلند فریاد زد: «همه جا رو بگردید! هدف یک فرد با موهای…»صدایش در میان هیاهو گم شد. جیسون فقط از پشت ایوان تماشا می‌کرد. هنوز هم نمی‌دانست که کارش درست بوده یا نه… اما یک چیز را خوب می‌دانست—از این لحظه به بعد FBI هم به دنبالش بود، همان موجودی که اسمش «شاینی» بود.چند ساعت گذشت و هیچی پیدا نشد،تنها چیزی که در آنجا وجود داشت صدای هم همه ی مردم و پلیس ها بود و fbi هم که همه جا بود،در خونه ی جیسون می‌رفتند و می آمدند و هی سوال های تکراری از جیسون می پرسیدن«اون رو کی دیدی،کجا و آیا.....»سوال ها توسط جیسون هی قطع میشد و جواب های تکراری ای گفته می شد.10 ساعت گذشته بود و حالا ساعت 12،شهر حتی بیشتر از قبل هم پر از پلیس شده بود،رود آیلند حالا تبدیل شده بود به پایگاه پلیس ها و fbi.جیسون خسته و کوفته بود سرش مدام درد میکرد و عذاب وجدان هم که قلاده ای به روی گردن اون انداخته بود. حدوداً ساعت 12:45 دقیقه بود که fbi دوباره در خانه ی جیسون رو زد.خشم خستگی و ناراحتی بر جیسون چیره شده بود،دستش را روی صورتش گذاشت و با صدای خسته اش جواب داد.ـ گفتم که ساعت پنج صبح دیدمش و اون اونور خیابان داشت راه می‌رفت. و بعد در را بست اما کفش سیاه آن معمور زن بین در قرار گرفت در دوباره باز شد و این دفعه اون حرف زد.ـ ببین بچه های ما«معمور ها»خیلی خسته شدند از ساعت کاری ما گذشته پس اگه.......»دستش را توی جیب شلوارش کرد کارتی قرمز با لبه های سیاه در آورد.«........اون پسر رو دوباره دیدی به این شماره زنگ بزن»جیسون کارت را با بی‌حوصلگی گرفت و نگاهی کوتاه به آن انداخت. شماره‌ای روی آن بود که با قلم نقره‌ای و براق نوشته شده بود، اما چیزی که توجهش را جلب کرد، لوگوی کوچک گوشه‌ی کارت بود—یک علامت عجیب شبیه چشم که وسطش خطی مورب کشیده شده بود.زن مأمور وقتی نگاه جیسون به لوگو افتاد، لبخند محوی زد و گفت:«بهتره در موردش سؤال نکنی...اما تقلب نکن چون اصلا دلت نمی خواد دست آنها به این قضیه باز شه»بعد برگشت و به سمت ماشین سیاهشان رفت، در حالی که جیسون هنوز آن کارت را بین انگشتانش نگه داشته بود.وقتی در را بست، حس کرد خانه‌اش حتی سردتر از قبل شده. کارت را روی میز انداخت، اما همین که برگشت به سمت آشپزخانه، صدای «تق» خفیفی از پنجره‌ی عقب شنید.با احتیاط به سمت صدا رفت… قلبش تند می‌زد. پرده را آرام کنار زد و بیرون را نگاه کرد. چیزی نبود، جز سایه‌ای که انگار درست قبل از رسیدن او محو شده بود.حوصله اش نشود که لباس «پلیور یقه دار زرشکی اش را با شلوار سیاه اسلیم فیتش را به همراه اکسسوری هایش که کمربند مشکی نقره ای بود را»در بیارد به سمت آشپزخانه رفت لیوانی برداشت و داخل آن اسپرسو ریخت،بعد از آن به سمت همان کاناپه ی کرمی بزرگ رفت کاناپه ای که دیروز روش فرشته کوچولو ای خوابید و امروز روش هیولای مرگی بیدار شد و فرار کرد.روی کاناپه لم داد پاهایش را آرام باز کرد دستانش را روی لبه ی کاناپه دراز کرد و تلویزیون را تماشا کردبخار داغ اسپرسو از لبه لیوان بالا می‌رفت و بوی تلخش با هوای سرد خانه قاطی می‌شد. چشم‌های جیسون به تلویزیون بود، اما ذهنش هنوز در طبقه بالا، کنار آن پنجره باز مانده بود. گاهی ناخودآگاه دستش به کمربندش می‌رفت، انگار هنوز حس می‌کرد اسلحه‌اش باید کنارش باشد.صدای گزارشگر تلویزیون از یک حادثه عجیب در حاشیه رودخانه شهر می‌گفت، اما هر بار که می‌خواست گوش بدهد، تصویر آن چشمان خسته و زخم‌های روی دست دوری، تمام صداها را خاموش می‌کرد.یک لحظه احساس کرد چیزی از پشت کاناپه رد شد—نه صدایی، فقط یک سایه که از کنج چشمش عبور کرد. جیسون نفسش را حبس کرد، لیوان را روی میز گذاشت و به آرامی سرش را چرخاند. کمی نگاه کرد اما چیزی به جزع پوچی ندید،او با خود فکر می کرد شاید در یکی از ماموریت هایش دیوانه شود نه با ترس بر سر فردی کوچکتر از خود که دنیا را می توان نابود کرد توهم بزند.لیوان را گذاشت روی میز جلوی کاناپه و خستگی باعث شد که آرام پلک هایش روی هم مثل پتویی برای چشمانش بزارد آرام آرام به سِیر خواب و رویا می‌رفت تا اینکه صدای بلند ناله ـ فریادی از پشت پنجره آمد و پلک ها باز هم روی هم قرار نگرفتند.بی‌درنگ بلند شد، تلویزیون را خاموش کرد و با قدم‌های سریع به سمت آشپزخانه رفت؛ جایی که تفنگ مشکی‌اش، با دسته‌ای که شبیه عدد «هفت» خمیده بود، همیشه روی میز آماده می‌ماند. با دست چپ، اسلحه را محکم گرفت و در همان حال چشمانش به اطراف می‌چرخید، هر سایه‌ای را بررسی می‌کرد.انتظار داشت که از همان‌جا بتواند چیزی را ببیند اما طبق معمول چیزی در آنجا نبودهیچ چیز… سکوت.به سمت در حیاط پشتی رفت—جایی که به ندرت قدم در آن می‌گذاشت. با یک حرکت قفل را باز کرد و به بیرون قدم گذاشت. هوای شب سنگین بود و بوی خاک نم‌خورده در مشامش پیچید. دیدش محدود بود، همه جا تاریک و خفه‌کننده درو ورش را نگاه کرد اما همچنان تاریخ حکم فرما بود با خود فکر کرد که آیا واقعی کسی دورن این تاریکی وحشتناک قرار دارد.با کمی دقت دکمه یک چراغ را دید و سریع آن را با یه تاپ کوچک زد تا نور نارنجی کوچک کمی فضا را روشن کند.لامپ کوچک و قدیمی حیاط روشن شد، نوری نارنجی و لرزان که فقط چند متر از زمین را روشن می‌کرد… و دیگر جاها، همچنان غرق در سیاهی بودنور نارنجی لرزان مثل چشم نیمه‌باز یک پیرمرد خسته روی زمین افتاده بود. جیسون قدمی جلو رفت، کفش‌هایش روی شن‌های نم‌خورده صدا می‌دادند. نفسش را حبس کرد و گوش سپرد.اول هیچ… بعد، صدایی خیلی آرام، شبیه خش‌خش پارچه یا کشیده شدن چیزی روی خاک، از گوشه‌ی سمت راست شنیده شد. اسلحه را کمی بالاتر آورد، پاهایش را آرام‌تر روی زمین می‌گذاشت، اما هرچه جلوتر می‌رفت، تاریکی مثل مه غلیظ‌ تر می‌شد و نور نارنجی پشت سرش، دیگر فقط هاله‌ای کم‌رنگ بود.به گوشه‌ی دیوار آجری که رسید، مکث کرد. نوک انگشتانش کمی از عرق خیس شده بود، و تپش قلبش در شقیقه‌هایش می‌کوبید. با احتیاط سرش را کمی چرخاند تا پشت دیوار را ببیند—چیزی نبود.فقط یک سطل زنگ‌زده، کمی چمن له‌شده، و باد خفیفی که بوی دریا را از سمت غرب می‌آورد.اما درست وقتی که می‌خواست برگردد، همان صدا—این بار نزدیک‌تر—در سمت دیگر حیاط طنین انداخت.پس برگشت و این بار تفنگ را به عنوان سپر محافظ به سمت چیزی که فکر میکرد قرار دردسر ساز باشه گرفت ولی متوجه شد که اون چیز دردسر ساز همون فرشته«اهریمن»کوچولیی هست که صبح از خونه فرار کرد اما اینبار حتی از دیدار اول آنها هم وضعش بدتر بود.لایه موهای صورتی پشمکی اش شاخه ها و برگ ها شنا میکردند و بدنش شبیه به دفتر طراحی بر اثر خار های تیز و زخم های گوناگون  خراش برداشته،لباسش کاملا پاره شده و چشمانش،چشمانش آبشاری را هدایت میکرد از غم و اندوه.دوری با دست چپ خود که کاملا خونی بود جلوی دهانش را گرفته بود چون دلش نمی خواست کسی صدایش جیغ ـ فریادش را بشوند اما چه کند که صدای گریه و ناله را بخاطر درد بدن میشد از آن ترس دورم چشمانش،ان گریه و بغض دید،جیسون چند قدم جلو رفت، اما تفنگ هنوز در دستش بود.نور نارنجی حیاط پشتی، روی قطرات خونی که از آرنج و زانوی دوری می‌چکید، برق می‌زد.او سرش را بالا آورد، با آن چشمان بنفش و خیس، و سعی کرد چیزی بگوید… اما فقط یک زمزمه‌ی بریده‌بریده از لای دندان‌هایش بیرون آمدجیسون مردد ماند—قدم بردارد یا همان‌جا بایستد؟ قلبش می‌کوبید. در ذهنش، صبح امروز را مرور کرد… وقتی که همین فرد، بی هیچ حرفی از پنجره فرار کرده بود.یک لحظه صدای نفس‌های بریده‌ ی دوری قطع شد و بعد ناگهان روی زانو افتاد.دستش که جلوی دهانش بود، به‌یک‌باره کنار رفت… و جیسون بلخره دید پشت آن ماسک چه می‌گذرد و دلش به خون آمد،از لبه های دهان تا پایان فک،بریدگی های دردناک و وحشتناکی بود که بنظر می‌رسد دوری آنها را با نخ و سوزن چفت کرده،اگر بخواهم تصویری دقیق برایتان باز کنم باید صورت دوری را به یکی از همان عروس های خیمه شب بازی دست ساز تشبیه کنم جیسون  بی‌اختیار تفنگ را پایین آورد و گفت:– «دوری… چی شده؟ کدوم روانی ای این‌ بلا رو سرت آورده ؟» درون صوتی جیسون دیگر درس نبود بلکه خشم جایش را پر کرده بود دوری فقط سرش را تکان داد. یک نگاه کوتاه به پشت سرش انداخت—به تاریکی میان درخت‌ها—انگار کسی یا چیزی هنوز آنجا بود.هیچ حرفی نزد،اول جیسون فکر کرد  که شاید دوری از ترس حرفی نمی زند اما وقتی دید که دوری از سرفه اش خون می‌ریزد وقتی که در ثانیه ای دید که زبان دوری نصف شده فهمید که دوری میخواست حرف بزنه اما توانش را نداشته،پس حق داشت که حرفی هم نزنه چون هربار هم که  دیشبش سعی می‌کرد حرف بزنه جلوی دهانش را میگرفت و با دستمال دستش و دهانش را پاک میکرد.جیسون حالا بیشتر از اینکه دوری را دید احساس گناه کرد،جوری که اعصبانیت خودش را کنترل نمی کرد عجیب و درد ناک بود،حسش می گفت که به پلیس زنگ بزند اما حس قوی تری با چاقوی دلرهمی آن حس کوچک را می‌کشت.با سرعت دوری را بغل کرد و رد خون را روی لباس زرشکی اش پذیرفت پاهای جیسون روی زمین سرد حیاط کوبیده می‌شدند و هر قدم، بوی تند آهنِ خون بیشتر در مشامش می‌پیچید.وقتی به داخل خانه رسید، او را آرام روی همان کاناپه‌ی کرمی گذاشت—همانی که چند ساعت پیش خالی و بی‌روح بود، حالا رنگ تازه‌ای از اضطراب و خون گرفته بود.با دستش محکم  لیوان اسپرسوی نیمه‌خورده را کنار زد انگار که حال به جای آن جیسون ترسیده مردی با عصبانیت و ترسناک که رگش هر ثانیه از دستش می‌ریخت وایساده بود    به سمت کابینت رفت، جعبه کمک‌های اولیه را کشید بیرون و روی میز انداخت.نگاهش یک لحظه روی صورت دوری ثابت ماند…موهای صورتی‌اش که با برگ‌ها و خاک گره خورده بود، و لب‌هایی که به‌سختی از هم باز می‌شدند تا نفسی دیگر را جا بدهند.جیسون دیگر تردیدی نداشت—این فقط یک فرار ساده نبود. کسی آن بیرون بود… و آن &quot;کسی&quot; می‌خواست مطمئن شود که این فرد هیچ وقت حقیقت را نگوید.آرام در گوشش گفت:– «نیاز نیست حرفی بزنی....قول میدم که می کشمش»ولی حتی خودش هم نمی‌دانست که این جمله، بیشتر برای آرام کردن دوری بود… یا خودش. نگاه کرد بدن دروی همان  طور که زخمی بود کثیف هم بود،پس بدون اینکه دوری درخواستی هم کند جعبه یک پانسمان را کنار زد و دوباره آن را بغل کرد به سمت حمام بردش و آن را توی وان گذاشت.استرس اینکه باید چه میکرد کل ذهنش را گرفته بود اما دلش می خواست دوری احساس امنیت کند. پس....جیسون:خیلی خب دوری،من پشت در می مونم و اینبار به هیچ وجه اجازه نمی دم که اتفاقی برایت بیوفته،رویش را برگرداند و آرام به سمت در رفت ولی چیزی انتظارش را نداشت که،روی مچ قوی و محکمش بدی ضعیف و ناله ای کوچک را احساس کرد،برگشت و نگاه کرد،دوری بود که سعی می‌کرد با زبون نداشته اش حرفی بزند،«ن....نه.....م....می....توانم.....حمام.....کنم» حالش بسیار بد بود و اینکه جیسون می دید فرشته کوچولو«اهریمن»نمی تواند حرف بزنه در قلبش احساس نیش خوردگی میکرد،چیزی به ذهنش رسید.دستش را جلوی دوری گرفت و گفت:«خیلی خب ثانیه ای صبر کن الان میام»دوری کمی منتظر ماند و اون بعد از چند دقیقه ای برگشت:«در دست چپ جیسون کاغذ. و در دست راست دفترچه ی کوچیکی بود. ان ها را دست دوری داد و گفت:«بیا هرچی سوال می خوای بپرسی بنویس،و لطفاً به گلوت فشار نیار»دروی با آن دستان لرزان آرام آرام چیزی را درون دفتر نوشت و به جیسون نشان داد.روی دفتر با دست خطی لرزان و کمی نا مرطوب نوشته بود:«لطفا از اینجا نرو،می ترسم و خجالت میکشم که این رو بگم اما نمی توانم حمام کنم.جیسون هنوز داشت جمله را حضم میکرد و زیر چشمی می‌دید که دوری از خجالت صورت سفیدش صورتی شده و بعد از درخواست بعدی ای که کرد کلا دیگر جیسون را نگاه هم نکرد و چه برسد به صورت قرمز دفترچه را در دست داشت که دید دوری با همان چشم‌های خیسش دوباره به آن اشاره می‌کند.کاغذ را برگرداند و خواند:«میشه... تو... کمکم کنی حمام کنم؟»لحظه‌ای سکوت افتاد. جیسون پلک زد، بعد دو بار پلک زد. انگار مغزش داشت برای لحظه‌ای ریست می‌شد. حالا جیسون می دانست که چند ثانیه دیگر هیچکدام حرفی نزنند دوری حتما از خجالت آب میشه پس تصمیم گرفت یکی از همان جوک های مسخره اش را با حرفه ی کارش ترکیب کندـ اِمم... می‌دونی... من توی آموزشگاه پلیس هیچ وقت «درس ویژه‌ی حمام کردن آدم‌ها» رو نگرفتم، فکر کنم این جزو سرفصل‌ها نبود!لبخندی کوچکی گوشه لبش نشست، بیشتر برای این‌که فضای سنگین را کمی سبک کند، نه از روی شوخی واقعی.دوری سرش را پایین انداخت، انگار از حرفش منصرف شود، اما جیسون نفس عمیقی کشید و آهسته گفت:ـ باشه... ولی فقط چون نمی‌خوام بیشتر این وضع رو ببینی و در دلش آرام گفت،«یا که من ببینم».بعد پشتش را به او کرد و ادامه داد:ـ فقط... قول بده اگه بعداً یکی از بچه‌های FBI پرسید، بهش نگی که پلیس شهر رود آیلند لباسش را با شامپوی بچه شسته، خب؟ و برای اولین بار لبخند کم‌رنگی روی صورت خسته‌ی دوری نشست.</description>
                <category>m_18195953</category>
                <author>m_18195953</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 17:44:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shiny Hunters in the Dark Multiverse شکارچیان شاینی در ملتیورس تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18195953/shiny-hunters-in-the-dark-multiverse-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%84%D8%AA%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B3-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-x09rdxwidnfd</link>
                <description>Chapter 2: Devil or Angelوضعیت کاملا عجیب و مسخره شده بود،رین حرف نمی زد جیسون هم که خسته بود نمی دونست رین چرا حرف نمی زنه‌.این جا نوشته که....نوشته که...جیسون:چی نوشته؟رین: شاینی می‌تونه در یک دقیقه، هزاران قهرمان رو محو کنه… نه شکست بده، نه متوقفشون کنه… محو کنه، انگار که هرگز وجود نداشتند. قدرتش شبیه آتش نیست که بسوزونه، یا طوفان که بکوبه. شبیه خلأ مطلقه… جایی که حتی نور هم جرأت عبور نداره. و بدتر از همه اینه که… برای خودش هیچ اهمیتی نداره. انگار که این کار برایش مثل نفس کشیدنه.»فکر میکنید این شوکه کننده بود یا جیسون فکر میکنی دیگه چیزی تعجب زدت نمی کنه باید بگم که حتی چیزی بدتر از این خبر هم وجود داره،کلمه ای که رین همکار جیسون گفت هزاران بار در مغزش تکرار میشه مثل حرفی که پایان دوباره تکرار خودش بودرین:اسم اون مورد،شاینی هست،شانی تایم هیولای ملتیورسجیسون انگار که نفسش بند آمده باشد، گوشی را آهسته از گوشش دور کرد. صدای رین هنوز در پس‌زمینه شنیده می‌شد اما دیگر مثل یک زمزمه‌ی دور بود. چشمانش ناخودآگاه به سمت کاناپه برگشت. زیر آن همه پتو، همان موجودی خوابیده بود که حالا نامش را می‌دانست… یا بهتر بگویم، لقبی که دنیا به او داده بود. دستش لرزید. «هیولای ملتیورس»… و این هیولا، درست همین‌جا، در خانه‌ی او، آرام مثل یک کودک نفس می‌کشید.جیسون خشک و بی‌حرکت به او خیره شده بود. نفس‌های آرام دوری با هر دم و بازدم مثل پتکی روی ذهنش می‌کوبید. تصویرهایی که رین توی تلفن ساخته بود—هیولایی که می‌تواند هزار قهرمان را در یک ثانیه نابود کند—با چهره‌ی معصوم و لرزان این پسر کوچک نمی‌خواند.«نه… این نمی‌تونه همون باشه.» در دلش تکرار کرد ، اما حتی صدای ذهنش هم پر از شک بود. نگاهش بی‌اختیار روی زخم‌های بدن دوری لغزید. بعضی‌هاشان عمیق، بعضی دیگر مثل رد سوختگی یا بریدگی‌های عجیب و نامنظم. یاد حرف رین افتاد: ساخته شده، نه متولد شده.حس کرد هوا درون خانه سنگین شده.تلفن هنوز در دستش بود و رین آن سوی خط می‌گفت:-جیسون،جیسون اونجایی،چرا جواب نمی دی «تاپ»صدای بسته شدن تلفن با ضربان تند قلبش هماهنگ شد گوشی را روی میز پرت کرد و آرام نشست. نگاهش را دوباره به پتوهای انباشته دوخت. حتی یک تار موی دوری هم از زیر آن‌ها پیدا نبود، اما حس می‌کرد که او بیدار است… یا شاید از همان اول هم خواب نبوده.هرچی که بود یا نبود،صدای خمیازه کشیدن دوری باعث شکی شد که کمی جیسون را آرام کرد، دست هایش را مشت کرد و از هم فاصله داد و با صدای خمیازه اش هماهنگ کرد بعد آرام بلند شد و به صورت جیسون نگاه کرد، آن صورت مرد سی ساله با موهای سیاه و سفید،و هیکل ورزشکارانه و قیافه ای مردانه که به نظر می آمد ترسیده دوری چند ثانیه فقط نگاهش کرد، نه با لبخند، نه با اخم… فقط یک نگاه خالی که جیسون را بیشتر از هر حرفی معذب کرد پتو رو کمی کشید پایین و بعد ناخودآگاه چشمان جیسون به سمت بدن آن رفت اما چیزی که این دفعه عجیب بود دیدن دست های پر از زخمه و تیکه های خونی بدنش که معلوم بود رد شلاق هست بود که پلیور سیاه آستین کوتاه او نپوشانده بود.چشمانش به زخم ها و گوشش به حرف او بود که هی سعی می‌کرد بیرون می آیددوری آرام ملافه را پایین آورد،به پنجره ای که مانع نور خورشید بود نگاه کرد و آرام گفت:«را....راستی،من اسم تو را نمی دانم»جیسون احساس ترسی عجیب کرد کمی به عقب رفت و آرام جواب داد.-جیسون،استری جیسون،و از طرفی دیگری گوشی اش را روی حالت شماره گری به fdi گذاشت تا اگر خطایی دید سریع گزارش دهد.دوری هنوز هم نگاهی به پشت خود نکرد،و دوباره گفت.-دیشبی....مشتاق بودی...ب....بفهمی چه اتفاقی برایم افتادهجیسون باز هم کمی به عقب.- و هنوز هم مشتاق هستم دوری دلش میخواست که بگوید چی درون دل تنگش میگذرد اما وقتی زیر چشمی دید گوشی جیسون رو  تصمیم گرفت که حرفش را کاملا تغییر بدهد به سمت حمام کردن.دوری:راستش خجالت می‌کشیدم که بگم لباسی ندارمجیسون کمی مکث کرد، انگار که تازه متوجه شده باشد تمام آن سکوت‌ها و نگاه‌های کوتاه، تنها برای گفتن همین یک جمله بوده. گوشی را خاموش کرد و آرام به روی میز گذاشت جیسون: «این که چیزی نیست… لباس من برایت خیلی بزرگ میشه، ولی می‌تونم چندتا از لباس‌های راحتیم رو بیارم تا حداقل سردت نشه.»با قدم‌هایی آرام به سمت کمد رفت، اما در ذهنش هزار سوال بی‌پاسخ در حال چرخیدن بود؛ سوال‌ هایی که هر کدام می‌توانست سرنخی از زخم های روی دست‌های آن فرد باشد.دوری از روی مبل بلند شد و با ترس به سمت مرد رفت.پیش خود هر دو فکر می کردند رازی دارند اما نمی دانستند که این راز ها چه که باشد سقف خانه را  با دودی ترس آور یا دلهره ای خفه کننده نابود می کند. جیسون لباس را از کمد برداشت، یه پلیور پشمی سفید و یه شلوار جین پاچه بلند که از دوران دبیرستان همراهش بود. وقتی برگشت، دید دوری درست جلویش ایستاده، آنقدر نزدیک که فقط یک نفس فاصله داشتند. نگاهشان برای چند ثانیه قفل شد؛ در چشمانش چیزی بود… ترکیبی از ترس و التماس، انگار که می‌خواست بگوید «کمکم کن» اما زبانش یخ زده باشد.دوری آن پلیور سفید آستین بلند رو به همراه آن شلوار جین پاچه بلند از دست جیسون گرفت و بدون هیچ حرف اضافه گفت:«خب،حمام کجاست» و جوینی هم بی هیچ تردیدی به طبقه ی بالا اشاره کرد.هر دوری آنان بسیار سریع به سمت کار هایشان رفتند دوری با سرعت به سمت بالا رفت وجیسون هم بودن هیچ حرفی به سمت اتاقش رفت لباس پلیسی اش را درون لباس شویی انداخت و به سمت کمد لباسش رفت لباس هارا برداشت و آرام آنها را جلوی آینه قدی یه گوشه ی اتاقش پوشید پلیور یقه‌دار زرشکی که روی اندام ورزشکاریش کاملاً فیت شده بود و در زیر نور ملایم آشپزخانه کمی براق به نظر می‌رسید، با شلوار اسلیم‌فیت مشکی که دوختش صاف و تمیز بود. کمربند چرمی مشکی با سگک نقره‌ای دور کمرش بسته شده بود، چیزی که نه‌تنها برای ظاهر بلکه برای عادت همیشگی‌اش به نظم بود.بوت چرمی سیاه پایش، کمی خط و خش داشت؛ رد مأموریت‌های گذشته رویشان باقی مانده بود. موهای مشکی و کمی جوگندمی فر فری اش  به‌هم‌ریخته اما با یه بار شونه کشیدن درست و مرتب، ریش پر پشت و خطی که صورتش را جدی‌تر نشان می‌داد. روی مچش ساعت فلزی سنگینی بسته بود که با هر حرکت دستش برق می‌زد، همان ساعتی که فقط خودش می‌دانست چه داستانی پشتش هست. حتی از فاصله‌ی چند قدمی، بوی تلخ و چوبی عطرش در هوا پخش می‌شد، عطری که انگار برایش امضا بود. دست هایش را توی روشویی شست و همین جور که داشت با آب صورتش را می‌شست به چیزی فکر میکرد که هر لحظه از این به بعد قراره چه اتفاقی بی افتدآب سرد روی پوستش مثل هزار سوزن کوچک می‌نشست، اما حتی آن هم نتوانست افکارش را منجمد کند. صدای خفیف آب از طبقه بالا می‌آمد، جایی که دوری زیر دوش بود. جیسون نگاهش را به آینه دوخت؛ قطرات آب از موهای نیمه‌خاکستری‌اش روی صورتش می‌لغزیدند و چشم‌هایش، کمی سرخ از بی‌خوابی،او نمی‌دانست که ترسناک‌تر چیست… رازی که پسر با خودش حمل می‌کرد یا احساسی که بی‌اختیار نسبت به او پیدا کرده بود.یک دفعه صدای خفیفی از بالا آمد—نه صدای آب، بلکه چیزی شبیه برخورد فلز با کف سرامیک.از توی دست شویی بیورن آمد و سرش را کمی کج کرد،صدایش را کمی صاف و با خنده کرد و گفت:« هی دوری حالت خوبه؟»اما جوابی نشنید.پس دوباره حرفش را تکرار کرد و اینبار کمی جلوتر رفت.جیسون:هی دوری اتفاقی افتاده.اما وقتی اینبار جوابی نشنید به سمت راه پله رفت و پشت در حموم وایساده.سه بار درد زد و گفت:«هی دوری اتفاقی افتاده؟،میتونم بیام تو.جوابی نشنید،جوابی نشنید و کمی ترسید می دونست که یه جای کار میلنگه پس برای آخرین بار حرفش را زد.:«خیلی خب دوری می خوام بیام تو».و وارد حمام شد.بزارید خیلی رک بگویم جوری که دیگر شما را با حرف های قلمبه و بزرگ گیج نکنم،دوری فهمید که جیسون هم دیگر برایش امن نیست پس.فرار کرد«دروی درون حمام نبود و با کمی چرخاندن سر میشد فهمید که در پنجره بازه»جیسون برای چند ثانیه فقط ماتش برده بود، نگاهش روی پنجره باز مانده و پرده‌ای که با نسیم صبحگاهی آرام تکان می‌خورد، قفل شده بود. قلبش تند می‌زد و هزار فکر مثل قطاری بی‌وقفه از ذهنش رد می‌شد.با قدم‌های سریع به سمت پنجره رفت، سرش را بیرون برد. کوچه خلوت بود، اما رد پای گلی روی دیوار سیمانیِ کناری، مثل امضای بی‌هوا، حضور دوری را لو می‌داد.جیسون زیر لب گفت:«اخه چرا فرار کردی…؟»جیسون با سرعت از طبقه ی بالا آمد پایین به سمت گوشی رفت و شماره ای را گرفت.«fbi،چه طور میتونم کمکتون کنم؟.»جیسون:معمور شهر رود آیلند استری جیسون هستم و چند ساعت پیش.......»خودش را درون آینه دید و با خود در ثانیه ای کل کل می کرد.صدا ها پخش میشد و هی قضاوت می کرد.«واقعا میخوای دورمورد دوری بگی،می خوای دروی رو لو بدی، از اونور فرشته ی سمت چپ سرش حرف میزد و می گفت:«جون مرد مهم تره،اگه الان اقدامی نکنی باید جواب پس بدی و از اون ور شیطان حرف رو قطع میکرد و می گفت:« فکر می کردم گفتی که فرد قابل اعتمادی هستی،اینه اعتماد تو، و بعد شیطان سمت چشم شونه اش خنده ای میزد»اون نمی دانست که باید حرف کدام رو باور کند برای اولین بار بود که بین خوب و بد گیر کرده بودصدای معمور fbi این محاکمه را قطع کرد. معمور استری اتفاقی افتاده،لطفا جواب بدید.تیر آخر رو بر اعتماد دوری زد و گفت:«اون مورد آزمایشی......از توی پنجره ی خونم دیدمش اون اینجاست»صدای مأمور FBI لحظه‌ای سکوت کرد، بعد با لحنی جدی گفت:«موقعیتت رو بگو، تیم رو اعزام می‌کنیم.»جیسون لحظه‌ای مکث کرد… وقتی آدرس را گفت و تماس قطع شد، گوشی را روی میز پرت کرد. حس می‌کرد هر صدای کوچکی در خانه، طعنه‌ای از وجدانش است. به سمت پنجره برگشت، رد پاها هنوز آنجا بودند… اما چیزی در دلش می‌گفت دوری فقط یک فراری ساده نیست.پنج دقیقه بعد، صدای آژیر ماشین‌های سیاه رنگ کوچه را پر کرد. چند مأمور با لباس‌های ضدگلوله و اسلحه‌های آماده، به سمت در خانه دویدند. هواپیما ها دور تا دور منطقه می‌رفتند و می آمدند حتی جیسون صدای یک مفرد رو شنید که می گفت:«تانک ها رو آماده کنید،هر وقت علامت کردم»یکی از مأموران بلند فریاد زد: «همه جا رو بگردید! هدف یک فرد با موهای…»صدایش در میان هیاهو گم شد. جیسون فقط از پشت ایوان تماشا می‌کرد. هنوز هم نمی‌دانست که کارش درست بوده یا نه… اما یک چیز را خوب می‌دانست—از این لحظه به بعد FBI هم به دنبالش بود، همان موجودی که اسمش «شاینی» بود.چند ساعت گذشت و هیچی پیدا نشد،تنها چیزی که در آنجا وجود داشت صدای هم همه ی مردم و پلیس ها بود و fbi هم که همه جا بود،در خونه ی جیسون می‌رفتند و می آمدند و هی سوال های تکراری از جیسون می پرسیدن«اون رو کی دیدی،کجا و آیا.....»سوال ها توسط جیسون هی قطع میشد و جواب های تکراری ای گفته می شد.10 ساعت گذشته بود و حالا ساعت 12،شهر حتی بیشتر از قبل هم پر از پلیس شده بود،رود آیلند حالا تبدیل شده بود به پایگاه پلیس ها و fbi.جیسون خسته و کوفته بود سرش مدام درد میکرد و عذاب وجدان هم که قلاده ای به روی گردن اون انداخته بود. حدوداً ساعت 12:45 دقیقه بود که fbi دوباره در خانه ی جیسون رو زد.خشم خستگی و ناراحتی بر جیسون چیره شده بود،دستش را روی صورتش گذاشت و با صدای خسته اش جواب داد.ـ گفتم که ساعت پنج صبح دیدمش و اون اونور خیابان داشت راه می‌رفت. و بعد در را بست اما کفش سیاه آن معمور زن بین در قرار گرفت در دوباره باز شد و این دفعه اون حرف زد.ـ ببین بچه های ما«معمور ها»خیلی خسته شدند از ساعت کاری ما گذشته پس اگه.......»دستش را توی جیب شلوارش کرد کارتی قرمز با لبه های سیاه در آورد.«........اون پسر رو دوباره دیدی به این شماره زنگ بزن»جیسون کارت را با بی‌حوصلگی گرفت و نگاهی کوتاه به آن انداخت. شماره‌ای روی آن بود که با قلم نقره‌ای و براق نوشته شده بود، اما چیزی که توجهش را جلب کرد، لوگوی کوچک گوشه‌ی کارت بود—یک علامت عجیب شبیه چشم که وسطش خطی مورب کشیده شده بود.زن مأمور وقتی نگاه جیسون به لوگو افتاد، لبخند محوی زد و گفت:«بهتره در موردش سؤال نکنی...اما تقلب نکن چون اصلا دلت نمی خواد دست آنها به این قضیه باز شه»بعد برگشت و به سمت ماشین سیاهشان رفت، در حالی که جیسون هنوز آن کارت را بین انگشتانش نگه داشته بود.وقتی در را بست، حس کرد خانه‌اش حتی سردتر از قبل شده. کارت را روی میز انداخت، اما همین که برگشت به سمت آشپزخانه، صدای «تق» خفیفی از پنجره‌ی عقب شنید.با احتیاط به سمت صدا رفت… قلبش تند می‌زد. پرده را آرام کنار زد و بیرون را نگاه کرد. چیزی نبود، جز سایه‌ای که انگار درست قبل از رسیدن او محو شده بود.حوصله اش نشود که لباس «پلیور یقه دار زرشکی اش را با شلوار سیاه اسلیم فیتش را به همراه اکسسوری هایش که کمربند مشکی نقره ای بود را»در بیارد به سمت آشپزخانه رفت لیوانی برداشت و داخل آن اسپرسو ریخت،بعد از آن به سمت همان کاناپه ی کرمی بزرگ رفت کاناپه ای که دیروز روش فرشته کوچولو ای خوابید و امروز روش هیولای مرگی بیدار شد و فرار کرد.روی کاناپه لم داد پاهایش را آرام باز کرد دستانش را روی لبه ی کاناپه دراز کرد و تلویزیون را تماشا کردبخار داغ اسپرسو از لبه لیوان بالا می‌رفت و بوی تلخش با هوای سرد خانه قاطی می‌شد. چشم‌های جیسون به تلویزیون بود، اما ذهنش هنوز در طبقه بالا، کنار آن پنجره باز مانده بود. گاهی ناخودآگاه دستش به کمربندش می‌رفت، انگار هنوز حس می‌کرد اسلحه‌اش باید کنارش باشد.صدای گزارشگر تلویزیون از یک حادثه عجیب در حاشیه رودخانه شهر می‌گفت، اما هر بار که می‌خواست گوش بدهد، تصویر آن چشمان خسته و زخم‌های روی دست دوری، تمام صداها را خاموش می‌کرد.یک لحظه احساس کرد چیزی از پشت کاناپه رد شد—نه صدایی، فقط یک سایه که از کنج چشمش عبور کرد. جیسون نفسش را حبس کرد، لیوان را روی میز گذاشت و به آرامی سرش را چرخاند. کمی نگاه کرد اما چیزی به جزع پوچی ندید،او با خود فکر می کرد شاید در یکی از ماموریت هایش دیوانه شود نه با ترس بر سر فردی کوچکتر از خود که دنیا را می توان نابود کرد توهم بزند.لیوان را گذاشت روی میز جلوی کاناپه و خستگی باعث شد که آرام پلک هایش روی هم مثل پتویی برای چشمانش بزارد آرام آرام به سِیر خواب و رویا می‌رفت تا اینکه صدای بلند ناله ـ فریادی از پشت پنجره آمد و پلک ها باز هم روی هم قرار نگرفتند.بی‌درنگ بلند شد، تلویزیون را خاموش کرد و با قدم‌های سریع به سمت آشپزخانه رفت؛ جایی که تفنگ مشکی‌اش، با دسته‌ای که شبیه عدد «هفت» خمیده بود، همیشه روی میز آماده می‌ماند. با دست چپ، اسلحه را محکم گرفت و در همان حال چشمانش به اطراف می‌چرخید، هر سایه‌ای را بررسی می‌کرد.انتظار داشت که از همان‌جا بتواند چیزی را ببیند اما طبق معمول چیزی در آنجا نبودهیچ چیز… سکوت.به سمت در حیاط پشتی رفت—جایی که به ندرت قدم در آن می‌گذاشت. با یک حرکت قفل را باز کرد و به بیرون قدم گذاشت. هوای شب سنگین بود و بوی خاک نم‌خورده در مشامش پیچید. دیدش محدود بود، همه جا تاریک و خفه‌کننده درو ورش را نگاه کرد اما همچنان تاریخ حکم فرما بود با خود فکر کرد که آیا واقعی کسی دورن این تاریکی وحشتناک قرار دارد.با کمی دقت دکمه یک چراغ را دید و سریع آن را با یه تاپ کوچک زد تا نور نارنجی کوچک کمی فضا را روشن کند.لامپ کوچک و قدیمی حیاط روشن شد، نوری نارنجی و لرزان که فقط چند متر از زمین را روشن می‌کرد… و دیگر جاها، همچنان غرق در سیاهی بودنور نارنجی لرزان مثل چشم نیمه‌باز یک پیرمرد خسته روی زمین افتاده بود. جیسون قدمی جلو رفت، کفش‌هایش روی شن‌های نم‌خورده صدا می‌دادند. نفسش را حبس کرد و گوش سپرد.اول هیچ… بعد، صدایی خیلی آرام، شبیه خش‌خش پارچه یا کشیده شدن چیزی روی خاک، از گوشه‌ی سمت راست شنیده شد. اسلحه را کمی بالاتر آورد، پاهایش را آرام‌تر روی زمین می‌گذاشت، اما هرچه جلوتر می‌رفت، تاریکی مثل مه غلیظ‌ تر می‌شد و نور نارنجی پشت سرش، دیگر فقط هاله‌ای کم‌رنگ بود.به گوشه‌ی دیوار آجری که رسید، مکث کرد. نوک انگشتانش کمی از عرق خیس شده بود، و تپش قلبش در شقیقه‌هایش می‌کوبید. با احتیاط سرش را کمی چرخاند تا پشت دیوار را ببیند—چیزی نبود.فقط یک سطل زنگ‌زده، کمی چمن له‌شده، و باد خفیفی که بوی دریا را از سمت غرب می‌آورد.اما درست وقتی که می‌خواست برگردد، همان صدا—این بار نزدیک‌تر—در سمت دیگر حیاط طنین انداخت.پس برگشت و این بار تفنگ را به عنوان سپر محافظ به سمت چیزی که فکر میکرد قرار دردسر ساز باشه گرفت ولی متوجه شد که اون چیز دردسر ساز همون فرشته«اهریمن»کوچولیی هست که صبح از خونه فرار کرد اما اینبار حتی از دیدار اول آنها هم وضعش بدتر بود.لایه موهای صورتی پشمکی اش شاخه ها و برگ ها شنا میکردند و بدنش شبیه به دفتر طراحی بر اثر خار های تیز و زخم های گوناگون  خراش برداشته،لباسش کاملا پاره شده و چشمانش،چشمانش آبشاری را هدایت میکرد از غم و اندوه.دوری با دست چپ خود که کاملا خونی بود جلوی دهانش را گرفته بود چون دلش نمی خواست کسی صدایش جیغ ـ فریادش را بشوند اما چه کند که صدای گریه و ناله را بخاطر درد بدن میشد از آن ترس دورم چشمانش،ان گریه و بغض دید،جیسون چند قدم جلو رفت، اما تفنگ هنوز در دستش بود.نور نارنجی حیاط پشتی، روی قطرات خونی که از آرنج و زانوی دوری می‌چکید، برق می‌زد.او سرش را بالا آورد، با آن چشمان بنفش و خیس، و سعی کرد چیزی بگوید… اما فقط یک زمزمه‌ی بریده‌بریده از لای دندان‌هایش بیرون آمدجیسون مردد ماند—قدم بردارد یا همان‌جا بایستد؟ قلبش می‌کوبید. در ذهنش، صبح امروز را مرور کرد… وقتی که همین فرد، بی هیچ حرفی از پنجره فرار کرده بود.یک لحظه صدای نفس‌های بریده‌ ی دوری قطع شد و بعد ناگهان روی زانو افتاد.دستش که جلوی دهانش بود، به‌یک‌باره کنار رفت… و جیسون بلخره دید پشت آن ماسک چه می‌گذرد و دلش به خون آمد،از لبه های دهان تا پایان فک،بریدگی های دردناک و وحشتناکی بود که بنظر می‌رسد دوری آنها را با نخ و سوزن چفت کرده،اگر بخواهم تصویری دقیق برایتان باز کنم باید صورت دوری را به یکی از همان عروس های خیمه شب بازی دست ساز تشبیه کنم جیسون  بی‌اختیار تفنگ را پایین آورد و گفت:– «دوری… چی شده؟ کدوم روانی ای این‌ بلا رو سرت آورده ؟» درون صوتی جیسون دیگر درس نبود بلکه خشم جایش را پر کرده بود دوری فقط سرش را تکان داد. یک نگاه کوتاه به پشت سرش انداخت—به تاریکی میان درخت‌ها—انگار کسی یا چیزی هنوز آنجا بود.هیچ حرفی نزد،اول جیسون فکر کرد  که شاید دوری از ترس حرفی نمی زند اما وقتی دید که دوری از سرفه اش خون می‌ریزد وقتی که در ثانیه ای دید که زبان دوری نصف شده فهمید که دوری میخواست حرف بزنه اما توانش را نداشته،پس حق داشت که حرفی هم نزنه چون هربار هم که  دیشبش سعی می‌کرد حرف بزنه جلوی دهانش را میگرفت و با دستمال دستش و دهانش را پاک میکرد.جیسون حالا بیشتر از اینکه دوری را دید احساس گناه کرد،جوری که اعصبانیت خودش را کنترل نمی کرد عجیب و درد ناک بود،حسش می گفت که به پلیس زنگ بزند اما حس قوی تری با چاقوی دلرهمی آن حس کوچک را می‌کشت.با سرعت دوری را بغل کرد و رد خون را روی لباس زرشکی اش پذیرفت پاهای جیسون روی زمین سرد حیاط کوبیده می‌شدند و هر قدم، بوی تند آهنِ خون بیشتر در مشامش می‌پیچید.وقتی به داخل خانه رسید، او را آرام روی همان کاناپه‌ی کرمی گذاشت—همانی که چند ساعت پیش خالی و بی‌روح بود، حالا رنگ تازه‌ای از اضطراب و خون گرفته بود.با دستش محکم  لیوان اسپرسوی نیمه‌خورده را کنار زد انگار که حال به جای آن جیسون ترسیده مردی با عصبانیت و ترسناک که رگش هر ثانیه از دستش می‌ریخت وایساده بود    به سمت کابینت رفت، جعبه کمک‌های اولیه را کشید بیرون و روی میز انداخت.نگاهش یک لحظه روی صورت دوری ثابت ماند…موهای صورتی‌اش که با برگ‌ها و خاک گره خورده بود، و لب‌هایی که به‌سختی از هم باز می‌شدند تا نفسی دیگر را جا بدهند.جیسون دیگر تردیدی نداشت—این فقط یک فرار ساده نبود. کسی آن بیرون بود… و آن &quot;کسی&quot; می‌خواست مطمئن شود که این فرد هیچ وقت حقیقت را نگوید.آرام در گوشش گفت:– «نیاز نیست حرفی بزنی....قول میدم که می کشمش»ولی حتی خودش هم نمی‌دانست که این جمله، بیشتر برای آرام کردن دوری بود… یا خودش. نگاه کرد بدن دروی همان  طور که زخمی بود کثیف هم بود،پس بدون اینکه دوری درخواستی هم کند جعبه یک پانسمان را کنار زد و دوباره آن را بغل کرد به سمت حمام بردش و آن را توی وان گذاشت.استرس اینکه باید چه میکرد کل ذهنش را گرفته بود اما دلش می خواست دوری احساس امنیت کند. پس....جیسون:خیلی خب دوری،من پشت در می مونم و اینبار به هیچ وجه اجازه نمی دم که اتفاقی برایت بیوفته،رویش را برگرداند و آرام به سمت در رفت ولی چیزی انتظارش را نداشت که،روی مچ قوی و محکمش بدی ضعیف و ناله ای کوچک را احساس کرد،برگشت و نگاه کرد،دوری بود که سعی می‌کرد با زبون نداشته اش حرفی بزند،«ن....نه.....م....می....توانم.....حمام.....کنم» حالش بسیار بد بود و اینکه جیسون می دید فرشته کوچولو«اهریمن»نمی تواند حرف بزنه در قلبش احساس نیش خوردگی میکرد،چیزی به ذهنش رسید.دستش را جلوی دوری گرفت و گفت:«خیلی خب ثانیه ای صبر کن الان میام»دوری کمی منتظر ماند و اون بعد از چند دقیقه ای برگشت:«در دست چپ جیسون کاغذ. و در دست راست دفترچه ی کوچیکی بود. ان ها را دست دوری داد و گفت:«بیا هرچی سوال می خوای بپرسی بنویس،و لطفاً به گلوت فشار نیار»دروی با آن دستان لرزان آرام آرام چیزی را درون دفتر نوشت و به جیسون نشان داد.روی دفتر با دست خطی لرزان و کمی نا مرطوب نوشته بود:«لطفا از اینجا نرو،می ترسم و خجالت میکشم که این رو بگم اما نمی توانم حمام کنم.جیسون هنوز داشت جمله را حضم میکرد و زیر چشمی می‌دید که دوری از خجالت صورت سفیدش صورتی شده و بعد از درخواست بعدی ای که کرد کلا دیگر جیسون را نگاه هم نکرد و چه برسد به صورت قرمز دفترچه را در دست داشت که دید دوری با همان چشم‌های خیسش دوباره به آن اشاره می‌کند.کاغذ را برگرداند و خواند:«میشه... تو... کمکم کنی حمام کنم؟»لحظه‌ای سکوت افتاد. جیسون پلک زد، بعد دو بار پلک زد. انگار مغزش داشت برای لحظه‌ای ریست می‌شد. حالا جیسون می دانست که چند ثانیه دیگر هیچکدام حرفی نزنند دوری حتما از خجالت آب میشه پس تصمیم گرفت یکی از همان جوک های مسخره اش را با حرفه ی کارش ترکیب کندـ اِمم... می‌دونی... من توی آموزشگاه پلیس هیچ وقت «درس ویژه‌ی حمام کردن آدم‌ها» رو نگرفتم، فکر کنم این جزو سرفصل‌ها نبود!لبخندی کوچکی گوشه لبش نشست، بیشتر برای این‌که فضای سنگین را کمی سبک کند، نه از روی شوخی واقعی.دوری سرش را پایین انداخت، انگار از حرفش منصرف شود، اما جیسون نفس عمیقی کشید و آهسته گفت:ـ باشه... ولی فقط چون نمی‌خوام بیشتر این وضع رو ببینی و در دلش آرام گفت،«یا که من ببینم».بعد پشتش را به او کرد و ادامه داد:ـ فقط... قول بده اگه بعداً یکی از بچه‌های FBI پرسید، بهش نگی که پلیس شهر رود آیلند لباسش را با شامپوی بچه شسته، خب؟ و برای اولین بار لبخند کم‌رنگی روی صورت خسته‌ی دوری نشست.</description>
                <category>m_18195953</category>
                <author>m_18195953</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 17:41:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The last shiny in the Endless World آخرین شاینی در جهان های بی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18195953/the-last-shiny-in-the-endless-world-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-ikl3psroh9e7</link>
                <description>کتاب:هرگونه کپی برداری ممنوع فقط بخون تا به این دنیا علاقه من شیChapter 1: Please Don&#039;t Leave Me[غروب، کنار خیابون خلوت. ، پلیس، به سمت فردی میر دستش را به کمر گذاشته و با  لحنی آرومه گفت.]پلیس:هی تو… خیلی وقته اینجا وایسادی. مشکلی پیش اومده؟شخص نگاهی کرد،خنده ای زیر لب زد و با جلو رفتن جواب داد:«خیلی خب جیسون نیازی نیست دیگه مثل قبل رفتار کنی،جوری که من رو نمی شناسی»جیسون کمی مکث می‌کنه، نگاهش رو از دوری  برنمی‌گیره و یه نیم‌لبخند محو می‌زنه:«نه… من خوب می‌شناسمت. حتی بهتر از وقتی که خودت فکر می‌کنی کسی تو رو می‌شناسه. ولی اینجا خیابون امروزه، نه کوچه‌های چند سال پیش. گاهی مجبورم جوری رفتار کنم که انگار غریبه‌ای… برای اینکه تو دردسر نیفتم.»قدمش رو یکم بهش نزدیک‌تر می‌کنه، صدا رو پایین میاره:«ولی بگو… چرا دوباره اینجایی چرا؟»آن فرد کمکی به دور خودش چرخید و با صدای دلنشین حرف زد:دلم تنگ شده برای اون موقع،وای که چه روز هایی رو گذراندیم،دوری آرام به سمت صندلی که پشت سر آنها بود رفت آرام دستش را روی کف صندلی چوبی لیز داد و بعد نشست،روی آن صندلی آن تیکه ی چوبی ای  که همه چیز ازش شروع و تمام شد[جیسون  آرام به دوری نگاه کرد، انگار که هر حرکتش، هر لغزش دستش روی چوب صندلی، خاطره‌ای را از اعماق خاکستری گذشته بیرون می‌کشد.]باد ملایمی از بین درخت‌ ها درحال  عبور  و برگ‌های خشک را روی سنگفرش می‌رقصاند. بوی چوب کهنه‌ی صندلی، همان بوی قدیمی که همیشه با صدای خنده‌های کوتاه و حرف‌های نیمه‌ تمامشان قاطی می‌شد، دوباره در هوا پیچیده.جیسون چند قدم جلوتر رفت، چکمه‌هایش روی زمین صدایی می‌دهند که برای خودش هم غریب است. نگاهش به صندلی می‌افتد، به خطوط ترک‌خورده‌ی روی چوب، به جای زنگ‌زدگی میخ‌ها که مثل زخم‌هایی قدیمی و بی‌درمان مانده‌اند.با صدایی که انگار میان بغض و لبخند گیر کرده، می‌گوید:«می‌دونم… منم هر وقت از اینجا رد می‌شم، انگار همه‌چی برمی‌گرده. روزهایی که فکر می‌کردیم دنیا بزرگ‌تر از غم‌ هامونه… و ما دو نفر می‌تونیم همه‌ شو فتح کنیم.»لحظه‌ای سکوت، فقط صدای باد و خش‌خش برگ‌ها. جیسون چشم‌هایش را می‌بندد، برای یک نفس عمیق، شاید برای اینکه بوی آن روزها را دوباره به خاطر بسپارد… اما می‌داند که بوی خاطره، فقط تا وقتی هست که یکی دیگر هم به یادش بیاورددوری نگاهی به جیسون کرد،دید که در از آرامش و خوشی هست،دستش رو دوباره زد روی میز،جوری که مشتاق بود که جیسون کنارش بنشیند [جیسون کمی مکث کرد، انگار بین وظیفه و دلش مردد مانده بود. بعد آهی کوتاه کشید، کلاهش را از سر بر داشت و روی صندلی کنار دوری نشست .]«باشه…»می‌نشینم کنارت. چوب صندلی زیر وزنشان کمی ناله کشید، درست مثل خاطره‌ای قدیمی که دوباره از خواب بیدار شده باشد.جیسون با لحنی آرام اما سنگین پرسید:«بگو… از اون روزا چی مونده برات؟ واقعاً هنوز خاطره ها توی دلت زنده‌ان یا فقط یه مشتی عکس محو و خاطره‌ی نصفه‌نیمه وجود دارد»دوری سرش را برگرداند و به جلو نگاه کرد،به آن ترکیب آبی پر رنگ و سیاه اسمان که در همه جای آن ستاره های کوچک نقش شده بود،نفسی عمیق کشید دست راستش را  که پر از زخم بود رو دور گوشش برد و با لبخندی کوچک موهای صورتی و بلند خود را مرتب کرد [جیسون نگاهش را روی موهای صورتی دوری مکث کرد، انگار هر تار مو ی او قصه‌ای از روزهایی دارد که او از نزدیک ندیده اما ردشان را حس کرده.]باد، بوی شب را با خودش می‌آورد؛ بویی که قاطی شده با بوی باران. ستاره‌ها بالای سرش می‌درخشندند، مثل چشم‌های کنجکاوی که از گذشته خبر دارند.با صدایی که کمی خش‌دار شده گفت:«موهایت چه زیبا شده … نگاهت هم......برایم یه رویاست ولی اون زخم، نه تازه ست و نه کهنه… انگار همیشه بوده. می‌خوام بدونم—این که برای چی برگشتی اینجا؟ برای دیدن من… یا برای روبه‌رو شدن با چیزی که جا گذاشتی؟»‌جوابی نداد انگار که دلش نمی خواست جوابی بدهد، یا اصلا او را نمی دید اشک،کمی چشمانش را ماشاژ داد و به افق نگاه کرد اشک،لپ های خیس ش را پاک کرد اشک،چهر ایش را از دید جیسون پنهان کرد و در آخر اشکی که تبدیل به گریه شدجیسون لحظه‌ای خشک شود، مثل کسی که سال‌ها خودش را برای شنیدن یک جواب آماده کرده بود و به جایش فقط صدای شکستن شنیده باشد.آرام، بدون اینکه چیزی بگوید، دستش را به آرامی روی میز، نزدیک دست زخمی‌امی‌ دوری گذاشت. نه برای گرفتن دستش ، فقط برای این که بداند هنوز انجا هست.صدای گریه‌اش با وزش باد قاطی شد و ستاره‌ها بالای سرشان انگار کم‌ نورتر می‌شود.با لحنی آرام و امن گفت :«باشه… حرف نزن. ولی بذار این بار، وقتی گریه می‌کنی، تنها نباشی، من کنارتم باشه.»برگشت و با تمام قوا جیسون را بغل کرد و این بار،اینکه تمام وجودش با پوست سفیدش با موهای صورتی اش یا با آن دوختگی های روی صورتش که پارگی های عمیقی از هر دو طرف داشت را از گوش تا لب با سوزنی داغ خودش دوخته بود،حتی گوش های تیزش که آن را شبیه به یک خون‌آشام با دندان های نیش میکرد،کاملا تخیلی و رویایی شبیه به روح درون مغز مرد بوددرست بود،پلیس تنهای قصه ی ما داشت معشوقه ی خود را تصور میکرد معشوقه ای که چند سال پیش مرده بود و آن تکه پوست با پلیوری بنفش که مرد با بغض محکم گرفته بود چیزی جز هوای خالی و روح نبودجیسون بی‌حرکت مانده بود، انگار ریه‌ هایش یادشان رفته باشد که  نفس بکشند.آن تکه پوست که تصور می‌کرد لمسش می‌کند، فقط سرمای هوا بود که از لای آستین پلیور بنفش می‌خزید. هیچ ضربان قلبی نبود. هیچ بوی آشنایی از موهای صورتی‌اش به مشام نمی‌رسید. تنها صدایی که باقی مانده بود، وزش بادی بود که از میان صندلی کهنه رد می‌شد و خش‌خش برگ‌ها را با خودش می‌برد.جیسون پلک زد، و آن لحظه، دوری محو شد—نه با نور، بلکه با همان سکوتی که چند سال پیش در روز خاکسپاری‌اش همه‌جا را پر کرده بود.دستش هنوز روی هوا مانده بود، مثل کسی که می‌ترسد پایین بیاوردش چون می‌دانست با لمس واقعیت، او برای همیشه از بین خواهد رفت..                                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــگم شدن بین واقعیت یا شبیه سازی کاملا سخت هست چرا که هیچ کس نمی داند تو کی هستی کی بودی و چی شدی،مثل یه فرشته آمدی همه رو محو زیبای های خودت کردی و بعد مثل یه شیطان همه چیز را از بین بردی،کاش می توانستم مثل قبل فریاد بزنم و بگویم که ای«شاینی کهکشانی کجایی».                              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزهایی که فکر می‌کردیم دنیا بزرگ‌تر از غم‌هامونه… و ما دو نفر می‌تونیم همه‌شو فتح کنیم،کاملا نابود شده.بزار شروعش کنم و بگم که چقدر خاصت بودی بزار با اینکه همه تو را فراموش کردن بگم که چه کار هایی برای همه ی جهان ها که نه بلکه همه ی ملتیورس کردی بزار داستان تو را با تصویر سازی گسترش بدم ای شکوفایی در اثر تاریکی،حال نوبت تو است که راز را برملا کنی.خسته بود نه از اینکه معشوقه ی خود را از دست داده بود بلکه از اینکه معشوقه اش چه کار ها کرده برای همه و هیچ کس آن کار ها را یادش نمی اید،پس دست به کار شد غصه. و اندوه را کنار گذاشت و به طرف خانه اش دوید دفتری که دروی برای تولد 28 سالگی اش بهش هدیه داد را برداشت و نوشت،درباره ی همه چیزش درباره ی زندگی اش یعنی دوری یا بهتره بگویم shiny.[صدای ورق خوردن دفتر در سکوت شب می‌پیچید.]هر خطی که روی کاغذ می‌آمد، مثل باز کردن یک در به دنیایی بود که مدت‌ها بسته مانده بود.بین کلمات، گاهی یک قطره اشک می‌افتاد و جوهر را پخش می‌کرد، اما او پاک نمی‌کرد—می‌خواست درد هم بخشی از این روایت باشد.در صفحه‌ای وسط دفتر، با خطی محکم نوشت:« Shiny را فراموش نکنید… حتی اگر ملتیورس خودش را به شکلی دیگر بازسازی کند.»انگار با همین جمله، یک موج ناپیدا از دفتر به بیرون پخش شد… و جایی در میان جهان‌ها، ستاره‌ای که خاموش شده بود، دوباره شروع به سوسو زدن کرد.صفحه ی اول را باز کرد و با این نوشته داستان را شروع کرد.فصل 1: آغاز آفرینش[دفتر به هیچ وجه بوی کهنگی نمی داد با اینکه سه سال گذشته بود اما هنوز هم بوی عطر دوری را می داد ،  صفحه‌ی اولش سفیدِ خالص بود، مثل برف دست‌نخورده.]او قلم سیاه را محکم در دست گرفت، و با اولین خط، نور ضعیفی از نوک آن بیرون زد.کلماتش روی کاغذ نمی‌ماندند، انگار در هوا شناور می‌شدند و تبدیل به تصاویری زنده می شدند.«در آغاز، تنها تاریکی بود… و در دل تاریکی، جرقه‌ای که نامش شاینی بود.»---------------روایت جیسون«اگه بخوام از اول شروع کنم… باید بگم که قبل از همه‌چیز، فقط تاریکی بود. نه از اون تاریکی‌هایی که وقتی چراغ رو خاموش می‌کنی می‌بینی، نه… این یکی نفس می‌کشید، صدا داشت، و می‌خواست هر چی که جلوی راهش بود را ببلعد.اما وسط همون سیاهی، یه جرقه بود. کوچیک، ولی اونقدر روشن که چشمم رو زد. بعد فهمیدم اسمش Shinyه… و اون شب، هم آغاز همه‌چیز بود و هم پایان آرامش من.»شبی که یه فرد 18 ساله،با بدنی زخمی در خانه ام را زد و ازم تقاضای کمک کرد،شبی که من آن رو به خونه ام آوردم، شبی که فهمیدم روزش عاشق آن فرد شدم و شبی که روزش دیدم دارم با اون زندگی میکنم.اون شب وقتی پاش رو گذاشت توی خونه، بارون هنوز روی موهاش می‌چکید. لباسش پاره بود، و بین زخم‌هاش ردهایی بود که هیچ دکتر معمولی نمی‌تونست توضیح بده.وقتی بهش پتو دادم و نشست روی مبل، چشماش رو دیدم… ستاره‌هایی بودن که انگار از دل تاریکی گریخته بودن.بنفش مثل یه یاقوت اسمش رو با صدای آروم گفت: &quot;Shiny&quot;… و من حتی نمی‌دونستم این اسم تا کجاها قراره زندگیم رو عوض کنه.»شاینی،با تعجب اسمش رو صدا زد و با پوزخندی جواب داد:«حتما اسم پدر و مادرت هم زیبایی و نور بوده اما وقتی دید که شاینی با ناراحتی به حرفش ری اکشن نشان داد » خنده اش را دزدید و با قیافه ای که خنده اش را خورده جواب داد:«خب یکم سخته که اینجوری صدات کنم.....»کمی فکرد و بعد از چند دقیقه فکر کردن درحالی که داشت هی پتو های بیشتری رو فرد میداد چون می دید که بدنش کاملا از سردی یخ زده جواب داد:«اها...چه طوره دروی صدات کنم» و بعد با همون لباس پلیسی سفیدش وایساده تا شاینی که تبدیل به یه کوله بار از پتو شده است جواب بله دهدشاینی با لب‌های نیمه‌بسته‌اش فقط یک «بله» آرام گفت.صداش شبیه بخاری بود که از یک لیوان چای داغ بلند می‌شد کم‌ جان اما گرم.نشستم رو به‌ روش، طوری که نور چراغ  کف دیوار مستقیماً روی صورتش می‌افتاد. زخم‌هایش حالا واضح‌تر بودن، ولی عجیب این بود که بعضی‌هاش انگار تازه نبودن… بلکه قدیمی و کهنه، و با ردهایی که بیشتر شبیه سوختگی نور بودن تا بریدگی.دستم را بردم نزدیک اما چرا؟می خواستم ببینم زخم های عمیق  وجود دارد؟ اما به چه دلیل انگار که این کار کاملا غریظی بود.اما معلوم بود که وقتی به خونه ی کسی میری که نمی شناسی و میبینی اون فرد داره دستش رو به طرف تو میاره کاملا میترسیدی حالا فکر کنید دوری با بدن زخمی چه حالی داشت.جیسون:اوه ببخشید نمی خواستم بترسونمت...فقط....فقط میخواستم که،دستم را پایین آوردم و با خجالت جواب دادم ببینم تشنه هستی دوری نگاهم کرد چند ثانیه به من خیره موند، بعد لبخند کمرنگی زد.انگار چیزی را دید و برایش جالب بود.«آره… ولی فقط اگه آب از همون لیوان شیشه‌ای باشه که روی قفسه‌ست.»به قفسه نگاه کردم.قفسه ای شیشه ای با دیواره های چوبی قرمز،پر از چیز های که برایم بسیار مهم بود در آنجا قرار داشت لیوانی که گفت، سال‌ها استفاده نشده بود—یک یادگاری قدیمی با نقش  و نگار ستاره‌های ریز.اشاره کردم نیشخندی زدم چون بالاخره داشت با من حرف میزد «منظورت اون لیوان ستاره‌ای هست»سرش را با ذوق بالا پایین برد،چشمانش را گرفته بود آن لیوان انگار که ارتباطی را با آن حس کرد.لیوان را از قفسه برداشتم،آن را اب زدم تا تمیز شود و بعد کل لیوان را  اب سرد با تکه های کوچک یخ کردم.با دست های کوچک و لطیفش لیوان را دو دستی از دستم گرفت و در عرض ثانیه ای لیوان را خالی کرد جوری که معلوم بود بسیار تشنه هست،بعد از خوردن آب لیوان را پایین آورد و با اون صدای خراش دارش آرام گفت:«مم...ممنون»انکار میکرد که اتفاقی برایش نیوفتاده،هر بار که ازش سوال می پرسیدم اما شواهد کاملا معلوم و رو بود.پس آن زخم ها با عمق عجیب و خراش های بد چی بودند، حتما گریم بودند درست یا چی،یعنی اینقدر بازیگریش خوب بود که می تونست بدنش را مثل آتشفشان داغ کند و لرزه ای عجیب به بدنش بدهد.وقتی لیوان را از دست هایش گرفتم حس کردم که لیوان هنوز گرمای لمس دست‌هایش را داشت. به آرامی روی میز گذاشتم و به او خیره شدم.«دوری… این زخم‌ها…»سرش را پایین انداخت و تارهای صورتی مو روی صورتش ریختند، سایه‌ای روی آن ردهای سوخته و دوختگی‌ها انداخت.«گفتم که… چیزی نیست.» صدایش محکم به نظر می‌رسید، اما دست‌هایی که دور پتو حلقه کرده بود، کمی لرزیدند. نمی دانم،شاید داشت از چیزی میترسید،یا شاید هم از من حس اعتماد رو دریافت نمی کرد هر چه که بود واقعا برایم یک علامت سوالی بزرگ بود که هرچه ازش جواب می‌گرفتم انگار که علامت سوال کم نمی شد.همان لحظه فهمیدم که هرچقدر هم بخواهد همه‌چیز را انکار کند، حقیقت درست پشت چشم‌هایش پنهان شده—و زود یا دیر، بیرون می‌آید.پس چیز دیگری نگفتم تا کمی صبر کنم و بعد آرام آرام ازش بخواهم تا صحبت کند رفتم و کنار او روی مبل نشستم کنترل تلویزیون رو برداشتم و گفتم:«ببینم چیزی می خوای ببینی» شانه‌هایش را بالا انداخت، ولی گوشه‌ی لبش  هم کمی بالا رفت.«هرچی خودت دوست داری.» واقعا دلش نمی خواست حرفی بزند.چند کانال عوض کردم تا روی یک فیلم قدیمی علمی‌تخیلی ایستادم. نور آبی صفحه روی صورتش افتاد و زخم‌ها را مثل نقشه‌ای ناشناخته باز روشن کرد.هر بار با افتادن نور روشن روی بدنش چیز های جدید روی پوستش می‌دیم،مثل نقشه ای گنج که با هر بار نزدیک شدن به او چیزی جدید فهمیده می شد.چشم‌هایش مستقیم اما نه به تلویزیون، که به انعکاس تصویر من روی صفحه خیره مانده بود—انگار منتظر بود من چیزی بپرسم سوالی درباره ی زندگی او بگویم،ولی هنوز آماده نبود که جواب بده.پس باید چه می کردم گیج با هزاران جواب منتظر وای میستادم یا دل رو به دریا میزدم م یک بار دیگر سوال می پرسیدم. کنجکاوی درباره ی او،روی مغزم بانک نکرده بود و اینکه تنها چیزی که ازش می‌دانستم اسمش بود من رو وادار می کرد تا جلو برم و باز هم برای آخرین بار از او بپرسم.نفس عمیقی کشیدم، اما انگار هوا هم با من قهر کرده بود. نگاهش هنوز روی نقطه‌ای دور بود، جایی که شاید جواب‌ها پنهان شده بودند. قلبم تندتر می‌زد؛ هر ضربه‌اش مثل کوبیدن مشت به در بسته. لب باز کردم، کلمات مثل پرنده‌ای خجالتی روی زبانم لرزیدند و بالاخره گفتم: «اگه….اگه بهم اعتماد داری، میشه بگی چه اتفاقی افتاده»تعجب کرد،اینکه دید مدام از سوال می پرسیدم،انگار که دلش به تنگ آمده بود پس نگاهش را از سوی تلویزیون به من کرد و کمی بدنش را با آن حجم از پتو تکان داد و با صورتی بدون حس،که فقط می خواست از حرف زدن دست بکشد گفت:«خیلی خب چه سوالی داری؟»«خوشحال از اینکه بلاخره توانست راه رو برای حرف زدن باز کنه اما چه بسا که سوال ها.......»برای لحظه‌ای همه‌ی سوال‌هایی که توی ذهنم صف کشیده بودند، گم شدند. انگار فقط یکی‌ شان جرئت ماندن پیدا کرد. کمی جلوتر رفتم پاهایم را کمی از هم باز کردم دست هایم را به هم مشت کردم و آرام گفتم : «امشب … قبل از اینکه بیای اینجا… چه اتفاقی افتاده؟»-ا....امشب.   سوالم کمی برایش گیج کننده بود یا داشت از چیزی دورن مغزش فرار می کرد؟-اره امشب، و بعد سوال ها پشت سر هم مثل یک ریل قطار درون زبانم شکل گرفتند‌.ولی ترسیدم که پشت سر هم آنها را بپرسم. چون سوال اول برایش بسیار مهم بود.او اصلا دلش نمی خواست جواب دهد.خب باید بگویم که اصلا مهم نبود چون در آن لحظه متوجه چیز واضح و ضایع ای شدم که از ندیدمش خجالت کشیده بودم.دوری....دوری ماسکی روی دهانش گذاشت بود و من تازه متوجه وجود آن شده بودم،عالی شد حالا یه کنجکاوی دیگر.«راستش باید اعتراف کنم،این سوالها فقط برای کنجکاوی نبود بلکه برای این بود که می خواستم بدانم کدام آدم وحشتناکی این کار را با همچین فرد فرشته ای که توصیفش با کلمه ی«فرشته»فقط یه خنده است همچین کاری کرده.بله دستم را بالا میارم و بلند می گویم از همان اول که در را برایش باز کردم قند توی دلم از دیدنش آب شد.شاید اگر شما هم او را می‌دید می فهمیدید درباره ی چه چیزی صحبت میکنم.اما بگذریم،»بیاید برگردیم به داستان»دوباره ناخودآگاه دستم به سمت آن ماسک رفت و این دفعه او را بیشتر از قبل ناراحت کردم.قبل از برخورد دستم با ماسک ضربه ای به دستم زد پتو ها را کنار زد. و جایش بلند شد.-ببینم تو چی هستی یه منحرف دستم را آرام پس کشیدم، نه از ترس، بلکه از ترسِ بیشتر رنجاندنش. نگاهم به خطوط قرمز روی مچم افتاد، جای ضربه‌اش مثل یک یادداشت خاموش بود: «زیادی نزدیک شدی.»از رویم با بلند شدم  و یه قدم رفتم عقب.-بب.‌...بخشید دوری انگار که دست خودم نبود،حالا من تبدیل به کوه خجالت شده بودم کوهی که در معرض دید همگان بود.ـاز کنترل خارج شدم و هرچی درون دلم بود را بیرون ریختم.-ببین دوری،بدنت زخم های بدی داره،دست هایت می‌لرزه و بسیار بسیار مثل مذاب داغ هستی،برای کمکت باید بدونم چه اتفاقی افتاده.سرش را به طرف دیگری برد-فکر نمی کنم اونقدر بهت اعتماد داشته باشم که بگم چی سرم آمده.در بین همین دوکلمه هم بغض کرده بود انگار که یاد چیزی افتاده و از بیاد داشتن اون رنج میبرد.جیسون به سمت کشوی آن ور خان هی خود رفت،چیزی از داخل آن برداشت و  نشان دوری داد.-این رو میبینی نشان پلیس به نظرت بیشتر  از این واضح نیست که میتونی بهم اعتماد کنی.سرش از سر کیوت بودن کپل و کوچک شد،انگار که داشتم با به یه پاندا یا یه گربه حرف میزدم جوری ناز یا به اصطلاح این روز ها کیوت،جوری با ناز سرش را به طرفی دیگری برد اخم کرد و لپ هایش را باد کرد که دلم  می خواست با سس او را بخورم،ولی حیف چون اون سر ناز به من جواب منفی داد،مثل اینکه پلیس بودن هم برایش کافی نبود تا اطلاعاتش را بیرون بگذارد.«درد و دل جیسون با دوری،اه دوری دوری دوری چقدر حسرت میکشم که دیگر قرار نیست ببینمت» آن شب را من برای اطمینان امنیت او بیدار ماندم و اون رو هم جلوی چشمم نگه داشتم،اه که چقدر بانمک و قشنگ خوابیده بود،من رو کاناپه اینور نشسته بودم و دوری ان ور  کاناپه خوابیده بود سرم را گرم کرده بودم تا خوابم نیاید اما صدای کم تلویزیون و نرمی کاناپه باعث میشد که هر لحظه به دنیای خواب بروم پلک‌هایم سنگین شده بودند، اما هر بار که نزدیک بسته شدن می‌رفتند، نگاهی دوباره به او  می‌انداختم. پتو تا روی بینی‌اش بالا کشیده بود و چتری های  موهای صورتی‌اش روی پیشانی افتاده بود. یک‌بار در خواب کمی تکان خورد، دستش از زیر پتو بیرون آمد و روی دسته‌ی کاناپه افتاد… درست بین ما. برای لحظه‌ای وسوسه شدم انگشتانم را به آرامی روی دستش بگذارم، اما می‌دانستم عواقب این کار چیست و… نمی‌خواستم اعتماد نیم‌بندی که بینمان بود شکسته شود.با اینکه برایم مثل رویا بود انگار که هیچ وقت همچین چیزی را ندیده بودم جوری که در کهکشان هم همتایی برایش وجود نداشت.پس حال که ای خواننده اندازه‌ی من درباره ی دوری فهمیده ای بگذار تا من هم کمی درباره ی او تصوری سازی کنم.جیسون برای نوشتن درباره ی دوری جوری قلم را محکم گرفته بود و جوری با تماما وجود درباره اش می نوشت که دوست داشت همه آن حس و حال را درک کنند.«نوشته ی جیسون درباره ی دوری»«موهایت مثل رویای بچه ای کوچک درباره ی دنیای شیرینی و شکلات با درختان صورتی پشمکی بود و چشمانت مثل کریستالی یاقوتی ای بود که افراد مشهور برایش جان میدادند انگار که خدا دلش می خواست همه برای چشمانت پول بدهند،دستانت مثل چیزی بود که تا حالا ندیده بودم، بسیار صاف و تمیز که ماه گرفتگی های شکلاتی  درونش نقش شده بود و آن رنگ شکلاتی روی نک هر انگشت مثل روکش وجود داشت،گوش های دوری مثل گوش های یه گرگ بود شنوا و تیز و دندان های نیش،انگار که آفرینش می خواست همه چیز درونت وجود داشت باشد،نمادی از طبیعت،اشاره ای به دندان های نیش و گوش های تیز.نمادی از ثروت اشاره به چشمان یاقوتی اش و در نهایت نمادی از آزادی اشاره ای به رنگ پوستش که سفید و شکلاتی هست.»شاید اگر این تصویرش را روی کاغذ می‌کشیدم، شبیه هیچ انسانی نمی‌شد. انگار ترکیبی از چند جهان بود—موهایی که در نور کمِ تلویزیون، به رنگ غروب روی برف درمی‌آمد، پوستی که حتی زیر رد زخم‌ها هم مثل پرتو مهتاب نرم می‌درخشید. و چشمانی که… حتی بسته، باز هم حس می‌کردم دارند من را نگاه می‌کنند، مثل شکارچی ای که در خواب هم مراقب طعمه‌اش بود .اما هر دفعه که به این خالق پی نیز بردم یادم می افتاد که چقدر یک فرد میتونه چندش و بد ذات باشه که به بدن  همچین فرشته ای خط و خش بندازه،چقدر گستاخانه مثل اینکه خدا بهت ثروتی بده و تو اون ثروت رو یک راست بریزی درون یک چاه هر بار که نگاهم روی زخم‌ها می‌افتاد، گلویی که از خشم می‌سوخت، اجازه نمی‌داد نفس عمیق بکشم. انگشتانم ناخودآگاه مشت می‌شدند، نه به خاطر بی‌اعتمادی او… بلکه به خاطر اینکه جایی در این شهر، یا شاید فراتر از آن، کسی بود که چنین جسارت کثیفی کرده بود. تنها چیزی که در آن لحظه می‌دانستم این بود که اگر روزی آن دست‌ها را پیدا کنم… دیگر فرصتی برای پشیمانی ندارند.«صدای زنگ گوشی دینگ،دینگ،دینگ»فردا ساعت شیش صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم،کمی هنگ کرده بودم و وقتی دورم را نگاه کردم فهمیدم که آن فردی که دیشب دیده ام یک رویا نبوده بلکه واقعیتی بود که برای بیدار شدنش کاملا کنجکاو بودم اما قبل از اینکه از خواب بیدارش کنم باید جواب تلفن را می دادمگوشی را برداشتم و بدون نگاه کردن به شماره، دکمه‌ی پاسخ را زدم. صدای خسته و کمی گرفته‌ی همکارم از آن طرف خط آمد: «جیسون… امروز لازم نیست بیای اداره. پرونده‌ی دیشب رو موقت بستیم.» چند ثانیه سکوت کردم، نه به خاطر خبر، بلکه چون نگاهم دوباره روی پتوهای تلنبار شده روی کاناپه افتاده بود. زیر آن‌ها، موجودی خوابیده بود که از تمام پرونده‌ها برایم مهم‌تر بود.جیسون جیسون،صدای محو همکارم من رو از آن خلع چند ثانیه ای پرت کرد.جیسون:اها....بله،بله ممنون که خبر دادید خدانگه.....خواستم سریع تلفن رو قطع کنم که همکارم نزاشت و چیزی بهم گفت که پشیمونم کرد از اینکه اصلا جوابش را بدهم.جیسون:بله رین چیزی شده،کاری داری.رین همکارم،لحنش کمی تغییر کرد از آن صدای یه ثانیه پیش بلندش تبدیل به یه صدا با نت آرام شد.ببین یه چیزی بهت میگم ولی لطفاً به کسی نگو.اما بی خیالی من هم نسبت به صدای بلند او تغییر کرد به نگرانی و کنجکاوی دربار تغییر ناگهانی صدای اوجیسون:خب باشه!.اون قضیه پسران گمشده رو یادته؟جیسون:نمی دونه یادم نمی یاد.!رین:بابام همون قضیه درباره بچه هایی که مورد آزمایشی 900 تا 969 بودن،همونایی که میگفتن کشته شدن چون اگه پاهاشون به زمین بخوره دنیا نابود میشه.«رین علاقه ای به چیز های ترسناک و علمی تخیلی بود هر روز که کاری نداشت برای خودش کلیپ هایی در مورد تئوری و این چیز های مسخره می دید»چیز های محوی یادم اومد اما درخواست کردم که رین سریع تر حرفش رو بزنه.جیسون:ببین رین اگه همینطور بخوای گنگ و آروم آروم حرف بزنی تلفن رو قطع میکنم.رین:خیلی خب،باشه یه مورد گمشده.«این دیگه خیلی رک بود داداش»چی!!!!!!!!! با چشمانی کاملا ترسیده از جایش بلند شد ولی آرام اما تند جواب دادجیسون:داری چی میگه منظورت چیه؟؟؟؟؟؟.رین:خودت نذاشتی تعریف کنم دیگهخیلی خب باشه......کاملا درمونده و ترسیده بود انگار که یه گالون آب یخ رو ریخته باشند روش.جیسون:بدو تعریف کن دیگه.رین:مثل اینکه دیروز یه هیولای وحشتناکی که ساخته بودن از آزمایشگاه فرار کرده،یکی از دانشمند ها اون رو اشتباهی ساخته مثل اینکه گفته شد.....گفته شده. رین توقف کرد و متوجه چیزی شد که ترسید با گفتن آن جمله مرگ خود را امضا کند.</description>
                <category>m_18195953</category>
                <author>m_18195953</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 06:18:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The last shiny in the Endless World آخرین شاینی در جهان های بی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18195953/the-last-shiny-in-the-endless-world-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-btahbt9bnggn</link>
                <description>Chapter 1: Please Don&#039;t Leave Me[غروب، کنار خیابون خلوت. ، پلیس، به سمت فردی میر دستش را به کمر گذاشته و با  لحنی آرومه گفت.]پلیس:هی تو… خیلی وقته اینجا وایسادی. مشکلی پیش اومده؟شخص نگاهی کرد،خنده ای زیر لب زد و با جلو رفتن جواب داد:«خیلی خب جیسون نیازی نیست دیگه مثل قبل رفتار کنی،جوری که من رو نمی شناسی»جیسون کمی مکث می‌کنه، نگاهش رو از دوری  برنمی‌گیره و یه نیم‌لبخند محو می‌زنه:«نه… من خوب می‌شناسمت. حتی بهتر از وقتی که خودت فکر می‌کنی کسی تو رو می‌شناسه. ولی اینجا خیابون امروزه، نه کوچه‌های چند سال پیش. گاهی مجبورم جوری رفتار کنم که انگار غریبه‌ای… برای اینکه تو دردسر نیفتم.»قدمش رو یکم بهش نزدیک‌تر می‌کنه، صدا رو پایین میاره:«ولی بگو… چرا دوباره اینجایی چرا؟»آن فرد کمکی به دور خودش چرخید و با صدای دلنشین حرف زد:دلم تنگ شده برای اون موقع،وای که چه روز هایی رو گذراندیم،دوری آرام به سمت صندلی که پشت سر آنها بود رفت آرام دستش را روی کف صندلی چوبی لیز داد و بعد نشست،روی آن صندلی آن تیکه ی چوبی ای  که همه چیز ازش شروع و تمام شد[جیسون  آرام به دوری نگاه کرد، انگار که هر حرکتش، هر لغزش دستش روی چوب صندلی، خاطره‌ای را از اعماق خاکستری گذشته بیرون می‌کشد.]باد ملایمی از بین درخت‌ ها درحال  عبور  و برگ‌های خشک را روی سنگفرش می‌رقصاند. بوی چوب کهنه‌ی صندلی، همان بوی قدیمی که همیشه با صدای خنده‌های کوتاه و حرف‌های نیمه‌ تمامشان قاطی می‌شد، دوباره در هوا پیچیده.جیسون چند قدم جلوتر رفت، چکمه‌هایش روی زمین صدایی می‌دهند که برای خودش هم غریب است. نگاهش به صندلی می‌افتد، به خطوط ترک‌خورده‌ی روی چوب، به جای زنگ‌زدگی میخ‌ها که مثل زخم‌هایی قدیمی و بی‌درمان مانده‌اند.با صدایی که انگار میان بغض و لبخند گیر کرده، می‌گوید:«می‌دونم… منم هر وقت از اینجا رد می‌شم، انگار همه‌چی برمی‌گرده. روزهایی که فکر می‌کردیم دنیا بزرگ‌تر از غم‌ هامونه… و ما دو نفر می‌تونیم همه‌ شو فتح کنیم.»لحظه‌ای سکوت، فقط صدای باد و خش‌خش برگ‌ها. جیسون چشم‌هایش را می‌بندد، برای یک نفس عمیق، شاید برای اینکه بوی آن روزها را دوباره به خاطر بسپارد… اما می‌داند که بوی خاطره، فقط تا وقتی هست که یکی دیگر هم به یادش بیاورددوری نگاهی به جیسون کرد،دید که در از آرامش و خوشی هست،دستش رو دوباره زد روی میز،جوری که مشتاق بود که جیسون کنارش بنشیند [جیسون کمی مکث کرد، انگار بین وظیفه و دلش مردد مانده بود. بعد آهی کوتاه کشید، کلاهش را از سر بر داشت و روی صندلی کنار دوری نشست .]«باشه…»می‌نشینم کنارت. چوب صندلی زیر وزنشان کمی ناله کشید، درست مثل خاطره‌ای قدیمی که دوباره از خواب بیدار شده باشد.جیسون با لحنی آرام اما سنگین پرسید:«بگو… از اون روزا چی مونده برات؟ واقعاً هنوز خاطره ها توی دلت زنده‌ان یا فقط یه مشتی عکس محو و خاطره‌ی نصفه‌نیمه وجود دارد»دوری سرش را برگرداند و به جلو نگاه کرد،به آن ترکیب آبی پر رنگ و سیاه اسمان که در همه جای آن ستاره های کوچک نقش شده بود،نفسی عمیق کشید دست راستش را  که پر از زخم بود رو دور گوشش برد و با لبخندی کوچک موهای صورتی و بلند خود را مرتب کرد [جیسون نگاهش را روی موهای صورتی دوری مکث کرد، انگار هر تار مو ی او قصه‌ای از روزهایی دارد که او از نزدیک ندیده اما ردشان را حس کرده.]باد، بوی شب را با خودش می‌آورد؛ بویی که قاطی شده با بوی باران. ستاره‌ها بالای سرش می‌درخشندند، مثل چشم‌های کنجکاوی که از گذشته خبر دارند.با صدایی که کمی خش‌دار شده گفت:«موهایت چه زیبا شده … نگاهت هم......برایم یه رویاست ولی اون زخم، نه تازه ست و نه کهنه… انگار همیشه بوده. می‌خوام بدونم—این که برای چی برگشتی اینجا؟ برای دیدن من… یا برای روبه‌رو شدن با چیزی که جا گذاشتی؟»‌جوابی نداد انگار که دلش نمی خواست جوابی بدهد، یا اصلا او را نمی دید اشک،کمی چشمانش را ماشاژ داد و به افق نگاه کرد اشک،لپ های خیس ش را پاک کرد اشک،چهر ایش را از دید جیسون پنهان کرد و در آخر اشکی که تبدیل به گریه شدجیسون لحظه‌ای خشک شود، مثل کسی که سال‌ها خودش را برای شنیدن یک جواب آماده کرده بود و به جایش فقط صدای شکستن شنیده باشد.آرام، بدون اینکه چیزی بگوید، دستش را به آرامی روی میز، نزدیک دست زخمی‌امی‌ دوری گذاشت. نه برای گرفتن دستش ، فقط برای این که بداند هنوز انجا هست.صدای گریه‌اش با وزش باد قاطی شد و ستاره‌ها بالای سرشان انگار کم‌ نورتر می‌شود.با لحنی آرام و امن گفت :«باشه… حرف نزن. ولی بذار این بار، وقتی گریه می‌کنی، تنها نباشی، من کنارتم باشه.»برگشت و با تمام قوا جیسون را بغل کرد و این بار،اینکه تمام وجودش با پوست سفیدش با موهای صورتی اش یا با آن دوختگی های روی صورتش که پارگی های عمیقی از هر دو طرف داشت را از گوش تا لب با سوزنی داغ خودش دوخته بود،حتی گوش های تیزش که آن را شبیه به یک خون‌آشام با دندان های نیش میکرد،کاملا تخیلی و رویایی شبیه به روح درون مغز مرد بوددرست بود،پلیس تنهای قصه ی ما داشت معشوقه ی خود را تصور میکرد معشوقه ای که چند سال پیش مرده بود و آن تکه پوست با پلیوری بنفش که مرد با بغض محکم گرفته بود چیزی جز هوای خالی و روح نبودجیسون بی‌حرکت مانده بود، انگار ریه‌ هایش یادشان رفته باشد که  نفس بکشند.آن تکه پوست که تصور می‌کرد لمسش می‌کند، فقط سرمای هوا بود که از لای آستین پلیور بنفش می‌خزید. هیچ ضربان قلبی نبود. هیچ بوی آشنایی از موهای صورتی‌اش به مشام نمی‌رسید. تنها صدایی که باقی مانده بود، وزش بادی بود که از میان صندلی کهنه رد می‌شد و خش‌خش برگ‌ها را با خودش می‌برد.جیسون پلک زد، و آن لحظه، دوری محو شد—نه با نور، بلکه با همان سکوتی که چند سال پیش در روز خاکسپاری‌اش همه‌جا را پر کرده بود.دستش هنوز روی هوا مانده بود، مثل کسی که می‌ترسد پایین بیاوردش چون می‌دانست با لمس واقعیت، او برای همیشه از بین خواهد رفت..                                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــگم شدن بین واقعیت یا شبیه سازی کاملا سخت هست چرا که هیچ کس نمی داند تو کی هستی کی بودی و چی شدی،مثل یه فرشته آمدی همه رو محو زیبای های خودت کردی و بعد مثل یه شیطان همه چیز را از بین بردی،کاش می توانستم مثل قبل فریاد بزنم و بگویم که ای«شاینی کهکشانی کجایی».                              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزهایی که فکر می‌کردیم دنیا بزرگ‌تر از غم‌هامونه… و ما دو نفر می‌تونیم همه‌شو فتح کنیم،کاملا نابود شده.بزار شروعش کنم و بگم که چقدر خاصت بودی بزار با اینکه همه تو را فراموش کردن بگم که چه کار هایی برای همه ی جهان ها که نه بلکه همه ی ملتیورس کردی بزار داستان تو را با تصویر سازی گسترش بدم ای شکوفایی در اثر تاریکی،حال نوبت تو است که راز را برملا کنی.خسته بود نه از اینکه معشوقه ی خود را از دست داده بود بلکه از اینکه معشوقه اش چه کار ها کرده برای همه و هیچ کس آن کار ها را یادش نمی اید،پس دست به کار شد غصه. و اندوه را کنار گذاشت و به طرف خانه اش دوید دفتری که دروی برای تولد 28 سالگی اش بهش هدیه داد را برداشت و نوشت،درباره ی همه چیزش درباره ی زندگی اش یعنی دوری یا بهتره بگویم shiny.[صدای ورق خوردن دفتر در سکوت شب می‌پیچید.]هر خطی که روی کاغذ می‌آمد، مثل باز کردن یک در به دنیایی بود که مدت‌ها بسته مانده بود.بین کلمات، گاهی یک قطره اشک می‌افتاد و جوهر را پخش می‌کرد، اما او پاک نمی‌کرد—می‌خواست درد هم بخشی از این روایت باشد.در صفحه‌ای وسط دفتر، با خطی محکم نوشت:« Shiny را فراموش نکنید… حتی اگر ملتیورس خودش را به شکلی دیگر بازسازی کند.»انگار با همین جمله، یک موج ناپیدا از دفتر به بیرون پخش شد… و جایی در میان جهان‌ها، ستاره‌ای که خاموش شده بود، دوباره شروع به سوسو زدن کرد.صفحه ی اول را باز کرد و با این نوشته داستان را شروع کرد.فصل 1: آغاز آفرینش[دفتر به هیچ وجه بوی کهنگی نمی داد با اینکه سه سال گذشته بود اما هنوز هم بوی عطر دوری را می داد ،  صفحه‌ی اولش سفیدِ خالص بود، مثل برف دست‌نخورده.]او قلم سیاه را محکم در دست گرفت، و با اولین خط، نور ضعیفی از نوک آن بیرون زد.کلماتش روی کاغذ نمی‌ماندند، انگار در هوا شناور می‌شدند و تبدیل به تصاویری زنده می شدند.«در آغاز، تنها تاریکی بود… و در دل تاریکی، جرقه‌ای که نامش شاینی بود.»---------------روایت جیسون«اگه بخوام از اول شروع کنم… باید بگم که قبل از همه‌چیز، فقط تاریکی بود. نه از اون تاریکی‌هایی که وقتی چراغ رو خاموش می‌کنی می‌بینی، نه… این یکی نفس می‌کشید، صدا داشت، و می‌خواست هر چی که جلوی راهش بود را ببلعد.اما وسط همون سیاهی، یه جرقه بود. کوچیک، ولی اونقدر روشن که چشمم رو زد. بعد فهمیدم اسمش Shinyه… و اون شب، هم آغاز همه‌چیز بود و هم پایان آرامش من.»شبی که یه فرد 18 ساله،با بدنی زخمی در خانه ام را زد و ازم تقاضای کمک کرد،شبی که من آن رو به خونه ام آوردم، شبی که فهمیدم روزش عاشق آن فرد شدم و شبی که روزش دیدم دارم با اون زندگی میکنم.اون شب وقتی پاش رو گذاشت توی خونه، بارون هنوز روی موهاش می‌چکید. لباسش پاره بود، و بین زخم‌هاش ردهایی بود که هیچ دکتر معمولی نمی‌تونست توضیح بده.وقتی بهش پتو دادم و نشست روی مبل، چشماش رو دیدم… ستاره‌هایی بودن که انگار از دل تاریکی گریخته بودن.بنفش مثل یه یاقوت اسمش رو با صدای آروم گفت: &quot;Shiny&quot;… و من حتی نمی‌دونستم این اسم تا کجاها قراره زندگیم رو عوض کنه.»شاینی،با تعجب اسمش رو صدا زد و با پوزخندی جواب داد:«حتما اسم پدر و مادرت هم زیبایی و نور بوده اما وقتی دید که شاینی با ناراحتی به حرفش ری اکشن نشان داد » خنده اش را دزدید و با قیافه ای که خنده اش را خورده جواب داد:«خب یکم سخته که اینجوری صدات کنم.....»کمی فکرد و بعد از چند دقیقه فکر کردن درحالی که داشت هی پتو های بیشتری رو فرد میداد چون می دید که بدنش کاملا از سردی یخ زده جواب داد:«اها...چه طوره دروی صدات کنم» و بعد با همون لباس پلیسی سفیدش وایساده تا شاینی که تبدیل به یه کوله بار از پتو شده است جواب بله دهدشاینی با لب‌های نیمه‌بسته‌اش فقط یک «بله» آرام گفت.صداش شبیه بخاری بود که از یک لیوان چای داغ بلند می‌شد کم‌ جان اما گرم.نشستم رو به‌ روش، طوری که نور چراغ  کف دیوار مستقیماً روی صورتش می‌افتاد. زخم‌هایش حالا واضح‌تر بودن، ولی عجیب این بود که بعضی‌هاش انگار تازه نبودن… بلکه قدیمی و کهنه، و با ردهایی که بیشتر شبیه سوختگی نور بودن تا بریدگی.دستم را بردم نزدیک اما چرا؟می خواستم ببینم زخم های عمیق  وجود دارد؟ اما به چه دلیل انگار که این کار کاملا غریظی بود.اما معلوم بود که وقتی به خونه ی کسی میری که نمی شناسی و میبینی اون فرد داره دستش رو به طرف تو میاره کاملا میترسیدی حالا فکر کنید دوری با بدن زخمی چه حالی داشت.جیسون:اوه ببخشید نمی خواستم بترسونمت...فقط....فقط میخواستم که،دستم را پایین آوردم و با خجالت جواب دادم ببینم تشنه هستی دوری نگاهم کرد چند ثانیه به من خیره موند، بعد لبخند کمرنگی زد.انگار چیزی را دید و برایش جالب بود.«آره… ولی فقط اگه آب از همون لیوان شیشه‌ای باشه که روی قفسه‌ست.»به قفسه نگاه کردم.قفسه ای شیشه ای با دیواره های چوبی قرمز،پر از چیز های که برایم بسیار مهم بود در آنجا قرار داشت لیوانی که گفت، سال‌ها استفاده نشده بود—یک یادگاری قدیمی با نقش  و نگار ستاره‌های ریز.اشاره کردم نیشخندی زدم چون بالاخره داشت با من حرف میزد «منظورت اون لیوان ستاره‌ای هست»سرش را با ذوق بالا پایین برد،چشمانش را گرفته بود آن لیوان انگار که ارتباطی را با آن حس کرد.لیوان را از قفسه برداشتم،آن را اب زدم تا تمیز شود و بعد کل لیوان را  اب سرد با تکه های کوچک یخ کردم.با دست های کوچک و لطیفش لیوان را دو دستی از دستم گرفت و در عرض ثانیه ای لیوان را خالی کرد جوری که معلوم بود بسیار تشنه هست،بعد از خوردن آب لیوان را پایین آورد و با اون صدای خراش دارش آرام گفت:«مم...ممنون»انکار میکرد که اتفاقی برایش نیوفتاده،هر بار که ازش سوال می پرسیدم اما شواهد کاملا معلوم و رو بود.پس آن زخم ها با عمق عجیب و خراش های بد چی بودند، حتما گریم بودند درست یا چی،یعنی اینقدر بازیگریش خوب بود که می تونست بدنش را مثل آتشفشان داغ کند و لرزه ای عجیب به بدنش بدهد.وقتی لیوان را از دست هایش گرفتم حس کردم که لیوان هنوز گرمای لمس دست‌هایش را داشت. به آرامی روی میز گذاشتم و به او خیره شدم.«دوری… این زخم‌ها…»سرش را پایین انداخت و تارهای صورتی مو روی صورتش ریختند، سایه‌ای روی آن ردهای سوخته و دوختگی‌ها انداخت.«گفتم که… چیزی نیست.» صدایش محکم به نظر می‌رسید، اما دست‌هایی که دور پتو حلقه کرده بود، کمی لرزیدند. نمی دانم،شاید داشت از چیزی میترسید،یا شاید هم از من حس اعتماد رو دریافت نمی کرد هر چه که بود واقعا برایم یک علامت سوالی بزرگ بود که هرچه ازش جواب می‌گرفتم انگار که علامت سوال کم نمی شد.همان لحظه فهمیدم که هرچقدر هم بخواهد همه‌چیز را انکار کند، حقیقت درست پشت چشم‌هایش پنهان شده—و زود یا دیر، بیرون می‌آید.پس چیز دیگری نگفتم تا کمی صبر کنم و بعد آرام آرام ازش بخواهم تا صحبت کند رفتم و کنار او روی مبل نشستم کنترل تلویزیون رو برداشتم و گفتم:«ببینم چیزی می خوای ببینی» شانه‌هایش را بالا انداخت، ولی گوشه‌ی لبش  هم کمی بالا رفت.«هرچی خودت دوست داری.» واقعا دلش نمی خواست حرفی بزند.چند کانال عوض کردم تا روی یک فیلم قدیمی علمی‌تخیلی ایستادم. نور آبی صفحه روی صورتش افتاد و زخم‌ها را مثل نقشه‌ای ناشناخته باز روشن کرد.هر بار با افتادن نور روشن روی بدنش چیز های جدید روی پوستش می‌دیم،مثل نقشه ای گنج که با هر بار نزدیک شدن به او چیزی جدید فهمیده می شد.چشم‌هایش مستقیم اما نه به تلویزیون، که به انعکاس تصویر من روی صفحه خیره مانده بود—انگار منتظر بود من چیزی بپرسم سوالی درباره ی زندگی او بگویم،ولی هنوز آماده نبود که جواب بده.پس باید چه می کردم گیج با هزاران جواب منتظر وای میستادم یا دل رو به دریا میزدم م یک بار دیگر سوال می پرسیدم. کنجکاوی درباره ی او،روی مغزم بانک نکرده بود و اینکه تنها چیزی که ازش می‌دانستم اسمش بود من رو وادار می کرد تا جلو برم و باز هم برای آخرین بار از او بپرسم.نفس عمیقی کشیدم، اما انگار هوا هم با من قهر کرده بود. نگاهش هنوز روی نقطه‌ای دور بود، جایی که شاید جواب‌ها پنهان شده بودند. قلبم تندتر می‌زد؛ هر ضربه‌اش مثل کوبیدن مشت به در بسته. لب باز کردم، کلمات مثل پرنده‌ای خجالتی روی زبانم لرزیدند و بالاخره گفتم: «اگه….اگه بهم اعتماد داری، میشه بگی چه اتفاقی افتاده»تعجب کرد،اینکه دید مدام از سوال می پرسیدم،انگار که دلش به تنگ آمده بود پس نگاهش را از سوی تلویزیون به من کرد و کمی بدنش را با آن حجم از پتو تکان داد و با صورتی بدون حس،که فقط می خواست از حرف زدن دست بکشد گفت:«خیلی خب چه سوالی داری؟»«خوشحال از اینکه بلاخره توانست راه رو برای حرف زدن باز کنه اما چه بسا که سوال ها.......»برای لحظه‌ای همه‌ی سوال‌هایی که توی ذهنم صف کشیده بودند، گم شدند. انگار فقط یکی‌ شان جرئت ماندن پیدا کرد. کمی جلوتر رفتم پاهایم را کمی از هم باز کردم دست هایم را به هم مشت کردم و آرام گفتم : «امشب … قبل از اینکه بیای اینجا… چه اتفاقی افتاده؟»-ا....امشب.   سوالم کمی برایش گیج کننده بود یا داشت از چیزی دورن مغزش فرار می کرد؟-اره امشب، و بعد سوال ها پشت سر هم مثل یک ریل قطار درون زبانم شکل گرفتند‌.ولی ترسیدم که پشت سر هم آنها را بپرسم. چون سوال اول برایش بسیار مهم بود.او اصلا دلش نمی خواست جواب دهد.خب باید بگویم که اصلا مهم نبود چون در آن لحظه متوجه چیز واضح و ضایع ای شدم که از ندیدمش خجالت کشیده بودم.دوری....دوری ماسکی روی دهانش گذاشت بود و من تازه متوجه وجود آن شده بودم،عالی شد حالا یه کنجکاوی دیگر.«راستش باید اعتراف کنم،این سوالها فقط برای کنجکاوی نبود بلکه برای این بود که می خواستم بدانم کدام آدم وحشتناکی این کار را با همچین فرد فرشته ای که توصیفش با کلمه ی«فرشته»فقط یه خنده است همچین کاری کرده.بله دستم را بالا میارم و بلند می گویم از همان اول که در را برایش باز کردم قند توی دلم از دیدنش آب شد.شاید اگر شما هم او را می‌دید می فهمیدید درباره ی چه چیزی صحبت میکنم.اما بگذریم،»بیاید برگردیم به داستان»دوباره ناخودآگاه دستم به سمت آن ماسک رفت و این دفعه او را بیشتر از قبل ناراحت کردم.قبل از برخورد دستم با ماسک ضربه ای به دستم زد پتو ها را کنار زد. و جایش بلند شد.-ببینم تو چی هستی یه منحرف دستم را آرام پس کشیدم، نه از ترس، بلکه از ترسِ بیشتر رنجاندنش. نگاهم به خطوط قرمز روی مچم افتاد، جای ضربه‌اش مثل یک یادداشت خاموش بود: «زیادی نزدیک شدی.»از رویم با بلند شدم  و یه قدم رفتم عقب.-بب.‌...بخشید دوری انگار که دست خودم نبود،حالا من تبدیل به کوه خجالت شده بودم کوهی که در معرض دید همگان بود.ـاز کنترل خارج شدم و هرچی درون دلم بود را بیرون ریختم.-ببین دوری،بدنت زخم های بدی داره،دست هایت می‌لرزه و بسیار بسیار مثل مذاب داغ هستی،برای کمکت باید بدونم چه اتفاقی افتاده.سرش را به طرف دیگری برد-فکر نمی کنم اونقدر بهت اعتماد داشته باشم که بگم چی سرم آمده.در بین همین دوکلمه هم بغض کرده بود انگار که یاد چیزی افتاده و از بیاد داشتن اون رنج میبرد.جیسون به سمت کشوی آن ور خان هی خود رفت،چیزی از داخل آن برداشت و  نشان دوری داد.-این رو میبینی نشان پلیس به نظرت بیشتر  از این واضح نیست که میتونی بهم اعتماد کنی.سرش از سر کیوت بودن کپل و کوچک شد،انگار که داشتم با به یه پاندا یا یه گربه حرف میزدم جوری ناز یا به اصطلاح این روز ها کیوت،جوری با ناز سرش را به طرفی دیگری برد اخم کرد و لپ هایش را باد کرد که دلم  می خواست با سس او را بخورم،ولی حیف چون اون سر ناز به من جواب منفی داد،مثل اینکه پلیس بودن هم برایش کافی نبود تا اطلاعاتش را بیرون بگذارد.«درد و دل جیسون با دوری،اه دوری دوری دوری چقدر حسرت میکشم که دیگر قرار نیست ببینمت» آن شب را من برای اطمینان امنیت او بیدار ماندم و اون رو هم جلوی چشمم نگه داشتم،اه که چقدر بانمک و قشنگ خوابیده بود،من رو کاناپه اینور نشسته بودم و دوری ان ور  کاناپه خوابیده بود سرم را گرم کرده بودم تا خوابم نیاید اما صدای کم تلویزیون و نرمی کاناپه باعث میشد که هر لحظه به دنیای خواب بروم پلک‌هایم سنگین شده بودند، اما هر بار که نزدیک بسته شدن می‌رفتند، نگاهی دوباره به او  می‌انداختم. پتو تا روی بینی‌اش بالا کشیده بود و چتری های  موهای صورتی‌اش روی پیشانی افتاده بود. یک‌بار در خواب کمی تکان خورد، دستش از زیر پتو بیرون آمد و روی دسته‌ی کاناپه افتاد… درست بین ما. برای لحظه‌ای وسوسه شدم انگشتانم را به آرامی روی دستش بگذارم، اما می‌دانستم عواقب این کار چیست و… نمی‌خواستم اعتماد نیم‌بندی که بینمان بود شکسته شود.با اینکه برایم مثل رویا بود انگار که هیچ وقت همچین چیزی را ندیده بودم جوری که در کهکشان هم همتایی برایش وجود نداشت.پس حال که ای خواننده اندازه‌ی من درباره ی دوری فهمیده ای بگذار تا من هم کمی درباره ی او تصوری سازی کنم.جیسون برای نوشتن درباره ی دوری جوری قلم را محکم گرفته بود و جوری با تماما وجود درباره اش می نوشت که دوست داشت همه آن حس و حال را درک کنند.«نوشته ی جیسون درباره ی دوری»«موهایت مثل رویای بچه ای کوچک درباره ی دنیای شیرینی و شکلات با درختان صورتی پشمکی بود و چشمانت مثل کریستالی یاقوتی ای بود که افراد مشهور برایش جان میدادند انگار که خدا دلش می خواست همه برای چشمانت پول بدهند،دستانت مثل چیزی بود که تا حالا ندیده بودم، بسیار صاف و تمیز که ماه گرفتگی های شکلاتی  درونش نقش شده بود و آن رنگ شکلاتی روی نک هر انگشت مثل روکش وجود داشت،گوش های دوری مثل گوش های یه گرگ بود شنوا و تیز و دندان های نیش،انگار که آفرینش می خواست همه چیز درونت وجود داشت باشد،نمادی از طبیعت،اشاره ای به دندان های نیش و گوش های تیز.نمادی از ثروت اشاره به چشمان یاقوتی اش و در نهایت نمادی از آزادی اشاره ای به رنگ پوستش که سفید و شکلاتی هست.»شاید اگر این تصویرش را روی کاغذ می‌کشیدم، شبیه هیچ انسانی نمی‌شد. انگار ترکیبی از چند جهان بود—موهایی که در نور کمِ تلویزیون، به رنگ غروب روی برف درمی‌آمد، پوستی که حتی زیر رد زخم‌ها هم مثل پرتو مهتاب نرم می‌درخشید. و چشمانی که… حتی بسته، باز هم حس می‌کردم دارند من را نگاه می‌کنند، مثل شکارچی ای که در خواب هم مراقب طعمه‌اش بود .اما هر دفعه که به این خالق پی نیز بردم یادم می افتاد که چقدر یک فرد میتونه چندش و بد ذات باشه که به بدن  همچین فرشته ای خط و خش بندازه،چقدر گستاخانه مثل اینکه خدا بهت ثروتی بده و تو اون ثروت رو یک راست بریزی درون یک چاه هر بار که نگاهم روی زخم‌ها می‌افتاد، گلویی که از خشم می‌سوخت، اجازه نمی‌داد نفس عمیق بکشم. انگشتانم ناخودآگاه مشت می‌شدند، نه به خاطر بی‌اعتمادی او… بلکه به خاطر اینکه جایی در این شهر، یا شاید فراتر از آن، کسی بود که چنین جسارت کثیفی کرده بود. تنها چیزی که در آن لحظه می‌دانستم این بود که اگر روزی آن دست‌ها را پیدا کنم… دیگر فرصتی برای پشیمانی ندارند.«صدای زنگ گوشی دینگ،دینگ،دینگ»فردا ساعت شیش صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم،کمی هنگ کرده بودم و وقتی دورم را نگاه کردم فهمیدم که آن فردی که دیشب دیده ام یک رویا نبوده بلکه واقعیتی بود که برای بیدار شدنش کاملا کنجکاو بودم اما قبل از اینکه از خواب بیدارش کنم باید جواب تلفن را می دادمگوشی را برداشتم و بدون نگاه کردن به شماره، دکمه‌ی پاسخ را زدم. صدای خسته و کمی گرفته‌ی همکارم از آن طرف خط آمد: «جیسون… امروز لازم نیست بیای اداره. پرونده‌ی دیشب رو موقت بستیم.» چند ثانیه سکوت کردم، نه به خاطر خبر، بلکه چون نگاهم دوباره روی پتوهای تلنبار شده روی کاناپه افتاده بود. زیر آن‌ها، موجودی خوابیده بود که از تمام پرونده‌ها برایم مهم‌تر بود.جیسون جیسون،صدای محو همکارم من رو از آن خلع چند ثانیه ای پرت کرد.جیسون:اها....بله،بله ممنون که خبر دادید خدانگه.....خواستم سریع تلفن رو قطع کنم که همکارم نزاشت و چیزی بهم گفت که پشیمونم کرد از اینکه اصلا جوابش را بدهم.جیسون:بله رین چیزی شده،کاری داری.رین همکارم،لحنش کمی تغییر کرد از آن صدای یه ثانیه پیش بلندش تبدیل به یه صدا با نت آرام شد.ببین یه چیزی بهت میگم ولی لطفاً به کسی نگو.اما بی خیالی من هم نسبت به صدای بلند او تغییر کرد به نگرانی و کنجکاوی دربار تغییر ناگهانی صدای اوجیسون:خب باشه!.اون قضیه پسران گمشده رو یادته؟جیسون:نمی دونه یادم نمی یاد.!رین:بابام همون قضیه درباره بچه هایی که مورد آزمایشی 900 تا 969 بودن،همونایی که میگفتن کشته شدن چون اگه پاهاشون به زمین بخوره دنیا نابود میشه.«رین علاقه ای به چیز های ترسناک و علمی تخیلی بود هر روز که کاری نداشت برای خودش کلیپ هایی در مورد تئوری و این چیز های مسخره می دید»چیز های محوی یادم اومد اما درخواست کردم که رین سریع تر حرفش رو بزنه.جیسون:ببین رین اگه همینطور بخوای گنگ و آروم آروم حرف بزنی تلفن رو قطع میکنم.رین:خیلی خب،باشه یه مورد گمشده.«این دیگه خیلی رک بود داداش»چی!!!!!!!!! با چشمانی کاملا ترسیده از جایش بلند شد ولی آرام اما تند جواب دادجیسون:داری چی میگه منظورت چیه؟؟؟؟؟؟.رین:خودت نذاشتی تعریف کنم دیگهخیلی خب باشه......کاملا درمونده و ترسیده بود انگار که یه گالون آب یخ رو ریخته باشند روش.جیسون:بدو تعریف کن دیگه.رین:مثل اینکه دیروز یه هیولای وحشتناکی که ساخته بودن از آزمایشگاه فرار کرده،یکی از دانشمند ها اون رو اشتباهی ساخته مثل اینکه گفته شد.....گفته شده. رین توقف کرد و متوجه چیزی شد که ترسید با گفتنش برگ ی مرگ خود را امضا کند.</description>
                <category>m_18195953</category>
                <author>m_18195953</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 06:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>