<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Rezvanfar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_18535250</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-25 12:11:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Rezvanfar</title>
            <link>https://virgool.io/@m_18535250</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرواز با یک پا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18535250/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7-jcc6uldeu2yg</link>
                <description>روایتگر: غلامرضا عزیزی پورنویسنده: محمد رضا رضوانفربنام خداپایگاه مدنی دو نام ساختمان نیمه کاره ای است که در محوطه دانشگاه جندی شاپورقرار دارد. سازه بتونی چند طبقه ایی که فقط ستون و سقف دارد و دور تا دور راه پله هایی عریض ، دایره وار قرار گرفته است.از چند سالی قبل در حال ساخت بوده که با شروع جنگ حالا در اختیار لشکر 8 نجف اشرف قرار گرفته است. پاییز سال 64 است  و تازه از مرخصی چند روزه برگشته ام .سوار برماشینی برای رفتن به محل جدید یگان تخریب  در محلی بنام مقر داود هستم؛ جایی در حدفاصل اهواز تا خرمشهر در کنار رود کارون.  اولین بار است به این محل می آیم . چند تایی خانه مخروبه وبدون سقف با دیوارهای گلی دور تا دور آنها ، که حکایت از روستایی کوچک ، بدون سکنه و البته متروکه دارد  دیده میشود.شاید تخلیه این روستا مثل خیلی از دیگر روستاهای نزدیک مرز، بدنبال حمله دشمن صورت گرفته باشد. نیروهایی که قبل از ما آمده اند اینجا را آماده کرده اند. تعدادی از چادرهای برزنتی  واحد ،در داخل چهاردیواری ها سرپا شده و مابقی در بیرون ، با فاصله چند متری ،ردیف شده اند.  نماز خانه که از چسباندن دو چادرتشکیل شده، بزرگتر است و چادر تبلیغات و چادر فرماندهی هم در دو طرف نمازخانه قرار گرفته اند .  بیشتر بچه ها ، دوستانی  هستند که مدتهاست با هم بوده ایم .نوجوانی را می بینم  که  قیافه اش برایم تازگی دارد.شانزده هفده ساله که علی رغم قد بلندش کم سن و سال است یعنی اثری از مو بر صورتش دیده نمی شود و صدایش هم هنوز مردانه نیست. کمی می لنگد  شاید معلول است ولی اینجا چکار میکند؟ خیلی زود متوجه میشوم  که نه؛ پایش مصنوعی است. فامیلی اش حسین زاده است و اسمش محمد رضا. چند جمله ای که میگوید از لهجه اش معلوم می شود که اهل کوشک است جایی نزدیک اصفهان و درچه و از توابع خمینی شهر . قبلا با چندتا از بچه های کوشک آشنایی داشته ام؛ مهربان ، ساده و صمیمی هستند و لهجه ای که در محاوره ، زیبایی خاصی دارد.(من) رو (م) می گویند.  توی این سن کم بنظر نمی رسد سابقه چندانی در جنگ داشته باشد ولی چطور پایش قطع شده ؟ چه کسی اونو به عملیات برده  و حالا که اینجوری شده چرا دوباره به منطقه امده ؟ و به واحد تخریب !***** ذهنم حسابی درگیر شده است. با اینکه اندکی  آشنا شده ایم ولی نمی دانم چطور از پای مصنوعی اش سوال کنم. شاید از اینکه معلولیت دارد خجالت بکشد . خلاصه از   از طریق دوستان متوجه می شوم که نقص عضوش در جنگ نبوده است . چند ماه قبل که اصرار به آمدن به جبهه داشته و سنش اجازه نمی داده از طریق واحد های پشتیبانی جهاد ،  موفق  به اعزام می شود .به واحد مهندسی رزمی میرود و با توجه به  قد و قواره و علاقه  و البته استعدادی که نشان می دهد ،مشغول آموزش کار با لودر و بولوزر و ..  می شود و خیلی زود، کار با  دستگاههای سنگین را یاد می گیرد تا اینکه در اواخر دوره آموزشی به حسب اتفاق ،پایش زیر تیغ گریدر می رود  و نهایتا  به قطع عضومنجر می شود.  دوره سخت بستری در بیمارستان  وحالاهنوز چند ماه نگذشته دوباره به منطقه آمده است.  یک نوجوان که حالا معلول شده با یک پای مصنوعی ، حتما برای نیامدن به جنگ دلیل کافی داشته است  ولی دوباره اصرار به آمدن به جبهه ،مسئولین اعزام نیروی بسیج را کلافه کرده و اینبار از لشکر 8 نجف  اشرف سر در آورده است. وقتی مسئول توزیع نیروی ستاد ،  فرمانده تخریب را دیده، پیشنهاد انتقالش را به واحد تخریب میدهد. حقه سبز  برای اینکه دل این نوجوان را نشکند قبول کرده  ولی  به معاونش وفقی گفته:  این نیرو عملیاتی نیست فقط برای حفظ روحیه اش سعی کن در کارهای  غیر رزمی واحد  مشغولش کنی!  ******چند هفته ای است توی مقر داود مشغول بکار هستیم.توی چادری هستم که حسین زاده هم هست. سخت مشغول آموزش نیروهای جدید هستیم . برگزاری کلاسهای تئوری و عملی . احداث میدان مین آموزشی  نحوه خنثی کردن مین و زدن معبر در شب عملیات ، انجام رزم شبانه و اجرای برنامه انفجارات برای خشم شب نیروهای گردانهای پیاده بخشی از کارهای ما در این مقر است.  ازبس خسته می شویم گاهی گرسنگی و ضعف پاهایم را سست میکند. لحظه شماری می کنم که  با اتمام نماز جماعت به چادر برگردیم  و مشغول غذا شویم. شهردارها  یعنی دونفری که طبق برنامه روزانه مسئول  دریافت غذا هستند ؛تا نماز تمام می شود قابلمه بدست به سمت چادر تدارکات می دوند  و تا ما تعقیبات نماز را تمام کنیم سفره را پهن کرده و منتظر آمدن ما، برای تقسیم غذا  می شوند.  تقسیم غذایی که معمولا محدود است بین نیروهایی که بشدت گرسنه هستند وظیفه مهمی است . باید به همه برسد . حاضر بودن همه افراد چادر  در موقع تقسیم غذا مطلوب نظر افراد مسئول است.    اما هر روز، دغدغه آمدن حسین زاده را داریم. هرچه انتظار می کشیم نمی آید.گاهی تا یک ساعت بعداز اتمام نماز هنوز در نمازخانه نشسته ؛ قران می خواند مفاتیح میخواند دعا می خواند و گریه می کند  و گریه می کند  بطوریکه که صدای گریه هایش در چادر فرماندهی مجاور نماز خانه هم شنیده می شود. آخرمن نمی دانم یک بچه نوجوان چه حرفی با خدا دارد که تمام نمی شود یا چه چیزی را برای خود گناه می بیند که اینقدر گریه می کند!!  دیگر حوصله و طاقت صبرکردن نداریم ؛غذا را می خوریم و کمی هم برای او کنار میگذاریم وقتی می آید غذا که سرد شده  هرچقدر باشد می خورد .به او اعتراض میکنیم چرا اینقدر دیر می آید.چیزی نمی گوید حتی گاهی جریمه اش میکنیم و برایش غذایی نمیگذاریم ولی باز اعتراضی نمی کند و به باقیمانده تکه نانی در سفره  اکتفا میکند.  ****** بهمن ماه است .عملیات والفجر هشت شروع شده و  واحد تخریب لشکرهم بشدت درگیر ماموریتهای مختلف است. گروهی از بچه ها به گردان های پیاده مامور شده اند مابقی در واحد  هستند و ماموریتهای مختلف را در خط مقدم  منطقه فاوانجام میدهند از شناسایی میدانهای مین دشمن تا خنثی کردن و پاکسازی آنها و انجام ماموریتهای انفجارات در جاده ها و پلها برای جلوگیری از پیشروی دشمن در پاتک های  سنگین  . بچه های واحد  در مقری در این طرف اروند و مقری در خط دو در آن طرف اروند و سنگرهایی در خط مقدم که در کنار سنگر واحداطلاعات و فرماندهی لشکر قرار دارد پخش شده اند  و مرتب دربین این خطوط و برای انجام ماموریتهای مختلف  جابجایی دارند.  جاده ارتباطی  بین خط دو تا خط یک بشدت تحت تاثیربمباران و توپخانه های دشمن قرار دارد. جای جای آن محل اصابت  موشک ها و خمپاره ها  و پر از چاله چوله است. ماشینها باید با سرعت این فاصله را طی کنند تا مورد اصابت قرار نگیرند. سرو صورت بچه هایی که از خط یک می آیند غرق خاک و گل  و لباسها و پوتینهاشان  شوره زده و   پر از نمک است. از ماشین که پیاده میشوند از بس توی ناهمواریهای جاده  بالا و پایین پریده اند گیج  ومنگ اند و گاهی حالت استفراغ دارند. **** بعد از چند شب کار در خط اول ،خسته و کوفته به خط دو که برمیگردم حسین زاده را می بینم که توی سنگر است؛ خوشحال است. از بس اصرار کرده که به خط بیاید ؛ وفقی اجازه داده  به خط دو بیاید ولی تا بحال توی ماموریتهای خط مقدم بکار گرفته نشده است. فرصت خوبی است که سر به سرش بگذارم: -تو اومدی اینجا چکار؟ مگه جنگ بچه بازیه! - م میخام برم خط اول ، م میخام مث شما بیام توی عملیات! - آخه حسین زاده !  دشمن توی دوربین ببینه ما بچه هامون آوردیم برا جنگ به ما می خنده. میگه اینا دیگه نیرو ندارن! - نه اونا هرچی میخان بگن  م میخام مثل شما بیام خط  ! - آخه اگه تو یه بار اسیر بشی برا ما افت داره میگن اینا مجبورشدن از بچه های معلول و ناقصشون استفاده کنند! - م پام رو در میارم پرت میکنم سمت شون. م میخام بیام ماموریت. حسین زاده خیلی حرفهای من روجدی گرفته  و بچه ها که شاهد یکی بدو کردن ما هستن میخندند  و اشاره میکنند ؛ سربه سراین طفلی نزار  ! *******توی سنگر خط دوبا مجتبی شاه نظری و چند تا از بچه ها معرکه گرفته ایم و در حال بگو و بخند که وفقی  از راه میرسد  و سرش را داخل سنگر میکند تا مرا می بیند می گوید: عزیزی ! از امروز تو مسئول تسلیحات واحد تخریبی! میگویم: -  من؟  پس سعید رجایی کجاست ؟ -  رفته مرخصی ؛ حالا تا بیاد تو کارها رو انجام بده میدانم به این وسیله میخواهد از دست شیطنتهای من و مجتبی شاه نظری راحت شود میپرسم: حالا چه کاری باید انجام دهم؟ میگوید: ماشین داره یه سری از بچه ها رو می بره عقب . باهاشون می ری اهواز  ، پیاده که شدن ؛ فورا می ری هفتادو پنج کیلومتری.  منظورش مقر محرم است .  -ماشین رو  پر از نیترات و خرج گود می کنی و فوری بر میگردی. ازجایم که بلند می شوم بچه ها می گویند : فرستادنت دنبال نخود سیاه وفقی که می شنود رو به من می کند و می گوید : سریع بر می گردی ها ! ولی مواظب باش! به راننده هم بگو اینا که بار کرده مواد منفجرس بچه ها رو توی پایگاه مدنی دو پیاده می کنیم .از عقب وانت تویوتا پایین می پرم و کنار دست راننده می نشینم . داریم ازدژبانی رد می شویم که به سمت اندیمشک برویم ؛حاج مهدی رحیمی مسئول مهندسی لشکر رو می بینم که دارد وارد  پایگاه می شود .به راننده میگویم: نگهدار نگهدار!  از ماشین پیاده می شوم و جلوی ماشین رحیمی رو می گیرم. سرم را داخل ماشینش می کنم و می گویم:  حاجی ، تورو بحق هر که می پرستی یه فکری به حال جاده ما بکن. قلوه هامون کنده می شه از بس چاله چوله داره! میگوید:  جاده شما کوجاس؟ خط دو ( فاو) تا خط مقدم . می گوید: ببین؛ نه که ماشین نداریم  ، داریم: لودر، بولوزر، گریدر  ولی نفر نداریم هر چه نیرو داشتیم توی این دوسه هفته بعد عملیات  از دست دادیم ؛یا شهید شدن یا مجروح. یکی دوتایی هم  که باقیمونده  تو خط اول مشغولند! ناگهان یاد حسین زاده می افتم می گویم : حاجی از من ندیده بگیر ولی ما یه نیرو توی تخریب داریم که بلدس با ماشین الات مهندسی کار بکنه!  کیه ؟اسمش چیه؟ اونجا چکار میکند؟ حسین زاده  ؛ الان هم توی خط دو هستش . البته اگه وفقی حاضر بشه اونو به شما بده! صحبتی از سن و سال و معلولیتش نمی کنم .سری تکان میدهد و خداحافظی می کنیم. به سمت اندیمشک حرکت می کنیم ******* هوا دارد تاریک می شود که می رسیم به فاو. بار ماشین رو توی سنگر مهمات  با احتیاط خالی می کنیم .خسته و کوفته به سنگر خط دو که برمیگردم حسین زاده رو نمی بینم .از بچه ها سراغش رو می گیرم می گویند: از مهندسی رزمی آمدن سراغش و از وفقی اجازه گرفتن مدتی در اختیار واحد اونا باشه. با خودم میگویم وای این چه کاری بود من کردم. به بچه ها صحبتی نمی کنم  که یعنی من معرفی اش کردم میپرسم - حالا کجاس؟   توی جاده فاو به سمت خط اول داره روی یه گریدر کار می کنه .از خط که می اومدیم با خوشحالی برامون دست تکون داد. خیلی  خوشحاله از اینکه بکار گرفتنش . ******  دو ماه از سال 65 گذشته و با عملیات المهدی و تصرف  مقرچی ، تقریبا ماموریت واحد تخریب توی منطقه تمام می شود. افراد باقیمانده که ده پانزده نفری بیشتر نمی شویم و هرکدام آثاری از مجروحیت هم داریم به مرخصی می رویم.  ماه رمضان نزدیک است.هر روز با بچه های باقیمانده از واحد ، یه جایی پاتوق داریم در نجف آباد یا در شهرهای اطراف مثل خمینی شهر و  پنجشنبه ها  هم گلزار شهدا و سرقبر دوستانی که تاهمین چند ماه قبل توی یک چادر با هم بودیم و فارغ از همه غم های روزگار، فقط به عملیات پیش رو و پیروزی در آن فکر میکردیم.  حالا چند ماهی از والفجر هشت گذشته و با کمک  خداوند ، صدها پاتک دشمن نتوانسته فاو را از ما پس بگیرد  و ما معدود افراد باقیمانده در این مرخصی چند روزه این فرصت را پیداکرده ایم تا سری به آنها بزنیم. چند تایی از دوستان هم که هنوز در بیمارستان یا در منزل بستری هستند و البته تعداد بیشتری در اینجا در گلزار شهدای نجف آباد و شهرها یا روستاهای اطراف.   ******* از مرخصی که برمیگردم  وفقی میگوید : با نقلیه هماهنگ کن یه ماشین بگیرید با یه نفر از بچه ها برید فاو .   می پرسم :   مگه  اتفاقی اوفتاده ؟ ما اونجا هنوز نفر داریم؟ می گوید  نه ولی یه سری مهمات  توی سنگرهای ما باقی مونده  که ماندنش اونجا خطرناکه  بخصوص  نیتراتها  و خرج گودها ؛ باید  برشون گردونین به زاغه  مهمات مقر محرم ..  فاصله اهواز تا آبادان از پنجره تویوتا بیرون رو نگاه می کنم . توی حال و هوای قبل از والفجر هشت سیر می کنم زمانی که بجای اتوبوس، سوار بر کامیونهای چادر دار  به سمت منطقه عملیاتی می رفتیم تا دشمن متوجه جابجایی نیروها نشود. از روی پل اروند که رد می شویم راننده می پرسد:  کجا باید برویم ؟ برو بسمت فاو و از اونجا که بیرون زدیم چند کیلومتری  به سمت خط مقدم.  دیوارهای شهر فاو مملو از شعارهای فارسی و عربی  است: ميرسدم بوي خوش آشنا    عطر نجف رايحه كربلا     ما و اميد كرمت يا علي    اين سر  ما و قدمت يا علي شهر را که پشت سر می گذاریم و وارده جاده می شویم هنوز یکی دو کیلومتر نرفته ، تابلویی در کنار جاده  از جلوی چشمم به سرعت محو می شود. به راننده می گویم : بایست بایست ! فکر می کند مسیر را اشتباه رفته ایم می گوید : هنوز چیزی از شهر خارج نشده ایم! می گویم : دنده عقب بگیر میخام  تابلو رو ببینم. نگاهی متعجب به من می اندازد، جلوی تابلو روی ترمز میکوبد . نگاه میکنم نوشته : “ جاده جهادگر  شهید محمد رضا حسین زاده” </description>
                <category>Rezvanfar</category>
                <author>Rezvanfar</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 22:21:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>