<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محدثه رمضانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_18548824</link>
        <description>در مسیر نویسندگی....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:21:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4506989/avatar/wZ0ubt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محدثه رمضانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_18548824</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید خدا هم مرده !</title>
                <link>https://virgool.io/Mlpjvbj/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-dfx0csc9baug</link>
                <description>اولین جمله امشب ، بعد تلفنی که با سارا داشتم؛ همین بود.ـ «خدایا شکرت هنوزم مارو می‌بینی.»وقتی پشت گوشی به سارا گفتم یه آشنای دور تو بیمارستان کار می‌کنه و با پارتی بازی تونسته برات نوبت عمل جور کنه، فقط گریه کرد. منم با هر قطره چشمش، اشک شوق ریختم.قرار ما صبح روز بعد ساعت هشت و نیم مقابل درب ورودی بیمارستان بود. ساعت از ده گذشت و هیچ خبری از سارا نشد. به معرفمان زنگ زدم، او هم در دسترس نبود. وقتی سراغش را از اطلاعات بیمارستان گرفتم، گفتند هنوز نیامده. از استرس یک جا بند نمی‌شدم. بیقرار و دل آشوب برای چندمین بار شماره سارا را گرفتم. شاید ترسیده. شاید هم از خیرش گذشته !نمی‌تونستم خودم رو قانع کنم. مگه پای حیثیت و آبرویش گیر نبود؟! حالا که با هزار جور بدبختی, یک دکتر کاربلد نه چندان معروف و یک معتمد گیر آوردیم؛ جا زده بود؟!دو ربع دیگر هم صبر کردم. اثری از آمدنش نبود. دلشوره امانم را برید. برای سی امین بار زنگ زدم و پیغام صوتی گذاشتم.ـ«الو...سارا کجایی پس؟ ببین من جلو بیمارستانم. یه وقت خر نشی نیای ها. زودتر بیا تا نوبت عملت نگذشته»و باز هم انتظار انتظار. خسته از یک جا ماندن، به آن طرف خیابان راه افتادم. تاکسی دربستی گرفتم و تا رسیدن به خانه سارا ، به هزار ترفند فکر کردم که با چه بهانه و دروغی سارا را از خانه بیرون بکشانم.خانواده سارا برعکس خانواده من از آن خانواده هایی نبود که همه چیزشان حساب و کتاب نداشته باشد. آب خوردنشان هم با حکم بود. بیچاره سارا تا قبل از آشنایی با من و فرشید، جز راه خانه تا مدرسه هیچ جای دیگری بلد نبود. شاید دلیلش تک دختر بودن خانواده و تعصبات بی منطق پدر و برادرانش بود.یک بار برادر کوچک ترش او را با فرشید جلو درب مدرسه دید. قیامتی به پا شد آن سرش ناپیدا. سر آخر کار به اتاق مدیر مدرسه و خانواده اش کشید. با بدبختی توانستیم آن ها را مجاب کنیم فرید برادر ناتنی من هست و به دنبال من آمده نه سارا.دو روز بعد سارا با چهره ای کبود و دستی ورم کرده سر کلاس حاضر شد. مدام از من فاصله می‌گرفت. بعدها فهمیدم نادر ، برادر بزرگ ترش گوشزد کرده بود که با آن دختری که همیشه یک طرف موهایش بیرون است و رژ قرمز می‌زند، نگردد.توی آیینه جلویی ماشین صورتم را برانداز کردم. هر قدر هم فرق باشد میان خانواده من و سارا ، لا اقل توی ندیدن و اهمیت ندادن به دخترانشان تشابهات زیادی داشتند. دستمال کاغذی از کیفم بیرون کشیدم و با آن رژ لبم را پاک کردم و موهایم را زیر شالم چپاندم.آهان فرشید؛ چرا زودتر یادش نیفتادم. لابد از سارا خبر دارد. شماره اش را گرفتم. جز بوق ممتد صدای دیگری توی گوشی نپیچید. از بعد آن روز انگار زمین بلعیده بودش. بی معرفت حتی جواب تلفن های سارا را هم نمی‌داد. بیچاره سارا همه جا دنبالش گشت. آخر این چه ناحقی بزرگی بود که یقه این دختر را سفت چسبیده بود و رها نمی‌کرد.از همان بار اولی که با فرشید توی کافه قرار گذاشت، به اش گفتم فرشید آدم قابل اعتمادی نیست. همیشه با هم بحثمان میشد اما کو گوش شنوا. عاشق چشم و گوش بسته کسی شد که جز سودای خوش گذرانی و خودش، چیز دیگری برایش اهمیت نداشت. به فرشید اخطار دادم. زیر بار نرفت. می‌گفت مگر مغزم پاره سنگ برمیدارد. سنی ندارم بخواهم زیر بار مسئولیت و تأهل بروم. سارا اما فکر میکرد فرشته نجاتش را یافته. منجی که میتواند او را از چنگال پدر و برادرانش رهایی ببخشد. خیال میکرد اگر همه چیزش را پای عشقش بریزد، او را تا ابد پایبند خود می‌کند. هر روز ذره ذره از روحش، از جانش، از جسمش را سرمایه عشقش کرد. حتی یک بار پیشنهاد فرار از خانه را داد. نمیدانم ترس بود یا عاقلی فرشید که تن به این کار نداد. اما حالا که دخترانگی دختر معصوم از بین رفته، خبری از فرشید نیست.با توقف تاکسی، یک خیابان بالاتر پیاده شدم. تا رسیدن به خانه سارا، تمام محتویات شکمم بالا می آمد و هر بار دهانم را ترش و تلخ میکرد. داخل کوچه بن بست که شدم نگاهم به معرف معتمدمان جلوی در گیر کرد. سکوت مرگباری میانمان حکمفرما شد. از هم چشم برنمیداشتیم.حال مجرمی داشتم که سر صحنه مچش را گرفته باشند. جیغ دلخراش و زجه زنی در هم آمیخت با صدای آژیر آمبولانس و ماشین پلیس. گیج و منگ به جسم دراز روی برانکارد، که از در بیرون می‌آوردند، خیره شدم. یک دستش بیرون مانده بود. انگشتر رینگ توی دستش شبیه همانی بود که فرشید به مناسبت تولد سارا خریده بود. هقی خفه سنگ شد توی گلویم. تمام حرفهای دیشب سارا توی ذهنم اکو شد. خنده هایش. صدایش. وقتی می‌گفت دیگر فردا غصه هایم تمام می‌شود. برایم مهم نیست اگر بابا بخواهد من را به عقد پسر عمویم محسن دربیاورد. صدبار خدارا شاکر شد که آبروی خودش و خانواده اش حفظ میشد.از درد سرم نبض زد. دست به پهلوی سرم، عقبی رفتم. ناگهان دستی افعی وار به دور تنم پیچید و پرتابم کرد وسط کوچه. تا به خودم بیایم، با صورت پهن بودم کف آسفالت. نادر مثل اجل معلق خم شد بالای سرم. دستش را که پر بود از قوطی خالی قرص و گوشی شکسته سارا ؛ نگه داشت مقابلم. سیاهه چشمانش پر از خشم بود و انزجار. شناور میان دریای خون و تنفر. تشنه از انتقام، زل زد بهم. قطره اشکش سمج چکید لای موهای بیرون ریخته از شالم. صدای پر تلاطم و مرگبارش روی پرده گوشم خط و خش می انداخت.ـ« تو کشتیش...سارا رو تو کشتی.»</description>
                <category>محدثه رمضانی</category>
                <author>محدثه رمضانی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 10:45:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مونالیزا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18548824/%D9%85%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7-lkknjyljgm9e</link>
                <description>« مونالیزا؛ روایت یک مجسمه عاشق»امروز من خواهم مرد؛ با تیشه و کلنگی که روزگار به ریشه‌ام می‌زند. غرق در خاطراتم می‌شوم. انگار همین دیروز بود، برای نخستین بار دیدمش. چهره‌ای پرمعنا داشت، مرا به یاد مونالیزا می‌انداخت. وجنات و سکوتش خاص خودش بود.  صبح یک روز پاییزی آمد. بر نیمکت کنارم نشست. ظاهرش آرام بود، اما نگاهش پرهیجان و پرحرف. با سیاهه چشمانش سراسر میدان را دور زد. چشم‌به‌راه بود، اما تا شب خبری نشد.  از همان روز، آمدنش عادت شد. بیست سال تمام، هر صبح پیش از طلوع می‌آمد و شب‌ها دیر می‌رفت. مردم او را زن سرخ‌پوش مجنون می‌نامیدند. هیچ‌کس نامش را نپرسید. من او را مونالیزا صدا می‌زدم.  در فرهنگ لغت او، ناامیدی جایی نداشت. حتی روزهای آخر، با شاخه گلی در دست می‌آمد. مردم به انتظار بی‌پایانش می‌خندیدند، جز من که با درد عشق و آرزوهایش آمیخته بودم. یک‌بار از مردی گفت که سال‌ها پیش وعده داده بود همین‌جا منتظرش بماند. صدایش لرزان بود، گاهی گوشه چشمانش هم نم‌دار می‌شد. من در سکوت فقط تماشایش کردم.  روزی از همان دور آمد، به چهره‌ام خیره شد. نمی‌دانم چه در من دید که برقی در نگاهش درخشید. آهی کشید و مثل همیشه کنارم نشست. به دستانش نگریست؛ رگ‌های خشک و آبی از زیر پوست بیرون زده بود. آینه کوچکی از کیفش بیرون آورد. چند تار موی سپید روی پیشانی‌اش افتاده بود. پیری بی‌خبر به او رسیده بود.  چشمان بی‌فروغش هنوز نگاهم را می‌لرزاند. بی‌قرار و منتظر، خسته و امیدوار. در دل از خدا خواستم آن مرد هرگز پیدایش نشود. بیست سال تمام، عشق را با همه محالاتش در وجودم نگه داشتم. کاش دست از آن عشق برمی‌داشت!  اما روزی رسید که از آن واهمه داشتم. او آمد و مونالیزای من را با خود برد. مردم گفتند ببینید، تابوتش را دور میدان می‌چرخانند. وقتی رفت، انگار از میان ابرها پر کشید و من، میان احساس‌های ضد و نقیضم، ترک خورده و گریان، او را بدرقه کردم.  چند روزی بیش نگذشته است. من، مجسمه‌ای پیر و ترک‌خورده، با تیغه و کلنگ مأمور شهرداری در میان میدان با خاک یکسان خواهم شد. هستی‌ام نابود می‌شود، عشق مونالیزا در تک تک یاخته هایم باقی خواهد ماند.اگه این نوشته برات جالب بود، خوشحال میشم با یه لایک حمایتم کنی و نظرت رو هم بنویسی.🌺</description>
                <category>محدثه رمضانی</category>
                <author>محدثه رمضانی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 21:32:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین فصل از سال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18548824/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84-xyk5ls9nn21g</link>
                <description>صفحهٔ نمایشگر گوشی ساعت سه بعدازظهرِ روز دوشنبه را نشان می‌داد؛بی‌هیچ پیام یا تماس ازدست‌رفته‌ای.یک پیام کوتاه از محمد، بهانهٔ کافی بود برای آن‌که همهٔ راه نرفته را برگردم.از آینهٔ جلوی ماشین نگاهی به خودم انداختم؛پوست تیره، صورت ورم‌کرده و رگ‌های خونی که سفیدی چشم‌هایم را بلعیده بودند.با خودم فکر کردم شاید بعد از امروز دیگر هیچ‌وقت نتوانم این چهره را در آینه تحمل کنم.با این‌حال، دیگر فرقی هم نمی‌کرد.تا فردا این موقع، همه‌چیز رسماً تمام می‌شد.کیف دستی کوچکم و پوشهٔ سبزرنگ کاغذی را از روی صندلی شاگرد برداشتم و پیاده شدم.ساختمان سنگ‌سفید قدیمی درست روبه‌رویم بود.سه طبقه پله داشت و یک آسانسور خاموش که بیشتر شبیه بهانه‌ای برای نرفتن بود.انگار با هر قدم، می‌توانستم چند ثانیه ای بیشتر زمان بخرم.شل و متزلزل، پله‌ها را یکی‌یکی بالا رفتم.انگار کسی پشت سرم راه می‌آمد،یا شاید صدای خودم بود که نمی خواست رهایم کند.صدای پاشنه کفش ها روی سنگ، در سرم با صدای لیوان‌های شکسته گره خورد.محمد عصبی تمام میز شام را روی زمین می ریخت و فریاد می‌زد و من نفسم بالا نمی آمد.از بعدازظهری که از خانهٔ مادرش برگشته بود،تمام آن قربان‌صدقه‌رفتن‌ها ناپدید شد و جایش را خشم گرفته بود؛— «تو باز برای خودت چه آسمون‌ریسمونی می‌بافی؟»— «محمدجان، من از خودم نمی‌گم… دکتر گفت بهتره همسرت هم آزمایش بده تا—»دستم هنوز در هوا بود که ضربه نشست.لبم سوخت.طعم شوریِ خون دهانم را پر کرد.— «دکتر غلط کرد با تو. اگه مشکلی نداشتی که بعدِ ده سال بچه‌ت می‌شد.»--« پدر و مادرت منتظر یه پسر بودن، نه؟»نگاهم کرد. عجیب و گنگ! صدایش خراشیده و بم.--« این بار که از عسلویه برگردم، تکلیفمون روشنه.»درِ چوبیِ رنگ‌ورو‌رفتهٔ مطب نیمه‌باز بود.بوی کاغذ و الکل فضای راهرو را پر کرده بود.منتظر نشستم. زنی با شکم بزرگ و لبخندی گنده به همراه شوهرش از اتاق بیرون آمد. پوشه سبز رنگ در دستم سنگینی کرد.نه از کاغذهایش،از حقیقتی که قرار بود بلاخره به من برسد. دستم مشت شد و دوباره گوشه چشمم سوخت.وقتی منشی اسمم را صدا زد، انگار از خوابی سنگین بیدار شدم.دکتر مردی میانسال، چهارشانه و قدبلند بود.همان لحظه، تصویر مرد نامه‌رسان بی‌دعوت به ذهنم آمد.برگهٔ احضاریه را مقابلم گرفت و گفت:«لطفاً این‌جا رو هم امضا کنین.»تاریخ دادخواست برای یک هفته قبل بود.یعنی محمد برگشته بود؛درست بعد از یک ماه بی‌خبری.همه‌چیز، بی‌سر و صدا، جلوتر از من اتفاق افتاده بود.پوشه را روی میز گذاشتم.دکتر نگاهی دقیق به آن انداخت.— «چند وقته آی‌یو‌آی کردین؟»— «حدود دو ماه.»— «پس چرا دیر مراجعه کردین؟»سکوت کردم.— «چندمین باره؟»— «سومین.»دکتر مکث کوتاهی کرد و بعد گفت:— «این بار جواب داده. تبریک می‌گم، شما پنج‌هفته‌تونه.»دستم لرزید و قلبم تند زد.از مطب که بیرون آمدم، هوای نم زده، زمستان را شبیه بهاری دروغین کرده بود. لبه های پالتو بارانیم را بهم چسباندم و گوشی‌ام را از جیب بیرون آوردم.نوشتم:«من باردارم.»پیام را فرستادم. گوشی را خاموش کردم. تنها در خیابان خیس، راه افتادم.</description>
                <category>محدثه رمضانی</category>
                <author>محدثه رمضانی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 11:18:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک فنجان چای داغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18548824/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-q1mh84tnqgut</link>
                <description>صدای زنگ درِ حیاط که بلند شد، قلبم به دهانم آمد. با آن‌که سرِ شب بود، اما کسی درِ خانه‌ی ما را نمی‌زد؛ مگر طلبکارها.اگر طلبکار باشد، می‌گویم نیست؛ فرار کرده، برود و پیدایش کند.ناچار شالی به دورم پیچیدم و در را باز کردم. رنجور، میان چارچوب در ایستادم و پرسیدم:— کیه؟در دلِ ظلمات، سیاهه کسی جنبید. پیش از آن‌که بتوانم صورتش را تشخیص بدهم، پشتِ در خزیدم و با مردمک‌هایی گشاد، از لای در، سیاهی را کاویدم.عصایش زودتر از خودش رسید؛ عصایی فلزی، طوسی‌رنگ، با پیچ‌ومهره‌هایی در میانه‌اش.خودش بود.پس بالاخره برگشت.حالا زیر نور کم‌سوی چراغ، بهتر می‌توانستم ببینمش؛ لاغرتر از وقتی بود که رفت. هنوز مچِ یک پایش پیچ داشت. همان باعث شده بود پای راستش کوتاه‌تر از پای چپش باشد و موقع راه رفتن کمی لنگ بزند.چشمانم با دیدنش پر شد. تمام سال‌های پر از خشم و کینه و تنهایی، گره‌ای کور به گلویم انداخت و سونامیِ اشک را راه انداخت.تا دست در گردنش بیندازم، او هم برای رسیدن به من سرش را خم کرد. از خیسیِ شانه‌ام و لرزشِ سرش فهمیدم او هم مدت‌هاست دلش برایمان تنگ شده.مانده بودم چرا این‌همه دیر؟چرا زودتر نیامد؟مدت‌ها بود آرامش، خاطر خانه‌ی ما را نمی‌زد. حالا اما، کنار او و پای یک فنجان چای داغ، خوابِ عجیبی به جانم می‌افتاد؛ درست مثل وقت‌هایی که وسطِ یک روز برفی، زیر کرسیِ داغ کرخت می‌شدم و دلم را خواب می‌برد.کاش زمان همان‌جا می‌ایستاد؛ همان لحظه که دنیا به نقطه‌ی پایانِ خطش می‌رسید. تنِ خسته و پُرکینه‌ی من، دلش یک جای امن می‌خواست؛جایی شبیه آغوش پدر.جایی شبیه آغوشِ </description>
                <category>محدثه رمضانی</category>
                <author>محدثه رمضانی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 10:53:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>